زینبیه‌ای که هست؛ حسینیه‌ای که بود!

الساعه داشتم «شریعتی» را می‌آمدم پایین که چشمم افتاد به «گنبد فیروزه‌ای»! همان تریبون فریادهای سرخ «معلم انقلاب» بر سر «زر و زور و‌ تزویر»! همان محراب جنگ‌های آتشین کویر! همان «سوتک» بر دهان پسرک فقیر که خود را برآمده از جایی می‌دانست که آبادی ندارد! همان سنگر «پیامبر انقلاب حسین»! و همان جان گرامی که عاقبت، در غرب، تسلیم روزگار شد و در جنوب، برای همیشه آرمید تا «زینبیه‌ی دمشق» همواره برای ما یادآور معلمی عاصی و سراسیمه باشد که هیچ نامی جز نام «زینب» آرامش نمی‌کرد:

«زینب! ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش! ای که از کربلا می‌آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی جلادان، هم‌چنان به گوش تاریخ می‌رسانی. ای زینب! با ما سخن بگو! مگو که بر شما چه گذشت! مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی! مگو که جنایت در آنجا تا به کجا رسید! مگو که خداوند، آن‌روز، عزیزترین و پرشکوه‌ترین ارزش‌ها و عظمت‌هایی را که آفریده است، یک‌جا در ساحل فرات و بر روی ریگ‌زارهای تفتیده‌ی بیابان طف، چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگانش عرضه کرد تا بدانند که چرا می‌بایست بر آدم سجده کنند! آری زینب! مگو که در آنجا بر شما چه رفت! مگو که دشمنان‌تان چه کردند! و دوستان‌تان چه کردند! آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما می‌دانیم. ما همه را شنیده‌ایم. تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را، به درستی گذارده‌ای. تو خود شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی، هم‌چون برادرت که با قطره‌قطره خون خویش سخن می‌گوید. اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه کنیم! لحظه‌ای بنگر که ما چه می‌کشیم! دمی به ما گوش کن تا مصائب خویش را با تو بازگوییم. با تو ای خواهر مهربان! این تو هستی که باید بر ما بگریی. ای رسول امین برادر! که از کربلا می‌آیی و در طول تاریخ، بر همه‌ی نسل‌ها می‌گذری و پیام شهیدان را می‌رسانی. ای که از باغ‌های سرخ شهادت می‌آیی و بوی گل‌های نوشکفته‌ی آن دیار را هنوز به دامن داری! ای دختر علی! ای خواهر! ای که قافله‌سالار کاروان اسیرانی! ما را نیز در پی این قافله با خود ببر!»

القصه! از ماشین پیاده شدم و با بغضی در گلو، ایستادم به این عکس! سوژه، حسینیه‌ای بود که روزگاری، با زر و زور و تزویر، مجاهدت‌ها می‌کرد! سوژه در خیابان شریعتی بود! هان ای دکتر! خوش به حالت که در زینبیه‌‌ هستی! آنجا هنوز هم برادران ما مشغول قیام علیه زر و زور و تزویرند! اینجا اما یادش بخیر! حسینیه‌ای بود…

ارسال شده در صفحه اصلی | دیدگاه‌تان را بنویسید

عشق

اخم و تخم این عکس را که ۸ سال پیش در اوج بزن‌بزن ۸۸ شهاب واجدی در میدان انقلاب ازم گرفت، جدی نگیرید! گور بابای سیاست و به میمنت برد دیروز استقلال، می‌خوام ی چیز خنده‌دار و البته گریه‌دار براتون تعریف کنم! راستش ما به محض اینکه به سن تکلیف رسیدیم، از جمله تکالیف‌مون رو این تشخیص دادیم که بازی‌های استقلال و پرسپولیس، دزدکی بریم استادیوم! بگذریم که اون ایام «پرسپولیس» به «پیروزی» معروف‌تر بود اما خب! بازم سوراخ بود! نیز بگذریم که در یک روز ۳ بازی در استادیوم برگزار می‌شد! و تو می‌توانستی با یک بلیط، هم بازی «هما» و «دارایی» را ببینی، هم باخت «بانک ملی» به «استقلال» را ببینی و هم ضایع‌شدن «پرسپولیس» مقابل گربه‌سیاهش یعنی «وحدت» را ببینی! حالا بگذار دقیق بگویم؛ ۷۳ ممیز ۹۸ درصد کتک‌هایی که من در ایام نوجوانی و جوانی از پدربزرگ پدری، روح پدربزرگ مادری، عموها، دایی‌ها، شوهرعمه‌ها، شوهرخاله‌ها، باجناق حسن‌بیزیخ، جاری مینورعمه و ملوک‌خانوم؛ همسایه‌ی بغل‌دستی‌مان یا به عبارت اصح؛ مادر نرگس نوش‌جان کردم، مال همین دزدکی استادیوم‌ رفتن‌ها بود! عاشق فوتبال بودم! عاشق‌ها! یک عشق می‌نویسم؛ یک عشق می‌خوانی! صبر کن حالا تا انتهای قصه! یعنی می‌ارزید کتک بخوری اما بازی مجتی محرمی قرمزها را از نزدیک ببینی! یا اوووووف! شاهرخ بیانی خودمان! دورانی بود! و هنوز خیلی مانده بود که فوتبال، از یک ورزش و از یک عشق، تبدیل به یک صنعت شود! چنان مست فوتبال بودم که می‌رفتم دست‌شویی اما به جای تخریب وحدت مسلمین، بنا می‌کردم گزارش فوتبال: «حالا! احمدرضا عابدزاده هست و چین‌چون‌چین! می‌گیره توپ رو! می‌گیره! با پا هم می‌گیره! آفرین به عقاب آسیا! شاه‌کاری تو! اما نه! داور دستور تکرار ضربه رو می‌ده!» و بنده‌ی خدا مادرم هم دستور می‌ده: «بیا بیرون! ۲ ساعته رفتی اون تو، معلوم نی چی داری میگی واسه‌ی خودت!» مادرم همیشه سر بزنگاه می‌رسید و الا من، حتم کنید در ادامه‌ی گزارش، صدا را می‌بردم ته حلق و یک‌تنه می‌شدم ۱۰۰ هزار نفر: «شیر سماور، قندون داور! بعله! کجا بودم؟ هان! داشتم می‌گفتم که دیروز غروب داشتم از کرج برمی‌گشتم تهران که راه‌به‌راه پرچم آبی دیدم، آویزان از شیشه‌ی ماشین‌ها! یک‌جا که ترافیک شد، از بنده‌خدای این‌کاره‌ای پرسیدم: «بازیه؟!» گفت: «العین!» او گفت «العین» و من «القلب» رفتم به روزگار خوش قدیم! نه! نمی‌شد آمار کل بازی‌های فصل را نداشته باشم! حالا اما، تیم محبوبم بازی دارد به این مهمی و من، نیم‌ساعت قبل بازی باید ملتفت شوم! چند سالی می‌شد نرفته بودم استادیوم! خیلی زود، سر خر را کج کردم! و ۱۰ دقیقه بعد از شروع بازی‌، جایی در طبقه‌ی دوم، خودم را چپاندم میان ملت! از خدا پنهان نیست؛ از شما هم نباشد که رفتم استادیوم فقط برای اینکه بعد از گل آبی، یکی را بغل کنم و تا می‌توانم بنا کنم داااااد زدن! فریاااااد زدن! آخر، نه از دست روحانی، که از دست خدا و صاحب‌الزمان و خمینی و خامنه‌ای و شهدا و جانبازان و زمین و زمان، چنان شاکی بودم و چنان بغض داشتم که حتی با گریه‌ در محراب جمکران هم وا نمی‌شد! فقط باید می‌رفتی استادیوم و به بهانه‌ی گل، جیغ می‌کشیدی! اما نه جیغ بنفش! فریاد سرخ! جیییییغ! منتهای مراتب، خبری از گل نبود ظاهرا! دقیقه‌‌‌ی ۸۸ بنا کردم بالارفتن از پله‌ها، بروم که بروم: «به تو هم می‌گن خدا؟! اون از جمعه و اینم از امشب! کجایی اصلا؟!» همین‌طور داشتم کفریات می‌گفتم که ناگهان دیگ آزادی جوشید! گل! برگشتم! برگشتم و پریدم روی ملت! یکی را بغل کردم و بنا کردم هوار کشیدم! هورا نه‌ها! هوااااار! غم قرن‌ها آوار را داده بودم ته حلق و حالا داد نزن، کی داد بزن! فقط نمی‌دانم وسط آن هیاهو، دقیقا کی بود که متوجه شدم من و همان یارو که بغلم بود، سر بر سینه‌ی هم، بنا کرده‌ایم گریه! آخرش اما ایسلندی چه چسبید! با روضه‌ی منصور که عمرسعد هم گریه بلد است! وسط ایسلندی، خدا را بخوانی هنر است! این همه را نوشتم تا بگویم من پیستون چپ بودم! خودم فوتبالیست بودم! هنوز هم با این پای لنگ، روپایی می‌زنم عین چی! آری! من روزی ۱۰۰ بار، دوباره می‌روم همان پیستون چپ! و رسما چپ می‌کنم اما به هر چه می‌خواهی تعبیر کن! در من، یک عشق ازلی به این «سید» هست که آخر همه‌ی کفریات هم، باز می‌بینی او را عاشق‌تر شده‌ام! نه! «خامنه‌ای» را نمی‌توان دوست نداشت! و هرگز نمی‌توان او را تنها گذاشت! اعتراف می‌کنم که این کار زشت را که فقط از بی‌سلیقه‌های بی‌کلاس، سرمی‌زند، بلد نیستم! من در وجود این مرد، فقط پدرم را نمی‌بینم، بلکه معنای «عشق» را می‌بینم! عطر گل نرگس را! نور را! رایحه‌ی ظهور را…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۰ دیدگاه

