از عرش تا فرش

وطن امروز ۲۴ شهریور ۱۳۹۷

صبح پنجشنبه تابوت منقش به نقش ‌الله شهدا باز هم چهره شهر را تغییر داد! قریب ۳۵ سال پیش دل از دنیا کندند و رفتند تا «معبر عزت» را باز کنند که این سالیان به کربلا رسیده و ان‌شاءالله سالیانی دیگر به قدس! حقیقت آن است که ما همه چیزمان را به شهدای دفاع‌ مقدس بدهکاریم و نیک اگر بنگری حتی شهدای هسته‌ای یا شهدای مدافع حرم را! اگر جوان این «جنگ روزگار» تبدیل به احمدی‌روشن، رضایی‌نژاد، سیاهکالی و حججی می‌شود، علت آن است که در «روزگار جنگ» قهرمانانی چون همین شهدا داشتیم که هر از چند گاهی می‌آیند و صفایی به در و دیوار شهر دودگرفته ما می‌دهند! سلام و صلوات خدا بر این ستاره‌ها که سبز و سفید و سرخ تابوت مطهرشان، بهترین سبزها و بهترین سفیدها و بهترین سرخ‌هاست! اصلا چشم آدمی را جلا می‌دهد جمال تابوت‌شان! صدالبته تشکری هم از ملت شهیدپرور لازم است که صحنه تشییع شهدا را همیشه زیبا و باشکوه و حماسی می‌آفرینند! از نسل جوان و نوجوان ‌بگیر تا آن پیرزن که هنوز هم خبری از جگرگوشه‌اش ندارد! همان شیرزن نازنین که دنبال تابوت شهدای همرزم فرزندش اشک می‌ریزد و «گلی گم کرده‌ام…» می‌خواند! و راستش اگر ما معتقدیم «خداوند هوای این انقلاب را دارد» از صدقه‌سر همین صبرها و همین بصرها و همین عاشقی‌های دور و دراز است! بگذار خودت را جای پدری که از والفجر ۸ تا همین یک هفته پیش، هیچ خبری از جگرگوشه‌اش نداشت و حالا می‌بیند از آن جوان رعنا، تنها ۴ تکه استخوان برگشته! بله! ظاهرش «۴ تکه استخوان» است اما واقعیت آن است که استوانه نظام است! اگر امروز امنیتی داریم، مدیون همین پدرها و پسرها هستیم! و بدهکار مادری که پسرش حتی در میان شهدای پنجشنبه هم نبود لیکن عصازنان آمده بود تا عطر پسر را از تابوت همسنگرانش بجوید! می‌خواستی رحم نکند خدا به این همه شکیبایی؟! ما یک چیز شنیده‌ایم؛ «کربلای هویزه»! و گاه یادمان می‌رود شهید حسین علم‌الهدی و دوستانش چگونه تن را به مصاف تانک بردند! وزوایی را می‌خوانی، حیرت می‌کنی که این دیگر که بود! ورامینی را می‌خوانی، حیرت می‌کنی که این دیگر که بود! پیچک را می‌خوانی، حیرت می‌کنی که این دیگر که بود! در شمال، حیرت‌زده شهید املاکی می‌شوی و در همدان، مات شهید چیت‌سازیان که عبور از سیم‌خاردار نفس را مقدمه گذر از سیم‌خاردار دشمن می‌دانست! در همین همدان، می‌خوری به پست شهیدی روستایی به نام اشرف‌علی مظاهری و بعد می‌فهمی که این ستاره مریانج همدان، برادر ۲ شهید دیگر هم هست! و آنگاه کتاب «آب هرگز نمی‌میرد» یادت می‌آید و یادت می‌آید که خدا چگونه اشرف‌علی را با بولدوزرش به خط مقدم معرکه می‌رساند تا ورق جنگ مغلوبه را به نفع بچه‌های ما برگرداند! من این را از زبان خود سردار جانباز «میرزامحمد سلگی» شنیدم که اگر شهید اشرف‌علی مظاهری نبود، پیروزی والفجر ۸ هم ممکن نبود! یک جوان روستایی! آن هم فقط با یک بولدوزر! که چند خط بالاتر نوشتم؛ برادر ۲ شهید دیگر هم هست! و عصر همان روز تشییع شهدا، وقتی رفتم امامزاده علی‌اکبر چیذر، ناخودآگاه یادم آمد که همین محمود کریمی هم، هم فرزند شهید است و هم برادر شهید! و هنوز پیکر پدرش برنگشته! و پیکر برادرش هم همین چند سال پیش برگشت! گفت: «پیغام کربلا به نجف برد جبرئیل؛ یا مرتضی‌علی! پسری داشتی، چه شد؟» آری! همه خمینی را و همه خامنه‌ای را و همه انقلاب اسلامی را و همه این شهدا را و صبر و بصر همه این خانواده شهدا را ما مدیون حضرت اباعبدالله‌الحسین هستیم! و اگر نبود که شهدای ما اهل «زیارت عاشورا» باشند، ما کجا و این شکوه بی‌مانند «زیارت اربعین» کجا؟! بله که بدهکاریم کربلا را به کربلای پنجی‌ها! و شیربچه‌های شلمچه و شرق ابوالخصیب را به قطره‌قطره خون امام عاشورا! واضح است آن‌که ادب و تواضع را از علمدار کربلا آموخته، می‌شود شهیدی مثل حاج‌حسین خرازی که فرمانده یک لشکر بود ولی با آن رتبه‌ای که داشت، هیچ ابایی نداشت میکروفن‌نگه‌دار پیش‌نماز جماعتی باشد! و شاید هم مکبری! و شاید هم واکس‌زننده کفش بچه‌هایی! و همیشه خدا هم با لبخند! و با تبسم! هر چه آتش حجیم‌تر و پردامنه‌تر، خنده‌های حاج‌حسین بیشتر! و اینگونه بود که خمینی، ملت صدر انقلاب را از ملت صدر اسلام، وفادارتر می‌دانست به راه و رسم امامان! نترسیدن از مرگ، محصول ایمان است لیکن محکم‌ترین ایمان‌ها! و ایمان اگر عمق داشته باشد و بصیرت اگر دور را ببیند، باید هم وزوایی شهید فریاد بزند؛ «ما کربلا را برای خودمان نمی‌خواهیم! برای نسل‌های بعد می‌خواهیم!» و تو ببین آن نامسئول و آن ناقلم‌زن چقدر باید عاری از وجدان باشند که ناظر بر همین کربلا، چشم بر متن واقعه ببندند و بنا کنند حاشیه‌سازی به قصد تخریب زیارت اربعین! یکی مگس‌خصلت، آشغال نشان بدهد و دیگری نگاه ایرانی را به زوار عراقی تیره و تار کند! مرا بابت این گذر از عرش به فرش ببخشید! حدیث آسمانی‌ها کجا و سخن ما وامانده‌های زمین‌گیر کجا؟! القصه! صفر سال پیش، متنکی در اینستاگرام نوشتم درباره پست اهانت‌آمیز سرکار خانم مولاوردی درباره پیاده‌روی اربعین که با اینکه کلا چند ساعت بیشتر در پیجم نبود، پای مرا با شکایت معاونت حقوقی ریاست‌جمهوری به دادگاه باز کرد و حکمی در حد «۶ ماه حبس تعزیری»! و اشاره شده که اگر فلانی در مدت ۳ سال، بچه خوبی(!) باشد، این حکم ملغی می‌شود و الا، هم این حکم را اجرا می‌کنیم، هم آن حکم جدید را! اینجا کش ندهم با جزئیات! شرح ماجرا را نوشته‌ام در مجازستان! اگر یک چنین متن اینستاگرامی، اینچنین حکمی دارد، اقلا نیمی از اینستاگرامی‌ها الان باید در زندان باشند! اما خب! خیلی دوست دارم بدانم با همین قیاس، حکم آن روزنامه و سایت که با لجن‌پراکنی خواستند و هنوز هم گویا می‌خواهند بین ۲ ملت ایران و عراق، آنهم در ماه محرم و در آستانه اربعین دعوا بیندازند، چیست؟! شگفتا! زمان صدام، دوران دفاع‌ مقدس را «برادرکشی» می‌خواندند و حالا که ۲ کشور علیه دشمن مشترک، بسیج شده‌اند، همان برادران عراقی دیروز را اینگونه وقیحانه می‌زنند! بس کنم! پنجشنبه‌ای داشتم تابوت شهدا را نگاه می‌کردم و آنی با خودم فکر کردم که تغییر رنگ شهر هم، باری بود که افتاد روی دوش شهدا! به هر حال، ما یک «شرداری» داریم و یک «شهرداری»! یکی بود که پل می‌ساخت و اینها هم با شامورتی‌بازی، طعنه به رنگ سیاه می‌زنند، اول محرمی! برای همین ۲ متلک «۶ ماه دیگر» حکم برای ما نبرند، صلوات! اما نه! برای شادی روح شهدا، صلوات! عجب سبزی! عجب سفیدی! عجب سرخی! عجب اللهی! عجب شهدای باوفایی! پسر نوجوانی هم بود آنجا که گریه‌کنان همان شعار قدیمی را سر می‌داد؛ «این گل پرپر از کجا آمده، از سفر کرب‌وبلا آمده»! آری! استشمام کرده‌ایم سینه به سینه، نسل به نسل «گلبرگ سرخ لاله‌ها» را!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲ دیدگاه

سخنی با ریاست محترم دستگاه قضا درباره‌ی حکم دادگاه اخیرم

«۶ ماه حبس تعزیری» چرا؟! «رحم به جوانی» چرا؟!

محضر آیت‌الله آملی
با سلام و احترام

صفر سال گذشته، ناظر بر برخی شامورتی‌بازی‌ها به جهت تخفیف و تحقیر زیارت باشکوه اربعین که هنوز هم در جریان است و اخیرا داد حضرت‌عالی را هم درآورد، متنکی اینستاگرامی نوشتم که با وجود حذف زودهنگام- تنها چند ساعت در پیجم بود!- با شکایت «معاونت حقوقی نهاد ریاست جمهوری» مواجه شد!

اولا علت حذف آن پست، نه عدول از مفاد آن، که عدم علاقه به ماندگاری تصویر بالای متن در اینستاگرامم بود! بنا به دلایلی، صرف ماندگاری تصاویری از دولتی‌هایی چون ابتکار و مولاوردی را مخل کلاس‌کار خود و شأن مخاطبم می‌دانم! الحمدلله عامه‌ی مردم هم متوجه منشک و روشک این جماعت شده‌اند! وقت‌شناسانی که به وقتش از دیوار سفارت شیطان بزرگ بالا می‌روند و به وقتش فرزند خود را مقیم آمریکا می‌کنند! من البته نمی‌دانم جمله‌ی بعد که می‌خواهم بنویسم، چند ماه حبس تعزیری دارد لیکن با تمام وجود معتقدم شماری از اعضای کابینه‌ی «پناه می‌برم به خدا از بستن دهان منتقدان» بیشتر «دولتِ دشمن» هستند تا «دولتِ دوست»! اوضاع کنونی واضح‌تر از آن است که آن‌چه نوشتم، شرح مصداق لازم داشته باشد!

ثانیا در تصاویر این پست، هم رأی دادگاه و هم عکس‌متن کامل دفاعیه‌ی خود را آورده‌ام! امید است مطالعه کنید! و ببینید آیا آن متن اینستایی، حکمی در حد «۶ ماه حبس تعزیری» می‌خواست؟! صدالبته در فراز پایینی حکم دادگاه، معطوف به «شرایط خاص متهم از جمله جوانی و ایضا تلاش در جهت کاهش آثار جرم به استناد مواد» چه و چه، آورده شده: «مجازات تعیینی مشروط را به مدت ۳ سال معلق می‌نماید تا در صورت عدم ارتکاب جرم مصرحه در ماده‌ی ۵۲ قانون اخیرالذکر، محکومیت تعیین شده بلااثر و الا به همراه مجازات جرم اصلی، قابل اجرا می‌باشد»!

ثالثا از آنجا که حکم مذکور، در سامانه‌ی ابلاغ و بسی دیرتر از زمان انشای حکم به دست حقیر رسیده، به نظر می‌رسد فرصت تجدیدنظر را از راقم این سطور گرفته باشد! ناظر بر گیروگور فراوان این سامانه، امیدوارم بتوانم اعتراض خود را به رأی صادره اعلام کنم!

حضرت آیت‌الله!

نه آن «۶ ماه حبس تعزیری» را می‌فهمم، نه این مثلا ترحمی که به جوانی حقیر شده! لیکن اگر ان‌شاءالله ناخواسته، هدف از صدور چنین حکمی، قلم‌کردن استخوان این قلم باشد و بدلش به یک نویسنده‌ی گل و بلبلی، با مدد از آن جمله‌ی زنده‌یاد «آل احمد» به عرض هر ۲ قوه‌ی مجریه و قضاییه می‌رسانم که اگر بنا بر فروش باشد، بازو را به حراج می‌گذارم و قلم را هرگز!

حضرت آیت‌الله!

از بعد روی کارآمدن دولت آقای روحانی، اقلا نیمی از هر سال را با قرار وثیقه، آزاد بوده‌ام و همواره در حال هروله بین دفتر روزنامه و مقر محکمه! و الحمدلله جز شکایت اخیر، از همه‌ی شکایت‌ها تبرئه شده‌ام! دولتی که حتی از متن «روشنفکر یعنی جلال و روحانی یعنی طالقانی» که درباره‌ی بایدها و نبایدهای ۲ حوزه‌ی روشنفکری و روحانیت بود هم شکایت کرد! که چی؟! که هر کجا در متنت «روحانی» آورده‌ای، منظورت «حسن روحانی» بوده! حال و با وجود این همه شکایت و نیز این حکم اخیر، ما باید به خدا پناه ببریم یا کی؟!

حضرت آیت‌الله!

امیدوارم اقلا یک قاضی یا یک وکیل یا یک حقوق‌دان، ناظر بر این متن، مشروح دفاعیه‌ام را کامل بخواند! شگفتا! محکوم در دادگاهی شده‌ام که معطوف بر انتشار متن در فضای مجازی «هیأت منصفه» نداشت، اما ابتدای حکم را چنان شدید و غلیظ بریده که تو گویی آن مختصر، متنی روزنامه‌ای بوده! و از سویی جا دارد بپرسم که مگر من کارمند دولت هستم که در «دادگاه کیفری مجتمع قضایی کارکنان دولت» محاکمه و محکوم شده‌ام؟!

اما حضرت آیت‌الله!

همواره نوشته‌ام که قوه‌ی قضاییه باید عدالت را بچسبد و مصلحت را نه! اگر مجال اعتراض به این حکم برای نگارنده وجود داشت که از آن استفاده خواهم کرد ولی هم به عرض شما برسانم که قاضی‌القضات باشید و هم به استحضار قاضی که حکم را صادر کرد! من هیچ شرایط خاصی ندارم! جوان هستم که باشم! فرزند شهید هستم که باشم! نویسنده‌ی انقلابی هستم که باشم! و حتی مدافع نامه‌ی اخیر شما به حضرت آقا هستم که باشم! اگر واقعا از نظر قوه‌ی تحت مدیریت شما، عقوبت آن متن «۶ ماه حبس تعزیری» است، کاش عوض ترحم کذا -که بعید نبود حالم را از کل نظام بهم بزند!- مرا رهسپار زندان می‌کردید! قدرمسلم، من هنوز هم به آن متن اینستایی وفادارم! و مسئول آشغال را هنوز هم از آشغال کف خیابان، آشغال‌تر می‌دانم! قاضی محترم، کاش بگوید برای آن روح‌الله که اهل جهنم را از بوی لجن بعضی روحانی‌ها در عذاب می‌دانست، چه حکمی در آستین دارد؟!

حضرت آیت‌الله!

در تنفرم از «قهرمان‌بازی» همین بس که وقتی در ایام ۸۸ نامه‌ام به حضرت‌عالی، حزب‌اللهی‌ها را سرمست کرد، مرد و مردانه آمدم و از فلان‌جا و بهمان‌جای آن نامه، عذرخواهی عمومی کردم! و این، آخرین بار نبود که فحش رفقا را به جان خریدم! کرارا شده که خودم با قید وثیقه آزاد باشم اما به رغم شماری از حزب‌اللهی‌های سطحی‌نگر، از اقدامات درست قوه‌ی قضا دفاع کرده باشم! و آخرینش نامه‌ی اخیر شما به رهبر! و قول می‌دهم در زندان هم، به وقت لزوم، دفاع کنم از کارهای درست قوه!

حضرت آیت‌الله!

در حریت و آزادگی این قلم همین بس که چه وقتی رئیس‌جمهور کنونی و چه وقتی رئیس‌جمهور قبلی، شما را و قوه‌ی قضا را مورد تاخت و تاز قرار دادند، هم از حضرت‌عالی و هم از قوه‌ی قضاییه دفاع کردم! و گمانم بیش از همه‌ی روزنامه‌نگاران! هست مطالبم در وبلاگم! و خوب می‌دانم مقابله با فساد دانه‌درشت‌ها چه کار سختی است! قطعا این‌ها را نمی‌نویسم که ترحم مضاعفی جلب کنم! حرفم این است؛ اگر آن متن اینستایی «۶ ماه حبس تعزیری» می‌خواست، چرا مدعی‌العموم در برابر این همه کثافت‌کاری روزنامه‌های زنجیره‌ای، ساکت است؟! واحیرتا که این سکوت گوش‌خراش، حتی صدای اعتراض شما را هم بلند کرد تا ۳ روز پیش از دادستان بخواهید در ماجرای اکاذیب روزنامه‌ی غربزده‌ی «شرق» و باز هم ناظر بر «توطئه علیه اربعین حسینی» ورود کند! و دوباره واحیرتا که ۳ روز گذشت و ما هیچ خبری در این باره نشنیدیم!

حضرت آیت‌الله!

مکرر گفته‌اید که در مقابله با هیچ فسادی، هیچ خط قرمزی ندارید! اگر آن متن اینستایی «۶ ماه حبس تعزیری» می‌خواست، مانده‌ام مگر چقدر گردن آقایان قالیباف و روحانی کلفت است؟! و مگر نه آنکه آقای قالیباف- جلوی چشم همه‌ی ملت!- آقای روحانی را متهم به بهره از رانت در تهیه‌ی خانه کرد؟! اگر دروغ گفته، چرا در دهان قالیباف نمی‌کوبید؟! و اگر راست گفته، چرا در دهان روحانی نمی‌کوبید؟! عاقبت، خط قرمز دارید یا نه؟! دقت شود! من همین الان هم جناب قالیباف را مناسب‌ترین فرد برای تصدی ریاست بر قوه‌ی مجریه می‌دانم اما واقعا در شگفتم از این همه تبعیض! یک کلام بیایید و روشن‌گری کنید که بفهمیم قالیباف دروغ گفته یا روحانی رانت‌خوار است! و هیچ شق سومی هم ندارد!

حضرت آیت‌الله!

بترسیم و بترسید از آن روزی که حتی من هم به این نتیجه برسم که شما و شماها، آن‌چه زیاد دارید همین «خط قرمز» است! یک سئوال! آیا اگر من هم وصل به این بزرگ یا آن بزرگ بودم، اصلا قوه‌ی قضا به این شکایت واقعا می‌خواهم بنویسم؛ مبتذل «معاونت حقوقی نهاد ریاست جمهوری» رسیدگی می‌کرد؟! تمنا می‌کنم متن دفاعیه‌ام را بخوانید!

حضرت آیت‌الله!

معطوف به شکایت بی‌وجه‌شان، رسما پذیرفته‌اند که آقای روحانی به سپاه توهین کرده! من البته در آن متن اینستایی، منظورم را هرگز لو نداده بودم! دفاعیه را بخوانید، می‌فهمید! حال سئوال این‌جاست؛ آیا من هم می‌توانم ۲ تا لیچار بار سپاه کنم و امیدوار باشم به بی‌خیالی قوه‌ی قضا؟! یا خون رئیس‌جمهور از جمهور رنگین‌تر است؟! براستی این «جمهوری روحانی‌ها» است یا «جمهوری اسلامی»؟!

حضرت آیت‌الله!

ان‌شاءالله از خدا بترسم و از زندان، نه!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۴ دیدگاه

