شالا!؟

«««ان‌شاءالله»»»

انقلابی‌ترین خمینی

«روح منی خمینی بت‌شکنی خمینی»

امام خمینی

حزب الله سایبر ۲۸ مرداد ۱۳۹۴

«یا حسین»

چه خواندن، چه نوشتن؛ زبان فارسی آنقدر برایم مهم است که کچل کرده‌ام این بچه‌های وبلاگم را! فضای مجازی و غیر مجازی ندارد! هم باید درست بنویسیم، هم باید درست بخوانیم و الا خودمان با دست خودمان، ویران خواهیم کرد این شهد شیرین، زبان دیرین را! باری از دبیر گروه ورزشی روزنامه وطن امروز، محسن معتمدکیا که با حفظ سمت، مدیر رسانه‌ای تیم ملی هم هست پرسیدم؛ «این کی‌روش، چیزی هم فارسی یاد گرفته؟» گفت: «نه خیلی، اما بیشترین جمله‌ای که استفاده می‌کند «ان‌شاءالله» است!» با تعجب پرسیدم؛ «چطور؟» جواب داد؛ «راستش برای خودم هم سئوال شده بود چرا این همه کارلوس «ان‌شاءالله» می‌گوید؟ یک بار در همان روزهای برزیل و جام جهانی، موضوع را با سرمربی تیم ملی درمیان گذاشتم! خندید و گفت: «این کفاشیان، هر وقت در جواب خواسته‌ای از خواسته‌های من «ان‌شاءالله» می‌گوید، حتم می‌کنم آن کار را انجام نمی‌دهد! یعنی همین که می‌گوید «ان‌شاءالله» می‌فهمم وعده سر خرمن دارد می‌دهد! بنابراین من هم از او یاد گرفته‌ام وقتی یکی ازم پرسید آیا فلان بازی را می‌بریم، جواب بدهم «ان‌شاءالله» که خودش خود به خود بفهمد ماجرا چیست!» حسین! بحث فقط کفاشیان نیست‌ها! جدی جدی کی‌روش به این نتیجه رسیده ما ایرانی‌ها هر وقت می‌گوییم «ان‌شاءالله» کار مد نظر را انجام نمی‌دهیم!»

نمی‌خواهم حالا مثل بعضی از این هم‌وطنان، ژست‌های خاص بگیرم و مستند به یک جمله آدمی در مایه‌های کی‌روش که اتفاقا او را بیشتر در امر کاسبی، حرفه‌ای می‌دانم تا مربی‌گری، حکم کلی علیه ایرانی جماعت صادر کنم لیکن گور بابای کی‌روش! انصافا خود توی خواننده و خود من نویسنده، از این جمله «ان‌شاءالله» استفاده درست می‌کنیم یا غلط؟ بگذار رک باشم و صریح! آیا بهتر نیست در مواجهه با تمنایی خارج از توان‌مان، به جای سوء‌‌استفاده از «ان‌شاءالله» یعنی مایه گذاشتن از «الله» یک کلام «نه» بگوییم؟! کاربرد «ان‌شاءالله» برای وقتی است که ما با همه عزم و انگیزه، قصد داریم از انجام تا فرجام کاری را دقیق و عمیق پیش ببریم اما در عین حال، متوجه اراده و مشیت حضرت احدیت نیز هستیم و می‌گوییم «ان‌شاءالله»! با این حساب، وای بر من حسین قدیانی، اگر مخاطب ازم سئوال کند؛ «وبلاگ را امشب به روز می‌کنی؟» و من با علم بر آنکه حس و حال نوشتن ندارم، همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت بگویم «ان‌شاءالله»! خب مشتی! می‌میری یک کلمه بگویی «نه»؟! چرا دیگر «ان‌شاءالله» را بدنام می‌کنی؟! و چرا بی‌مبنی، خرج از «الله» می‌کنی؟!

وصیتنامه

چند روز پیش، مادرم از کارم سئوال کرد و اینکه چرا دیگر برای «کیهان» نمی‌نویسی؟ توضیح کافی دادم! و بعد، ادامه دادم؛ «متمرکز بر یک روزنامه باشم، حس می‌کنم عاقلانه‌تر باشد لیکن گاهی برای وبلاگم «قطعه ۲۶» متن مجزا می‌نویسم، متن‌هایی که خصوصی‌تر، بی‌تکلف‌تر و صمیمی‌تر باشد. البته چندی است این قبیل نوشته‌ها را به سایت «حزب‌الله سایبر» هم می‌دهم. القصه! نوشته که با مخاطب، راحت‌تر شد؛ نوشتنش سخت‌تر هم می‌شود! فلذا فلان متن سیاسی را اتفاقا خیلی آسان‌تر می‌نویسم تا متن راحت اما سخت «شب‌های عذاب وجدان»! خوانده‌ای از وبلاگ؟» مادرم گفت: «همین چند روز پیش خواندم و کلی هم با اون قصه آخرش گریه کردم!» به مادرم گفتم: «اسم ستونم در سایت «حزب‌الله سایبر» را گذاشته‌ام «ان‌شاءالله»! گفت: «حالا چرا ان‌شاءالله»؟ گفتم: «بنا دارم «ان‌شاءالله» تمرین کنم هر وقت می‌گویم «ان‌شاءالله» استفاده درست کرده باشم از این جمله، نه که بی خود «الله» و «ان‌شاءالله» را هزینه عدم جرئت خود برای «نه» گفتن کنم! واقعا دوست دارم «ان‌شاءالله» ستون «ان‌شاءالله» را مرتب بنویسم و مکرر». مادرم از این همه «ان‌شاءالله» که گفتم خنده‌اش گرفت و گفت: «ان‌شاءالله».

