یوم‌الحساب «نه غزه، نه لبنان»

خدایی که آتش را بر «خلیل» گلستان کرد، بر «الخلیل» هم می‌تواند!

pdp2k40jnhhit1n98zl

صرف نظر از صهیونیست‌های وحشی و شیوخ شکم‌پرست عرب، سرافکنده‌ترین مردم این روزگار، بلکه خجل‌ترین نامردمردم این عصر، همان فتنه‌پیشگانی هستند که روز قدس سال هشتاد و هشت، دست آخر، موضع در پستوی رسانه خود را خیابانی کردند و شعار «نه غزه، نه لبنان» را آشکارا سردادند. بشنوید! این خشم و خروش همگانی علیه اسرائیل، لعن و نفرین جهانیان بر سرایندگان شعار «نه غزه، نه لبنان» نیز هست! «غزه» اگر از نظر جغرافیایی «باریکه»‌ای بیش نیست لیکن از حیث وجدان، به محل تقسیم ۲ جناح حق و باطل امروز دنیا تبدیل شده. بی‌شک هر آنکه به «غزه»، به «قدس»، به «فلسطین»، به «خط مقدم مقاومت»، به «سوریه مظلوم»، به «اسد»، به «نهر»، به «بحر» و به «لبنان» و «بلندی‌های جولان»، «نه» گفته باشد، ابتدا باید شست‌وشویی کند… از آن شست‌وشوها! و آنگه پای به «خرابات مقاومت» گذارد، که «نه» به این «مفاهیم بلندبالا»، «نه» به «پیش پا افتاده‌ترین اصول انسانیت» است. برای سر ندادن شعار پست «نه غزه، نه لبنان» کافی است یک جو «انسان» باشیم، خیلی هم لازم به مسلمانی نیست! واضح است؛ شعاری چون «نه غزه، نه لبنان» از آنجا که کیلومترها جلوتر از همصدایی با صهیونیست‌هاست، وجدان آدمی را آلوده و سراسر وجودش را رسما ناپاک می‌کند. قدر مسلم، روزنامه‌خواری که از روزی‌نامه گرفته تا شب‌نامه و چه و چه، سنگ سرایندگان این شعار ضد انسانی را به سینه زده، بیشتر می‌خورد فرزند فتنه و فریب و دغل و دروغ و تهمت و آشوب و دوز و کلک باشد تا فرزند انقلاب اسلامی! اگر سران فتنه، به اعتراف سران اسرائیل غاصب، «دوستان خوب نتانیاهو» محسوب می‌شوند، حامیان شعار «نه غزه، نه لبنان» نیز بیشتر می‌خورد که فرزند صهیونیست‌های حرامزاده باشند! بعضی‌ها بیشتر می‌خورد فرزند ولخرج و پر توقع کاخ سفید باشند تا فرزند انقلاب اسلامی! بگذریم که این جماعت، هم از توبره دشمن می‌خورند هم از آخور دوست! و بیشتر هم از این دومی! بیت‌المال را می‌گویم! دقیقا! بیت‌المال شرکت‌هایی که به وقتش خصوصی است، به وقتش عمومی، به وقتش هم خصوصی هم عمومی، و باز هم به وقتش هیچ‌کدام! بیت‌المال کارگزاران! در بی‌شرفی مالی جماعت روزنامه‌خوار، همین بس که با پول این مردم علیه مبانی این مردم و با پول این نظام، علیه مبانی این نظام، قلم‌فرسایی می‌کنند! اف بر حلزونی که حتی خانه روی دوش را هم به کاخ اجنبی می‌فروشد! آری! پاک است دامن انقلاب اسلامی از داشتن فرزندی که با حمایت از شعار «نه غزه، نه لبنان» تیر به قلب تیرکمان کودک کرانه باختری می‌زند. و گلوله به سینه مقاومت، به سینه سنگ می‌زند. اما چه شد که بعضی‌ها آن هم در روز قدس… آن هم در روز قدس… آن هم در روز قدس، به صرافت شعار «نه غزه، نه لبنان» افتادند؟! تا به این سؤال پاسخ دهیم، عجالتا جا دارد شخصا از مسؤولان این نظام الهی تمنایی کنم؛ «بزرگواران! شعار «نه غزه، نه لبنان» از نظر ما همین است اما از آنجا که سرایندگان این شعار، یک «جانم فدای ایران»‌(!) هم به آخر این شعار، اضافه کرده بودند، نیز از آنجا که نیروهای تکفیری داعش در همسایه غربی، بیش از خود عراق اغلب برای ایران خودمان رجز می‌خوانند، آیا روا نیست جماعتی از این ترمزبریده‌های مدعی فدایی ایران را از طریق تصاویر سال ۸۸ شناسایی، و من باب نیل به آرزوی‌شان‌(!) رهسپار نبرد با سلفی‌هایی کنیم که چشم بد به خاک وطن دارند؟! من البته خود می‌دانم جمهوری اسلامی قصد مداخله به این معنی در ماجرای عراق ندارد اما بیم از آن دارم که این «ایران اولی‌ها» به سبب نهایت عشق‌شان به این مرز و بوم‌(!) و اوج روحیات فدامنشانه‌(!) عن‌قریب به سیم آخر زده، نه که خیلی هم در ادعای فدای ایران شدن صداقت دارند‌(!) کار دست خودشان بدهند!» از این التماس، هر چه زودتر برگردیم به متن… اما از این شعار «نه غزه…» چند پله، چند سال عقب برگردی، به ضرب‌المثل «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است» می‌رسی! زنجیره‌ای‌ها، و بدترین جماعت‌شان یعنی روزنامه‌خوارها، مکرر و مرتب، این ضرب‌المثل را در روزنامه‌ها، هفته‌نامه‌ها، ماه‌نامه‌ها، فصل‌نامه‌ها، سال‌نامه‌ها و دیگر آه و ناله‌های خود نشر می‌دادند؛ «اساسا چرا جمهوری اسلامی، چراغی که باید در خانه بسوزد، حرام مسجدالاقصی می‌کند؟!» دقت کنید! ما با جماعتی طرفیم که به جای مواخذه آمریکای ظالم بابت حمایت بی‌چون و چرا از صهیونیست‌های ظالم‌تر، جمهوری مظلوم اسلامی را به خاطر بدیهی‌ترین کمک انسانی که یک نظام می‌تواند داشته باشد، محاکمه می‌کنند!! اولا؛ بنیانگذار این انقلاب یعنی امام خمینی‌‌(ره) از همان سال ۴۲ که علم نهضت را برافراشت، به موازات مبارزه با طاغوت، بلکه بیشتر و پیشتر، اسرائیل را هدف گرفته بود. اساسا حمایت از قدس شریف و مبارزه با صهیونیسم در ذات انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی است. فلذا آن روز که جمهوری اسلامی، دفاع از فلسطین نکند، جمهوری اسلامی نخواهد بود. ثانیا؛ سهل‌ترین آموزه‌های انسانی، دفاع از قدس و در اینجا مردم غزه را بر نظام ما واجب می‌کند. ثالثا؛ بدیهی‌ترین آموزه‌های اسلام بهکذا. بنابراین محل خرج مثال بالا هرگز نمی‌تواند این مقال باشد. این چراغی است که جلوتر از مسجدالاقصی، مشغول سوختن در همین ام‌القرای خودمان، خانه خودمان است. از مسؤولان ارشد اما قدیمی موساد، چندی پیش به «هاآرتص» گفته بود؛ «نتانیاهو دوست دارد به ایران حمله کند اما چه کند که فعلا در باریکه غزه گیر کرده»! صرف نظر از این اعتراف -که البته از این دست اعترافات بسیار است!