نوه‌های بابااکبر تا این لحظه!

فاطمه، صالحه، نرگس، معصومه

20160429_130321صالحه

20160429_125407من و خواهرم در کنار مادر محترمه و والامقام شهید مسعود رضوان

20160429_123959برادران شهید مسعود رضوان

20160429_123502

نمایی از مزار شهید مسعود رضوان

نمایی از مزار بابااکبر

جمعه بود دهم اردیبهشت ۶۱ مثل همین امروز جمعه دهم اردیبهشت ۹۵ که رفتیم بهشت زهرا تا ۳ نهال کنار مزار پدرم بکاریم، تا بعد از مدتها خیلی از پدران و مادران شهدای «قطعه ۲۶» را ببینیم، تا بعد از مدتها مادر شهید مسعود رضوان را ببینیم، تا بعد از مدتها برادر شهید رضوان به من بگوید؛ «۳ ساله بودی، می‌آمدی اینجا، از این دوبنده‌ها داشتی، گریه می‌کردی، می‌خندیدی، بغلت می‌کردیم، شلوغ می‌کردی، داد می‌زدی، آرامت می‌کردیم، می‌خوابیدی… نگاه کن! مادرم هم روی صندلی گرفته خوابیده! هیچ روپا نبود، با ۸۷ سال سن، اصلا راه نمی‌تواند برود، گوشش سنگین شده، حافظه‌اش تعریفی ندارد، اما صبحی گفت: «امروز چندم اردیبهشت است؟ مرا ببرید پیش مسعود، هوای پسرم را کرده‌ام!» روی همین صندلی آوردیمش! راه که نمی‌تواند برود!» راه نمی‌تواند برود؛ راه که می‌تواند یادمان دهد! مادرم! مادر شهید! مادر شهید مسعود رضوان! قهرمان هیچ قصه‌ای ناز تو را ندارد! شکوه تو را ندارد! بالا بگیر سرت را! تو همه حافظه تاریخی ما هستی! همه تاریخ ما! به یاد می‌آوری مرا؟ ۳ ساله بودم، می‌آمدم اینجا، از این دوبنده‌ها داشتم، گریه می‌کردم، می‌خندیدم…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۴۳ دیدگاه

مرثیه‌ای برای «استقلال»

وطن امروز ۴ اردیبهشت ۱۳۹۵

حالش هیچ خوب نیست! معلوم نیست چه مرگش شده! استقلال را می‌گویم! دق دارد می‌دهد ما را! لال کرده ما را مقابل حریف! خیلی وقت است برای ما هیچ جام درست و درمانی نیاورده هیچ، برمی‌دارد چند تا چند تا گل می‌خورد، آنهم از حریفی که نباید! آنهم از حریف روی مخ! وضعیت استقلال بدتر از آن است که این روزنامه‌ها فکر می‌کنند! فکر می‌کنند و تیتر می‌زنند! تو وقتی دوئل اصل کاری را ببازی، دیگر چه سود از دانستن یا حتی بردن الباقی نتایج؟ اعداد و افتخاراتی بود که مال ما بود؛ این هم افتاده دست کری‌خوانان حریف! باخت با بدترین نتیجه ممکن! یعنی باز هم باید اعتراف کنم که من یک استقلالی‌ام؟ و تاب و تحمل باختش را ندارم، آنهم در حیاتی‌ترین نبرد ممکن؟ آقایان! چه کار کرده‌اید با استقلال؟ غیرت‌تان کجاست؟ و چه آورده‌اید بر سر استقلال ما که پیامک می‌زنند؛ «تیمی که داره از چپ به راست می‌زنه تیم حریفه اما تیمی که داره از چپ و راست گل می‌خوره استقلاله!» خوب یادم هست این پیامک را کاترین اشتون برایم فرستاد! اواخر سال ۹۲! همان ایامی که در روز روشن، معلوم نیست با چراغ سبز کدام نهاد دولتی توانست به دیدار محکومان امنیتی برود! نفوذ! آنهم توسط چه کسی؟ چه کیسی؟ آنهم تا کجا؟ تا ۶ قدم دروازه استقلال! بلکه جلوتر! چسبیده به خط دروازه! چسبیده به تور! گل! وای که چه گل بدی خوردیم! فردایش ما در «وطن امروز» تیتر یک را «استقلال» رفتیم و چون دیدیم آژیر خطر را باید بلندتر کشید، استقلال را همچین نوشتیم؛ «ا س ت ق ل ا ل»! آن روز یادداشت روز با من بود که تیترش این بود؛ «باز هم دیگ پلوی سفارت!» نوشتم: «تا جایی که یادم هست دولت قرار بود ارزش پول ملی را افزایش دهد، نه اینکه چوب حراج بزند بر سر استقلال ملی!» ببین چه بلایی آمده بر سر استقلال! این نخستین شعار مهم‌ترین شعار انقلاب یعنی «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی»! هفته پیش وزیر خارجه دولت اعتدال گفت: «آماده مذاکره درباره حقوق بشر هستیم»! مانده‌ام ایشان اگر یار ماست، پس چرا این همه به آقای کری پاس گل می‌دهد؟! مذاکره با یانکی‌ها درباره اجرا یا عدم اجرای حقوق بشر در ایران؟! کدخدا قوت! مردمان عرصه دیپلماسی! ممنون می‌شویم اگر این همه چوب نزنید بر سر این استقلال مظلوم! شهید بالایش داده‌ایم! می‌فهمید؟ می‌فهمید یا شهید را هم باید برای‌تان توضیح دهیم؟! آهای شهید رجایی! در سازمان ملل، کدام پای شکنجه شده‌ات را نشان دشمن دادی؟! دیر بجنبی، جماعت این استعداد را دارند که روی آن پا هم سیمان بریزند! و بعد، نه که اسوه اخلاق هم هستند، برایت فاتحه بخوانند! مذاکره با آمریکای حامی داعش درباره حقوق بشر، یعنی یک سوپر گل دیگر درون دروازه استقلال مملکت! آخرش نفهمیدیم برجام آمده بود تحریم را بردارد یا استقلال را؟! هسته‌ای؛ دشمن باید بگوید داشته باشیم یا نه! موشک؛ بسته به نظر یانکی‌هاست! نانو؛ این هم! اینکه فلان جاسوس، در بند قانون باشد؛ این هم! اواخر سال گذشته «احمد شهید» درست در «روز شهید» ایران را به نقض حقوق بشر متهم کرد! به اینها رو بدهی، یعنی به اعوان و انصار کدخدا رو بدهی، خدا را هم متهم به نقض حقوق بشر خواهند کرد! سند؟ «و اعدوا لهم ما استعطتم من قوه»! برای استقلال، یک دل سیر، گریه باید کرد! چند روز دیگر، بچه‌های الی بیت المقدس به خط خواهند زد تا خود درباره سرنوشت خود تصمیم گرفته باشند! در جاده اهواز به خرمشهر، شگفتا از این طعنه روزگار! بیشترین شهید را جایی دادیم که به «انرژی اتمی» معروف است! دهم اردیبهشت ۶۱ آیا در «انرژی اتمی» آنهمه شهید دادیم که چند سال بعد، تصمیم برای چگونه داشتن «انرژی هسته‌ای» با دشمن باشد؟! که خوشحال باشیم؛ اگر هسته‌ای را داریم می‌دهیم لیکن در عوض، تحریم‌ها هم برداشته می‌شود؟! چه اشتباه بزرگی! پندار ما این است که سیمان را درون قلب راکتور اراک ریختند اما حقیقت آن است که سیمان را ریختند درون قلب استقلال کشور! و این یعنی «خسارت محض»! بهشتی، رجایی، باهنر، مطهری و… و صیاد! شهدای ترور! حقوق بشر! برجام نمی‌دانم چند! مذاکره! و باز هم مذاکره! ظاهرا، هم چرخ مذاکره باید بچرخد، هم چرخ وابستگی! چرخ استقلال نچرخید، مهم نیست! چرخ هسته‌ای نچرخید، مهم نیست! چرخ کارخانه‌های بزرگ نچرخید، مهم نیست! چرخ کارگاه‌های کوچک نچرخید، مهم نیست! مهم آن است که برجام را دیگر نباید نقد کرد! کدخدا قوت آقایان! با این دست‌فرمان شما، استقلال مگر آنکه خواب پیروزی را ببیند! آهای! یکی در این آبادی نیست که صدای مرا بشنود؟!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۶ دیدگاه