گفت «ان‌شاءالله» و بعد، نمی‌دانم چه شد بغض کرد! حتی قطره اشکی هم از چشمانش جاری شد؛ «حسین! این را تا به حال برایت نگفته بودم! هیچ می‌دانی بعد از مامان و بابا، اولین کلمه‌ای که یاد گرفتی چی بود؟ تازه پدرت تلویزیون خریده بود! از این چوبی‌های گنده که در هم داشت! تو چهار دست و پا، عدل می‌رفتی می‌چسباندی خودت را به صفحه تلویزیون! خدا رحمت کند اکبر را! بهت می‌گفت: «بگو خمینی!» تو می‌گفتی: «خمنی»! جخ، این «خمنی» که می‌گفتی، بیشتر به «خامنه‌ای» شبیه می‌شد تا «خمینی»!  پدرت می‌خندید و می‌گفت: «بگو امام خمینی!» تو می‌گفتی: «مام خمنی»! اکبر می‌خندید و رو به من می‌کرد و می‌گفت: «این ی الف بچه ۳ ساله هم گمانم سر از مسائل سیاسی درمی‌آورد که خمینی را شبیه خامنه‌ای می‌گوید!» بعد هم بنا می‌کرد تو را بگیرد روی دست، پرتت کند بالا! کیفی می‌کردها! حسین! یک روز بابات داشت از تلویزیون، صحبتهای امام را گوش می‌داد که ملت، مرتب «ان‌شاءالله» می‌گفتن! خود امام هم این «ان‌شاءالله» را زیاد استفاده می‌کرد! آن روز… شب بود البته! پدرت هم همراه جماعت حاضر در حسینیه جماران، مرتب می‌گفت «ان‌شاءالله». تو بغل من بودی! آمدی پایین! رفتی بغل بابا! رفتی بغل بابا و همراه اکبر، هی می‌گفتی «شالا» یعنی «ان‌شاءالله»! این‌قدر اکبر کیف کرد از این «شالا» گفتنت که حد نداشت! ولش می‌کردی، می‌خواست بخوردت! هی اکبر تو را می‌بوسید، همچین محکم هم می‌بوسید؛ هی تو می‌گفتی «شالا! مام خمنی شالا»! یادش به خیر! روزگار خوبی بود!»

شالا

این هم علت انتخاب نام «ان‌شاءالله» برای ستونم در سایت «حزب الله سایبر»! دیگر می‌ماند اشک‌های عزیز مادر، هنگام تعریف خاطره بالا… مخاطره «شالا»! تمامی نداشت یعنی! می‌باریدها… باریدنی! تو اما بخند حضرت پدر! حق داری… حتی حق داری در قهقهه مستا‌نه‌ات «عند ربهم یرزقون» باشی!

شهید اکبر قدیانی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۰۰ دیدگاه

بازتاب «ق ع (!) ر م ا ن ی پ ر س پ و ل ی س»

مزاح حسین قدیانی با اساتید معززش حاج‌حسینین صفار و شریتعمدار

حزب‌الله سایبر ۲۷ مرداد ۱۳۹۴

کاریکاتور

همان‌طور که می‌دانید اگر جدول لیگ برتر را برعکس کنیم، پرسپولیس از هم‌الان قعرمان (!) لیگ است. با هم بازتاب این رخداد محیرالعقول را مرور کنیم.

محمدحسین صفار هرندی: من در مصاحبه‌ قبلی هم هرگز نگفتم لنگی‌ها خوب بودند بلکه در قیاس با دینامیت‌سازی اشترانکوه گفتم خوب بودند! یعنی به نسبت آنچه در لوزان بسته شد، الحق‌ و الانصاف، تیم برانکو بهتر بسته شده! و من باز هم تاکید می‌کنم هرگز نگفتم پرسپولیس خوب بوده، فقط گفتم خوب بوده، منتهای مراتب خوب بوده در قیاس با چی؟ این از این! و اما، من کی از قول بزرگان باشگاه پرسپولیس گفتم این باخت بی‌شرمانه قرمزها، عزتمندانه بوده؟ این نامردی یک خبرنگار بود، در حالی که عین جمله من این بود؛ «از نظر بزرگان، این باخت بی‌شرمانه لنگی‌ها، عزتمندانه بوده» و نه قرمزها! همین جا خوب است از فرصت استفاده کنم و به ۲ نکته مهم اشاره کنم. اولا ما باید دقایق خوب بازی تیم برانکو را هم ببینیم یا نه؟ بالاخره این تیم در دیدار با سپاهان، ولو برای دقایقی از حریف خود دو بر یک جلو افتاد که خود همین موید تدین، امانتداری، شعور و شهامت این مردمان بی‌غیرت پرسپولیس است! جخ «سلطان» هم دقیقا به همین موضوع اشاره، و من هم عینا همان را نقل کردم که پروین گفته بود! حالا البته بعله! کی گفته لنگی‌ها را نباید نقد کرد؟ اما این نقد نباید جوری باشد که زحمت سرخ‌ها در خوردن ۴ گل، نادیده گرفته شود! مگر گل خوردن، آنهم ۴ تا، الکی است؟! کلی تیم باید سوتی بدهد بلکه موفق به خوردن ۴ گل شود و به همین راحتی‌ها نیست! دوستان لطفا یک جوری بازی اصفهان را نقد نکنند که مناره‌های منارجنبان بلرزد! اینکه نزده برای خودش داره می‌لرزه! ثانیا من هم آن روز (کدوم روز؟) دقیقا جمله‌ام همانی بود که خودم از سلطان شنیده بودم.

حسین شریعتمداری: من خودم از سلطان با همین گوش‌های خودم شنیدم قرمزها بد بودند هیچ، در یک سوم انتهایی بازی خیانت هم کردند که البته ان‌شاءالله ناخواسته بوده باشد، هر چند نتیجه (نتیجه چی؟) یکی است. وقتی پرسپولیس، اول است اما از آخر، این یعنی چی؟ از یک طرف، نمایندگان محترم شهر اصفهان در مجلس گرفته‌اند خوابیده‌اند، از آن طرف، ما هم نشنیده یک سخن از قول بستگان سببی سلطان نقل می‌کنیم گویی حالا مرتکب چه خبطی شده‌ایم؟ من علم دارم؛ نه تنها علی آقا، بلکه همایون بهزادی و حتی پرویز قلیچ‌خانی، وحید قلیچ، بیت آقای وحید و آقای وحید بیت هم درباره آنچه این مردمان لنگی از اصفهان آورده‌اند کاملا ناراضی هستند و مشخصا مجلس باید در این مورد ورود، و ضمن بررسی دقیق بازی، حتی‌المقدور نتیجه را به نفع استقلال خوزستان، این کربلای خونین ایران برگرداند! اینکه فرمودند «چه تصویب بشود، چه تصویب نشود» یعنی اگر پرسپولیس حتی بر فرض که ۴ بر ۲ سپاهان را می‌برد، باز هم بازنده بازی بود! و در این بازی، شاهد هستیم سرخ‌ها ۴ تا گل نقد خوردند، در عوض تک و توک اوت‌دستی نسیه! و بالاخره در این باره، گفتنی‌های دیگری هست که این بار استثنائا همین جا می‌گویم! من یک ساعت پیش، پیش برانکو بودم! یعنی راستش مترجم برانکو پیش خبرنگار کیهان ورزشی بود! حالا چه فرقی می‌کنه؟! مهم، آن چیزی است که نقد داده‌ایم رفته! القصه! چلنگر، رفتنی بیرون از موسسه، به خود من گفت: «چلنگر یعنی برانکو، برانکو یعنی چلنگر!» صرف نظر از این جمله که به تنهایی بیانگر مخالفت علی پروین با برانکو هست! و بر اساس اسناد و شواهد غیر قابل انکار -کیهان بعدها آن را منتشر خواهد کرد!- می‌توان نتیجه گرفت آنچه بیان شد تنها مشتی از خروار و بخشی از آوار بوده!

مقدم‌فر: مانده‌ام این وسط حرف «کیهان بچه‌ها» را قبول کنم یا «قدیانی. دات. آی. آر» دارد راست می‌گوید؟!

حمید رسایی: هفته نامه ۹ دی طبق قانون می‌تواند منتشر شود!

حسن رحیم‌پور ازغدی: هر که معتقد باشد گل دوم ذوب آهن به اس‌اس، جام زهر بوده، بی‌سواد است!

علی لاریجانی: گفته‌اند چلنگر با همکاری عادل، مرا رئیس مجلس کرده‌اند! این توهین به  آیات عظام نیست؟

محمدجواد ظریف: هرگز یک لنگی را تهدید نکنید!

عراقچی: اگر پرسپولیس به لیگ یک هم سقوط کند، باز باید در شورای عالی امنیت ملی بررسی شود، نه مجلس!

احمد شیرزاد: ۳۷ سال است درباره ۶ تایی‌ها دروغ گفته‌ایم! آن بازی را اصلا استقلال برد!

هاشمی رفسنجانی: شکست پرسپولیس از شکست حصر آبادان بالاتر بود!

و باز هم: لیزری که تماشاگر لنگی روی صورت داور انداخت، از کار دیده‌بان شهید عملیات فتح‌المبین بالاتر بود!

و همچنان: از روبرتو کارلوس، رودگولیت، رشیدی یکینی، بیات زنجانی، موسوی اردبیلی‌ و تیجانی‌بابان‌گیدا می‌خواهم دسته‌جمعی نامزد انتخابات خبرگان شوند!

زاکانی: خداداد به من گفت بروید دعا کنید به مارک بوسنیچ گل نزنم!

طیب‌نیا: یارانه طرفداران پرسپولیس از این ماه قطع می‌شود!

زیباکلام: وقتی نفت داریم، اصلا فوتبال به چه دردی می‌خورد؟!

نهاوندیان: توافق پرسپولیس با برانکو، از نیمه دوم لیگ بعد، آثار مثبت خودش را نشان می‌دهد!

فرج‌الله سلحشور: گل آخر سپاهان، متاثر از بازپخش سریال «یوسف پیامبر» در شبکه استانی اصفهان بود!

غفلت مرعشی: اینکه در لیگ امسال شاهد حضور ۳ تیم با نام «استقلال» هستیم، پدرسوخته‌بازی است!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵۲ دیدگاه

«رفسنجانی» علیه «حق‌الناس»

«««وطن امروز ۲۲ مرداد ۱۳۹۴»»»

صد و ده

خمینی و خامنه‌ای رهبر ما هستند

همان صد و ده

بعضی‌ها اگر می‌خواهند «ر ه ب ر ا پ و ز ی س ی و ن» باشند به سلامت!

بی‌ عشق خامنه‌ای نتوان عاشق مهدی شد

یا علی می‌گوییم و به عشق «حضرت آقا» صندوق‌ها را پیاده تا هر کجا شد می‌بریم

«چیزی در صندوق ریخته شد، چیز دیگری خوانده شد»! این ادعای عالیجناب است مربوط به هر ۲ مرحله ۸۴! ۸۸ هم که دیگر اظهرمن‌الشمس است! ناظر بر ۲۴ خرداد ۹۲ اما بنازم این همه تناقض را! تا دیروز داعیه داشتند: «این، دموکرات‌ترین انتخابات ممکن است»! حال مدعی شده‌اند: «شورای نگهبان و نهادهای امنیتی و نظامی، آنجا هم بنای دستکاری داشتند، منتهای مراتب این بار نتوانستند»! از نظر ایشان، انتخابات تنها وقتی سالم است که یا خودشان برنده باشند یا نماینده محترم! البته با توجه به جدیدترین اظهارات فخیمه، حتی در چنین انتخاباتی هم، باز قصدی برای تخلف یا تقلب بوده، ولو آنکه مقصود حاصل نشده باشد! آنی فکر کنید در آخرین رخداد مردم‌سالارانه خرداد، دکتر قالیباف رئیس‌جمهور شده بود! چه می‌کرد ایشان؟ یک وقت هست طرف، گلوی خود را مبدل به بلندگوی دشمن می‌کند؛ یک وقت هست کیلومترها جلوتر از اجنبی، به خصم قداره‌بند خط می‌دهد! طبق نظر اهل فن، بسیاری از سخنان مخدوش چند وقت اخیر این خاندان، جملگی عنوان «مجرمانه» دارد. اگر جراید زنجیره‌ای، رنگ لوگوی خود را با پرچم تروریست‌های تکفیری ست می‌کنند، مرفهین بی‌درد هم علی‌الدوام مشغول سلفی گرفتن هستند؛ روزی با سلفی‌ها، روزی با آفرینندگان سلفی‌ها! انصافا جز مشتی لعین داعشی، جز مشتی ملعون در مایه‌های همین بشکه سعودی به درک واصل شده یعنی ملک عبدالله، جز عبدالله اردنی، جز سران قداره‌بند غرب، جز ضد انقلاب سلطنت‌طلب، جز مشتی هم‌جنس‌باز و جز مشتی آشوبگر روز عاشورا، آیا جماعت دیگری هم پیدا می‌شود که این همه اصرار داشته باشد بر افترای تقلب به نظام ۳۰۰ هزار شهید ما؟ اصلش بر این باورم؛ اگر بعضی اظهارنظرها «جرم» است، با «مجرم» باید صرف‌نظر از تشخیص مصلحت، تنها و تنها بر مبنای عدالت، آنهم «عدالت حداکثری» رفتار کرد. از قضا، مصلحت هم حکم به اجرای عدل و داد می‌دهد به‌ ویژه درباره خواص خدانشناس که چند صباحی است بیش از روح خدا، توافق خسته‌ای را بهانه کرده، مدام خواب کدخدا را می‌بینند! عقیده‌ای هست مرا محکم و مبنایی! بعضی‌ها اگر تا این اندازه، مشکوک به صحت و سلامت انتخابات جمهوری اسلامی هستند، اولا چرا نامزد انتخابات می‌شوند؟ ثانیا چرا برای انتخابات، نامزد معرفی می‌کنند؟ مگر ۳۰۰ هزار خون مطهر و سرخ، مسخره آقایان است؟ مگر ملت شهیدپرور، مسخره آقایان است؟ مگر انقلاب اسلامی، مسخره آقایان است؟ مگر بهمن ۵۷ مسخره آقایان است؟ مگر یوم‌الله ۱۲ فروردین، مسخره آقایان است؟ مگر مردم‌سالاری دینی، مسخره آقایان است؟ مگر شورای نگهبان، مسخره آقایان است؟ مگر وزارت کشور، مسخره آقایان است؟ مگر مادر فرزند از دست داده همیشه حاضر در صف رای، مسخره آقایان است؟ مگر جمهوریت، مسخره آقایان است؟ مگر اسلامیت، مسخره آقایان است؟ مگر قانون، مسخره آقایان است؟ مگر عدالت، مسخره آقایان است؟ در اوج جنگ، زیر باران گلوله و آتش، اصحاب مخلص و فداکار انتخابات، خطر را به جان خود می‌خریدند، صندوق رای را می‌بردند آن سوی خط مقدم، بلکه حتی «شهید بعد از این هم» عاقبت در سرنوشت خود مشارکت کند! چه بسیار «شهید» که صبح، «رای» خود را در صندوق ریختند و غروب، «خون» خود را بر خاکریز! حال آیا سهم این منظومه باشکوه، تهمت تقلب است؟

انتخابات در امتحانات

همین سالیان اخیر در «مریوان» برف باریده بود عین چی! ماشین با آنکه شاسی‌بلند بود، هیچ رقمه قادر نبود صندوق رای را رهسپار روستاهای اطراف کند! بچه‌های انتخابات مانده بودند چه کنند! یکی‌شان پیشنهاد داد؛ «یا علی می‌گوییم و به عشق «حضرت آقا» صندوق‌ها را پیاده تا هر کجا شد می‌بریم!» برف در بعضی ارتفاعات، تا بالای زانو هم می‌رسید اما بنازم وجدان دست‌اندرکاران انتخابات جمهوری اسلامی را که عاقبت، یک روستا را هم از قلم نینداختند! «من یک موی شما کوخ‌نشینان را به همه دنیای کاخ‌نشینان نمی‌دهم» یعنی در نظام الهی ما، روستایی اگر منزلتی بالاتر از شهری نداشته باشد، شأن پایین‌تری هم ندارد! چه می‌کنید آقایان؟ چه می‌گویید؟ اگر جمهوری اسلامی را واقعا اهل تقلب در رای مردم یا تخلف در انتخاب مردم می‌دانید که روزی موفق به این خبط می‌شود و دگر روز نه، فرض است بر شما این حداقل از وجدان را داشته باشید و دیگر، نامزد همچین انتخابات متقلبانه‌ای (!) نشوید! عجبا! هم می‌خواهید نان انقلاب را بخورید، هم می‌خواهید سنگ ضد انقلاب را به سینه بزنید! هم می‌خواهید نان خمینی را بخورید، هم می‌خواهید علیه گودنشینان دست به قیام بزنید! هم می‌خواهید نان خامنه‌ای را بخورید، هم می‌خواهید «حق‌الناس» و «رای‌الناس» را قربانی منافع شوم خود کنید! هم می‌خواهید نان ملت را بخورید، هم می‌خواهید عکس یادگاری بگیرید با جلاد تحریم! جناب عالیجناب! ما منکر سوابق انقلابی شما در مکتب‌خانه سیداحمد روستای سقریه، واقع در بخش نوق، از توابع بهرمان شهرستان رفسنجان استان کرمان نیستیم! صدالبته منکر سابقه‌دار بودن خاندان شما هم نیستیم! موکدا می‌گویم؛ گرم باد دم آیت‌الله آملی که در نهایت، حق گردن‌کلفت رشوه‌گیر را کف دستش گذاشت! ما «آملی» را تنها نمی‌گذاریم، چون «عدالت» را تنها نمی‌گذاریم! اگر بعضی‌ها دوست دارند اپوزیسیون را رهبری کنند، به سلامت! از سفینه نجات روح‌الله، مدعیانی گنده‌تر و گردن‌کلفت‌تر از ایشان پیاده شدند، آب از آب تکان نخورد!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۰۷ دیدگاه

«آملی» تنها نیست!

«««حزب‌الله سایبر سایبر»»»

«حسین قدیانی ۲۰ مرداد ۹۴ قطعه ۲۶ بهشت زهرا، مقابل رکن رکین شهدای دستواره»

آقای آملی! با سلام و عرض ادب

آنقدر به دست‌اندرکاران نظام مقدس جمهوری اسلامی، نامه نوشته‌ام که به اسباب آن آگاه باشم لیکن این بار بدون رعایت عرف و مراعات تعارف، حضرتعالی را «آقای آملی» خطاب می‌کنم و بی‌هیچ تطویل دیگری، می‌روم سر اصل سخن.

یک:

دست‌فرمان این ۲ سال اخیر دستگاه قضا کم و بیش جای سپاس دارد. شاهدیم در احکام صادره، پست و مقام افراد، ایضا وابستگی‌شان به فلان خانواده و بهمان خاندان حتی‌المقدور مخل عدالت به نظر نمی‌رسد. اصل اینکه برای قوه قضائیه، عمل به مر عدالت، بسی مهم‌تر از ملاحظه جایگاه این متهم و پایگاه آن مجرم است، فی‌نفسه عملی مأجور نزد حضرت داور است.

دو:

در «مکتب ولی فقیه» نکته‌ای بس حیاتی آموخته‌ایم؛ «تذکر» جای خود، «تشکر» هم جای خود. فلذا من و ما اگر شهامت نقد داریم، شجاعت این را هم داریم که به وقت لزوم، هرگز اجازه ندهیم دستگاه قضا تنها بماند. اگر دولت نباید تنها بماند، اگر مجلس نباید تنها بماند، به طریق اولی قوه قضائیه هم نباید احساس تنهایی کند. این را حضرات دستگاه قضا بدانند؛ «جناح فرهنگی مومن و حزب‌اللهی متوجه فشار بی‌اندازه اصحاب زر و زور و تزویر به فرشته عدالت هست».

سه:

قوه قضائیه «قوه قضائیه» است، نه «مجمع تشخیص مصلحت نظام». برای قوه قضائیه، تشخیص مصلحت، ذره‌ای نباید موضوعیت داشته باشد. آنچه برای دستگاه قضا موضوعیت دارد تشخیص عدالت است. با این همه، آمدیم و بعضی مدعی شدند؛ «تشخیص مصلحت نیز از تکالیف مجریان عدالت است!» حتی با این حساب، باورم هست هیچ مصلحتی برای دستگاه قضا، مهم‌تر از عمل به مر عدالت نیست. اگر قوه بنا دارد مسبب افزایش اعتماد مردم به امرای قضاوت شود، لاجرم باید مصلحت خود را در تشخیص عدالت بداند و بس. رویه فعلی، نسبتا همین را نشان می‌دهد. هر چند معتقدم حکم اخیر، اولا حدود ۲ دهه پیش باید صادر می‌شد، ثانیا کمی بی‌ملاحظه‌تر. اینکه خاندان عالیجناب با تهیه فیلم مسخره وداع، موجبات واکنش آحاد جامعه حتی قاضی‌القضات محترم را فراهم می‌آورد، موید این نکته است؛ «پری عدل و داد، یک کلام، زیادی به این جماعت رو داده!»

چهار:

نظر به قصور روسای سابق و اسبق، امروزه روز باری مضاعف روی دوش دستگاه قضاست. این را ما نیک می‌دانیم که چه رسالت سنگینی بر دوش قوه قرار دارد. منتهای مراتب، اگر عدالت همراه با درایت و حکمت -و نه مصلحت!- اساس رفتار و گفتار مجریان عدل و داد باشد، خیلی چیزهای ناممکن، ممکن خواهد شد ان‌شاءالله. شاید احدی در این مملکت فکرش را نمی‌کرد روزی این جماعت گردن‌کلفت، محاکمه شوند، چه رسد به آنکه رهسپار زندان شوند اما همه اینها فی‌الحال اتفاق افتاده. از دیگر سو، همین مسئله اجرای «مجازات جایگزین» برای مجرمین عادی و بدون سابقه، باز هم امری پسندیده به نظر می‌رسد. فردی که بابت برگشت خوردن یک چک ۱۰ میلیون تومانی روانه زندان شده کجا و این مجرم گردن‌کلفت اخیر کجا؟! وقیحانه آنهم جلوی در زندان «فیلم وداع» پخش می‌کنند و حکم خود را «غیر قانونی، نامشروع» و یا «پدرسوخته‌بازی» می‌خوانند! هم فرض و هم فریضه است بر دستگاه قضا که با اتخاد تدابیری محکم، اصولی و سفت و سخت، مانع مسخره کردن قانون توسط این خواص خدانشناس شوند. آیا مردم عادی هم این جرئت را دارند جلوی در زندان، فیلم وداع بگیرند، اشک تمساح بریزند، و به ریش قوه بخندند؟! اگر نه، خاندان عالیجناب هم نباید این جرئت را داشته باشند. از جمله اهداف انقلاب اسلامی، برابر دانستن همه در پیشگاه قانون بود. این، هدف جمهوری اسلامی نیز هست.  

پنج:

بنا به فرموده قاضی‌القضات محترم «هرگز نباید برای تخریب رای صادره «فیلم وداع» درست کرد» اما اساسا و اصولا چرا «فیلم وداع» درست می‌شود؟ صدالبته ملت، این اقدام ساختارشکن، جلف و بی‌شرمانه را به حساب رذالت خاندان متقلب خواهد نوشت اما یک سئوال مهم؛ «اگر به پرونده طرف، در همان ۲ دهه پیش، رسیدگی می‌شد آیا باز هم شاهد این قبیل سلفی‌گرفتن‌های خارج از حد و مرز، آنهم یک روز مقابل در دادگاه و یک روز مقابل در زندان می‌بودیم؟!» و یک سئوال مهم‌تر؛ «اگر به جای رسیدگی تنها به فلان بخش از بهمان پرونده طرف، همه جرائم این فرد با دقت وافره بررسی قضایی می‌شد، آیا باز هم این همه گستاخانه به حکم صادره واکنش نشان می‌دادند؟!» پس قبول کنیم بخشی از ایراد برمی‌گردد به ترحم بی‌دلیل و بی‌مبنای خود قوه.

شش:

اگر مصلحت و تشخیص مصلحت، هرگز وظیفه دستگاه قضا نیست، جذب و یا حفظ افراد در مجموعه نظام هم به هر نهادی مربوط باشد، اندک ارتباطی با دستگاه عدلیه ندارد. بگذار خیال‌ همه را راحت کنم. اگر بابت همین متن، حکم من «اعدام» است، قوه حتما باید مرا اعدام کند، و هرگز ملاحظه این را نکند که ۴ جا برای دفاع از انقلاب و امام و شهدا قلمی زده‌ام! زده‌ام که زده‌ام! جناب گردن‌کلفت، فرزند هر که می‌خواهد باشد، باشد! قوه باید عدالت را حداکثری اجرا کند، نه حداقلی! شاید… آری، شاید در آن صورت، دیگر شاهد فیلم وداع و عکس سلفی و این قبیل مسخره‌بازی‌ها نمی‌بودیم! تاکیدم بر «شاید» از آن روست که خوب می‌دانم خاندان عالیجناب از بس بی‌نزاکت و عاری از ادب تشریف دارند، سنگ پای قزوین را با آن‌همه سیاهی، روسفید کرده‌اند!

*** *** ***

آقای آملی! این همه را نوشتم تا بگویم من یعنی حسین قدیانی، همان نویسنده نامه معروف به حضرتعالی هستم در اوج فتنه، در مسجدالحرام، دقیقا مقابل خانه خدا و مشخصا مقابل رکن یمانی. آن روز اگر به جای گردن از مو نازک‌تر این حقیر، یقه همین گردن‌کلفت‌ها را گرفته بودید و در مواجهه با آن «نامه معصومانه» تفسیر بصیرانه‌تری ارائه می‌دادید، اینک خبری از «کمدی وداع» نبود! همان که دیروز، در اوج شجاعت، شما را دعوت به مر عدالت کرد، امروز هم در اوج شهامت، از شما و مجموعه تحت امرتان بابت محاکمه و زندانی کردن اصحاب ارتشا و اختلاس، تشکر از روی اخلاص می‌کند، نیز تذکر از روی اخلاص می‌دهد. در هر حال، و نشان به نشان تیتر این نامه، هیچ روزی و هیچ کجا، فرشته عدل را تنها نخواهیم گذاشت.

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵۱ دیدگاه

از «خون» تا «قلم»

«خون بابایی» و «قلم صارمی» یعنی هم باب «شهادت» باز است، هم راه «کتابت»

شهید عباس بابایی

«بسم‌ الله الرحمن الرحیم. انا لله و انا الیه راجعون. به خدا من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می‌کشم وصیت‌نامه بنویسم. حال سخنم را برای خدا و در چند جمله، ان‌شاءالله خلاصه می‌کنم؛ خدایا! مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده. خدایا! من در این دنیا چیزی ندارم. هر چه هست، از آن توست. پدر و مادر عزیزم! ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم. عباس بابایی. بیست و دوم تیر شصت و یک مطابق با ۲۱ رمضان سال ۱۴۰۳ قمری.»

دیروز پنج‌شنبه ۱۵ مرداد ۹۴ بیست و هشتمین سالگرد شهادت سرلشکر خلبان «عباس بابایی» بود. ارتشی عاشق، غروب ۱۵ مرداد ۶۶ تا همسایگی خدا اوج گرفت. آسمانی بود؛ آسمانی‌تر شد! ۱۵ مرداد ۶۶ عدل مصادف شده بود با «عید قربان»! عید قربان… همان روز که «ابراهیم» خواست قید «اسماعیل» را بزند، عباس بابایی خودش را به قربان‌گاه فرستاد! و خودش را قربانی راه خدا کرد، آنهم در بلندای سپهر! برای امروز، حرفها داشتم مطول و دور و دراز لیکن به طریقی چشمم افتاد به وصیت‌نامه مختصر و مفید شهید بابایی. این وصیت‌نامه را چند بار خواندم… و دست آخر دیدم با چند جمله، همه حرف را خود این شهید زده.

«بسم‌ الله الرحمن الرحیم. انا لله و انا الیه راجعون. به خدا من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می‌کشم وصیت‌نامه بنویسم. حال سخنم را برای خدا و در چند جمله، ان‌شاءالله خلاصه می‌کنم؛ خدایا! مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده. خدایا! من در این دنیا چیزی ندارم. هر چه هست، از آن توست. پدر و مادر عزیزم! ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم. عباس بابایی. بیست و دوم تیر شصت و یک مطابق با ۲۱ رمضان سال ۱۴۰۳ قمری.»

اگر شهیدی در مایه‌های «عباس بابایی» خودش را خیلی به این انقلاب بدهکار می‌داند، لطفا یکی بدهی من به خون همین شهید را حساب کند! الباقی شهدا را حالا نمی‌گویم! انقلاب را حالا نمی‌گویم! راستی! توی خواننده چقدر بدهی داری به خون سرخ خلبان سبک‌بار؟ هیچ حساب کرده‌ای؟ و هیچ محاسبه کرده‌ایم یوم‌العیار قیامت، چگونه می‌خواهیم جواب خون همین «بلندمرد آسمانی» را بدهیم؟

از «خون» تا «قلم»

فردا شنبه ۱۷ مرداد «روز خبرنگار» است، سالروز شهادت مظلومانه «محمود صارمی» در افغانستان به دست گروهک طالبان. اصلش چه فرقی می‌کند از ۱۷ مرداد ۷۷ تا ۱۷ مرداد ۹۴ چند سال، چند ماه، چند هفته، چند روز، چند ساعت، چند دقیقه و چند ثانیه گذشته باشد؟ داغ این محاسبات، نسخه‌ای است که فقط برای مادران شهدا پیچیده شده و بس! محمود صارمی در دیار غربت، غریبانه رخت شهادت به تن کرد تا خبرنگار، هم «آینه» باشد، هم «ترازو». آینه باشد صاف و زلال؛ ترازو باشد تراز و میزان. آینه باشد بلکه جامعه در حقیقت وجود «نون و القلم» واقعیت خود را مشاهده کند؛ ترازو باشد بلکه جامعه در معیار ذی‌وجود «و مایسطرون» از داشته و نداشته کارنامه خود باخبر شود. اصحاب رسانه به تاسی از خون شهید صارمی، هنگام «تنظیم خبر» اگر گاهی به جبر کار و اجبار روزگار، مجبورند واقعیت یا بخشی از واقعیت را قربانی کنند، ان‌شاءالله قربانی مصلحت خدا و رضایت الهی کنند، نه منفعت نفس و منیت اماره! کاش‌ اصحاب رسانه به تاسی از خون شهید صارمی، هنگام «تنظیم خبر» هرگز صداقت را قربانی «سخن دروغ» و حقیقت را قربانی «سخن شلوغ» نکنند! گمانم مصلحت ما قلم به دستان نیست این همه مخفی شویم پشت عنوان «مصلحت» آنهم بی‌هیچ عذر موجهی. «نان» فروشی است؛ «قلم» اما نمی‌توان برایش قیمتی گذاشت! فروختن قلم جز به خدا، جز به روح خدا، جز به جانشین حکیم روح خدا، و جز به شهیدان راه خدا، معامله‌ای سراسر ضرر است؛ خواه آن را به «شیطان بزرگ» بفروشی، خواه به «شیطان کوچک» که همین خودت باشی، همین خودم! فلذا قلم، همان به خرج «ملت» شود، نه «دولت»هایی با عمر مستعجل و عقل بعضا مستهلک!

*** *** ***

از «خون عباس بابایی» تا «قلم محمود صارمی» خون دل‌ها خورده شد تا همچنان، هم باب «شهادت» باز باشد، هم راه «کتابت».

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۲ دیدگاه