- تحلیل روشن و منطبق بر واقعیتی وجود دارد مبنی بر اینکه «هر وقت اسرائیل، از لبنان، سوریه و فلسطین خیالش جمع شد، هدف بزرگی جز ایران ندارد. خب! هر عقل سلیمی حکم می‌کند که ما با حمایت از «خطوط اول مقاومت»، زبان نفهم‌ترین دشمن خود، بلکه زبان نفهم‌ترین دشمن همه بشریت را در همان مرزهای خودش عقب نگهداریم». به جد بر این باورم مهم‌ترین چراغ از چراغ‌های جمهوری اسلامی که مشغول سوختن در خانه است، همین حمایت حکومتی – مردمی ما از موضع مقاومت است. این چراغ، در هیچ مسجدی نمی‌سوزد، الا در تمام مساحت ایران عزیز و دوست داشتنی. و این وسط، آنچه به هیچ وجه نباید ناگفته بماند، ذکر این مهم است که بر فرض، روزی خیال اسرائیل از جاهایی راحت شد! قدر مسلم شیربچه‌های سپاه سرافراز و بی‌بدیل قدس، آن روز و آن روزها نماز را در قبله اول خواهند خواند و یک بار برای همیشه، اسرائیل را از صحنه روزگار محو خواهند کرد. منتهای مراتب، سخن از امروز است و واقعیت‌های روز. این واقعیت‌ها به ما می‌گوید که هم باید شاکر مقاومت در خطوط اول مقاومت علیه اسرائیل باشیم، هم بالاتر، حامی آن. با همه این اوصاف، جماعت دونی را می‌شناسم که پیش از شعار «نه غزه، نه لبنان» علی‌الدوام طعنه می‌زدند؛ «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است»! فی‌الحال مهم‌ترین حامی اسرائیل، آمریکاست اما مهم‌ترین حامی قدس شریف، جمهوری اسلامی ایران است. بینی و بین‌الله کدامیک از این ۲ حامی، میان مردم دنیا، حتی میان یهودیان آزاده، جایگاه بهتری دارند؟! در قصه قدس که ان شاء‌الله پایان -حتما بخوانید آغاز!- خوشش را با ظهور بقیه الله خواهیم نوشت، هر چقدر آمریکای حامی اسرائیل منفور است، از ایران حامی فلسطین با احترام و عزت یاد می‌شود و اگر این مهم یک افتخار بین‌المللی بی‌مثال و فراملی است، باید از جماعت مذکور پرسید؛ «سخن از کدام مسجد می‌گویید، وقتی چراغ حمایت از قدس، این همه ملی، فراملی و دقیقا در خانه می‌سوزد؟!» این روزها روز عزای شعار «نه غزه، نه لبنان» است، چرا که دنیا به این بزرگی، با همه وسعت و مساحت دارد به غزه عزیز «آری» می‌گوید. ما این را از قبل گفته بودیم که گفتمان فتنه‌گران، در ابعاد جهانی هم خریدار ندارد و منجر به روسیاهی بیشترشان خواهد شد. بعضی‌ها چون خود نگارنده گاهی از موضع حق و عدل، و به درستی، دستگاه قضا را خطاب قرار می‌دهیم که چرا سران فتنه را محاکمه نمی‌کند؟! و چرا به سزای اعمال ننگین‌شان نمی‌رساند؟! طرفه حکایت را نگاه کن! من خودم به جای قوه مظلوم قضائیه جواب خودم را می‌دهم؛ «دنیا را نگاه کن! محاکمه از این بهتر؟ از این بیشتر؟ این روزها دنیا، همه دنیا، صحنه محاکمه شعار «نه غزه، نه لبنان» است». حالیا! دنیا را بنگرید که دارد اعدام می‌کند این شعار را. چه می‌گویم؟ که آنچه انجام می‌دهد، بسی بدتر از اعدام است! روز قدس سال ۸۸ که به پنجمین سالگردش نزدیک می‌شویم، ما و ملت، شعارمان این بود؛ «مرگ بر اسرائیل» اما فتنه‌گران، زنجیره‌ای‌ها، روزنامه‌خوارها، سران فتنه و الباقی عوضی‌هایی که آخرین آدینه رمضان، ما روزه خوردن‌شان را دیدیم اما نماز خواندن‌شان را نه، شعار می‌دادند؛ «نه غزه، نه لبنان». حال بنگرید دنیا شعار ملت ما را دست گرفته یا شعارک روزنامه‌خوارهای متقلب را؟! رفراندوم از این واضح‌تر؟! آمریکا بخواهد یا نخواهد و خوشش بیاید یا نیاید، دنیا با غزه است، نه اسرائیل. و دنیا با ماست، نه همصدایان با اسرائیل. این وسط، شیوخ عرب کاری هم برای غزه نکنند، خون کودک غزه کار خودش را بلد است. اینک برد گریه‌های دخترک باریکه‌نشین تا خیابان چندم منهتن هم رسیده… و خیلی وقت است از سد «گنبد آهنین دلار» و «سپر ضد موشکی پروپاگاندا» عبور کرده! روزنامه را می‌توان دزدید، قلم را می‌توان فروخت، جریده را می‌توان خورد اما اصحاب حقیقی رسانه، مگر مرده‌اند که قطرات اشک «مادر طفل ۶ ماهه شجاعیه» در لابه‌لای شعار «نه غزه…» سانسور شود؟! بی‌بی‌سی و سایر شبکه‌های مورد علاقه آقای رفسنجانی، هر گونه که می‌خواهند اخبار غزه را پوشش دهند! خداوند بلد است چگونه از «تیرکمان»، «رسانه» بسازد! و از «سنگ»، «قلم»! «نون و القلم و ما یسطرون»… خون و القلم و ما یسطرون… خدایی که آتش را بر «خلیل» گلستان کرد، بر «الخلیل» هم می‌تواند! غزه خیلی وقت است که دیگر یک «باریکه» نیست. «آقای ما»، «آقای مقاومت»، یک «چفیه» روی دوش‌شان انداخته‌اند… که امروز دیگر، همه احرار عالم، همین چفیه را روی دوش انداخته‌اند. چفیه، عربی و فارسی و مسلمان و مسیحی ندارد! این بیرق مشترک آزادگان همه دنیاست! این لباس همه دنیاست! ماه و ستاره‌ها، در جای جای دنیا، «چفیه بر دوش» به مقاومت غزه عزیز، «آری» گفته‌اند… و می‌گویند اما روی دوش آفتاب، این چفیه، دیدنی‌تر است… و این زمین، با حضرت صاحب‌الزمان(عج) از این هم دیدنی‌تر است… خدایا! گمانم غزه، آسمان می‌خواهد… جرعه‌ای نور… و تحقق وعده ظهور… خدایا! گمانم دل مسجدالاقصی، «بک یا الله» بقیه الله را می‌خواهد…

وطن امروز/ ۳۱ تیر ۱۳۹۳

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۴ دیدگاه

روایت یک خط/ حکایت یک عکس

تقدیم به استاد بلندآوازه خوشنویسی؛ «نصرالله افجه ای»

n00036574-b

یکم: پدرم با اینکه در همان اعزام اول به جبهه، جرعه نوش باده دلربای شهادت شد، لیکن صاحب ۳ وصیت نامه است؛ یکی سیاسی است و مثل سایر وصیت نامه های اینچنینی شهدا، درش توصیه به تبعیت از ولایت/ ولی فقیه موج می زند. در آن وصیت نامه، پدرم از اشخاص زاویه دار با ولی فقیه آن زمان یعنی امام خمینی، رسما اسم می برد، من جمله از فلان مرجع تقلید، و بهمان عنصر ساده لوح. تعجب و بهت، بلکه خشم بابااکبر از آن به اصطلاح جانشین امام، در وصیت نامه سیاسی او کاملا هویداست. در آن وصیت نامه، پدرم تلویحا نوشته؛ «ما باید پیرو آن راهی باشیم که شهدایی چون بهشتی و مطهری و رجایی و… با خون سرخ شان برای ما ترسیم کردند، نه این و آن». آن «تلویحا» را هم برای این نوشتم که وصیت نامه سیاسی پدرم فی الحال که دارم این سطور را می نویسم، دستم نیست. یحتمل نزد همشیره باشد، شاید هم مادر یا مادربزرگ. یادم باشد ازشان بگیرم! یک وصیت نامه هم پدرم دارد که در آن از فک و فامیل و دوست و آشنا حلالیت طلبیده، توصیه هایی شخصی-خانوادگی داشته، در باب تربیت بر مدار «حزب الله» من و خواهرم نکاتی گفته، درجه آخر به این اشاره کرده که از روی محکم کاری، چند تایی نماز و روزه برایش خوانده و گرفته شود. این هر دو وصیت نامه را بابااکبر قبل از عزیمت به منطقه نوشته که بیش از این، محل صحبت نوشتار پیش رو نیست. اما سومین وصیت نامه پدرم، اصلش را بخواهی بیش از آنکه وصیت نامه باشد، «شهادت نامه» است. این شهادت نامه، برخلاف وصیت نامه ها، در خود جبهه نوشته شده. کی؟ یک روز قبل از شهادت! یعنی دقیق تر بنویسم می شود ساعاتی قبل از شهادت. تاریخ شهادت نامه، روز «نهم اردیبهشت ۶۱» را نشان می دهد. باری از دوست و همرزم پدرم حاج اصغر آبخضر پرسیدم؛ «دقیقا چند ساعت قبل از شهادت، بابااکبر این وصیت نامه را نوشته؟» گفت؛

«آخرین دقایق روز ۹ اردیبهشت، در سنگر نشسته بودیم و منتظر اعلام حمله در شب عملیات رویایی «الی بیت المقدس»، که اکبر از جیب پیرهن خاکی اش، یک خودکار بیک آبی و یک برگ کاغذ درآورد و بنا کرد با مدد از نور ماه، وصیت نوشتن. کاغذ را هم چون که جا کم بود و موقعیت مناسب نوشتن نبود، گذاشت روی ران پایش… و همانطور شروع کرد… من گفتم؛ «اینطوری خط خطی می شه و پر از خط خوردگی!» گفت: «اگه یه خط خوردگی، توش درومد، می دمش به تو، پاره اش کنی!» دوباره گفتم؛ «پس لااقل بلند بخوان، هر آنچه که می خواهی بنویسی!» و… بعد از دقیقه ای تامل، نوشت و خواند؛

SKMBT_C45014070520140

«بسم الله الرحمن الرحیم/ وصیت نامه اکبر قدیانی/ ما زخم خوردگان تیره ترین، سردترین، بلندترین شبهای جور بودیم. ما شلاق خوردگان یلدای ستم بودیم. اولین شعاع فجر را که دیدیم، خیز گرفتیم؛ عاشقانه بسوی شفق دویدیم تا در چشمه خونین خورشید، زخم های استخوان گداز خویش را بشوییم که ثابت کنیم سرخی بالاترین رنگ است، نه سیاهی. که سیاهی می پوشد، سرخی می شوید و جلادان تاریخ را رسوا می کند. «ما زنده از آنیم که آرام نگیریم/ موجیم که آسودگی ما عدم ماست». سپیده دم خونین عشق فرا رسید دوستان. ای برادر، ای خواهر، تو را فقط یک پیام، تو را فقط یک وصیت، تو را فقط آخرین حرف…. که؛ «خدایا، خدایا! تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار». التماس دعا دارم. اکبر قدیانی/ ۹ اردیبهشت ۱۳۶۱»

بعد هم امضای قشنگش را زد پای ورقه. چند دقیقه بعد از این، دستور حمله دادند. و ما به خط زدیم. اکبر ۳ ساعت، شاید هم ۴ ساعت بعد از نماز صبح، به شهادت رسید. پس این نوشته، مال یک روز قبل از شهادت پدرت نیست، مال فقط چند ساعت قبل از شهادت اکبر است. من خب می دونی! این وصیت نامه رو حفظم. شاهکاره. توی اون شرایط خاص جبهه و جنگ و شب شروع «الی بیت المقدس» و اون همه خطر، حقا شاهکاره. نه اینکه چون اکبر نوشته دارم می گم ها، واقعا شاهکاره. من یک بار که با این بچه های «سازمان هماهنگی تبلیغات اسلامی» رفته بودیم پیش «حضرت آقا»، برای ایشان وصیت نامه اکبر رو خوندم. جالبه که «آقا» هم همین تعبیر رو به کار بردند و گفتند؛ «شاهکاره».

جالبه که بابات با توجه به شرایط سخت و دشوار اون شب، از حیث دستخط هم انصافا قشنگ نوشته. کلا خطش خیلی خوب بود اکبر. همون جوونی رفته بود پیش استاد خط و…».

دوم: کوچکترین عمویم «عمومحسن» ۱۰ سال از من بزرگ تر است. عمومحسن در اولین سالگرد شهادت بابااکبر یعنی اردیبهشت ۶۲ با اینکه همه اش ۱۴ سال سن داشت، با یکی از دوستانش به نام آقای سیدمحمد هاشمی، می روند و این شهادت نامه بابااکبر را به استاد مبرز، معزز، بلندآوازه، رده بالا، پرذوق، اهل دل و هنرمند کم بدیل عرصه خط و خطاطی، جناب آقای «نصرالله افجه ای» می دهند، بلکه زحمت خطاطی «ما زخم خوردگان…» را تقبل نمایند. این استاد هم با آنکه بالطبع سرشان خیلی شلوغ بود، در اولین فرصت ممکن، خط بسیار خوشی برای شهادت نامه بابااکبر می نویسند. بعد عموی ما می خواهد پولی در پاکتی به این عزیز تقدیم کند که استاد افجه ای، پاکت را باز می کند و فقط یک اسکناس از لای آن درمی آورد، به روایت خودشان؛ «من باب تبرک، از یک خانواده شهید» و پاکت را برمی گرداند؛ «اونی که باید بابت هنرش، ازش تشکر بشه، من نیستم، برادر شهید شماست. هنرمند واقعی اونه. من نوشته های زیادی رو خط زدم، اما این نوشته، بی نظیره. اصلا یه چیز دیگه است. آدم دوست داره مدام بخونه، مدام زمزمه کنه. چیز عجیبیه. نثر فاخریه. معلومه که در حال خوشی نوشته شده… بوی خدا داره، بوی خدا می ده… همین که این برادر شهید شما، یه دعایی واسه من بکنه، من مزد خودم رو گرفتم». بعد از خداحافظی با استاد افجه ای، عمومحسن، یکی از معروف ترین عکس های پدرم، همان عکس سخنرانی در شهر کهنوج استان کرمان را ضمیمه خط استاد افجه ای می کند و… سرآخر می شود یک تابلوی زیبا، یک خط زیباتر، و این همه درون یک قاب ساده و صمیمی.

DEST2745

DEST2743

سوم: دیشب همه فامیل در خانه درندشت عمومحسن واقع در شمال غرب تهران، نزدیک دریاچه خوشگل شهدای خلیج فارس، افطار، مهمان بودیم. نه که از تابلوی خط مذکور، بیش از ۳۰ سال است که می گذرد، از عمومحسن خواستم تابلو را برای چند ساعت به من قرض بدهد، بلکه از آن چند تایی کپی رنگی بگیرم. قصدم این بود تا بیش از این، خط خوش استاد افجه ای، مشمول مرور زمان نشده، آن را به نوعی احیا کنم و بازیابی. ایضا عکس بابااکبر را، که آن همه سال پشت شیشه قاب، رنگ و رورفته شده بود، و پرینت نویی می طلبید از همان عکس. این کار، حسن ویژه ای هم داشت. جای آن عکس قدیمی، پرینتی نو از همان عکس کار می شد که رهبر عزیز، رویش به اختصار، یادگاری مبارکی نوشته اند؛ روی گلوی پدرم!

