محل قرار: شاید تقاطع ۱۶ آذر و بلوار کشاورز

تقدیم به خطیب نماز جمعه فردای ام القرای جهان اسلام؛ امام خامنه ای 

نخبه هسته ای بود و کارش طوری بود که برای سرکشی از آخرین پیشرفت ها و بازبینی جدیدترین موفقیت ها، زیاد ماموریت می رفت. محل کارش اما در آن ماموریت ویژه، چند ساعتی با تهران فاصله داشت. ۲ هفته یک بار، ۳ هفته یک بار، بعضا ماهی یک بار، می آمد و به خانه و خانواده اش سرکی می زد و می رفت. القصه! روزها از پس هم می گذشت تا اینکه در مبارک سحری، بعد از وضو گرفتن با آب سرد که خواب را از چشمان خسته و به خون بسته اش جدا کند، جانماز را پهن کرد و ایستاد به نماز صبح روز جمعه. همین که با کمک بند انگشتان ۲ دست ۳۴ بار الله اکبر و ۳۳ بار الحمدلله و ۳۳ بار سبحان الله گفت، رفت که بخوابد. خیلی خسته بود. شب قبلش تا آخرای وقت، توی اتاق کارش نشسته بود به حسابرسی اوراق و بررسی پرونده ها که لاکردار یکی دو تا هم نبودند. از آن لحظه ای که خوابش گرفت تا آن دم که برای نماز صبح آدینه بلند شد، کلا شده بود ۴ ساعت، یک ربع کم! این را همکارانش شاهد بودند. همکارانی که حالا بعد از نماز صبح، خیلی زود خواب شان برده بود، و وقتی از خواب بلند شدند، مصطفی را ندیدند. تخت مصطفی بود، پتوی تا شده هم بود، متکای مرتب شده هم بود، اما مصطفی نبود. یعنی کجا می توانست رفته باشد؟! به موبایلش زنگ زدند. گوشی را جواب داد و گفت که در راه تهران است. گفت که بعد از ظهر، همین که کارش را انجام دهد، خیلی زود برمی گردد… و بعد از ظهر، همین که کارش را انجام داد، خیلی زود برگشت. توی راه، همه اش داشت به همسرش و علیرضا فکر می کرد که در تقاطع ۱۶ آذر و بلوار کشاورز، بعد از نماز، با هم قرار گذاشته بودند که بعد از ۱۰ روز، دقایقی همدیگر را ببینند، و دیدند! داشت به این فکر می کرد که توی این ۱۰ روز، که فقط توی همین ۱۰ روز، چقدر بزرگ شده علیرضا. داشت به سؤال همسرش فکر می کرد؛ مصطفی! برای چی آمدی این همه راه؟!… و داشت به جواب خودش فکر می کرد؛ حیفم آمد نماز جمعه ای را که «آقا» می خواند، نباشم. اصلا خدا را چه دیدی؟! شاید دیگر فرصت چنین سعادتی نصیبم نشد! یعنی می دانی! راستش، صبح، بعد از نماز صبح، دیدم توان ماندن ندارم! دلم پیش «آقا» بود. پیش نماز جمعه. پیش صفوف یک رنگ. پیش دعای وحدت. پیش خطبه ها. پیش قرائت سوره جمعه با ترتیل بی بدیل «آقا». پیش شعارهای قبل از خطبه. پیش شور و شعور و شعار ملت، در اولین لحظه ای که خامنه ای را در تریبون نماز جمعه می بینند و انگار خمینی را می بینند. اصلا از تو چه پنهان، دلم نگذاشت بمانم. باید می آمدم. نمی شد بمانم. گفتم که؛ شاید دیگر فرصت چنین سعادتی نصیبم نشد!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

مصطفای شهید! ای مرگ آگاه! ای ستاره فدایی ماه! ای شهید شریف! ای به خون غلتیده! که خواب ناز را بر چشمان نازنینت حرام کردی و این همه راه، چند ساعت را کوبیدی و آمدی تا در میعادگاه عاشقان روح الله، آنهم نماز جمعه امام خامنه ای، غائب نباشی. ای شهید! چه خوب خبر داشتی از فردای قشنگ خودت. و چه اصراری داشتی بروی زیر سقف، جلوی جلو، آنقدر که «آقا» بشنود شعار توی دانشمند هسته ای، اما گمنام را که «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند»، حتی اگر محل ماموریت نخبه هسته ای ما، بیشتر از ۴۰۰ کیلومتر با تهران فاصله داشته باشد. عیبی ندارد؛ پر می کند عشق، هر فاصله ای را. مصطفای شهید! تویی که ما می شناسیم، فردا باز هم «آقا» را تنها نمی گذاری و این بار، همراه خیل دیگری از شهدا، با عشق به خامنه ای، که مثل عشق به خمینی، مثل عشق به یوسف زهرا، عشق به همه خوبی هاست، پر می کنی فاصله آن سوی هستی را با دانشگاه تهران. برای ستاره، تا ماه، تا جانشین روح الله، راهی نیست، حتی از آن سوی هستی، که دقیق نمی دانیم کجاست، اما لابد باید جای قشنگی باشد. خیلی قشنگ! مصطفای شهید! فردا اولین تجربه نماز جمعه توست به امامت «آقا» اما از اوج آسمان. شاید کنار ابرها. شاید… چه می دانیم آخر! فقط می دانیم شهدا قشنگ نماز می خوانند، به خصوص اگر، نماز، نماز جمعه باشد و خطیب جمعه، «امام چفیه به دوش». به به! چه شود فردا! کاش بیشتر ببارد برف و کاش هوا سرد سرد سرد باشد، آنقدر سرد، که دشمن، فقط از گرمای حضور ما آب شود.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

مصطفای شهید! فردا هم تو هستی و هم دیگر شهدای هسته ای، هم علم الهدی و هم همت و هم باکری و هم باقری و هم حاج بخشی و هم «فاذا قضیت الصلاه فانتشروا فی الارض وابتغوا من فضل الله…» قشنگ حضرت ماه. فردا قطرات خون سرخ تو را به آسمان می پاشیم و جواب پیام اوباما را با «مرگ بر آمریکا» کف دستش می گذاریم. مصطفای شهید! به خامنه ای بگو؛ فردا شعارهای قبل از خطبه ملت، کمی طولانی تر از همیشه است، چرا که بنا داریم قبل از خطبه «آقا» پیام دشمن را جواب دشمن شکن بدهیم، چرا که بغض مان، کمی طولانی تر از همیشه است. مصطفای شهید! فردا زیر سقف، محل قرار ماست با تو، اما محل قرار تو و علیرضا که توی این چند روز، فقط توی همین چند روز، مردی شده برای خودش، شاید باز هم تقاطع ۱۶ آذر و بلوار کشاورز باشد!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

راستی مصطفای شهید! زیباتر از حسینی رفتن تو، زینبی ماندن خانواده توست. زینبی ماندن همه خانواده های شهداست. ما درود می فرستیم به مادرت، به پدرت، به همسرت، به علیرضای کوچک، به خانواده بزرگ شهدای هسته ای، به آرمیتای مهربان، که بادام زمینی هایش را فقط و فقط با بابایش خامنه ای، تقسیم می کند. گفت: «بابای ماست خامنه ای».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

آری مصطفی! «ما رایت الا جمیلا».

 روزنامه کیهان/ ۱۳ بهمن ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۳۳ دیدگاه

«قلاده های طلا» و «جلاده های بلا»

با دنیایی عشق و احترام، تقدیم به کارگردان متعهد و انقلابی ابالقاسم طالبی عزیز

«قلاده های طلا» آری! این یک «فیلم سیاسی» است

در روزگاری که هیچ چیز و هیچ کس، سیاسی نیست و حتی سیاست هم سیاسی نیست و دامنی آلوده به لکه ننگ سیاست، در این جهان غیر سیاسی، پیدا نمی شود و همگان از سیاسی بودن، پاک و مطهر و منزه شده اند، یا ادعایش را دارند، زنده باد صداقت و شرافت ابالقاسم طالبی که رسما یک فیلم سیاسی ساخته است و باکی از اعلان آن ندارد که بگوید: «قلاده های طلا» یک فیلم سیاسی است… یک فیلم سیاسی اما صادق و شریف!

بی گمان «قلاده های طلا» سطح سینمای سیاسی و کلاس سینمای جاسوسی این مرز و بوم را ارتقا داده است، اما بی گمان ابالقاسم طالبی با «قلاده های طلا» وارد منطقه ورود ممنوع شده، چرا که درباره فتنه ۸۸ به جای فیلم، واقعیت ساخته است و همین واقعیت را در ژانر سینما گزارش داده است. بازیگران «قلاده های طلا» بیش از آنکه ستاره های سینما باشند، عناصر سیاسی اند. از عناصر سیاسی خودفروخته و جاسوس، تا عناصر خودی، اما سالوس و فتنه گر، تا عناصر دشمن، تا عناصر دوست. همه و همه! حقا که نسخه حقیقی این فیلم، نه بر پرده نقره ای سینما، که در کف سیاه خیابان، بازی و بازی گردانی شده است. با این همه، نقش اول فیلم سراسر واقعیت «قلاده های طلا» توده های مردم اند که با هم خواهر و برادرند و با ریش و بی ریش، از یک ریشه اند. خواهری که به فلانی رای می دهد و برادری که بهمانی را می پسندد، اما این ۲ با هم، و همه ملت با هم، خواهر و برادرند و خاک شان را، دین شان را، ناموس شان را دوست می دارند.

قبل از نقد «قلاده های طلا» فی المجلس باید گستاخی ابالقاسم طالبی را ستود که هر کارگردانی اصولا جرئت دست به یقه شدن با فتنه ۸۸ و نزدیک شدن به ماجرای نفس گیر و سخت حوادث بعد از انتخابات را ندارد. جگر کرد جناب کارگردان. فیلم فتنه را ساختن، کاری به مراتب سخت تر از ساختن فیلم در حوزه ۸ سال دفاع مقدس است. از «پلشتی بعثی ها» گفتن، هنر نیست؛ هنر آن است که تو شهامت کنی و از «زشتی بعضی ها» حکایت کنی و البته برای خودت دردسر بخری! و شر درست کنی! الحق که گستاخی می خواهد درافتادن با بعضی ها. همان بعضی ها که همه جا، حتی در اداره های جمهوری اسلامی آدم دارند، اما خودشان و خاندان شان آدم دشمن اند و دور گردن شان و گردن کلفت تر از کرگدن آقازاده های شان، آنچه عیان است «قلاده های طلا» است.

ابالقاسم طالبی می توانست در پر سفید و گرم و نرم قوی خاطرات بخوابد و برای ما از گلنگدن روزگار جنگ، قصه های رنگارنگ بگوید، اما آقای کارگردان، فرزند زمان خویشتن، بلکه «عمار سینما» است و در پس جنگ روزگار، دست به خطر می زند و به خط می زند و فیلم گردن کلفت ها را می سازد و اسمش را می گذارد «قلاده های طلا».

همین نقطه قوت ذاتی ابالقاسم طالبی، البته ممکن بود از فیلم «قلاده های طلا» یک فیلم شعاری و عاری از استاندارد، تحویل مخاطب دهد، اما واقعیت این است که کارگردان برخاسته از اولین نسل انقلاب اسلامی، اتفاقا سنگ بزرگ را نه «نشانه نزدن»، که دقیقا بر فرق بت بزرگ زده است و دقیق هم زده است و به خوبی برآمده از پس این سنگ بزرگ. طالبی، نه تنها موفق شد درباره فتنه ۸۸ فیلم بسازد، بلکه توفیق مهم ترش آنجا بود که «قلاده های طلا» را خوش دست و همراه با قصه و درام ساخت. منتهی از یاد نباید برد که اینجا، درام، یک درام اجتماعی نیست و دست کارگردان برای قصه گویی آنقدر باز نیست. قصه خاله خرسه و درام وصال و ملودرام جدایی نیست. حتی درام صدام هم نیست، بلکه درام فتنه است. در نقد «قلاده های طلا» از حیث مضمون، اما بعضی دوستان اشاره به این می کنند که نقش عوامل میانی و عناصر داخلی فتنه، در این فیلم سیاسی، ناچیز گرفته شده، یا از چشم کارگردان، دور مانده. آنچه اما من از این فیلم برداشت کرده ام، تخفیف دادن کارگردان به عناصر داخلی اما دانه درشت فتنه ۸۸ نبوده است.

اولا؛ باید میان یک مقاله سیاسی و یک فیلم سیاسی، تفاوت ها را متوجه باشیم و سختی های کار دوربین را بدانیم.

ثانیا؛ در «قلاده های طلا» حتی المقدور از ملاحظه کاری و احتیاط و ترس خبری نیست و بت بزرگ، با تبر قصه، اما با تدبر و به آرامی و با حوصله، در لا به لای درام شکسته شده است. طوری که کارگردان، هم حرفش را زده باشد و هم فیلمش را ساخته باشد و در عین حال، به اثرش مجال دیده شدن بدهد و برای بیرون آوردن فیلم از محاق توقیف، ادله های قانون پسند داشته باشد. «قلاده های طلا» ساخته شده که دیده شود، نه اینکه فقط نان مظلومیت و توقیف را بخورد. این فیلم را باید ببینیم و می بینیم، چرا که کارگردان «قلاده های طلا» با زیرکی، همه حرف خود را در متن و حاشیه فیلمش زده است.

ابالقاسم طالبی «قلاده های طلا» را با دیدی درست، از همان پله اول فتنه ۸۸ نمایش می دهد؛ آنجا که در پس دعوای صادقانه رنگ ها، نیرنگ ها مشغول کارند و «دشمن ظالم» و «سید مظلوم» چگونه و کجا و چرا دست به دست هم می دهند. «قلاده های طلا» به نسبت سخت بودن فیلم ساختن درباره فتنه ای به پیچیدگی فتنه ۸۸ به لحاظ محتوی، حتما نمره قبولی و کارنامه فاخری می گیرد، اما کار مهم تر این اثر ارزشمند، سدشکنی و صف شکنی، حتی به نوعی تابوشکنی از ورود صادقانه و متعهدانه دیگران به مقوله فیلم سیاسی است. حتما بعد از «قلاده های طلا» راحت تر می توان وارد فیلم سیاسی و سینمای جاسوسی شد و آنکه در این باب، جاده را باز کرد و درست و اصولی باز کرد، «قلاده های طلا»ی ابالقاسم طالبی بود. او بعد از مدت ها یک فیلم سیاسی ساخت و یادمان آورد هنوز هم می توان فیلم سیاسی ساخت، و حتی «غرض» هم داشت، اما «مرض» نداشت! در «قلاده های طلا»، نقد، حتی نقد همین نظام، دیده می شود، اما خبری از نق نیست! قصه هست، اتفاقا غصه هم هست، اما تلخ نیست! سیاهی هست، اما سیاهنمایی نیست! تخصص هست، اما بیرون از دایره تعهد نیست!

صرف نظر از محتوای اثر و پیام تالیف، اما نقاط قوتی دارد «قلاده های طلا» که به پاره ای از این نقاط درخشان، اشاره گذرا می شود.

یک: در این فیلم، بازیگران درجه اول، از پس بازی به خوبی برآمده اند. بازی ها متوازن است و نقش ها مکمل هم شده اند. کسی بر کسی برتری ویژه ندارد و همه در یک سطح خوب اند. همین توازن و بازی گرفتن درست از همه بازیگران، باعث شده، نقش ها با هم دیده شوند و این خصیصه، برای فیلمی که چند بازیگر نقش اول دارد، بسیار حیاتی است.

دو: در «قلاده های طلا» بیم آن می رفت که بازی های کف خیابان، که دست بر قضا بخش مهم و موثری از فضای هیجانی فیلم را تشکیل می دهد، به دلایلی و بهانه هایی، خوب از کار درنیاید، اما آنچه در کف خیابان «قلاده های طلا» می گذرد، عینی و ملموس و راحت و باورپذیر است. قطعا باید شم سینمایی داشت و سینمای سیاسی و مصائب ریز و درشتش را شناخت، تا برای این قسمت از فیلم «قلاده های طلا» صحه بر کار عالی کارگردان گذاشت. طبیعی درآوردن آنچه در کف خیابان می گذرد، اعم از شعارها و خط شکنی ها و تعقیب و گریزها و… نقطه اوج «قلاده های طلا» است و ابالقاسم طالبی، سخت ترین قسمت فیلمش را با مهارتی عمیق به بهترین جای فیلمش تبدیل کرده است. اینجا همان جایی است که خیلی ها احتمال می دادند کش دار و حوصله سر بر و مصنوعی از آب درآید، و حتی برای همه این نقایص، کمی تا قسمتی به کارگردان، بنا بر معذورات زمان و محذورات روزگار، حق بهانه تراشی و توجیه می دادند، اما بازی های کف خیابان، اتفاقا باشکوه ترین جای قصه «قلاده های طلا» است.

سه: گره دراماتیک این اثر، جاسوس این طرفی «قلاده های طلا» است که مخاطب را چند باری به اشتباه می اندازد و او را تا مرز پیش داوری های نادرست می کشاند. «پس جاسوس این سوی میدان کیست؟!» سئوال قشنگی است که تا آخرای فیلم، البته بی جواب می ماند و همین «بی جوابی» و ایضا «ابهام» و «ایهام» در یک فیلم سیاسی/ جاسوسی اتفاقا نقطه عطف داستان است. آنجا که توی بیننده در طول فیلم، تقریبا همه بازیگران نقش اول را متهم می کنی، اما دست آخر، می بینی که باید صبر کنی تا قصه «قلاده های طلا» به آخرین سکانس خود برسد.

چهار: اینکه در یک مجموعه اطلاعاتی، عنصر نفوذی پیدا شود، چیز تازه و غریبی نیست، اما خوبی «قلاده های طلا» به این است که خنثی کردن مهره یا مهره های نفوذی را در یک روال قصه واره و حرفه ای، -و نه از روی جبر و توصیه!- برای مخاطب به تصویر می کشد. «قلاده های طلا» اگر چه بیان نقاط ضعف دستگاه اطلاعاتی کشور است، اما بالاتر از این، کشف عنصر آلوده و ویرایش مجموعه از نفوذی ها را به خود این دستگاه و قدرت پاک سازی اش واگذار می کند. قصه ای که البته، فقط قصه نیست، بلکه ما به ازای بیرونی و واقعی هم دارد. پس حتما باید تحمل شود «قلاده های طلا»، چرا که نیش و نوش را با هم دارد و سینمای سیاسی، قصه همین نیش ها و نوش هاست.

پنج: «قلاده های طلا» از نظر فیلم برداری و موسیقی و صداگذاری، پا به پای پیام مقدس و معنوی فیلم آمده است تا بعد از مدت ها، و آنهم در چنین عصری، کارگردانی صادقانه اعلام کند که: «قلاده های طلا» یک فیلم سیاسی است.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

فیلم هایی هست که قبل از دیدنش باید دست مریزاد گفت به جناب کارگردان. در روزگاری که انقلاب اسلامی مبتلا به فتنه «جلاده های بلا» است، «قلاده های طلا» حتی قبل از دیدنش، برنده سیمرغ گستاخی و مدال شهامت و برند شجاعت است. روایت فتنه ۸۸ و نشان دادن همه دست ها با هم، اعم از دست دوست و دست دشمن و دست نفوذی و دست بعضی ها و آقازاده های شان، کار سختی است، آنهم اگر سینما، زبان سیاست و لسان صداقت را توامان به کام گرفته باشد. باید تحسین کرد ابالقاسم طالبی را، چه قبل از دیدن «قلاده های طلا» و چه بعد از مشاهده داستان «جلاده های بلا». قطعا سینمای ابالقاسم طالبی با این فیلم سیاسی، پا به دوره جدیدی از تجربه های دوست داشتنی و گران بهایش می گذارد. طالبی، «قلاده های طلا» را برای دیده شدن بر پرده نقره ای ساخته است، نه توقیف. کارگردان محجوب سینمای ما، چون اپوزیسیون نظام جمهوری اسلامی نیست، و از این اداها مبری است، قرار نیست حقش خورده شود و در برابر این حق خوری، سکوت شود. ما می خواهیم «قلاده های طلا» را ببینیم، بر گردن بعضی ها! ما هم مثل اپوزیسیون! حق مان را بدهید… حق مان را بدهید تا در «قلاده های طلا» ملتفت شویم که همین نامزد مدعی پیروزی در انتخابات، چگونه بود که ایام انتخابات، در سخنرانی شهر مشهد، ولایت فقیه را سد کودتا می دانست!! اما بعد، و بعد از اینکه قلاده دور گردنش انداختند، ناگهان ورق نظرش برگشت و به این نتیجه رسید که «جلاده های بلا» مردان خداجو هستند؟!!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

جناب آقای طالبی! خواهر و برادر فیلم «قلاده های طلا» همین ماییم… مایی که ساده و بی ریا نشان مان دادی. مایی که در میدان هستیم، اشتباه هم می کنیم، اما دشمنی با دوست نمی کنیم. مایی که شاید در کف خیابان، رودرروی هم شعار بدهیم، اما هرگز دور گردن مان، قلاده نمی اندازیم. مایی که یک ملتیم. مایی که ۴۰ میلیون رای را قبل از این و آن، به آسایش و امنیت این وطن می دهیم. آقای کارگردان! آدمی زاد، تا پلاک شهدا را دارد، قلاده دور گردنش نمی اندازد. تو اما بر گردن کسی، قلاده نیانداختی! کار سیا بود! تو فیلم نساختی! «قلاده های طلا» واقعیت بود! ما همه، بازی کرده ایم بارها در فیلم تو. از مای دوست، تا مای دشمن. در «قلاده های طلا» هر کسی نقش خودش را عاقبت پیدا می کند. اینکه بر گردن یکی، قلاده است و آن دیگری، پلاک، تقصیر دوربین تو نیست، که فتنه ۸۸ را از نزدیک، روایت کرد. جناب طالبی! گستاخی ات را شکر!!… و خدا قوت به شجاعتت!! نگذار خواب مان ببرد؛ زود به زود بیدارمان کن و باز هم بر دهانه آتشفشان، پهن کن بند و بساط کارگردانی ات را، که از نظر ما، «جلاده های بلا» باید توقیف شود، نه «قلاده های طلا».       

روزنامه وطن امروز/ ۱۱ بهمن ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۱۲ دیدگاه

ما و آن آرزوی اقتصادی «آقا»/ درآمدی بر ادعای تحریم نفت خام

شاید خلاصه قصه ما و نظام سلطه این باشد: کتک مان زدند، درد داشت اما ۱۵ خرداد شد؛ حاج آقا روح الله را تبعید کردند، جدایی داشت اما آن فرزانه دوران، امام خمینی تاریخ شد؛ به امام مان ناسزا گفتند، تلخی داشت اما ۱۹ دی شد؛ علیه ما متحد شدند، سختی داشت اما اربعین به اربعین قیام شد؛ برادران مان را در میدان ژاله کشتند، اشک داشت اما خاک میهن لاله باران شد؛ شاه را به خوبی تحویل گرفتند، حرص داشت اما امام برگشت؛ شاه را به آمریکا راه دادند، عصبانیت داشت اما انقلاب اسلامی پیروز شد؛ به اسم خلق به جان وحدت افتادند، خطر تفرقه داشت اما کرد و ترک و لر و بلوچ و عرب و فارس، همه با هم شهید راه ولایت فقیه شدند؛ بزرگان نظام را ترور کردند، حکم زهر داشت اما ملت ما بیدارتر شد؛ علیه ما هم زمان تحریم و تهدید و جنگ راه انداختند، غصه های جورواجور داشت اما ۸ سال دفاع مقدس، برگ زرین تاریخ این کشور شد؛ بعد از جنگ، تحریم را ادامه دادند، فشار داشت اما فصل ساختن کشور آغاز شد؛ تهاجم فرهنگی کردند، ضرر داشت اما فرهنگ انقلاب علیه ددمنشی حتی تا حیاط خلوت آمریکا صادر شد؛ نفوذی های خود را به بهانه اصلاحات وارد حاکمیت کردند، ۱۸ تیر داشت اما منجر به ۲۳ تیر شد؛ فتنه کردند، زخم داشت اما به ۹ دی ختم شد؛ اسلام هراسی کردند، ۱۱ سپتامبر داشت اما بیداری اسلامی رخ داد؛ ایران هراسی کردند، دروغ و بوق و دغل داشت اما دنیا به قدرت ایران در منطقه خاورمیانه صحه گذاشت؛ پشت سر انقلاب اسلامی، صفحات رنگارنگ گذاشتند، گلوله های نامرئی داشت اما شعار «مرگ بر اسرائیل» در خیابان های آمریکا شنیده شد؛ بنا کردند که انقلاب اسلامی، آخرین انقلاب ملت ها باشد، هجمه شان در هجوم وحشیانه تبلیغات اثر داشت، اما بیداری اسلامی به جنبش تسخیر وال استریت گره خورد؛ ما را پیشرفته و قوی نمی خواستند، «پنج + یک» علیه ما برنامه ها داشت اما انرژی هسته ای، حق مسلم و گرفته شده ما شد؛ طعنه زدند که در باغ شهادت بسته شده، سوز داشت اما جوشش خون نخبگان هسته ای، افتخار شد… آری! ما آن روز که در «شعب سه راه شهادت شلمچه» بودیم، «کربلای ۵» آفریدیم؛ امروز که در خیبر و بدر، «ذوالفقار علی» دست «سیدعلی» است. ما دیری است همه جور دشمنی را از دشمن تجربه کرده ایم و تهدید و تحریم و جنگ و ترور و خون و خون دل، هیچ کدام، هرگز چیز تازه ای نیست. گلستان فتوحات ما، جملگی از بطن آتش و متن آتشفشان بوده است. گاهی صلابت خانه ها، زیبایی اش به این است که بر دهانه آتشفشان واقع شده باشد. مثل خانه انقلاب اسلامی. بعضی ها همچین گر گرفته اند با گدازه تحریم، که انگار، بار اول است، ملت رشید ایران، تهدید به تحریم می شود! بگذریم که اصولا نق نقوهای سیاسی، عمدتا کمترین هزینه ها را می دهند و نشانی سوراخ موش را عنداللزوم، زودتر از خانه خویش آگاهند! از این نیز بگذریم که الساعه، شرکت های آمریکایی، بهتر از تجار اروپایی، یاد گرفته اند که چگونه تحریم ها را دور بزنند، تا از چرخه فرصت بی مثال ایران، دور نمانند! من یکی اما هر وقت حرف تحریم دشمن پیش می آید و هر وقت که این تحریم، رنگ و بوی نفت به خود می گیرد، یاد آرزوی مهم و اقتصادی رهبر انقلاب می افتم. اینکه؛ «کاش، ما ببندیم چاه های نفت را» و عمل کنیم به شدت مضاعف به شعار اقتصاد منهای نفت. کاش در آخرای سال «جهاد اقتصادی» به جای اینکه دشمن دم از تحریم ما بزند، همین دم زدن های عمدتا بی اساس را، سبب خیر دنیا و آخرت خود کنیم و نفت مان را، خودمان تحریم کنیم. یعنی که نفت داریم، اما بنای بر فروش نداریم. ایران هسته ای، ایران ۹ دی، ایران قدرت برتر خاورمیانه، ایران نانو تکنولوژی، ایران ماهواره امید، ایران موشک همه جاپیما… این ملت و این دانشگاه و این نخبگان و این جوشش خون دانشمندان و این روحیه های هنوز هم جهادی، من و تو و ما، چه خوب اگر عدو را این بار با دست خود، سبب خیر کنیم و جامه عمل بپوشانیم به مهم ترین آرزوی اقتصادی رهبرمان. دشمنی که من می بینم، باید تحریم نفت خام را از خود ما یاد بگیرد!! از خودهای شان بود که نوشته بود: «غرب، اینقدرش را عقل دارد که لحظه عمل، رگ حیات خود را قطع نکند… توخالی و بیشتر سیاسی است طبل تحریم!»

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

گلوی اقتصاد ابلیس در گلوگاه هرمز، دست ماست. کاش اقتصاد ما خودش ترمز سیاه نفت را بکشد. کاش سال «جهاد اقتصادی» با سیلی بر صورت تحریم تمام شود و اعلام شود: نفت ایران، فروشی نیست! این را فقط برای تو می نویسم، باشد که دشمن نخواند؛ مطابقت دادم هر ۲ تمثال را و خط و خطوط پیشانی را… «این عمار» نتوانست اندازه اقتصاد متکی بر نفت، غم بنشاند بر چهره «آقا». کاش غیرت ملی کنیم و دوشادوش همت مسئولین، قشنگ و باشکوه تمام کنیم سال «جهاد اقتصادی» را. این «سعی» به «صفا»ی لبخند «آقا» می ارزد، و دشمن به خود می لرزد، اگر که نفت ایران در قلک خاک تفت خودمان پس انداز شود. هم الان دنیا، جمهوری اسلامی را بیش از نفت، به انرژی هسته ای می شناسد. نه اکتشاف خاک، که کشف استعداد نخبه ایرانی.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

اینجا «۹ دی» یعنی: «ببندیم چاه های نفت را»…. نامه تمام! والسلام!

روزنامه کیهان/ ۹ بهمن ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۵ دیدگاه

شما با آقای کرباسچی که قبلا شهردار تهران بودن، نسبتی ندارین؟!

نمایی از «ال کیهانیکو»/ مسابقات حساس و دیدنی جام دهه فجر موسسه کیهان

مجری: خیلی خیلی خوشحالیم که در خدمت شما هستیم. این هفته اتفاقات عجیب و غریب در فوتبال ما کم رخ نداد. قبل از اینکه مسابقه پیامک این هفته را ببینید، از همین جا خدمت جناب آقای هاشمی رفسنجانی سلام عرض می کنیم. آهان! هفته گذشته متاسفانه جامعه فوتبال در سوگ از دست دادن نابغه سینما، آنجلوپلوس عزادار بود. روحش شاد و یادش گرامی باد.   

{صدای مزدک} به نظر شما مسابقه تیم های کوفت و زهرمار چند چند می شود؟ گزینه ۱- برد کوفت. گزینه ۲- باخت زهرمار. گزینه ۳- پیروزی کوفت. شما می توانید عدد مربوط به کوفت مورد نظر را به شماره ۲ چند تا صفر ارسال نمایید.

مجری: ما امشب در خدمت کارشناس خوب داوری جناب آقای بقایی هستیم. استاد! شما با مظفر بقایی نسبتی ندارین؟!

بقایی: از مظفر گرفته تا بهروز، من کلا با هیچ بقایی ای نسبت ندارم!

مجری:  الان امیر عابدینی پشت خط هستن. سلام استاد!

امیر عابدینی: سلام خدمت شما و کارشناس برنامه تان، جناب آقای بقایی.

مجری: استاد! فامیلی شما شبیه هیچ شخص خاصی نیست، اما برای اینکه ما یه جوری کرم مان را بریزیم، عجالتا نمی شه شما با کسی نسبتی داشته باشین؟!

امیر عابدینی: نه!

مجری: حالا نمی شه شما با استاد کیارستمی یه نسبتی داشته باشین؟! شما فیلم جدید ایشان را دیدین؟! من از همین جا خدمت مارتین اسکورسیزی، سعید حجاریان، آنجلینا جولی و خانم الهه کولایی سلام عرض می کنم!

امیر عابدینی: باشگاه داماش، متعلق به همه مردم گیلانه.

مجری: جا داره همین جا تحسین کنیم بازی خوب خانم معتمدآریا در فیلم «گیلانه» رو، و سلامی عرض کنیم خدمت گلشیفته به خاطر بازی در فیلم «پ مثل پورنو». اما استاد! از آنجایی که مالک باشگاه شما در بند است، راسته می خواین تیم تان را منحل کنین؟! نکنین این کار رو شما!

امیر عابدینی: نگاه کنید…

مجری: استاد! این مالک در بند شما، با جناح مخالف مالک اشتر در جنگ جمل، نسبتی ندارن؟!… خب! ارتباط ما قطع شد! جناب بقایی! این صحنه آفساید نبود؟!

بقایی: کله این مردک، اندازه یه میل(!) جلوتر از لگن خاصره بازیکن حریفه!! بنابراین گل سالمه. اینو من نمی گم؛ قانون داره می گه!

مجری: اجازه بدین صحنه رو نگه داریم؛ آهان! الان دیگه آفسایده!!

بقایی: من آفساید نمی بینم!!

مجری: اشتباه نمی کنین؟! بخشی از انحنای استخوان ترقوه اش روی خط ۱۸ است ها!!

بقایی: کی؟!

مجری: بازیکن سفید!

بقایی: اما من بازیکن قرمز رو می گم!!

مجری: استاد! قبل از اینکه ضربه رو بزنه، استخوان ترقوه بازیکن سفید، مماس با لگن خاصره دفاع تیم حریفه ها!! این آفسایده ها! بگذارین من بلند شم!!!

بقایی: اگه من کارشناسم، این صحنه آفساید نیست!!

مجری: جناب بقایی! الان جناب غیاثی پشت خط هستن! دهن تون مسواکه!!

غیاثی: به نام یزدان بخشاینده!

مجری: استاد! این صحنه آفساید هست یا نه؟! من البته قبلش خدمت جناب آقای تاج سلام عرض می کنم که ایشان هم پشت خط هستن!!

تاج: همین اول بسم الله بگم که من با شعبون تاج بخش، هیچ نسبتی ندارم!! اما اگه شما دوست داری خدمت مصطفی تاج زاده سلام بکنی، اون دیگه یه امر علیحده است!

مجری: شماها روی خط بمونین! الان آقای کرباسچی، مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه، پشت خط هستن. سلام استاد!

مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه: سلام.

مجری: استاد! شما با اون آقای کرباسچی که قبلا شهردار تهران بود، نسبتی ندارین؟!

مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه: نه! اما اگه شما می خواین به ایشون سلام عرض کنین، مشکلی نداره!!

مجری: با آقای خاتمی چطور؟!

مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه: نه!

مجری: با مهندس موسوی چی استاد؟!

مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه: نه!

مجری: شما با ننه جون کروبی نسبتی ندارین؟!… با توجه به قیمت ارز و دلار، پولی که شما به فونیکه ۳۰(!) دادین، دلار بود یا ریال؟!

مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه: جناب عادل! شما پولی که به خاطر ۹۰ می گیرین، به دلار محاسبه می شه یا ریال؟!

مجری: الان مثل اینکه پژمان منتظری پشت خط هستن. سلام استاد!

پژمان منتظری: سلام.

مجری: استاد! شما با مرحوم منتظری هیچ نسبتی ندارین؟!

پژمان منتظری: من کلا با هیچ آدم ساده لوحی نسبت ندارم!!

مجری: شما می توانید در حد ۸ ثانیه از بازی تیم تان بگویید!

پژمان منتظری: ۸ ثانیه نمی توانم!

مجری: شما تا به حال به شبستر سفر کرده اید؟!

پژمان منتظری: بله خب!

مجری: احیانا شما با مجتهد شبستری نسبتی ندارین؟!!

پژمان منتظری: کی هست؟!

مجری: شما با آقای کدیور نسبتی ندارین؟!… الان پژمان نوری پشت خط هستن. سلام!

پژمان نوری: من هم سلام عرض می کنم خدمت مهمان برنامه شما.

مجری: شما اگر با آقای ناطق نوری نسبتی دارین، بگین که ما یه سلامی خدمت عبدالله نوری عرض کنیم!!… الان یه دوازده، سیزده نفری پشت خط هستن! سلام خدمت آقای رویانیان! موبایل تان خاموش بودها!!

رویانیان: با سلام خدمت برنامه خوب ورزش و مردم(!) و کارشناس داوری تان آقای مهندس(!)…

مجری: آقای محصص!

رویانیان: منم که گفتم محصص!!!

مجری: استاد! شما با آقای صفایی فراهانی نسبتی ندارین؟!!

پژمان منتظری: جناب رویانیان! ایشون می خواد به گلشیفته فراهانی یه سلامی عرض کنه!! در ضمن! فوتبال، یازده بازیکن داره، سوتی ندین!!!

مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه: چه جالب! منم هنوز پشت خطم!!

روزنامه وطن امروز/ ۸ بهمن ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۰۴ دیدگاه