«بهار» شعبه دیگری ندارد!

همه مزه سمنو، به این است که انگشت سبابه ات را، همان انگشت ۱۲ اسفند را، بکنی داخل ظرف، کمی داخل سمنو بچرخانی و بیاوری بالا و مراقب باشی چیزی ازش نریزد و هی نگاهش کنی، هی نگاهش کنی، هی نگاهش کنی و بگذاری توی دهنت، تا حدی که گاز بگیری انگشتت را. شرط است که جلوی چشم مادربزرگ، دستت را شسته باشی! پدربزرگ، هنوز هم پلوماهی شب سال تحویل را با دست می خورد، حتی اگر به جز ما نوه نتیجه های قد و نیم قد، مهمان غریبه نشسته باشد کنار سفره ای که عاشق دراز بودنشم! انگشتان دست راستش را می کند توی بشقاب برنج، همین که دانه ها چسبید به انگشتان جمع شده اش، بسم الله می گوید و شروع می کند! شرط است که جلوی چشم مادربزرگ، دستش را شسته باشد! برنج خوردن با دست، اصولی دارد که کار من و شما نیست! یک بار خواستم ادای پدربزرگ را درآورم؛ همه سفره به من خندیدند! خودم از همه بیشتر! یک همچین وقت هایی، پدربزرگ برای بار هزارم، ماجرای خواستگاری اش از مادربزرگ را تعریف می کند و آنقدر هم قشنگ و با آب و تاب، تعریف می کند که من سکانس آخر خواستگاری، یعنی آنجایی که مادربزرگ به پدربزرگ OK می دهد، تکبیر می فرستم و همه با هم می خندیم و دست می زنیم و ماهی سفره ۷ سین را نگاه می کنیم که چه جور تکان تکان می دهد بالش را، وقتی صدای خنده ما را می شنود. ماهی قرمز و یک جلد کلام الله مجید و چند تا سکه و چند تا سنجد و چند تا سیب و یک ساعت و یک سربند سرخ و یکی دو تا «سین» دیگر و البته سمنو… به به! سمنو، سفره ۷ سین خانواده ماست، و من در خوردن سمنو با انگشت، بی رقیبم. یک جوری انگشتم را در سمنو می چرخانم که تا دومین بند انگشت سبابه ام پر از سمنو شود، بدون آنکه چیزی ازش بریزد! من عاشق سمنویی هستم که مادربزرگ، آخر هر سال درست می کند و کلی توش بادام شیرین می ریزد. سمنوهای دیگر نمی سازد به من، الا سمنوی «عمه لیلا»ی میدان تجریش، که شعبه دیگری ندارد و تا دلت بخواهد، صفش شلوغ است و احتمالا پیرمردی، پیرزنی، زن و مرد مسنی پیدا می شود که از همان وسطای صف، «سمنو آی سمنو» بخواند و زنده کند یاد تهران قدیم را… «سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو، سمنو با قند شیرینه، یکی از اون هفتا سینه، که دور سفره می چینه». تهران آن زمان که «طهران» نوشته می شد، مثل «شمرون» اما «طهرون» خوانده می شد! حالا چی؟! می بینی «حاجی فیروز»، وسط کارش، توی چراغ قرمز چهارراه، «باباکرم» را بی خیال می شود و با موبایل، ماشین خرید و فروش می کند!! «بهار» اما قشنگ ترین قری است که روزگار به کمر خودش می دهد. اینقدر بهار زیباست که می ارزد همه ما حاجی فیروزش باشیم! مثل سمنوی مادربزرگ، حتی مثل سمنوی عمه لیلا، گمان نکنم شعبه دیگری داشته باشد «بهار». اتفاقا خوب شد «سیمین خانم» در حال و هوای بهار رفت تا سال تحویل کنار «جلال» باشد، تا از همین الان «مدیر مدرسه» ۲ تا «سین» سفره ۷ سین آن دنیایی اش جور شده باشد: یکی «سووشون» و یکی هم خود «سیمین» که این آخرسری ها با عصا راه می رفت توی صحن امام زاده صالح، و اگر دختری، پسری، جوانی، ازش امضا می خواست، دستش می لرزید، اما امضایش نمی لرزید. قشنگ بود! ناز داشت! حتی رمز و راز هم داشت که به هیچ کس نمی گفت!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

«سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو، سمنو با قند شیرینه، یکی از اون هفتا سینه، که دور سفره می چینه، یکی از هفت سین سمنو، سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو، پنج زار سمنو بده به من، بی خودی این قدر داد نزن، این کمه بازم بده، کم فروشی خیلی بده، آقا دادی تو پنج زار، سر به سرم خیلی نذار، آقا جونم بدت نیاد، بهت دادم خیلی زیاد، سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو، گر بچه می خواهی از خدا، در پای هفت سین کن دعا، تا یک شکم بزایی دو قلو، سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو، شب عید ما رو بگو، که بی لحافیم و پتو، رپتو آی رپتو آی رپتو، سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

«بهار» امضای خداست بر صفحه هستی. امضایی که در چهارراه طبیعت، مستت می کند. هیچ پرستویی، موقع خواندن از لطف و کرم خدا، با موبایل، صحبت نمی کند! «بهار» آداب دارد. شب جمعه آخر سال دارد. یاد رفتگان دارد. حتی یاد رفتگران شهرداری که می روند و زنگ در خانه «ننه علی» را می زنند تا از آسمان، «ماهیانه» بگیرند. بعید می دانم در بهار، چند تا ماهی قرمز کوچک که توی تنگ، وول می خورند، جای «پری» را در نقاشی «آرمیتا» تنگ کنند. دخترک می خواهد با مداد رنگی هایش کمک کند به خدا، در کشیدن بهار. در بهار، «علیرضا» خواهد فهمید که پدرش به شهادت رسیده است. «سه پنج روزه که بوی گل نیومد، صدای چهچه بلبل نیومد؛ بریم از باغبون گل بپرسیم، چرا بلبل به سیل گل نیومد؛ ای دل بلایی دلبر، بالا بلایی دلبر، در انتظارم کی از در در آیی دلبر؛ تو از برم دوری، دل در برم نیست، هوای دیگری اندر سرم نیست؛ خدا می دونه که از هر دو عالم، تمنای دیگر جز دلبرم نیست؛ ای دل بلایی دلبر، بالا بلایی دلبر، در انتظارم کی از در در آیی دلبر».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

بهار زمان! ای امام زمان! بی تو بهار، بهار را کم دارد. بی تو بهار غم دارد؛ غم دارد! بی تو ماه، آه دارد. ستاره گریه دارد. شکوفه غصه دارد. بهار غم دارد؛ غم دارد! خیلی وقت است، لحظه تحویل سال، «امسال» نمی شود برای ما. چه دور و دراز شده «سال غیبت». «پارسال» نمی شود. بهار نمی شود. خیلی وقت است زمین، بهار دارد، اما زمان، بهار ندارد. «سال ظهور» با «سین» شروع می شود؛ چه خوب! می شود آقاجان! عیدی به ما، بهار را بدهی؟! ای تنها شعبه بهار، همه مزه بهار، خواهش می کنم، التماس می کنم. نگاه کن! اشک من «دید» است؛ بیایی، «بازدید» را پس می دهی. آقای بامعرفت! مادربزرگ می گوید: «این رسم بهار است» و پدربزرگ به یاد بابای مادربزرگ می خواند: «شب عید ما رو بگو، که بی لحافیم و پتو، رپتو آی رپتو آی رپتو، سمنو آی سمنو، مال هفت سین سمنو، مال پای هفت سین سمنو» و بعد بلند می شود آب ماهی را عوض می کند و گریه می کند و ما را جمع می کند دور خودش، «دعای فرج» می خواند و گریه می کند تا سال تحویل شود، تا بخندد و برود از جیب داخل کت نوک مدادی اش، بیاورد آن اسکناس قشنگ ها را… اما بی شما، بی شما آقاجان! به ما که بهار، خوش نمی گذرد؛ شما را نمی دانم. آقاجان! سال هاست یک غمی خانه کرده در چهره بهار، که اذیت می کند شکوفه ها را. به خدا، خدا را خوش نمی آید، این همه بهار، غم داشته باشد. می آیی؟! می شود با همین بهار بیایی؟!

وطن امروز/ ۲۱ اسفند ۱۳۹۰

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

آخرین مطالب صفحه «۰۶ : ۲۰» وبلاگ قطعه ۲۶

۱: هر کی که رای نداده، حق نظر نداره ۲: بچه ها! ایست، یه لیست بیست! ۳: قصه غروب جمعه! ۴: اما «بهشتی زمان» کیست؟! ۵: «رگ جهاد» مجهز به «خون عماد» است ۶: من نگران اصل اصول گرایی ام ۷: آقای هاشمی! چه ضرورتی دارد خودتان را جایزالناسزاتر از این کنید؟! ۸: هسته ای آمده ایم ۹: «محمود» فقط یکی؛ «محمود کاوه» ۱۰: وصف «آقا» از زبان مادر «بهشتی جبهه ها»

این نوشته در 20:06 ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. شهید آینده می‌گوید:

    بسم الله…

    یکی از زیباترین متنهایی که در قطعه مقدس ۲۶ خوانده ام؛ پارسال همین موقع ها نوشتین!
    ================
    شکوفه بغض دارد باز می شود از بس که در خاک، بذر امید و عشق و بهار و ظهور و انتظار کاشته ام. زمین این روزها مستعد لالایی لاله های سرخ است و زمان در جست وجوی خورشید. تا در این گهواره آرام بگیریم، بیا و برای کودک آواره غزه، پدری کن. تا کی می خواهد بی تو بیاید پرستویی که کوچ کرده از کوچه نگاه من؟… قلبم را گره زده ام بر قفلی که کلیدش دست توست و دخیل بسته ام به شبکه های ضریح پنجره فولاد تا بیایی. به نفس نفس افتاده ام مثل این زمستان. با کدام بهار قرار گذاشته ای که بیایی یا صاحب الزمان؟ یا صاحب الزمین؟ یا صاحب الیسار و الیمین؟… می دانی! در چپ و راست اتوبوسی که دارد مرا راهی نور می کند تا کرخه را از نزدیک ببینم، هیچ شهیدی نیست. بگو پس چرا مادر مرتضای کوچک به جای «جبهه» می گفت: باباعلی رفته «منطقه»… رفته منطقه تا در «الی بیت المقدس» با دشمن بجنگد. بگو پس چرا شعار ما این بود؛ «جنگ جنگ تا پیروزی». راستی، شنیده ام اسلحه ذوالفقار و اسب ذوالجناح و جوشن کبرای ابالفضل و اشک نوح و عصای موسی جملگی دست توست. شنیده ام عیسی حواری توست. شنیده ام بهار حوالی توست. شنیده ام یک چیزهایی از بهار اما دوست دارم برای یک بار هم که شده بهار را از نزدیک ببینم و در کنار سفره هفت سین که یکی از «سین» هایش هنوز هم «سامرای غیبت» است، به جای دعای فرج، خدا را شکر کنم از آمدن بهار و برای دل خودم که به آرزو زنده است، حاضری بزنم و با تو عهد ببندم و با تو زندگی کنم و تو از نزدیک، امامم باشی. چند سال است، چند سال، که آینه سفره هفت سین بهار را نشان نمی دهد. در منطقه، جنگ سامری و سامرا بالا گرفته. ابوسفیان و بن صهیون و آل سقوط و خاندان خلیفه و کاخ سفید و سیف الاسلام و ناکث الخیر و دجال و ماهواره قیل و قال دارند از غیبت تو سوء استفاده می کنند و می کشند و می کشند و می کشند، اما هنوز در تفنگ باباعلی فشنگ هست. ما محاصره کرده ایم از نیل تا فرات، دشمنان انتظار را. انقلاب اسلامی دارد در میدان لولو می درخشد. شب پرستان برای ظلمت و جهل و تاریکی نیرو فرستاده اند. می شود آن امدادی که برای ما از غیب می آید، این بار خود خود تو باشی و از پرده غیبت درآیی؟… ماه را نگاه کن! ستاره ها را نگاه کن! بهار که این همه زیباست، با تو چه می شود! ماه که این همه زیباست، با تو چه می شود! می گویند تو بقیه خدا هستی. خدایا! تو که این همه بهار را، ماه را، نصرالله را، پرستو را، شکوفه را، قدس را، کربلا را، در بین الحرمین این هستی زیبا آفریده ای، تو که اینقدر خوبی، تو که اینقدر خدای خوبی هستی، بقیه ات را به ما پس می دهی؟… ما که سراسر عبدیم و حقیر و بدهکار اما این یکی را ما از تو طلب داریم ها! هی امروز و فردا می کنی! گفت: «تو که آخر گره رو وا می کنی، پس چرا امروز و فردا می کنی؟»… قولش را می دانم داده ای، اما ببخشیدها… اگر ممکن است زودتر! اصلا می خواستی خدای ما نباشی، ما بقیه خدای خودمان را می خواهیم در این بهار! ما که جز تو خدایی نداریم. خواهش می کنم؛ تو رو به اون خدایی که خودت باشی… یاالله! بقیه الله… بیا و حسابت را با ما صاف کن! باز هم تو به ما یاد بده! تو بزرگی کن! تو خدایی! ما که خدا نیستیم! این را برای خودت می گویم ها… اصلا خوب نیست خالق به مخلوق، بقیه اش را بدهکار باشد؛ اصلا خوب نیست!… امیدوارم مرا ببخشی که با این زبان با تو صحبت کردم؛ گفتم شاید با این زبان با تو صحبت کنم، بیشتر دلت به حال مان سوخت… خدا جون! چقدر خوبه که لازم نیست به «تو» بگوییم «شما». همین طوری خیلی بهتره! تا به حال به اینش فکر نکرده بودم!… راستی خدا! یادم رفت از تو بابت خلقت ماه تشکر کنم؛ خیلی زیباست اما از همین ماه هم بپرسی، دلش برای بقیه تو از اینجا تا آسمونا تنگ شده… از دستم دلخور نشوی ها! بگو بقیه ات را کی حساب می کنی؟!
    ===========
    اللهم عجل لولیک الفرج

  2. سیداحمد می‌گوید:

    “بهار زمان! ای امام زمان! بی تو بهار، بهار را کم دارد. بی تو بهار غم دارد؛ غم دارد! بی تو ماه، آه دارد. ستاره گریه دارد. شکوفه غصه دارد. بهار غم دارد؛ غم دارد! خیلی وقت است، لحظه تحویل سال، «امسال» نمی شود برای ما. چه دور و دراز شده «سال غیبت».”

    مولا!
    دوری بس نیست؟!
    خیلی دور و دراز شده سال غیبت…

  3. سیداحمد می‌گوید:

    آقاجانم…

    “ای تنها شعبه بهار، همه مزه بهار…”

    “بی شما آقاجان! به ما که بهار، خوش نمی گذرد؛ شما را نمی دانم. آقاجان! سال هاست یک غمی خانه کرده در چهره بهار، که اذیت می کند شکوفه ها را. به خدا، خدا را خوش نمی آید، این همه بهار، غم داشته باشد. می آیی؟! می شود با همین بهار بیایی؟!”

    العجل یا حجة الله… العجل بقیة الله…

  4. باران می‌گوید:

    آخرش هم سمنو را با بغض خوردیم!

  5. منم گدای فاطمه می‌گوید:

    بسیار زیبا و هنرمندانه بود.
    حس عید و حال و هوای سنتی آن را خیلی شیرین توصیف کردید.

    پایانش هم عالی بود. با چشم خیس کامنت گذاشتن هم عالمی دارد!!

    ” آقاجان! سال هاست یک غمی خانه کرده در چهره بهار، که اذیت می کند شکوفه ها را.”
    آقاجان…

  6. برف و آفتاب می‌گوید:

    اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَرْضُ وَ

    مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ

    وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ

    وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ

    یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ

    یا مَوْلانا یا صاحِب الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ

    السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ.

  7. سایه/روشن می‌گوید:

    برای پدربزرگی با همین خصلت های دوست داشتنی، در دومین بهاری که از هجرتش می گذرد؛ نمیتوان بدونِ اشک هایی به پهنای صورت کامنت گذاشت.
    .
    .
    .
    گاهی تلخیِ بهار با هیچ سمنویی برایم شیرین می شود.

  8. برف و آفتاب می‌گوید:

    …و ماهی سفره ۷ سین را نگاه می کنیم که چه جور تکان تکان می دهد بالش را، وقتی صدای خنده ما را می شنود.

    آدمو می بره تو آسمون متن قشنگ شما…

  9. سایه/روشن می‌گوید:

    گاهی تلخیِ بهار با هیچ سمنویی برایم شیرین “نمی شود.”

  10. سلاله ۹ دی می‌گوید:

    دم عیدی،‌ چه حس و حال عجیبی داشت، خواندن این متن. زنده شد خاطرات ریز و درشت، در ذهن مان.
    “یک سربند سرخ” در کنار سایر سین های سفره هفت سین؛ سربندی مثل سربند “یا زهرا”ی سر در قطعه. به به!

  11. سوگند می‌گوید:

    سمنو مامان منم شعبه ندارد.

    الان هم به مامانم نشان دادم، عکس های این پست را. با کنجکاوی تمام می گه ببین ننوشته مامان بزرگش چطور سمنو درست می کنه…

  12. بهنام می‌گوید:

    بی تو ماه، آه دارد . . .

    سید ما… مولای ما!
    دعا کن برای ما…

  13. ف. طباطبائی می‌گوید:

    چقدر زیبا شروع کردین.
    خوندنش پر از احساسات خوب و لبخند و اشک بود.
    اشاره به سیمین و جلال هم قشنگ بود.

    خدا قوت آقای قدیانی.

  14. منم گدای فاطمه می‌گوید:

    “شرط است که جلوی چشم مادربزرگ، دستت را شسته باشی!”

    این جمله، حسِ صمیمی و جالبی دارد.
    سپاسگزارم آقای قدیانی. بعد از چند روز، قطعه را با مطالب زیبائی آپ کردید.

  15. سیداحمد می‌گوید:

    داداش حسین؛

    متن دلنشینی بود؛
    آغاز و پایانش هم خیلی شیک بود!

    از همان حس ها که دوست دارم؛
    کامل بود هم بوی عید داشت و هم بوی دلتنگی و انتظار…

    سالاری به خدا…

  16. بی تاب هویزه می‌گوید:

    سلام!
    آخی عمه لیلا…
    عمه لیلا فوت کردند… الان پسرشون یا دامادشون عهده دار این مسئولیت هستند…

  17. سربازةٌ می‌گوید:

    “بی تو بهار، بهار را کم دارد”!
    خیلی تاپ بود.

  18. حنظله می‌گوید:

    “سال هاست یک غمی خانه کرده در چهره بهار، که اذیت می کند شکوفه ها را. به خدا، خدا را خوش نمی آید، این همه بهار، غم داشته باشد. می آیی؟! می شود با همین بهار بیایی؟!”

    خیلی زیبا بود، مخصوصا این قسمت آخر و درد و دل با امام زمان (عج).

  19. برف و آفتاب می‌گوید:

    می آیی؟! می شود با همین بهار بیایی؟!

  20. سلاله ۹ دی می‌گوید:

    ۱۷۰* امام صادق علیه السلام پیرامون آیه «قل یوم الفتح» فرمودند:

    روز فتح، همان روزی است که جهان، بدست قائم آل محمد فتح شود و آنروز کسی را که قبلا ایمان نداشته است، روی آوردن به دین، سودی ندهد، ولی کسی که قبل از فتح امام ایمان آورده و به امامت امام معتقد بوده و در شمار منتظرانش باشد، از ایمان خویش، سود برد و بر شان و مقامش افزوده شود و این پاداش دوستان و پیروان ما اهل بیت است…

    (منتخب الأثر، ص۴۷۰)

  21. سلاله ۹ دی می‌گوید:

    “خیلی وقت است زمین، بهار دارد، اما زمان، بهار ندارد.

    ای تنها شعبه بهار”

    چهره گل، باغ و صحرا را گلستان می کند/ دیدن مهدی هزاران درد، درمان می کند/ مُدّعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار/ من گلی دارم که عالم را گلستان می کند.

    کاش، زودتر بیاید، بهار جان های ما…

  22. آذرخش می‌گوید:

    سمنوی خیلی خوشمزه ای بود. دستتون درد نکنه!

    اللهم عجل لولیک الفرج…

  23. آذرخش می‌گوید:

    ما که پیر شدیم و این پیشخوان درست نشد!

  24. بانو می‌گوید:

    برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم، نه؛
    ولی برای عده ای، چه خوب شد نیامدی…
    در برگه های تقویم امسال هم، برگی پر نشد برای آمدنت.

  25. سیداحمد می‌گوید:

    عکس ها چقدر خوب با متن جور شده!
    خدا پدربزرگتان را حفظ کند انشاءالله.

    ممنون داداش حسین…

  26. آذرخش می‌گوید:

    یعنی می شه یه روز جمعه، با یه حس عجیب از خواب بیدار شیم و بشنویم که یکی داره می گه “الا یا اهل العالم، انا بقیة الله”؟

  27. صبا می‌گوید:

    همه مزه بهار،
    بی تو بهار، بهار را کم دارد.
    بی تو بهار غم دارد؛ غم دارد!
    آقاجان!
    خواهش می کنم،
    التماس می کنم.
    می آیی؟!
    می شود با همین بهار بیایی؟!
    عیدی به ما، بهار را بدهی؟!

  28. به جای امیر می‌گوید:

    مایو (گفت و شنود)

    گفت: خاتمی با شرکت در انتخابات به مثلث آمریکا و اسرائیل و انگلیس تودهنی زده و پروژه آنها را با شکست روبرو کرده است، چرا که گروه های اپوزیسیون جیغ بنفش می کشند و از عصبانیت یقه چاک می دهند؟!
    گفتم: مگر نشنیده ای که در غرب یک عده «گریه کن اجاره ای»! هستند، پول می گیرند و برای مرده ای که به آنها هیچ ربطی ندارد گریه می کنند.
    گفت: ولی چند تا گروهک اجق وجق و اجاره ای در قد و قواره ای نیستند که بخواهند درباره کار خاتمی اظهارنظر کنند!
    گفتم: حیوونکی ها چه خاک دیگری می توانند بر سرشان بریزند! جز این که در آمریکا و اروپا پای کامپیوتر بنشینند و کلیک کلیک بنگ بنگ ابراز وجود کنند!
    گفت: چه عرض کنم!
    گفتم: فیلی درون دریا مشغول آب تنی بود. پشه ای از راه رسید و گفت؛ آقای فیل! یک لحظه از آب بیا بیرون کار واجبی دارم! فیل که از آب بیرون آمد، پشه گفت؛ خیلی ممنون! بفرمائید توی آب! فیل پرسید چکار داشتی؟ پشه گفت؛ می خواستم ببینم مایوی من پای تو نباشه!

  29. جماران می‌گوید:

    اى دوست! هر آنچه هست، نورِ رُخ توست… فریاد رس ِ دل، نظرِ فرّخ توست
    طى شد شب هجر (قدر) و مطلع فجر نشد… یارا! دل مرده، تشنه پاسخ توست

    “امام روح الله”

  30. خواهر شهید کاظم می‌گوید:

    آمده تا به مقدمش زنده کند بهار را
    ریخته در سبوی می کوثر انتظار را
    نشانده بر جان همه، شعله سرخ عاشقی
    روز به روز و دم به دم، زنده ترین شرار را
    کشانده پای قلب را تا به حریم کوی دوست
    تا نظری بیفکنیم جمال زلف یار را
    غرق محبتش چنان گشته دل رمیده ام
    که دل ندارد آرزو به جز دل نگار را
    تمام هست کائنات فدای یک نگاه او
    زمانه و جهان ما می دهد این شعار را
    به طاق عرش و آسمان زینت بی مثال شد
    تا که به فرش آورد آن مه تکسوار را
    رمز نجات آدمی به دست پر عنایتش
    خصلت و خوی خوش او برده ز دل قرار را
    روز حساب بندگان، شفیع عاشقان خود
    خدا سپرده دست او قدرت و اختیار را
    قسم به تو، قسم به دل شکستگان
    که رحمت آوری کریم، جسم و تن نزار را
    که گرچه عاشق تو ام، آلوده است دامنم
    مگر شما نظر کنی این دل شرمسار را
    در فصل انتظار تمام پنجره ها رو به بهار باز می شود. بهاری که بهارش تو باشی……..
    اللهم عجل لولیک الفرج

  31. ف. طباطبائی می‌گوید:

    **یا ذالجلال و الاکرام**

  32. احساس می‌گوید:

    *هنوز هم معبری برای شهادت وجود دارد.*
    نمی دانم چه میکنی با این جماعت،حسین!اما میدانم هر آنکه شیفته ات شد دیگر مال این دنیا نیست و هر آنکه کربلایت را دید البته شیفته تر می شود و تشنه تر!
    به گمانم تیرماه امسال بود که عازم کربلا شد اما برگشت البته شیفته تر و تشنه تر!.از آن به بعد مدام از کربلا می گفت. هرچند،چند سالی میشد که از حنجره اش صدای “حسین وای،حسین وای،حسین وای” بیرون می آمد،اما این اواخر “حسین” گفتن هایش هم سوز دیگری داشت.زیاد التماس دعای شهادت داشت.
    ۳+۲۵ روز پیش عازم کربلای ایران شد و از آنجا در مقام خادم الشهدا نامه ای به اربابش،حسین،نوشت.نامه ای به ظاهر اداری!اما پر از بیقراری!حرف هایت و نوشته هایت بوی رفتن می داد.
    حسین جان!چه زود جواب نامه شیفتگانت را می دهی!البته شیفته تر و تشنه تر هایت را!
    روز جمعه نیز وصیت نامه ات را که خواندند،باز هم گفته بودی شیفته ای اما این بار نوشته بودی شیفته ی خدای حسین! و چه زیبا نوشتی : ” خدایا!چشم طمع به بهشتت ندوخته ام “و زیباتر اینکه آغاز کردی وصیت نامه ات را با “بسم رب الشهداء و الصدیقین” و پایان دادی با “آرزوی شهادت”
    خوشا به حالت که به آرزویت رسیدی و آنجا که از اربابت خواستی دعوت به آن وادی جنونت کند و نوشتی که” نزدیک است جان دادنت از این غم فراق شب های زیارتی”،زود درخواستت اجابت شد و۳ روز پیش دنیا را به مقصد آسمان ترک گفتی و در یک شب زیارتی(۱۸/۱۲/۹۰) “غم فراق” تو به “شوق وصال” تبدیل شد.
    شادی روح خادم الشهدا،مداح جوان اهل بیت،کربلایی حجت اله رحیمی،صلوات
    http://www.up.98ia.com/images/zfafsvys19m6itt74sq.jpg

  33. ستاره خرازی می‌گوید:

    اینقدر بهار زیباست که می ارزد همه ما حاجی فیروزش باشیم!
    این جمله رو که خوندم، ناخودآگاه این جمله میاد تو ذهنم “کاش من دایناسورت بودم”
    سی دی اول مشکل داشت نصب نشد، مردیم از بس این سی دی دوم کلاه قرمزی و پسر خاله رو دیدیم!

    خیلی وقت است زمین، بهار دارد، اما زمان، بهار ندارد.
    چه جمله قشنگی.

    وای خدا، چرا این برف بند نمیاد؟ نزدیک یک ساعته داره می باره!
    به نظرم امسال تمام فصلها زودتر شروع شد، تو بهار تابستون اومد و تو تابستون، پاییز و تو پاییز هم زمستون، اما این زمستون انگار امسال خیلی بش خوش گذشته، قصد رفتن نداره. شور و هیجان مردم رو دیده فکر کرده به عشق برف و سرماست. نه به جون مادرشون، دلیلش یه چیز دیگه بوده، جون مادرت بی خیال شو، برو بذار نفس بکشیم. 

  34. فاطمه می‌گوید:

    -«بهار» امضای خداست بر صفحه هستی. امضایی که در چهارراه طبیعت، مستت می کند.
    -بعید می دانم در بهار، چند تا ماهی قرمز کوچک که توی تنگ، وول می خورند، جای «پری» را در نقاشی «آرمیتا» تنگ کنند.
    -در بهار، «علیرضا» خواهد فهمید که پدرش به شهادت رسیده است.
    -«سه پنج روزه که بوی گل نیومد، صدای چهچه بلبل نیومد؛ بریم از باغبون گل بپرسیم، چرا بلبل به سیل گل نیومد؛ ای دل بلایی دلبر، بالا بلایی دلبر، در انتظارم کی از در در آیی دلبر؛ تو از برم دوری، دل در برم نیست، هوای دیگری اندر سرم نیست؛ خدا می دونه که از هر دو عالم، تمنای دیگر جز دلبرم نیست؛ ای دل بلایی دلبر، بالا بلایی دلبر، در انتظارم کی از در در آیی دلبر».
    -بهار زمان! ای امام زمان! بی تو بهار، بهار را کم دارد. بی تو بهار غم دارد؛ غم دارد! بی تو ماه، آه دارد. ستاره گریه دارد. شکوفه غصه دارد. بهار غم دارد؛ غم دارد!

    … چه غمی دارد این بهار…
    خیلی زیبا بود.
    آدم بی اراده اشک از چشماش جاری میشه با خوندنش، مخصوصا دو پاراگراف آخر…
    خیلی زیبا بود…

  35. فاطمه می‌گوید:

    سلام
    دوست دارم “دست بر آستانه دوست” رو از وبلاگ بخونید.
    ممنون.
    حسین قدیانی: در خجالت از روی ماه، قشنگ سر به زیری کرده بودید… خوب بود. گاهی تک تک بعضی جملات تان از کلیت متن تان به شکل محسوسی، بهتر می شود که این عیب بزرگی است برای یک نویسنده. راه علاجش دقت مضاعف روی آخرین ویرایش است. متن تان جمله خوب و کنایه تمیز زیاد داشت، اما چه بهتر که تمام متن تان به همان سلیسی جملات خوبش باشد.

  36. چشم انتظار می‌گوید:

    بهار را، زودتر از طبیعت، به ما هدیه کردید! با سمنویی که، یادآور خاطراتِ نابِ دورانِ پدر بزرگ داشتن است!
    خدا همه ی رفتگان را، قرین رحمت کند. و به پدر بزرگ عزیز شما، عمر طولانی، و با عزت عنایت نماید. انشاءالله
    عکس زیبای ایشون رو که دیدم، یاد خاطره ای از مرحوم پدر بزرگ خودم افتادم، که البته جایش در بهاریه ی نوروز ۹۰ بود و آن اتفاقِ مبارکِ سالِ ۷۸٫ درست یک هفته با من قهر بود، که چرا ایشان را، با خودمان نبرده بودیم دست بوسی آقا!
    مگر باور می کرد، که دست ما نبود…
    می گفت: تو چی فکر کردی؟! من دو بار، ته استکان چای آقای خامنه ای رو، به نیت شفا خوردم. اصلا” آقای خامنه ای من رو خیلی خوب می شناسه! اگه می بودم و بهش می گفتم، یادش میومد…
    ههههههههی خدا بیامرزدش…

  37. چشم انتظار می‌گوید:

    خیلی جالبه! در خیلی از متن هاتون، یه ارتباط و یاد آوریِ ملیحی، از نوشته ها و کد واژه های گذشته، بعنوان شاهد مثال میارین…
    حسین قدیانی: «سوریه ناموس ماست»… امشب در قطعه ۲۶

  38. فاطمه می‌گوید:

    ممنون از راهنماییتون.

  39. سیداحمد می‌گوید:

    دوستان محترم!

    به دلیل یک مشکل فنی، نظرات متن «تعبیر تغییر…» حذف شد. لابد متوجه شده بودید که متن مذکور، ساعاتی بود که درست باز نمی شد.

  40. به جای امیر می‌گوید:

    خروس (گفت و شنود)

    گفت: چه خبر؟!
    گفتم: یک روزنامه آمریکایی نوشته است گروه های اپوزیسیون ایران در آمریکا و اروپا را نباید با ایرانیانی که از مدت ها قبل ساکن غرب بوده و بیشتر آنها افراد تحصیلکرده و یا بازرگانان معتبری هستند و از جمهوری اسلامی هم طرفداری می کنند، اشتباه گرفت.
    گفت: خب؛ حرف حساب زده. دیگه چی؟
    گفتم: نوشته است بیشتر اعضای گروه های اپوزیسیون را افراد معمولا کم سواد، ماجراجو و فاقد شخصیت مدنی تشکیل می دهند که جامعه ایران از نداشتن آنها در میان خود هیچ نگرانی ندارد.
    گفت: یارو چه خوب متوجه قضیه شده. دیگه چی؟
    گفتم: نوشته است حضور آنها در جوامع غربی می تواند خطرآفرین باشد زیرا فاقد تخصص کاری هستند و چون شخصیت تثبیت شده ای هم ندارند شکارهای مناسبی برای گروه های تبهکار خواهند بود.
    گفت: پیش از این هم روزنامه آمریکایی واشنگتن پست گروه های اپوزیسیون را بی عرضه نامیده و نوشته بود به جای این که از خودشان برای مقابله با رژیم ایران ابتکاری داشته باشند، فقط حرف های مقامات و رسانه های اروپایی و آمریکایی را تکرار می کنند.
    گفتم: یارو به همسایه اش می گفت؛ این خروس ما خیلی تنبل و بی عرضه است فقط هفته ای یک بار می خواند و رفیقش گفت؛ پس خروس من چی؟ که اصلا نمی خواند و فقط وقتی خروس تو می خواند، سرش را به علامت تأیید تکان می دهد!

  41. صبا می‌گوید:

    بازدید امروز: ۱۲۰۳
    افراد آنلاین: ۱۸
    یعنی الان وبگذر درسته؟!!!

  42. شیدا می‌گوید:

    داشتم فکر میکردم نوروز امسال به جای سمنو چه “سین “ی را جایگزین کنم؟
    ما که امسال انگشتمان از ۱۲ اسفندی بودن محروم ماند.
    اما با این شرحی که شما در باب فرو بردن انگشت در ظرف سمنو و چرخاندن آن و به خصوص نگاه کردن چند باره به آن و مراقبت کردن برای به سلامت رساندن آن به دهان و…
    داده اید.
    باید هر طور شده بگم برام یه ظرف از آن سمنوهایی که شعبه دیگری ندارد بفرستند.
    شاید هم پلو ماهی شب سال تحویل را هم امسال با دست خوردم.
    شرط است که جلو چشم”غریبه ها “ی غربی و غرب زده دستت را شسته باشی.
    یادآوری سیمین و جلال و سووشون هم خیلی قشنگ بود.

    و خاطره آن اسکناس قشنگها…

    خوب جوری حال و هوایمان را در این سرمای زمین و زمان بهاری کردید .
    ممنون.

  43. سلام
    زیبا بود. شیطنت های کودکانه اولش با دلتنگی های پخته آخرش، مثل شروع رویش یک دانه بود که هر مرحله اش ذوق و شوق خاص خودش را دارد ولی آخرش یک چیز دیگر است.

  44. ف. طباطبائی می‌گوید:

    **یا قاضی الحاجات**

  45. سیداحمد می‌گوید:

    “نجوایی با دوکوهه، بهاریه امشب قطعه ۲۶”

  46. م.طاهری می‌گوید:

    اللهم عجل لولیک الفرج

  47. سیداحمد می‌گوید:

    دوستان محترم؛

    تا دقایقی دیگر، وبلاگ قطعه ۲۶ در «ستون یسار» به روز می شود…
    «من یک جانباز اعصاب و روانم»…

  48. به جای امیر می‌گوید:

    سفر شبانه ! (گفت و شنود)

    گفت: «کامبیز- م» یکی از ضد انقلابیون فراری و ساکن آمریکا در وبلاگ خود خطاب به اردشیر امیرارجمند و رجبعلی مزروعی نوشته است؛ بدجوری گند زدید، دیگر… زیادی نخورید!
    گفتم: عجب آدم بی تربیت و بی نزاکتیه!
    گفت: نوشته است؛ شما دیگر چه جور نماینده رهبران جنبش سبز(!) هستید که از رأی دادن خاتمی خبر نداشتید و با تحریم انتخابات آبروی اپوزیسیون را بردید!
    گفتم: این یارو کامبیزخان خیلی بی تربیت تشریف داره!
    گفت: خطاب به امیرارجمند و مزروعی نوشته؛ چقدر قمپز در کردید که تا دو سال دیگر کار رژیم تمام است! و قرار است چنین و چنان کنیم! پس چی شد؟!
    گفتم: حالا این حیوونکی ها یک غلطی کرده اند! یارو می گفت؛ یک سفینه ساخته ام و قرار است با آن به خورشید سفر کنم! به او گفتند ولی از چندهزار کیلومتری خورشید هم که رد بشوی ذوب میشی و از بین می روی و یارو گفت؛ فکر آن را هم کرده ام! شب روی خورشید می نشینم!

  49. ولی الله می‌گوید:

    حسین قدیانی عزیز، سلام
    با خودم کلنجارها رفتم تا این پیام یا نظر را برایت بنویسم، چه اینکه خیلی وقت است که دیگه تو سایت ها نمی گردم. (یهو فکر نکنی این اتفاق ربطی به واژه ی جدید التاسیس دورکاری داره!) حالا کار ندارم که همون روزهاشم اهل نظر گذاشتن تو سایتها نبودم. (مجموعا دو بار که یک بارش اصلا اینترنت دانشگاه قطع شد!!) بالاخره هزینه اینترنت با سرعت ماشین های بخار گرونه و منم که اصفهانی، اما دیدم تو فرق داری فرق که نه فرقها و منم شیفته ی همین فرق ها شدم. درست که نثری دوست داشتنی داری و راحت یه موضوع را انتخاب می کنی و همین اراده برایت کافیست تا ذهنت تراوش های روحت را به واژه مبدل کند و بدهد به دست هایت تا بلغزند بر روی صفحه کلید(به گمانم اینجا نقش بابا اکبر و سالار بابا اکبر را فراموش کردم، اما همان بهتر، که این الفاظ تحمل حمل این محمول ها را ندارد) و تا جمع کند مومنین را داخل رحِم و طرد کند دشمن را به اَشد که به گمانم ترجمان زیبای امروزیش می شود همان جذب حداکثری و دفع حداقلی. اما نه (فقط) این تو را متمایز می کند، حتی بصیرت و نگاه جامع ات به مسایل کشور هم که ریشه در جماران دارد و از هوای بیت استنشاق می کند(حالا دیگه در مورد آفتابش حرف نمی زنم، به دلایل از پیش گفته!) نیز باعث تمایز تو نمی شود. چشمانی که هم به سیاست چشم دارد و هم به ورزش و هم به فرهنگ (که این آخری از همه مهمترس). حتی تر «بگذار قدری گریه کنم…» هم موجب جدایی تو از دیگران نمی شود، گر چه تو را وارد جرگه ی اخص ها!! می کند.
    اگر شیفته ی تو شده ام، اگردلیلم برای وصل شدن به اینترنت تایپ کردن
    http://www.ghadiany.ir
    در محل آدرس می باشد، تنها یک چیز است (هرچند قبلی ها تام می کند این تمام را!) و آن نگاه تو به مردم ایران است. تو مردم را دوست داری و برایشان احترام قائلی و این موجب جدایی تو از شبه روشنفکران است و در عین حال به اصول و مواضع اصیل خودت (تو بخوان اصول دین) وفاداری که این تو را از پوپولیستها و در امروز ما از وطن پرستان به اصطلاح مردم دوست جدا می کند(همانها که هر وقت دیدی مارک لباس شان عوض شد مطمئن باش فتیله ی مردم دوستی شان نیز رو به خاموشی می نهد). خیلی خوبه که تو هم نه دی و ۲۲ بهمن ۹۰ را می بینی و هم بیدار ماندن راننده ی تاکسی ات تا آخر شب و کشیدن آن مسافرهای… تو هم درد دل مادر پر درد شهید (که گویی به خودشان که هیچ، حتی به سنگ قبرهای فرزندانشان نیز نباید احترام گذاشت، اصلاح پیشکش!) را می شنوی و هم نامه ی سرگشاده ی فرزندشان را (البته بعضی هاشان) تو هم صدای شعار ریشی با ریشه و وامانده از سفره ی پر تنعم دولت را می شنوی و هم صدای ناله ی کسی را شنیده ای که تا حالا باعث دست و پا شکستگی دهها مورچه بر اثر لغزندگی و کم اصطکاک بودن مسیر،‌ شده است. خلاصه آنکه تو هم صدای غر را می شنوی و هم صدای حب را، اگر نگویم که صدای حب را از پس غرها می شنوی. اصلا تو صدای مورچه را می شنوی، حالا به جهنم که دیگری ادعای به تصویر کشیدن این « زیر پا شده گان» را دارد. (ای کاش و فقط ای کاش امثال تو بیشتر بودند و بیشتر می نوشتند از حال این «زیر پا شده گان» تا شبه روشنفکران به اسم آنها و به کام… بهره برداری نمی کردند از این گروه تا توهم بیشمار بودن از ذهن برخی ها رخت برمی بست، البته اگر ذهنی در میان مانده باشد و فقط اگر.)
    خلاصه آنکه باعث شد این سیاهه (آن هم در فضای مجاز!!) را برایت بنویسم، چه بارها که دلم از بعضی اتفاقات یا بعضی حرفها می گرفت (حالا مهم نیست که گوینده اش بزرگ بود یا کوچک) و اینجا مامنی بود برایم تا قدری نفس چاق کنم تا آرام شوم تا… اما دیدم آن شب را که بعضی ها غصه نوری زاد نشدن را می خوردند (البته کار به فاعل ندارم، حرفم ناظر به فعل است که ما عجب اپوزوزیسیون دوست و پشت دوست خالی کنی هستیم) مشکل دار شدن سایتت و بی خیالی خیلی ها را دیدم و البته نامردی برخی ها را تلویحا!! فهمیدم. اما نه من در تهرانم تا ببوسم رویت را و بتکانم کتت را نه دستی در اینترنت دارم و فهمی از علم سایت!! تا کمکی کنم تو را. آنچه از دستم بر می آمد، این نوشته بود و عجب نامردی بود دریغ ورزیدن از این کار. البته مطمئنا به جای دیگری پشت گرمی و الا باید خیلی وقت پیشها از میدان در می رفتی اصلا شاید دلیل آسیب دیدگی پایت بی ارتباط با این مساله نباشد شاید بعضی ها خواستند که این کاره بشوی نه فوتبالیست شاید…
    می خواستم بگویم بیشتر فرهنگی بنویس و از حال مردم که ما به کفایت سیاسی نویس داریم. اگر این تکلیف واجب کفایی باشد، اما دیدم کسی که این ویژگی ها را دارد دیگر چه نیازی به توصیه ی من که صلاح خویش خسروان دانند .
    بیش از این طولانی نمی کنم این مطول را . از دور می بوسم رویت را و به امید دیدارت هستم، ان شاء الله.
    باقی بقایت/ شهادت بادا نصیبت

  50. عباس می‌گوید:

    بیانات مقام معظم رهبری در دیدار خبرگان ۹۰/۱۲/۱۸:

    آنگاه انسان باید با همه‌ى وجود از مردم تشکر کند؛ چون این رحمت الهى، بى‌سبب و بدون جهت به کسى، به ملتى، به امتى، به کشورى داده نمیشود. در دعا میخوانیم که: «اللّهمّ انّى اسئلک موجبات رحمتک».

    ما بایستى موجبات رحمت را فراهم کنیم، آن وقت باران فیاض و سیل‌آساى رحمت و فضل الهى بر سر ما “خواهد بارید”. مردم ما موجبات رحمت الهى را “فراهم کردند”

    . حضور مردم در صحنه، ایستادگى‌شان در مقابل هجمه‌ى دشمنان، بصیرتشان، اینها همه موجبات رحمت الهى بود.
    .
    .
    .
    .
    .
    منتظر رحمت ویژه ی الهی که حضرت آقا می فرمایند هستیم:
    مانند رابطه ۹ دی و بیداری اسلامی
    داخل پرانتز(حرفم را جدی بگیرید).

  51. سیداحمد می‌گوید:

    دوستان محترم!

    آیا «آر کیو ۸۸» را برای نام کتاب مجموعه طنز مرتبط با فتنه ۸۸ داداش حسین، نام خوبی می دانید؟! اگر نه، چه اسمی به نظرتان می رسد؟! ظاهرا داداش حسین، اسم «دیدید گفتیم» را مناسب و جالب برای کتاب شان نمی دانند. دوستان حتما نظر دهند… به نظر خودم که اسم «آر کیو ۸۸» برای یک کتاب طنز سیاسی، اسم خوب و بامزه ای است و تداعی گر «آر کیو ۱۷۰» خودمان!!

    در ضمن به تغییرات ستون یسار در قسمت کتب «نه ده» و ۲ جلد «قطعه ۲۶» توجه شود…

  52. سیداحمد می‌گوید:

    دوستان محترم!

    داداش حسین در نمایشگاه کتاب امسال، ۴ عنوان کتاب جدید خواهد داشت…

    به زودی مقدمه ایشان بر کتاب مجموعه طنز فتنه ۸۸ با نام «آر. کیو ۸۸» را در «قطعه ۲۶» خواهید خواند، که اولین متن ایشان برای وبلاگ، در سال ۹۱ همین مقدمه است…

    «آر. کیو ۸۸» گلچینی از بهترین طنزهای مرتبط با فتنه ۸۸ داداش حسین است در ۵۰۰ صفحه که شماری از این طنزها مال زمانی است که این وبلاگ هنوز درست نشده بود و احتمالا شما هم نخوانده اید…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>