سربازم

گفت‌وگوی حسین قدیانی با «ابراهیم حاتمی‌کیا» درباره «شهید سیدمرتضی آوینی»

روزنامه وطن امروز    دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۵

حتی «سعادت‌آباد» هم می‌تواند «شهادت‌آباد» شود، اگر پس از چندین و چند سال، ابراهیم حاتمی‌کیا قفل سکوت خود را بشکند و عاقبت، ولو در حد چند کلام، سخن از «سید شهیدان اهل قلم» براند. هنوز هم وقتی آن نامه معروف ققنوسی را می‌خوانم، می‌مانم در نسبت آوینی و حاتمی‌کیا اما اینقدر هست که نامه دارد داد می‌زند آوینی، حاتمی‌کیا را جور دیگری دوست دارد، یک‌جور متفاوت! دوست‌داشتنی از جنس تعصب شاید! مثل تعصب بهار به باران… که نم‌نم و عاشقانه داشت می‌بارید شنبه بعد از ظهر که رسیدیم محل قرار. با وجود بهار، بی‌خود پاییز را «پادشاه فصل‌ها» می‌خوانند! گمانم آسمان «عکس حجله‌ای» انداخت از زمین، با آن رعد و برق تمیز بهاری! هوا دونفره بود! و وقتی عکاس روزنامه داشت از حاتمی‌کیا عکس می‌انداخت، اشاره کردم به همین هوای دونفره! خندید! خندید و گفت: «چه تعبیر خوبی!» شاید یاد باران و بهارانی افتاد پر از عطر آوینی! «یاد ایامی…»! یاد آن روزها که مرتضی بود و هنگام دل‌تنگی‌ها، هوای دل ابری ابراهیمش را داشت! یاد آن روزهایی که جماعت، از سینمای روشنفکری بت ساخته بودند! یاد آن روزهایی که «حلزون‌های خانه به دوش» خیال می‌کردند «بسیجیان چفیه به دوش» سینما را نمی‌فهمند و اصلا حق ورود به این عالم را ندارند! جماعت، هنوز هم همین گونه‌اند! فیلم می‌سازند اما برای سفارت! برای آن سوی آب! برای مجسمه! می‌خواهند بگویند ایرانی خسته است، دستش بسته است؛ غواص و غیر غواص ندارد! می‌خواهند ریش و ریشه را با هم بزنند! و با همه این تفاصیل دور و دراز، شگفتا! گاه از مرتضای آوینی هم دم می‌زنند! والله این امت حزب‌الله نبود که بردارد با فتوشاپ، چفیه گردن تصاویر آوینی بیندازد! کار خودش بود! دل خودش بود! معرفت خودش بود! رسیده بود به جایی… به مقامی… به مقاماتی که بگوید: «کربلا یک شهر نیست، یک افق است که ما آن را به تعداد شهدای‌مان فتح کرده‌ایم»! زورشان به این جمله نمی‌رسد، حزب‌الله را متهم به استفاده ابزاری از شهید آوینی می‌کنند! همان شهیدی که می‌گفت: «در جمهوری اسلامی آزادی برای همه هست الا حزب‌اللهی‌ها»! همان شهیدی که می‌گفت: «این همه مغموم مباش دوکوهه»! همان شهیدی که حتی با سیمان و آهن و آجر هم درددل می‌کرد، اگر که مجموع این همه «ساختمان گردان حبیب» را درست کرده باشد! همان شهیدی که می‌گفت: «پندار ما این است که ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند اما حقیقت آن است که زمان، ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند»! و همان شهیدی که آخرین نبرد ما را با مروجین و قائلین «اسلام آمریکایی» می‌دانست! و حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم چه پیش‌بینی خوبی! و چقدر دقیق! آری مرتضای شهید! حق با تو بود! زمان، ما را با خود برده است و تو مانده‌ای! اینجا تهران است! بیست و چند سال بعد از شهادت تو! حالا دیگر همه تو را می‌شناسند و همه می‌خواهند تو را از آن خود کنند و چنان بحث درباره‌ات گرم است که گویی آن چند قطره خون ریخته‌‌شده بر خاک پاک فکه قرار نیست دست از جوشش بردارد! عشق است حکومت خون! عشق است آن فتح را که تو راوی بودی! آفتاب آن است که خود بتابد! آوینی بیش از ما به آمریکا می‌گفت «شیطان بزرگ»! نوشته‌هایش هست! آوینی بیش از ما به روشنفکران غرب‌زده می‌تاخت! نوشته‌هایش هست! دل او در گرو شیران بهمن‌شیر بود! وقتی اراده می‌کرد فتح را روایت کند، از «شب عاشورایی» می‌گفت، از «پیران توپخانه»، از «پاتک روز چهارم»، از «قاسم و رضا» و از «علمدار»… می‌گفت: «زمان بادی است که می‌وزد، هم هست و هم نیست؛ آنان را که ریشه در خاک استوار دارند از توفان هراسی نیست». با خود می‌اندیشیدم چه حیف می‌شود اگر گفت‌وگو با ابراهیم حاتمی‌کیا، آنهم در این هوای فروردینی، مطلعی جز سیدمرتضی آوینی داشته باشد. از قبل می‌دانستم ناظر بر همان «سکوت» خیلی مایل به صحبت در این باره نیست اما حضرت راوی را مگر می‌شود روایت نکرد؟ برای راضی کردن حاتمی‌کیا به صحبت درباره آوینی، هم این را گفتم، هم اینکه؛ «راستش آقاابراهیم! خسته شدیم از حرف‌های تکراری درباره شهید آوینی… از دعواهای تکراری… از ادعاهای تکراری… و از تکرار این جمله که آوینی مرد خوبی بود که اصلا عصبانی نمی‌شد!» با این همه، اعتراف می‌کنم بیش از کم و کیف اصرار من، این دل تنگ خود حاتمی‌کیا بود که قفل این سکوت چند ساله را شکست. تا شما خوانندگان گرامی این مصاحبه را بخوانید، توضیحاتی لازم است. اولا همه وقت این قرار، به «مصاحبه» نگذشت. حرف‌های بیشتری هم بود از جنس «صحبت» یا بهتر بگویم «درددل» که همان بهتر در دل من و جناب حاتمی‌کیا بماند. ثانیا دوست می‌داشتم این مصاحبه ۲ نیم داشته باشد؛ با شهید آوینی شروع شود و در ادامه برسد به «بادیگارد» که هر چند سئوالاتی در این باره پرسیده شد و پاسخ‌هایی گرفته شد اما بنا به دلایلی این بخش از مصاحبه نیمه‌تمام ماند که ان‌شاءالله با یک قرار دیگر، کامل شود. با ذکر صلواتی نثار روح ملکوتی «سید شهیدان اهل قلم» این گفت‌وگو را می‌خوانیم.

* از نسبت امروز خودتان با شهید آوینی بگویید و اینکه آیا این نسبت، با نسبتی که با ایشان در زمان حیات دنیوی‌شان داشتید تفاوت کرده؟

- سئوال سختی است! من خودم را «سرباز آقا مرتضی» می‌دانم و نه بیشتر. او فرمانده‌ای بود که نقشه می‌کشید و ما به عنوان سربازان وفادار، نقشه‌های ایشان را عملی می‌کردیم. مقدمات این کار در مستندسازی برای «روایت فتح» کلید خورد و بعد از جنگ، به «سینمای داستانی» کشیده شد. حالا اگر از من بپرسید که «اگر همین امروز و همین الان با آقا مرتضی روبه‌رو شوی، چکار می‌کنی؟» حس می‌کنم که همچنان باید روی همان کالک عملیاتی قدم بزنم و پیش بروم، چه اینکه در همه این سال‌ها روی این کالک عملیاتی قدم زده‌ام و پیش رفته‌ام.

* نسبت خودتان با شهید آوینی را گفتید و گفتید که این نسبت در گذر زمان تغییری نکرده. حالا دوست دارم بدانم از نظر جنابعالی، شهید آوینی چه نسبتی با انقلاب اسلامی داشت؟ با توجه به عبارت «نقشه و کالک عملیاتی» که گفتید، نیز با توجه به اسم و البته رسم فیلم در حال اکران‌تان، آیا می‌توانیم ایشان را از «محافظان انقلاب اسلامی» بنامیم؟

- گفتن «محافظ» برای اشخاصی همچون آقا مرتضی کم است. نسبت ایشان با انقلاب، نسبت فرزند است با پدر. نه فرزند می‌تواند پدر را انکار کند و نه پدر چنین حقی دارد. هر دو یکی شده‌اند و از یک جوهره هستند. در قانون فیلم‌نامه‌نویسی وقتی می‌خواهند شخصیت را «تعریف تصویری» کنند، می‌گویند شخصیت باید در بستر ماجرا تعریف شود. یعنی اگر ماجرا نباشد، شخصیت شکل نمی‌گیرد و البته اگر شخصیت نباشد، ماجرا نیز شکل نمی‌گیرد. یعنی این دو، درهم تنیده‌اند. حال اگر بخواهیم انقلاب اسلامی را در ساحت معنی و هنر توضیح دهیم باید به آوینی اشاره کنیم و اگر آوینی را توضیح دهیم انقلاب را توضیح داده‌ایم.

* از جواب شما این را می‌فهمم که آدمِ انقلاب اسلامی یا خروجی و محصول انقلاب اسلامی، در عرصه هنر، مثلا می‌شود شهید آوینی اما این شهید، یک کل بهم پیوسته است. من برخلاف بعضی دوستان، هرگز معتقد نیستم ما با چند آوینی طرفیم. همه این آوینی‌هایی که می‌گویند، فی‌الواقع «یکی» است. حال اما برایم این سوال پیش آمده و شما را از جمله افراد صالح برای پرسیدن این پرسش می‌دانم که علت این همه زنده بودن و این همه حیات شهید آوینی را در چه نکته‌ای می‌بینید؟ تقریبا می‌توان گفت در وادی هنر، درباره هیچ کس اندازه آوینی بحث و جدل نمی‌شود. خب! این بعد از گذشت ۲۳ سال از شهادت ایشان چیز عجیبی است! خیلی عجیب!

- من که اعتراف کردم سربازم! پس خواهش می‌کنم سوالات‌تان در حد درک یک سرباز باشد! من شاهد بودم که آوینی مظلوم و دل‌شکسته رفت. من شاهد بودم که منش ایشان عافیت‌طلبانه نبود و وقتی احساس می‌کرد حرفی را باید بزند، با همه وجود می‌گفت و منتظر مصلحت‌های توخالی نمی‌ماند. یعنی او نگران عزتش در میان جمع نبود. می‌گفت آنچه باید می‌گفت. در نتیجه عزتش را جمع ندادند و خدا داد. دیگر آنکه او دائم در صیرورت بود. می‌سوخت و می‌ساخت  و دوباره زنده می‌شد و همین نشانه، او را انسانی چند وجهی کرده بود. دوستانی در پی گفته‌های نظری او هستند و جمعی در پی ساخته‌های هنری ایشان. جمعی در گذشته قبل از انقلابش مانده‌اند و دنبال سوخته‌هایش می‌گردند و جمعی سال تولدش را به اول انقلاب گره زده‌اند. دیگر آنکه آوینی در سقف ارتفاعی پرواز کرده که هنوز کسی توان پریدن در آن سقف را پیدا نکرده است. او بحث‌هایی را مطرح کرده که هنوز زنده است. هنوز غرب‌ستیزی او زنده است. هنوز قلم تحلیلی گزنده‌اش در نقد سینمای روشنفکری، در مباحث سینمای ایران جای بحث دارد. هنوز و هنوزهای دیگر.

* من واقعا مسرورم که بعد از سال‌ها  سکوت، به این معنی دارید درباره شهید آوینی سخن می‌گویید… و اما جالب است که می‌بینیم اهالی همین سینمای روشنفکری یا شبه‌روشنفکری، حتی با خود شما هم بد تا می‌کنند. شما در نامه به یک عزیز، با ارائه چند دلیل منطقی و کاملا هم محترمانه، به نکته‌ای معترض و متعرض می‌شوید لیکن به جای جوابی در خور اعتراض یا نقد شما، برمی‌دارند در اوج بی‌اخلاقی، جنابعالی را متهم به حسادت می‌کنند!

- این گفته شما مرا یاد ایامی می‌اندازد که خسته و سرخورده از ایام می‌شدم ولی می‌دانستم که سنگ صبوری مثل آقا مرتضی هست که می‌تواند به درددل‌هایم گوش کند و دوایی برای این درمان باشد ولی حالا وقتی این جور مسائل پیش می‌آید، نمی‌دانم کجا پناه ببرم و تسکین پیدا کنم. چه سخت است مرور خاطره روزی که در اتاق آقا مرتضی بودم و او از خودی‌هایی ناله می‌کرد که تکفیرش می‌کردند. استیصال آن ایام آقا مرتضی جوابی از من نداشت و اصلا سن و سالم به آن حرف‌ها نمی‌خورد ولی یادم هست که گفته‌هایش پر از سکوت و بغض بود. حالا که سنم بالا رفته، می‌فهمم. درد بی‌درمان وقتی است که خودی زخم می‌زند. از دوست نالیدن خیلی سخت است.

* با توجه به آن جمله معروف شهید آوینی، و این پاسخ شما، می‌توان فهمید قلعه قلب شما را صدای آوینی فتح کرده است! صدایی که حالا در نبودش، شما بیش از قبل احساس نوعی تنهایی می‌کنید. بگذریم! فکر می‌کنید اگر شهید آوینی بود، الان راوی کدام فتح می‌شد؟! و اساسا چه واقعه‌ای را فتح یا بالاتر، فتح‌الفتوح می‌خواند؟!

- یادم هست پس از جنگ، «روایت فتح» سلسله مستندهایی داشت. می‌رفت سراغ کسانی که روزگاری در دوران جنگ در قالب رزمنده از آنها تصویر گرفته بود. فیلم‌ها سعی در تحلیل زندگی این افراد در زمان حاضر را داشت. لحن نوستالژیک برنامه‌ها مرا تا حدی عصبی کرده بود. من اگر چه معتقد بودم باید به وضعیت جدید جامعه نظر داشت ولی از طرفی هم می‌دانستم شرایط واضحی برای این اوضاع نمی‌شد تصور کرد. متأسفانه اوضاع، بعد از رفتن آوینی خیلی پیچیده‌تر هم شد. حادثه پشت حادثه؛ کوی دانشگاه، انتخابات، مسائل سال ۸۸ و… در همه این وضعیت‌های پر از ابهام و فتنه، واقعا جای آقا مرتضی را خالی می‌دیدم… ولی ورود داعش و قرائت سلفی، به نظرم بهترین میدان برای پرگشودن آقا مرتضی می‌توانست باشد. بوی آشنا از مدافعان حرم می‌آید. بوی آشنا از تن‌های خیس عرق در جهاد می‌آید. بوی آشنا از زخم‌های تازه با صورت‌های خندان می‌آید. مطمئن بودم که مدیحه‌سرایی آقا مرتضی در این میدان گل می‌کرد.

* صرف نظر از طول و عرض نه‌چندان مهم، زندگی شهید آوینی، عمقی داشت بسیار جذاب و خواندنی. بهترین تشریح این عمق هم، همان زندگی‌نامه بسیار معروفی است که خودشان درباره خودشان نوشته‌اند. او آنجا دارد می‌گوید من از «یک راه رفته و طی‌شده» دارم حرف می‌زنم. خب! این موضوع «برگشت از راه طی‌شده» را شاید خیلی‌ها نمی‌دانستند. اصلا خیلی‌ها شهید آوینی را نمی‌شناختند؛ نه به اسم و نه به چهره، که حالا بخواهند بدانند ایشان یک زمانی فلان جور سبیل می‌گذاشتند! این نکته را اما شهید آوینی در آن زندگی‌نامه خودنوشت، به وضوح و بی‌هیچ هراسی می‌نویسند و صد البته این را هم می‌نویسند که متحول شده‌اند و تحت تاثیر امام و انقلاب، تغییر کرده‌اند. یعنی شهید آوینی، هر چند گذشته خودش را کتمان نمی‌کند اما این هم هست که خط امروز و فردای خود را چیزی جدا از آن خط قبلی تفسیر می‌کند که به تعبیر خودش «حدیث نفس» بوده. من عذر می‌خواهم بابت طولانی شدن سوال، اما برایم واقعا مهم است که بدانم آیا به نظر شما مهم‌ترین دلیل مانایی و البته محبوبیت این شهید، آن هم بعد از ۲۳ سال، همین نوع نگرش ایشان به زندگی خودشان نیست؟

- نمی‌دانم چه جوابی باید بدهم. وقتی نوشته‌های آقا مرتضی در باب هنر و سینما، بعد از این همه سال، هنوز دارد کار می‌کند، خب! طبیعی است او زنده است.

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۰ دیدگاه

موشک سپاه «آری»، موشک فتنه «نه»!

روزنامه جوان ۱۵ فروردین ۱۳۹۵

هر چند که مدعی فلان سخن مشهور و البته خنده‌دار، حرف خود را به نوعی پس گرفت و هر چند که همین پس گرفتن هم خنده‌دار بود و همراه با لطایف‌الحیل، اما… بگذار نکته‌وار ادامه دهم این مختصر را.

یکم- حزب‌الله بزرگ شده مکتب ولایت فقیه است که در آن «اخلاق» حرف اول و آخر را می‌زند. «اخلاق سیاسی» یا به عبارت اصح، «تقوای سیاسی» حکم می‌کند ما با هیچ کس، دعوای شخصی نداشته باشیم. لذا این را هم با بزرگ‌منشی برگزار می‌کنیم که طرف ان‌شاءالله بعد از آن «تذکر حکیمانه بزرگان» متوجه و متنبه شده و فهمیده که هم به دیپلماسی نیاز است، هم به موشک.

دوم- گاه هست که بعد از یک «موعظه پدرانه و امامانه» خیلی مهم نیست تو حرف غلط خودت را چگونه پس می‌گیری! این پس گرفتن، به هر نحو که باشد، چون فی حد ذاته پس گرفتن یک موضع غیر عقلایی است، اولا باید با «استقبال» روبرو شود. آنچه ما در «مکتب خمینی» که همان «مکتب خامنه‌ای» باشد یاد گرفته‌ایم، این است که در این قبیل مواقع، استقبال کنیم از کسی که حالا به هر نحو، خط قرمز روی موضع غلط خود کشیده. این «استقبال» یعنی به قول معروف آتش بیار معرکه نشویم و فضا را بی‌خود شلوغ نکنیم. ثانیا بیانگر عمق نفوذ کلام ولی امر، حتی نزد کسانی است که خود را عمدتا تافته جدا بافته می‌دانند و متأثر از همین منیت، گاهی از صراط مستقیم ولایت، منحرف به چپ و راست می‌شوند.

سوم- من باز تأکید می‌کنم که اصل این مساعی -ولو مساعی بامزه!- برای پس گرفتن فلان حرف غلط، امر پسندیده‌ای است. حال اگر بعضی‌ها دوفردای دیگر باز هم بر همان سیاق، مدعی همان موضع غلط، گیرم با ابیات و ادبیاتی متفاوت شدند… گفت: «چو فردا شود، فکر فردا کنیم»! این نوشته هر چند بنای بر ساده‌اندیشی ندارد اما اینقدر هم هست که برای کار نکرده، کسی را متهم و محکوم نمی‌کند.

چهارم- صرف نظر از حرف غلط فلانی، اما باید اعتراف کرد هستند کسانی که واقعا معتقدند عصر موشک گذشته و زمان گفتمان است مثلا! حال ببینیم ریشه در چه دارد این سخن که دنیای امروز، دنیای گفت و گو و مذاکره است، نه دنیای سلاح؟! بلاشک در این ریشه دارد که بهترین و مهمترین اهرم بازدارنده برای جلوگیری از تهاجم دشمن را، نه در اسلحه، بلکه در تفاهم و دیالوگ و این حرفها می‌داند. خب! حالا بیاییم فرض کنیم یکی از دست‌اندرکاران همین نظام جمهوری اسلامی خودمان هم بنا به هر دلیل به این مهم (!) نائل آمده که دنیای امروز، دنیای گفت و گوست، نه موشک! حال آیا بر اساس همین منظومه فکری، من و ما این حق را نداریم که به آن مسئول خرده بگیریم که اگر دنیا، این همه گل و بلبل است که موشک نمی‌خواهد و مذاکره می‌خواهد، پس اساسا حضرتعالی چرا با محافظ یا احیانا بادیگارد تردد می‌کنی؟! اگر برای عنصر بازدارندگی، گفت و گو مهم است و موشک نه، چرا ماشین ضد گلوله؟! چرا جلیقه ضد گلوله؟ چرا اصلا محافظ؟! حال می‌توان فرض کرد که همین مسئول محترم، حتی در راهپیمایی روز ملی ۲۲ بهمن هم از فرط استفاده از محافظ و الباقی قضایا (!) به قول معروف، دیگر شورش را درآورده باشد! واقعا آیا جا ندارد گریبان او را با این پرسش بگیریم که چطور جمهوری اسلامی برای دفاع از خودش موشک نمی‌خواهد اما شما برای دفاع از خودتان این همه فلان و بهمان و الباقی قضایا (!) می‌خواهید؟! یعنی سلاح و اسلحه، آنجایی که قرار است خرج امنیت ملت و نظام و کشور شود، چیز بدی است و دوره‌اش گذشته، اما وقتی به جان مبارک حضرتعالی می‌رسد، نه تنها دوره‌اش نگذشته، که باید در بهترین حد ممکن هم تهیه و تدارک شود؟! یعنی نظامی به عظمت جمهوری اسلامی حتی یک آزمایش موشکی هم نباید داشته باشد، اما به شخص شخیص شما عالیجناب محترم که می‌رسد «واعدوا لهم ما استطعتم من قوه»؟! :) واقعا چگونه است که وقتی به نظام جمهوری اسلامی مظلوم می‌رسد، دنیا می‌شود «دنیای مذاکره» اما زمانی که نوبت فلان مسئول می‌رسد، همین دنیا ناگهان تغییر جهت می‌دهد و… به عنوان مثال می‌شود حکایت ماجرای بادیگارد خاندان و آن تصادف معروف سال پیش در سه راه یاسر و هفت‌تیرکشی در روز روشن و الباقی قضایا؟!

پنجم- این را هم می‌توان از این جماعت گل‌اندیش (!) پرسید که آیا حاضرند من‌باب این دنیای سرشار از مذاکره، بی‌هیچ سلاح و اسلحه‌ای تحویل گروهک تکفیری داعش داده شوند تا کمی با نیروهای ابوبکرالبغدادی مذاکرات فشرده داشته باشند؟!

*** *** ***

واقعیت آن است که جهان پر از گرگ است! پر از شیطان! آیا با وجود همین «شیطان بزرگ» که هیچ صبحی را به شام نمی‌رساند الا آنکه ما را تهدید نظامی کند، الا آنکه با وجود آفتاب تابان برجام (!) ما را مجدد و مشدد تحریم کند، عاقلانه است که ما حتی خیال کنیم دنیای امروز، فقط دنیای گفتمان است، نه دنیای سلاح؟! حقا که خیال چنین امری هم مضحک است، وای به حال بیانش! در جهان امروز، البته به جز داعش و حامیانش، گرگهای دیگری هم زندگی می‌کنند که اگر مردم به ایشان رأی دادند که هیچ! و الا «موشک فتنه» را با «نامه سرگشاده» تجهیز کنند! یعنی این جمله آخر را نمی‌گفتم، حق این متن ادا نمی‌شد! که حزب‌الله در «مکتب ولایت فقیه» فقط اخلاق نیاموخته! اولا «اخلاق انقلابی» آموخته، نه «اخلاق سکولار»! ثانیا آموخته که متمردین از قواعد و قوانین انتخابات را هر از چند گاه نوازشی کند!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵۷ دیدگاه