«مادران شهدا» چه جوان شده‌اند!

وطن امروز ۲۲ آذر ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی: چه صفایی داشت مشاهده تصاویر دیروز بیت! از این سایت به آن خبرگزاری رفتم و همه را دیدم! سمفونی عشق بود و ایستادگی و حماسه و شکوه! از فرزند شهید ۴۰ ساله بود تا فرزند شهید نوزاد! از پدر شهید ۷۰ یا شاید هم ۸۰ ساله بود تا پدر شهیدی که با کمی اغماض می‌شد حتی خودش را هم جوان بخوانی! از همسران شهدایی پیر و جوان! از تمثال آسمانی‌هایی در چند نسل مختلف! یکی شهید ابتدای دهه ۶۰ و دیگری متولد اواخر دهه ۷۰ و چقدر هم جوان! و از همه دلرباتر «مادران شهدا»! قربان مادران شهدا! فدای صبرشان! و مهر و محبت‌شان! فدای خنده و اشک‌شان! فدای پنج‌شنبه‌های‌شان که چای و خرما را مرتب و منظم می‌چینند در سبدی، زنبیلی، چیزی و می‌روند مزار لاله‌ها! و چقدر هم با حوصله! آب و جاروی سنگ مزار و بعد هم گرفتن خاک از تصاویر جگرگوشه خود! و همیشه هم مظهر امید! و سمبل آرامش! و اصلا این ترکیب «مادران شهدا» خودش اول و آخر برترین عاشقی‌ها و بالاترین مادرانگی‌ها است! و از عکس‌های دیروز، اینگونه برمی‌آمد که بیت رهبری شده بود خانه و آشیانه و سنگر و پناهگاه و مأمن و موطن مادران شهدا! قربان مادران شهدا! از پیرزن عصابه‌دست، بین‌شان بود که عینک ته‌استکانی داشت تا مادر شهیدی فوق فوقش ۵۰ ساله! یحتمل مادر شهید مدافع حرمی! و عجیب تداعی‌گر مادران شهدا در دهه ۶۰ و دقیقا با همان غرور! که مبادا من گریه کنم و دشمن با دیدن اشک‌هایم خوشحال شود! در این قریب ۲۰ سال روزنامه‌نگاری، کم مادر شهید ندیدم که ساکن قعر جنوب شهر باشد و یک زندگی کاملا معمولی اما با اینکه مادر ۲ یا ۳ شهید بود و با وجود همه گلایه‌هایی که داشت و نداشت، همه افسوسش این بود که چرا فرزند دیگری نداشته تا تقدیم خدا کند! الحق قربان مادران شهدا! و مرام و معرفت‌شان! و صبوری و بصیرت‌شان! و اینکه چه قشنگ، دوشادوش هم نشسته بودند روی زیلوهای ساده اما جاودان بیت حضرت آقا! یکی‌شان در اوج پیری و دیگری هنوز نسبتا جوان! و این مظاهر مقاومت و نشانه‌های افتخار کجا و یکی مثل «سیندی شیهان» کجا که همیشه خدا فرزندش را قربانی جاه‌طلبی رؤسای جمهور نگون‌بخت آمریکا در منطقه غرب آسیا معرفی می‌کند؟! القصه! سخن بر سر مادری آمریکایی است که زمان بوش پسر، فرزندش در عراق کشته شد! که چی؟! که صدام، بمب اتم دارد! و آمریکای حامی آن همه کلاهک هسته‌ای اسرائیل، نگران آرامش خاورمیانه! کدام آمریکا؟! همان آمریکا که نامزد ریاست‌جمهوری‌اش هیلاری کلینتون را همه دنیا «مادر داعش» می‌خوانند! «مادران شهدا» یک ترکیب است و «مادر داعش» هم یک ترکیب! و چقدر هم بدترکیب! مثل زوج ترامپ و بن‌سلمان! مردک متوهم گاوچران، از سویی حامی پروپاقرص موشک‌های آل‌سعود بر سر کودکان یمنی است و از سویی دیگر مدعی صلح! و داعیه‌دار حقوق بشر! لذا باید هم مادران سربازان آمریکایی، در قبال فلاکت بچه‌های‌شان در عراق و افغانستان و جای‌جای منطقه، هیچ احساس افتخار نکنند! آخر بگو جنگ در رکاب جلادانی چون ریگان و بوش گوربه‌گوری و بوشک و کلینتون و اوباما و ترامپ، چه فخری دارد؟! و «سیندی شیهان» دقیقا باید به چه چیزی افتخار کند؟! به اینکه تاوان قدرت‌طلبی و جهان‌گشایی بوش کوچک را پسرش در عراق داد؟! چطور زمان حمله صدام به ایران، آمریکا از این دربه‌در، همه‌رقم حمایتی کرد اما ناگهان رئیس‌جمهور عراق شد اخ؟! که ای دنیا! چه نشسته‌اید که این عوضی، بمب اتم دارد! و سلاح شیمیایی دارد! کور و کر و لال بودی نکند مقطع حلبچه؟! یا موسم سردشت! تو آنقدر جلاد بودی که وقتی یگان نیروی دریایی‌ات، هواپیمایی مسافربری ایران را زد، رسما به او مدال افتخار دادی! و لذا معلوم است که هیچ مادری افتخار نمی‌کند به فرزندش، اگر سرباز این جانیان دروغگو باشد! من اما از زبان خود مادر شهیدان دستواره شنیدم، سال‌ها پیش که «خامنه‌ای هم مثل خمینی! لازم باشد، این بار خودم برای این اسلام و این مرزوبوم، جان می‌دهم!» آری! قربان مادران شهدا! دیروز در بیت رهبری، نمایش گوشه‌هایی از گنج جنگ بود! و هر مادر شهیدی، یک گنج! این درست که بسیاری‌شان رهسپار دیار آخرت شده‌اند اما نشان به نشان مادران شهدای مدافع حرم، جا دارد بنویسم؛ «مادران شهدا چه جوان شده‌اند!» مثل همان روزگار دهه ۶۰ که جمع می‌شدند و لباس می‌دوختند برای رزمنده‌ها! و پول جمع می‌کردند برای جبهه‌ها! و می‌کوبیدند بر فرق دشمن، با استقامت بی‌مثال‌شان! و حقا که درس‌آموخته مکتب زینب سلام‌الله علیها بودند! و هنوز هم هستند! مادر شهید، مادر شهید است؛ چه دهه ۶۰ باشد و چه هر دهه دیگری! درود خدا بر بانیان مراسم دیروز بیت! مادر شهید ۸۰ ساله را نشاندند کنار مادر شهید ۵۰ ساله، تا فی‌الحال امثال من بنویسند؛ «مادران شهدا چه جوان شده‌اند!» یعنی قربان مادران شهدا! اگر دیروز «حسین فهمیده» در مرز خودمان با دشمن جنگید، امروز «محسن حججی» اصلا و ابدا به دشمن این اجازه را نمی‌دهد که پا بر خاک پاک وطن بگذارد! و به کوری چشم دشمن، مادران آن نسل شهادت کنار مادران این نسل شهادت می‌نشینند! آنهم در بیت ساده و باصفای رهبری! آخرین روزهای جنگ، ای بسا که رزمنده‌ها سر بر در و دیوار دوکوهه می‌گذاشتند و حسرت همرزمان شهید خود را می‌خوردند اما نه‌تنها به قول امام راحل عظیم‌الشأن، دفتر و کتاب شهادت بسته نشد، بلکه تیتر متن امروز من این است؛ «مادران شهدا چه جوان شده‌اند!» با کمی پرس‌وجو، دیشب فهمیدم که ما در مراسم، مادر شهید ۴۰ ساله هم داشتیم! و مادر شهید ۸۲ ساله هم! یکی درست هم‌سن انقلاب و دیگری ۴۲ سال بزرگتر! آنوقت دشمن ابله حقیقتا خاک‌برسر را ببین که نقشه می‌کشد برای تخریب حسین فهمیده! دشمن اینقدر عقب از زمان و عقب‌مانده از زمانه، نوبر است والله! امروز اما پنج‌شنبه است! روز زیارتی مادران شهدا! روز خاص گلزار شهدا! روز قطعه ۲۶ و آن قطعات دیگر! روز حضور مادر شهید دهه ۶۰ بالای مزار شهید مدافع حرم! و بالعکس! روز مادر شهیدی که هنوز پیکر پسرش برنگشته! هنوز پیکر پسرش برنگشته اما کشان‌کشان می‌رود قطعه شهدای گمنام و شمعی روشن می‌کند و قرآنی می‌خواند! آه! قربان دل دریایی مادران شهدا! باید هم مورچه‌ها این همه عاشق مادران شهدا باشند! کم در جوار مزار شهدا، شکلات نذری نخورده‌اند از دست بابرکت مادران شهدا! قربان مادران شهدا! اگر هنوز گنجشک‌ها در بهشت زهرا می‌خوانند و اگر هنوز دفتر و کتاب شهادت، بسته نشده، همه و همه از سفره دعای مادران شهدا است که الی‌الابد پهن است در این پهن‌دشت! بیا امروز برویم بهشت‌زهرا، دیدن‌شان! مثل گنجشک‌ها، مثل مورچه‌ها، مثل ابر و باد و مه و خورشید و فلک! قربانت خامنه‌ای بابت سخنان دیروز! و اصلا بگو کل مراسم! از بس پیام و ایجاز و استعاره و اعجاز و معنی و مفهوم و رمز و راز داشت که بیت شده بود انگاری ابیات حافظ! گفت: «اگر چه مست و خرابم، تو نیز لطفی کن؛ نظر بر این دل سرگشته خراب انداز»!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۳ دیدگاه

از #روبرتو_باجو تا #محمد_ناظری

شاید اگر این پنالتی، گل می‌شد، این همه #بودای_کوچک محبوب نسل ما نمی‌شد! ما در این صحنه، با او بغض کردیم و همراه با ستاره‌ی فانتزی‌باز چکمه‌پوشان زدیم زیر گریه و خب! پایه‌ی دوستی‌هایی که با اشک، محکم شده باشد، ماندگارتر از رفاقت‌هایی است که سببش خنده و شادی بوده! ما آن روزها «مینی‌سیتی» می‌شستیم؛ «شهرک شهید محلاتی» که هنوز تعداد سگ‌هایش از تعداد ساکنانش بیشتر بود! حتی هنوز آسفالت نداشت خیابان‌های شهرک! فردای آن روز- همان روزی که روبرتو در دراماتیک‌ترین صحنه‌ی تمام فوتبال، توپ را شوت کرد آسمان!- رفتم بازار تجریش و یک تی‌شرت خریدم که جلویش عکسی بزرگ از بودای کوچک بود! و آنقدر این تی‌شرت را دوست داشتم که همان‌جا در مغازه‌ی کالای ورزشی بازار تجریش، پوشیدمش! بعد هم رفتم سلمونی! واقعا می‌خواستم موهایم را مدل باجویی کوتاه کنم؛ دم اسبی! در سلمونی فکر کنم ۲ نفر جلویم بودند و تا نوبتم بشود، داشتم به هزینه‌های این حرکت، فکر می‌کردم! به گیرهای خانواده و عمه و عمو و در و همسایه که همگی از قدیمی‌های سپاه بودند، آنهم از نوع پادگان ولیعصری! اما خیلی زودتر از آنچه فکرش را می‌کردم، نوبتم شد! به صاحب سلمونی گفتم: «روبرتو باجو را می‌شناسی؟!» گفت: «نه!» دوباره گفتم: «حالا که روبرتو باجو را نمی‌شناسی، خوب به عکس تیشرت من نگاه کن! موهایم را همین مدلی می‌خواهم بزنی!» درآمد: «دم اسبی؟!» گفتم: «بله! دم اسبی! اما خیلی هم دیگر خفن نباشد! موهای پشت سرم چند سانت است؟!» گفت: «حدودا ۱۰ سانتی باید باشد!» گفتم: «جز قسمتی که آن را دم اسبی می‌کنی، الباقی را با ماشین بزن! دم اسبی هم فقط ۵ سانت باشد! نه! ۶ سانت! نه! همان ۵ سانت!» القصه! با روبرتو باجویی‌ترین شکل ممکن از سلمونی زدم بیرون و رفتم پاساژ قائم که در عرض نیم‌ساعت، موفق شدم مخ ۵ تا دختر را بزنم که از این بین ۳ تا هم شماره دادند! آن زمان هنوز موبایل نیامده بود و اگر هم آمده بود، عمرا می‌شد دست نوجوانانی در سن من و رز و ژیلا و ماندانا- عجب فیسی داشت خدایی!- و مریم و آتوسا پیدا کنی! اینها البته به‌جز مهسا و مریلا و مرسده بودند که خودشان مخم را زدند! از همه بامزه‌تر، مهسا بود که تا مرا دید، گفت: «عاشقشم!» باجو را می‌گفت! من هم نه که تنورم تند بود، فورا بند را آب دادم: «منم عاشق همه‌ی عاشقان باجو هستم! حالا البته گور پدر روبرتو! حال خودتون چطوره؟! بریم سینما آستارا؟!» آمد! واضح است که خیلی نفهمیدم فیلم چی هست اصلا! ما مشغول بازی خودمان بودیم! در عصری که پشت لب‌مان تازه داشت سبز می‌شد! نیم‌ساعت بعد از سینما و پس از آنکه با مهسا خداحافظی کردم، رفتم باجه‌ی تلفن عمومی و کارت را گذاشتم و بنا کردم تماس با آن شماره‌ها! به مهسا نمی‌توانستم زنگ بزنم، چون خودم به او شماره داده بودم! چه ریسکی! البته خیلی هم ریسک خطرناکی نشد، چرا که مهسا هیچ‌وقت به آن شماره زنگ نزد! گاهی از مادر و خواهرم پرس‌وجو می‌کردم که «آیا اشتباهی، دختری به ما زنگ نزده؟!» و جواب‌ها عمدتا این بود؛ «وای به حالت بخواهی دختربازی کنی حسین!» گمانم مهسا واقعا عاشق باجو بود! یک عشق پاک! به‌حدی که در سینما، فیلم را بی‌خیال شد و گفت: «من یکی از گل‌های روبرتو باجو را می‌گویم، بعد تو بگو تا ببینیم کی کم می‌آورد!» و من کم آوردم! در گل شماره‌ی سی و دوم! سی و یکمی را مهسا گفت که فلان گل بوده و به بهمان تیم و این‌جور! و من دیگر گلی از گل‌های باجو را که بخواهم شرح بدهم، به یاد نداشتم! اعتراف می‌کنم که این، سالم‌ترین بازی تمام عمر نوجوانی‌ام بود! و اما رز! رز را گرفتم و کسی جواب نداد! هنوز هم گاهی با اضافه کردن عدد اول، به شماره‌ی رز، زنگ می‌زنم که تلاش کاملا بی‌فایده‌ای است! ژیلا اما جواب داد! البته نه خودش، که پدرش! ترسیدم؛ «می‌بخشید! من منزل حجت‌الاسلام سعادت‌رخش را گرفتم؟!» فکرم این بود که فامیلی پدر ژیلا، قطعا نباید «سعادت‌رخش» باشد و اگر هم باشد، قطعا نباید «حجت‌الاسلام» باشد! واضح است که دیگر به شماره‌ای که از ژیلا گرفته بودم، زنگ نزدم! ولی همان روز و در همان باجه، به آتوسا زنگ زدم که متأسفانه فهمیدم شماره‌اش یک عدد کم دارد! عوضی حواسش به این نبود که پسرها حرمت دارند! خسته و کوفته سوار مینی‌بوس تجریش-مینی‌سیتی شدم! دم اذان، رسید! رفتم مسجد امام حسن که یکی از همسایه‌ها که پای ثابت مسجد بود و از سرداران سپاه، جلویم را گرفت؛ «این چه تیپی است؟! این چه لباسی است؟! این چه مدل مویی است؟! اینجا شهرک محلاتی است‌ها! خجالت بکش جوان! ما همسن و سال تو بودیم، یک پای‌مان جبهه بود! اصلا آدم، اینجوری می‌آید خانه‌ی خدا؟! ناسلامتی فرزند شهید هم هستی! حرمت ما را نگه نمی‌داری، اقلا حرمت پدرت را نگه دار! این مدلی بخواهی بگردی، دفعه‌ی بعد می‌فرستمت کانکس بسیج! شهرک غرب که نیست!» و الی‌آخر! خواستم مسجد را بی‌خیال شوم که دیدم بدجوری چیز دارم! اما قبل از دستشویی، رفتم و از لوازم‌التحریر زیر مسجد- که از دوستانم بود!- یک ماژیک قرمز خریدم! «لعنت به هر چی سپاه و سپاهی» دق دلی من بود که بعد از چیزم، خالی شد پشت در مستراح مسجد! یک فحش هم مخصوص آن سردار نوشتم که حالا بماند! «کاف» خیلی غلیظی داشت! خیلی غلیظ! کلی سبک شدم و از دستشویی آمدم بیرون که ناگهان «حاج‌ممد» را دیدم که داشت وضو می‌گرفت! حاج‌محمد ناظری! به اسباب مختلف، از دوستان بابااکبر بود؛ فوتبال، سینما جی، انقلاب، محله، مسجد و چه و چه! از همان آینه‌ی بالای روشویی، مرا دید و اگر چه فکر می‌کنم اول من ایشان را دیدم اما خوب یادم هست که اول ایشان به من سلام داد! از همان سلام‌های بلند و با مرام که مخصوص اهل معرفت است! هم‌الان رفتم در حس! لعنتی چه بغضی گرفته گلویم را! یادش به‌خیر! با همان بر و روی خیس، بغلم کرد و خوب یادم هست که بوسه‌ای هم به پیشانی‌ام زد؛ «به‌به! چه تی‌شرت خوشگلی! دیدی پنالتی را کجا زد لامصب؟! اکبر اما عاشق بکن‌بائر بود و مرتب، ادایش را درمی‌آورد! زود باش که لااقل به نماز دوم برسیم!» مجددا القصه! قصه را از سیر تا پیاز برایش شرح دادم! و حتی شاهکار پشت در مستراح را! غش کرد از خنده، وقتی نوشته‌ها را دید! «لعنت به هر چی سپاه و سپاهی» را خودم همان جا پاک کردم و یکی هم به این دلیل که هنگام نوشتن، اصلا حواسم به این نبود که یکی مثل حاج‌ممد هم سپاهی است! فحش کاف‌دار را اما خود حاج‌ممد گفت پاک کنم؛ «دز فحشش را کم کن و الباقی جمله را بگذار بماند!» از حاج‌ممد خجالت کشیدم و کل جمله را پاک کردم! نمی‌دانستم ویراستاری هم بلد است! ویرایش بیشترش اما وقتی بود که با هم رفتیم نمازخانه‌ی مسجد! بعد از نماز، رفت سراغ آن سردار! صدالبته خود حاج‌ممد هم سردار بود؛ «فلانی! تو همسن این بچه بودی، جبهه بودی؟! تا پایین شانه‌هایت، زلف آویزان نکرده بودی عین هیپی‌ها؟! پدر حسین را به رخش می‌کشی؟! اگر بفهمی پدر شهیدش در جوانی با شلوارک لی می‌رفت کلکچال، چی؟! با چه مجوزی، حرف از کانکس بسیج می‌زنی؟! خیلی زور در بازوهایت قلمبه کرده، با من مچ بینداز! این بچه، فردا هم با همین تی‌شرت و همین مدل مو، اگر باز هم خواست به مسجد بیاید، می‌آید! نه به من ربطی دارد و نه به تو! سپاه به ادا نیست!» الان دیگر دارم گریه می‌کنم! هست هنوز صدای مردانگی حاج‌ممد در گوشم! همان حاج‌ممد که روز تشییع پیکرش، همه‌جور تیپی را می‌دیدی! از همان سردار متذکر به من گرفته تا عالیجناب پسرش- پسر همان سردار متذکر!- که مارک نایک پشت لباسش بدجوری توی ذوق می‌زد! بگذریم که نه خودش ریش داشت، نه آقازاده! بعد از تشییع، رفتم سینما آستارا! و نشستم درست در همان صندلی! همان صندلی بازی با گل‌های بودای کوچک! موبایلم را درآوردم و رفتم اینستا! و بنا کردم گشتن دنبال پیجی پر از عکس‌های روبرتو باجو که ادمینش #مهسا باشد! راستی! شماره‌تلفن خانه‌ی ما در شهرک شهید محلاتی چی بود؟!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۰ دیدگاه

حمد خدای مقاومت

وطن امروز یکم آذر ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی

نه دهم اردیبهشت است که روز آغاز عملیات بود و نه سوم خرداد که یوم‌الفتح خرمشهر اما ناظر بر کار کارستان گروهان‌های قدس- شاخه نظامی جنبش جهاد اسلامی فلسطین- هنوز هم باید از «الی بیت‌المقدس» نوشت و هنوز هم باید از «حاج‌احمد» نوشت و هنوز هم باید از «قدس» نوشت و هنوز هم باید زنده نگه داشت یاد آن شهدایی را که در جاده اهواز به خرمشهر، وضو گرفتند، بلکه نه‌تنها در مسجد جامع که حتی در مسجدالاقصی هم «نماز فتح» بخوانند! واقعیت آن است که نوجوانانی چون حسین فهمیده، بهنام محمدی، مهرداد عزیزاللهی و عبدالمجید رحیمی که این آخری شهید همان روز شروع «الی بیت‌المقدس» است، دست در دست جوانانی چون همت، شهبازی، باقری و‌ وزوایی که این آخری نیز شهید همان روز آغاز عملیات است، چنان «مقاومت» را و «ثمردهی مقاومت» را در ذهن و جان نوجوانان و جوانان فلسطینی و لبنانی و سوری نهادینه کرده‌اند که به لطف خداوند منان، روز به روز به آزادی قدس شریف، امیدوارتر از قبل می‌شویم! هفته وحدت است و این هم از نشانه‌های دیگر اتحاد که الگوی رزمنده سنی ساکن در غزه و کرانه باختری، رزمندگان شیعه باشند! اگر دیروز، احمد قصیر از حسین فهمیده الگو گرفت، امروز نیز حججی‌ها، ذوالفقاری‌ها و بیضایی‌ها جلودار خط‌شکنان رهایی قدس هستند، نه اینکه تنها محبوب شیعیان بحرین و عراق و حزب‌الله لبنان باشند! روزهای اخیر، سالگرد شهادت طهرانی‌مقدم بود و شگفتا از این همه حکمت الهی که درست در ایام شهادت سردار موشکی ما، موشک‌های شاخه نظامی جنبش جهاد اسلامی فلسطین، چنان محشری به‌پا کردند که نتانیاهو بعد از فقط چند ساعت از جنگ، از طرف مصری، متقاضی آتش‌بس شد! و آن ولوله و فی‌الواقع زلزله که افتاد به جان کابینه‌اش! «فلق ۲» از جمله موشک‌های ابتدایی ما در ایران است که با وجود همه تحریم‌ها، به‌دست باصلابت طهرانی‌مقدم و همرزمانش ساخته شد و حالا چه افتخاری برای ما فرزندان «الی بیت‌المقدس» بالاتر از اینکه گروهان‌های قدس فلسطینی، فیلم فتوحات اخیر موشکی خود را منتشر کنند و صدالبته اعلام کنند؛ ما این موشک‌ها را با الگوگیری از «فلق ۲» ساخته‌ایم؟! و راز ترس صهیونیست‌ها از ما، در همین الگوگیری‌هاست که هم شهیدمان و هم موشک ساخته شهیدمان، بدل شود به الگوی مقاومت فلسطینی‌ها! بی‌خود نیست اینکه هر سال نتانیاهو می‌رود در سازمان ملل و یک نقاشی جدید علیه جمهوری حقیقتا سرافراز اسلامی رو می‌کند و خودش را مضحکه عام و خاص! مع‌التأسف دولت و دولتمردانی داریم که متأثر از کار شبانه‌روز(!) و کارنامه فوق‌درخشان(!) کمتر به ما این مجال را می‌دهند که به رصد این واقعیت‌ها و تماشای این فتوحات بنشینیم! آری! این یادداشت باید اوایل هفته نوشته می‌شد! داغِ داغ! هنوز از آغاز و پایان جنگ چند ساعته، چند ساعت بیشتر نگذشته بود که فلسطینی‌ها برای جشن و پایکوبی به خیابان‌ها ریختند و شهرک‌نشینان برای اعتراض به دولت غاصب قدس شریف! و اسرائیل به‌وضوح فهمید که دوره بزن و دررو، تمام شده! و زین پس همان اندازه که بکشد، کشته خواهد داد! و آنقدر خسارت که هم شاهد اعتراض شهرک‌نشینان باشد و هم شاهد کابینه بی‌کابین! یعنی غوغا کردند موشک‌هایی که برساخته «فلق ۲» بودند! مرحوم هاشمی کاش زنده مانده بود و می‌دید فتح موشکی اخیر را! در تمام عمر صهیونیست‌های رو به نابودی، هرگز این همه برق‌آسا و زودبازده، سیلی نخورده بودند از فلسطینی‌ها که تنها چند ساعت بعد از جنگ، وزیر جنگ‌شان با این توضیح، استعفا دهد: «آتش‌بس غزه، تسلیم اسرائیل در برابر مقاومت فلسطین بود»! بنازم خدایی را که «گنبد آهنین» حتی از «تار عنکبوت» هم برایش سست‌تر است! چه بسیار که امثال نتانیاهو و همین وزیر جنگ مستعفی، پز گنبد آهنین اسرائیل را می‌دادند که هم قابلیت رهگیری هر موشکی را دارد و هم در پله بعدی، قدرت مهار و انهدامش را لیکن تو وقتی مثل بچه‌های «الی بیت‌المقدس» همه ایمانت و همه توکلت به خدای نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد باشد، پروردگار هم کمکت می‌کند! فی‌الحال و فی‌الواقع خود «فلق ۲» هم در قیاس با موشک‌های جدید سپاه حقیقتا مقدس ما چیزی نیست، چه رسد به موشکی برساخته این موشک! از سویی می‌توان حتی این را هم گفت که موشک‌های اخیر گروهان‌های قدس در قیاس با آن همه زرادخانه صهیونیست‌ها و آن همه حمایتی که توسط آمریکا و اذنابش می‌شوند، خیلی هم چیز دندانگیری نیست اما خرمشهر را مگر با کدام سلاح دندانگیر، آزاد کردند بچه‌های «الی بیت‌المقدس»؟! اصلا قابل قیاس بود تجهیزات مایی که حتی در تحریم سیم‌خاردار بودیم با تجهیزات صدام آمریکایی؟! آن روز، برگ برنده ما در ایمان به خدا بود و امروز هم! ایمان اگر منحصر شد به خدا، خودکفایی هم در پی دارد! بله! تو روزی «فلق ۲» را می‌سازی و بیشتر هم نمی‌توانی اما خدا برد موشکت را بیشتر می‌کند! و مدام تو را به موشک‌هایی بس دقیق‌تر از «فلق ۲» می‌رساند! اما طرفه حکایت را نگاه کن! با موشکی الگوگرفته از همان «فلق ۲» قدیمی، این بلا را سر اسرائیل می‌آورد! نه جدیدهایی که جدیدا ساخته‌ای! خدا کارش را خوب بلد است! خدا حال نمرود پادشاه را با پشه می‌گیرد! و حال فرعون را با عصا! و حال «گنبد آهنین» را با «فلق ۲»! طوری که آن شهرک‌نشین اسرائیلی آمده در خیابان، لعنت کند نتانیاهو را که «جز بدبختی، ارمغانی برای ما نداشته‌ای!» این محصول ایمان به خداست و اما محصول ایمان به کدخدا هم می‌شود توافق کذا که دیدیم چقدر تضمین بود قول کری! پس تلفات در راه عرفات، بیشتر از راه رهایی‌بخش مقاومت است! آیا روز «۱۰ اردیبهشت ۶۱» با آن همه مخاطره که هر لحظه مخابره می‌شد و آن همه شهید که فقط در همان ساعات نخستین روز عملیات داده بودیم، کسی باورش می‌شد فتح خرمشهر را؟! کربلا را هیچ نمی‌گویم! زیارت باشکوه اربعین را هم! همین سمفونی موشک‌های اخیر را هم! چرا اما! بودند کسانی که از همان روز، امروز را ببینند! رزمنده‌ای چون «وزوایی» مگر ننوشت که «ما کربلا را برای خودمان نمی‌خواهیم، بلکه برای نسل‌های آینده می‌خواهیم»؟! و اگر تو از من دستاورد انقلاب اسلامی را بخواهی، قبل از آنکه به «فلق ۲» و «شهاب ۳» اشاره کنم، به همین «وزوایی» می‌پردازم! نیز به همین بچه‌های مقاوم «گروهان‌های قدس» که به خوبی فهمیده‌اند ایمان به خدا و مقاومت در راه خدا، همیشه جواب می‌دهد! آنجا که سخن از قدرت الهی است، آمریکا کیست و اروپا چیست؟! و آنجا که سخن از توکل است و خودکفایی، گنبد آهنین اصلا چه محلی از اعراب دارد؟! برای نخستین‌بار، همان عدد که اسرائیلی‌ها از فلسطینی‌ها شهید و مجروح کردند، خودشان کشته و نفله دادند! و این یعنی سود در مقاومت است! راه سازشکارانه عرفات، اتفاقا قبل از آخرت، لگد به همین دنیایت می‌زند! روزهای اخیر، کلی مطلب خواندم درباره حکام سرزمین ری! والله نام هیچ کدام‌شان «عمرسعد» نبود! دنیا از قضا با اهل سازش، بی‌وفاتر است، لیکن تو اگر توکلت به خدا باشد، حتی با موشکی برگرفته از «فلق ۲» هم می‌توانی شاد کنی مردم فلسطین را! و پر از هلهله کنی خیابان‌های غزه و کرانه باختری را! باید هم چفیه داشته باشد بر دوش، رهبر انقلاب ما! این همان چفیه دیروز و امروز و فردای بچه‌رزمنده‌های «الی بیت‌المقدس» است! وضو در جاده اهواز به خرمشهر، نماز اما در مسجد جامع؛ رؤیایی بود که برآورده شد و دیری نخواهد پایید که با همان وضوی زلال، نماز فتح در مسجدالاقصی را نیز بخوانیم ان‌شاءالله! در این منظومه، حالا بگذار آقای ظریف، روزی فلان بگوید و روزی بهمان، که «منظورم این بود و آن نبود!» خیلی عقبی بزرگوار از کاروان! خیلی عقبی! موشکی برگرفته از «فلق ۲» در همین روزهای گذشته توانست «گنبد آهنین» را دریبل دوطرفه بزند و شما اما مشغول همان تهمت به نظام که امثال بن‌سلمان و ترامپ و نتانیاهو؟! آن هم در لباس وزیر خارجه؟! آقای ظریف! دیر بجنبی، وزیر خارجه ما در مقام عمل می‌شود «فلق ۲» و شاهکار عظیمش و شما همچنان در حال اصلاح موضع قبلی! فقط مراقب باشید جا نمانید! همچین سریع دارد حرکت می‌کند قطار دوکوهه که آدمی حسرت مسافرانش را می‌خورد! دردانه‌های آن سوی شیشه پنجره را می‌گویم! والله هنوز زنده‌اند و هنوز دارند دست تکان می‌دهند برای ما جامانده‌ها! خوش به حال آسمانی‌تان‌ ای شهدا که الگوی همه احرار عالمید! حالم حال خوشی است! متن را ببندم و بنا کنم به زمزمه! «دوکوهه! السلام ‌ای خانه عشق»!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۱ دیدگاه

مشخصات شهردار تهران

وطن امروز ۲۰ آبان ۱۳۹۷

علی‌اکبر بهشتی:

این هم شد حکایت «اصلاحات» که ۲۱ سال بعد از دوم خرداد ۷۶ هنوز که هنوز است گاهی از ضرورت تعریفش حرف می‌زنند و بعد از این همه سال، نمی‌دانم چگونه روی‌شان می‌شود که همچین بنویسند: «ابتدا باید اصلاحات را تعریف یا حالا بگو بازتعریف کنیم»! الغرض! بعد از نشستن ۲ شهردار مستعجل بر صندلی قالیباف و چند تایی هم سرپرست در عرض یک سال، تازه دیروز ارگان شهرداری تیتر یک زده بود که «انتخاب شهردار از ۲۵ نگاه» و رفته بود مصاحبه کرده بود با به اصطلاح کارشناسان و چی و چی که چی؟! که شهردار تهران باید چه خصوصیاتی داشته باشد و چه خصوصیاتی نداشته باشد! این خط را البته چند تا از روزنامه‌های زنجیره‌ای هم رفته بودند و این همه مدت بعد از قالیباف و آن هم بعد از ۲ شهردار و چند سرپرست، تازه به این صرافت افتاده‌اند که بنویسند: «شهردار تهران ضرورت دارد چه چیزهایی را داشته باشد و چه چیزهایی را نه»! من که راستش همان جلوی دکه، مارش را زدم و بنا کردم خواندن این سرود که «ورزشکاران، دلاوران، نام‌آوران…»! معطل‌نگه‌داشتن امور پایتخت مملکت و لطمه به وقت گرانبهای شهر و شهروندان و حالا نوشتن انشا با موضوع «شهردار تهران باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد»! و لابد با این ادامه که «با ذکر مثال توضیح دهید»! اینکه ما مدیریت جماعت را «مدیریت حرف» و سیاست‌شان را «حرّافی» می‌خوانیم، این هم یک مثال دیگرش! بعد از این همه حاشیه و این برو و آن بیا، تازه بنا کنی فهرست مشخصات شهردار تهران! یعنی خسته نباشید با این مدیریت‌تان! نه اما! ما راضی به این همه زحمت نیستیم! همین که شهردار منتخب و فی‌الواقع چندمین شهردارتان در این یک سال، «سوءپیشینه» نداشته باشد و نتیجه «استشهاد محلی‌» جزجگرزده هم مثبت باشد، از سرمان زیاد است! وانگهی! برای «مریخ» که نمی‌خواهید شهردار انتخاب کنید! همین که مثل چند تای قبلی، در بدیهیات قانون نمانند و یک مختصر وجناتی داشته باشند، ما را بس است! «سوءپیشینه» و «استشهاد محلی» را گفتم و حالا چند تا مشخصات دیگر از جمله مشخص بودن تکلیف خدمت سربازی، گواهی پزشکی، رضایت والدین، کپی کارت ملی و شناسنامه، ۲ قطعه عکس ۳ در ۴ و یک کپی هم از همه مدارک! جخت‌بلا همین بدیهیات را رعایت کرده بودند، الساعه همان اولی که شهردار شد، شهردار مانده بود هنوز! و این همه زید نمی‌رفت، عمرو بیاید و عمرو هم نمی‌رفت که بکر! یعنی وقتی می‌شود برای مردم کار نکرد، چه کاری است آخر که از خروس‌خوان مشغول خدمت شوی و نتیجه هم بشود پل صدر و بزرگراه امام علی و تونل توحید و بوستان ولایت و الی آخر؟! اتفاقا هنر آن است که مثل آخوندی، پست داشته باشی و کار نکنی! و الا کار که کاری ندارد و هنری نیست! آدم زرنگ یعنی آخوندی! یعنی همین چند شهردار این یک ساله که نفهمیدیم کی آمدند و کی رفتند! تا حالا «همشهری» ما را ملتفت کند از بایدها و نبایدهای شهردار nام! کأنه شهردار می‌خواهند برای «عطارد» انتخاب کنند! لذا «تَکرار» می‌کنم مشخصات را، بلکه بی‌خود رژه نروند روی مخ کارشناسان؛ «عدم سوءپیشینه، استشهاد محلی، مشخص بودن تکلیف خدمت سربازی، گواهی پزشکی، رضایت والدین، کپی کارت ملی و شناسنامه، ۲ قطعه عکس ۳ در ۴ و یک کپی هم از همه مدارک»! بی‌خود هم شلوغش نکنید!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۲ دیدگاه

«عباسی» نام سلسله‌ی فرزندان علی و ام‌البنین است!

نه! «مأمون» نام هیچ پادشاهی نیست! دیوانه‌ی شیرین‌عقلی است که توهم زده بود می‌تواند آفتاب را تبعید کند! آنهم چه آفتابی؛ حضرت شمس‌الشموس! علی بن موسی را از مدینه کشاند طوس، بلکه خورشید را ببرد زیر سایه‌ی تاج و تخت خود! شگفتا! ولی عصر خود را «ولی‌عهد» هم کرد تا مثلا ثابت کند خیلی معاویه است! معاویه‌ی ثانی! به آفتاب، پُست بدهی که او را پَست کنی! خفیف کنی! تحقیر کنی! خودت را صدر بنشانی و او را نفر دوم! خودت اول و او نفر بعدی! از بس نقشه ریختی، خدای علی بن موسی نیز دست به کار شد تا به تو ثابت کند که شمس‌الشموس از تو زیرک‌تر است! هم‌چنان که موسی از فرعون، زیرک‌تر بود! ظاهرش این است که پادشاه از پشه، قوی‌تر است اما نه برای خدا! برای خدا، تمام زندگی نمرود بسته به مسیر پرواز مگسی است که اراده کند و سوراخ بینی قدرقدرت را نشانه رود! آری! ما خواب بودیم لیکن خدا بیدار بود! و برای خدا، شن صحرای طبس هم کافی است! انسان، طیاره‌ی دشمن را جز با موشک نمی‌تواند زمین بنشاند و ساقط کند اما خداوند حتی با شن هم می‌تواند! شن! «شین» و «نون»! یا فرعون! حالا که می‌خواهی همه‌ی نوزادان پسر را بکشی بل‌که یکی‌شان موسی درآمد، نظرت چیست منِ خدا اراده کنم خودت زحمت موسای کوچک را بکشی؟! و آن‌هم دقیقا در کاخ خودت؟! یا مأمون! حالا که می‌خواهی از اشعه‌های ولی بر حق من در زمین و آسمان بکاهی و او را ببری تحت نام خود، پس چنان از مدینه تا طوس را منور به وجود علی بن موسی می‌کنم که جای‌جای این پهن‌دشت بزرگ، پر شود از فرزندان موسی و برادران و خواهران و خاندان رضا! آنقدر که بعد از رضا، شیعه‌ی چند امامی تمام شود و هر که تا رضا بیاید، تا حجت بن الحسن نیز بیاید! و اینجا که اندکی بعد می‌شود «مشهدالرضا»- به برکت همین نام- آبشخور انقلابی شود مقدمه‌ی انقلاب جهانی مهدی موعود! پس بی‌زحمت، زودتر نقشه‌ات را عملی کن که منِ خدا، اراده کرده‌ام این بار به دست تو و دقیقا در کاخ خودت، علی بن موسی را بزرگ و بزرگ‌تر و بزرگ‌ترین کنم، که با موسی نیز و به‌واسطه‌ی فرعون و دقیقا در کاخ خودش، همین کردم! فرعون می‌خواست موسی را برای همیشه نابود کند و توی مأمون هم همین نقشه را بنا داری برای علی بن موسی بکشی اما حتی کاخ شما ۲ تن نیز ملک من است! و گوشه‌هایی از مملکت من است! پس همان‌طور که زحمت بزرگ‌کردن موسای کوچک را عدل انداختم گردن فرعون، زحمت بزرگ‌تر کردن علی بن موسای بزرگ را رسما و علنا می‌اندازم گردن خودت! سلمنا! چند صباحی دلت را خوش کن به اینکه ولی من، ولی تو شده! و ولی تمام اعصار و قرون، ولی‌عهد تو شده! لیکن علی بن موسی، راضی به رضای من است! و از توی دیوانه، بسی سیاست‌مدارتر است! من اگر بلدم از پیله‌ی کرم ابریشم، پروانه بسازم، کاخ تو را هم قادرم به مجرای سلطنت دائم جانشینم تبدیل کنم! جوری که همه‌ی انس و جن به علی بن موسی بگویند؛ «سلطان»! جوری که آفتاب، تا ابتدا به اشراق حرمش سلام نکند و در برابر گنبد باشکوهش خم نشود، هرگز به هیچ کجا نتابد! یعنی جانم به خدایی که تو باشی! اگر پیامبرت «محمد» است و اگر ولی‌ات «علی» و اگر به شهادت سلطان طوس، باز هم ولی‌ات «علی» است، پرستش فقط تو را سزاوار است که درست روی نقشه‌ی دشمنانت، نقشه می‌کشی! و مکر خود را بالاتر از مکر شیاطین تعریف می‌کنی! و دست خود را مافوق همه‌ی دست‌ها می‌نشانی! خدایا! تو را شکر بابت نعمت گران‌قدر امام رضا و مشهدالرضا! با کمک بلاهت دیوانه‌ای به نام «مأمون» از همه‌ی اهل بیت «رضای آل محمد» را به ایران ما کشاندی، شاید به این استعاره که آل محمد، از فرزندان سلمان فارسی، رضایت قلبی دارند! و مگر نه آنکه خمینی و خامنه‌ای در این عصر غیبت، پرچم‌دار اسلام محمد و آل محمد شده‌اند؟! آه! دلم پر کشید صحن قدس! و مسجدی فیروزه‌ای به نام گوهرشاد! و پرواز بر آسمان صحن انقلاب! و «السلام علیک یا سلطان یا علی بن موسی‌الرضا»! و صدای خوش‌آهنگ نقاره‌ها! و تماشای بچه‌های سقاخانه! و زن و مرد شبکه‌های ناز پنجره‌فولاد! و رقص کبوتران حرم! و قدم‌زدن از این صحن به آن صحن! و رفتن به دارالولایه! و زیارتی و نمازی و چسبیدن به ضریح مطهر! و دوباره سقاخانه و رفع عطش با جرعه‌ای آب! سلام بر حسین! و بر عباس! و بر رضا! و دوباره سخن با «مأمون» که نام هیچ پادشاهی نیست! تاریخ را از من بشنوید! «عباسی» نام سلسله‌ای ماندگار است که پدرش «علی» بود و مادرش «ام‌البنین»! در این سلسله اما همه خود را نوکر «فاطمه» می‌خوانند و فرزندان او که شرط سلسلةالذهب باشند! یا زهرا! آخر هر روضه‌ای، موسم ذکر مادر است! محرم و صفری دیگر نیز گذشت و ما همان عشاق بودیم که همیشه! یا مادر! رضای تو به ما آبرو داد اما دعای تو را لازم داریم برای پایان غیبت «مهدی فاطمه»! مادری کن باز هم برای روزگار که هر آن دست تو به آسمان بلند می‌شود، موسم حلول ماه زیبای ربیع‌الاول است! شمسی و قمری ندارد! مادر تمام تقویمی! و دلسوز همه‌ی ابنای آدم! مادر تمام هستی! و دلسوز همه‌ی بشریت! به پر چادرتان قسم، ما بهار را منتظریم! و هر وقت می‌رویم مشهدالرضا، دعای اول و آخرمان، برگشتن فرزند شماست…

ارسال شده در صفحه اصلی | یک دیدگاه