شما با آقای کرباسچی که قبلا شهردار تهران بودن، نسبتی ندارین؟!

نمایی از «ال کیهانیکو»/ مسابقات حساس و دیدنی جام دهه فجر موسسه کیهان

مجری: خیلی خیلی خوشحالیم که در خدمت شما هستیم. این هفته اتفاقات عجیب و غریب در فوتبال ما کم رخ نداد. قبل از اینکه مسابقه پیامک این هفته را ببینید، از همین جا خدمت جناب آقای هاشمی رفسنجانی سلام عرض می کنیم. آهان! هفته گذشته متاسفانه جامعه فوتبال در سوگ از دست دادن نابغه سینما، آنجلوپلوس عزادار بود. روحش شاد و یادش گرامی باد.   

{صدای مزدک} به نظر شما مسابقه تیم های کوفت و زهرمار چند چند می شود؟ گزینه ۱- برد کوفت. گزینه ۲- باخت زهرمار. گزینه ۳- پیروزی کوفت. شما می توانید عدد مربوط به کوفت مورد نظر را به شماره ۲ چند تا صفر ارسال نمایید.

مجری: ما امشب در خدمت کارشناس خوب داوری جناب آقای بقایی هستیم. استاد! شما با مظفر بقایی نسبتی ندارین؟!

بقایی: از مظفر گرفته تا بهروز، من کلا با هیچ بقایی ای نسبت ندارم!

مجری:  الان امیر عابدینی پشت خط هستن. سلام استاد!

امیر عابدینی: سلام خدمت شما و کارشناس برنامه تان، جناب آقای بقایی.

مجری: استاد! فامیلی شما شبیه هیچ شخص خاصی نیست، اما برای اینکه ما یه جوری کرم مان را بریزیم، عجالتا نمی شه شما با کسی نسبتی داشته باشین؟!

امیر عابدینی: نه!

مجری: حالا نمی شه شما با استاد کیارستمی یه نسبتی داشته باشین؟! شما فیلم جدید ایشان را دیدین؟! من از همین جا خدمت مارتین اسکورسیزی، سعید حجاریان، آنجلینا جولی و خانم الهه کولایی سلام عرض می کنم!

امیر عابدینی: باشگاه داماش، متعلق به همه مردم گیلانه.

مجری: جا داره همین جا تحسین کنیم بازی خوب خانم معتمدآریا در فیلم «گیلانه» رو، و سلامی عرض کنیم خدمت گلشیفته به خاطر بازی در فیلم «پ مثل پورنو». اما استاد! از آنجایی که مالک باشگاه شما در بند است، راسته می خواین تیم تان را منحل کنین؟! نکنین این کار رو شما!

امیر عابدینی: نگاه کنید…

مجری: استاد! این مالک در بند شما، با جناح مخالف مالک اشتر در جنگ جمل، نسبتی ندارن؟!… خب! ارتباط ما قطع شد! جناب بقایی! این صحنه آفساید نبود؟!

بقایی: کله این مردک، اندازه یه میل(!) جلوتر از لگن خاصره بازیکن حریفه!!

مجری: اجازه بدین صحنه رو نگه داریم؛ آهان! الان دیگه آفسایده!!

بقایی: من آفساید نمی بینم!!

مجری: اشتباه نمی کنین؟! بخشی از انحنای استخوان ترقوه اش روی خط ۱۸ است ها!!

بقایی: کی؟!

مجری: بازیکن سفید!

بقایی: اما من بازیکن قرمز رو می گم!!

مجری: استاد! قبل از اینکه ضربه رو بزنه، استخوان ترقوه بازیکن سفید، مماس با لگن خاصره دفاع تیم حریفه ها!! این آفساید نیست؟!

بقایی: اگه من کارشناسم، این صحنه آفساید نیست!!

مجری: جناب بقایی! الان جناب غیاثی پشت خط هستن! دهن تون مسواکه!!

غیاثی: به نام یزدان بخشاینده!

مجری: استاد! این صحنه آفساید هست یا نه؟! من البته قبلش خدمت جناب آقای تاج سلام عرض می کنم که ایشان هم پشت خط هستن!!

تاج: همین اول بسم الله بگم که من با شعبون تاج بخش، هیچ نسبتی ندارم!! اما اگه شما دوست داری خدمت مصطفی تاج زاده سلام بکنی، اون دیگه یه امر علیحده است!

مجری: شماها روی خط بمونین! الان آقای کرباسچی، مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه، پشت خط هستن. سلام استاد!

مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه: سلام.

مجری: استاد! شما با اون آقای کرباسچی که قبلا شهردار تهران بود، نسبتی ندارین؟!

مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه: نه! اما اگه شما می خواین به ایشون سلام عرض کنین، مشکلی نداره!!

مجری: با آقای خاتمی چطور؟!

مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه: نه!

مجری: با مهندس موسوی چی استاد؟!

مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه: نه!

مجری: شما با ننه جون کروبی نسبتی ندارین؟!… با توجه به قیمت ارز و دلار، پولی که شما به فونیکه ۳۰(!) دادین، دلار بود یا ریال؟!

مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه: جناب عادل! شما پولی که به خاطر ۹۰ می گیرین، به دلار محاسبه می شه یا ریال؟!

مجری: الان مثل اینکه پژمان منتظری پشت خط هستن. سلام استاد!

پژمان منتظری: سلام.

مجری: استاد! شما با مرحوم منتظری هیچ نسبتی ندارین؟!

پژمان منتظری: من کلا با هیچ آدم ساده لوحی نسبت ندارم!!

مجری: شما می توانید در حد ۸ ثانیه از بازی تیم تان بگویید!

پژمان منتظری: ۸ ثانیه نمی توانم!

مجری: شما تا به حال به شبستر سفر کرده اید؟!

پژمان منتظری: بله خب!

مجری: احیانا شما با مجتهد شبستری نسبتی ندارین؟!!

پژمان منتظری: کی هست؟!

مجری: شما با آقای کدیور نسبتی ندارین؟!… الان پژمان نوری پشت خط هستن. سلام!

پژمان نوری: من هم سلام عرض می کنم خدمت مهمان برنامه شما.

مجری: شما اگر با آقای ناطق نوری نسبتی دارین، بگین که ما یه سلامی خدمت عبدالله نوری عرض کنیم!!… الان یه دوازده، سیزده نفری پشت خط هستن! سلام خدمت آقای رویانیان! موبایل تان خاموش بودها!!

رویانیان: با سلام خدمت برنامه خوب ورزش و مردم(!) و کارشناس داوری تان آقای مهندس(!)…

مجری: آقای محصص!

رویانیان: منم که گفتم محصص!!!

مجری: استاد! شما با آقای صفایی فراهانی نسبتی ندارین؟!!

پژمان منتظری: جناب رویانیان! ایشون می خواد به گلشیفته فراهانی یه سلامی عرض کنه!! در ضمن! فوتبال، یازده بازیکن داره، سوتی ندین!!!

مدیر باشگاه دینامیت سازی اشترانکوه: چه جالب! منم هنوز پشت خطم!!

روزنامه وطن امروز/ ۸ بهمن ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷۱ دیدگاه

آهای دشمن! «علیرضای هسته ای» از پدرش نخبه تر خواهد شد…

تقدیم به بابای مهربان همه فرزندان شهدا، سیدعلی حسینی خامنه ای/ سایه اش مستدام

یک: سنگین تر از داغ شهادت مصطفی احمدی روشن، البته روضه دور و دراز و پر رمز و راز علیرضای ۴ ساله است اما این روضه را باید درست خواند، نه درشت و نه احیانا گل درشت! به هر حال، هر بچه شهیدی، دیر یا زود، می فهمد که پدرش به شهادت رسیده است. نفهمید هم نفهمید؛ مهم فهم مسئله ای دیگر است؛ اینکه پدر شهید او «شاهد» است. احدی نگران نباشد! هر خانواده شهیدپروری قطعا و طبعا بلد است چگونه با این قصه و این غصه و انتقال خبرش به ایتام شهدا کنار بیاید. اگر قرار بر این باشد که روضه را، به خصوص روضه سنگین را غلط بخوانیم، اصلا نخوانیم بهتر و سنگین تر است. من البته حق می دهم به بهت و حیرت کسانی که درد فراق و داغ یتیمی را نکشیده اند و احساس دل سوزی مضاعف می کنند، اما تمرکز بیش از حد، روی این نکته که الان این طفل معصوم، علیرضای دوست داشتنی و محبوب، خانه خاله اش است یا مادربزرگ، و هنوز نفهمیده بابایش به شهادت رسیده، از آن روضه هایی است که قبل از خواندنش، باید اجازه از سیده ۳ ساله دشت کربلا گرفت و رخصت از رقیه بنت الحسین گرفت!! آه!… آه از نشستن ستاره ای کوچک روی پای ماه! آه از شکستن قلب خورشید! امان از دل «آقا»… نگاه کنید به چشمان علیرضا! دارد با ما حرف می زند و برق می زند و تشر می زند و شلاق می زند و زخم می اندازد. این بچه در چشمانش، هم معصومیت دارد و هم مظلومیت و هم یتیمی و هم غرور!! هم باید چشم او را نگاه کرد، هم نگاه او را، هم بی گناهی او را، و هم قلب نازنین «حضرت ماه» را. حرف ها دارد با ما چشم قشنگ علیرضای هسته ای. پس به پاس این غرور، و ایضا حرمت عصمت کودکانه اش، اشکالی ندارد قلم بگیریم برخی روضه های سنگین را، به ویژه وقتی که روضه خوان قرار است صدا و سیما باشد!! اداره ای ترین تفاسیر برای اراده ای ترین تصاویر!! اشک مخاطب را درآوردن، اما با یک روضه کارمندی!! قاطی کردن عشق و اشک و مشک با کشک!! با آش کشک خانه خاله!! با همین بلایی که بر سر روایت فتح درآوردند!! عمل به تکلیف، اما بر اساس فیش حقوق!! روضه خواندن، ولی بر اساس علم حقوق!! واقعیت، آری! اما دروغ!! ضجه، آری! ولی مثل بوق!! آهای! کمی دندان روی جگر بگذارید، علیرضای کوچک هم می فهمد که پدرش شهید شده! ۶ ماهه مگر به دنیا آمده اید؟! خانه خاله رفتن علیرضا هم مثل شعارهای ۹ دی، سانسورش می کردید!!! چون می دانم گوش های تان سنگین تر از روضه علیرضاست، دوباره تکرار می کنم: آهای! کمی دندان روی جگر بگذارید، علیرضای کوچک هم می فهمد که پدرش شهید شده! تا آن روز گمانم بهتر باشد به جای قصه خانه مادربزرگ و خانه خاله و آپارتمان عمه و حیاط عمو، اندکی هم خودمان را بگذاریم جای شهید، -به عنوان زنده ترین عنصر ماجرا- که آیا راضی است و آیا غرورش اجازه می دهد که ما به هر قیمتی، و با هر روشی، -گیرم که واقعیت!!- جریحه دار کنیم احساسات را و اشک بگیریم از مخاطب؟! به خدا غیرت دارد شهید نسبت به خانواده اش، و به خصوص جگرگوشه ۴ ساله اش. خیلی طنز است؛ می دانم، اما لطفا شهید نطنز را از شهادتش پشیمان نکنید!!!! حالا خیلی هم غصه نباید خورد عزیزان! کمی صبر و ثبات که ما البته سخت مان است داشته باشیم، همه چیز را حل می کند!! تا من و شما بخواهیم بفهمیم اصلا شهادت چیست و شهید کیست، علیرضا هم ملتفت خواهد شد که پدرش به شهادت رسیده است!! او زودتر از ما قصه را می گیرد. بعضی ها بهتر است روضه خودشان را بخوانند؛ روضه گوش سنگین شان را!! روضه روضه رفوزه شان را!!

حماسه ما سنگین تر از روضه سنگین ماست

دو: اما انصافا روضه علیرضا و علیرضاها روضه سنگینی است. سنگین تر از آنکه اصلا در مخیله اداره های جمهوری اسلامی بگنجد. این روضه از جنس اراده های انقلاب اسلامی است و میان اداره و اراده، نه که از زمین تا آسمان، فاصله است؛ بلکه جنگ و دعواست!! فتنه مگر جنگ اداره ها با اراده ها نبود؟! مگر جنگ قاب با انقلاب نبود؟! مگر جنگ اصحاب ناباب با اسلام ناب نبود؟! مگر جنگ نفاق با وفاق نبود؟! البته که سنگین است روضه علیرضا احمدی روشن، و حسابی اشک دارد. با این همه، این روضه، فقط اشک ندارد، بلکه انتقام هم دارد. انتقامی بزرگ که رهبر انقلاب، در پیام شان بر آن صحه گذاشتند. صورت پست آمریکا و شخص اوباما، یک سیلی محکم و حیدری، از آنها که فقط از «علی» و سلاله اش «سیدعلی» انتظار می رود، بدهکار است. هنوز «خیبر» و «بدر» تمام نشده. مانده تا «فتح الفتوح». «علی»، «فاتح خیبر» بود، اما «سیدعلی»، «فاتح خبر» است: خبر مرگ آمریکا و اسرائیل. تا آن روز بزرگ، کربلای پنجی، برای خامنه ای می جنگیم و آنکه برادرمان را کشت، می کشیم. بدهکار است صورت آمریکا به سیلی ما. اوبامای سیاه کار به خاطر این جنایت و این ترور و همین یتیم کردن علیرضا و علیرضاها تقاص بدی باید پس دهد. این انتقام بزرگ که ان شاء الله به زودی در راه است، البته کار حکومت است. ما بسیجیان به عنوان نماینده غیرت آحاد ملت، در همین باب، وظیفه دیگری داریم. روشن تر سخن بگویم: زین پس زندگی باید تلخ و سخت بگذرد به طرفداران آمریکا در داخل کشورمان. از این هم روشن تر سخن بگویم: معتقدم در خون شهید مصطفی احمدی روشن، دست امثال خاتمی ملعون آلوده است. دست راس فتنه آلوده است. دست سران فتنه آلوده است. دست آقازاده ها آلوده است. دست روزنامه های زنجیره ای آلوده است. ما مدت ها بود که «ترور زنجیره ای» نداشتیم، اما فتنه سال هشتاد و اشک، پای آمریکای تروریست را به داخل کشور باز کرد. بعد از آمریکا، تقصیر این خون، بر گردن فتنه گران اصل کاری است. همان فتنه گران زنجیره ای که اصولا قصد شوم شان، ترور کردن مفهوم مقدس انرژی هسته ای در کشور ما بود، تا حدی که در مجلس ششم به ولی امر مسلمین جهان، نامه جام زهر نوشتند! من، چگونه اش را نمی دانم، اما از این پس باید آب راحت از گلوی فتنه گران دانه درشت، سخت و پرهزینه پایین برود. به عبارتی جرم فتنه گران، بزرگ تر از آمریکاست؛ آمریکا اگر نخبگان هسته ای ما را ترور می کند، فتنه گران اما جز ترور کلیت انرژی هسته ای، نقشه ای نداشتند. باید سخت شود هزینه زندگی کردن برای جاده صاف کن های ترور دانشمندان هسته ای. من، چگونه اش را نمی دانم، اما حتما امثال خاتمی باید به خاطر فراق مصطفی و روضه سنگین علیرضا، یک سیلی حیدری از بسیجیان بصیر و دانشجویان باغیرت بخورند، و الا جاده صاف کن های ترور، این وقاحت را دارند که در آن واحد، هم به ریش ما بخندند و هم به خون مصطفی و هم به روضه سنگین علیرضا. این سیلی را نزنیم، تاریخ، رسما به ما بی غیرت خواهد گفت، و حاج احمد متوسلیان و علم الهداهای خمینی و خامنه ای، ما را نخواهند بخشید. پس جمهوری اسلامی یک سیلی به آمریکا بدهکار است، ما یک سیلی به سران فتنه. آیا جز این است که جاده صاف کن های ترور، با فراهم ساختن مقدمات ترور نخبگان هسته ای به دست آمریکا، رسما قلب نازنین رهبر ما را به درد آورده اند؟! آیا این از آن مقولاتی است که باید منتظر باشیم تا قانون و قوه قضائیه و… دست به کار شوند، یا نیاز به ترجمان دیگری از همان جنس ۹ دی دارد؟! من، چگونه اش را نمی دانم، اما اینقدر می دانم؛ بمبی که بابای علیرضا را کشت، محصول مشترک آمریکا و سران فتنه بود. کروکی این ترور را هر گونه که بکشید، حتما می رسید به عناصر اصلی فتنه هشتاد و اشک. آهای بسیجی! بر قلب نازنین مولایت تیر انداخته اند. مبادا به اسم قانون و بصیرت و برهه حساس کنونی و یک مشت عناوین زیبای دیگر، یادت برود که این تیر، انتقام می خواهد. من، نه در مقام صدور مجوزم، و نه در مقام ارائه راهکار، اما لااقل یادت باشد که این تیر و این ترور، ۲ انتقام می خواهد؛ یک انتقام حکومتی از آمریکا و یک انتقام ملی از جاده صاف کن های ترور. اگر برخورد با سران فتنه به خاطر جرائم هشتاد و هشتی، حکیمانه نبود و مصلحت نبود، انتقام نگرفتن از جاده صاف کن های تروریسم دولتی آمریکا، مصداق بارز بلاهت و بی غیرتی است. از این پس سخت باید نفس بکشند زنجیره ای ها، که زنجیره ای، جاده صاف کن ترور شده اند.

سه: به عنوان یک فرزند شهید که هنگام شهادت پدر، فقط ۳ سالم بود، چند نکته بنویسم و خلاص.

سه/ ۱: دیروز از مادرم پرسیدم: شما چگونه به من گفتی که «بابااکبر» شهید شده؟! گفت: اصلا نگفتیم! گذاشتیم خودت بفهمی!

سه/ ۲: من اما هنوز هم نفهمیده ام!! راست و حسینی اش را بخواهی بدانی، هنوز هم نمی دانم پدرم شهید شده یا نه؟! نه اینکه هم می دانم و هم نمی دانم؛ اصلا نمی دانم!!

سوم بهمن ماه سال یک هزار و سیصد و سی و دو/ سالروز تولد پدرم

سه/ ۳: سوم بهمن ۱۳۳۲ پدرم به دنیا آمد و اگر الان بود، -و مگر نیست؟!- ۵۸ ساله بود. پدرم ۲۹ سالگی به شهادت رسید و با این احتساب، من مدت هاست که بزرگ تر از پدرم شده ام!! پدرم پیرجوانی به شدت جوان است که یک تار مویش هم سفید نشده، اما من، یکی دو تار موی سفید دارم! نمی دانم این دیگر چه صیغه ای است که آدم از پدرش هم پیرتر شود، اما خوب می دانم که بابای جوان داشتن، پز دارد. پز دارد که آدمی، بابای جوانی داشته باشد که طراوت جوانی اش در چرخش روزگار، آسیب نبیند. این پز را که من امروز می دهم، سالیانی دگر، علیرضا احمدی روشن خواهد داد. پس بیاییم و خیلی سنگین نخوانیم، روضه های سنگین را. ما فرزندان شهدا، تنی ترین برادران و خواهران رقیه بنت الحسین ایم. حماسه ما، فخر ما، غرور ما، پدران ما، مادران ما، پدربزرگ ها و مادربزرگ های ما، بسی رنگین تر از روضه های سنگین ماست. پز ما بیشتر از روضه ماست. بزرگ ترین پز ما فرزندان شهدا به این است که: «بابای ماست خامنه ای». این پز را البته احزاب نمی توانند بدهند. اصولگرایان و اصلاح طلبان نمی توانند بدهند… و با عرض معذرت از شمار کثیری از خوانندگان، خیلی های دیگر هم نمی توانند بدهند. این پز، فخر اختصاصی ماست. به جبران روضه سنگین ما، خامنه ای فقط از «بابای ماست خامنه ای» ما خوشش می آید. برای دیگران، «آقا» فقط رهبر است، اما برای ما، بابا هم هست؛ همچنان که «حسین»، توامان امام و بابای رقیه بود. البته دیگران هم می توانند بگویند «بابای ماست خامنه ای» اما در مقام عمل، این فقط پسر و دختر باباست که می تواند روی پای پدر بنشیند. ندیدید در چشمان علیرضا احمدی روشن، پز این حماسه مغرورانه را؟! گاه هست که حماسه را باید سنگین تر از روضه خواند.

سه/ ۴: آری! «بابای ماست خامنه ای» اما راستش من هنوز نفهمیده ام که «بابااکبر» شهید شده!! گاهی البته هنوز هم خانه خاله ام می روم!! و گاهی که رسم بود «اسرا» تبدیل به «آزاده ها» شوند، مدام از مادر و مادربزرگ می پرسیدم؛ پس بابا با کدوم اتوبوس برمی گرده؟! باور نداشتم شهادتش را! هنوز هم باور ندارم، چرا که جناب رقیه خانم و من و علیرضا در بهترین سن برای فرزند شهید شدن، به این افتخار رسیده ایم! و لابد همین گونه است که در یوم الله ۹ دی، مدام صف جمعیت را می شکافتم تا بلکه پدر را ببینم. به دلم افتاده بود؛ «چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، همان اتوبوسی بود که پدرم را برد جبهه».

 «علی»، «فاتح خیبر» بود، «سیدعلی»، «فاتح خبر» است… خبر مرگ آمریکا و اسرائیل

سه/ ۵: تا «بابای ماست خامنه ای»، ما که شهادت پدران مان را باور نمی کنیم. پدران ما شاید چند وقتی آسمان رفته باشند. شاید رفته باشند بهشت، سری به سیدالشهدا بزنند. شاید هم رفته باشند آن سوی هستی! شما نگران ما نباشید؛ برمی گردند. بارها شده که برگشته اند. بارها شده که من در «قطعه ۲۶» دیده ام پدرم را. مزار هر شهید یعنی خود آن شهید… و بارها خواهد شد که علیرضا خواهد دید پدرش را. نه! من هرگز باور ندارم پدرم شهید شده. یعنی هنوز هم نفهمیده ام!! آنچه باور دارم، این است: پدرم «شاهد» است. آنچه باور دارم، این است: «پدرم رهبر انقلاب است». آنچه باور دارم این است: «۹ دی مال بابامه». آنچه باور دارم این است: هر وقت حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای، این رهبر حسینی تبار عاشورایی، «این عمار» بگوید، سپاه شهدا، اولین صفی است که به خط می زند و می گوید: «لبیک یا حسین». آنچه باور دارم این است: ما حکومتی ترین فرزندان شاهد تاریخ هستیم. آنچه باور دارم این است: علیرضا در خانه خاله اش نیست. او مستاجر خاله اش نیست. او مستاجر نیست، چرا که بیت رهبری خانه اوست. خانه پدری اوست و خانه بابا مصطفایش، خانه «آقا». علیرضا درس می خواند، بزرگ می شود، از بابامصطفی هم بزرگ تر می شود، و هسته ای تر می شود و انتقام تیر و ترور را با هم می گیرد. حماسه ما از روضه ما سنگین تر است. این ما نیستیم که می گوییم «لبیک یا خامنه ای»، بلکه تک تک سلول های بدن مطهر پدران ماست. ما هستیم؛ پس هرگز نمی فهمیم که پدران مان کی و کجا به شهادت رسیده اند. ما به این فهم، نیاز نداریم. آنچه ما می فهمیم -صرف نظر از اینکه در کدام خانه باشیم!- این است: «پدران ما زنده اند، چون ما هستیم». آنچه این ملت شهیدپرور می فهمد، این است: «شهدای خمینی زنده اند، چون بسیجیان خامنه ای هستند».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

آهای دشمن! علیرضا از پدرش هسته ای تر خواهد شد و به کوری چشم شما، شعار استراتژیک ما این است: «شرکت در انتخابات، رای دادن به خون شهدای هسته ای است».

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۱۶ دیدگاه

اسکار، سیاسی نیست!

این نوشته تقدیم می شود به روح پاک و زلال شاعر شاهد و متعهد سلمان هراتی

اسکار، سیاسی نیست. هالیوود سیاسی نیست. سیاست های فرهنگی شیطان بزرگ، سیاسی نیست. سپر دفاع ضد موشکی، سیاسی نیست. گوآنتانامو سیاسی نیست. ناتوی فرهنگی سیاسی نیست. سیاست خارجی بوش و اوباما سیاسی نیست. اتاق بیضی سیاسی نیست. کراوات سیاسی نیست. دروغ ۱۱ سپتامبر، سیاسی نیست. جنگ علیه عراق و افغانستان، سیاسی نیست. ناکازاکی و هیروشیما و جنگ ویتنام و کشتار فرقه دیویدیه، سیاسی نیست. کودتای ۲۸ مرداد، سیاسی نیست. کشتن ملت مظلوم پاکستان، سیاسی نیست. استعمار و استکبار، سیاسی نیست. ترور علم الهدای خامنه ای در کوی علم و فن آوری، سیاسی نیست. خونی که از سبیل جان بولتن می چکد، سیاسی نیست. حمایت از منافقین، سیاسی نیست. بمب مسجد ابوذر، یک روز قبل از حادثه ۷ تیر، سیاسی نیست. مجروح کردن دست یمین رهبر ما، سیاسی نیست. پول دادن به سران فتنه از جیب مردم آمریکا، سیاسی نیست. جایزه دادن به عمله شلیک علیه هواپیمای مسافربری ایران، سیاسی نیست. نیرنگ، سیاسی نیست. تفنگ و توپ و تانک، سیاسی نیست. چراغ سبز نشان دادن به آل خلیفه وحشی، سیاسی نیست. بمب فروختن به آل سعود، سیاسی نیست. «ایران هراسی» سیاسی نیست. حمایت از سران فتنه و نفاق، سیاسی نیست. VOA سیاسی نیست. خرمهره نوبل، سیاسی نیست. ۲۰۰ کلاهک اتمی اسرائیل، سیاسی نیست. گلوله آمریکایی ها درون سینه بچه های کانال پرورش ماهی، سیاسی نیست. ترکش خانه کرده در گلوی رزمنده شرق ابوالخصیب، سیاسی نیست. با شنی تانک، روی سینه دلاوران هویزه رفتن، سیاسی نیست. تحریم و تهدید و جنایت، سیاسی نیست. آژانس بین المللی انرژی هسته ای سیاسی نیست. سازمان ملل، سیاسی نیست. کشتی بریجتون سیاسی نیست. گاز خردل ساخت کشور فرانسه، سیاسی نیست. گاز فلفل در چشم دانشجویان آمریکا سیاسی نیست. حمله به چادرنشینان مظلوم جنبش ۹۹ درصد سیاسی نیست. نقشه کشیدن برای ترور حاج قاسم، سیاسی نیست. یتیم کردن علیرضای ۴ ساله، پسر مصطفای شهید شریف، سیاسی نیست. کشتن داماد کربلای ۵ جلوی چشم حاج بخشی، سیاسی نیست. آن بمب آمریکایی که ۳۸ نفر را در یک عروسی هرات کشت، سیاسی نیست…

و به اسم آزادی، ما بچه های «خیبر» و «بدر» هرگز اجازه نمی دهیم که دیکتاتوری بر جهان حکومت کند… و به اسم جایزه قشنگ هالیوود، تفنگ بدترکیب سربازان وحشی اوباما… دنیا دیگر دنیای قبل نیست! موریانه تاریخ، اضلاع مثلث زر و زور و تزویر را خورده است، اما کاش نبرند زبان آن کودک گستاخ و بازیگوش و «سلحشور» را که بتواند فریاد برآورد؛ آهای مردم! لخت و برهنه است پادشاه نظام سلطه. اینکه لباس ندارد!! آهای مردم! عریان تر از گلشیفته، خودشیفته های غرب اند! آهای مردم! سمفونی حاشیه ها، به کمک نظام سلطه آمده، تا صدای شکستن استخوان لخت آمریکا در منطقه و جهان، شنیده نشود، تا خبر «بدر» و «خیبر» مخابره نشود، تا برگردانند ما را به دوره شعب شبیخون فرهنگی… به دوره نوبل و خرمهره هایش! آهای سلمان هراتی! علیه کاخ سفید، این شعر سفید توست که دارد تعبیر می شود. آهای مهدی رجب بیگی! دانشجوی پیرو خط امام! تو رفتی، اما امروز، به خط زده اند هسته های مقاومت خمینی. آهای متوسلیان! اوباما دارد منت خامنه ای را می کشد در نامه اش، و شاگرد خامنه ای در حزب الله لبنان دارد ادب می کند اسرائیل را. کجایی دلاور؟! کجایید دلاوران؟!

ایرانی ها مردمی صلح طلبند، اما کور نیستند که «مرگ بر آمریکا» نگویند. ایرانی ها مردمی صلح طلبند، اما آمریکا، از غرب مرز ما صدام را شیر می کند و از شرق مرز ما بن لادن و ریگی و تریاک و حشیش و… را. ایرانی ها مردمی صلح طلب اند، اما یانکی ها، دانشمندان هسته ای ما را می کشند، و با آن یکی دست شان، اسکار می دهند که سیاسی نیست. گلدن گلوب اصلا سیاسی نیست. گلوله گلوب سیاسی نیست. بمب گلوب سیاسی نیست. ترور گلوب سیاسی نیست… آهای مردم! مبادا شهروند مطیعی شویم برای دهکده جهانی! و به جای «بدر» و «خیبر»، به جای تماشای شکستن غرور غرب، به جای دیدن غروب غرب، و به جای اینکه کمک کنیم به «حاج احمد» تا پرچم اسلام را بهتر در «انتهای افق» بکوبد، اسیر حواشی شویم. توپ جمهوری اسلامی، امروز در محوطه ۱۸ قدم اتاق بیضی است؛ حواس تان هست؟! اسیر تماشاگرنمایی نشویم که دارد لیزر می اندازد روی چشم دروازه بان ما!! توپ اصلا زمین ما نیست، بلکه زمین دشمن است، اما آمریکا داور را خریده! و چند تایی از تماشاگران ما را! و به اینها جایزه می دهد تا دنیا و ما، نبینیم فتح الفتوح کودک ۶ ماهه بحرین را. امروز، عریان اصل کاری، نظام سلطه است!! انقلاب اسلامی و بیداری اسلامی و قیام ۹۹ درصد، رسما لخت کرده اند آمریکا را و کنار زده اند از مجسمه آزادی، پرده پندار تزویر را… و خرمهره نوبل را… و اینک، گلدن گلوب، آمده است تا با هیاهو، به آمریکا تنفس مصنوعی دهد! آمریکا دارد در واقعیت از ما سیلی می خورد و در فیلم و جایزه و روی سن، جبرانش می کند!!

یکی جایزه می دهد، یکی جایزه می گیرد، و دیگری این خبر را در بوق می کند و به حاشیه ها دامن می زند، تا من و تو نشنویم صدای شکستن استخوان نظام سلطه را. فیلم، فیلم است، اما واقعیت را، «خیبر» و «بدر» را جمهوری اسلامی دارد کارگردانی می کند. «سمفونی حاشیه ها» از بیرون و درون، هدفش این است: یادمان برود که خاورمیانه دارد روی انگشت سپاه قدس می درخشد! من مانده ام، چرا گلدن گلوب را به بچه های جلوه ویژه تسخیر وال استریت نمی دهند، و چرا سروده های مطهر آیات القرمزی نوبل نمی گیرد؟!… بابانوئل دست نزد برای سروده های سلمان هراتی، و نوبل علمی را ندادند به مصطفای شهید شریف که در اوج تحریم، غنی کرد ما را با غنی سازی. یکی را می کشند و دیگری را روی سن می برند… و همین کارها را می کنند که دنیا، حرف اول و آخرش این است: «مرگ بر آمریکا».

ایرانی ها مردمی صلح طلبند، اما صلح با ابلیس، خط قرمز ماست. ما از این پیچ حساس تاریخ، با موفقیت عبور می کنیم و اجازه نمی دهیم هجوم حاشیه ها، فتح الفتوح ما را به حاشیه ببرد. ما برای گرفتن انتقام خون تاریخ و جغرافیا از آمریکا، الگوی جهان مبارزه ایم. ایرانی ها مردمی صلح طلبند، اما آنکه علیه الگوی ملل آزاده دنیا، متوسل به ۸ سال جنگ تحمیلی و ۸ ماه جنگ تحلیلی و ترور دانشمندانش می شود، روی جنگ و انتقام ما را باید ببینید، نه روی صلح و صفای ما را، که ما هرگز صلح طلب تر از ۹۹ درصد مردم دنیا نیستیم!!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

هی! اوبامای سیاه کار! فیلم و جایزه و سن و کراوات و کف زدن و شو و نمایش با تو، فتح الفتوح در «خیبر» و «بدر» با ما… پس بگذار نتانیاهو قضاوت کند که خاورمیانه دست کیست؟! به زودی، ما «قدس» را از خدا جایزه خواهیم گرفت. روی این سن، دنیایی باید بدرخشد. «نباء عظیم» در راه مخابره است…

روزنامه های کیهان و وطن امروز/ ۱ بهمن ۱۳۹۰

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

کی می توان از سادگی تو گفت، و هم، به دریافت خرمهره «نوبل» نائل آمد؟!

ای ایستاده در چمن آفتابی معلوم/ وطن من!/ ای تواناترین مظلوم/ تو را دوست دارم!/ ای آفتاب شمایل دریادل/ و مرگ در کنار تو زندگی است/ ای منظومه نفیس غم و لبخند/ ای فروتن نیرومند!/ ایستاده ایم در کنار تو سبز و سربلند/ دنیا دوزخ اشباح هولناک است/ و تو آن درخت گردوی کهنسالی/ و بیش از آنکه من خوف تبر را نگرانم/ تو ایستاده ای/ بگذار گریه کنم/ نه برای تو/ که عشق و عقل در تو آشتی کرده اند/ که دستهای تو سبز است/ و آسمان تو آبی/ و پسران تو/ مردان نیایش و شمشیرند/ و مادران صبوری داری/ و پدرانی به غایت جرأت مند/ و جنگل هایی در نهایت سبزی و ایستادگی/ و دریاهایی/ با جبروت عشق هماهنگ/ نه برای تو/ که نام خیابان هایت را شهیدان برگزیده اند/ دوست دارم تو را/ آنگونه که عشق را/ دریا را/ آفتاب را/ کی می توان از سادگی تو گفت/ و هم/ به دریافت خرمهره «نوبل» نائل آمد/ من فرزند مظلوم توام/ نه پاپیون می زنم/ و نه پیپ می کشم/ مثل تو ساده/ که هیچ کنفرانس رسمی او را نمی پذیرد/ و شعر من/ عربده جانوری نیست/ که از کثرت استعمال «ماری جوانا»/ دهان باز کرده باشد/ بلکه زمزمه ای است/ که مظلومیت تو مرا آموخته/ تو مظلوم سترگی/ و نه ضعیفه ای که/ پیراهنش را دریده باشند/ و من، آری من/ برای «بلقیس» قصیده نمی گویم/ ای شیرزهره ی بی باک/ بگذار گریه کنم/ نه برای تو/ که پایان بی قراری تو پایان زمین است/ و در خنکای گلدسته های تو/ انسان به پرواز پی می برد/ ای مجمع الجزایر گلها، خوبی ها!/ ای مظلوم مجروح/ از جنگل، دستمالی خواهم خواست/ تا بر زخم تو بگذارم/ و دنیا را می گویم/ تا از تو بیاموزد ایستادن را/ این سان که تو از دهلیزهای عقیم/ سربرآوردی سبز و صنوبروار/ ای بهار استوار/ ستارگان گواه روشنان تو اند/ ای اقیانوس مواج عاطفه و خشونت/ دنیا به عشق محتاج است و نمی داند/ بگذار گریه کنم/ نه برای تو/ که وقتی مرگ/ از جانب آسمان حادثه می بارد/ تو جانب عشق را می گیری/ ای کشتزار حاصلخیز/ در باغهای تو خون/ گل سرخ می شود/ و کالوخ گندناک/ در تو معطر شد و سنبله بست/ شگفتا چگونه آب و عطش را دوست بدارم/ ای شکیبای شکوهمند/ چندین تابستان است/ که در خون و آفتاب می رقصی/ کجای زمین از تو عاشق تر است/ ای چشم انداز روشن خدا/ در کجای جهان/ این همه پنجره برای تنفس تو باز شده است/ من از تو برنمی گردم تا بمیرم/ وقتی خدا رحمت بی منتهاش باریدن می گیرد/ می گویم شاید/ از تو تشنه تر نیافته است/ تو را دوست می دارم/ و بهشت زهرایت را/ که آبروی زمین است/ و میدان های تو/ که تراکم اعتراض را حوصله کردند/ و پشت بام های تو که مهربان شدند/ تا من «کوکتل مولوتف» بسازم/ و درخت های تو که مرا استتار کردند/ و مسجدهای تو/ که مرا به دریا مربوط کردند/ ای آبی سیال/ چقدر به اقیانوس می مانی/ برای تو و بخاطر تو/ ای پهلوان فروتن/ خدا چقدر مهربانی اش را وسعت داد/ در دورهای کویر طبس/ آن اتفاق/ یادت هست/ نه من بودم و نه هیچ کس/ خدا بود و گردباد/ بگذار گریه کنم/ نه برای تو/ نه نه نه!/ بل برای عاطفه ای که نیست/ و دنیایی که/ انجمن حمایت از حیوانات دارد/ اما انسان/ پابرهنه و عریان می دود/ و در زکام دفن می شود/ برای دنیایی که زیست شناسان رمانتیکش/ سوگوار انقراض نسل دایناسورند/ دنیایی که در حمایت از نوع خویش/ گاو شده است/ بگذار گریه کنم/ برای انسان ۱۳۵/ انسان نیم دایره/ انسان لوزی/ انسان کج و معوج/ انسان واژگون/ و انسانی که/ در بزرگداشت جنایت هورا می کشد/ و سقوط را/ با همان لبخندی که بر سرسره می نشیند/ جاهل است/ انسانی که/ راه کوره های مریخ را شناخته است/ اما هنوز/ کوچه های دلش را نمی شناسد/ برای دنیایی که/ با «والیوم» به خواب می رود/ و در مه غلیظی از نسیان/ دست و پا می زند/ دنیایی که چند صد سال پیش/ قلب خود را/ در سطل زباله «کاپیتالیسم» قی کرده است/ در این برهوت غول پرور/ وطن من آه ای پوپک مودب/ مظلومیت تو اجتناب ناپذیر است.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

ای رویین تن متواضع/ ای متواضع رویین تن/ ای میزبان امام/ ای پوریای ولی/ ای طیب!/ ای وطن من!/ درختان با اشاره ی باد/ بر طبل جنگل سبز می کوبند/ کباده بکش/ علی را بخوان/ صلوات بفرست!

سلمان هراتی/ ۱۳۶۴

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۷۶ دیدگاه