جمعه‌ی جلال

وطن امروز ۱۷ شهریور ۱۳۹۷

خسته از «آپارتمانیسم» این بدریخت‌ترین مظهر مدرنیسم که حقیقتا نفس‌مان را تنگ کرده، نشسته‌ایم در خانه‌ای که «حیات» دارد؛ با ت ۲ نقطه! و «حیاط» دارد؛ با ط دسته‌دار! خانه‌ای که آقاجلال، هم معمارش بود، هم بنایش! خانه‌ای که سیمین‌خانوم، رسم امانت به‌جا آورد و حفظش کرد! همان‌طور که بود! همان‌طور که جلال خواسته بود! همان‌طور که جلال ساخته بود! زن باکلاس، این‌جور کلاس کار مرد را حفظ می‌کند! و من به این خانه، فراتر از یک «موزه» به چشم یک «پناهگاه» نگاه می‌کنم! پناهگاهی برای این همه آه بلند که می‌کشیم! بلندتر از ارتفاع کاخ‌های شهر! ممنون حضرت آل احمد، بابت این یادگاری! ۵۰ سال گذشت از آن روز که تو از اسالم، سالم برنگشتی و داغت برای همیشه ماند در دل دوستدارانت اما چه خوب که در کتاب، قلم تو و در این حیاط، قدم تو الی‌الابد برای ما مانده است! حرص را خودت خوردی و ناظر بر امانت‌داری پسندیده‌ی همسرت، ارث را گذاشتی برای ما! به شهادت «سنگی بر گوری» این اواخر، همه‌ی قصه‌ی زندگی‌ات، غصه‌ی نداشتن بچه بود! و حالا بشنو! این صدای ونگ‌ونگ فرزندان تو و سیمین است! آنهم در خانه‌ات! یعنی دلم می‌خواهد زل بزنم به آسمان بالای این حیاط حوض‌دار، بلکه چشمم به جمال «مدیر مدرسه» روشن شد! می‌شنوی حضرت جلال؟! دلم حتی برای صدای تق‌تق عصای خانم دانشور تنگ شده! چقدر باکلاس، عصا برمی‌داشت همسرت! تنها باری که دیدمش، در امام‌زاده‌ی تجریش بود! و پیرزن تنها بود! در جایی که عمارتش حیاط داشت و حیاطش حوض و حوضش آب و آبش حیات! درست مثل همین جا! جایی که می‌توان آسمان را به‌راحتی دید و دمی به آسودگی نفس کشید! عوض آن مرگ مشکوک، زندگی‌ات به شکل غریبی کوک بود آقاجلال! و هنوز هم کوک است! روشنفکر بودی و متعهد بودی و منتقد بودی و می‌نوشتی و می‌خروشیدی و فریاد می‌زدی که «اگر می‌خواهی بفروشی، همان به که بازویت را؛ قلم را هرگز!» اما قبل از همه‌ی اینها، در وهله‌ی اول «آدم» بودی! آنقدر آدم که بفهمی کجا وقت «کسی» است و کجا موسم «خسی»! ای بسا منورالفکر و روحانی و که و که که فقط «کسی در میعاد» هستند و هرگز به رتبه‌ی «خسی در میقات» نمی‌رسند! و این همان والامرحله‌ی بندگی است! جایی که آدمی از همه‌ی خود بگذرد و‌ تنها خدا را ببیند! شگفتا! تو از «حزب توده» بریدی اما از «توده» نه! و ماندی تا آخر، با مردم! اگر چه گاه بدعت‌های‌شان را که تصور می‌کردند سنت است، نقد می‌کردی! ظاهرش آن است که عمر تو به انقلاب، قد نداد ولی تو خود تجسم انقلاب بودی! روزی علیه این راه رفته! روزی علیه آن راه رفته! و دگرروز علیه خودت! که تو تجسم انقلاب درونی بودی! و قیام علیه نفس! و نادم و پشیمان از سال‌های بی‌نمازی! من هم اعتراف کنم؛ دلم می‌خواهد بعد از عمری بی‌نمازی، چند رکعتی نماز بخوانم به امامت صداقتت! و اقتدا کنم به بلندای حریتت! همان حریت ناب که مظلومیت شیخ شهید عصر مشروطه را تاب نیاورد! و شجاعانه از «علامت استیلای غربزدگی» نوشت! واقعا تو که بودی آقاجلال که هم شاهک عاری از مهر را می‌زدی و هم شاه درون خود را! و اشتباهات خود را! گاهی مطمئن می‌شوم که در فرهنگ لغت منوالفکران غربزده، هر لغتی هست الا این عذرخواهی لعنتی! رأی‌شان همه درست است و راه‌شان همه راست! هدایت کن به صراط مستقیم پرهیز از منیت، همه‌ی ما را خدایا! کاش روحانی ما، روراستی و آزادگی طالقانی را داشت و روشنفکر ما حریت و شجاعت جلال را! کجایید ابوذرهای مخالف زر و زور و تزویر؟! خسته از این همه «تَکرار سیاست» دلم «تِکرار صداقت» می‌خواست که آمده‌ام اینجا! اینجا چه جای خوبی است! اینجا خانه‌ی مردی است که به مخاطبش دروغ نمی‌گفت! و او را بازی نمی‌داد! اینجا خانه‌ی مردی است که حتی در روزگار فرار از دین هم هرگز خود را برتر از خدا ندید! اینجا خانه‌ی مردی است که خودش روشنفکر بود اما چشم بر خیانت روشنفکران نبست! حکایت مطهری که خودش روحانی بود اما به نقد حوزه نشست! اینجا خانه‌ی مردی است که از بس کاریزمای روشنفکری داشت، همه فراموش کردیم ذات قلمش را! و سبک نگارشش را! و ایجاز جملاتش را! و اعجاز بیانش را! اگر «نظم نو» به «نیما» می‌نازد، باید این را هم نوشت که «نثر نو» تا خرخره مدیون «جلال» است! اعتراف کنیم که هنوز هم حج‌نوشتی بهتر از «خسی در میقات» نداریم! آن روزی که زنده‌یاد آل احمد از لزوم گرداندن حج توسط همه‌ی کشورهای اسلامی نوشت، سال‌ها فاصله بود تا حج خونین! و تا منای خونین! و اغلب آثار جلال، همین قدر مؤثر برای زمان فعلی هستند! آیا وقتی وعده‌ی خدا ذیل قول کدخدا تصویر می‌شود و وقتی جان چشم‌آبی ایفل‌نشین از جان کودکان یمن و‌ بحرین و فلسطین، گران‌تر است و وقتی همه‌ی امور کشور را معطل نتیجه‌ی مذاکره با غرب می‌کنند، کدام کتاب را باید خواند الا «غربزدگی»؟! آیا وقتی روشنفکر ما از مردم پول می‌گیرد تا برای زلزله‌زدگان خانه‌ای ساخته شود و هیچ اطلاعی از سرنوشت این پول هنگفت نیست، کدام کتاب را باید خواند الا «در خدمت و خیانت روشنفکران»؟! آری! جلال، روشنفکر متعهدی بود که دیروز اما برای امروز نوشت! و در قلمش نوعی حکمت و آینده‌نگری داشت بلکه سخنش به درد فردای جامعه هم بخورد! و همین است راز اینکه نیم‌قرن بعد از مرگ جلال، هرگز خورشید «نون والقلم» در ما غروب نکرده! نترسیدن از ناسزاها و نهراسیدن از نقد خود و مواجهه‌ی همیشه صادقانه با مخاطب و اعتدال در انتقاد، از دیگر مؤلفه‌های جلال است! به وضع امروز نگاه کنید! «کلید» قلم آزاده و قدم حر آل احمد بود، نه آن چه در انتخابات، نشان‌مان دادند! پس مهم‌تر از ریش، ریشه است! و الحق که جلال، مرد ریشه‌داری بود! همه‌ی بدبختی ما از آن روزی شروع شد که توهم زدیم دهه‌ی جلال گذشته! و دهه‌ی شریعتی گذشته! و دهه‌ی طالقانی و بهشتی و مطهری گذشته! و دهه‌ی کتاب گذشته! باشد که توبه کنیم! و برای این بازگشت، کجا بهتر از خانه‌ی جلال؟! نه! اینجا غار اصحاب کهف نیست! امام‌زاده نیست! مرده هم زنده نمی‌کند! اینجا فقط یک «خانه» است اما خانه به معنای «پناهگاه»! جا دارد از شر این مجازستان پوچ که همه‌ی ما را دارد سطحی بار می‌آورد و نیز از شر این شهر شلوغ پر از دود و بوق و دروغ، دمی پناه بیاوریم به این خانه‌ی اصیل! در و دیوارش را نگاه کنید! آجرهایش را! کتاب‌هایش را! حیات و حیاطش را! حوضش را! به خدا آن جام جم که در فضای مجازی دنبالش می‌گردیم، در همین خانه است! گاهی بیاییم اینجا! گاهی نفس بکشیم در خانه‌ی محبوب! اینجا مثل همین اباطیل، ونگ‌ونگ هم که بکنی، بدل به فاتحه‌ای می‌شود برای شادی روح زن و مردی که خدا می‌داند چقدر آرزوی بچه داشتند! یا جلال و یا سیمین! دیر به دنیا آمدیم اما عاقبت آمدیم!‌ بشنوید! این صدای ونگ‌ونگ بچه‌های شماست در خانه‌ای که حیات و حیاط را با هم دارد! ما بچه‌های پرورش‌گاه قلم و قدم آل احمدیم! و ۵۰ سال بعد از غروب جلال، تازه می‌خواهیم طلوع کنیم! کوک کن زندگی فرزندان خود را، نیم قرن بعد از آن مرگ مشکوک، حضرت آل احمد! «نفرین زمین» دامن ما را گرفت و اینک باید ببینیم اسم کوچه‌ای که خانه‌ی تو یعنی همان آشیانه‌ی ما در آن واقع است، هیچ اسمی نباشد الا «بن‌بست ارض»! حیات مستور در حیاط خانه‌ات اما قبول کن که «آزادراه سما» است! سلام و صلوات خدای واحد احد بر تو باد، حضرت آل احمد! و بر همسر و همسفرت که جَلال ما را با همان لهجه‌ی شیرازی تلفظ می‌کرد؛ «جِلال»! بعد از تو زود، پیر شد اما قلعه را حفظ کرد! لابد می‌دانست بچه‌ها در راهند و پناه می‌خواهند! لابد می‌دید امروز را…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸ دیدگاه

عاشورا ماند؛ اربعین هم می‌ماند

وطن امروز ۱۰ شهریور ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی

یکی با «مسلمیه» و یکی با «موسم حج» و یکی با «سعی صفا و مروه» و یکی با «دعای عرفه» و یکی با «عید قربان» و‌ یکی با «غروب خورشید روز غدیر خم» و‌ یکی هم مثل سیده‌خانوم با «صدای زنگ سینی به دستان کمک به هیأت» متوجه می‌شود «محرم» نزدیک است! چادر به کمر می‌بندد و بدوبدو می‌رود برای بچه‌ها اسپند دود می‌کند تا مبادا «متوسلین به حضرت قاسم» چشم بخورند! پارسال خودم در کوچه دیدم که یک تراول پنجاهی گذاشت در سینی بچه‌ها، علاوه بر آن ۱۰ تومانی‌های نوی ممهور به مهر علی که به هر کدام‌شان یکی داد! عاشق این بچه‌ها و این اسم ناز هیأت‌شان است؛ نیست که اسم پسر خودش هم «قاسم» بود! شهیدی از خیل شهدای والفجر ۸ که البته هنوز بعد از ۳۳ سال پیکرش برنگشته! و آن‌جور که همرزمان شهید تعریف می‌کنند، بعید هم هست برگردد! نشسته بود تنهایی روی قایق عاشورا لب ساحل اروند که چند گلوله، آتش شد بر همه بدنش! قایق افتاد و قاسم هم افتاد و نه که جزر و مد آب زیاد بود، هر چه بچه‌ها جست‌وجو کردند، هیچ نیافتند از آن پیکر قطعه‌قطعه‌شده، الا ساعتی که دیگر ثانیه‌هایش جلو نمی‌رفت و‌ دقیقا روی زمان شهادت قاسم، ثابت مانده بود! هنوز هم ثابت مانده! داردش سیده‌خانوم! ۳۳ سال است هر روز صبح ساعت هفت و ربع- همان زمانی که ساعت قاسم نشان می‌دهد- ساعت را می‌گذارد جلویش و بنا می‌کند خواندن زیارت عاشورا! و همین که به «السلام علیک یا اباعبدالله» انتهای زیارت می‌رسد، های‌های اشک می‌ریزد! آتشی بود! آتشی بود که حتی به بدنه قایق هم رحم نکرد، چه برسد به بدن قاسم! ۱۹ ساله! اعزامی از تهران! دانشجو! بسیجی! سیده‌خانوم می‌گوید: «خودم سربند «یا زهرا» را بستم پیشانی‌اش، قبل از اینکه سوار اتوبوس شود! نورانی شده بود! پارسال که اربعین رفتم کربلا، مدام قاسم می‌آمد جلوی چشمم! در عمود نمی‌دانم شماره چند، جماعتی جوان را دیدم که همه سربند «یا زهرا» داشتند! انگار همه‌شان قاسم بودند! نگاه کردم دیدم ساعتم که به زمان کربلا تنظیمش کرده بودم، هفت و ربع است! از کیفم ساعت قاسم را درآوردم! همان بود! همان هفت و ربع همیشگی!» قسم به شهدا و ساعت و ساحت شهادت‌شان، خدا پاسداری می‌کند از عاشورا! اگر قرار بود با ۴ تا شبهه و طعنه و کنایه و زخم‌زبان، دست از دامان محرم برداریم، قاسم شهیدمان هر روز صبح، زیارت عاشورا نمی‌خواند! زنجیره‌ای‌ها روزی علیه این زیارت نوشتند که «باید زیارت عاشورایی دیگر و عاری از عبارات خشونت‌بار بنویسیم» اما خدا با زیارت باشکوه و جهان‌شمول اربعین، جواب‌شان را داد! قلم به مزدهایی که امضای حرامیان را تضمین می‌خوانند و رنگ لوگو را با پرچم یزیدیان ست می‌کنند، نه عجب که حالا و به انحای مختلف، عزم‌شان بر تخریب اربعین جزم باشد! نیست هر غلطی در مثلا تحریریه‌ خود می‌کنند و هر دروغی را به‌راحتی می‌بافند، زائر مشهد و کربلا را هم مثل خود می‌بینند! شگفتا! در شرایطی داعیه‌دار عفت و عرق ملی و ناموس وطن شده‌اند که خود غربزده‌شان مسافر تور شهوت و کذب هستند و مکرر اماکن فسق و فجور دنیا را بر سر ایران خراب می‌کنند! این جماعت اگر شرف سرشان می‌شد، آیا رنگ لوگوی چرک‌نامه‌ خود را با پرچم قاتلان غیورمردانی که سختی جنگ در دیار غربت را به تن خریدند تا هرگز بعضی اتفاقات تلخ و تکان‌دهنده کشورهای منطقه در ایران عزیزمان نیفتد، ست می‌کردند؟! هدف شوم‌شان که کاملا واضح است؛ تفرقه انداختن میان ملل مسلمان بویژه ایرانی‌ها و عراقی‌ها، بلکه از شکوه زیارت اربعین بکاهند! و این هم واضح است که پشت‌سر این همه لجاجت، جوخه‌هایی هستند که به جوجه‌ها خط می‌دهند! عاقبت آن همه پولی که دشمن در کنگره‌اش تصویب می‌کند تا علیه مقاومت استفاده شود، هزینه امثال همین یاوه‌گویی‌ها می‌شود! که غربزده عراقی، ذهن ملت عراق را نسبت به زائر ایرانی مخدوش کند و غربزده ایرانی، ذهن ملت ایران را نسبت به زائر عراقی! و این توطئه، صدالبته فقط علیه «امنیت ملی» خودمان نیست و با بررسی همه جوانب اگر بنگری، متوجه می‌شوی که هدف، تخریب امنیت ملی منطقه مقاومت است، با همان نقشه قدیمی تفرق و دودستگی! و حقا که جا دارد گله‌مند باشیم بابت سکوت گوش‌خراش مدعی‌العموم! اینجا فقط بحث خبط و خطا و خیانت یک روزنامه نیست؛ بحث یک جریان است که ناظر بر فاصله انداختن میان مردم کشورهای منطقه، بنا دارد اربعین را بزند! زیارتی که به استناد دوست و اعتراف دشمن، در حال حاضر مهم‌ترین برگ برنده جهان اسلام علیه آمریکا و اسرائیل است، آن هم در عصری که مکه و مدینه، دست عمال گوش به فرمان آمریکا و اسرائیل است! و حکایت قدس، تو گویی اسیر است! از قضا، جای ورود نهادی مثل «شورای‌عالی امنیت ملی» همین‌جاست، نه آنجا که قلم‌زن متعهد، معطوف به مشکلات مردم، چند تا نقد درست به دولت وارد می‌کند! از «دلنوشت شهادت» سوق پیدا کرد این متن به «یادداشت سیاست» و چاره‌ای هم نبود اما قدرمسلم، خدایی که «زیارت عاشورا» را نگه داشت، حافظ «زیارت اربعین» هم خواهد بود! و این درست که پیکر قاسم والفجر ۸ هنوز هم برنگشته، لیکن چه خوب گفت وزوایی شهید که «ما کربلا را برای خودمان نمی‌خواهیم، برای نسل‌های آینده می‌خواهیم»! گمانم همان گونه که زیارت عاشورا منجر به باز شدن راه کربلا شد، زیارت اربعین هم ختم به رهایی قدس بشود! آن سالیانی که امام بزرگوار ما فرمود «راه قدس از کربلا می‌گذرد» قاسم سلیمانی درگیر کربلای ۵ بود و هنوز حتی به کربلا هم نرسیده بودیم! اینک اما به کوری چشم دشمنان و دشمن‌پرستان، جوری مردم عراق از زوار اربعین سید و سالار شهیدان پذیرایی می‌کنند که جهان را به حیرت واداشته! خودم در سفری خیلی سال پیش دیدم همان اشتیاق ما را به کربلا، مردم عراق دارند به زیارت مضجع نورانی امام رضا علیه‌السلام! و با چه حسرتی! و چه بغضی! و چه اشکی! خود آقا به کمر جماعت بی‌شرف بزند که این‌جور می‌خواهند وارونه نمایش دهند حقایق را! سوزش غربزده‌ها از شورش خلق عالم، گویی تمامی ندارد! نه تیر سه‌شعبه، حریف پرواز خون علی‌اصغر شد و نه این شعبات شبهه قادر است از حرارت محبت امام عاشورا بکاهد! بخواهی یا نخواهی، نبض حوادث دنیا، دست علمدار کربلاست! بدبخت و بیچاره، جماعتی که توهم زده‌اند در وعده شمر، تضمینی هست! ما الگو از عباس و قاسم و عبدالله می‌گیریم و خوب می‌دانیم برای عمرسعد، ری اصلا گندم ندارد! زنده‌باد آن شیرزن عراقی که برای «سیده‌خانوم» نان تنوری درست کرد تا زائر اربعین آقا را تکریم کرده باشد! و به یقین، ما باز هم این جاده را خواهیم رفت و باز هم عمودها را خواهیم شمرد و باز هم با دیدن سربندهای «یا زهرا» یاد شهدا خواهیم افتاد! عشق است زیارت عاشورا، با همین عبارات فعلی! یزید و شمر و پسر مرجانه را لعن می‌کنیم؛ اینجا به زنجیره‌ای‌ها برمی‌خورد! البته حق دارند! رنگ لوگوی‌شان ست با پرچم بازماندگان همین جانورهاست! لذا عشق است زیارت اربعین با همین عمودهای فعلی! عشق ما به قدمگاه جابر اگر بسته به ۴ تا دروغ بود، که حتی در عید قربان هم هوایی محرم نمی‌شدیم! اصلا هر چه بیشتر در راه کربلا زخم بخوری و زخم‌زبان بشنوی، لذتش بیشتر است! فدای صوت و صورت قاسم شهید که در قایق عاشورا داشت زیارت عاشورا می‌خواند و هنگام سلام بر حضرت اباعبدالله، جرعه‌نوش باده شهادت شد! ۳۳ سال گذشت و ما عاشق‌تر شدیم! دل توی دل «سیده‌خانوم» نیست که بچه‌های هیأت حضرت قاسم، کی زنگ در خانه‌اش را به صدا درآورند امسال! صبر کن شیرزن قهرمان! صبر کن مادر شهید! اندک‌اندک جمع مستان می‌رسد…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۳ دیدگاه

خون شهید، متن تاریخ است

وطن امروز ۲۸ مرداد ۱۳۹۷

دست کج مقدمه دهان لق است! البته شکی نیست شبهات می‌توانند حقایقی را چند روزی در قلوبی وارونه کنند اما کارگزارانی که خود بهتر از همه مسائل را می‌دانند، تنها و تنها متأثر از لقمه حرام است که زبان علیه شهدای مدافع حرم باز می‌کنند! آری! دست‌کجی به دهان‌لقی منجر می‌شود! و این محکومیت اخیر، استعاره از محکومیت همیشگی این دست‌کج‌های دهان‌لق است نزد «الله» پاسدار حرمت خون شهیدان! واقعیت آن است که توهین به شهید هر عصری، در حکم اهانت به شهدای همه اعصار است! و جریان آلوده به چرب و شیرین دنیا، فقط این‌گونه نبوده که ناسپاس در برابر شهدای مدافع حرم باشد! اگر امروز علیه بلباسی‌ها و سیاهکالی مرادی‌ها و حججی‌ها، لوگو را با رنگ پرچم لعین تکفیری ست می‌کنند، دیروز هم لوله تانک را در کاری حقیقتا زشت و جرمی واقعا محرز، جاساز کردند در عینک شهید چمران! وقاحت را ببین که چه بی‌حد و عدد است؛ دست ببری در عکس شهید چمران که مثلا آن عارف فی سبیل‌الله را بدنام کنی با انگ خشونت‌طلبی! مسئلةٌ! آیا چمران هم در سوریه شهید شد؟! آیا چمران هم جنگ‌ندیده و جبهه‌نرفته بود؟! آیا چمران هم سپاهی یا سپاه قدسی بود؟! شگفتا! سخن بر سر شهیدی است که از فرط عرفان حتی زبان گل آفتاب‌گردان را هم می‌دانست و ناگاه می‌دیدی دقایقی دارد گلبرگ گلی را نوازش می‌کند! بدیهی است جریان ناسپاس در برابر خون مصطفای دهه ۶۰ قدردان خون مصطفاهای دهه‌های بعدی هم نباشد! پس خیلی هم بحث چمران و احمدی‌روشن و شهید دفاع مقدس و شهید مدافع حرم نیست! مشکل اساسی «فی قلوبهم مرض» همین قلب مریض‌شان است! قلب وقتی مریض شد، علیه عاشورا و زیارت عاشورا و معصوم هم می‌نویسد! خدا اما جای حق نشسته! ۲۰ سال پیش که بهار شبهه‌آفرینی علیه عاشورا بود و زنجیره‌ای‌ها رسما فرهنگ شهادت را خشونت‌آفرین می‌خواندند و از لزوم تجدیدنظر در عبارات زیارت عاشورا می‌نوشتند، چه کسی امروز را و زیارت باشکوه و جهان‌شمول اربعین را می‌دید؟! خواستند شور عاشورا کم شود ولی اربعین هم شورشی در خلق عالم پدید آورد! به محرم نزدیکیم! و اگر قرار بود کنایه‌ها مچ کتیبه‌ها را بخوابانند که خدا، خدا نبود! قریب ۴۰ سال پیش، فتوشاپ به جنگ چمران آمد تا نسل‌های بعدی، هرگز چمران و چمران‌ها را نشناسند اما شهید احمد کاظمی مبدل به الگوی شهید محسن حججی شد! این را خانواده معزز شهدای مدافع حرم بدانند! مشکل امثال کارگزاران، با اصل و اساس فرهنگ شهادت است! و الا جگرگوشه شما که در دیار غربت جنگید تا دشمن را در همان سنگر ابتدایی، متوقف نگه دارد، حتم دارم مظلوم‌تر از شهید دفاع مقدس است! راستش ما با جماعتی طرفیم که مظهر ناسپاسی است! فی‌المثل در نقد بسیجی و سپاه قدسی امروز، این طعنه را می‌زنند که اینان، خاک جبهه به تن‌شان نخورده است و سنی ندارند و جوزده‌اند و چه و چه! و کاش بگویند آیا سردار محاسن‌سپید سپاه اسلام هم متولد دهه ۷۰ بود که فردای شهادتش تیتر یک رفتند؛ «سرتیپ حسین همدانی در سوریه کشته شد»؟! نه اما! ماندگاری نام و مرام شهید، بسته به این چیزها نیست! هزاری هم رنگ لوگو را با پرچم حرامیان ست کنند و هزاری هم متلک‌های درشت بار کنند، قادر نخواهند بود کنایه‌ها را در جنگ با کتیبه‌ها پیروز کنند! ما هر گل آفتاب‌گردانی می‌بینیم، یاد چمران می‌کنیم! و هنوز عید قربان نرسیده، یاد بابایی! و دهه فجر، یاد والفجر هشت! هر کجا که نگاه ایرانی به قله‌ای و به موفقیتی و فتحی هست، برای ما تداعی‌گر محسن حججی است! کجا ما می‌توانیم فراموش کنیم محمد بلباسی را که آخرین فرزندش بعد از شهادتش متولد شد؟! برای جاری شدن بعضی اشک‌ها، حاجتی به هیچ روضه‌ای نیست! دختری را فرض کن که از بدو تولد، محروم از نوازش پدر باشد! الساعه آیا حق همسر شهید بلباسی با ۴ یادگار قد و نیم‌قد از آقامحمد، این است که کارگزاران دارندگی و برازندگی، نمک بپاشند بر زخم این همه داغ؟! و این همه فراق؟! آحاد ملت البته قدردان این خون‌ها و این خون دل‌ها هستند، هم‌چنان که در تشییع باشکوه شهدای مدافع حرم نشان می‌دهند! درون تابوت دردانه‌های وطن، فرقی نمی‌کند که شهید، شهید چه نسلی و چه عصری باشد! القصه! روزهایی هست که شمالم! شمال غرب! غرب شمال! چه بسیار شهرها و روستاها که تا دیروز بلوارها و خیابان‌ها را فقط مزین به تصویر شهدای دفاع مقدس کرده بودند ولی امروز تمثال مظلوم شهدای مدافع حرم را نیز در هر کوی و برزن می‌بینی! و ۲۰ سال بعد، حتم دارم شهید جوانی را خواهی دید که در وصیت‌نامه‌اش، همین بلباسی و سیاهکالی مرادی و حججی را الگو گرفته! اگر فتوشاپ توانست چمران را از ما بگیرد، فضای مجازی هم خواهد توانست بلباسی و سیاهکالی مرادی و حججی را از ما بگیرد! ما در روزگار بدون سیم‌خاردار، امیدمان به خدا بود و الان هم که کوهی از موشک داریم، باز امیدمان به خداوند است! رشت و خلخال و اردبیل و سرعین و هر کجای ایران عزیز که می‌روی، فراوان شهید می‌بینی از همه روزگاران! سوگند به نام «الله» پاسدار حرمت خون شهیدان، ما آن‌قدرها هم تنها و غریب نیستیم که بعضی‌ها فکر می‌کنند! ما شهید چمران را داریم! امروز، بیش از دیروز! ما شهید املاکی را داریم! امروز، بیش از دیروز! ما شهیدان همدانی و بلباسی و سیاهکالی مرادی و حججی را داریم! امروز، بیش از دیروز! همین که رزمنده و سرباز و سردار ما جرعه‌نوش باده شهادت می‌شود، تازه گویا کارش و رسالتش و حیات طیبه‌اش آغاز می‌شود! و الا تا همین ۲ سال پیش، کدام ما بلباسی و سیاهکالی مرادی و حججی را می‌شناختیم؟! صبر کنید! خداوند هنوز هم بزرگ‌ترین نقشه‌هایش را با خون شهدا می‌کشد! و این است راز «بل احیاء»! می‌رساند خدایی که ما می‌شناسیم نگاه نافذ شهید سرجدا را به یوم‌العیار رهایی! می‌رساند خدایی که ما می‌شناسیم پرچم بلندبالای حاج‌احمد را به انتهای افق! می‌رساند خدایی که ما می‌شناسیم پیشانی حاج‌قاسم را به خاک مطهر قدس! محرم نزدیک است! می‌رساند خدا منتقم خون اباعبدالله را! کنایه‌ها یعنی همان حاشیه‌ها! یعنی همین حاشیه‌ها! متن تاریخ را اما خدا نخواهد نوشت، الا با خون سیدالشهدا! بی‌خود کنایه می‌زنند کارگزاران دنیا! خدا هوای کتیبه‌ها را دارد! و می‌شنود گریه‌های وقت و بی‌وقت دخترکی را که چندی بعد از شهادت پدر به دنیا آمد…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۰ دیدگاه