القصه! اغلب وقت امروزم به احیای آن خط خوش و عکس خوش و تابلوی خوش گذشت که جا دارد واقعا از پسرعموی مهربانم؛ «احمدرضا» تشکر کنم که اگر نبود همراهی اش، واقعا کارم سخت تر می شد. با هزینه ای کمتر از ۱۰۰ هزار تومان، حالا یادگاری استاد افجه ای برای ما، تکثیر شده است… و بعضا آمیخته به عکس های دیگر پدرم بنا به ذوق خودم…

DEST2744111   222

چهارم: این همه را نوشتم تا از خانواده شهدا، بویژه فرزندان عزیز شهدا بخواهم وصیت نامه پدران شان را -لااقل برشی از آن را که عمومی تر است- بدهند یک استاد خط، برای شان بنویسد. گمانم این کار بسیار مهمی است. باید با زیباترین خط ممکن نوشت دستنوشت شهدا را. وصیت نامه شهدا را. شهادت نامه شهدا را. عاقبت، «خط» را از همین خون نوشته هاست که می گیریم…

پنجم: آقای عمومحسن خان! ابتکارت آنهم در سن ۱۴ سالگی، هنوز هم جای یک تشکر ممتاز دارد. ممنونم از شما، نیز از زن عمو، احمدرضا و دخترهای دوقلو. راستی! قورمه سبزی عالی شده بود، قشنگ جا افتاده بود! آش را که دیگر نگو! افطاری کردیم ها…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۵۱ دیدگاه

آیا از فرق سر نظام هم می‌توان عکس گرفت؟!

18tz6smp2c3x9v88qfpb

گرمای کلافه‌کننده هوا، ایضا این معضل لامروت ریزش مو، برآنم داشت تا ماه رمضان را برای سر مبارک، با «نمره ۱۲» شروع کنم! یعنی که کچل! تا کی این سر پرسودا، نمره ۲۰ از خدا بگیرد، حضرت حق، خودش می‌داند و بس! آخرین‌ بار که خواستم موهای خود را تا همین حدود، بلکه شدیدتر بزنم، فریضه حج بود. روز عید قربان، جناب سلطانی عزیز که امسال هم برنامه سحرش ان‌شاء‌الله معرکه باشد، ساده و بی‌تکلف، تیغ به دست، افتاده بود به جان خلق‌الله. نوبت به تراشیدن سر ما که رسید، پزشک کاروان هم از راه رسید؛ «موی این را نمی‌زنی‌ها… سرش درب و داغان است… تیغ‌زدن اصلا صلاح نیست… برای این، واجب که نیست، اشکال هم دارد» و… این شد که با موهایی بلندتر از موقع رفت، برگشتیم وطن! همه حاجی‌ها سر تراشیده بودند، الا من بینوا. همه هنگام تیغ‌زدن سر، انگشت‌نما می‌شوند، ما آنجا پیش جماعت حاجی، با موهای مجعد و به نسبت بلند خود، انگشت‌نمای خلایق شده بودیم! و از آنجا که نمی‌توانستم امتناع پزشک کاروان را روی پیشانی خود نصب کنم، راه به راه تحمل می‌کردم نیش و کنایه این و آن را؛ «این چه حجیه؟»، «رفته تمتع، دلش نیومده از موهاش بگذره!» و… حج آن سال، حدود یک سال و نیم، از بحبوحه فتنه ۸۸ می‌گذشت و هنوز ماجرا داغ بود، آنقدر که مقابل خانه خدا، متن وبلاگی می‌نوشتی، صدای رئیس قوه در‌می‌آمد! همین داغی‌ها بود که پزشک کاروان را برآن داشت مرا از تراشیدن موهایم بازدارد. سر و صورت من، سر جمع، حدود ۳۵ شاید هم ۴۵ -دقیقش خاطرم نیست!- بخیه خورده بود و از همه بدتر اینکه وسط کله‌ام، اندازه ۲ بند انگشت، گود بود و بشدت نرم، گویی که اصلا استخوان ندارد! آن ایام گاهی که دچار سردرد مزمن می‌شدم، می‌رفتم دکتر تا برایم نسخه عمل دوباره بپیچد، بلکه این گودی پر شود و محکم! لیکن سوداهای این سر، رنگی‌تر از آن بود که بخواهم تن به چنین عملی بدهم! همان کمای ۹ ساعته، عمل چند ساعته، عمل بیلبیلک پلک چشم، عمل چی چی سر، کار کردن روی فلان جای جمجمه، بیرون آوردن خرده سنگ‌ها از بهمان جای کنار مغز… و ایام نقاهت دور و دراز که سبب‌ساز شایعات سخیفی درباره‌ام شده بود، واقعا کافی بود! کافی بود لعنتی! الغرض! همه چیز از شب مهیب ۲۵ خرداد ۸۸ شروع شد؛ بلوار شهید کاوه، که البته فتنه‌گران «شهید»ش را جا می‌انداختند؛ «بلوار کاوه!» اصلش را بخواهی، سران فتنه و الباقی عوامل‌شان، مشکل با همین لفظ «شهید» دارند. مشکل با همین لفظ شهید دارند که می‌بینی «معنی» را هم عوضی می‌روند! و الا چیست مگر «جمهوری اسلامی»؟! جز نظامی الهی که تکیه بر خون ۳۰۰ هزار شهید زده؟! این شهدا نبودند، همین شهید محمود کاوه مشهدی نبود، چه بسا اتفاقات دیروز سوریه و امروز عراق، گریبان کشور ما را گرفته بود. اگر در همین سال ۸۸، بسیجی شهید حسین غلام‌کبیری، مثل مرد، سینه سپر نمی‌کرد و اگر جانباز شیمیایی؛ حاج احمد پاریاب -که هم‌اینک روزه با شهدا می‌گیرد در همسایگی خدا- با همان کپسول و بند و بساطش، با یک سینه پر از خس خس، وسط صحنه نمی‌آمد،‌ ای بسا رئیس‌جمهور آمریکا، بی‌هیچ اذن و اجازه‌ای، خاک پاک وطن را، آلوده به قدم نجسش می‌کرد، حکایت همسایه شرقی! آه! از آنجا که روزی نه خیلی دور و دیر، جای جای این همسایه مظلوم، بخشی از خاک پهناور ایران خودمان بود، هر وقت یاد حضور بی‌ادبانه و گستاخانه رئیس کاخ‌سفید در خاک افغانستان می‌افتم، سراپا فغان و افسوس می‌شوم! تو وقتی زیادی اجازه بگیری از کدخدایی که دیگر نیست، او در عوض، اینچنین بی‌اجازه وارد کشورت می‌شود! اینچنین بی‌اجازه، آنچنان گاوچران! مع‌الاسف، توافقات سست، به عدد چند که برسد، این استعداد را دارد! و دقیقا از ورای همین زاویه است که بزرگان، این همه تاکید مضاعف دارند روی «استقلال ملی». هر چقدر توافقات غیر ملی، دهان دوست، بلکه دهان منتقد را مورد نوازش(!) قرار می‌دهد، این «استقلال ملی» و حفظ و بسط آن است که به قول امام راحل، توی دهان دشمن می‌زند، و به قول این یکی امام، خواب او را پریشان و رویایش را تعبیرناشدنی می‌کند. جز آن ۲ دلیل که خط اول، اقامه کردم، از مدت‌ها پیش قصد کرده بودم در هیبت یک سرباز، وارد میهمانی خدا شوم که بهترین عبادت برای خدا، مجاهدت در راه خداست. آخر آخر آخر بندگی، یعنی سرباز خدا شدن. مصاف را نمی‌بینی؟! جنگ خدا با کدخدا، از این واضح‌تر؟! رمضانی است این رمضان! یک سو سپاه خداست، یک سو لشکر شیطان بزرگ، اما دست و پای ابلیس بسته است، چرا که «رمضان» است. قصه‌ام را بگویم؛ حتی اصلاح با «نمره ۱۲» هم کافی بود که پیرمرد سلمانی با تعجب بپرسد؛ «سرت جای چیست؟ دعوا کردی؟» گفتم؛ «من دعوا نکردم، آنها دعوا کردند، آنها ادعا کردند، آنها شلوغ کردند، آنها آشوب کردند، آنها…»! گفتم؛ «این دور و ور، پزشکی نیست، راحت باش! دوست دارم سرم را کامل بتراشم!» گفتم؛ «من یک سر تراشیده، لااقل به خدا بدهکارم!» گفتم؛ «این کمترین حق من است که بدانم بعد از ۵ سال، تازه! چند روز هم بیشتر، آیا یادگاری فتنه از سرم پاک شده؟! و آیا دستپخت سران فتنه روی سرم تمام شده؟!» گفتم؛ «بتراش!» گفت: «همه سرت را می‌تراشم، اما جای باقی‌مانده آن دعوا را قول نمی‌دهم، شاید دستم لرزید!» گفتم؛ «بتراش!» و شروع کرد! اول از الباقی سرم، بعد رسید به قسمت بخیه‌خورده! پرسید؛ «درد داری؟» گفتم؛ «تحمل می‌کنم!» گفت: «اُه اُه اُه! اینجا را دیگر نمی‌توانم، اندازه ۲ بند انگشت، سوراخ است انگار! اصلا نرم است! چاله دارد! استخوان ندارد مثل اینکه!» گفتم؛ «آرام بتراش! اینقدری وصله پینه دارد که خون نزند!» هر چند در نهایت، از همان قسمت گود افتاده، یکی، دو، سه قطره‌ای، خون آمد بیرون! که با شست و شوی آخر سلمانی، تمام شد رفت پی کارش… القصه! در دفتر روزنامه، بچه‌ها که مرا با این سر و وضع جدید دیدند، طبق پیش‌بینی، گرفتند به شوخی و مزاح، اما خیلی زود، عیش‌شان منقص شد! سر تراشیده شده، شد فرع بر ۲ رد بخیه طولانی روی سر، یک گودی، حتی یک زخم روی پلک چشم چپ! از همکاران، چند تایی این شوخی را سر دست گرفتند که «اگر یک عکس از سرت بگیریم، رسما فلان درصد حق جانبازی داری!» به بچه‌ها گفتم؛ «در اوج فتنه، آن روز که فهمیدم می‌خواهند کی و کی و کی را در اوج بی‌انصافی و صدالبته حماقت، «شهید» جا بزنند، در وبلاگم نوشتم؛ «این کار، همانا و درآوردن پرونده پدرم از بنیاد شهید همانا!» حالا بروم برای خودم دنبال پرونده؟! همان زمان هم اگر ارادتم به حاج آقای رحیمیان و دیگر خادمان بنیاد معزز شهید نبود، واقعا حرفم را عملی می‌کردم. ما نه دنبال پرونده هستیم، نه دنبال درصد، بلکه دنبال ادای دین خود و بدهی خود به نظامی هستیم که ۳۰۰ هزار شهید برایش داده شده». قطعا همین است نگاه ما، اما این، همه نگاه ما نیست. گفت: «یک سینه حرف موج زند در دهان ما»… و فی‌الحال، بخشی از آن را می‌گوییم. عکاس روزنامه، خیلی راحت از سر من عکس گرفت اما عکاسی هم آیا هست که بتواند از فرق سر نظام عکس بگیرد؟! به‌راستی، مظلومیت مضاعف آن فرق سر چه می‌شود؟! یک تکه سنگ عوامل فتنه، در بلوار شهید کاوه وقتی چنین می‌کند، آیا می‌توان محاسبه کرد سنگ تهمت بزرگ تقلب امرای فتنه، آن‌هم در وسط خیابان انقلاب اسلامی، چه فجایعی به بارآورده؟! از این هم آیا می‌توان عکس گرفت؟! به سند همین عکس روزنامه، ما می‌توانیم با سران ملعون فتنه، مشکل شخصی، اصلا مشکل شخصی چرا؟!… مشکلات اساسی داشته باشیم اما مشکل ما با فتنه‌گران ۸۸، نه این سر و این سنگ، بلکه آن سنگی است که بر سر و صورت آبروی نظام ما زده شد. از آن است که ما نمی‌توانیم بگذریم. از آن است. از آبروی حضرت روح‌الله، بلکه از شرف یوم‌العیار عاشوراست که نمی‌توانیم بگذریم! از خیمه عزای ارباب است که نمی‌توانیم بگذریم! توقعاتی دارند از ما بعضی‌ها، می‌خواهند بر گذشته -بخوانید بر فتنه‌گران سنگ به دست وحشی که حرمت سر و صورت انقلاب خمینی را نگه نداشتند- صلوات بفرستیم! ما تا به الان خیال می‌کردیم بعضی‌ها ناظر بر جمله مشهور رئیس‌جمهور مودب و با هوش آمریکا، فقط کاسب تحریم‌اند، نگو کاسبی با صلوات هم می‌توانند! بر حرامی زبان نفهم بی‌قانون، لعن و نفرین سزاوارتر است تا صلوات! دروغ به آن بزرگی گفتند، تهمت به آن درشتی زدند، و به همان بزرگی و درشتی با سنگ بر سر و صورت انقلاب اسلامی مادران شهیدداده زدند که فی‌الحال صلوات نثارشان کنیم؟! ما در امتداد آن عدل و داد وعده داده شده و دقیقا از همان منظر، همچنان خواهان محاکمه سران فتنه و امرای فتنه هستیم و محاکمه مفسد فی‌الارض، یعنی؛ «اختتام حصر، آغاز اعدام، تمام». من فی‌الحال، سؤالم از جناب قاضی‌القضات محترم و عزیز این است؛ «در جواب این همه ملاحظه البته قابل فهم شما، چه بود و چه بوده واکنش فتنه‌گران؟ عمل به مر قانون هم نشود، بلکه فقط ۲۵ درصد قانون در حق بعضی از این فتنه‌گران اجرا شود، کافی است تا فرشته عدالت، کار انقلابی خودش را کرده باشد! شگفتا! کانه قوه‌ قضائیه، یک چیز هم این وسط بدهکار شده، هر روز می‌نوازند و می‌تازند به دستگاه قضای ما. به خدا آنچه در این بلبشو، از فهم ما خارج است، حد بی‌حد وقاحت سران‌فتنه و البته کسانی است که توهم زده‌اند؛ فتنه ۸۸ ان‌شاء‌الله گربه است!» من سؤال می‌کنم؛ «وقتی عوامل فتنه، بابت سنگ کوچک شان، از جواب دادن به حقیری چون من عاجزند، چه می‌خواهند جواب دهند امرای فتنه، آن سنگ بزرگ را که بر سیمای انقلاب و جنگ و جهاد شهید محمود کاوه زدند؟!» شباهنگام ۲۵ خرداد ۸۸ را می‌گویم؛ «۲۵ خرداد ۸۸». از این روز، سال‌ها گذشته اما نه آنقدر که همین پنجشنبه گذشته، بازهم مادر شهید غلام‌کبیری بر بالای مزار فرزندش در مجاورت «قطعه ۲۶» خون گریه نکند! گذشته اما نه آنقدر که ما فراموش کنیم شعار «جمهوری ایرانی» را. آن شب… همه شب‌های فتنه را می‌گویم؛ تروریست‌های وطنی، افتاده بودند به جان قانون، به جان فهم و شعور، به جان ۴۰ میلیون رای و به جان یک انتخابات باشکوه. بدترین سنگ‌پرانی‌ها، سنگ‌پرانی به قانون است، سنگ‌پرانی به انتخابات است، سنگ‌پرانی به استقلال ملی است.

gh6

موی آدمی بریزد، طوری نیست؛ شرف آدمی نریزد! در مصاف سنگ و سر، بنگر بعضی‌ها به که صلوات می‌فرستند؟! و در مصاف خدا و کدخدا… کدخدای موهوم، بنگر سنگ کدام را به سینه می‌زنند؟! ولی‌فقیه، ما را «سرباز خدا» بارآورده… خیال بعضی‌ها تخت؛ سنگر ما تغییر نمی‌کند! غلط نکرده باشم بنزین وارداتی، موتور بصیرت بعضی‌ها را پایین آورده که با زور و شلاق می‌خواهند ما را «سرباز کدخدا»یی کنند که دیگر نیست! خدایا! تو شاهد باش که ما از موضع ربنای مسجد ارک، یک قدم عقب نگذاشته‌ایم. آنان که در جست‌وجوی بازی «برد-برد» در بیراهه‌ها نشسته‌اند، عن‌قریب سمفونی خالق و مخلوق را در دستگاه ظهور به تماشا خواهند نشست؛ بازی «برد-برد» را. خدایا! می‌خواهی همه انقلاب اسلامی را با همه شهدایش، همه سرهایش، همه سوداهایش و همه بسیجیانش، همه ملتش یکجا تقدیم بقیه الله کنیم، زودتر مهدی موعود را بفرست…

وطن امروز/ ۱۰ تیر ۱۳۹۳

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۴۵ دیدگاه

باز هم ملت تقسیم بر دو!

تقسیم کردن ملت به اقلیت و اکثریت اگر از ناحیه احزاب صورت گیرد شاید یک توجیهی داشته باشد چرا که نان‌ دار و دسته‌های سیاسی عمدتا در همین دوگانه‌سازی‌هاست، لیکن به هیچ‌وجه زیبنده شأن دست‌اندرکاران ارشد اجرایی نیست که هر از گاه ملت را به دو گروه اقلیت و اکثریت تقسیم کنند. متاسفانه در دولت اعتدال بارها شاهد این تقسیم‌بندی بوده‌ایم. در آخرین نمونه، رئیس کابینه دچار این دوگانه‌سازی شدند، آنجا که گفتند؛ «اقلیت حق ندارد به تصمیم اکثریت بی‌احترامی کند». بلاشک سخن‌گفتن به‌گونه‌ای که گویا آقای روحانی بیشتر رئیس‌جمهور آن دسته از جمهور است که به او رای‌ داده‌اند، تناسبی با شعار تدبیر یا حتی شعار اعتدال ندارد. وقتی ما به‌عنوان منتقد دولت، رئیس‌جمهور را رئیس همه جمهور می‌دانیم، وقتی ما از نوک پا تا فرق سر با بعضی از این منتقدان بعضی از این دولت‌ها فرق‌های اساسی داریم، وقتی روادارانه و همراه با احترام سخن می‌گوییم و وقتی اینچنین دلسوز جایگاه دولتمردان هستیم، بهتر است خود متولیان نیز حرمت بیشتری برای امامزاده قوه اجرا نگه‌دارند و خود را محدود به رای‌دهندگان شعار اعتدال نکنند. «بی‌احترامی نکردن» یک گزاره اخلاقی است که همه باید به آن ملتزم باشند. هیچ‌کس نباید به هیچ‌کس بی‌احترامی کند. این مهم، اقلیت و اکثریت ندارد. نه جمهور باید به رئیس‌جمهور بی‌احترامی کند و نه برعکس. نقد البته اگر متین و مستند باشد بلااشکال است اما متهم کردن این و آن به «زندگی در عصر حجر» قطعا زیبنده داعیه‌داران احترام نیست. ما یک‌ «وحدت کلمه ملت» داریم، یک «تقسیم کردن ملت». فرض است بر دولتمردان که لااقل هنگام دعوت به اخلاق، از «موضع حق» یعنی «موضع وحدت» سخن بگویند و بسی بیش از این، متوجه نتایج شوم تقسیم کردن ملت باشند. الحمدلله در کارنامه دکتر روحانی، سمت‌های حساس امنیتی موج می‌زند، فلذا ایشان بهتر از همه می‌دانند که از جمله بسترهای ایجاد ناامنی، همین دوگانه‌سازی‌هاست. وانگهی! ناظر بر نتیجه انتخابات ۲۴ خرداد ۹۲ باید بپذیریم که تقسیم کردن ملت به دو گروه اقلیت و اکثریت، بیش از آنکه تقسیم کردن مردم به دو گروه اقل و اکثر باشد، فی‌الواقع تقسیم کردن مردم به عدد ۲ است. با این حساب آیا مدبرانه‌تر نیست که خروجی سخن دست‌اندرکاران، طرد نیمی از ملت از دایره پیرامونی‌شان نباشد؟ واقعا آیا رواست که باز هم بر همان مدار دوگانه کردن ملت مدعی شویم؛ «ملت ما سال قبل در برابر مولایش در انتخابات سر فرود آورد و در برابر خرافه‌گرایان، از امام زمان (عج) عذرخواهی کرد»؟! در اینجا باید گفت اولا؛ آیا از جمله مصادیق خرافه‌گرایی، همین خرج کردن بیهوده از مقدسات نیست؟ واقعا چرا در تحلیل رای خود، پای صاحب‌الزمان (عج) و عذرخواهی از ایشان را به میان می‌کشیم؟ ثانیا؛ طبق این جمله، آرایی که روز ۲۴ خرداد در صندوق‌ها ریخته شد رای علیه خرافه‌گرایی بود. با این همه، خوب بود دقیقا مشخص می‌کردند که آیا همه آرای ماخوذه، رای علیه خرافه‌گرایی بود یا فقط رای اکثریت هفت دهم درصدی؟! ما با استناد به پس و پیش جمله مذکور، خوف این داریم که باز هم پای تقسیم ملت در میان باشد مع‌الاسف این بار به دو گروه «عذرخواهان از امام عصر (عج)» و «دیگران»! اینکه ما نتایج تقسیم کردن مردم به ۲ گروه اقلیت و اکثریت را «شوم» می‌خوانیم، دقیقا به خاطر همین خروجی است. ثالثا؛ آیا متهم کردن نیمی از مردم به خرافه‌گرایی و عدم‌ عذرخواهی از حضرت صاحب (عج) از مصادیق «بی‌احترامی» و ایضا «برچسب‌زدن به یکدیگر» نیست؟! و مگر در همایش مورد نظر، بیان نشد که «امروز، روز برچسب‌زدن به یکدیگر نیست»؟! در این باب البته سخن بسیار است اما واقعا بر این اعتقاد، راسخ و استوارم که اساسا شأن و منزلت منجی عالم بشریت، از این مباحث جداست. فی‌الحال دعا می‌کنیم تا مدعیان ان‌شاءالله دلسوز مبارزه با خرافه‌گرایی، خود ناخواسته به این بلیه مبتلا نشوند. دستی می‌برم در آن مثل معروف، اینچنین تغییرش می‌دهم: «هنگامی که می‌خواهی با خرافه و بی‌احترامی و احیانا افراط مبارزه کنی، مراقب باش تبدیل به یکی از آنان نشوی!»

***

در همایش، البته سخنی هم از «مکانیزم صندوق رای» رفت. تهمتی که سی و چند سال است دشمنان قسم‌خورده دارند به مردمسالاری این نظام وارد می‌کنند، مضحک‌تر از آن است که به جواب نیاز داشته باشد. چه اینکه از نظر اغیار طرف توافق، انتخابات ۲۴ خرداد هم «غیر دموکراتیک» بود!

وطن امروز/ ۲۴ خرداد ۱۳۹۳

«ــــــــــــــــــــــــــــــ  “پانوشت”  ــــــــــــــــــــــــــــــ»

یک: از جمله، جمله هایی که در این متن، حذف شد؛ «اتهام زندگی عصر حجری، بیشتر برازنده کسانی است که توافق قجری می بندند!» دو: اصل ضرب المثل مورد اشاره این است؛ «وقتی می خواهی با گرگ مبارزه کنی، مراقب باش خودت گرگ نشوی!» سه: از این پس در وبلاگ «قطعه ۲۶» حداقل یکی از جملات یا پاراگراف های حذف شده متن «وطن امروز» منتشر می شود تا بیشتر معلوم شود چقدر در دولت اعتدال، فضا برای اهل قلم متعهد، امنیتی نیست!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷۷ دیدگاه