«کیهان» مثل نان سنگک می ماند

اجتماع حزب الله سایبر برای بزرگداشت امام هادی علیه السلام/ طرح: میثم محمدحسنی

ارگان رسمی رهبری، بلندگوی درب و داغان لندکروز قراضه حاج بخشی است

یک: مدت ها بود که می خواستم درباره تشابهات «کیهان» و «حسین شریعتمداری» مطلبی بنویسم. هم این را، و هم اندر تشابهات «اطلاعات» و «محمود دعایی» که به شکل عجیب و غریبی عین هم اند. اشبه الناس به کیهان، حسین شریعتمداری است. اصلا مدیر مسئول کیهان، یعنی جمع «خبر ویژه»، «گفت و شنود»، «یادداشت روز» و «بالاخره در این باره گفتنی های دیگری هست»! باور کنید اگر روح کیهان می خواست در یک آدم حلول کند، نتیجه اش می شد «حسین شریعتمداری»، و اگر مدیر مسئول خط شکن کیهان، بنا بود تبدیل به یک روزنامه شود، حتما می شد عین کیهان. «مارادونا» را نگاه کنید؛ خداوکیلی شبیه «توپ چهل تکه» نیست؟! هر آدمی عاقبت شبیه شغلش می شود. روزنامه یک موجود جان دار است. دقیقا مثل آدمی زاد؛ با عمری بعضا کوتاه تر، بعضا بلندتر. هر روزنامه ای، حتی هر هفته نامه ای، قلب دارد، مغز دارد، چشم دارد، دست و پا دارد. حرف می زند و حرف می شنود و غذا می خورد و توسط قضا، احضار می شود! مگر ما آدم ها جز این می کنیم؟! کیهان اما به اعتراف دوست و دشمن، به شکل ویژه ای زنده است. این زندگی، در ذات کیهان است و خیلی در بیان این کارکرد خاص کیهان، کاری به کیهان قبل یا بعد از انقلاب ندارم. اگر از خط و مشی، صرف نظر کنیم، هر رسانه ای فقط به سبب رسانه بودنش دارای یک ذات است. فی المثل این در ذات روزنامه اطلاعات است که آرام باشد و در حاشیه سیاست گام بردارد؛ خواه در رژیم شاه باشد و خواه در نظام جمهوری اسلامی. اطلاعات اما در هر ۲ نظام، گاهی جرقه ای ترقه وار می ترکاند! بی آنکه احیانا قصد قیاس داشته باشم، گاهی با همه آرامش ذاتی اش، شلوغ کاری می کند و به قلم داریوش همایون در نظام سابق، یا حسین علایی در نظام حال، حالی، جنجالی به فضای سیاسی می دهد. این رویه اما هرگز در ذات کیهان نبوده. کیهان هر چند سال یک بار خط شکنی نمی کند؛ این کار هر روز این روزنامه، بلکه ذات این روزنامه است. کیهان شلوغ است. آمیخته ای از شر و شعر و شعور و سر و صداست. داغ است. آرام نیست. نمی تواند یک جا آرام بنشیند. حرف و حدیث دارد و درباره اش، حرف و حدیث زیاد است. از دوست گرفته تا دشمن، خیل کسانی که کیهان را رسانه رسمی انقلاب اسلامی -عمدا ننوشتم جمهوری اسلامی!- می دانند، زیادند، اما باز هم از دوست گرفته تا دشمن، هستند کسانی که اصلا این گزاره را در وصف کیهان قبول ندارند. مگر غیر از اینهاست حسین شریعتمداری؟! باورم هست وصف کیهان، یعنی توصیف حاج حسین، و توصیف ایشان، یعنی وصف کیهان. این، نه اهانت است و نه مدح، بلکه واقعیت است.

دو: بی آنکه به نسبتم با کیهان فکر کنم، در مقام یک مخاطب، نظرم بر این است که انقلابی از جنس انقلاب اسلامی، و نظامی از جنس نظام جمهوری اسلامی، با چینش خاص و منحصر به فردی از دوست و دشمن در ابعاد بین المللی، حتما به رسانه ای از جنس کیهان، نیاز دارد. کیهان، سوتک صادقانه ماست. حنجره انقلاب، حتما این فریاد را می خواهد. من اصلا بنا ندارم کیهان را عاری از خبط و خطا بخوانم. کیهان هر روز دارد در ابعاد کثیر، دیکته های حساس می نویسد و حق خطا برای رسانه ای در قامت کیهان، با این حجم اثرگذاری محفوظ است. حق نباشد و محفوظ هم نباشد، هر چه باشد، طبیعی است. سخنم اما بر سر این حرف ها نیست. اگر توی خواننده هم مثل من کیهان را «رسانه پرروی جمهوری اسلامی» می خوانی، -چه این را در باب طعنه به کار ببری و چه در باب غلو!- باید اذعان کنی که پررو بودن، در ذات انقلاب اسلامی است. من این را دارم در مدح انقلاب می گویم! انقلاب اسلامی اگر پررو نباشد، اصلا جلو نمی رود. بی این صفت، شک ندارم که انقلاب، محال ممکن بود پیروز شود. در چنین دنیایی که نظام سلطه اش فراوان بمب هسته ای دارد، اما انرژی هسته ای را حق ما نمی داند، باید در مذاکرات هسته ای با «۱ + ۵» دیپلمات های پررویی داشت تا مگر خانم اشتون، در برابر حق مسلم ما به زور هم که شده، سر تعظیم فرود آورد. بیش از این شرح نمی دهم که چرا پرروبازی کیهان را دوست می دارم و وقتی از قول مردم آمریکا(!) تیترهای درشت علیه کاخ سفید می زند، به دلم می نشیند!

سه: عده ای می گویند: «کیهان، ارگان رهبری است». هم هست و هم نیست! هر رسانه ای که به واقعیت از پنجره حقیقت نگاه کند، حتما ارگان رهبری است. بگذارید پررو بازی دربیاورم! سرباز اگر خودش را به فرمانده وصل نکند، مرید اگر حنجره خودش را ارگان فریاد مراد نداند، این که خیلی بد است! اسم این تعارف، در نظر گرفتن شان رهبر نیست، بلکه گیر کردن در ملاحظات اداری است. گاه هست که اتاق بیضی، حرف «اراده های پولادین انقلاب اسلامی» را بیشتر از «اداره های کاغذین جمهوری اسلامی» می فهمد! این را بی خیال! لابد در کیهان به شکل ویژه یک چیزی هست که مثلا هیچ کس نمی گوید: «اطلاعات، ارگان رهبری است»، با اینکه دعایی و شریعتمداری هر ۲ منصوب «آقا» هستند! اما آن چیزی که در کیهان، باعث این ظن و گمان شده چیست؟! شاید این باشد؛ کیهان یک رسانه پرشور، اما در عین حال باشعور و جلودار است. کیهان از معدود اداره های جمهوری اسلامی است که خوشبختانه هنوز هم رنگ و بوی اراده های انقلاب اسلامی می دهد. همچنان که خود «آقا» گاهی در مقام رهبر جمهوری اسلامی، توصیه به صبر و بصیرت می کنند، لیکن در مقام رهبر انقلاب اسلامی، اعلام می دارند؛ ما اگر می خواستیم در اوضاع بحرین، دخالت کنیم، اتفاق دیگری آنجا می افتاد! مع الاسف در جنم خیلی ها جمع کردن این هر ۲ دشوار است. سر همین روزنامه اطلاعات هرگز نمی تواند ادعا کند که مظهر اراده انقلاب اسلامی است. البته در کنار پسر تخسی مثل کیهان، وجود دختر ترشیده ای چون اطلاعات، به شدت لازم است! البته تر، با اینکه همه سطور بالا را با یقین نوشتم، این را نیز با یقین بنویسم که ارگان اول و آخر رهبر حکیم ما، حنجره دشمن شکن، نورانی، خط شکن و علوی تبار خود حضرت آقاست. نهج البلاغه سید علی، چفیه روی دوش ایشان است. این چفیه، در پیام دهی، کار ۱۰۰ رسانه را می کند. پس ارگان رسمی ولی فقیه در نظام مقدس جمهوری اسلامی، وصیت نامه شهداست. به این اعتبار، من البته بلندگوی درب و داغان لندکروز قراضه حاج بخشی را هم ارگان رهبری می دانم!

چهار: بیش از ۱۲ سال است که دارم برای کیهان می نویسم. از کیهان و کیهانیان خیلی چیزها، حتی خیلی چیزها به جز روزنامه نگاری آموخته ام. منهای خط و خطوط، بر خلاف بعضی تبلیغات، اتفاقا اهل و عیال کیهان، مردمانی به شدت «انسان» اند. انسان عزیزی مثل «بهروز ساقی» ویلچرنشین که ۷۰ درصد بدنش به شهادت رسیده و این ۳۰ درصد هم خیلی با «آن سوی هستی» غریبه نیست، خودش یک پا «حدیث دشت عشق» است. گاهی از فلان کارگر چاپخانه کیهان، چیزی به عنوان درس زندگی آموخته ام، که گویی پای درس معلم اخلاقی نشسته ام.

پنج: خواهی نخواهی، کیهان، جای بزرگی است. از اعضای قبلی شورای سردبیری روزنامه که روزگاری در جریده آگهی محور، به منزلت سردبیری رسیده بود، سال گذشته، عجب جمله ای شنیدم؛ «هنوز هم اگر قرار است موجی در کشور راه بیفتد، کار کیهان است». این جمله را البته بعد از آن همه نقدی که به کیهان روا می دانست گفت. قطعا نمی توان منکر نقش ممتاز کیهان در بر ملا شدن چهره واقعی اصلاح طلبانی که بعدها اصحاب فتنه ۸۸ شدند، شد. چه احمدی نژاد خودش را اصول گرا بخواند، چه نخواند، کیهان حتما در آفرینش سوم تیر نقش ویژه ای داشت. هنوز هیچ کدام از روزنامه های جریان انحرافی، عکس احمدی نژاد را به بزرگی عکس هایی که کیهان از وی در قامت شهردار تهران، مهمان صفحه نخستش می کرد، کار نکرده اند. آیا از یاد رفتنی است روزنامه کیهان شماره بعد از سوم تیر؟! آیا «گفت و شنود» با سوژه گاوی که وارد پارلمان فلان کشور شده بود، فراموش شدنی است؟ وه که چه اعصابی خرد کرد از وکلای مجلس ششم! یک روز کیهان در نیامد، اما فردایش حاج حسین نوشت: «در مجلسی که نظارت استصوابی نداشته باشد، هر گاوی می تواند وارد مجلس شود، اما در مجلس جمهوری اسلامی، چون نظارت استصوابی هست، نمایندگان محترم مجلس ششم، بی خود از گفت و شنود کیهان، گله مند شده اند».

شش: روزنامه/ موسسه کیهان، چه قبل و چه به خصوص بعد از انقلاب اسلامی، برای خیلی ها بهترین سکوی پرش بوده. نیز بودند کسانی که کیهان را برای خودش می خواستند و تا آخر به روزنامه نگاری قناعت کردند. شغل بلندبالا و شریفی که گاهی نردبان می شود، اما بعد از رسیدن به پشت بام صندلی، «کهنه دل آزار» می شود! نمی دانم این را باید حسن کیهان بدانم یا ضعفش! چه خوب، کسانی که کیهان، خود پرورش شان داده، باز هم در همین کیهان، هنرآفرینی کنند. گمانم این نقطه قوت یا نکته ضعف نیز ذاتی کیهان باشد و نتوان کاریش کرد!

تیتر این نوشته را قبل از شروع نگارش زدم! و حالا می بینم ۱۰۰ کلمه ای هم از ۱۵۰۰ کلمه توافق شده، بیشتر نوشته ام! تا بیش از این به ژورنالیسم، گند نزده ام، بگویم که نان سنگک، از بهترین آرد تهیه می شود، اما موقع خوردن، باید مراقب سنگ داغ بود! گاهی که دست را می سوزاند، مهم نیست، آنجا که سنگ کوچک، اما داغ را نبینی و به اسم سنگک، نوش جان کنی، واویلاست! نمی گویم کیهان، سنگ ندارد، اما در سنگک بودن کیهان، شک ندارم! پس می نویسم: زنده باد کیهان تا تو بخوانی زنده باد حسین شریعتمداری!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۳۹ دیدگاه

فتنه خوابیده! رقابت کنید با هم اصول گرایان…

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ طرح: حنظله

یک: اگر لزوم مخلص سازی، دلیل و برهان می خواهد؛ اهل فن آیا قبول کنند، آیا نه، کجا بپذیرند و کجا نه، اما وجوب وحدت به فریضه ای از جنس ولایت فقیه می ماند که تصور آن موجب تصدیق خواهد شد. خداوند منان اضافه کند بر درجات امام راحل. آنجا که از «وحدت کلمه» سخن می گفت، معمولا دلیل نمی آورد، چرا که دلیل نمی خواست. مثل روز روشن بود.

دو: کم بودن و تقلیل، فی نفسه هیچ ارزشی ندارد، همچنان که ازدیاد و تکثیر. هیچ سپاهی حتی سپاه امام حسین در روز عاشورا، به دلیل قلت نفرات، محق شمرده نمی شود. کم و زیاد عدد، حق نمی آورد. باطل نیز. حق و باطل ناظر بر امور دیگری است. ما چون کم ایم، شاید مظلوم باشیم، شاید ناتوان در جذب نیرو، لیکن کم بودن ما سبب حق بودن ما نیست. نیم نگاهی به سیره اولیای دین کافی است تا اعتراف کنیم که «جذب حداکثری» و «وحدت»، تذکری فقط مختص نائب معصوم نیست. این مرام را «سیدعلی» از «علی» به ارث برده. هر امامی به موازات عدالت، قانون، جهاد و تلاش برای اخلاص، حتما در زمینه جذب فزونی بخش، اتحاد، مروت، مودت، محبت، مردم داری، کش ندادن اسباب اختلاف و ازدیاد شمار نیروها تلاش کرده. نفس این تلاش از نتیجه این تلاش مهمتر است. امیرالمومنین گاهی به غاصب خلافتش، مشورت برادرانه می داد، در جلسات ایشان شرکت می کرد، به حکم جمع و شوری، احترام می گذاشت، حتی گاهی عدالت را فدای مصلحت بالاتر می کرد و در صدور حکم، مصالحی را مراعات می نمود. دقت شود! ما داریم درباره امامی سخن می گوییم که به قولی منطقی و مستدل، شهید شدت عدالت خود شد. البته بعله! تاریخ نباید تکرار شود، لیکن «تاریخ نباید تکرار شود»، منافی درس گرفتن ما از سیره معصوم نیست. قطعا «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند»، هم شامل علی می شود، هم مشمول سیره مولا. آیا عجیب نیست که علی به خلیفه غاصب حقش من باب مصلحت اسلام مشورت می داد، اما اصول گرا با اصول گرا حاضر به شور در زیر یک سقف نیست؟! آیا عجیب نیست که علی به خاطر وحدت، ۲۵ سال تمام از حق مسلم ولایت گذشت، اصول گرا اما جز این نباید باشد که لابد جبهه خود را از ولایت امیرالمومنین نیز بالاتر و مهمتر می داند که رقابت را بر وحدت غالب می کند!؟ در شگفتم؛ این چگونه رقابتی است که مولای اول ما ۲۵ سال ملتفت صرافتش نشد، اما متاثر از یک نبرد ۸ ماهه، عده ای پی به مضرات وحدت برده اند؟! «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند» کجا، و این کجا که به بهانه همین شعار، وسط جبهه خیبر و بدر، جبهه جدیدی بنا کنیم؟! آیا این همه جبهه جدید، دارای چه محسنات ویژه ای هستند که جبهه ولایت فقیه آن را ندارد؟! یعنی جبهه ها ره را برتر و «بر»تر از جبهه رهبر واقف اند؟!

سه: اصول گرایی اگر منطبق بر سیره معصوم نباشد، حکیمانه و دوراندیشانه نباشد، مفت نمی ارزد. چند پاره می شود و جمعش دشوار. از هم می پاشد. به همین سیاق است اصلاح طلبی. اگر ما از «ولایتی بودن» فقط بسنده به یک اسم کنیم و رسم را فدا کنیم، می شویم ۴ تا اصول گرا که از فهمیدن حرف هم عاجزیم. پشت سر هم نماز می خوانیم، اما پشت سر هم، و پشت سر هم غیبت می کنیم! تهمت می زنیم! افشا می کنیم! طرفه حکایت اینجاست: از اینکه هستیم، کمی مضحک تر شویم، تعداد جبهه های مان از تعداد خودمان فزونی می گیرد! من یک سئوال واضح دارم. آقایان! خانم ها! یک مجلس ۲۹۰ نفره مگر چند تا فراکسیون می خواهد؟! چه خبر است؟! کجا را می خواهید فتح کنید؟! بهشت با همه برین بودنش، کلا چند طبقه دارد! این چه برج عاجی است که نوک بینی تان علم کرده اید؟! ما از شما «وحدت کلمه» نخواستیم. لطفا بیش از این به کلمه «وحدت» گند نزنید! مع الاسف شما دروغ می گویید در عدد فراکسیون های تان. من جمع زده ام. از ۳۰۰ نفر، خیلی زده بالا! آیا مجلس شورای اسلامی بیش از ۵۰۰ نماینده دارد؟! یا یک نفر همزمان در چند فراکسیون عضو است؟! واقعا عضو است یا با لطایف الحیل عضوانده(!) شده؟! به خدا شهدا هم اگر مثل شما می خواستند این همه جبهه و دار و دسته و فراکسیون و کوفت و زهرمار و منیت و اسکلت الاماره داشته باشند، اصولا وقت نمی کردند شهید شوند!! آهای نخودی های بصیرت! تیر را گذاشته اند برای سینه دشمن، نه قلب خودی.

چهار: ما ۵۰۰ تومان داریم. عقل می گوید بیا و این ۵۰۰ تومان را بکن ۶۰۰ تومان. ما جذب حداکثری نمی کنیم که هیچ، تقسیم می کنیم این ۵۰۰ تومان را به ۲ عدد ۳۵۰ تومان و ۱۵۰ تومان. گاهی البته این ۲ عدد قابل جمع است. هر چند ما ۵۰۰ تومان واحد و متحد نداریم، لیکن می توانیم دل به این خوش کنیم که ۳۵۰ یک حساب با ۱۵۰ حساب دیگرمان می شود ۵۰۰ تومان. بدبختانه همیشه این ۲ عدد قابل جمع نیست. گاهی با ندانم کاری، داشته ما به ۲ عدد غیر قابل جمع منتهی می شود و در این صورت، ما دیگر همان ۵۰۰ تومان قبلی را هم نخواهیم داشت. یعنی ما یک ۳۵۰ تومان داریم و یک ۱۵۰ تومان که کاری با هم ندارند و جمع نمی شوند! جلوی ضرر را نگیریم، البته اوضاع بدتر هم می شود. در آن صورت ۳۵۰ ما خودش تقسیم بر ۲ می شود و ۱۵۰ ما هم. القصه! عده ای عاری از شعور، نام این خسران را گذاشته اند خالص سازی!! گویی مخلص فی سبیل الله و عمار سوپردولوکس نمی شویم، الا اینکه کلا ورشکست شویم!!

پنج: حضرات اصول گرا بفرمایند کلا چند نفر هستند که تقسیم بر این همه جبهه و فراکسیون شده اند؟! رقابتی که می گفتند واجب است، بفرمایند و توضیح دهند که به چه خیرات و مضراتی منتهی شده؟! ضررش چه بوده و سودش چه بوده؟! بفرمایند رقابت کردند که دقیقا چی بشود و دقیقا چی شد؟! بیشتر شده اند یا کمتر؟! همان که قبلا بوده اند هستند، یا متاسفانه ۵۰۰ تومان قبلی هم نیستند و فی الواقع یک ۲۰۰ تومان جدا، یک ۵۰ تومان جدا، یک ۱۰۰ تومان جدا، یک ۹۰ تومان جدا و یک ۶۰ تومان جدا شده اند؟! آیا مثلا خیلی شق القمر صورت گرفته؟! آیا این همه زدیم و خوردیم و کری خواندیم و کشتی گرفتیم و لشکر به جای دشمن، حتی به جای فتنه گران، علیه هم کشیدیم، که از سویی آقایان سروری و فدایی که نه ساکت فتنه بودند و نه کاسب فتنه، نتوانند به مجلس راه یابند، و از دیگر سو آیا این همه از حیثیت علمای مجاهد، مایه گذاشتیم که شاگردان حوزه به عنوان درس آموخته های عقبه تئوریک نظام، نتوانند حتی وکیل ملت در بهارستان شوند؟! می ارزید؟! نه! اصلا نمی ارزید. می ارزد که به خاطر این خبط بزرگ، جبهه ها را محاکمه کنیم. جبهه ها اهانت کرده اند در آن واحد، هم به مناصب و هم به مکاسب. جبهه ها کم کرده اند از وزن اصول گرایی.

شش: نه عزیز! در باب فواید رقابت، می توانم کتاب بنویسم. نیز یارایم هست که متوجه باشم همه ما مکلف به تکلیف هستیم نه نتیجه. سخن اما بر سر این حرف ها نیست. بس است شیپور زدن، به جای «ورزشگاه آزادی» در «ارزشگاه بصیرت». کشیدن لیف تکلیف بر بدن، تفاوت دارد با کشیدن کیسه کاسبی. به راستی چه کرده اید شما با جریان اصیل اصول گرایی؟! اینجا دیگر حتی جای سئوال من باب گدایی نیست. جای نقد هم نیست، جای محاکمه است. اختلاس بزرگ سیاسی هم محاکمه می خواهد. جبهه وقتی جبهه ها می شود، فقط کاریکاتور فتنه نمی شود، بلکه مکمل انحراف می شود. جبهه وقتی جبهه ها می شود، زبان انحراف باز می شود. بعد از ۱۱ روز دورکاری، جریان انحرافی تقریبا خفته بود. جبهه ها اما زبانش را باز کردند و اینچنین، مقام فردوسی به مقام معصوم تنه زد! دست بر قضا نفس تازه می کند فتنه در این فضا.

هفت: از تاریخ انقلاب اسلامی، کتب زیادی خوانده ام، اما ابلهانه ترین و احمقانه ترین حرفی که در این بیش از ۳۰ سال دیده ام، این جمله است: «چون فتنه نیست و سران فتنه خوابیده اند، پس اصول گرایان با هم رقابت کنند». به خدا سخیف تر از این دلیل علیل، تحلیل پیدا نمی شود. داریم می بینیم نتیجه رقابت اصول گرایان را! اولا؛ از مرز رقابت، به وادی عداوت افتاده. عن قریب به وادی تلفات بیفتد! ثانیا؛ عده ما را تقسیم بر چند کرده که جمعش بسی دشوار می نماید. ثالثا؛ این وسط آنچه از قلم افتاده، جبهه دوست است و جبهه دشمن، یعنی ۲ جبهه اصل کاری انقلاب و ضد انقلاب. رابعا؛ هزینه بی لزوم و بی نتیجه شده از مقام علما. خامسا؛ جامی نگرفتیم، لیکن انسجامی رفت! ارزشش را داشت؟!

هشت: چه کسی می گوید فتنه خوابیده است؟! کدام فتنه از این بی شرم تر، که ۲ سال تمام دارند به امام معصوم ما حضرت علی النقی هر اهانتی را روا می دارند، اما اصول گرا اصلا در جریان نیست و خواب است؟! وای بر آن اصول گرا که ظلم بر خودش و دار و دسته اش را می بیند، اما ظلم بر معصوم را نمی بیند! وای بر آن اصول گرا که علیه دیگر اصول گرایان بلد است به نفع خودش شمشیر بکشد، اما یادش رفته که بی معصوم، یعنی بدون اصل مسلم امام هادی، اصول گرایی هیچ نیست الا هیچ و پوچ! من باز هم یک سئوال دارم. آیا جز زیر خیمه امامت معصوم، حوزه علمیه، حتی جمهوری اسلامی منزلت دیگری هم دارد؟! این چگونه اصول گرایی است که در آن ۴ تا سئوال محترمانه، -چه می گویم خاکسارانه!- از علمای دین، مستحق فحش می شود، اما این همه حمله علیه معصوم، و علیه نائب معصوم، خمینی و خامنه ای تحمل می شود؟! جبهه را جبهه ها کردیم که من حسین قدیانی تنم بلرزد و بشوم ضد انقلاب، اما در عوض، فلان حرام زاده، «نقی… نقی…» بخواند؟! به اخلاص بنا بود برسیم یا به اختلاف و سوء استفاده حرامیان از اختلاف؟! جبهه را جبهه ها کردیم تا از جانشین معصوم بهتر دفاع کنیم یا شاهد بی سابقه ترین اهانت به معصوم باشیم؟! جبهه را جبهه ها کردیم تا از ولی فقیه دفاع کنیم یا از خودمان؟! جبهه را جبهه ها کردیم تا سر چه کسی کلاه بگذاریم؟! عجیب است، خیلی عجیب و غریب! عده ای حتی هنگام دفاع از علمای دین هم کیسه کاسبی بر تن بصیرت می کشند. کدام مقام از کدام منزلت بالاتر است؟! کجا فتنه خوابیده؟! سران فتنه را اگر همین سران فتنه فرض کنیم، حتما فتنه نخوابیده، چرا که «حاجی واشینگتن» تازه به صرافت رای دادن و رای گرفتن و آینده دور و افق نزدیک افتاده. بیاییم اما سران فتنه را سران نظام سلطه فرض کنیم. سران نظام سلطه در فضای واقعی و مجازی. آیا شما باور می کنید فتنه خوابیده است؟! آیا ممکن است کسانی که تاب ۴ تا انتقاد از جبهه ها را ندارند، در برابر توهین بی سابقه به معصوم و جانشینش، توسط اهل و عیال به شدت زنده و زننده فتنه، این همه بی خیال و بی رگ باشند؟! حکم ارتدادتان کجاست؟! زبان غیرت تان در لا به لای کدام رقابت، گم شده است؟!

اصول گرا به افسران جوان جنگ نرم می گویند که در وبلاگ شان، یعنی در سنگر غریبانه شان، اول از همه معصوم را می بینند، بعد جانشین معصوم را، بعد حوزه را، بعد علما را… و البته هرگز جبهه حق و باطل را فدای این جبهه های دوزاری نمی کنند. این عزیزان، مرجعی برای تقلیدند، حتی در میدان بصیرت. بگذار تاریخ از قومی یاد کند که در آن، ملتش خواص بودند و خواصش، عوام! عوامی امل و ابله که نمی دانند سر گردنه پیچ تاریخی، جای کشتی گرفتن نیست! «ابله» را داستایوفسکی نوشت و تمام شد، اما «ابلهان» را من هنوز تمام نکرده ام…

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

دیروز با ۵۰۰ تومان خیلی کارها می شد کرد، امروز اما ۵۰۰ تومان ما تقسیم بر چند عدد غیر قابل جمع شده. شاهکار حماسی ابلهان! بی خیال این حرفها! رقابت کنید با هم اصول گرایان! اصلا به همدیگر رحم نکنید! رئیس مجلس حتما باید از دل فراکسیون شما بیرون بیاید! این مهم از خلافت امیرالمومنین بالاتر است! ۲۵ ثانیه هم نمی شود سکوت کرد! سرتان سلامت، که دل انقلاب اسلامی قرص است به بصیرت مولای خراسانی. شما به دعوای تان برسید!

شما بسیار مهمتر از آنی هستید که گمان می کنید! شما و جبهه های تان، بی آنکه خود بدانید و بخواهید، ساده ترین دلیل اثبات امام زمان اید! حتما سایه حجت بن الحسن بر سر این نظام، ملموس است که صرف نظر از این همه صف کشی و یقه درانی، خاور میانه دارد روی انگشت سپاه قدس جمهوری اسلامی می چرخد!! و بیداری اسلامی به نفع جمهوری اسلامی رخ می دهد!! این سایه آسمانی و دست جانشین معصوم اگر نبود، حتما اختلاف شما، ما را همسایه شکست می کرد! آری! ما از امام هادی در سنگر سایبر دفاع می کنیم. روزنامه ما وبلاگ ما سایت ما کامنت ما حتما جای مهمی است. بهارستان و پاستور، روی هم، اندازه رسانه ما برای دفاع از جبهه ولایت فقیه، رسانا نیستند. خوب یا بد، این عین واقعیت است. در برخی اماکن، حتی خیابان بهشت، دعوا بر سر لحاف است. دعوا بر سر جبهه حق و باطل، کار رسانه ماست. دغدغه ما فقط و فقط «جبهه معصوم» است. ما جز «جبهه ولایت»، جبهه ای نمی شناسیم. این بار، بدجایی و بدزمانی دکان زده اید. کاسبی تان نخواهد گرفت… و دیدیم که نگرفت! دعوا به بهانه رقابت، با شما، دوستی با دوست با ما، دشمنی با دشمن نیز، اما فقط یک نکته. خامنه ای وقتی سخن می گوید، از یک ساعت، بیش از ۴۵ دقیقه اش، یا دفاع از انقلاب اسلامی است یا سیلی زدن به نظام سلطه. خامنه ای البته خودش را غلام قنبر علی هم نمی داند. شما چگونه روی تان می شود خودتان را در خط ولایت فقیه می خوانید در حالی که از یک ساعت حرافی تان، نیم ساعتش دفاع از جبهه خودتان است، مابقی اش حمله به آن دیگر جبهه اصول گرا؟! این به کنار، همه شما مردود امام هادی هستید. آیا می شود به ساکتین اهانت به معصوم، گفت اصول گرا؟! آیا می شود به ساکتین اهانت به ولی فقیه، گفت اصول گرا؟! حیف که بنای بر اختراع واژه ندارم، اما این فقط «کاسب حوزه» و البته «کاسب عالم» است که در مقام عمل خیال می کند شان مکاسب از مناقب معصوم بالاتر است!! آهای کسانی که نان انقلاب و نان دین و نان اصول گرایی و نان ولایت و نان معصوم و نان شهدا و حقوق و مزایا را یک جا دارید نوش جان می کنید! لطفا سهم امام علی النقی را بدهید. سهم معصوم، سکوت نیست، فریاد است. بهارستان و دولت و دستگاه قضایی و سران قوا و حوزه و عالم و حتی خون شهدا و حتی تر خمینی و خامنه ای و انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و ولایت فقیه، همه با هم، قطره ای از اقیانوس معارف فقیه اهل بیت، امام دهم و ذره ای از فضائل نهفته در زیارت جامعه کبیره است. شک در این حرفها نیست. شبهه در اصول گرایی شماست! بصیرت شما شبهه ناک است. بوی کاسبی می دهد. «کاسب مکاسب» به سیاسی بازی می گویند که حتی هنگام دفاع از عالم دین هم اخلاص ندارد. سهم امام را می خورد، اما سهم امام را نمی دهد. می خواهم جمهوری اسلامی نباشد، اگر امام هادی نباشد. این حرف من نیست. به جرئت می خواهم بگویم: همه پیام خمینی و خامنه ای است.

فتنه خوابیده! رقابت کنید با هم اصول گرایان…

وطن امروز/ ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷۶ دیدگاه

برادرم محسن…

سلام برادر محسن وزوایی. دارم ۳۰ سال بعد از شهادتت به تو نامه می نویسم.

اینجا پای زمین است. یعنی می رسد به دست آسمان؟ زمین بودی، الان پیر شده بودی، اما در آسمان، دوست دارم بدانم ۳۰ سال یعنی چند سال؟ شاید یک سال، شاید یک روز! اصلا شاید تو در بهشت، جوان تر هم شده ای! من که هیچ، دل ارتفاعات بازی دراز هم برای تو تنگ شده، یا دل آن جاده دور و دراز، اهواز – خرمشهر که شما را از دل یک شب اردیبهشتی، برد بهشت. کمی از بهشت برای ما بگو. کمی از کربلا. اندکی از حسین. کربلا که نبارید، آیا در بهشت باران می بارد؟ هوای بهشت چند درجه بالای صفر است؟! بالای عشق است، پایین عشق است، خود عشق است؟!

عالمی دارید شما شهدا به خدا. خوش سلیقه، شیک پوش، عین هم، بالایی، کربلایی.

برادرم محسن! تو با خون سرخت کربلایی شدی. «۱۰/ ۲/ ۶۱» چقدر نزدیک به «۱۰/ ۱/ ۶۱» است. شمسی و قمری مهم نیست. مهم این است که هزار و اندی بعد از عاشورا، مقام تو از «حر بن یزید ریاحی» بالاتر است. تو آب نبسته بودی بر بچه های امام حسین. تو گناهی نکرده بودی، توبه نیاز داشته باشی. توبه کار ماست از دست گناه جبهه ها. جبهه تو طفل معصوم شهادت بود. تو مطهری زمان خودت را هزینه صندلی هیچ مجلسی نکردی. ادب مرد، به ز مجلس اوست. «بهارستان» می دانی کجاست؟! «قطعه ۲۶ ردیف ۴۴ شماره ۴۶».

بهارستان مزار توست. مزار تو صندلی ندارد. جای نشستن نیست. جای ایستادن است. مزار تو زیباست. خیلی زیباتر از سیاست. یادت هست؛ تو از دیوار شیطان بزرگ، بالا رفتی. حالا یکی باید دیوار نفس ما را فتح کند! جبهه های امروز، بوی نفس می دهند. بوی گند نفس اماره. جبهه بازی دراز صندلی نداشت. «جبهه اولی ها» عاشق صندلی اند. حتی مطهری زمان خودشان را هم خرج صندلی می کنند. تو اما خودت را خرج مطهری زمانت می کردی، نه برعکس! جبهه تو، خرج اسلام بود. برای اسلام و علمایش هزینه درست نمی کرد.

برادرم محسن! تو در وصیت نامه ات نوشتی: «ما کربلا را برای خودمان نمی خواهیم، برای نسل های بعدی می خواهیم». شهید مطهری به کنار. تو حتی کربلا را هم برای خودت نمی خواستی. برای ما می خواستی که امروز، راحت تر از مشهد، به کربلا برویم… نه! خیلی گران است هزینه سفر به کربلا. کربلا به قیمت جان شهدای اردیبهشت تمام شد. به قیمت جان تو. بد شمرده اند اصحاب سیدالشهدا را. در مقاتل، تو را از قلم جا انداخته اند. بازی دراز قطعه ای غریب از خاک کربلاست. سوار بر اسب سفید بازی دراز، تو بودی. هر جا کربلا باشد، ذوالجناح در جناح شهداست. جبهه ما در جناح شماست.

اسیر عراقی برای خودش کسی بود. یادت هست می گفت: هر چه ما طرف سوار این اسب، تیر می انداختیم، کارگر نمی شد! تو را می گفت محسن! راستش را بگو! آن روز در بازی دراز، چه بزرگی آمده بود کمک تان؟! امام زمان بود یا عمویش عباس بن علی؟! امداد غیبی کدام است، اگر جبهه در جناح شهدا باشد؟! تو خود امداد عینی خدا بودی. خون هر شهید، عینی ترین امداد خداست و مگر می شود توی محسن وزوایی، سرباز سیدالشهدا در جبهه غرب باشی، اما علمدار باوفای حسین، یاری دست خالی تان نیاید؟!

برادرم محسن! سخنگوی جوانان انقلابی، بچه محل نظام آباد! شهادت، بخشی از زندگی نامه تو نیست. زندگی، بخشی از شهادت نامه توست…

با شدت گرفتن آتش دشمن، زمین غرب کارون به لرزه درآمد و آتش منظم بیش از ده‌ها عراده توپ، صدها تانک مدرن و سایر سلاح‌های منحنی‌زن دشمن روی منطقه درگیری به صورت متراکم اجرا می‌شد. هلی‌ کوپتر‌های توپدار ساخت روسیه و فرانسه، یگان هوانیروز سپاه سوم دشمن هم از آسمان خود را بر فراز مواضع رزمندگان سبک اسلحه ایرانی رسانده و به شدت آنان را زیر آتش گرفته بود. در این لحظه نیروهای گردان میثم تمار به فرماندهی «عباس شعف» همرزم دیرینه محسن خود را به نزدیکی محل استقرار او رسانده بودند. محسن تمام قد ایستاده بر روی جاده بر سر نیروهایی که بدون کمترین سنگر و جان‌پناهی هنوز در غرب جاده می‌جنگیدند فریاد می‌زد، طوری که دیگر صدایش هم گرفته بود. او برآشفته می‌گفت: «برادرها! بیایید پشت جاده لااقل از رو به ‌رو کمتر اذیت می‌شید». عباس شعف خود را به محسن رسانده، او را در آغوش کشید. آن دو لحظاتی در آن جهنم آتش و دود در آغوش هم آرام گرفتند. هنوز چند قدمی از هم جدا نشده بودند که ناگهان انفجار مهیبی در نزدیکی محسن رخ داد و بعد… هنگامی که عباس بالای سر محسن رسید، او را دید که به همراه معاون دومش حسین تقوی‌منش و بی‌سیم‌چی‌شان به خاک شهادت غلتیده‌اند؛ با ملایمت چفیه سیاه‌رنگ دور گردن محسن را باز کرد و با همان، صورت خاک‌آلود دوست و برادر شهیدش را پوشاند. گوشی بی‌سیم را به دست گرفت.

ـ احمد، احمد، شعف!

متوسلیان: شعف، احمد بگوشم!

ـ حاج آقا، خوب گوش کن؛ آتیش سنگین؛ محرم بی‌علمدار شد…

برادرم محسن! اگر هنوز هم تشنه لبی، «سلام بر حسین».

وطن امروز/ ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۲ دیدگاه

گزارش روزنامه «وطن امروز» از کتاب «آر. کیو ۸۸»

محمدمهدی تقوی: «آر. کیو ۸۸» با زیرنویس «مرور فتنه به زبان طنز» کتابی در ۳۷۵ صفحه به قلم حسین قدیانی است که توسط موسسه فرهنگی هنری و انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی به زیور طبع آراسته شده. در پشت جلد کتاب آمده: «بهار ۹۱ در قطعه ۲۶ بهشت زهرای تهران، مادر شهید حسین غلام کبیری، هنوز در چشمانش قطرات اشک، خشک نشده بود که گفت: فتنه برای سران فتنه، براندازی نشد، ولی برای جگرگوشه ۱۸ ساله من، شهادت داشت». همین چند کلمه برای معرفی مختصر و مفید از محتوای کتاب کافی است. اصولا ترکیب «طنز فتنه» یعنی آمیخته ای از خنده و گریه. اشک برای جگرگوشه ۱۸ ساله و بسیجی مظلومی که به دست منافقین به شهادت رسید، بی آنکه آخرسر معلوم شود قاتلش که بود و چه شد؟! شرح مظلومیت بچه های بسیج بماند برای مجالی بعد، اما این اشک، بسی خنده دار است، آنجا که فتنه برای سران فتنه، همه چیز شد الا براندازی! دفعه اولی که «آر. کیو ۸۸» را دست گرفتم، کمی این انتخاب نوشته پشت جلد برایم عجیب بود. توقع داشتم نویسنده محترم، بخشی از طنزهای کتاب را ضمیمه پشت جلد کتاب کند، اما اندکی که بیشتر در سخن مادر شهید حسین غلام کبیری دقت کردم، متوجه دلیل انتخاب نویسنده شدم. عبارت «فتنه برای سران فتنه، براندازی نشد، ولی برای جگرگوشه ۱۸ ساله من، شهادت داشت» که برگرفته از مقدمه کتاب به قلم نویسنده است، اوج خنده و اوج گریه را به موازات هم دارد.

حسین قدیانی: ما گاهی اشک شوق می ریزیم. یعنی از شدت سرور، دچار بغض و گریه می شویم. شادی بی نهایت، همین شادی است. هر جا که شاد بودیم، اما این شادی، منجر به گریه نشد، مسرت ما تعریف بهترش «مسرت مبتذل» است. از این رو حماسه فتح خرمشهر، نه مسرتی مبتذل، که «مسرتی مستدل» است. ما اما گاه هست که اشک شوق نمی ریزیم. داریم توامان گریه می کنیم و می خندیم. این فرق دارد با اشک شوق. خنده های ما و گریه های ما در فتنه ۸۸ از این دست بود. نه خنده ما از شدت غم بود و نه گریه ما از فرط شادی. اشک اگر می ریختیم، از سر ناچاری بود. خنده اگر می کردیم نیز. بخشی از فتنه، گریه داشت و بخشی از فتنه، خنده. خیلی دوست داشتم پشت جلد کتاب، جمله ای باشد که همه این حرف های علی الظاهر دشوار را در چند کلمه بزند. دست آخر پناه بردم به آه مادر شهید غلام کبیری. معتقدم برای جمله «فتنه برای سران فتنه، براندازی نشد، ولی برای جگرگوشه ۱۸ ساله من، شهادت داشت»، می شود کتاب ها نوشت. جمله هایی هست که به «تبیین» نیاز دارد. اهل هنر کاش «تدوین» کنند این جمله را.

محمدمهدی تقوی: «آر. کیو ۸۸» مجموعه ای نزدیک به ۱۰۰ طنز مجزاست. طنزهای این کتاب به جز چند طنز اول و چند طنز آخر، مشخصا درباره فتنه ۸۸ است. از نکات جالب کتاب، طنز فانتزی آن در بعضی نوشته هاست. «مصاحبه تلفنی با شاه سلطان حسین» از این دست است. نویسنده بعضا به ذهن خود مجال پرواز عجیب و غریب داده و «گزارش اختصاصی از مراسم تحلیف اوباما» نوشته. «این چیزها چگونه به ذهن حسین قدیانی می رسد؟!» بعد از خواندن بسیاری از نوشته های کتاب، روح خواننده را با خود درگیر می کند. «گفت و گو با آکواریوم» و «تماس تلفنی حسین آقا با هیلاری» از این دسته است. یکی از بهترین طنزهای کتاب، متن «عبور از خاطرات» است که نویسنده با قلمی شیرین و شیوا لیکن همراه با دلیل و برهان، ضمن مزاح با خاطرات روزانه هاشمی رفسنجانی، جواب های قشنگی به «دیدیم گفتیم» های ایشان داده است. بدون هیچ شک و شبهه ای، گل سرسبد «آر. کیو ۸۸» کسی نیست جز شیخ اصلاحات. «آر. کیو ۸۸» بعضا طنزهایی دارد که بهتر است در خلوت خوانده شود! اغلب طنزهایی که در آن پای کروبی در میان است، سوژه و نویسنده دست به دست هم داده اند تا شاهکاری تماشایی خلق شود، مثل «من آمده ام؛ وای وای!». «نقش بنیانا در کودتای مخملین» یکی از بهترین طنزهای کتاب است. حسین قدیانی در این طنز به خوبی یک خبر علمی – اجتماعی را به مسائل روز سیاسی وصل کرده و از دل آن متن تمیزی درآورده. بعد از خواندن «آر. کیو ۸۸» خواننده می تواند از خود سئوال کند؛ بهترین طنز کتاب کدام است؟!

حسین قدیانی: در روزنامه وقتی برای ویرایش و تدقیق نبود و پشت بند هم باید ستون روزخند را می نوشتم. نوشته هایی بود که اصلا طنز نبود. نوشته هایی بود که بار متلکش بیشتر از بار طنزش بود. نوشته هایی بود که بار سیاسی اش بیشتر از بار طنزش بود. «آر. کیو ۸۸» اما مجموعه ای از بهترین آنهاست. من خودم از حیث طنز، به «تغییر برنده های سیمرغ» بهترین نمره را می دهم. اصلا معتقد نیستم هر نوشته ای که بیش از دیگر نوشته ها خنده دار باشد، بهترین طنز کتاب است. خنده، بخشی از طنز است، نه همه طنز. طنز حتما باید «نکته» داشته باشد. «تغییر برنده های سیمرغ» با کوتاه ترین عبارات، نکات فراوانی دارد. این جمله را نگاه کنید. مهدی هاشمی؛ برنده لوح سپاس داوران برای فیلم «اگه می تونی، منو بگیر». آری! حتما بخش مهمی از طنز، «گریه» است!!

محمدمهدی تقوی: کتاب خوشبختانه دارای انسجام است. از حیث انسجام، «نه ده» تقریبا کتاب منسجمی بود، «قطعه ۲۶» اصلا، اما «آر. کیو ۸۸» واقعا انسجام یک کتاب را دارد. فراموش نکنید ویژگی انسجام برای کتبی از این دست، کاری سخت است، اما کسانی که نوشته های حسین قدیانی را قبلا در روزنامه نخوانده باشند، بی گمان تصور می کنند همه این مطالب صرفا برای کتاب نوشته شده است. همه متن های «آر. کیو ۸۸» سیاسی است. کاملا درگیر با موضوع انتخابات ریاست جمهوری است. محوریت فتنه در کتاب به خوبی رعایت شده. چیز اضافه بر سازمانی ندارد. شلوغ نیست. حتی نام کتاب، با اولین متن کتاب یعنی «مقدمه نویسنده» و آخرین متن کتاب یعنی «آر. کیو ۱۷۰ اسلام آورد و خودکشی نکرد» مطابقت دارد. حال که به آخر کتاب رسیدیم، حتما متن یکی مانده به آخر کتاب را بخوانید. «سرشماری نفوس در خانه بعضی ها» دل تان را به شکل عجیبی خنک می کند. این طنز را اصلا از دست ندهید!

حسین قدیانی: کتاب کردن مجموعه ای از مطالب روزنامه ها، امری مرسوم میان نویسندگان است. با این همه باید مراقب مرز روشن و اختلاف آشکار رسانه کتاب و رسانه روزنامه بود. این مراعات، امری تجربی است. بعد از «نه ده» و «قطعه ۲۶» قلق این کار دستم آمده. این فوت کوزه گری را نه می توانم، نه بلدم توضیح دهم، ولی بلد شده ام چگونه اجرایش کنم! فقط اینکه بعضی مطالب روزنامه، یک روز که از چاپش بگذرد، بیات می شود. گیرم حالا خیلی هم متن خوب و طنز فاخری باشد. بعضی اما مانا و ماندنی است.

محمدمهدی تقوی: به کتاب «آر. کیو ۸۸» نقدهایی دارم. بعضی انتقاداتم متوجه ظاهر کتاب است که خیلی مرتبط با نویسنده نیست. بعضی نقدها مع الاسف یقه نویسنده کتاب را می گیرد. مثلا نمی دانم چرا حسین قدیانی برای بعضی طنزهای کتاب، زحمت نوشتن چند خط پانوشت را به خود نداد؟! طنز «اتمام حجت کروبی با شورای نگهبان» از این جمله است. دومین نقدم به «آر. کیو ۸۸» نداشتن یک کاراکتر ثابت در متن های مصاحبه محور است. کاش حسین قدیانی در تنظیم کتاب، این نقیصه را جبران می کرد و لااقل برای بعضی طنزهایش که جا داشت، کاراکتری ویژه از جنس «آقای چیز» که در «خبرگزاری چیزنا» دارد، طراحی می کرد. به کتاب ۲ نقد دیگر هم دارم که صلاح را بر این می بینم عمومی نشود. قدر مسلم، فی الحال وقت دست مریزاد گفتن به حسین قدیانی و البته ناشر محترم است. یکی از بهترین نقاط قوت این اثر، تیزبینی نویسنده در چینش مطالب است. من با رضا شکیبایی موافقم. «آر. کیو ۸۸» بیش از آنکه طنز فتنه ۸۸ باشد، طنز فتن پیش روست. کافی است اولین طنز کتاب را بخوانید تا با مطالعه «ماجرای شیخ دیپلمات» از همین الان طنز انتخابات ریاست جمهوری سال بعد را خوانده باشید. به این پاراگراف دقت کنید. «شیخ دیپلمات در ادامه بیان داشت: توفان هایی که طی هفته های گذشته در ایالت های مختلف آمریکا رخ داده، محصول بی تدبیری اصول گرایان در حل مشکلات کشور است و ما در دولت های گذشته، یعنی سازندگی و اصلاحات، با چنین سوء مدیریت هایی رو به رو نبودیم». شما به جای شیخ دیپلمات، نام چه کسی را جایگزین می کنید؟! هان! هنوز زود است؟ پس داداش حسین بسیجی ها طنز فردای ما را با کتاب فاخر «آر. کیو ۸۸» که برایش زحمات فراوان کشیده، نوشته است.

حسین قدیانی: ستاره تا دعای ماه را دارد، نه قلمش می لغزد، نه قدمش. به امید آن روز که طنز دجال را زیر نور خورشید، قیل و قال کنیم.          

وطن امروز/ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۵ دیدگاه

مصباح… و چند آه دیگر

اگر بگویم خودم را حقیرترین شاگرد کوچک ترین درس آموخته علامه مجاهد مصباح یزدی نیز نمی دانم، گمانم باز هندوانه زیر بغل گذاشته ام، اما از محضر مطهری زمان، چند سئوال دارم. الحمدلله از جمله معانی «سئوال»، گدایی است و دست بر قضا قصدم از سئوالات این نوشتار، عینا «گدایی معرفت» است. حضرت استاد را برخلاف هزینه کنندگانش، آنقدر کریم می دانم که حتما مرا خواهند بخشید اگر در این سئوال، شان بی شان سائل، اندک سنخیتی با مقام والای مسئول ندارد… و اما اخیرا جناب ایشان ضمن بیان دغدغه های مقدس همیشگی، تصریح کرده اند؛ «خطر جریان انحرافی از خطر فتنه بیشتر است». در همین باره چند پرسش به ذهنم می رسد که ذیل ۲ عنوان کلی می پرسم.

الف- فرض را بر این می گیرم که با این سخن علامه مجاهد، آنهم به این صراحت موافق نباشم.

یک: به کدامین دلایل، خطر جریان انحرافی از خطر جریان فتنه بیشتر است؟ انحراف، کدام قله را می خواهد فتح کند که قبلا به شکل سرگشاده فتح نشده بود؟

دو: ایراد سخن به گونه ای که گویی جریان انحرافی، یک جریان، و جریان فتنه، جریانی دیگر است، چه سودی در پی دارد؟ مضراتش چیست؟ اصلا جریان انحرافی چه شانی دارد که خطرش از فتنه بیشتر یا کمتر باشد؟ جریان انحرافی کدام خطر را برای ما دارد که جریان فتنه ندارد؟

سه: از آنجا که هر انقلابی را به عظمت دوستان و هیمنه دشمنانش می سنجند، و از آنجا که انقلاب اسلامی، دوستی در مایه های بیداری اسلامی، و دشمنی در قد و قواره نظام سلطه دارد، آیا کش دادن بیش از حد مسائل مربوط به انحراف و فتنه، نیز مقایسه این ۲ جریان، دقیقا چه کمکی به جمهوری اسلامی می کند؟

چهار: اینکه «بصر» و «صبر» با هم و مکمل هم آمده، آیا گاهی ناظر بر این نیست که ما بدانیم و آگاه باشیم، اما در عین حال، هر حرفی را نزنیم و هر چیزی را نگوییم؟

پنج: آیا سخن گفتن به گونه ای که منجر به تقویت جریان «دیدید گفتیم» و «شما نمی دانستید» و «ما از همان اول گفته بودیم» و «ما قبل از شما در نامه سرگشاده اشاره کرده بودیم» شود، درست و منطقی است؟ و آیا فقط باید جملاتی از این دست گفت، تا جامعه متوجه خطر جریان انحرافی شود؟

شش: آیا بهتر نیست مچ جریان انحرافی، خواص بی بصیرت، ساکت و کاسب و مارق و قاسط و ناکث را به جای زمین سیاست، در زمین دغدغه های اقتصادی و مشکلات معیشتی مردم بگیریم؟ آیا سخنانی از این دست، بازی ناخواسته ما در زمین مشترک هر ۲ جریان فتنه و انحرافی نیست؟ آیا اشکالی دارد در سخنان سیاسی خود، گاهی مصلحت امور را در نظر بگیریم؟

هفت: اگر جریان انحرافی واقعا از جریان فتنه خطرناک تر باشد، آیا کمی تا قسمتی، رای و راه قبلی خود ما زیر سئوال نمی رود؟ آیا این سخن که ما هر زمانی بر اساس حال فعلی افراد رفتار و گفتار می کنیم، مشخصا در بحث پیش رو، چقدر برای دیگران، قابل فهم، و چقدر سخنی از سر توجیه است؟ آیا افرادی نمی توانند با مقایسه دیروز و امروز ما، متهم مان به افراط و تفریط کنند؟ و در ادامه، طعنه بزنند که فلانی، نه آنقدر که دیروز می گفتید، خوب بود، و نه آنقدر خطرناک است که امروز می گویید؟

ب- فرض را بر این می گیرم که عینا با سخن علامه مجاهد، موافق باشم.

هشت: اگر واقعا جریان انحرافی از جریان فتنه خطرناک تر است، آیا نمی توان نتیجه گرفت که بر همین اساس، راس انحراف از راس فتنه خطرناک تر است؟!

نه: اگر جریان انحرافی از جریان فتنه، و راس انحراف از راس فتنه خطرناک تر است، یعنی اگر این آش تا این حد شور است، آیا کمی عجیب نیست که علامه مجاهد اجازه هزینه همان گروهی از نام بالا و مرام والای خودشان را می دهند که بعضا ساکت انحراف، و بعضا حامی انحراف اند؟! این همه نباشند، آیا لااقل ماله کش انحراف، و شتر ۱۱ روز دورکاری را دیدی ندیدی، نیستند؟!

ده: این وسط تکلیف من نوعی چیست؟! آیا باید همچنان که علامه مصباح می گویند؛ خطر جریان منحرف را از خطر اصحاب فتنه بیشتر بدانم، یا باید دل به حرف جماعتی ببندم که از سویی استاد ما را برای گروه خود مصادره می کنند و مصباح بزرگ ما را خلاصه در آینه کوچک خود می بینند، و از سویی دیگر، نه فقط هرگز جریان انحرافی را از جریان فتنه خطرناک تر نمی دانند، بلکه با نوعی خوش خیالی، همچنان تز جدایی فلانی از بهمانی را تئوریزه می کنند؟! من البته هرگز دوست ندارم بگویم گاهی با فلانی و بهمانی می بندند، هر چند که در مقام عمل، تا جایی که راه داشته باشد، می بندند!!

یازده: اگر انحراف از فتنه، تا این حد خطرناک تر است، ائتلاف متحد که جای خود دارد، آیا نمی توان «صدای ملت» را از گروه پایداری، نزدیک تر به جناب علامه مجاهد فرض کرد که صبح را به شب نمی رسانند الا آنکه در مذمت جریان انحرافی و راس انحراف، صدها مثنوی بلندبالا می سرایند؟!

دوازده: آیا مع الاسف نتیجه بدیهی خطرناک تر بودن جریان انحرافی نسبت به جریان فتنه، این نیست که ماله کشان انحراف، اولا حق سخن گفتن از مصباح ما را ندارند؟! و ثانیا به طریق اولی، خودشان نیز گروهی خطرناک و مرموزند؟!

سیزده: انحراف چگونه می تواند در آن واحد، هم از فتنه خطرناک تر باشد و هم تامین کننده مال و منال گروهی که نان روحانیت مجاهد را می خورند، اما محصولی جز بی صداقتی و بی متانتی، و صدالبته جز در زمین تقویت گفتمان انحراف درو نمی کنند؟!

چهارده: چگونه است علامه مجاهد ما خطر جریان انحرافی و فتنه را می بینند، لیکن متوجه خطر کسانی نیستند که برای عذر گناه شان، در فحوای کلام اولین سخنرانی رهبر انقلاب در سال جدید، مایه از آبروی مطهری زمان می گذارند؟!

تذکر بسیار ضروری: لطفا خواننده محترم، سئوالات را با ۲ پیش فرض الف و ب بخواند. بدیهی است خارج از پیش فرض های گفته شده، پاره ای از سئوالات بالا، غیر لازم به نظر برسد.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

بی ارتباط با سئوالات فوق، اما نکاتی را به اختصار شرح می دهم.

نکته ۱: با کمال تاسف، سطح دعوای این روزهای جناح های سیاسی، بسیار مبتذل، بی کلاس و پایین است. از این پایین تر، ادبیات شان در همه این همهمه ها و بگو مگوهاست. نگارنده از آنجا که فوتبالی ام، معتقدم دعوای قرمز و آبی، عمدتا هیاهو برای هیچ است، لیکن هیاهو حتی برای هیچ و پوچ، حتما در عالم فوتبال و جایی مثل ورزشگاه آزادی قابل تعریف، حداقل قابل بهانه تراشی است! با این همه ملت اگر بخواهند کری فلان حزب و بهمان جناح را بشنوند، باید اعتراف کرد؛ گلی به جمال شرافت کری «۶ تایی ها» و «پرویز سوبله چوبله». من سطح رجزخوانی تیفوسی های استقلال و پرسپولیس را، با عرض شرمندگی، از دعوای این روزهای قوای ۳ گانه، نیز منازعات احزاب بسیار بالاتر می دانم! فقط اگر کری خوانان میدان سیاست، لطف کنند و به جای کت شلوار و تسبیح، شلوار لی بپوشند و شیپور دست شان بگیرند، رحم کرده اند به آداب متلک پرانی و تکه اندازی!

نکته ۲: باورم بر این است که جمهوری اسلامی، گاهی، هر از گاهی آدمی را کارمند بار می آورد، انقلاب اسلامی همیشه آدمی را سرباز خدا و جان بر کف سپاه الله بار می آورد، ولایت فقیه آدمی را همواره بسیجی مخلص بار می آورد، احزاب اما چندی است که باز هم با عرض شرمندگی، آدمی را آدمی نمی خواهند، خر خویش می خواهند! خرسواری اما همیشه جواب نمی دهد!

نکته ۳: من هیچ تعصبی نسبت به منتخب سوم تیر ندارم. با این همه اگر پایداری روی منتخب دوم خرداد، همیشه جواب داد، حتما پایداری روی منتخب سوم تیر نیز، همیشه جواب می دهد! البته پایداری و اتحاد همیشه جواب می دهند، اما گاهی جواب عمارنماها را علاوه بر رهبر حکیم انقلاب در باطن سخنرانی مشهد، نوه امام رضا(ع) دهمین پیشوای ما امام علی النقی، محکم و پندآموز می دهد: «به راستی ستمکار بردبار، بسا که به واسطه حلم و بردباری خود، از ستمش گذشت شود و حق‌دار نابخرد، بسا که به سفاهت خود، نور حق خویش را خاموش کند».

نکته ۴: جبهه تاسیس کردن مقابل خواص بی بصیرت، همان قدر غیر ضروری است که برخی بیایند و برای مقابله با جریان انحرافی، جبهه جدیدی درست کنند! اصولا شان آدم ها خیلی بیشتر و کمتر از جبهه مقابل شان نیست. برای مقابله با جریان خطرناک انحرافی، جریان خطرناک خواص بی بصیرت و… آری! همین اعداد حروف فارسی کفایت می کند! جبهه لازم نیست. اینجا «جبهه»، اسم مستعار کاسبی است. کاسبی بالا و پایین دارد. همیشه جواب نمی دهد! شگفتا! آنچه مخل است، اتحاد نیست، بلکه کاسبی است! بعضی آقایان به نقض غرض دچار آمده اند. از خواص بی بصیرت، نه به نفع جبهه شهدای انقلاب اسلامی و جبهه ولایت فقیه، بلکه به نفع جبهه خودشان انتقاد می کنند! خواص بی بصیرت را نمی زنند که چیزی گیر ملت و ولایت بیاید، می زنند که دو زار کاسبی کنند! ما عمرا اجازه بدهیم که خواص بی بصیرت، به جای زاویه صبر و بصر، از زاویه کاسبی نقد شوند. بگذریم که بالاترین بی بصیرتی، پایداری بر کاسبی است! کاسبی اما همیشه جواب نمی دهد! برای نقد خواص بی بصیرت، فلان کامنت در بهمان وبلاگ، توجیه دارد، اما از کسانی که مدح خواص با بصیرت را وجه المصالحه کسب و کار خود کرده اند، آیا می توان انتظار داشت در نقد خواص بی بصیرت، اخلاص داشته باشند؟!

نکته ۵: غیرت من به منتخب ۳ تیر نیست، به ۹ دی است. رای من پایدار نیست، بیعت من پایدار است. عمر پایداری بسی دور و درازتر از جبهه پایداری است. عمر اتحاد، بسی دور و درازتر از جبهه متحد است. «پایداری اولی ها» خیلی هاشان «یوم العیار شلمچه» خوش آب و هواتر از جایی بودند که علی مطهری بود!! یوم الله ۹ دی، خالص بود، لیکن خالص سازی نکرده بود! خالص سازان بر خلاف شعاری که دست گرفته اند، عمدتا کمکی به خلوص نمی کنند، لیکن به اختلاف و بعضا اختلاط با اختلاس، چرا! ملت کامل است، اما لیست ناقص است. کسانی که برای پر کردن یک لیست ۳۰ نفره، منت همان لیستی را می کشند که دعوت به وحدت بزرگانش را وقعی ننهادند، شاید یوم الله ۹ دی بودند، اما حتما ۹ دی را نیافریدند. کاری که کلیدش را خدای ملت و ولایت زد، خارج از توان احزاب است. اگر شلمچه، ملاک پایداری باشد، جبهه پایداری بفرماید چند تا مندلی چی دارد، چند تا صندلی چی؟! چون محسن وزوایی روی صندلی خوابیدن کجا، و چون این همه حزب و دار و دسته، خواب صندلی دیدن کجا؟! حتی از ماست فتنه، این همه نباید مو بیرون کشید، چرا که دنیا پر از گیسوکش است. گفت: «گر حکم شود که مست گیرند، در شهر، هر آنچه هست گیرند».

نکته ۶: دکمه انحراف، بخش کوچکی از ردای فتنه است. انقلاب اسلامی اما خطر جفت شان را بلد است چگونه و با چه مهارتی، چه صبر و بصری، چه فریادی، چه سکوتی، چه مصلحتی، چه سیاستی علاج کند. این کار را انقلاب اسلامی در اوقات فراغتش، گاهی توسط افسران جوان جنگ نرم انجام می دهد. شان سیلی حماسی اصل انقلاب اسلامی و اصل ولایت فقیه، بسی بالاتر از صورت بی سیرت فتنه و انحراف است. آمریکا و اسرائیل، اگر چه رو به موت اند، اما هنوز نمرده اند که نظام بخواهد زیادی بزرگ کند فتنه گران و منحرفین را! فتنه و انحراف، فقط اندازه این سو و آن سوی میز مناظره با هم فاصله دارند! بگذریم که چندی است این فاصله، اندازه یک صندلی هم نمی شود! اگر گاه گاهی خواص بی بصیرت به هاشمی رفسنجانی اقتدا می کنند، اما بوی احمدی نژاد می دهند بعضی اهالی جبهه پایداری. پایداری هر کجا که به جای عطر ولی فقیه، بوی این و آن دهد، همیشه جواب نمی دهد. کلمه «پایداری» از «جبهه پایداری» بزرگ تر است. گفت: «نون و القلم و ما یسطرون». دیروز در جبهه نان نبود، امروز جبهه ها بوی نان می دهد. شلمچه نبودن شاید گناه نباشد، اما شلمچه نبودن و از شلم، شلم تر شدن، فقط از فلانی نژادی ها برمی آید! دیروز شهدا چفیه را در «جبهه قلاویزان» می بستند، امروز در جبهه ها، چفیه را آویزان جناح این و آن کرده اند! دیروز، جبهه، «جبهه بازی دراز» بود، امروز دعوای جبهه ها، بوی بازی می دهد. نه! قلم من مثل خودم، آدم انقلاب اسلامی است. من مستاجر سیاست نیستم؛ خانه ام «بیت رهبری» است. از دل «بیت الاحزاب» به من چه که هنرمند بیرون نمی آید؟! امروز در جبهه های سیاسی، بی هنری موج می زند، اما امروز در «جبهه خون شهدا»، نشان به نشان خون «مصطفای شهید»، همچنان «شهادت، هنر مردان خداست». ما دیروز و امروز و فردا، زنده به «جبهه ولایت فقیه» هستیم. هنر من در «جبهه شهادت» تعریف می شود. به من چه جبهه های سیاسی به جای «قلمزن»، «رهزن» پرورش داده اند؟!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

رایم را داده ام و خارج از فضای انتخابات، نشسته ام به پای این نوشتار. هنوز نتیجه آرا مشخص نیست. بگذار نباشد! بگذار پای پیروزی حرف حق، به من بگویند بازنده! یا بگویند برنده! صداقت، سیادت دارد بر سیاست. من حتی با این سیاست بی پدر و مادر هم کاسبی نمی کنم، چرا که کاسبی، همیشه جواب نمی دهد! ۹ دی که جای خود دارد؛ ما حتی اجازه نمی دهیم بزرگانی چون مهدوی و مصباح را جبهه های سیاسی مصادره کنند. ما «جبهه» داریم، نه «جبهه ها». دیروز همین را نوشتم. یکی برایم کری خواند: چرا اتفاقا! «کربلای جبهه ها یادش به خیر!» پس چی بود؟! به او گفتم: سهراب بوقی، پیر شده است. رستم استقلال، شیپورچی می خواهد!! نمی روی؟! آه! اصلا زبان دراز نبودند بچه های بازی دراز. صعب العبورتر از آن رشته کوه، اما ارتفاعات نفس اماره است. پایداری در «اسکله العماره» همیشه جواب می دهد، پایداری بر «اسکلت الاماره» هرگز!

وطن امروز/ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۳۶ دیدگاه