جوجه‌زنجیره‌ای‌ها!

صفحه یک روزنامه وطن امروز/ ۲۷ فروردین ۱۳۹۳

1_e4f5c

واقعا نمی دانیم پیوستن معاون وزیر خارجه به جمع منتقدان توافق ژنو را باید تسلیت عرض کنیم یا تبریک، اما این را خوب می دانیم که متهم کردن رئیس جمهور عزیزمان به اشتباه، آنهم در مقوله توافق ژنو، نه فقط کاری مغایر با مصوبات شورای عالی امنیت ملی، بلکه رسما اقدام علیه امنیت ملی محسوب می شود. ای تاریخ! کلا بشکند قلمت…

یک؛ بی‌تعارف، چکیده همه رفتار و گفتار دولت اعتدال، خلاصه در این جمله می‌شود؛ «ما باید جامعه جهانی را درک کنیم و ضمن پذیرش اقتضائات کدخدا، مسیر خود را تنظیم کنیم». پرواضح است من و ما بلکه شمار قابل‌توجهی از رای‌دهندگان به جناب روحانی توافقی با این دست‌فرمان ندارند که این دسته آخر در پی «گشایش اقتصادی» بودند نه «سازش سیاسی». با این همه اگر جمله مورد نظر، ملاک باشد من از دولتمردان معتدل بویژه رئیس‌ قوه‌مجریه یک سوال می‌پرسم. آقای روحانی! چندی پیش «پارلمان اروپا» به عبارتی «مجلس غرب» تاکید کرد انتخاب حضرتعالی به ریاست جمهوری اسلامی ایران غیردموکراتیک بوده. مشخصا بفرمایید اگر قرار بر درک دوستان اروپایی باشد، دقیقا باید چه کنیم؟

دو؛ اگر تنها فایده انرژی هسته‌ای این باشد که ملت ایران زیر سایه نظام مقدس جمهوری اسلامی توانست به‌رغم میل دشمن، این علم استراتژیک، فاخر، فراحوزه‌ای و بسیار موثر را بومی ‌کند، پوزه آمریکا و اسرائیل را در زمینه علم و فناوری به خاک بمالد و سبب ارتقای روزافزون عزت و اقتدار ملی شود، کافی است که ادعا کنیم اولا فایده هسته‌ای بر هزینه هسته‌ای غلبه فوق‌العاده‌ محسوسی دارد، ثانیا فتح‌الفتوح هسته‌ای به طریق اولی، ارزشش را داشت که ما در نیل به بزرگ‌ترین پیروزی علمی کشور، رنج‌هایی را متحمل شویم. من حالا در این مجال به دیگر فایده‌های بی‌مانند هسته‌ای در اقتصاد، صنعت، پزشکی و… اشاره نمی‌کنم، نیز از فایده هسته‌ای در امر بسیار مهم «صرفه‌جویی اقتصادی» می‌گذرم. با این اوصاف در شگفتم از کسانی که وقیحانه و پررو، هنوز هم در جراید زنجیره‌ای هزینه هسته‌ای را بیش از فایده هسته‌ای قلمداد می‌کنند و برای آنکه این دروغ را به خورد مخاطب دهند بعضا رطب و یابسی مبهم می‌بافند -می‌بافندها!- که بیا و ببین و بخوان! و اما باز هم بر مدار همان نکته یک، بیاییم و فرض کنیم هر آنچه هزینه‌ای بیش از فایده دارد، باید دور انداخته شود یا لااقل منزوی شود. سلمنا! توافق ژنو فایده‌اش بیشتر بوده یا ضررش؟! مگر این توافق بسته نشد یکی هم به این دلیل که رابطه ما با جهانیان بهبود پیدا کند. پس دیگر بیانیه بی‌ادبانه و بی‌سابقه پارلمان اروپا علیه ملت و دولت ایران یعنی چه؟! این بیانیه را یک جای دلمان مخفی کنیم، چه کنیم با اجتناب اوبامای مودب و باهوش از پذیرش سفیر پیشنهادی دولت برای سازمان ملل؟! در این باب البته مثال زیاد است. خود دولت محترم اعتدال، بینی و بین‌الله در این حدود ۸ ماهی که از عمرش می‌گذرد، بیشتر فایده داشته یا هزینه؟ آقایان ۴ تا سرباز می‌خواستند آزاد کنند، راهی جز تقویت جریان‌های مرموز و مقوم اختلاف میان شیعه و سنی پیدا نکردند!

سه؛ تیم فوتبال بانوان که ایام عید برای چند دیدار به روسیه رفته بود با نتایج ۶ بر یک و ۲ بر صفر مغلوب حریفان شد اما در نهایت شگفتی اخبار نتایج را اینگونه به سایت‌های ایرانی می‌فرستادند که یک بازی را ۴ بر یک باخته‌ایم و آن یکی را هم یک بر صفر!! البته به این هم اکتفا نکردند و مدعی شدند بهترین بازیکن زمین از تیم بانوان ایران انتخاب شده!! حدیث است از معصوم که؛ «مردم به دولتمردان‌شان نگاه می‌کنند». وقتی بعضی‌ها برمی‌دارند توافق ژنو را برخلاف متن نامتقارنش، پیروزی بلکه فتح‌الفتوح می‌خوانند، وقتی توافق با ۶ گل خورده را اینگونه جا می‌زنند که گویی ۶ بر صفر برنده شده‌اند، صدرحمت به تیم فوتبال بانوان که لااقل بامزه‌تر دروغ می‌گوید!

چهار؛ یکی از جراید ویژه نوروز در تقابل مثلا طنزآمیز با تیتر یک روزنامه «وطن‌امروز» مورخ ۳۰ دی ۹۲ مبنی بر «هولوکاست هسته‌ای» ضمن انتشار عکسی از مرحوم مصدق و اشاره به روز ۲۹ اسفند در کادری سیاه و سفید، «سالگرد هولوکاست نفتی» را به «مردم سفت ایران» تسلیت عرض کرد! خوب است این «جوجه زنجیره‌ای‌ها» ابتدا متوجه نسبت کاملا عکس روز ۲۹ اسفند و ۳۰ دی می‌شدند، بعد شارلاتانیسم مطبوعاتی خود را به‌کار می‌انداختند. واقعیت آن است که لوگوی روزنامه ما، نه روز ۲۰ فروردین یعنی روز ملی‌شدن صنعت هسته‌ای، بلکه روز ۳۰ دی یعنی روز سیاه اجرای توافق ژنو که چوب حراج بر این صنعت زد، سیاه شد. از قرار بچه‌شارلاتان‌های دوم خردادی، نه فقط با بومی شدن هسته‌ای، بلکه با ملی‌شدن نفت هم مشکل دارند که اینگونه آن روی غیربومی و ضدملی خود را عیان می‌کنند. این یک «مشت» از شارلاتانیسم مطبوعاتی، مع‌الاسف نشانه «خروار» است از آن هزاران هزار جایی که به جای زدن بچه‌های انقلاب، رسما خود انقلاب را نشانه می‌روند و بی‌خود نیست که کاریکاتور کشیدن از رزمندگان دوران دفاع مقدس هم در پرونده این افراد زبون و ذلیل دیده می‌شود. کاش ایشان فقط ما را بی‌مبنا و غیرمعقول نقد می‌کردند که می‌بینیم پررو و وقیح، با همین دست فرمان علیه مقدسات قلمفرسایی می‌کنند، روزی به «ساحت غدیر» طعنه می‌زنند و دگر روز به «مساحت فدک». ما به جد از دستگاه قضایی می‌خواهیم که با دقت بیشتری این جراید را رصد کند، که ما اگر از هجو بی‌ربط علیه خودمان بگذریم، از توطئه علیه مقدسات هرگز نخواهیم گذشت. ما البته بر این باور نیز استواریم که جوجه‌زنجیره‌ای بودن دلیل بر عدم ‌اجرای قانون و عدالت در حق کسانی که «حق» را «خط خطی» می‌کنند، نمی‌شود. راستی! یک سوال تکراری؛ ملت ما اگر بخواهد بیانیه پارلمان اروپا را درک کند، دقیقا باید چکار کند آقای روحانی؟

وطن امروز/ ۲۷ فروردین ۱۳۹۳

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۰۹ دیدگاه

«اگر شهید بود؟!»… مگر نیست؟!

نقدی بر یک ادعای نادرست

در بعضی از ویژه‌نامه‌هایی که اواخر سال گذشته به مناسبت نوروز ۹۳ درآمد، ادعایی نادرست مطرح شد بر این منوال؛ «اگر شهید مطهری در قید حیات بود، اصلا فتنه ۸۸ به وجود نمی‌آمد یا اینکه بزودی جمع می‌شد»، «اگر شهید بهشتی زنده بود، فتنه ۸۸ با حداقلی‌ترین هزینه ممکن، شر خود را از سر جمهوری اسلامی کم می‌کرد»، «‌اگر آیت‌الله طالقانی در میان ما بود، نه تنها مانع زندانی شدن فتنه‌گران می‌شد که اساسا با مهربانی و عطوفت اجازه نمی‌داد تنگ‌نظری‌ها و سلبی‌نگری‌ها، از شعاع عناصر پیرامونی انقلاب بکاهد» و…

به چند نکته در این باره اشاره می‌شود.

یکم - شهیدان بهشتی و مطهری و مرحوم آیت‌الله طالقانی، بلکه دیگر چهره‌های برجسته و خوشنام انقلاب اسلامی نظیر شهیدان رجایی، باهنر، مفتح و… جملگی اگر از یک چیز بی‌نیاز باشند، از همین ادعاهای نادرست و غیرمنطقی است که متاسفانه در بعضی موارد توسط بستگان ایشان مطرح می‌شود. من اتفاقا می‌خواهم بگویم سیدالشهدای انقلاب اسلامی شهید مظلوم دکتر بهشتی یا شهید مطهری با آن اندیشه ناب و مطهر، حتی دیگر رجال به شهادت رسیده انقلاب، مقامی بس بالاتر از این ادعاهای بی‌اساس دارند. بهشتی خیلی بزرگ‌تر از آن است که درباره‌اش با اگر و اما صحبت شود، ایضا مطهری و دیگران. این ادعاها به هیچ وجه مقام این شهدای والامقام را بالاتر نمی‌برد، بلکه فقط و فقط یک سخن سست است که چون درباره این شهدا بیان می‌شود جای افسوس دارد. افسوس از عدم شناخت، آن هم توسط نزدیکان ایشان.

دوم - ناظر بر تکرار ادعای مورد نظر، استبعادی ندارد که جریانی بشدت زنجیره‌ای، با سوءاستفاده از مواضع ناصحیح و ادعاهای غیرعقلانی شماری از بستگان این شهدا، قصد شوم کرده باشد تا میان فرزندان غیور انقلاب بویژه جوانان پا در رکاب و بصیر و شهدای سالیان اول انقلاب فاصله بیندازد و ایشان را دچار خطای در تحلیل کند. هیهات! که انس حزب‌الله و حزب‌اللهی با شهدای شاخص، بسی دیرینه‌تر از این حرف‌هاست که با باد این ادعاهای بی‌مبنا بلرزد.

سوم - با این همه و از آنجا که این ادعای نادرست را جوابی شایسته باید داد، من نه از محضر قدسی این شهدا، بلکه از مدعیان داعیه‌های نادرست سوال می‌پرسم؛ «شهید مطهری که اگر بود اصلا فتنه ۸۸ به وجود نمی‌آمد، چرا زمانی که خودشان در قید حیات بودند، فتنه فرقه فرقان را جمع نکردند که دست آخر توسط همین جماعت کوردل به شهادت نرسند؟!»، «شهید بهشتی که اگر بود فتنه با کمترین هزینه ممکن جمع می‌شد، چرا زمانی که خودشان در قید حیات بودند، فتنه گروهک منافقین را جمع نکردند که دست آخر توسط همین جماعت کوردل به شهادت نرسند؟!»، «آیت‌الله طالقانی که اگر بود با مهربانی و عطوفت اجازه نمی‌داد تنگ‌نظری‌ها و سلبی‌نگری‌ها، از شعاع عناصر پیرامونی انقلاب بکاهد، چرا زمانی که خودشان در قید حیات بودند، نتوانستند مانع اخراج یکی از فرزندان خودشان -دیگرانی از قبیل بنی‌صدر، قطب‌زاده و… حالا بماند- از سفینه انقلاب شوند؟!» و…

چهارم - پر واضح است که این یادداشت، اساسا منکر نقش خود شهیدان و خون شهیدان مورد اشاره در زدودن فتن گوناگون نیست، بلکه اصولا با حرف غیرعقلانی سرناسازگاری دارد. شما نوشته‌های مطهری را بخوانید و سخنان بهشتی را بشنوید! آیا جز این است که این شهدای عزیز، خود پرچمدار مبارزه با ادعاهای بی‌اساس چه درباره خودشان، چه درباره دیگران بودند؟! به نظر می‌رسد بعضی‌ها بیش از آنکه حب «شهدای دیروز» را داشته باشند، بغض از «شاهدان امروز» دارند و همین بغض باعث شد که با یک سینه پر از کینه نتوانند در فتنه ۸۸ وارد «سفینه بصیرت» شوند و سره را از ناسره تشخیص دهند.

پنجم - چندی پیش یکی از دوستان با مقایسه تصویر «امام خمینی(ره) و جمعی از یاران در سال‌های آخر حیات ایشان» و تصویر «امام خامنه‌ای و جمعی دیگر از یاران در همین سالیان، و بالطبع حذف بعضی‌ عناصر» آه و ناله سرداده بود که چرا انقلاب دچار ریزش نیرو شده؟! بعد هم گفته بود؛ «اگر امام می‌بود این ریزش‌ها رخ نمی‌داد». این هم باز ادعایی ناصحیح و اتفاقا ناشی از نشناختن خمینی بت‌شکن است و مع‌الاسف از آنجا که این قیاس را هم جوابی باید، باید گفت: سلمنا! دمی هم قیاس کنید این ۲ تصویر را. نخست؛ «تصویر بازگشت امام از پاریس روی پلکان هواپیما»، دیگری؛ «تصویر امام در کنار یاران خود در روزهای آخر حیات ایشان». آیا نستجیر بالله و باز هم نستجیربالله باید خرده بر سیاست‌ورزی خمینی کبیر گرفت که چرا بعضی «اصحاب طیاره» حتی تا اعدام هم رفتند؟! حقا که در قصه تلخ ریزش‌ها، نه ایراد از آن امام است و نه ایراد از این امام، بلکه باید سخن از بی‌صفتی و نمک‌نشناسی قلیلی از یاران گفت که با وجود آن‌همه سعه‌صدر بزرگان، باز هم از در بغض با انقلاب وارد شدند. طرفه حکایت اینجاست؛ هم در زمان خمینی، هم در زمان خامنه‌ای، رویش‌های انقلاب، بسیار بیشتر از معدود ریزش‌های نه‌چندان مهم است. پس هزاران شیخ بی‌سواد فدای یک تار موی روحانی شهید علی خلیلی.

ششم‌ ـ واقعیت بسیار مهم آن است که اساسا و اصولا آنچه ما از آن به «فتنه ۸۸» یاد می‌کنیم، با سرانگشت تدبیر امام‌ خامنه‌ای چرخید و چرخید و چرخید تا به «یوم‌الله ۹ دی» رسید. به این معنی، فتنه ۸۸ مدت‌های مدیدی است که جمع شده. در زمان خمینی، هیچ فتنه‌ای بازتولید نشد، در زمان خامنه‌ای هم نمی‌شود. در هوش و ذکاوت، در حکومت بر مبنای حکمت، سیدعلی الحسینی الخامنه‌ای فقط و فقط قابل قیاس با روح‌الله الموسوی الخمینی است ولاغیر. کسانی که می‌گویند «اگر بهشتی بود» و «اگر مطهری بود»، نه بهشتی را شناخته‌اند، نه مطهری را، نه شهید را، نه شهادت را. بهشتی هست، بی اما و اگر. مطهری هست، بی‌اما و اگر. الله‌اکبر که شهید زنده است، بی‌اما و اگر. نگاه کنید به سخنان بهشتی! نگاه کنید به آثار مطهری! آیا جز این است که همه این اندیشه‌ها مشغول سربازی برای ولی‌فقیه حی و حاضرند؟! اگر خامنه‌ای گفت؛ «جذب حداکثری و دفع حداقلی» اولین لبیک را به ندای رهبر عظیم‌الشان ما «جاذبه و دافعه علی(ع)» استاد مطهری گفته است. این وسط دیگر اگر و اما معنی ندارد.

هفتم ـ فتنه ۸۸ به اعتراف دشمن و اذعان دوست، پیچیده‌ترین فتنه‌ای بود که به نظام جمهوری اسلامی تحمیل شد، پیچیده‌تر از همه فتنه‌های اول انقلاب. حتی با وجود این همه پیچیدگی، امام خامنه‌ای توانست با «یاران شهید» و «یاران شاهد» و صدالبته در سایه لطف و عنایت خدا، بصیرت را صدر فتنه، آرامش را صدر بلوا و امنیت را صدر جنجال بنشاند. القصه! به جای آنکه به غلط بگوییم؛ «اگر شهید بود…؟!» باید به‌درستی قدردان نعمت ولایت باشیم و با خود تامل کنیم؛ «اگر شاهد اصل کاری نبود، چه می‌شد؟!» و «اگر خمینی، نعمت ولایت‌فقیه و ولی‌فقیه، نعمت گرانقدر حضرت سیدعلی را برای ما به ارمغان نمی‌گذاشت، چه می‌شد؟!»

*** *** ***

این یادداشت ابتر می‌ماند اگر در انتها شکر نگویم خدای را بابت اینکه حتی روشنفکران زنجیره‌ای هم از مال و منال شهدای انقلاب بالا می‌روند! از این زاویه، واقعا باید خداوند را شاکر باشیم. کسانی که در عصر دوم خرداد، کیلومترها آنطرف‌تر از مرز «شهیدزدایی» یک روز بازرگان را به رخ شهید بهشتی می‌کشیدند و دگر روز سروش را به رخ شهید مطهری، اینک بهشتی و مطهری از زبان‌شان نمی‌افتد. من البته قبول دارم که این مهم، یکی هم ناشی از تودرتوشدن نفاق زنجیره‌ای‌هاست لیکن این هم هست که جماعت روشنفکر، وقتی بیش از حد سخن از بهشتی و مطهری می‌راند یا حرف از همت و باکری می‌زند، این، به خودی خود یعنی غلبه فرهنگ شهادت بر فرهنگ تسلیم و غلبه فرهنگ مقاومت بر فرهنگ سازش. همین روزهاست سالگرد سیدشهیدان اهل قلم. وه که بیستم فروردین، بهترین روز برای شهادت است. هر سال، موج فرهنگی را خون شهید آوینی در این کشور راه می‌اندازد. هرگز نگویید؛ «اگر آوینی بود…». آوینی هیچ‌وقت زنده‌تر از امروز نبوده. و فردا از امروز هم زنده‌تر است. وقتی آوینی معتقد است؛ «کربلا یک شهر نیست، یک افق است»، تو بگذار گاهی روشنفکر ما با نام بردن از شهید ما، دمی خود را از منجلاب عفن دنیای مادی رها کند. این، جاذبه خون شهید است. این، معجزه خون شهید است. «اهل قلم» دیری است که سید شهیدان خود را شناخته‌اند. موهای لخت مرتضی را فقط باید نسیم بهار بی‌قرار تکان دهد، آن هم در قتلگاه رویایی فکه. اینک به احترام شهدای ما، به احترام آوینی، به احترام روز مقدس ۲۰ فروردین، حتی روشنفکران هم خبردار ایستاده‌اند که ما از قبل گفته بودیم؛ «شهیدان زنده‌اند الله‌اکبر».

وطن امروز/ ۱۷ فروردین ۱۳۹۳

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵۲ دیدگاه

توصیه یک لبوفروش به وزیر ارشاد!

این درست که بخش اعظم نگرانی مقدس بزرگان در باب فرهنگ، رنگ تعهد دارد، اما لااقل خلاصه کردن نگرانی های فرهنگی رهبر انقلاب در مقوله تعهد، گمانم خطای در تحلیل باشد. «من نگران فرهنگ هستمِ» رهبر انقلاب، فقط نگرانی فلان عالم دین مدار از بهمان فیلم مسئله دار نیست، بل نگرانی آن فرزانه صاحب هنر و صائب نظری است که «دن آرامِ» نه چندان آرام، مواج، حماسی، تاریخی و صدالبته سخت خوان «شولوخوف» را آنهم در ۴ جلد مطول و نفس گیر، آنهم در دوره جوانی یا بهتر بگویم نوجوانی، آنهم در اتوبوس های قراضه شهری مشهد، آنهم از این ایستگاه به آن ایستگاه خوانده است. هنوز مانده بود جماعت بعد از این روشنفکر کتاب باز، حتی عنوان «دن آرام شولوخوف» را به درستی تلفظ کنند که «آقا»ی از همان ازل «آقا»، سرخوش از اتمام این رمان سنگین، رفته بود سراغ رمانی دیگر از نویسنده کلاسیکی دیگر، بی آنکه ذره ای از سایر کارهای شان کم گذاشته باشند.

باری در سال دوم دوره دبیرستان به توصیه خصوصی دبیر انشا، چاپ ۲ جلدی این رمان دوست داشتنی اما واقعا مخوف (!) را دست گرفتم، اما هنوز به صفحات ۳۰ یا ۴۰ نرسیده، دستانم را در برابر شاهکار جناب شولوخوف به علامت تسلیم بالا بردم، یعنی که ما این کاره نیستیم! آخر فقط در یک قلم، رمان تا همین ابتدای کار، صرف نظر از شکوه کم مثال و شروع رویایی اش، پر از شخصیت بود و اسم هر شخص، دست کم، نیم خطی از کتاب جا می گرفت! حال، ابعاد حوادث و پیچیدگی های بزرگ هر حادثه که در دل خود، سرشار از گره های ریز و درشت دیگر بود، بماند! حضرت دبیر که شاهد این استیصال بود، توصیه کرد این کتاب را مثل کتب درسی بخوانم؛

«یک دفتر ۱۰۰ برگ بگذار کنارت، صفحه به صفحه که می روی جلو، اسم اشخاص را بنویس، رابطه های حقیقی و حقوقی را بنویس، جبهه بندی ها را بنویس، قهرمان و ضد قهرمان را بنویس و هر چند صفحه یک بار، خلاصه بخش جدید را بنویس که اثر از دستت در نرود و الا ۵۰ بار شاید بتوانی «دن آرام» را شروع کنی، اما هرگز نمی توانی بهترین اثر شولوخوف را تمام کنی!»

با این توصیه استاد، البته کار من سخت تر شد، چرا که بی اغراق می بایست در ازای دن آرامی که می خواندم، دن آرامی هم می نوشتم! القصه، با همین پند استاد، دوباره شروع کردم و این بار فکر کنم صفحات ۷۰ یا ۸۰ بود که با عصبانیتی در حد انفجار، رفتم پیش جناب دبیر؛ «ما که غلط کردیم، اما شما می شه لطف کنین بگین آخرش چی می شه؟!»

این گذشت تا آنکه سال سوم دبیرستان، وقتی انشایی قصه واره درباره مادر یکی از شهدای کوچه مان نوشتم، همان دبیر دلسوز تشویقم کرد و گفت؛ «حقوق ۳ ماهم را به تو می دهم، به این شرط که تنبلی نکنی و «دن آرام» را یک بار تا آخر بخوانی، اصلا طوطی وار بخوانی، اما بالاغیرتا بخوانی ها!» این بار، وسوسه پولی نزدیک به ۵۰ هزار تومان که آن زمان برای خودش پولی بود، مرا تا خواندن نیمی از جلد اول «دن آرام» جلو برد، اما زنگ تفریحی که اساسی در پیچاپیچ گره های جذاب لیکن کور و کمرشکن رمان جناب شولوخوف، گیر کرده بودم و نخ داستان را رها شده دیده بودم، به دبیر خود گفتم؛ «بی زحمت، یک چهارم پول وعده داده شده را بدهید، الباقی بقای عمر شریف!»

من البته بعدها بیستون «دن آرام» را به یک انگیزه دیگر یعنی «عشق» تا آخر کندم و… اصلا کجا بودم؟!

داشتم می گفتم که اگر دوست و دشمن بر اشراف رهبر انقلاب بر فرهنگ و هنر، صحه مکرر گذاشته اند، حق است من باب این افتخار و اعتراف، نگرانی حضرت آقا درباره فرهنگ، به عنوان نگرانی یک کارشناس اعلی و یک ادیب هنرمرد مورد مداقه قرار گیرد که «هنرمرد» هزاران مرتبه افزون تر از «هنرمند»، در شئون مختلف هنر، سرساربان اصحاب فرهنگ و سرکاروان اولیای قلم است. آری، باور دارم رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی، ناظر بر بسیاری رفتار و گفتار، هم از منظر تعهد، نگران حال و روز فرهنگ اند، هم از روزنه تخصص. درباره نگرانی از منظر تعهد اما در همین چند روز اخیر، اهل فن سخن ها گفته اند و ان شاء الله باز هم خواهند گفت، لیکن در این مقال، درباب دغدغه از روزنه تخصص، نکاتی هست که بدان اشاره خواهم کرد. بی شک، این نکات تخصص محور نیز در ایجاد نگرانی بزرگان از مقوله فرهنگ، بی تاثیر نبوده اند.

یک: احساسم بر این است که مجلس در دادن رای اعتماد به وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، عمل بر مبنای مصلحت کرد، نه عدالت. چه خوش مان بیاید، چه نه، جنس وزیر ارشاد دولت اعتدال، بیشتر با سیاست و کار سیاسی جور است تا فرهنگ و کار هنری. سابقه ایشان هم همین را نشان می دهد. ما یک «خط کشی سیاسی» داریم و یک «خط شکنی فرهنگی» که مع الاسف وزیر فعلی ارشاد، بیشتر با مورد اول تعریف می شوند. من واقعا بنای بر امید و حتی اعتدال (!) دارم که جناب جنتی از این نوشته خیرخواهانه، آزرده خاطر نشوند، اما حق این بود که وزارت فرهنگ با میدان دادن به ساربان متعهد هنر انقلاب، نقصان تخصص بعضی مدیران خود را جبران می کرد، نه اینکه برای سارقان هنر انقلاب، سفره بگشایند و موجبات اعتراض علما را فراهم آورند.

دو: طبق واقعیت، امهات سخن وزیر ارشاد در این مدت از عمر دولت اعتدال، موضوع سانسور بوده و فیسبوک. درباره سانسور، نگارنده معتقد است که در جمهوری اسلامی اصلا و اساسا سانسوری وجود ندارد. خوب است میرزابنویس های نظام سلطه که پاچه خواری غرب را در ردیف افتخارات خود محاسبه می کنند، بفرمایند که جز «حق راهپیمایی علیه خود خدا»، «خشن خواندن متن قدسی زیارت عاشورا»، «خدشه های دامنه دار بر حکم قرآنی قصاص»، «زیر سئوال بردن غدیر خم»، «همرنگ کردن لوگوی روزنامه خود، یک روز با پرچم تروریست های سوریه، روز دیگر با پرچم شیطان بزرگ»، «اهانت به ساحت آسمانی مولای متقیان و حضرت صدیقه کبری»، «همنوایی با اسرائیل در این تحلیل ضایع که توافق ژنو، بیشتر متضمن منافع ملت ایران است» و خزعبلاتی از این دست، دیگر چه می خواستند بنویسند که ننوشته اند؟!

به راستی آیا خط قرمز دیگری هم باقی مانده که سینه چاکان لیبرالیسم درنوردیده باشند؟! قلم به مزدهای دشمن، تقریبا هر روز، مشغول نوشتن همین اباطیل در روزنامه و کتاب و… هستند، آنوقت وقیحانه و پررو، نظام مظلوم ما را متهم به وجود سانسور می کنند، بلکه مندرجات حقوق بشری خود را برای امثال احمد شهید فاکتور، و ارتزاق از مالیات مردم آمریکا کنند. به خدا فهم اینکه در جمهوری اسلامی، سانسور –به آن معنی که مثلا در خود کشور آمریکا هست!- اساسا وجود ندارد، خیلی هم حالا تعهد نمی خواهد، بلکه با اندکی تخصص می شود فهمید که در جمهوری اسلامی، اتفاقا این آزادی زیادی است که مخل کار فرهنگ شده، نه سانسور زیادی. حال تاسف آور نیست که اولین شخص فرهنگی دولت اعتدال، علی الدوام چماق سانسور بر سر این نظام مظلوم بلند کند؟! فاین تذهبون؟! کجاست آیا حد مظلومیت فرهنگی این نظام مقتدر؟!

آنچه در جمهوری اسلامی هست، مقدار قلیلی «ممیزی» است آنهم به پشتوانه شرع و قانون. شگفتا! همین ممیزی مختصر هم گاهی به جای سگ های هار، دست سنگ های مقاوم را با شکایت های بی وجه می بندد! من دست بر قضا معتقدم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ان شاء الله من باب قصور در تعهد نیست که گاهی رفتار و گفتار مغایر با حقیقت از خود نشان می دهند، بلکه مشکل بزرگتر، عدم تخصص کافی مدیران در حوزه فرهنگ و هنر است. ذیل بحث سانسور ادعایی، چند بار جناب جنتی پیشنهاد دادند که کتاب هم مثل روزنامه، باید سانسور بعد از انتشار داشته باشد!

اولا؛ تهمت درشت سانسور، دروغی است که دشمن بی ادب و کودن، بر نظام ما می بندد و قطعا تکرار آن از زبان وزیر ارشاد دولت خود جمهوری اسلامی، کمی زیاده از حد، مضحک و خنده دار، بلکه گریه دار و باعث آزار است،

ثانیا؛ وقتی گاهی از روی قصور و غفلت، ایضا ناآشنایی با حوزه کار، خود وزیر ارشاد دولت ما، همان تهمت زشت دشمن را تکرار می کند، آیا این خود موید این مهم نیست که در جمهوری اسلامی، فرهنگ، اساسا و اصولا از آزادی زیادی است که دارد ضربه می خورد، نه احیانا از سانسور زیادی؟! دیگر آزادی بیشتر از این، و سانسور کمتر از این، که وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی خودمان، گاهی از روی ندانم کاری، زبان سارقان فرهنگ را علیه ساربان فرهنگ دراز می کند؟!

ثالثا؛ این دست سخنان وزیر ارشاد، با عرض معذرت، نشان می دهد که آقای جنتی، نه شناخت کافی از «رسانه کتاب» دارند، نه شناخت لازم از «رسانه روزنامه»! روزنامه چون روزنامه است، ممیزی خود می طلبد و کتاب چون کتاب است ممیزی دیگری.

طرفه حکایت اینجاست؛ اولین معترض این سخن غیر متخصصانه وزیر فرهنگ، معدودی انتشاراتی همیشه متوقع و حق به جانب بوده اند! ایشان، البته بی آنکه خود بخواهند، بر این مهم صحه گذاشتند که ممیزی کتاب، حتما باید ممیزی قبل از چاپ باشد چرا که کتاب، رسانه ای جدای از رسانه روزنامه، با اقتضائات خاص خود است. سخنان وزیر ارشاد درباره فیسبوک هم ثابت می کند که این برادر ما، از فقدان تخصص به شدت رنج می برد. آقای جنتی اخیرا گفته اند؛ «به همان دلیل که گیر دادن ما در اول انقلاب به ویدئو اشتباه بود، گیر دادن الان ما هم به فیسبوک اشتباه است»! اساسا قیاس میان ویدئو و فیسبوک نشان می دهد که متاسفانه وزیر محترم ارشاد، نه آن را شناخته اند، نه این را! به ویدئو، آن روزی گیر داده شد که از آن، احتمال فساد بیشتر می رفت تا استفاده درست، و چون اغلب، همین هم بود، فلذا گیر مثبتی بود و هرگز لازم به شرمندگی نیست. اگر بر اساس جبر زمانه، برخی اقتضائات قرار است خود را با بار منفی بیشترشان بر گرده فرهنگ ملی ما تحمیل کنند، صدالبته ممانعت منطقی یا حداقل گوشزد کردن مخاطرات و خطرات، بسیار سنجیده تر از آن است که ما خود از ترس مرگ، دست به خودکشی بزنیم و خودمان مروج ماهواره و فیسبوک شویم! محیط مجازی فیسبوک، آنقدر آلوده هست که حتی سران غرب هم از حضور فرزندان خود در این فضای اساسا بی در و پیکر، ممانعت به عمل می آورند، آنوقت وزیر ارشاد خودمان، نه یک بار و دو بار، بلکه مکرر، بر آزادی استفاده از فیسبوک مهر تایید می زنند، آنهم در شرایطی که طبق قانون، حضور در این محیط، غیر قانونی است! خوب است جناب وزیر توضیح دهند که حضور یا عدم حضور در فیسبوک، دغدغه فرهنگی چه تعداد از جوانان ماست؟! بدون تعارفات مرسوم، اغلب اعضای فیسبوک، به این محیط به عنوان «سر کوچه اینترنت» و محلی برای مبتذل ترین سرگرمی ها در فضای مجازی می نگرند تا جایی برای کار فرهنگی موثر. در فضای سایبر، فیسبوک، شانی بیشتر از یک گاراژ ندارد؛ گاراژی البته بزک کرده و غلط انداز در حد رستوران های چند ستاره، با گارسون هایی که کاملا برهنه از مشتری پذیرایی می کنند! اشربه؛ به جای آب، شراب! اطعمه؛ به جای نان، سراب! و همه چیز، خالی تر از حباب! فیسبوک، بیش از آنکه یک رسانه باشد، یک «رساله معکوس» است! هر چه که حرام تر است، در این محیط، حلال تر است! غایت فیسبوک، مجازی کردن همه واقعیت ها و قلب همه حقیقت هاست! گاهی البته شوی انسان دوستی برگزار می کند، اما مسئله اینجاست که «شو» برگزار می کند! در خلال همین نکته هاست که می بینیم در جمهوری اسلامی، وبلاگ و سایت، برخلاف فیسبوک، ذاتا منع قانونی ندارند، چرا که مهار آن و زمام افسار آن، تا حد بسیار معقولی، دست مدیر همان سایت و وبلاگ است، نه چون فیسبوک، دست دائرکنندگان خود فیسبوک! جمهوری اسلامی از ترس ماهواره و فیسبوک نیست که استفاده از این ۲ را غیر قانونی دانسته. این، ماهیت ضد ابتذال و ذاتا ضد فساد اخلاقی نظام ماست که قانون وضع می کند. صدالبته وجود پاره ای محسنات در بعضی رسانه های خاص، یا آنچه به غلط یا درست، جبر روزگار خوانده می شود، هرگز منجر نخواهد شد که نظام ما، خود بیاید و مشوق بعضی کارها شود یا از بعضی حد و مرزهای قبلی و فعلی، احیانا ابراز ندامت کند. این همه که گفته شد، از منظر تخصص بود و متاسفانه ما باید سر بدیهیات هم با بعضی دوستان چانه بزنیم.

 سه: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می تواند به نگرانی فرهنگی بزرگان به چشم یک فرصت برای جبران گذشته نگاه کند، بلکه آب رفته به جوی بازگردد. الحمدلله واکنش شایسته و قابل تقدیر وزیر محترم نیز حاکی از عزم اصحاب فرهنگ در دولت اعتدال مبنی بر اصلاح رویه غلط چند ماه گذشته است. خود این واکنش، فی حد ذاته ثابت می کند که گیر اصل کاری، الحمدلله بیش از آنکه نهفته در «تعهد» باشد، -و خدای نکرده، غیر قابل جبران باشد- چنبره در «تخصص» زده است. آشتی با ساربان فرهنگ، و تعیین مرز صریح و صحیح با سارقان فرهنگ، می تواند فقدان تخصص را علاج کند. راه پیش روی وزارت فرهنگ، باز است؛ جوانان انقلابی برای کمک به همه اجزای این دولت، آماده اند، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که جای خود دارد. فی المثل «جشنواره مردمی عمار» بهترین کمک به «فرهنگ و ارشاد اسلامی» بود، اما عجبا که ما «جنتی بزرگ» را در اختتامیه جشنواره مردمی عمار دیدیم و «جنتی کوچک» را نه! گویی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با بچه های مخلص و باوزانت فرهنگ و ارشاد اسلامی قهر است! و متاسفانه از این مثال ها زیاد است. فی الواقع آنکه باید بگردد و «اکبر شریعت» را در کوچه پس کوچه های شهر شیراز پیدا کند و در روزگار بدترین رجزخوانی های دشمن، ضمن تجلیل از گوینده قرای «کربلا، کربلا! ما داریم می آئیم…» بهترین، ظریف ترین، محکم ترین، غیر مستقیم ترین، مستقیم ترین و فرهنگی ترین پاسخ ممکن را به دشمن بدهد، وزارت ارشاد است، اما از آنجا که ظاهرا مسئله فیسبوک و سانسور و… وقتی برای کارهای ایجابی و اصلی وزارت ارشاد باقی نگذاشته، این جوانان انقلابی و گمنام هستند که می آیند و بی هیچ چشمداشتی، بارهای بر زمین مانده فرهنگی دولت اعتدال را به بهترین وجه ممکن و با همان خلوص بچه بسیجی های زمان جنگ برمی دارند. لبیک به فرهنگ، یعنی استفاده از ظرفیت همین جوانان انقلابی. تخصص این ساربان متعهد، می تواند جبران مافات کند. رمان این انقلاب، «زوال کلنل» نیست؛ داستان همین بسیجیان متخصص، متعهد، بی ادعا و بدون زوال است که جنگ باشد یا نباشد، سنگر مقاومت را خالی نمی کنند، جبهه فرهنگ را خالی نمی کنند، عرصه هنر را خالی نمی کنند. سطح دغدغه های وزارتخانه فرهنگ و ارشاد اسلامی باید خیلی بالاتر از این حرفها باشد. سانسور، اتهام دشمن است و فیسبوک، زمین بازی او. وزارت فرهنگ باید به طریق اولی، نگاه به ظرفیت درونی داشته باشد و گفتارش اساسی تر باشد و رفتارش نیز. عاقبت حتی ظاهر همین عنوان «فرهنگ و ارشاد اسلامی» هم خروجی های دیگری می طلبد و باید شان آن حفظ شود.

چهار: روشنفکرانی که نزد بعضی دولتمردان، «از ما بهتران» شده اند، خود در تعریف «زندگی» می گویند؛ «زندگی یعنی خواندن رمان و رفتن به سینما». سلمنا! جبهه و جنگ را اگر از این رمان و سینمای تان بگیریم، دیگر چه چیز دندانگیری دارید برای عرضه؟! اگر جز این نیست که زندگی شما، نانخور جبهه و جنگ ماست، اگر جز این نیست که کتاب تان دارد نان «دا» و «پایی که جا ماند» را می خورد، و اگر جز این نیست که سینمای تان دارد نان «کارگردانان جبهه رفته و جنگ دیده و زخم چشیده» را می خورد، شایسته تر آن است وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، مایه افتخار باشد، نه اسباب نگرانی. و بایسته تر آن است که رفتار و گفتار این وزارتخانه، لااقل محض روی گل تعریف روشنفکران از زندگی، این همه دل بچه های جبهه و جنگ را به درد نیاورد. «معراجی ها»یی چون «چ» که هنوز «شیار ۱۴۳» را رها نکرده اند، همچنان هستند. چمران هست. احمدی روشن هست. ولله وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی، زیبنده تر است بیش از سانسوری که نیست، و فیسبوکی که به شکل مضاعف مجازی است، من باب دل مادر شهید بهروز صبوری، سخنوری کند. هنر یعنی این مادر شهید. فرهنگ یعنی این مادر شهید. و صدالبته، زندگی معنایی فراخ تر از آن دارد که روشنفکران گمان برده اند. زندگی یعنی این مادر شهید. جز این، زندگی تعریف دیگری هم دارد؟! فرض است بر وزارت ارشاد که هم از جنبه تعهد، هم از جنبه تخصص، خود را تطبیق با «شهادت، هنر مردان خداست» دهد و الا از پیرمردان زوال نویس، چیزی عاید فرهنگ ما نمی شود. برعکس! قطرات اشک مادر شهید بهروز صبوری، نیک اگر بنگری، دقیقا بر گونه فرهنگ است که دارد جاری می شود و گوهر هنر می زاید. به این شیرزن است که هنرمند می گویند، بلکه هنرمرد می گویند.

***

دیشب در چهارراه دردشت تهران، با یک لبوفروش صحبت که چه عرض کنم، رسما داشتم مصاحبه می کردم. از او پرسیدم؛ وزیر ارشاد را می شناسی؟ جواب داد؛ نه! جواب داد «نه» اما ادامه داد؛ من یک توصیه به ایشان دارم، هر که هستند حالا! گفتم؛ بفرما! گفت؛ جواب این حرفهای پوچ اوباما و جان کری را آنطور که حق شان است بدهد، خیلی دیگر پررویی دارند می کنند علیه ملت ما! نگاه عاقل اندر سفیه که قطعا نه، -اساسا ما برخلاف بعضی مشاوران عالی، هرگز همچین نگاهی به توده های زحمتکش نداریم!- اما نگاه مصاحبه کننده اندر لبوفروشی کردم و گفتم؛ مرد حسابی! مثل اینکه وزارت خارجه را با وزارت فرهنگ اشتباه گرفته ای ها! آب لبوهای سرخ و داغش را همی زد و گفت؛ مگر این ولدچموش ها هر روز علیه فرهنگ ملت ما حرف نمی زنند؟؟!! این لبوفروش جمهوری اسلامی است؛ ببین چه باید باشد وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی این جمهوری شهدایی؟!

کیهان/ ۲۰ اسفند ۱۳۹۲ 

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۱۰ دیدگاه

گفت و شنود/ غنچه!

گفت: حسین قدیانی، نویسنده متعهد و خوش‌قلم را با شکایت شورای عالی امنیت ملی به دادگاه احضار کرده‌اند.

گفتم: اتهامش چیست؟ او که قلم و قدمش را وقف دفاع از اسلام و انقلاب و نظام کرده است.

گفت: ایشان را به اتهام «اقدام علیه امنیت ملی»! احضار کرده‌اند!

گفتم: حتما به بهانه خوردن ساندویچ، در فتنه ۸۸ شرکت کرده بود؟! یا شاید هم روز عاشورای ۸۸ با سنگ به نمازگزاران حمله کرده بود؟! یا شاید هم قصد داشته کتاب‌های ضاله صادق هدایت و غلامحسین ساعدی را چاپ و منتشر کند؟! و یا…!

گفت: مرد حسابی! اینها که می‌گویی راست راست راه می‌روند و چپ چپ به مردم نگاه می‌کنند و کسی هم به آنها نازکتر از گل نمیگه!

گفتم: خدا را شکر، نمردیم و معنی اعتدال را دیدیم!… آدم خیلی چاق و فربه‌ای در تاکسی نشسته و تقریبا همه صندلی عقب را اشغال کرده بود. راننده پرسید؛ ببخشید، اسم شما چیه؟ گفت؛ غنچه! راننده گفت؛ اگر باز بشی، چی میشی؟!

***

چه کسی متهم است؟! (خبر ویژه)

حسین قدیانی که با شکایت دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی و به اتهام اقدام علیه امنیت ملی به دادگاه فراخوانده شده بود، روز گذشته در شعبه ۱۲ دادسرای فرهنگ و رسانه به سؤالات بازپرس پاسخ داد.

در این جلسه، بازپرس ضمن تفهیم اتهام اقدام علیه امنیت ملی، از وی خواست که از اتهام وارده دفاع کند. قدیانی ضمن رد اتهام وارده و تأکید بر اینکه مقالاتش تماماً در جهت تحکیم مبانی جمهوری اسلامی و امنیت ملی بوده، از بازپرس شفیعی خواست؛ بصورت دقیق و مشخص بگوید کدام عبارت از مقالات وی مخل امنیت ملی بوده است؟

در اینجا معلوم شد که شاکی در شکایت خود، مصداق اخلال در امنیت ملی و اقدام برخلاف مصوبه شورای امنیت ملی را ذکر نکرده و صرفاً به ارائه شکایتی کلی اکتفا کرده است.

علی‌رغم درخواست قانونی و به حق قدیانی برای مشخص نمودن مصداق اتهامش، بازپرس نسبت به صدور قرار وثیقه اقدام نمود. وی هم اکنون با قرار وثیقه آزاد است.

حسین قدیانی، نویسنده و روزنامه‌نگار در حالی به دلیل نگارش ۴ یادداشت با عناوین «دهان ما پلمب نمی‌شود»، «دیپلماسی دولت و هسته‌ای ملت»، «آقایان! سر بولدوزر را بچرخانید طرف دشمن» و «غرور ملی شکست نه ساختمان تحریم» مورد تعقیب و محاکمه قرار گرفته که بسیاری از عوامل فتنه ۸۸ در دولت جدید به مناصب و مشاغل مهم دولتی دست یافته‌اند و کسی نگران امنیت ملی نشده است! از آن جمله می‌توان به انتصاب برخی مشاوران و معاونان در وزارت علوم اشاره و یا انتصاب فائزه هاشمی رفسنجانی به ریاست انجمن موسوم به دفاع از آزادی مطبوعات اشاره کرد که این امر علی‌رغم حکم قطعی و صریح دادگاه مبنی بر ممنوعیت هرگونه فعالیت صنفی و سیاسی وی بمدت ۵ سال صورت گرفته است.

روزنامه دشمن شکن کیهان/ ۶ اسفند ۱۳۹۲

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۲۵ دیدگاه