یک دل‌نوشت + یک پاسخ

ایشون برادرزاده‌ی من هستن! و من الان دقیقا همین حس و همین حال و احوال نرگس رو دارم توی این عکس! برم سر اصل حرفم! آقایون نظام مقدس جمهوری اسلامی! آیا این فقط حسن روحانیه که می‌تونه در عرض ی ماه، قوه‌ی قضائیه‌ی مملکت و سپاه و بسیج و صدا و سیما و کوفت و زهر مار را با خاک یکسان کند و «تو» هم نشنود یا من و ما هم آزادیم که مدعی باشیم دستگاه قضا، جز اعدام و بگیر و ببند و حصر علما و ال و بل، هیچ کارنامه‌ی دیگری ندارد؟! اصلا سئوالی از عزیز دلم آقاعزیز! برای چی روی موشک‌ها برداشی نوشتی «مرگ بر اسرائیل» که تحریم‌ها لغو نشود؟! حضرت قاسم! یارانه‌ی قطع شده‌ی مرا چرا خرج آسایش قددراز چشم‌تیله‌ای می‌کنی؟! به تو چه سوریه؟! به من چه عراق؟! یا نه؟! فقط روحانی و جهانگیری آزادند برای این اباطیل؟! والله حاج‌قاسم! برادران شهید نامزد پوششی مناظرات که جای خود دارند؛ نزد مهدی جهانگیری هم بروی، ما عمرا حسادت کنیم! ما فقط یک حرف داریم! خطاب به همه‌ی شما! به همه‌ی شماها! به همه‌ی سران لشکری و کشوری! بی‌آنکه ناظر بر این همه تخلف، دولت و یا نظام را متهم به تقلب کنیم، سئوالی از محضرتان می‌پرسیم: اگر مصلحت در ابقای رئیس‌جمهور فعلی بود و اگر او، این همه آزاد است که حتی منقل را هم ببندد به بیت بزرگان و جیک احدی از شما هم درنیاید، معذرت می‌خواهم، مگر مرض دارید انتخابات برگزار می‌کنید؟! و احساسات پابرهنه‌ها را جریحه‌دار می‌کنید؟! پاپتی گرسنه‌ی نالایق، تعرفه می‌خواهد چه کار؟! تعرفه‌ی رأی، مفت چنگ ذخیر‌ه‌های طلایی؛ دختر صفدر! دختر کفتر! ترانه‌ علیدوستی! باران کوثری! والله پابرهنه‌ها، بخصوص از نوع انقلابی و حزب‌اللهی آن، آنقدر خر نظام هستند که حتی با انتصاب هم، به روحانی بگویند؛ رئیس‌جمهور قانونی! اینکه دیگر انتخابات نمی‌خواهد! آقای آملی! با جان علما چه کار داری؟! آقای جعفری! سپاه را چه به سیاست؟! موشک‌های حضرتعالی، شکم این ملت را پاره کرده! مهمات تو نبود، تا الان لغو شده بود تحریم‌ها! و من عاشق حسن روحانی هستم! پرزیدنتی که از دروغ و تهمت، کوه هم بسازد، باز مصلحت نیست صلاحیتش رد شود! مصلحت فقط این است: ما برای همیشه، اسگل نظام مقدس جمهوری اسلامی باقی بمانیم! در صف رأی بیاستیم اما حق رأی نداشته باشیم! شهدای مدافع حرم، یعنی بادیگاردهای امنیت نجومی‌بگیران! من این را تازه فهمیدم! آهای امیر جعفری! حق با تو بود! لیاقت ما همین است! فقط خواهشا ژست اپوزیسیون نگیر! صفا کن با نظام مقدسی که از تو رأی می‌گیرد و از پدر من جان! رونوشت: علی‌بن‌ابی‌طالب!

*** *** ***

پاسخ حسین قدیانی به مشاور روحانی

«حسام‌الدین آشنا» مشاور حسن روحانی، در واکنشی عجولانه به پست قبل، نوشته: «از عمق جان، نوشته‌ی امروز حسین قدیانی را می‌شناسم. این زخم اگر التیام نیابد، باید منتظر ظهور «نوفرقانیسم» باشیم. باید با این «حسین‌»ها خیلی حرف زد».

و اما جناب آقای آشنا! آن «حسین‌»‌ها که باید با ایشان زیاد حرف زد، من نیستم؛ «حسین فریدون» است! اساسا با همه‌ی «فریدون‌»های معلوم‌الحال، خواه اسم‌شان «حسن» باشد و خواه «حسین» و خواه حتی «حسام‌الدین» باید زیاد حرف زد و زیاد نصیحت‌شان کرد و الا بیم از ظهور نوکیسگان ویژه‌خواری است که دست آخر، سر از خانه‌ی «شیخ رمال» درمی‌آورند و چند تا نقطه‌چین!

آقای مشاور روحانی! عینکی با نمره‌ی مناسب اگر برای چشمان کم‌سوی خود تهیه می‌کردید یا اصلا چه کاری است؛ آنی اگر جلوی آینه، دقیق‌تر به خود خیره می‌شدید، حتم دارم «نوفرقانیسم» را در حلقه‌ی اطراف همین رئیس محترم‌تان پیدا می‌کردید! و دیگر خیلی لازم نبود برای آینده‌ی من، همچون رمالان و خدایگان زمان فرعون، به وادی پیش‌گویی بیفتید! آری! وقتی همه‌ی گروهک‌های تروریستی اول انقلاب، این روزها روسری بنفش سر می‌کنند و از «حسن» و «حسین»های مافوق حضرتعالی حمایت می‌کنند، خیلی سخت نیست یافتن نومنافقیسم، ایضا دریافتن نوفرقانیسم!

جناب آشنا! شما «حسام» کدام «دین» هستید که این همه «نورجویسم» را در ضمیر خود و الباقی شرکا نمی‌بینید لیکن در مواجهه‌ی با یک متن برآمده از دل یک فرزند شهید، این‌قدر تند و وقیح، واکنش نشان می‌دهید؟! تو را به خدا، باز نگویید فلانی از خون پدرش مایه گذاشت که اصلا و اساسا مایه گذاشتن از مقدسات و بستن دکمه تا بیخ گلو، در ذات شماست! شنیده‌ام هنوز هم گاهی به اقتضای منفعت، همان لباس رئیس‌تان را بر تن می‌کنید! «پیامبر» اما جواب دل را با درفش نمی‌داد! آیا آن همه که دولت آقای روحانی مرا روانه‌ی محکمه کرد، بس نبود و اینک شما هم باید به بهانه‌ی واکنش به یک دل‌نوشت، این همه شعاری و عاری از هر گونه شعور، جلوه کنید؟! بر شما واجب است که نگران امروز خودتان باشید، نه فردای من!

آقای حسام معلوم نیست کدام دین! به کوری چشم شما، من تا عمر دارم، دنیا را با همان عینک پدر شهیدم نگاه خواهم کرد! راستی! هیچ فکر کرده‌اید که چقدر خوب شد امثال شما «خدا» نشدید؟!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵۰ دیدگاه

برای دیدن او، همه چشم‌ها یعقوب

برای آسمان مهتابی امشب

وطن امروز ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۶

اگر ایمان به تحقق وعده الهی نداشت، ام‌ موسی کجا می‌توانست طفل خود را به آب بسپارد؟! موسای کوچک را اما آب برد و برد و برد تا عدل، تحویل همان فرعونی دهد که نه فقط داعیه خدایی داشت، بلکه هرگز چشم دیدن موسی را نداشت! زین سبب، هر نوزاد پسری را می‌کشت تا از کلیم‌الله در امان بماند! یک‌سو خدا بود و سویی دیگر فرعون با ادعای خدایی! و نه فقط کدخدایی! و شگفتا! شگفتا که خداوند، زحمت بزرگ کردن موسی را عدل انداخت گردن فرعون! آرام باش ام‌ موسی! خدا کارش را بلد است! و به سرانجام می‌رساند! او همان خدایی است که چندی بعد، باز هم قصه دور و دراز موسی و فرعون را به آب می‌رساند! این‌بار دریا! آرام باش ام‌ موسی! خدا کارش را بلد است! و به سرانجام می‌رساند! و موسای نبی را از همان دریایی به سلامت عبور می‌دهد که فرعون را در آن هلاک می‌کند! آب، فرمان از خدا می‌برد و آفتاب نیز! برای نابودی امپراتوری نمرود، خدا اراده کرده باشد، پشه‌ای کافی است! ای بسا ملامت شنید و مرارت کشید نوح نبی، اما ایمان اگر به تحقق وعده الهی باشد، جای کدامین دلهره است؟! بگذار باران، هرچه می‌خواهد ببارد! و بگذار فاصله، هرچه می‌خواهد بیشتر شود! در غم فراق یوسف، یعقوب هرچه می‌خواهد گریه کند اما هرگز حق ناامیدی ندارد! و پیر کنعان، هرگز ناامید نشد! آرام باش پیامبر منتظر! خدا کارش را بلد است! و به سرانجام می‌رساند! هان ای منتظران امام موعود! ایمان بیاوریم به تحقق وعده الهی! پایان فصل سرد، نزدیک است! «مهدی فاطمه» اما یوسف نیست که انتظار وصالش زود به سرآید! سالیانی بیش از عمر نوح، انتظار می‌طلبد! شوخی نیست! او قرار است «منجی عالم بشریت» باشد! و مرهم همه دردها! و محرم همه گرفتارها! و تسلای همه زخم‌ها! تا او نیاید، گویی هنوز یعقوب، یوسف را ندیده! و هنوز ابراهیم، بتی را نشکسته! و هنوز زمزم نجوشیده! و هنوز مکه فتح نشده! آری! این «آدم» است که انتظار آمدن امام موعود را می‌کشد! و این «حسین، وارث آدم» است که انتظار انتقام خون خود را می‌کشد! هیهات! دنیا هنوز به پایان نرسیده! و نه فقط این، بلکه تا او نیاید، گویی هنوز دورانی بر بشریت نگذشته! دنیا را نگاه کنید! باورم هست فرعون، هنوز حرف حساب آب را نگرفته! و هنوز هم فکر می‌کند خداست! دنیا را نگاه کنید! «گندم ری» هنوز هم مشتری دارد! غلبه بر این همه ظلم، اما قیام امامی را می‌خواهد که از «آدم» تا «خاتم» در شمار منتظرانش بوده‌اند! هان ای منتظران! امشب، چه شب مبارکی است برای دعا! گویی از تبار همان لیالی قرون ماضی است! دعا کن ام‌ موسی! دعا کن طفل درون گهواره، راهی به ساحل سلامت بیابد! دعا کن خدا، نوزاد تو را، از دل امواج این رود خروشان، محفوظ بدارد! کاری ندارد برای او! آری! کاری ندارد برای خدا، امر عظیم فرستادن بقیةالله! فقط می‌خواهد ما را «منتظر واقعی» ببیند و الا اراده کند و همین که بخواهد، کافی است تا بشریت، منجی همه آلام خود را با همین چشم‌های خود ببیند! پس آرام باشید منتظران! خدا کار خود را بلد است! و به سرانجام می‌رساند!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۳ دیدگاه

امنیت صددرصدی و اقتصاد ۴ درصدی!

روزنامه جوان ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۶

دولت یازدهم که آخرین روزهای خود را سپری می‌کند، اگرچه گیروگور زیاد دارد لیکن جز این نیست که در حوزه اقتصاد، از همه حوزه‌ها ضعیف‌تر ظاهر شده، اما همین اول بسم‌اللهی جا دارد بگویم که ما هرگز مدعی نبوده‌ایم که از صفر تا صد معضلات اقتصادی، تقصیر دولت فعلی است! بلاشک معایب و البته محاسن دولت‌های قبل، به‌خصوص دولت نهم و دهم، برای دولت فعلی، چیزهایی به یادگار گذاشته، اما عمده نقد ما به این دولت در حوزه اقتصاد، متمرکز روی رها کردن ظرفیت‌های داخلی و معطل نگه داشتن نگاه کشور به صدقه خیالی دشمن بوده است! و دیگر اینکه دولت فعلی، اصرار دارد معضلی که هست را بگوید نیست! و گل و بلبل و نشاطی که نیست را بگوید هست! چند روز پیش، در سرمقاله فلان روزنامه زنجیره‌ای می‌خواندم که در باب مهم‌ترین علت رکود نوشته بود:

«اشتباه بزرگ روحانی آنجا بود که یک میل بزرگ و یک امید بزرگ‌تر را آن‌چنان گره به نتایج برجام زد که ناخواسته همگان متوقع و منتظر معجزه در فردای برجام بودند! اما موش‌زاییدن کوه برجام، همانا و متأثر از ضدحال بزرگ به اقتصاد معطل نتایج توافق، رکود بزرگ‌تر همانا! اساسا رکود، آنجایی اپیدمی و عمومی و همه‌گیر می‌شود که به امید یک غذای چرب و شیرین، آشپز محترم بیاید و مدام اشتهای جمع را تحریک کند و در نهایت، به قول آقای سیف، معلوم شود که عایدی مردم از برجام «تقریبا هیچ» بوده! و این یعنی، اشتهای اقتصاد، بی‌خود و بی‌جهت داشته تحریک می‌شده! در آستانه برجام، فروشنده نمی‌فروخت و خریدار نمی‌خرید و کارخانه‌دار به جای چشم‌ دوختن به کارخانه خود، مدام اخبار را بالا و پایین می‌کرد و خلاصه، همه معطل و علاف رؤیت معجزه بودند به امید سود بیشتر، که در نهایت، معلوم شد هیچ معجزه‌ای هم در کار نیست! این شد که «رکود» تبدیل شد به «معضل اول اقتصاد کشور!» تا همه آن امیال و آرزوها و اشتهاها، به راحتی ترکیدن یک حباب، بترکد و خلاص!»

طرفه حکایت اینجاست که این فقط آقای روحانی نبود که با وعده و وعیدهای خود، مدام این بادکنک را باد کند! روزنامه‌های زنجیره‌ای هم کم تیتر درشت نزدند که «صبح بدون تحریم!» و «خداحافظ تحریم!» اگر در مقوله اقتصاد، دیوار کشیدن دور مرزهای کشور و نگاه صرف به داخل، نه کاری عقلانی و نه اساسا کاری شدنی است، از آن بدتر این است که تو برداری همه اقتصاد کشور را لنگ در هوا نگه داری، به امید لطف و کرم کاخ سفید! در این صورت، معلوم است که متأثر از بدعهدی کاملا قابل پیش‌بینی دشمن واضع تحریم، چه ضدحال بزرگی و چه رکود بزرگ‌تری، دامن‌گیر اقتصاد مملکت می‌شود! من اما در این یادداشت، بیش از این قصد باز کردن روضه تحریم و توافق را ندارم، بلکه می‌خواهم رونمایی کنم از مهم‌ترین نقد ما به دولت فعلی، آنجا که آقای روحانی مدعی است جز در بخش مسکن، اقتصاد ما رکود ندارد! بیماری را در نظر بگیرید که همه پزشکان، متفق‌القول بر بیماری مثلا سرطان او صحه گذاشته‌اند؛ او اما معتقد است جز به یک حساسیت فصلی مبتلا نشده! وقتی آقای روحانی، اصل و اساس مهم‌ترین معضل اقتصادی مملکت را منکر است، کاملا حق دارد اگر تلویحا بگوید ۴۰ سال و ۱۰۰ سال هم، از من یکی حل مشکلات را نخواهید! این عین سخن رئیس فعلی قوه مجریه است: «۱۰۰ سال هم برای حل مشکلات کشور کافی نیست!» رئیس‌جمهور اگر شما باشی که رکود را منکر شوی و بیکاری را هم شعار بخوانی، ۱۰۰ سال که هیچ، من قول می‌دهم هزار سال دیگر هم وضع ما همین است! جناب آقای روحانی! چهار سال پیش، حضرتعالی به ما وعده دادی که ظرف ۱۰۰ روز، تحول اقتصادی ایجاد می‌کنی! بعد گفتی من نگفتم و روزنامه‌ها را متهم کردی به دروغ بزرگ! بعد گفتی آدم مگر عقل نداشته باشد که همچین وعده‌ای بدهد! بعد گفتی ۴۰ سال و ۱۰۰ سال هم مشکلات حل نمی‌شود! بعد دوباره گفتی برنامه ۱۰۰ روزه دارم! واقعا آنی درنگ کنید! خروجی این حرف‌ها یعنی چه؟! و عاقبت، تکلیف ما در مواجهه با این همه حرف متضاد چیست؟! خنده؟! گریه؟! سکوت؟! یا عزم برای تغییر حضرتعالی؟! ما گیرم منتقد شما هستیم! جریان اصلاحات چه که آخر هم مصلحت ندید شما را به تنهایی وارد کارزار انتخابات کند؟! باورم نیست که اسحاق جهانگیری از حق شهروندی خود استفاده کرده باشد! او سوءاستفاده کرد از ضعف مدیریت شما! و عدم تسلط شما بر آمار و امور! منتهای مراتب، معاون اول شما، هرگز نمی‌تواند آلترناتیو وضع موجود باشد، چرا که معاون اول شماست! و منصوب شماست! این وضع را، اما یکی باید تغییر دهد که نه شما را قبول داشته باشد، نه معاون اول‌تان را و نه اساسا مدیریت ۴ درصدی دولت اعتدال را! از جاده اقتصاد، گریزی بزنیم به جاده جنگ! ۳۵ سال پیش در چنین روزهایی، قاسم سلیمانی و دیگر رزمندگان، به خط زده بودند تا با توکل بر خدا، خرمشهر را آزاد کنند! از اردیبهشت ۶۱ تا اردیبهشت ۹۶ و در همه این ۳۵ سال، ما اما در حوزه نظامی، آنقدر پیشرفت کرده‌ایم که اصلا و اساسا به دشمن اجازه ورود به خاک‌مان را ندهیم! خوب است مدیران اقتصاد ۴ درصدی، به جای طعنه‌زدن به رزمندگانی که ناظر بر حفظ امنیت، مشغول غریبانه‌ترین جنگ با وحشی‌ترین حرامیان هستند، این پرسش را با خود مطرح کنند که متأثر از کدام تفکر، این همه در حوزه نظامی موفق بوده‌ایم؟! و متأثر از کدام تفکر، این همه در حوزه اقتصاد، ناموفق؟! آیا اگر در مقوله اقتصاد هم، امور به جای نجومی‌بگیرهای ۴ درصدی، دست «مدیران جهادی» بود، این بود وضع؟! اینکه آقای روحانی مدعی هستند «رکود نداریم»، همانقدر خنده‌دار است که قاسم سلیمانی مدعی شود «داعش نیست!» حاج‌قاسم اما بدین منوال حرف نمی‌زند! خودش را هم «ذخیره و امانتدار» نمی‌داند! الغرض! برای یاری رساندن به امن و امان میهن عزیز، سردار و سرهنگ و سرباز و امیر، به خوبی دارند وظیفه خود را انجام می‌دهند، اما کیست اقتصاد را یاری کند؟! قدر مسلم، آقای روحانی و مکملش، یاری‌دهنده‌های خوبی برای اقتصاد نیستند، چرا که ۴ سال تمام، فقط حرف زدند و حرف و حرف و حرف! بگذریم که اساسا معتقدند رکود نداریم! اگر قاسم سلیمانی و نیروهایش، امنیت را صددرصدی اجرا می‌کنند و اگر رزمنده مدافع حرم، سختی جنگ در بلاد غربت را بر تن خود هموار می‌کند که همه با هر گرایشی، روز انتخابات در نهایت امنیت، رأی خود را درون صندوق بیندازند، چرا اقتصاد، تنها باید به ۴ درصد سود برساند؟! آن هم کدام ۴ درصد؟! ۴ درصدی که از همه بیشتر می‌خورد و از همه بیشتر می‌نالد! از همه بیشتر حقوق می‌گیرد و از همه بیشتر اپوزیسیون است! از همه بیشتر مسافرت می‌رود و از همه بیشتر شاکی است! از همه بیشتر خرج می‌کند و از همه بیشتر متوقع است! برجام نباشد؛ با «تحریم» کاسبی می‌کند! برجام باشد؛ با «توافق» کاسبی می‌کند! و بعد، شگفتا! با وجود این همه کاسبی دونبش، زبانش هم علیه حافظان امنیت کشور، دراز است! اقتصاد، با زبان دراز مدیران ۴ درصدی، درست نمی‌شود! همت بالا می‌خواهد! مقابله با رکود، از نبرد تن و تانک در عملیات «الی‌بیت‌المقدس» سخت‌تر نیست! ولی باوری هست مرا! اگر قرار بود «۱۰ اردیبهشت ۶۱» به جای جگرگوشه‌های این ملت، همین ۴ درصدی‌ها به خط بزنند، خرمشهر هنوز هم آزاد نشده بود! ولی خب! هر روز داشتیم شبیه این حرافی‌ها را می‌شنیدیم که «من خرمشهر را ۱۰۰ روزه آزاد می‌کنم! من کی گفتم خرمشهر را ۱۰۰ روزه آزاد می‌کنم؟! مگر آدم، اون را نداشته باشد! حرف من این بود که بعد از ۱۰۰ روز، می‌گویم کی خرمشهر را آزاد می‌کنم! ۴۰ سال و ۱۰۰ سال هم خرمشهر آزاد نمی‌شود! برای آزادی خرمشهر، برنامه ۱۰۰ روزه دارم! جز ۱۰ کیلومتر از خاک شلمچه، اصلا هیچ کجای کشور، دست دشمن نیست!» آقای روحانی! خوب شد شما سرهنگ نیستی و الا همچنان که در وادی اقتصاد، رکود را منکر شدی، در میدان جنگ هم لابد لعین تکفیری را منکر می‌شدی! رکود اما از داعش هم وحشی‌تر است! نیستی شما در بین مردم که ببینی! ادعای «رکود نداریم» محصول پریدن ۲۴ ساعته شما با ۴ درصدی‌هاست! و البته واضح است مدیری که با وجود این همه بیکار، از دولت شما ماهی ۱۵۰ میلیون تومان حقوق می‌گیرد، رکود ندارد! آقای روحانی! دنیای ۴ درصدی‌ها با دنیای این مردم فرق می‌کند! نیستی شما در بین مردم که ببینی!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷ دیدگاه