بهشت را به شهید دهند و به کارت بنیاد شهید ندهند

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس

آقا مصطفای وبلاگ “چفیه” ۲ طرح از بابااکبر را تقدیم قطعه ۲۶ کرده. همین جا بگویم ۸۹۰ کتاب “نه ده” دیگر خریداری شود این کتاب به چاپ ۱۱ و ۱۲ می رسد. از این چاپ به بعد تعداد صفحات کتاب ۹۰۰ صفحه می شود که در آن طرحها و اشعار شما عزیزان هم در قسمتی مجزا به کتاب اضافه می شود. حجم کتاب مرا مجبور کرد بخشی از چاپ کتاب از این پس “جلد سخت” باشد. وجود نام شما عزیزان در کتاب خودتان “نه ده” برای من باعث افتخار است. گفتنی است برای این چاپ، خودم نیز مقدمه ای نوشته ام که در کتاب خواهید خواند. “سفرنامه عمره” هم تقریبا آماده است اما چیزهایی دارم به کتاب اضافه می کنم که نیازمند مطالعه بیشتر من از تاریخ مکه و مدینه است؛ کمی صبر کنید، این کتاب هم در خواهد آمد. بعد از این کتاب اما همه فکر و ذکرم را وقف “سمفونی مورچه ها” خواهم کرد. امشب بریده دیگری از این رمان را در همین وبلاگ می توانید بخوانید. این توضیح را هم بدهم؛ متن دعوای من و سرباز بهشت زهرا بر خلاف متن زیر واقعی نبود. دوستان منتقد لطف کنند و اینقدر کامنت خصوصی نگذارند که این چه برخورد با سرباز بیچاره بود. این همه را گفتم اما هپلی هم برای من در وبلاگ خودش نوشابه ای باز کرده. متن هپلی را هم چون خوشم آمد به کتاب “نه ده” اضافه می کنم.


این هم کاری از مدیر وبلاگ “قطعه عشق”:

شهید بی پلاک، بی خاک، بی افلاک، ملاک راه ما نیست
زنبیل، از این زنبیل قرمزهای قدیمی سوراخ سوراخ دستش بود و ایستاده بود کنار اتوبان … اتوبان …؛ حالا هر چی زور می زنم اسم اتوبان یادم نمی آید. پیر شدیم رفت. تو به این عکس بالای وبلاگ نگاه نکن. مال ۳ سال پیش است. اصلا چند سالم است الان. ۳۱ سال. ۵۰ سال اگر در این دنیا زنده باشم فقط ۱۹ سال از عمرم باقی مانده. ۳ سال هم بیشتر از بابااکبر زندگی کرده ام. این هم خودش یک نوع بی ادبی است. آدم که از پدرش بیشتر عمر نمی کند. با ادب خانم رقیه بود که در همان ۳ سالگی و مثل پدرش به شهادت رسید. ما درد یتیمی نکشیده ایم و الا تا الان باید ۷ تا کفن پوسانده بودیم اما به هر حال فرزند شهید باشی ۶۴ سالت هم شده باشد، باز یک بچه شهیدی، مثل آن پیرزن زنبیل به دست چند خط بالا. حالا من از کجا فهمیدم فرزند شهید است این پیرزن؟ قصه دارد. قصه اش را برای تان تعریف نمی کنم؛ چون پیرزن قسمم داد چیزی از زندگی اش ننویسم اما پیرزن که با حفظ سمت، مادر شهید هم بود، از کجا فهمید من یک نویسنده ام؟ این را ایشان باید به شما بگوید ولی مسئله اینجاست که این بار من به او قسم دادم که از زندگی ام چیزی به کسی نگوید. لام تا کام. اصلا چی کار دارید؛ یک سری حرف میان ما رد و بدل شد که باد هوا نبود؛ یاد “حوا” افتاده بود در دل دو تا “آدم”. حوا مادر شهید والامقام هابیل است، حالا بنیاد شهید برود برای قابیل با بیل کارت صادر کند! شهید وصیت نامه دارد و وصیت نامه اش را با خون خود می نویسد. قابیل پلاک نداشت. شهید بی پلاک، بی خاک بی افلاک، ملاک راه ما نیست. ما شهیدی می خواهیم که زندگی نامه اش شرح عاشقی باشد، نه پرونده اتهام. شهید پرنده است و بال دارد، اغتشاش علیه علی وبال گردنش نیست. اگر به هر کی هر کی است، با کارت بنیاد شهید هم می توان جهنم رفت که خدا به خون شهید نگاه می کند، نه به کارت بنیاد شهید. بی گناه پدر من بود که به شهادت رسید. آشوبگری در حکومت علی حتی اتهامش هم گناه بزرگی است. ما متهم مرده را به رسمیت می شناسیم ولی متهم شهید فقط یک دروغ است. شهید فقط متهم به عاشقی است. متهم به عیاشی شهید نیست و من دقیق نمی دانم بنیاد شهید نجاشی را شهید حساب کرده یا نه. پادشاه حبشه آدم خوبی بود اما بنیاد شهید به اسم جذب حداکثری بد نیست نمرود را هم شهید اعلام کند. از کجا معلوم؟ شاید نمرود هم نامردی کشته شده باشد؟ پشه ای که داشت در بینی نمرود ویز ویز می کرد و حتی خسرو پرویز که داشت به حساب مکتب ایران در بانک کسری، بت واریز می کرد، از کجا معلوم؟ شاید به ناحق کشته شده باشند؟ اصلا شاید به ابن ملجم، بیش از یک ضربه زدند. به هر حال آن زمان شاید کهریزک نبود اما تندروی که بود؛ برای آقای “مرادی” هم کارت بنیاد شهید صادر کنید. راه دوری نمی رود اما شهید پلارک که پلاک داشت ملاک راه ماست. پلاک شهید حسین غلام کبیری، پلاک هوندا ۱۲۵ اش بود که بد می سوخت اما موتور ضد انقلاب را در خیابان اغتشاش پایین آورد. دل مادر این شهید هم بد دارد می سوزد. دل من هم. آخر شهید از گلاب هم خوشبوتر است. از عود هم. مرده هایی که بوی دود می دهند شهید نیستند. بهشتی گفت: “بهشت را به بها دهند و به بهانه ندهند” و من می گویم: “بهشت را به شهید دهند و به کارت بنیاد شهید ندهند”. خواهر ۵ ساله من هنوز کارت بنیاد شهید نگرفته بود که فهمید بابااکبر شهید شده و گرد یتیمی بر صورت من زودتر از کارت بنیاد شهید صادر شد. آن زمانی که سر بسیجی اروند از بدنش جدا شد، سیدالشهدا آمد و به او لبخند زد و هیچ کدامشان کارت بنیاد شهید نداشتند. کارت بنیاد شهید برگه ای است کوچک که گنجایش فهم کلمه “شهید” را ندارد. پدر من یک شهید حکومتی بود و در راه انقلاب اسلامی شهید شد. بنیاد شهید یک نهاد دولتی است. دولتی به نام دولت جمهوری اسلامی. من اما یک بچه شهید حکومتی ام و نام درست حکومت من “انقلاب اسلامی” است. “آقا” وقتی سالها پیش آمد خانه ما، از پدربزگم کارت بنیاد شهید نخواست. خامنه ای با یک نگاه می فهمد چه کسی خانواده شهداست، چه کسی نه. این کارتها بیخود برای چه دارد صادر می شود؟ گیرم آقای فلانی با کارت بنیاد شهید شد پدر شهید، آیا قبر پسرش زیارتگه عشاق است یا عمو و عمه و خاله و دایی؟ آقایان! حالا حالاها باید نیش قلم مرا تحمل کنید. من مجوز این کار را از مادر شهید شهبازی گرفته ام. به من امشب، آری امشب بعد از افطار در کنار مزار پسرش گفت: آن دنیا به پسرم می گویم جلویت را بگیرد، اگر رسوایشان نکنی. جوهر تمام کردی، من خون علیرضا را به تو می دهم. تو فقط بنویس. این بار دست روی بد چیزی گذاشته اند. سالها در فراق جگرگوشه ام به اشک و زاری نگذرانده ام که حالا به هر ننه قمری بگویند مادر شهید. بنویس اتفاقا من یک مادر شهید ندید بدیدم و طاقت ندارم ببینم به هر ننه قمری می گویند مادر شهید. بنویس. تو فقط بنویس. گفتم: مادرم، یاسین در گوش خر خواندن است. گفت: عیبی ندارد. تو فقط بنویس. گفت: لازم شد کارت بنیاد شهید را جلوی در بنیاد شهید پاره می کنم اما تو فقط بنویس. گفت: بچه اینها اگر شهید است، وصیت نامه شان کو؟ گفتم: کاری ندارد، یک وصیت نامه هم جعل می کنند. نام شهید را چطور جعل کردند؟ گفت: وصیت نامه را با خون می نویسند. گفتم: با چی می خوانند؟ گفت: با خون دل. گفتم: آخرین بار کی خواب علیرضا را دیده ای؟ گفت: سالهاست که با اشک چشم خوابیده ام. جگرگوشه ام در باران می آید. با یاران می آید. با پازوکی و محمودوند. با آن بسیجی اروند. با یک “یازهرا”ی قشنگ روی سربند. گفتم: اتفاقا در مسیر پیرزنی را سوار کردم که او هم مادر شهید بود. تازه، فرزند شهید هم بود. گفت: خب، چی می گفت؟ گفتم: چیزی نمی گفت، مثل تو فقط گریه می کرد.

۲ نکته درباره وبلاگ مقدس قطعه ۲۶:

۱- کمترین افراد آن لاین اینجا را نه حالا که ماه رمضان است، قبل از ماه مبارک هم بارها امتحان کرده ام، مربوط می شود به زمان اذان. این نکته بسیار مهمی است. بچه بسیجی در نماز هم بیشمار است.

۲- من خودم به این وبلاگ می گویم “قطعه ۲۶″ اما دقت کرده ام و می بینم اغلب بچه ها به خصوص در کامنت خصوصی و یا در فضای واقعی وقتی می خواهند بگویند “قطعه ۲۶″ می گویند “قطعه”. یعنی اینقدر راحتند با اینجا و حتی با نام اینجا. این دوستان از من هم با این وبلاگ، خودمانی ترند و این یکی دیگر از دلایل “مقدس” بودن به قول بچه ها “قطعه” است.

این نوشته در صفحه اصلی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. مهساشریف می‌گوید:

    ممنون از این متن.

  2. میلاد می‌گوید:

    یا کاشف الکرب عن وجه الحسین، اکشف کروبنا بحق اخیک الحسین

    ان شاءالله که غم داداش حسین که نه! غم همه ستاره ها بحق علمدار وفا، برطرف بشه

    به حق صلوات بر محمد و آل محمد

  3. مهساشریف می‌گوید:

    با ادب خانم رقیه بود که در همان ۳ سالگی و مثل پدرش به شهادت رسید………………..ای وای که اتیش زدی منو داداش حسین با این جمله ات

  4. سلام داداش من فقط ۳روز اینجانبودم کلی از شما ونوشته های افلاکیتون جا موندم.چندمم نمیدونم فقط میدونم باید برم مطلبا رو بخونم.
    یا علی سیدعلی

  5. سلام همسنگر
    بعضی مواقع خود را جای خانواده شهدا میذارم، میبینم دیگه هیچ بی احترامی نیست که بهشون نمیشه از همه لحاظ،
    شهدا شرمنده ایم

  6. ن.خ می‌گوید:

    سلام
    یه جمعه دیگه از راه رسید ولی…
    شاید این جمعه بیاید…شاید…
    اللهم عجل لولیک الفرج

  7. gomnam124 می‌گوید:

    :(
    دیگه نمیتونم حرف بزنم . اصلا حرفی ندارم بزنم :(

  8. علی می‌گوید:

    دمت گرم داداش حسین. با این تیکه اش خیلی حال کردم؛
    شهید فقط متهم به عاشقی است. متهم به عیاشی شهید نیست و من دقیق نمی دانم بنیاد شهید نجاشی را شهید حساب کرده یا نه. پادشاه حبشه آدم خوبی بود اما بنیاد شهید به اسم جذب حداکثری بد نیست نمرود را هم شهید اعلام کند. از کجا معلوم؟ شاید نمرود هم نامردی کشته شده باشد؟ پشه ای که داشت در بینی نمرود ویز ویز می کرد و حتی خسرو پرویز که داشت به حساب مکتب ایران در بانک کسری، بت واریز می کرد، از کجا معلوم؟ شاید به ناحق کشته شده باشند؟ اصلا شاید به ابن ملجم، بیش از یک ضربه زدند. به هر حال آن زمان شاید کهریزک نبود اما تندروی که بود؛ برای آقای “مرادی” هم کارت بنیاد شهید صادر کنید. راه دوری نمی رود اما شهید پلارک که پلاک داشت ملاک راه ماست. پلاک شهید حسین غلام کبیری، پلاک هوندا ۱۲۵ اش بود که بد می سوخت اما موتور ضد انقلاب را در خیابان اغتشاش پایین آورد. دل مادر این شهید هم بد دارد می سوزد. دل من هم. آخر شهید از گلاب هم خوشبوتر است. از عود هم. مرده هایی که بوی دود می دهند شهید نیستند. بهشتی گفت: “بهشت را به بها دهند و به بهانه ندهند” و من می گویم: “بهشت را به شهید دهند و به کارت بنیاد شهید ندهند”. خواهر ۵ ساله من هنوز کارت بنیاد شهید نگرفته بود که فهمید بابااکبر شهید شده و گرد یتیمی بر صورت من زودتر از کارت بنیاد شهید صادر شد. آن زمانی که سر بسیجی اروند از بدنش جدا شد، سیدالشهدا آمد و به او لبخند زد و هیچ کدامشان کارت بنیاد شهید نداشتند. کارت بنیاد شهید برگه ای است کوچک که گنجایش فهم کلمه “شهید” را ندارد. پدر من یک شهید حکومتی بود و در راه انقلاب اسلامی شهید شد. بنیاد شهید یک نهاد دولتی است. دولتی به نام دولت جمهوری اسلامی. من اما یک بچه شهید حکومتی ام و نام درست حکومت من “انقلاب اسلامی” است. “آقا” وقتی سالها پیش آمد خانه ما، از پدربزگم کارت بنیاد شهید نخواست. خامنه ای با یک نگاه می فهمد چه کسی خانواده شهداست، چه کسی نه. این کارتها بیخود برای چه دارد صادر می شود؟

  9. یه ستاره می‌گوید:

    ایول
    دمت گرم نفست حق
    اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فی فرج مولانا صاحب الزمان واحفظ نائبه امامنا الخامنه ای و أیّده وأیّدنا لما تحب وترضا.

  10. به نام خدای زهراء

    سلام
    آخ
    داداش آتیش زدی …
    دارم می سوزم و فقط با سری پایین باید بگم

    فرزندان شهداء شرمنده ایم …
    شرمنده ایم که هنوز نشسته ایم …
    شرمنده ایم …

    اشکال ندارد گناه را کسی دیگر می کند اما
    داداش حسین شرمنده ایم از روی مادران شما …
    حسین قدیانی: تعارف را اگر اجازه بدهید بگذاریم کنار. شرمندگی شما چه دردی از من و خود شما دوا می کند؟ به ۳ تا متهم مرده و آلوده به اغتشاش لقب شهید داده اند که لقب امام حسین است و هیچ وبلاگ نویسی حتی دوستان مثلا بسیجی منتقد ما با آنهمه ادعا حرفی در این باره تا به حال نزده اند. شما را نمی گویم که از دوستان خوب مایی و دارم با شما درد دل می کنم اما عده ای که به دروغ نام بسیجی را یدک می کشند الان این نوشته ها را می خوانند و لذت می برند و ۲ هفته بعد همین نظرات شما را چماق می کنند سر ما که فلانی برای خودش دارد دکان و دستک درست می کند. این روزها حتی صمیمی ترین دوستان ما هم که برای مان طرح می کشند و در وبلاگ شان می گذارند، در جواب نظردهنده شان می گویند؛ از برخی طرحهایی که برای قطعه ۲۶ کشیده می شود و اینکه حسین آن را در وبلاگش می گذارد ناراحتیم و به حسین هم در گوشی گفتیم که کسی نفهمد و کسی هم نفهمید!!! اگر این حمایت است صد سال سیاه می خواستم نباشد. آیا من به وبلاگ برخی دوستان و یا قسمت نظرات وبلاگشان کار دارم که چه کار می کنند و چه کار نمی کنند؟ حتی آنهایی که مثلا دوره افتاده اند به حمایت از ما آخرش می نویسند نوشته حسین قدیانی البته خالی از اشکال نیست. مگر آقایانی که مرا نقد می کنند، حرفشان این بود که نوشته های حسین قدیانی خالی از اشکال و یا پر از اشکال است؟ ۷ ماه در این فضای مجازی بودم. آیا من هم نمی توانستم بیایم و به جای زدن سران فتنه از نوشته های دوستان انتقاد کنم؟ آیا همسنگران ما همه خالی از اشکالند و تنها وظیفه شان در فضای سایبر نقد نوشته های من است؟ باور کنید برای من هم کاری ندارد چوب نقد را بر نوشته های این عزیزان بلند کنم و الا از هر خطشان هزار تا ایراد می شود گرفت. اگر انتقاد به سابقه و پیش کسوتی باشد، من که بیش از عده ای برای انتقاد صلاحیت دارم. ۱۰ سال پیش من سردبیر مجله یاد ماندگار بودم. ۱۰ سال پیش. چقدر باید نامرد باشد آن مثلا مردی که به دروغ می گوید قدیانی خودش را با آوینی مقایسه کرده. مگر نه این است که دروغ از زنا بدتر است؟ چند ۱۰۰ بار به امثال شما و پیام فضلی و کی و کی گفتم به من آوینی دوم نگویید؟! خدایی غیر از این است؟ چند بار باید به فلان خواهر بگویم با یک اسم دیگر و با حجب و حیای بیشتری کامنت بگذار؛ شما که می بینی دارند برای من حرف در می آورند! من دارم تاوان چه چیزی را پس می دهم؟ اگر سر امثال مخملباف هم همین بلا را آوردند، یارو حق دارد دمش را بگذارد روی کولش و از این مملکت برود و پشت سرش را هم نگاه نکند. آن منتقد دلسوزی که بالاترین به خاطر اراجیفش علیه من لینکش کرده، آیا با چه رویی آخر متنش می نویسد در ضمن این چند نوشته حسین قدیانی خالی از اشکال است! این آقایان خودشان برای دفاع از ولایت چه کرده اند؟ کدام متنشان را دشمن خوانده و تحقیر شده و کدام متنشان را آقا خوانده و خوشحال شده؟ اینقدر که من از بچه مثلا بسیجیها فحش و دروغ شنیده ام، به خدا از دشمن نشنیده ام و این در حالی است که ولله همین یک هفته پیش از نظر مثبت آقا درباره نوشته هایم باخبر شدم. براستی من دارم تاوان کدام گناه را پس می دهم؟ به من سایت بالاترین به خاطر دفاع از بسیج و بسیجی دارد فحش ناموس می دهد و مرا … نظام می داند و …. شخصی ولایت می خواند؛ اگر دوست بسیجی و مثلا هوادار ما اینطوری از همسنگرش حمایت می کند و اگر بسیجی نمای منتقد هم به آن شکل، مگر من چقدر جان دارم؟ کاش منافق بودم و هر دو طرف مرا تشویق می کردند، نه اینکه هر دو طرف مرا بکوبند. همین الان ۱۳ وبلاگ و سایت علیه من مطلب نوشته اند. آیا تا به حال علیه یکی از سران فتنه در آن واحد ۱۳ مطلب نوشته شده؟! فقط الان دو تا وبلاگ هست که نوشته های مرا با اندکی پس و پیش به نام خودشان می گذارند در وبلاگشان و بعد جالب است؛ یکی شان در پست اخیرش آمده و از نوشته های من انتقاد کرده!!! اگر من اینقدر بدم، که برای دفاع از نظام چیزی که زیاد است عرصه ای به جز قلم. من به زودی از این فضا خواهم رفت و شر سایه ام را از سر وبلاگستان فارسی کوتاه می کنم و البته قبلش همه را همه را و همه دروغ گویان را به خدا واگذار می کنم و دلم برای شما و برای پیام بازرگانی سید احمد و “اول آیا”های آذرخش تنگ می شود. خدایی هم هست و روز جزایی هم هست. نمی دانم سایت بالاترین از فحاشی علیه من به چه چیزی می خواهد برسد اما تیغ نقد دوستان اگر برای این بر سرم بلند شده بود که همسنگر خود را خسته و افسرده کنند اعتراف می کنم موفق شده اند. من فلافل فروختن در کوچه کثیف مسجد ارک را هم دفاع از نظام می دانم و اگر این عرصه عرصه فرهنگ است، ای خوشا عرصه های بی انگ و بی رنگی مثل همین فلافل فروشی. امیدوارم خودتان را برای یک لحظه جای من بگذارید. من عاقبت به خیری را تنها و تنها تا آخر خط با ولایت رفتن می دانم اما تا آخر خط با ولایت بودن را تنها و تنها در قلم زدن نمی دانم. دیشب در جمع تعدادی از بچه بسیجیهای اردوی بصیرت در شهرک شهید محلاتی گفتم: باید پشت سری رهبری نماز خواند ولی جلوتر از ایشان حرکت کرد و به خط زد و به شهادت رسید و یکی شان در مقام نقد ما گفت: مگر نباید همیشه پشت سر رهبری حرکت کنیم؟ گفتم: شما به بزرگی خودتان مرا ببخشید!… و شما هم به بزرگی خودتان مرا ببخشید.

  11. میثم می‌گوید:

    سلام
    حاجی قبول باشه طاعات و عبادات

    خدایا کمک کن….کمک کن اون دنیا سرمون جلوی شهدا و خانواده هاشون پایین نباشه……و این راهی نداره جز شهادت…جز با ریش خضاب شده حاضر شدن در محضر یار…دلدار
    حاجی جون……تو حلالمون کن
    اول حقی رو که یه فرزند شهید داره حلال کن به گردنمون که گردنمون داره میشکنه تز سنگینیش
    و بعد حقی که قلمت داره

    و من نمیدونم کدومش حقش بیشتره

    التماس دعا
    یا حسیــــن

  12. پسر شهید می‌گوید:

    خدا نگهدارت باشه
    کوتاه نیا بازم بنویس

  13. پیمان می‌گوید:

    بازم اسم بی بی رقیه رو آوردین و این چشمان ما باز هم تاب نیاوردند
    التماس دعا

  14. ترنم می‌گوید:

    سلام.
    هر دم از این باغ بری میرسد…

  15. سید علیرضا مدرسی یزدی می‌گوید:

    حسین آقا!
    رخصت بدی با نی ساندیس چشماشونو کور میکنیم

  16. بصائر می‌گوید:

    سلام
    پیشنهاد می کنم که خانواده های شهدا این بار باید خودشان وارد عمل شوند و با تجمع مقابل ساختمان اصلی بنیاد شهید تهدید کنند که اگر کسی از مسئولین بنیاد این کار را تکذیب نکند یا اگر واقعیت دارد ملغی نکنند و از خانواده شهدا عذر خواهی نکنند همان جا کارت های بنیاد شهید را به آنها پس می دهند و دیگر این بنیاد را به نام شهید نمی شناسند.
    لطفا این پیشنهاد را در قالب متنی یا یک حرکت وبلاگی آغاز کنید.
    والله دیگر تحمل این یکی را نداریم. چند روز پیش هم عکس های قبر آشوبگران رو دیدم که رویشان نام مقدس شهید نوشته شده بود. نمی دانم چه شده که اونهایی که شهادت و تبلیغ شهادت را خشونت طلبی می دانستند خیلی مشتاق شهید تراشی برای خودشان هستند.
    و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون

  17. کلیپ رزمجو می‌گوید:

    داش حسین بنویس کی میای سر قبر بابا اکبر که ببینمت /

  18. فرص الخیر می‌گوید:

    سلام. ممنون.

  19. ابراهیم می‌گوید:

    سلام داداش عمار
    خدا قوت
    سرت خیلی شلوغ شده،
    فضایی بگذار فرزندان شهید کارتهای بنیاد رو پس بدن
    در نامه ای براشون پس بفرست

  20. عباس می‌گوید:

    سلام بر داداش حسین بچه بسیجی های عزیز
    هم خودت عزیزی هم داداشات

    خدا خیرت بده که اساسی روحم رو تازه کردی
    برای تازه شدن روح خودت کاری از دستم بر نمی آد جز اینکه چند تایی صلوات نثار روح بابااکبر کنم
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

  21. مبارکا باشد بر … !

    خداقوت!/ عرض معذرت بعلت تاخیر!!
    بروزیم با دلنوشتی راجع به چهلم شهدای مسجد جامع زاهدان تحت عنوان:
    من از شهدای شهرم ننوشتم!

  22. دیوونه داداشی می‌گوید:

    سلام بر حسین*

  23. مجید می‌گوید:

    سلام متن بسیار جالبی بود ،وظیفه دونستم از شما تشکر کنم!

  24. عشقی می‌گوید:

    به نام حق
    آقا حسین ! دل نوشته ای است تقدیم به مادرتان. گفتم اول نشان خودتان بدهم. اگر اشکالی نداشت بگذارم توی وبلاگم.
    به نام حق
    خاک پایت هستیم ای مادر…
    پسری چنین را مادری نازنین باید. مادری که برای ستایش او هزاران مثنوی کم است. مادری که حس می کنیم مادر خودمان است. مگر کم محبت کرده به ما؟ محبت بیشتر از تربیت همچه ستاره ای؟ و به راستی آیا این نور آقا حسین جز از وجود مادر و پدر نشات گرفته است؟ مادری که همراهی کرده مرد نازنین تاریخ را. راستی چه کس می تواند تشکر کند از زحمات بی دریغش؟ چه کس می تواند سپاس گوید این مادر را برای هر کلمه ی آقا حسین؟ چه کس می تواند منکر شود تاثیر نور قلب مادر را بر قلب فرزند؟ من این مقال را نوشتم تا تشکر کنم از این مادر …مادری که بسیار دوستش دارم…بسیار…
    مادر ! ممنونم از تو! به خاطر قطره قطره مهربانی ات؛ قطره قطره ایمانی که چشاندی به آقا حسین. مادر! ممنونم از تو به خاطر قلب نازنینت . قلبی که نور بی نهایتش روشن کرده چهره ی ستاره ها را و ستاره ها چشمشان به ثمره ی توست. مادر ممنونم از تو. تو مادری را نه فقط برای آقا حسین کامل کردی که محبتت را بر تمام ستاره ها نیز تمام نمودی. مادر تو را دوست می دارم. به اندازه ی همه ی ستاره هایی که شب ها آسمان را روشن می کنند. به خاطر تمام یاس هایی که در قالب دل نوشته در این قطعه می بارند و می بارند. مادر ، تو را دوست دارم به اندازه ی قطعه ای از بهشت. قطعه ۲۶٫و قطعه ۲۶ جزئی است کوچک از دریای نور تو. این قطعه تکه ی کوچکی است از خانه ای که با شهید عزیز ، شهید قدیانی ، در بهشت ساختید. ای مادر نازنین تمام شکوفه های بهار قرآن را ، رمضان را ، به تو تقدیم می دارم. زیرا که نور تابیده از تو قلب ما را روشن کرد. مادر باشی و دم برنیاوری و نازنین باشی و باشی و باشی. خیلی حرف است. این حرف ها را یک جایی نوشته اند. توی قطعه ۲۶٫
    مادر! خواستم بگویم : باش. تا همیشه. این سایه ی پر نور تو برسر آقا حسین است که چشم و دل ما را بصیر و روشن کرده. کلمات این آقا حسین است که یادمان آورده ولایی بودن را. ای مادر مهربان! تبریک می گویم . شما آقا حسین را همان طور خواستید که ام البنین فرزندانش را می خواست. و خواستید و توانستید. آقا حسین ، مرد و مردانه پای ولایت ایستاده. شما بهتر از هر کسی می دانید و من مالک اصلی حرف های آقای حسین را ، شما می دانم. آن کس که الفبای ولایت را به او آموخته شمایید. شما هم البته در راه یک شهید غرق شده اید و این ، عین نجات است و غرق شدن در این دریا عین سوار شدن بر کشتی انقلاب. کاش ما هم غرق بشویم…
    مادر بودن یعنی تربیت فرزندی آماده ی شهادت پای ماه ، فرزندی که ستاره وار زندگی کند. آری مادر.فرزند توست که می تواند با نی ساندیسش دشمن را کور کند. فرزند توست که کلمه کلمه اش بوی مدح ماه می دهد. فرزند توست که نمی گذارد سید علی در فضای سایبر هم حتی تنها بماند. فرزند توست که مرد است. فرزند توست که خون به دل دشمن کرده. فرزند توست که همه کشته مرده ی نوشته هایش هستند. فرزند توست که اشک در چشم و استخوان در گلوست. این اشک و استخوان ،مادر ، تقصیر همین ما به اصطلاح دوستان است. ما آخرش هم نامردی کردیم در حق آقا حسین. بسیجی اگر از دشمن می خورد دلش به دوستان خوش است. اگر ستاره ها هم خون به دل هم کنند. چه کسی ستاره باقی می ماند؟
    مادر ! خاک پایت هستیم. بهشت زیر پای توست. بهشت کنار تو بود و هست. بهشت یعنی شهید والا مقام اکبر قدیانی. بهشت یعنی فرزند صالح شما که گلی از گل های بهشت است. مادر ! تو کبوتری هستی که کمی دیرتر می روی. فقط همین. مانده ای ؛ یعنی خدا به ما رحم کرده و مانده ای ، خدا ما را قابل دانسته و مانده ای – و چه غروری دارد این قابل دانسته شدن- مانده ای تا ستاره ای تقدیم خدا کنی ، تقدیم ماه بنی انقلاب کنی ، مادر! دستت درست. این ستاره ، خوب ستاره ای شده است از برای ماه. خسته شدی مادر؟ ما وقتی شما را مدح می کنیم ، وقتی تشکر می کنیم از شما ، وقتی گل های محمدی قلبمان را (اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اید امامنا الخامنه ای) تقدیم شما می کنیم ، بیشتر از همه خودمان عشق می کنیم. به اوج آسمان می رسد سرمان ، بال در می اوریم با متنی که باز هم به جای آنکه هدیه ی ما باشد به شما ، هدیه ی شماست به ما. مادر ممنونم. حتی به خاطر این متن. دوستت دارم. به اندازه ی دل هایی از دوستان که به نور قلم آقا حسین روشن شد و به اندازه ی خیل دشمنانی که نیش این قلم نابودشان کرد. مادر تو را ممنونم به خاطر این قلمی که آقا حسین دارد. همان که جوهرش خون شهید است. این قلم را شما هدیه دادی به آقا حسین. من قلمم از این نور ها ، از این روح ها ندارد. ببخشید دیگر. متن های مرا قاب نمی شود گرفت. مثل متن های آقا حسین نیستند. اصلا مادر ! بگذار راحت بگویم. من این نامه را نوشته ام که التماس دعا بگویم به مادر یک نور. این مادر یک نور را من به تعارف نگفتم. در کلمه نمی گنجد آنچه می خواهم بگویم. مادر یک نور یعنی آن نور هرچه دارد از مادرش دارد. یعنی آن نور قطعه ای است از دریای نور مادر. الهامی است از قلب مادر. یعنی همان قضیه ی : اینجا قطعه از بهشت است ؛ نه با قلم که با خون باید نوشت. و شما خود بهشتید…
    دشمنان خیال کنند : من بسیجی زبان نفهمم . چه اهمیت دارد؟ مهم این است که دل مادران شهدا را خون نکنیم. مهم این است که خدا بهشت را زیر پای این مادران قرار داده. به راستی که خوب مادری هستید شما. من چه بگویم به شما. شما از اول تا آخر را بلدید. هر چه بگویم ، هر چه بنویسم ، مگر زحمتی از شما کم می کند. مگر باری برداشته ام از دوش شما؟ مگر کاری کرده ام برای شما. باور کن مادر جان! می دانم که باور می کنی. باور کن که دلم می خواهد بیایم کنیزی ات را بکنم. چه لذتی دارد خدا مرا نگاه کند هنگام کنیزی یک همسر شهید و مادر یک نور. اصلا مادر ! من فدای شما . بگذار پایت را ببوسم. می خواهم آن قدر صورتم را به پای بی گناهت بمالم تا بهشت نصیب من هم بشود. مادر ! تو خود بهشتی که اگر نبودی ، این همه نور نبود اطرافت. این نور ها ثمره ی تلاش توست. مادر ! خوشا بحالت که نگاه کرد ماه تو را و نگاه ماه نگاه خورشید است و نگاه خورشید نگاه خداست. مادر ! تقصیر من است اگر دلت تنگ می شود برای شهید ؛ تقصیر من است اگر خون به دل فرزندت می کنند ؛ آری تقصیر من است. همه چیز هم زیر سر همین “من” است . این من را باید بکشم. من خود حجاب خود شده ام. از میان باید برخیزم. و من برخاسته ام و اولین چیزی که دیده ام نور شماست و در برابر این نور به زمین افتاده ام.
    ای مادر نازنین ! سر سجاده ی آسمانی خود ، دعا کن ما را . دعا کن تا که دیگر دل خوبان را خون نکنیم. تا که دیگر دشمن نشویم در لباس دوست. مادر ! دعا کن. دعای تو گیراست. دعای تو بود که آقا حسین را به اینجا رساند. دعای نازنین تو. مادر برای آن خارهای گلو ، برای آن خون های دل ، برای آن اشک های چشم آقا حسین هم دعا کن. مادر ! دعا کن این ها خیلی اذیتش نکند. تو مادر مایی. نگذار دل برادرمان را بشکنیم. مادر ! دعا کن برای ما. برای ما سوختگان. دعا کن نسوزانیم جان شمع محفل شب ها را. مادر … دعا کن برای ما … و سلام ما را به شهدا برسان ؛ ای تو همراه شهدا . ای بهشت!
    پس نوشت: مادر جان ! شما عباس (ع) بودن را ، عمار بودن را به آقا حسین یاد دادی و چه خوب یاد دادی. شما یادش دادی که استخوان در گلو ، خار در چشم سخن بگوید و بصیر باشد. مادر ! تو کاری کن که همچنان بگوید. دیدی مادر؟ آخرش باز هم ما نامردیم. می خواهیم آقا حسین سختی بکشد و ما عشق کنیم. ببخشید دیگر. چه بگویم ؟ به آقا حسین بگو که اگر برود ، بدان روزگار ، رفقایش را – من که هیچم- تکه تکه می کنند. بگو نرود … بگو بماند!

  25. عباس می‌گوید:

    سلام مجدد
    داداش حسین بچه بسیجی های عزیز
    لطفا این فایل را ببین
    http://up.iranblog.com/Files3/0283ffb8098b460bab80.pdf
    انشالله که مقبول بیفته
    مخلصم و می خواهم انشالله ادامه دار باشه این حرکتم

  26. SANDISKHOR می‌گوید:

    داش حسین بنویس کی میای سر قبر بابا اکبر که ببینمت

  27. نرگس چگینی می‌گوید:

    فقط یک جمله اضافه کنم: زخم خوردن از دوست و دشمن میراث علی (ع) است… و رسم سیدعلی… و کار بسیجی های علی و سیدعلی…

  28. طهورا می‌گوید:

    بسم الرب الشهداء و الصدیقین
    ” شهیدان را شهیدان می شناسند”
    آری برادرم بنویس ، هرجا جوهر خون کم آمد حاضریم خودمان خون بشویم در قلم ولایت تا تو باز بنویسی … بنویس که اینبار به نامردان اجازه عرض اندام نخواهیم داد تا باز قلم از آل الله بستانند و سقیفه راه بیندازند و در پایان عثمان را شهید اعلام کنند.
    بقول خودت لازم باشد عاشورا را جلو میندازیم و همگی جوهر خون میشویم در قلم ولایت.
    بنویس تا شهادت که اگگر اینگونه شهیدان را خوب میشناسی و حرمتشان را پاس میداری یقینا جزو شهدا هستی و فرجام کارت جز شهادت نخواهد بود.
    بکوری تمام فتنه گران و بدخواهان و حتی بی بصیرتانی که مدام آیه نحس چپ کردن تورا میخوانند و تورا با خاک برسرهایی مثل نوری زاد و طبرزدی مقایسه میکنند، در این شبها و در شب قدر از عمق جان برایت شهادت در راه حضرت خورشید و در معیت حضرت ماه میخواهم.
    یقینا دعای مادران شهدای حقیقی نیز برایت همین خواهد بود و “امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء”
    یا علی

  29. نرگس چگینی می‌گوید:

    دوباره که آیات را خواندم، دیدم از ابتدای داستان اصحاب کهف زیاد مرتبط نیست. از همان آیه ۲۱ بخوانید!

  30. حاج مرتضی می‌گوید:

    سلام داداش حسین باوفا.
    این متن و اون درد دل با امیرعلی رو خوندم و حالا با اشک چشم برات نظر میذارم…
    من تو وبلاگم (حضرت خامنه ای) عین مطالبت رو باز تاب میکردم و خواهم کرد بدون هیچ نقدی،چون نقد نداری.
    حتی متن بنیاد شهید رو…
    …یاحق…

  31. میلاد پ س 3 می‌گوید:

    سلام داداش حسین

  32. یه همسنگر می‌گوید:

    سلام حسین جان
    با حرفایی که به امیر علی زدی واقعا آتیش گرفتم
    منم قبلا نقدت میکردم و فکر میکردم زیادی داریتند میری اما به حقیقت هدفت و راهت و درستی کارت پی بردم در اینجا ازت معذرت میخوام امیدوارم مرا حلال کنی
    ولی باور کن از ته دل میگم تو این فضای مجازی قوت قلب همه بچه بسیجی ها هستی حتی اونهایی که نقدت میکنن
    اگه بری …….. (نمیتونم ادامه بدم چون اشکام در اومد)
    خواهش میکنم نرو دلمون به تو خوشه، هر کلمه حرفت پتکی به سر هر ضد انقلاب و منافق
    حرفی دیگه ندارم بگم جز شرمندگی
    حلالم کن

  33. ya zeinab می‌گوید:

    سلام…. قبل از اینکه متنتان را بخوانم این دلنوشته تان را خواندم و اعتراف میکنم خیلی بیشتر از قضیه “شهید” ناراحت شدم. شما هم از این وبلاگستان برید دیگه من یکی به وبلاگستان سر نمیزنم چون هیچ کدومشون ارزش وقت گذاشتن رو ندارن و فوقش هفته ای یه ساعت توی وبلاگستان بچرخی همه چی دستت میاد نوشته های شما بود که با عشق میخواندم و خط به خط و کلمه به کلمه نمیخواستم از دستشون بدم. متاسفانه به خاطر برخی کارهای عقب افتاده خودم اصلا تمرکز فکری برای نوشتن مطلب در وبلاگم رو ندارم اما تا در وبلاگی میدیدم از شما نقد کردن کامنتی گاهی تند برایش میگذاشتم. که یکیش هم مثل اینکه فیلتر شده!!! :) در مورد قضیه بنیاد شهید هم تا مطلب رو دیدم و براتون کامنت گذاشتم در وبلاگم هم هر چند کوتاه کارشون رو محکوم کردم اما کسانی ادعا میکنند ۲ سالی هست وبلاگ بنده را میخوانند در کامنتها حداکثر گفته اند الله اعلم!!!! همین الله اعلم شان برای من فحش بود! خواهش میکنم به نوشتنتون ادامه بدید فقط و فقط برای رضای خدا بنویسید رضایت بنده های بی معرفت مهم نیست. یاعلی

  34. زهرا رمضانپور می‌گوید:

    سلام.
    آقای قدیانی، وقتی اینطور خون دل خوردنتونو دیدم، خونم به جوش اومد. وقتی نامردی ها رو دیدم در حقّ بابااکبرها، غیرتی شدم. این شد که این متن رو نوشتم:
    http://bassiratt.mihanblog.com/
    بابت تأخیرم عذرخواهی می کنم. هر چی بگید حق دارید.

  35. ya zeinab می‌گوید:

    “من مجوز این کار را از مادر شهید شهبازی گرفته ام. به من امشب، آری امشب بعد از افطار در کنار مزار پسرش گفت: آن دنیا به پسرم می گویم جلویت را بگیرد، اگر رسوایشان نکنی. جوهر تمام کردی، من خون علیرضا را به تو می دهم. تو فقط بنویس. این بار دست روی بد چیزی گذاشته اند. سالها در فراق جگرگوشه ام به اشک و زاری نگذرانده ام که حالا به هر ننه قمری بگویند مادر شهید. بنویس اتفاقا من یک مادر شهید ندید بدیدم و طاقت ندارم ببینم به هر ننه قمری می گویند مادر شهید. بنویس. تو فقط بنویس. گفتم: مادرم، یاسین در گوش خر خواندن است. گفت: عیبی ندارد. تو فقط بنویس. گفت: لازم شد کارت بنیاد شهید را جلوی در بنیاد شهید پاره می کنم اما تو فقط بنویس. گفت: بچه اینها اگر شهید است، وصیت نامه شان کو؟ گفتم: کاری ندارد، یک وصیت نامه هم جعل می کنند. نام شهید را چطور جعل کردند؟ گفت: وصیت نامه را با خون می نویسند. گفتم: با چی می خوانند؟ گفت: با خون دل. گفتم: آخرین بار کی خواب علیرضا را دیده ای؟ گفت: سالهاست که با اشک چشم خوابیده ام. جگرگوشه ام در باران می آید. با یاران می آید. با پازوکی و محمودوند. با آن بسیجی اروند. با یک “یازهرا”ی قشنگ روی سربند. گفتم: اتفاقا در مسیر پیرزنی را سوار کردم که او هم مادر شهید بود. تازه، فرزند شهید هم بود. گفت: خب، چی می گفت؟ گفتم: چیزی نمی گفت، مثل تو فقط گریه می کرد.”
    به خاطر اشک تمام مادران شهدا برای اشک یتیمی فرزندان شهدایی که دستشان از همه جا کوتاه است بنویس اخوی! همینجا هم بنویس چون هر جای دیگری بنویسی تیغ جراحی سانسور قلمت رو جراحی میکنه! شما فقط بنویس اونهم همینجا تو قطعه ۲۶! هر وقت هم دوست داشتی قسمت نظرات رو فعال کن اگر هم دیدی دارید اذیت میشید کلا غیرفعالش کنید اما بنویسید!
    بعضی موقع فکر میکنم اگر نبود نوشته های شما مثل ” نه ده” و وبلاگتان و نوشته های آقای شریعتمداری این سران فتنه و خواص بی بصیرت زودتر فتنه دوم رو به پا میکردند!
    اجرت با سالار شهیدان حسین!

  36. بسیجی می‌گوید:

    آقای قدیانی تو رو خدا اینجوری نگید (در جواب امیر علی)گور باباشون هر حرفی می زنند .من نمی دونم مقاومت در برابر انتقادا و منافق بازیهاشون چقدر سخته .فقط اینو می دونم که شما باید بایستید ،مقاومت کنید سر باورها ،ارزشها،سر ولایت .اگه قرار باشه کسی مثل شما با اون شجاعتا،صلابتا میدون خالی کنه ،پس ما چیکار کنیم؟ یکه و تنها.آره قبول دارم ما کم گذاشتیم . هی اومدیم به وبلاگتون سر زدیم نظر گذاشتیم ولی به وقتش حمایت نکردیم .ولی ما هنوز دوره کلاسهای شما رو تموم نکردیم .اگه وسط دوره بذاریدو برید درس ناتموم می مونه.
    معلومه که فشارا به سمت شماست. حرف من بسیجی که از بسیج دانشگامون اون ور تر نمیره که کسی بشنوه و ازم انتقاد کنه .آره اونایی که حرفشون شنیده می شه ولی حرف نمی زنن دارن نا مردی می کنن. ولی به فکر ما کلاس اولیها باشید .
    ما پیروزیم.

  37. دیوونه داداشی می‌گوید:

    “کارت بنیاد شهید برگه ای است کوچک که گنجایش فهم کلمه “شهید” را ندارد.”

    “گرد یتیمی به صورت من زودتر از کارت بنیاد شهید صادر شد…”
    “گرد یتیمی به صورت من زودتر از کارت بنیاد شهید صادر شد…”
    “گرد یتیمی به صورت من زودتر از کارت بنیاد شهید صادر شد…”

    “آقایان! حالا حالاها باید نیش قلم مرا تحمل کنید.”

    غلام نیش قلمتم اساسی!

  38. ya zeinab می‌گوید:

    ببینید اینجا هم نظرات ما سانسور میشه: http://jahannews.com/vdcdff0fjyt0sx6.2a2y.html
    نوشته بودم “شهدای دروغین” که دروغینش سانسور شده! باید مینوشتم “شهدای راستین” :)

  39. به نام خدای زهراء

    سلام حاج حسین عزیز
    دوباره می گویم شرمنده ام … شرمنده ام … شرمنده ام
    شرمنده ام از روی تو ، شرمنده ام از روی مادران شهدا . شرمنده ام از روی تکا تک فرزندان شهدا . شرمنده ام از روی پدران شهدا که بجز شرم کار دیگر از دستم برنمی آید
    شیعه بودن یعنی همین ، گناه را دیگری کند و تو شرمنده باشی
    خیزران هم که به لب و دندان حسین می خورد ، زینب بی گناه بود اما سر به چوبه ی محمل کوبید !
    و زینبی بودن اگر از حسینی بودن دشوار تر نباشد آسان تر هم نیست
    ای زینب مدد کن …
    باز این رقیه ی نازدانه است که رودروی مشتی جاهل نشسته ….

    حسین جان تو داری چوب کم کاری ها را می خوری … تو جفا کش غفلت ها شده ای .
    اگر جبهه ی دشمن یک حسین قدیانی داشت به خدای احد و واحد قسم او را آنچنان بر فرق سر ما میزد که حالا حالا ها به هوش نمی آمدیم !!!
    حسین جان چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است نظر آقا در خصوص نوشته های تو اینجاست نزد ما
    در سینه های سوخته و مالامال از حب ولایت
    به دلهای سوخته ی ما بنگر
    بیت رهبری دلهای ماست و من یقین دارم چیزی که بتواند مستمر و به این وسعت دلهای ولایتی را شاد کند حتما لبخند رضایت آقا را در پی دارد .
    در هیچ سندی ثبت نشده که حضرت امام به دلیل عبور سید جمشید و حاج حمید از شیار المهدی در فتح المبین لبخند رضایت زده باشد !
    اما اندکی بصیرت داشته باشد کسی ، خواهد فهمید و بهتر بگویم خواهد دید این لبخند رضایت را .
    حسین عزیز آری تو اصلا در وبلاگستان زیادی هستی ؟
    جای تو اینجا نیست ؟
    چرا آمدی ؟
    چرا داری جای دیگران را تنگ می کنی ؟
    بد داشت خوش می گذاشت ؟ چرا آمدی ؟
    تو که هنوز بلد نیستی یک عکس در وبلاگ خودت بگذاری چرا آمدی ؟
    اصلا تو بلدی “پیج رنکینگ” خود را در ” ورود پرس” بالا ببری که آمده ای به وبلاگ نویسی؟
    بگذار این کارها را کسانی دیگر انجام بدهند !!!!!!!!
    آنها که متخصص وبلاگستان هستند . آنها که خوره ی اینترنتند !!!
    فقط نمی دانم چرا هنوز قیمت وبلاگهایشان سر جمع به ۱۵۰ تومان نمیرسد!!

    نه … نه … اینگونه نیست .
    برای ما مهم نیست که حسین از نرم افزارهای سایبر نت سر در بیاورد یا نه
    ما مفتخریم که حسین استاد بلا منازع برهم زدن نُت های ناکوک با رهبری است .
    حسین اگر بلد نیست با “ورود پرس” ور برود اما افتخارمان این است که او استاد پرس کردن فتنه گران است .
    حسین به سختی تصویری را در وبلاگش آپلود می کند امــــا به راحتی آب خوردن عکس اعلامیه ی ختم سران فتنه را با نوشته هایش به در و دیوار غفلت می کوبد .
    به جدیت بر این باورم که اگر قدیانی در سایبر نبود هنوز که هنوز است برخی ها اندر خم پاسخ دادن به سخنان حجة السلام و المسلمین شیخ مهدی کروبی گیر کرده بودند و هیچ کس باخبر نمی شد که این همان نوه ننجون و شیخ بی سواد وتپل ترین اپوزوسیون دوست داشتنی ماست !
    حسین اولین دعاخوان شب قدر سایبر است که سال گذشته همین موقع ها می گفت ” الموس الموس ، خلصنا من الکیبرد یا رب ” و بعد از این جمله متنی به اندازه یک صفحه ی کامل وطن امروز در عریان کردن جریان فکری ضد نظام نوشت …
    حسین اولین بلاگری است که در شب قدر لب تابش را که کل قرآن در حافظه ی آن بود بر روی سر گذاشت و متوسلیان وار زد به خط نفاق … و آبرویی برایشان باقی نگذاشت .
    آری حسین شجاع است ، بصیر است ، رک است ، حرفش را زبان نمی زدند پس نتیجه می گیریم جایش در وبلاگستان دروغ و ریا نیست !
    حسین جایش در قلب های ماست درست میون بیت رهبری …
    حسین به راه های آسمان بیشتر از راه های وبلاگستان شما آگاه است .
    حسین استاد شاد کردن دل مادران شهداسست .
    چند نمونه بیاورم از این مادران تا دلهای غفلت زده به خود بیاید ؟؟؟؟

    علیرضا کیانی به برخی ها گفت ” موش” و چقدر زشت دل علیرضا که خانه ی دلش صحن امام غریب است را شکستند . علیرضا هم همانند ما پابرهنه هست و دلش چینی بند خورده از داغ غربت تشیع .
    اما علیرضا من به تو بگویم آنها از موشهای کنار جوی اب شهرداری هم پر رو تر هستند … صد رحمت به موش های بی حیای شهرداری
    لینک وبلاگشان از بالاترین سر درآورده هنوز شرم نمی کنند . چگونه هنوز وبلاگ شما از شرم اب نشده ؟
    دیدید بالای لینک شما چه توهینی به روزه کرده بودند ؟ پایینش را دیدید ؟ هنوز خجالت نکشیده اید ؟ هنوز شرم نکرده اید؟ آقای x برادر y حیا کیلوی چند ؟ نرخش را می دانی ؟
    به خودتان گفتم ، اینجا هم می گویم ببخشید هاا اما وب هایتان بشدت بوی گند ریا و خودنمایی می دهد .
    دلتان خنک شد که بعد از دو سال برای اولین بار از داخل لینکی به ضد خودمان زدند این لینک را در بالاترین جستجو نکنید که او کوچکترین واحد دشمن ماست این لینک را در وجدان به خواب رفته ی خود سرچ کنید
    قبول کنید که ” موش بل هم اضل” هستید.
    اشتباه کرده اید آقایان … به خطا رفته اید …
    دیگر فعلا توان نوشتن ندارم ، بد جور دل ما را خون کردید . ما پوستمان خیلی کلفت تر از این حرفهاست تا ده بیست تا فحش خانوادگی در وبهایمان دشت نکینیم روزمان شب نمیشود اما شما بد کردید …
    فقط یک جمله
    در مظلومیت حسین قدیانی همین بس که همچو منی به دفاع از او می پردازم …
    حسین عزیز به بزرگی خودت مرا ببخش

    ادامه دارد …

  40. یارحجت می‌گوید:

    هوالحبیب
    سلام
    طاعات قبول
    بسیار عالی
    التماس دعا
    یا حق

  41. داداش حسین نبینم غمتو
    داداش این حرام خواران رو به خانم زهرا واگزارشان کن ببینم چه جوابی دارن به ایشون بدن

    یاحق

  42. پلاک شهادت می‌گوید:

    شهید پلارک که پلاک داشت ملاک راه ماست .
    سلام داداش . حرف هایتان را خواندم . ولی این طرف قضیه هم ما ستاره های حضرت ماه هستیم که چشم امیدمان نوشته های شماست . قلم ما به پختگی قلم شما نیست و نمی توانیم آن طور که شما حق مطلب را ادا می کنید حرف دلمان را بزنیم . منتظریم شما حرف دلمان را بزنید . از حرف هایتان حمایت می کنیم چون از عمق جان می فهمیم حرف هایتان را . ما هم می نویسیم اما چه کسی مطالب ما را می خواند ؟ چه کسی تحت تاثیر انتقاد های ما قرار می گیرد ؟ حسین قدیانی الان آنقدر اسم در کرده که خیلی ها چشم دیدنش را ندارند . مطالب شما را خیلی ها میخوانند . خیلی ها منتظرند که حسین قدیانی پسر بابا اکبر بالاخره روزه ی سکوت بگیرد و دیگر حرفی نزند که همین حرف ها می سوزاندشان .
    شما بنویسید این رسالت نوشتن را ادامه دهید و مطمئن باشید که ما همیشه رهرو راه ولایت هستیم و جلوتر از حضرت ماه حرکت می کنیم تا جانمان را فدای رهبرمان کنیم و همواره در مسیر شما که همان مسیر حرف حق است قدم بر میداریم . به گفته ی خودتان استناد می کنم : شهید پلارک که پلاک داشت ملاک راه ماست .

  43. رضوان می‌گوید:

    کم کم داری به یه الگو برام تبدیل میشه
    بنویس داداشی بنویس داداشی این جماعت باید رسوا شوند

  44. سیدجلال می‌گوید:

    قطعه ی گمشده یی از پر پرواز کم است،
    یازده بار شمردیم یکی باز کم است،
    این همه آب که جاریست نه اقیانوس است،
    عرق شرم زمین است که سرباز کم است.
    *****اللهم عجل الولیک الفرج*****

    شاید این جمعه بیاید شاید……….

  45. میثم شاید حامد می‌گوید:

    سلام
    باز هم میگم
    اگه حسین نبود………….من یادم میرفت باید بسیجی باشم
    یادم میرفت بسیجی باید انقلابی باشه
    باید اگه کسی چپ نگاه کرد به آقا….یه چک مردونه بخوابونه زیر گوشه اون نامرد ِ چپ چشم

    حسین اگه نباشه کسی نیست یادمون بیاره که نی ساندیس ،جاش کجاست
    حسین اگه نباشه کی باید فریاد بزنه غلط کردین بیشمارین….صدتا چیز هم روش

    پس حسین…..نرو
    هر چی هم خسته هستی نرو
    حسین جان…بمون……و بنویس

    حسین جان…………

    لــبــخــنـــد بــــــــزن بـســیــــجـی

  46. ریحانه می‌گوید:

    سلام اقای قدیانی نکنید اینکارو توروخدا ادامه بدید ایستادگی کنیدبرای رضای خدا رضای حسین ع ماها بدون شمانمیتونیم ادامه بدیم همین..

  47. میثم شاید حامد می‌گوید:

    لودرها و بولدوزرهای بچه های جهاد زیر آماج گلوله ها و ترکش ها……درست توی

    تیررس دشمن …..بی هیچ حفاظی…..تند و تند و بی درنگ داشتن خاک ریز میساختن.

    سنگر ساز وقتی سنگرش رو می ساخت که سنگرش فقط شیشه ی اتاقک لودر بود….و

    بعضی هاشون همین سنگر رو هم نداشتن

    سنگر ساز ،وقتی سنگر رو می ساخت که سنگری نداشت……سنگر ساز ِ بی سنگر

    دیدی ؟

    سنگر ساز شهید میشد….اما لودرش خاموش نمیشد…..شهید رو پیاده میکردن و

    شهید بعدی سوار میشد…

    اصلا” سنگر سازای بی سنگر تو صف می ایستادن برای رسیدن به خدا….برای دست

    بوسی ِ خدا

    سنگر ساز ،خاک ریز میساخت تا رزمنده ها پشت خاک ریز ،در امن باشن و امان.

    تا آر پی جی زن راحت و بی خطر بلند بشه و تانک دشمن رو بزنه.

    تا تیر بار چی هدف ِ تک تیر زنهای ِ دشمن قرار نگیره.

    و وقتی خاک ریز زده میشد…..دلاور ها میومدن پشت خاکریز….تفنگ به دوش.

    و از همون جا بود که دشمن رو میفرستادن به جهنم.

    هر کس این طرف سنگر بود…..خودی بود …..و اون طرفی ها دشمن.

    خودی که با خودی دعوا نمیکرد.

    خودی که گیر نمیداد به خودی که چرا به جای ِ یک تیر،دوتا زدی به قلب فرمانده دشمن.

    گیر نمیداد که چرا سربند ِ “یا حسین” نبستی و “یا ابوالفضل ” بستی (!)

    کسی از همرزمش نمی پرسید که چرا به جای ِ سر ، قلب دشمن رو نشونه میگیری.

    کسی نمی پرسید که چرا وقتی دشمن رو کشتی ،خندیدی ……اون هم از ته ِ دل !

    .

    .

    .

    و این روزها ما را چه شده است؟

    مگه شهدایی مثل حسین کبیری سنگر نساختن برای ما؟؟؟؟

    مگه لجن های سبز کف حوض ، اون طرف خاک ریز ما نیستن……و مگه لباس رزم های

    Made in USA به تن نکردن و وسط پیشونی ِهمرزم های ما رو نشونه نگرفتن؟

    مگه آمریکا و اسراییل براشون خاک ریز نزدن؟

    مگه این روزها ، روزهای جنگ نیست……….جنگ حق با باطل؟

    که اگه هست…که باور دارم هست……پس مگه ما همرزم نیستیم؟؟؟؟

    مگه همه نباید لباس خاکی به تن و پیشونی بند بر پیشونی ،تویه یک سنگر با هم

    بجنگیم؟؟؟

    و مگه همرزم با همرزم میجنگه ؟

    مگه همرزم خون میکنه به دل همسنگرش؟؟؟

    پس ما را چه شده که دل میشکنیم……مگر ما را چه شده که زخم را نه بر دشمن،که بر

    همسنگر میزنیم؟

    حسین قدیانی…همسنگره

    امیر علی…همسنگره

    میثم حسنی …..همسنگره

    علیرضا کیانی …..همسنگره

    پس لطفا” لوله تفنگت رو بگیر سمت ِ پشت ِ خاکریز،که دارن گرای ِ اشتباه بهت میدن.

    دشمن آمریکاست و اسراییل و هر کی لباسشون رو پوشیده….اونها رو بفرست به درک

    و با همسنگرت بخند

    والسلام

    *********************************

    لـبـخـنـــــــــد بــــــــــزن بســیـــجــی

  48. مصطفی می‌گوید:

    داداش حسین حالم بد شد

    میخوای بری؟

  49. علیرضا کیانی می‌گوید:

    سلام حسین قدیانی
    باشه بذار برو

    اونوقت ما میمونیم و یه وبلاگ خاک خورده و یه کوله بار عقده دل… ولی تا آخر خط باهات بودیم گرچه دست و پا شکسته… داداش قلبمونو دو طرفه نشکن…

  50. امیر رضا می‌گوید:

    کارت پدر آبراهام لینکن را هم صادر کنید
    در حاشیه صدور کارت شهادت برای کشته شده گان بازداشتگاه کهریزک
    می خواستم بنویسم شهیدی را می شناسم که با شناسنامه برادرش به جبهه رفت فقط به دلیل اینکه هم سن و سال قاسم بود. سالها با جراحت های شیمیائی اش سوخت و ساخت و هزینه این تخلف از قانون! را هم از حقوق معلمی اش پرداخت. بعدها با عنایت بنیاد شهید کودک دو ساله اش فرزند شهید به حساب آمد!
    می خواستم بنویسم پیرمرد میوه فروشی را می شناسم که در بخش پالایش وسائل و تجهیزات آلوده به مواد شیمیائی جبهه کار میکرد. جنگ که تمام شد جدال او با ره آورد و سوغات او از جبهه ها شروع شد. به احدی اجازه نداد که برایش پرونده جانبازی تشکیل دهند. در خلوت خود و خانواده اش شهید شد. البته بی اجازه مسئولان محترم بنیادهای وقت! مهم نیست در کدام قطعه از گورستان های این دیار ارام گرفته است مهم این است که ملائک بدون درخواست کارت جانبازی و تائیدیه شهادت پیکرش را در هودجی از نور شانه به شانه به عرش بردند.
    می خواستم بنویسم جانبازی را در همسایگی مان می شناسم که در عصر یکی از روزهای فتنه سال گذشته از اظطراب, نگرانی و غصه شیرین کاری های هم پالکی های این جماعت تازه به شهید به حساب آمده در مقابل چشمان زن و بچه و در و همسایه افتاد, دق کرد و مرد و هنوز هم از سوی بنیادشهید , شهید به حساب نیامده است.
    گفتم فقط بنویسم حالا که بازار صدور کارت شناسائی پدر شهید گرم است,کارت پدر آبراهام لبنکن را هم صادر کنید. تائیدیه قبلا توسط آقای خاتمی صادر شده است. فقط می ماند آه و نفرین پدرو ماد ر شهیدان که آنهم باید برای جذب حداکثری! مورد نظر آقایان هزینه کرد.
    پی نوشت: اسامی و مشخصات و محل دفن جان باختگان بالا به دلیل تبعات احتمالی ذکر نشده و در دفتر وبلاگ موجود است!

  51. علیرضا کیانی می‌گوید:

    فحش ناموس خوردی سگت شدیم چار تا فحش ناموساتو ما بخوریم
    خوردیم و حال کردیم داریم با داداش حسین عشقبازی می کنیم تو جبهه نبرد

    حالا به خطار جوی که یک نامرد توی فضای مجازی راه انداخته… یه فشارهایی که آقایون مسئول(نهاد و مهاد و پهاد و جهاد و …) می خوان رو بدنه حزب الله بیارن تا خفه بشیم … سالار قلم نمیزنه جاده خاکی… من میدونم این یه تهدید بود

    حسین قدیانی ما را با کنار کشیدن از وبلاگستان به مرگ تهدید کرد…
    همین

  52. میثم شاید حامد می‌گوید:

    حاج حسین…….صدای خنده هات نمیاد…..
    می خندی که؟

  53. یارحجت می‌گوید:

    هوالحبیب
    سلام
    دمتون گرم خیلی قشنگ بود
    برن بمیرن اینا این عوضیا که فکر می کنن ما شهید رو با هر بی سر و پایی عوض می کنیم !
    ناراحت نشین اما اگر بنیاد می فهمید داره چیکار می کنه اینقدر گند بالا نمی آورد، به جانباز شیمیایی که به خاطر اینکه پول و مقام جبهه نرفته و حون و خون نداده و حالا به خاطر مشکلات مالی مجبور شده بره بنیاد و بگه من چانبازم تو خرج دوا و دکترم کمک کنین تازه اونم به اصرار همسرش برگردن بگن “گمشو بیرون من اینجا باج به مفت خور نمی دم ” حق دارن اونا مفت خور پروری نمی کنن بلکه شهید نما پروری می کنن .
    تازه این بنده خدا سید اولاد پیغمبره بازم حق دارن وقتی امسال موسوی و خاتمی آبروی هر چی سید می برن جز این توقع نمی شه داشت .
    التماس دعا
    یا حق

  54. اسلامی ایرانی می‌گوید:

    غمتو نبینم داش حسین. اون کره خری که بهت فحش میده که گناهی نداره
    ایراد از نطفشه. اون احمقی هم که در لباس دوست ازت انتقاد میکنه
    به ته پات حساب کن. خط مقدم این چیزا رو هم داره دیگه. البته کار هر کسی
    نیست این همه فحش رو بشنوه. حاجی مایلی هم وقتی تو استادیوم بهش فحش
    ناموس دادن قاطی کرد. از اون روز به بعد دیگه حالت نرمال نداره.
    البته بسیجیا کلا آ نرمال هستن! ولی بدون دعای ما پشت سرته.

  55. طهورا135 می‌گوید:

    سلام دوستان قطعه ۲۶٫
    نوشتن کلمه شرمنده ایم و معذرت خواهی دردی از ما کم نمیشه،جز این که زخم ما تازه تر شه پیامد دیگه ای نداره.
    از دور ایستادن و گفتن ما پشت شما هستیم خیلی راحته، کاری باید کرد….

  56. زهرا رمضانپور می‌گوید:

    سلام.
    من همین الآن جواب کامنت آقای امیرعلی صفا رو خوندم. نمی گم چرا چون دلیلش پر واضحه. ولی ازتون خواهش می کنم کامنتدونی رو می بندید، ببندید. کلّاً تعطیلش کنید. نه اینکه کامنت بذارن و شما تأیید نکنید. ولی سایت رو نبندید.
    آقای قدیانی، ما بیشماریم. این ما که گفتم، منظورم کسانیست که در کنارتون ایستادیم و تنهاتون نمی ذاریم. من که قلمم به قدرت قلم شما نیست. ولی جون که دارم. خون هم دارم. می تونم جونمو بدم و خونم بشه جوهر قلمتون. نه اینکه فکر کنید من فکر کردم خون من ارزش جوهر شدن در قلم شما رو داره. نه. می خوام بگم…

    «آقای قدیانی، این نی ساندیس شما هم معروف شده ها…!»

  57. زهرا رمضانپور می‌گوید:

    راستی، نمی دونم مطلبی که تو وبلاگم گذاشتم خوندید یا نه. اگه خوندید در جریان باشید این رو هم ادامه ش اضافه کردم:«ضمناً فراموش نکنید که با حلوا حلوا کردن، دهان شیرین نمی شود. با دادن لقب شهید به هلاک شده های فتنه، آنها بهشتی نمی شوند. ولی شما جهنّمی می شوید. دادن لقب مقدّس شهید به این کشته شده های ناپاک، فقط دنیای خانواده هایشان را شاید بسازد. شما اگر عقل داشته باشید، برای آباد کردن دنیای ضدّانقلاب، آخرت خودتان را خراب نمی کنید. برایتان متأسّفم. مفت باختید.»

  58. آنتی بی بی سی می‌گوید:

    بنیاد مثلا شهید – به نقل از قطعه ۲۶
    http://antibbc.blogsky.com/1389/06/05/post-56/

  59. آنتی بی بی سی می‌گوید:

    برادر قدیانی
    پیشنهاد میکنم این مداحی رودرمورد شهدا در قطعه ۲۶ بذارید:
    http://aks98.com/images/8jsu6oevjjza2ob203od.mp3

  60. ما یک موی بابا اکبر و امثال اونو به هزاران شهید ساختگی بنیاد شهید فتنه نمی فروشیم

  61. پلاک شهادت می‌گوید:

    بنویس حسین قدیانی بخوان فرمانده !
    بخوانیدم در پلاک شهادت ! درد و دلی با حسین قدیانی !

  62. Montazer می‌گوید:

    بسم الله
    سلام داداش حسین
    عجت دلت سوخته که دلنوشته ات جگر مارا هم سوزاند
    واقعا حیف نام “شهید” که دارند ازش مایه میذارند آنهم به اسم آقا
    داداش نذارید اینها با حرفهاشون با رفتارشون شما رو از ستاره ها بگیرند
    از این به بعد باید بگوییم “شهدا و خانواده شهدا شرمنده ایم و بعد از شهدا با خانوادشان چه کردیم؟!”
    یا علی مددنا

  63. مصباح می‌گوید:

    سلام
    من هم شرمنده ام از اینکه نشسته ام ودست روی دست گذاشته ام!
    اما چه کنم وبلاگ ما تازه راه افتاده کسی بهش سر نمیزنه نوشتن وننوشتن من دردی دوا نمیکنه این شمایی که باید بنویسی
    این شمایی که اگر ننویسی شهدا جلویت را می گیرند این شمایی که ۳۶ نفر آنلاین داری
    پس بنویس برادر جان که چشم های زیادی نگران قلم شماست
    دوست ودشمن!

  64. hamid می‌گوید:

    ننگ بر این بنیاد شهید
    ننگ، آخه اونا که برا خدا نمردند.
    من خودم تعجب کردم. با اجازت نامتو به بنیاد شهید زدم توی وب البته با ذکر منبع.

  65. هپلی می‌گوید:

    نامه حسین آقا الکتریکی به بنیاد شهید

    سلام الیکم

    با عرض خسته نباشید خدمت بنیاد مهترم شهید

    اینجانب حسین رحیمی فرزند قربانعلی مهروف به حسین الکتریکی می باشم. بنده تا کلاس پنجم بیشتر درس نخانده ام پس اگر در نامه ام غلت و غلوت زیاد بود ببخشید. راستش چند روز پیش آقا رضا بنگاهی آمده بود پیش من و تهریف میکرد که بنیاد شهید برای دو نفر که بی گناه کشته شده اند کارت سادر کرده. قرز از مزاحمت هم همین بود که به شما بگویم دو تا از پسرهای من یعنی صادق و حمید سه سال پیش بی گناه کشته شدند. میخواستم اگر ممکن است کارت شهدای ما را زودتر بدهید. اسم کوچه مان را هم بگذارید کوچه شهید صادق رحیمی. برای آنکه حمیدمان توی بهشت با صادق دعوایش نشود میخواهید اسم کوچه بغلی را هم بگذارید کوچه شهید حمید رحیمی؟ با خودتان است. از شهادت پسرهایم بگویم. زمستان سه سال پیش ای کاش دستم میشکست و آن هماقت را نمیکردم. به خاطر اینکه لوله بخاری را بد وسل کردم شب دو تا از پسرهایم شهید شدند. آنها هم بی گناه بودند به جان شما. خودم و خانمم و دخترم هم کم مانده بود شهید بشویم اما توفیق نشد. اما من و خانمم و دخترم هم آن شب کلی گاز مونو اکسین کربن خوردیم. بی زهمت کارت جانبازی ما را هم بفرستید بیاید. با تشکر.

  66. یکی از پروانه ها می‌گوید:

    سلام حاجی حسین
    از امام رضا (ع)نقل شده است که همواره به اصحاب خود می فرمود :بر شما باد سلاح پیامبران .از او پرسیده شد که سلاح انبیا چیست؟ فرمود : سلاح انبیا دعا می باشد.مکارم اخلاق :۲۷۰
    من هم به سلاح انبیا متوسل می شوم :از خداوند می خواهم که به شما خانواده شهدا صبر وفراخ سینه دهد .امین
    جز شرمندگی در برابر شهدا چیزی نداریم .

  67. تنها می‌گوید:

    سلام
    از:بنیاد شهید
    به:حسین قدیانی
    داد و بیدادت مال چیه؟ مثل بچه خوب سرتو بنداز پائین زندگیتو بکن. اینجا بنیاد شهید “انقلاب اسلامی” نیست که بخایم پایبند رهبر فقید و رهبر حی ش باشیم.ما به باباکبر گفتیم برو جبهه؟ما به علیرضا و مجید پازوکی و علی محمودوند و سید مرتضا و … گفتیم برن تو وادی تفحص(که دل خونواده های شهدا خوشنود بشه)؟ ما از خدامون بود عراقیا و صدتا کشور مثل عراق وسط کشورمون خیمه بزننءما خداخدا میکردیم(و میکنیم)که بساط عیش آمریکائیها رو تو نایت کلوب هاءوسط همین تهرون به پا کنیم. حسین کیه؟عباس کجائیه؟رقیه؟؟
    این مژده رو هم بهت بدم که پرونده عزیزانمون که تو تنگه مرصاد بدست نیروهای انقلاب کشته شدن و البته دوستان آمریکائی صحرای طبس هم در حال آماده شدنه تا انشاءلله برسیم به قتله کربلا!
    (شوک حاصل از خبر برایم حد نداشت.منکه دیگر رویم نمیشود سر مزار محمودوند و دوستانش بروم.از تو خیلی کوچکترم اما اگر ناراحت نمیشوی میگویم:از قول من از پدرت عذرخاهی کن)

  68. ادغام نظر دو تن از دوستان می‌گوید:

    ۱- داداش حسین! ای بچه شهید حکومتی! تو مقصری که به قول یکی از دوستان سناریوی تقابل فرزندان شهدا با نظام را به عکس آن و به عاشقی یک فرزند شهید و حضرت ماه بدل کردی. این هم یک گناه دیگر تو. تو مقصری که ساندیس و نی ساندیس و اتوبوس و چهارشنبه و فلافل و … را که بر سرمان چماق کرده بودند، با زیرکی و رندی علیه خود دشمن برگرداندی. تو مقصری که غلط کردید بیشمارید را انداختی بر زبان ما. تو گناه کردی که لبخند نشاندی بر لب ماه. تو هم باید مثل ما آسه می رفتی، آسه می آمدی، تا هیچکی شاخت نزنه. آزی، تو مجرمی. تو باید بروی همان در کوچه کثیف فلافل بفروشی و باز فوتبال بازی کنی. مشتی ها بیشتر هوایت را دارند. ما بی معرفتیم. به تو دشمن فحش خواهر و مادر و پدر می دهد و ما هم بر اساس فریضه امر به معروف و نهی از منکر علیه تو مطلب می نویسیم تا بالاترین ما را تحویل بگیرد. برو. آنهایی که به تو می گویند “حسین مالدینی”، رفقای لات و همسایه هایت، بچه فوتبالی ها بیشتر هوای تو را دارند تا ما که به تو می گوییم “داداش حسین”. الان کل وبلاگستان فارسی شده فحش به تو و لابد به جرم “نه ده” که روزی اس ام اس می کردیم جملاتت را تا پیش دشمن کم نیاوریم. برو حسین.
    ۲- داداش حسین!
    به خاطر حضرت ماه نرو
    به خاطر بابااکبر نرو
    درسته ما بی لیاقتیم ولی
    دل بابااکبرو دوستاشون برای قطعه تنگ میشه
    .
    .
    .
    بدون قطعه ۲۶
    من حالم از این محیط مجازی به هم میخوره .اغراق نیست من از وقتی میام اینجا دیگه حتی رجانیوزوفارس نیوز و خبرنامه دانشجویان که هر روز سر میزدم هم نمیرم.
    منی که هر صبح با قطعه ۲۶ بیدار میشم و هر شب با قطعه ۲۶ میخوابم و شبا خواب قطعه ۲۶ رو میبینم
    منی که هرجا بحث سیاسی میشه در جواب دوستام همش حرفای داداش حسینه که از حفظ شدم و در جواب دوستام به کار میبرم و آخرش وقتی در برابر این حرفا و ادبیات تعجب میکنن که از کجا بلد شدم میگم اشتباه نکنید من از این حرفا بلد نیستم من اینقدر بابصیرت نیستم اینا حرفای داداش حسین بچه بسیجی هاست …………………….
    حسین آقای قدیانی!
    ما رو ببخش
    ما دلمون برای بابااکبر تنگ میشه
    ما دلمون برای دوستای بابااکبر تنگ میشه
    من دلم برای
    “این نی ساندیس شما هم خیلی معروف شده ها “تنگ میشه
    اصلا از همین الان تنگ شده،

    داداش حسین باور کن اغراق نیست که نوشته هات غذای روح ماست
    حق داری دلت بشکنه
    اینکه یه تنه وایسادی و داری جور همه به اصطلاح بسیجیها رو تو این محیط نکبت مجازی میکشی خوب داداش حسین همه که مثل شما جیگر ندارن شما باید تاوان کم کاری ها و حرف نزدنها و دوپهلو گفتن ها و …بسیجیا که نه حتی مسوول و نماینده و روزنامه نگار و همه رو بپردازی حتی اگه اون حرفا رو به امیرعلی هم نمیگفتی ترس اینکه یه روز بخوای حرف از رفتن بزنی همیشه همراه من بوده ولی چه کنم که نمیتونم باور کنم داداش حسینی که من شناختم کم بیاره……..
    حیف که خدا فقط یه دونه داداش حسین آفرید
    داداش حسین
    اگه بری ما بی بصیرت میشیم
    داداش حسین
    همین بسیجیا وبلاگ دارن من وقتی مطلباشونو میخونم جمله های شماست که تکرار کردن بین مطالبشون وقتی میری نظرای وبلاگشونو میخونی در جواب فحش و اهانت ها از اصطلاحات خاص شما استفاده کردن .حضرت ماهت که عاشق این تعبیر ناب هستم که خلق کردی و حالا حتی تیتر یک خبرنامه دانشجویان هم میشه “دیدار دانشجویان با حضرت ماه”.
    داداش حسین چه بخوای چه نخوای الگوی همه ما شدی.
    داداش حسین حسادت عقل آدمو زایل میکنه حسودا رو ببخش
    داداش حسین خیلی خسته ات کردیم خیلی
    استراحت کن
    استراحت کن
    استراحت کن
    ولی نروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
    داداش حسین اینا خیلی حقیرن میدونن دل داداش من چقدر کوچیکه عقده هاشونو توی وبلاگاشون خالی میکنن
    داداش حسین اینا عقده ای شدن وقتی میبینن کسی که به قول خودشون از وبلاگستان(!؟) چیزی نمیدونه اومده تو این فضا و ترکونده وحشنتاک خوب بذار بسوزن اونقدر که به قول احمدی نژاد اونجایی که(استغفرالله)
    داداش حسین چون گفتی منم گفتم وگرنه خیلی وقتا که میام از نوشته هات اشک و تلخی میباره و دل ما هم میگیره و تو دلم میگم الحق که تنهایی توی این عرصه
    و من بی مصرف فقط میتونم برات دعا کنم ………………………
    داداش حسین این غروب جمعه رو چه جوری تحمل کنم از الان احساس دلتنگی غروب آدینه دارم………

  69. دوستدار ولایت می‌گوید:

    سلام
    من واقعا موندم و نمیدونم چطوری فایلهایی رو که طراحی کردم براتون بفرستم.
    لطفا منو راهنمایی کنید…

  70. سید محمدعماد می‌گوید:

    بنویس. تو فقط بنویس.

  71. آیه می‌گوید:

    حضرت ماه:حسین آقای قدیانی!
    “این نی ساندیس شما هم خیلی معروف شده ها “
    “این نی ساندیس شما هم خیلی معروف شده ها “
    “این نی ساندیس شما هم خیلی معروف شده ها “
    “این نی ساندیس شما هم خیلی معروف شده ها “
    “این نی ساندیس شما هم خیلی معروف شده ها “
    “این نی ساندیس شما هم خیلی معروف شده ها “
    “این نی ساندیس شما هم خیلی معروف شده ها “
    “این نی ساندیس شما هم خیلی معروف شده ها “
    “این نی ساندیس شما هم خیلی معروف شده ها “
    “این نی ساندیس شما هم خیلی معروف شده ها “
    “این نی ساندیس شما هم خیلی معروف شده ها “

  72. خواهر شهید می‌گوید:

    ممنون ولطفا ادامه بدین شاید …

  73. سیداحمد می‌گوید:

    سلام عزیز دل.

    چند دقیقست دارم به جوابی که به امیرعلی دادی نگاه میکنم و شوکه شدم.
    داداش صد در صد حق داری ولی نگو.اینجوری نگو.
    ” من به زودی از این فضا خواهم رفت و شر سایه ام را از سر وبلاگستان فارسی کوتاه می کنم ”

    نه داداش.
    نه
    نه
    نه

  74. سعید-ه(مجنون) می‌گوید:

    حسین جون سلام

    خسته نشی داداش

    بچه بسیجی رو خودی هم نزنه که نمیشه .به قول حاج سعید قاسمی بعضی ها خودی اند ولی نخودی اند.

    با با جون بخند به نقد هاشون .

    بعضی ها مثل لایه اوزون خودشون را پ ا ر ه میکنن که یکی نقدشون کنه معروف شن.

    بخند

    بی خیالشون .

    لبخند بزن بسیجی

    مخلصیم

    یاعلی

  75. آیه می‌گوید:

    داداش حسین فرمانده مایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

  76. سلام داداش حسین ۲ تا طرح زدم نه واسه تو واسه خودم فکر نکن بابا اکبر فقط واسه توء
    نه داداش واسه ما هم هست …..

    هر کی از طرح خوشش اومد ۲ تا صلوات برا شادی روح بابا اکبر و عمو حسن و دادای خلبان منم بفرسته…

    http://irasna.persiangig.com/تصاویر/baba%20akbar2%20(chafiye%20).jpg

    http://irasna.persiangig.com/تصاویر/baba%20akbar%20(chafiye).jpg

    التماس دعا
    یا حق

  77. عشقی می‌گوید:

    به نام حق
    غلط کردیم آقا حسین . تو اصلا بزن توی گوشمان. تو قلب هامان را از سینه بیرون بکش و زیر پا له کن. چنین قلب هایی را چنین کاری باید . ما چه کردیم برای تو؟ چه داشتیم جز خستگی؟ چه داشتیم جز بی بصیرتی؟ جر نفهمی؟ جز ندیدن صحنه؟ برای این گفتم این قلب بی صاحب مرده را بکش بیرون و له کن که همین قلب است که می گوید : نرو آقا حسین! ما تازه دارد وجدانمان ، همانی که سال ها بود به خواب بی بصیرتی رفته بود ، بیدار می شود . نرو آقا حسین ، من هیچ نمی فهمم. من نه بسیجی بودن را می فهمم. نه شرط رفاقت را. نه نامردی را. من هیچ نمی فهمم. این چشم های کور من هنوز هم صحنه ی مبارزه را ندیده است. ولی داداش جان ! آن قدر حالیم هست که بفهمم وقتی کسی دشمن را دارد تیر می زند. حتی اگر یکی از تیرهایش به خطا برود – که تا به حال هرگز در متن های شما این اتفاق نیفتاده. در مورد دوستان دیگر می گویم – نباید سنجاقی دست بگیریم. جبهه را ول کنیم و با سنجاق دست های رفیقمان را خونین کنیم که چرا تیر اشتباه زدی. غلط کردیم آقا حسین. بدجوری! با نامردی تمام رفتار کردیم با تو . ما ، همین ما دوستان بدتر از دشمن ، نگذاشتیم یک روز، تو را راحت. وقتی دشمن چیزی بگوید ، راحت می شود گفت : دشمن است. باید بگوید. امان از روزی که دوست سوزنی بردارد و رزمنده ای را مجروح کند که چرا یک تیر اشتباه زدی. خاک بر سر ما که این حکایت ماست. جبهه را ، صحنه را ، همه چیز را ول کرده ایم ؛ سوزنی برداشته ایم و به جان دوستان افتاده ایم. کدام دوستان ؟ همان ها که نامردی نخواهیم بکنیم بسیار بزگر تر از آن اند که برادر و دوست و رفیق ما باشند. راستی ! یک بار شده است که دشمنی از متن آقا حسین خوشش بیاید؟ یک بار شده است که دوستی – تاکید می کنم دوستی – ناراحت بشود از متن آقا حسین؟ یک بار شده است این یاس های آقا حسین بدون بوی ماه باشد؟ نه نشده است. پس ما چه مرگمان است که داریم می کشیم آقا حسین را ؟چه مرگمان است؟ چه مرگمان است؟……………
    نقد بهانه است. آقا هم نقد کرد دانشجو ها را. اتفاقا خودش گفت که همه ی موضع هایش را رسمی می گوید و موضعی را در خفا به کسی نمی گوید. آقا با آن بزرگی اش ، اتفاقا خیلی خیلی بهتر از ما بلد است نقد کند آقا حسین را. اتفاقا هر چه هم بگوید، حسین آقا بر چشم می گذارد. پس چرا همش تعریف می کند؟ بابا ! چه مان شده که خیالمان برداشته در این کارزار باید با سوزن چنان دوستان را مجروح کنیم که خسته شوند؟ چه مان است که یک تیر به دشمن نزده ، هزار ها تیر را به سمت دوستان روان می کنیم؟ شما یه جمله از مطلب ها را بگویید که داغ بر دل دشمن نگذاشته باشد و دل دوست را شاد نکرده باشد. اصلا ما می دانیم لبخند آقا یعنی چه؟ می فهمیم لبخند یک رهبر ، لبخند ماه بنی انقلاب ، لبخند تاریخ است؟ نمی فهمیم دیگر. اگر می فهمیدیم سوزن هامان را تیز نمی کردیم. اصلا خوشمان نمی آید ؟ نیاییم. چه کسی گفته برویم توی مطالبی که ازشان خوشمان نمی آید؟ مطالب دارند به هدف خود می رسند. داغ بر دل دشمن و لبخند بر لب یار. ما این وسط چه کاره ایم؟ حرف حسابمان چیست؟ اصلا چه حرفی باقی می ماند؟ شده ایم رفقای جاهل. آقا حسین هم باید حذر کند از ما. خیر سرمان ، خیر عقل نداشته مان می خواهیم سود برسانیم با نقد. از ضرر هم بدتر ؛ ضراریم ما. می دانید چرا این طور محکم و قاطع می گویم : آقای قدیانی باید حذر کند از ما؟ چون دلم خون است. دلم ز خون دل فرزند یک شهید خون است. نمی خواهم بیش از این زجر ببیند. چه بکند اگر ما صحنه را نمی بینیم؟ این قدر درک دارم که بفهمم خون به دل خونین قلمان نباید کرد. من بدون یاس این قلم ، بدون خون بابااکبر ، بدون مدح ماه از قلم آقای قدیانی می میرم. جسمم نمیرد ، روحم قطعا خواهد مرد. ولی قسم می خورم که ترجیح می دهم بمیرم ولی ناجوانمردانه سوزنی برندارم و زخم مشکی متن ها را خونین نکنم. آقا حسین ! من که باشم که به تو بگویم بروی یا نروی. حالا که نگاه می کنم اگر بقیه سر ناجوانمردی اند من تهشم. من ختمم. شب هفتم. خودم دارم با زبان خودم می گویم : برو . اگر تو بروی ، اگر تو نباشی ، چه کسی حمایت کند از اقا در عرصه ی سایبر. چه کسی مدح کند ماه را با زبان نت؟ ما نباید بگذاریم تو بروی. گناه است اگر بگذاریم. تو اگر بروی گناه نیست ؛ ما اگر بگذاریم گناه است. نمی گذاریم…نمی گذاریم … نمی گذاریم…
    ما حواسمان نبود که وقتی تفنگ را کنار گذاشتیم و سوزن را برداشتیم و از نزدیکی سوء استفاده کردیم و روح نازنین آقا حسین را پژمردیم .دشمن از نبود ما سوء استفاده کرد و با تفنگش تیر زد قلب همه را. ما مسئولیم. مسئولیم چون شهید کردیم دوستان خودمان را. خسته کردیم جسم و روحشان را. ما یعنی همین دوستان بی بصیرت که از دشمن بدتریم. دشمن به وظیفه اش عمل می کند. وظیفه اش دشمنی است. ما دوستیم ؟ ما رفیقیم؟ ما بسیجی هستیم؟ ستاره ایم ؟ چه هستیم که شده ایم مانع کار و باعث فرسودگی و خستگی؟ همین دوستی است؟ اگر این دوستی است خدا کند ما هیچ وقت دوست هیچ کس نباشیم. این کار نشد. من نمی دانم. چه ضرری رسانده مطالب آقا حسین به ما که این گونه تیغ از نیام برکشیده و به کمین نشسته ایم؟
    نه آقا حسین ! نرو. تو خودت آخر معرفتی . نرو. نگذار دشمن همان اندک دوستان مخلصت را تکه تکه کند با نیش تا بناگوش بازش. این قطعه آسمان است. نگذار شب ها ستاره ها آواره بشوند. این قطعه ی بهشت را از ما نگیر. تو نعمتی. ما کفران نعمت کردیم. نعمت خدایی. نعمتی از این بیشتر ؟ کفر نعمت نکنیم کاش. اگر کردیم ، غلط کردیم آقا حسین. غلط کردیم…

    (آقا حسین ! خودت خوب می دانی که من تا به حال هیچ وقت نقدی به تو نداشته ام……………)

  78. جواد می‌گوید:

    حسین جان ، سوختم به والله سوختم.
    من خداروشکر وبلاگی نداشتم که بخوام مطالبت رو بزارم و بعدش بخوام نقد کنم و …
    هر از چند گاهی مثلا هر ۶،۷ ساعت!میام و انرژی می گیرم از این نوشته هات
    پس حسین،بمون . بدون هستیم پشت سرت و حمایت میکنم،از هر لحاظ
    چه خوب گفت (میثم شاید حامد!):
    سلام
    باز هم میگم
    اگه حسین نبود………….من یادم میرفت باید بسیجی باشم
    یادم میرفت بسیجی باید انقلابی باشه
    باید اگه کسی چپ نگاه کرد به آقا….یه چک مردونه بخوابونه زیر گوشه اون نامرد ِچپ چشم

    حسین اگه نباشه کسی نیست یادمون بیاره که نی ساندیس ،جاش کجاست
    حسین اگه نباشه کی باید فریاد بزنه غلط کردین بیشمارین….صدتا چیز هم روش

    پس حسین…..نرو
    هر چی هم خسته هستی نرو
    حسین جان…بمون……و بنویس

    حسین جان…………

    لــبــخــنـــد بــــــــزن بـســیــــجـی)
    حســــــــــــــــــــین ، نــــــــــــــــــــــــــــــرو

  79. علیرضا می‌گوید:

    سلام
    یادتون می یاد آقای خاتمی آبراهام لینکلن را شهید خطاب کرد برای دلخوشی آمریکا بود. خوب این هم برای دلخوشی سبزهاست دیگه!

  80. طهورا می‌گوید:

    جوابتان به امیر علی (آینده از ان حزب الله ) را تازه خواندم.
    داداش حسین حق نداری بروی . به خاطر خون همه شهدایی که پیام رسان خونشان هستی و همه مادران شهدا نباید بروی .
    دوست نادان و دشمن دانا همین خواسته را دارد که تو ببری و بروی .
    اگر خواستی هیچ نظری را نخوان و تایید هم نکن . اصلا لینک ابراز نظر را غیر فعال کن . اما سنگر را حفظ کن.
    تایید حضرت ماه را داری ، دیگر چه میخواهی . جان باختن و سر دادن برای ولایت همه جور سختی دارد اینهم یکی اش.
    بمان ، نامت حسین است اما عباس وار بمان برای حسین زمانت سید علی
    یا علی

  81. سیداحمد می‌گوید:

    متن فوق العاده بود.

    احمقهائی که فقط از حسادت دست به نقد حسین قدیانی میبرید بیاد فقط یه بار این متنو از اول تا آخرش دقیق بخونید تا ببینید نوشتن یعنی چی!

    داداش حسین بسیجیها همه ما میدونیم شهید کیه.همه میدونیم که شهید عموی ۱۷ ساله منه که با جثه نحیفش غواص بود و لب اروند یه شهادت رسید…….

  82. gomnam124 می‌گوید:

    سلام . داداش حسین نمیدونم چی بگم . ولی این چندروز من به هرکی ماجرارو میگم میگه :خب، خانوادشون خوب ظاهر شدن ! واقعا دیگه کم آوردم . دارم با همه بحث میکنم . نمیدونم چرا این قدر عادیه براشون . دیشب به یکی که ادعاش میشه ! ماجرارو میگم . میگه : شنیدم ! همین . فقط همین .
    منم چیزی نمیتونم بگم عموم شهید شده ولی من جز اقوام درجه ی ۱هم نیستم .اما من خجالت میکشم برم پیش عموم و بگم توی زمانی که زندگی میکنم ، گذاشتم اسم شهید لکه دار بشه . منم ساکت نمیمونم . شاید صدام فریاد نباشه ولی ساکت نمیمونم .
    خصوصی یا عمومیش با شما داداش حسین .

  83. سیداحمد می‌گوید:

    داداش حسین بسیجیها شما باید باشی و بنویسی.
    شما باید قوت قلب خیلیها باشی.

  84. سیداحمد می‌گوید:

    داداشی سید فدات شه.
    مگه مادر شهید شهبازی نگفت باش و بنویس؟
    چرا حرف از رفتن میزنی؟

    چرا میگی موفق شدن که خستت کنن؟

    داداش جانم؟؟؟؟؟؟

  85. عارفه می‌گوید:

    سلام
    نمی دونم چی بگم
    دلم گرفت :-(
    داداش حسین کجا؟
    باید بمونی بنویسی
    باید رسواشون کنی :-(

  86. طاهره فتاحی می‌گوید:

    شهدا شرمنده ایم
    هر دو را شهید می نا مند
    یکی برای امنیت کشور شهید شد دیگری در حین به خطر انداختن امنیت کشته شد.
    یکی بسیجی بود وداوطلبانه در جبهه به شهادت رسید. دیگری با شعار مرگ بر بسیجی کشته شد.
    یکی اگر امروز بود از جمهوری اسلامی دفاع میکرد.دیگری اگر بود دشمن جمهوری اسلامی بود.
    اما هر دو نفر آنها یک وجه مشترک دارند.
    هر دو با توطئه آمریکا جان خود را از دست دادند.
    یکی با تجاوز صدام حسین به کشور دیگری با خیانت چیز حسین به کشور
    مطمئن باشید سر پل صراط شهید بسیجی وکشته اغتشاش هر دو خفت موسوی را می گیرند.
    شهید بسیجی می پرسید چرا خیانت ؟کشته اغتشاش می پرسد چرا خیانت؟

  87. اخراجی ها 3 می‌گوید:

    با سلام
    بزرگترین گناه یاس و نا امیدی از رحمت خدا می باشد .
    التماس دعا …

  88. داداش اون ۲ تا طرحو بزار بچه ها ببینن دیگه (بابا اکبرو میگم )

    http://irasna.persiangig.com/تصاویر/baba%20akbar2%20(chafiye%20).jpg

    http://irasna.persiangig.com/تصاویر/baba%20akbar%20(chafiye).jpg

    التماس دعا

  89. جواد می‌گوید:

    عصر جمعه دلم کم گرفته بود،این سوزنامه شما هم روش

  90. بی دل می‌گوید:

    سلام داداش
    یعنی باور کنیم که میخواین برین ودل اینهمه ستاره رو بشکونید؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
    منتقدین مغرض شما در برابر ستاره های طرفدار شما مثل قطره ای در دریا هستن،اصلا ارزش دارن؟؟؟!!!
    لطفا بمونیدو مبارزه کنید….مگه نه اینکه بسیجی خستگی را خسته میکند؟؟؟

  91. سیداحمد می‌گوید:

    داداش جانم

    مگه آقا بهت نگفت همیشه داداش حسین بسیجیها بمون؟

  92. عشقی می‌گوید:

    سلام!
    به خدا اگر بروی می روم شکایتت را می برم پیش بابا اکبرت تا بگوید : می خواستید ناجوانمردی نکنید تا نرود. و تا من اشک بریزم و التماس کنم و تا بابا اکبر …

  93. عارفه می‌گوید:

    قسمت مباد که به فتوای نان و نام
    مشغول آب و دانه بگردد کبوتر دلم
    ای آسمانیان که زمین جایتان نبود
    مانده است خاطرات شما لای دفترم
    حرام باد شیر حلالی که خورده ام
    روزی اگر ز خون شما ساده بگذرم

  94. عشقی می‌گوید:

    سلام!
    یک راه پیدا کرده ام که مطمئنم دیگر این بار رویم را زمین نمی زنی. می خواهم بگویم : به خاطر سید احمد بمان. اگر نباشی سید احمد پیام های بی زرگانی اش را کجا خرج کند؟ اگر نباشی کجا به قربان تو برود؟ اگر نباشی کجا مبصر کلاس ما باشد؟ بمان. خب؟ به خاطر سید احمد جان

  95. سیداحمد می‌گوید:

    داداش…

  96. هپلی می‌گوید:

    سلام حاج حسین آقا. با مطلبی تحت عنوان “نوشابه ای برای حسین قدیانی” بروزم. سر بزن

  97. سیداحمد می‌گوید:

    داداش حسین جان؛

    داداش گفتی هیچ کدوم ازین بچه هائی که ادعای بسیجی بودن دارن نیومدن راجع به این اقدام مزخرف بنیاد شهید نقد بنویسن؛
    درسته ننوشتن.
    حسین قدیانی عزیز لطفا اینو نذار به حساب تعارف که میدونی من اهل تعارف کردن نیستم.

    اگه همه نوسنده ها و بسیجیهای ما شعور و بصیرت شما رو داشتن مسلما کار به جائی نمیرسید که حضرت آقامون ندای “ایـــــــــــــــــــــــــن عمار؟ ” سر بده.

  98. ریحانه می‌گوید:

    سلام یعنی چی؟ همه دلشون گرفت اینکارو نکنین ما که هیچی نداریم اینجا جون میگیریم برای حرف زدن برای دفاع کردن برای اشک ریختن برای زندگی کردن :( حتی برای فهمیدن ما که بدون قطعه چیزی بلد نیستیم اینجاست که معنی خیلی چیزا رو می قهمیم درک میکنیم ما پا به پای شما هستیم به خدا این رسمش نیست اشک هممونو در بیارین باشین وبنویسید قلم حسین قدیانی باید بنویسه وبنویسه همین…

  99. هیئت گرافیک می‌گوید:

    گفتم که نرو از راه عاشقی حال که رفته ای بسوز که این سوختن سزای توست…
    ولی با این حال ، صلاح مملکت خویش خوسروان دانند.
    هرکجا که هستی خدا پشت وپناهت باشه….

  100. عشقی می‌گوید:

    سلام!
    هزار کوه گرت سد ره شوند برو* هزار راه گرت از پا در افکنند بایست
    به خاطر حضرت ماه نرو.

  101. هیئت گرافیک می‌گوید:

    ولی حالا جدای از شوخی توروخدا نرو،دلم شکست.ما تو دهن این بالاترین میزنیم.ما به پشتیبانی تو وبلاگ تعیین میکنیم.

  102. عباس می‌گوید:

    سلام داداش حسین
    خب نوکرتم لااقل بهم بگو خوب هست یا نه
    http://up.iranblog.com/Files3/0283ffb8098b460bab80.pdf
    خدا بخواهد ادامه میدم انشالله

  103. ریحانه می‌گوید:

    اگر اینکارو بکنین به خدا قسم به قول عشقی شکایتتون رو هم میبرم پیش بابا اکبر با گریه هم میبرم سید احمد میگه مگه آقا بهت نگفت همیشه داداش حسین بسیجیها بمون؟
    نرین که وگرنه شکایتتون رو پیش آقا هم میبریم :(

  104. فرص الخیر می‌گوید:

    هوالمحبوب

    سلام بابا اکبر
    از همین ابتدا بگویم : امیدوارم راضی باشید که به شما بابااکبر بگویم چون قلمم به چیز دیگری نمی رود زیرا که سایه پدری شهدا رو همیشه بر سر خودم حس کردم.

    بابا اکبر ما نسل عجیبی هستیم….. چون زندگی متفاوتی داریم……. چون جنگ نگذاشت که بچگی کنیم ….چون از همان اول هم که موقع بمبارن عروسک به بغل به پناهگاه ها می دویدیم یاد گرفتیم که مرگی هم هست … بابا اکبر یاد گرفتیم که شهادت سعادت است…….یاد گرفتیم…………

    اما این ها همه قبل از قد کشیدنمان بود مشکلات تازه از وقتی شروع شد که وارد مدرسه و دانشگاه و محل کار شدیم و دیدیم که بین دنیای ما و بقیه چه شکاف بزرگی هست. ما لحظه هایمان به یاد شهدا بهشتی بود و عده ای…….اوضاع ما همین بود و هست داشتیم در رخوت و انزوا فرو می رفتیم . کم کم داشت برایمان عادی می شد این وضع . کم کم داشتیم به این فکر می کردیم که انگار باید کمی کوتاه آمد ! داشتند به ما خوراک فکری میخوراندند که ادبیات شما با ادبیات بابا اکبرها باید فرق کند . ما را نسل سوخته خطاب کردند . روزی هزار برچسب به ما می زدند . کم کم داشتیم به لاک دفاعی فرو می رفتیم اما ناگهان چیزی دراین بین تغییر کرد…….

    یک پروانه متولد شد .نوعی اراده آهنین ظاهر شد ….. کسی که ادبیات غیرت مدیون نامش شد … آزادمردی که به ما فهماند بهترین دفاع حمله است . نویسنده ای که قلمش قلمه زده شده بود از رگ بازوهای بریده ی عباس غیرت در قلمش موج می زد … قلمش بوی “انقلاب اسلامی ” می داد نه فقط ” جمهوری اسلامی ”
    جوانمردی آمد برای اینکه حرف دل ما را بزند. ….. وقتی خیلی از ما به خون دل خوردن بسنده کردیم او نوشت از آقا، از شهدا و از ما و دلهای تنگ ما

    شما او را خوب میشناسی بابا . جوهر قلمش خون پور گوهر توست ، و همگی ما ستاره های حضرت ماه مدیون او هستیم اصلا همین اسم را هم او برای ما آفرید ستاره بودن برای حضرت ماه افتخاری است که بعد از سر زدن به قطعه ۲۶ نصیب ماشد.
    بابا جان ، آن دنیا در بهشت فخر بفروش . حق داری . کدام فرزند شهید اینگونه خوش درخشیده ؟ تنها حاجتت این بود که او حزب اللهی تربیت شود . بیا و ببین . بیا و بیین که پسر رشیدت قافله سالار دلهای مالامال از عشق به ولایت شده .
    ادبیات او ادبیات تو است بابا ، ادبیات انقلاب . ادبیات نور ، هر چند خفاش ها بدشان بیاید .
    حرف دل همه ی ما از قلم بیرون میزند . ولو کره المشرکون .
    او بود که به واژگانی که داشتند در بیابان غفلت پژمرده می شدند روح داد . بیا و بین بابا که پسرت هر کجا می رود فقط زیبایی می بیند . و این زیبایی بینی را به اشتراک می گذارد با ما در قطعه ۲۶ .
    بابا جان اما این روزها تیر و ترکش زیاد سر او میریزند .
    می دانم که هوای او را داری . اما واسطه شو بین ما و او . از جانب ما به او بگو
    بچه ها تو را ای پیشکسوت عرصه سایبر ، از شر طعن دشمنان و حسد حاسدان اول به خدا و بعد به من سپرده اند .
    بابا جان نزد عباس که رفتی ، او را به حق رقیه اش قسم بده ، به حق دلتنگی های این نازدانه که عباس نگه دار علی اکبر آسید علی ما باشد

  105. سحر می‌گوید:

    سلام
    قرار بود دیگه نظر نزارم.هم دلخور بودم و هم فکر کردم شما اصلا دوست نداری و از همه مهمتر بعد از چند روز که داشتم خیلی غصه میخوردم که چرا نمیتونم نظر بدم به این نتیجه رسیدم با وجود نشخوارایی که میکنن هر چی کمتر خانمها نظر براتون بزارن بهتره.حداقل برای یه مدت.خلاصه از خودم و از شما معذرت میخوام ولی نتونستم دیگه با این حرفتون.
    آقای قدیانی رحم کنیید.میدونم خیلی سخته از خودی خوردن.باور کنید میدونم و دلم نمیخواد اینطوری فکر کنید که نمیدونیم شما چی میکشی و فکر کنید خودخواهیم ولی ادامه بدید.من قبلا هم گفتم .سایت شما و جاهای دیگه تنها منبع منه.اگه اینجور جاها نباشه و افشاگریاشون- بخصوص شما- من بی خبر میمونم.التماس میکنم.برای آدمهای بی خبری مثل من فداکاری کنید و بنویسید.خواهش میکنم.

  106. طاهره فتاحی می‌گوید:

    خصوصی یا عمومی اش به عهده ی شما.
    می خوای بری؟خوب برو.
    تو هم زن داری.زندگی داری.فکر نمی کنی این ساعت هایی رو که برای تایید نظرات صرف می کنی باید به خونواده ات برسی؟به زنت.به مادرت.به خواهرت.
    اصلا مگه سرت سوراخ نیست؟مگه سر درد شدید نمیگیری؟مگه به استراحت نیاز نداری؟برو استراحت کن خوب.
    از تو به ما زیاد رسیده.
    فقط همینو بگم وقتی آقا رو میبینم با هر حرکتش یاد یه جمله از جمله های شما می افتم.با هر حرفش یاد یکی دیگه از جمله های شما می افتم.
    خوب کافیه دیگه.میری بهشت.
    ولی نرو.
    آخه اینترنت خیلی کثیفه.توی این فضای کثافت انقلاب اسلامی تنهاست.اگه تو هم بری همین چندتا جهه ای هم که فتح شده سقوط میکنه ها.
    به حضرت زینب تمسک کن.از مادر عاشورایی ات یاد بگیر که از حضرت زینب الگو گرفته.مگه به حضرت زینب نگفتند خارجی.مگه جسارت نکردن.ولی تا آخر ایستاد.از حضرت زهرا کمک بگیر…
    برای دفاع از ولایت این دو تا خانم از همه ی هستی شون گذشتن.
    ۷ ماهه توی فضای سایبر هستی نشون دادی که معلم های خوبی داشتی در دفاع از ولایت.بازم از همون بزرگوار ها کمک بگیر.زیارت عاشورا بخون…

  107. ریحانه می‌گوید:

    منم جز اوناییم که همیشه میگم قطعه به دلیل اینکه ایجا جزیی از وجودم شده … نگیرین این قطعه رو ازمون…

  108. عشقی می‌گوید:

    سلام!
    می خواستم این طرح رو سریع بسازم و بفرستم. برای همین نشد که خیلی عالی بسازمش. برگ سبزی است تحفه ی درویش! چه کند بی نوا ندارد بیش…
    http://up.iranblog.com/Files3/285a66aa76bc48ddb3bf.PNG

  109. ریحانه می‌گوید:

    میگم ما هیچی بلد نیستیم نگین نه تا دیشب شاگردتون بودم وتا اخر هستم وهستیم به همیندلیل امروز داشتم درس پس میدادم درس های شمارو امروز با خون ودل تو یه جایی به دفاع از حرمت یه شهید حرمت خون ریخته شدش بلند شدم چون شما خوب یادمون دادین چی بگیم وچطور دفاع کنیم حالا شاگرداتونو تنها نزارید

  110. برادر می‌گوید:

    سلام امروز خیلی دلم گرفته بود این مطلب رو هم که زدی جگرم سوخت اینها دیگه احترامی برای خون پدر شهید من قائل نیستند
    باید سال گذشته خون به دل رهبر بشه و آقا فریاد بزنه این عمار؟ اون وقت چون که پسر یه آقا زاده توی بازداشت به هلاکت رسیده اسم شهید بزارن روش آره اینها می تونن چون باباش کله گندس چون مثل ابوترابی ها به دیدارشون میرن
    با خودم گفتم دیگه بنیاد شهید جای ما نیست
    قرار بود هفته آینده بیان خونه ما
    مادرم زنگ زد گفت حق ندارید بیاید

  111. amir می‌گوید:

    دعای روز شانزدهم ماه مبارک رمضان
    بسم الله الرحمن الرحیم
    اللهمّ وَفّقْنی فیهِ لِموافَقَةِ الأبْرارِ
    وجَنّبْنی فیهِ مُرافَقَةِ الأشْرارِ
    وأوِنی فیهِ بِرَحْمَتِک الى دارِ القَرارِ
    بالهِیّتَک یا إلَهَ العالَمین .
    به نام خداوند بخشنده مهربان
    خداوندا مرا در این روز در همراهی و همگامی نیکان توفیق ده
    و از همنشینی و همراه بدان دورم ساز
    و به مهر و رحمتت به سرای آرامش در آورم
    بحق خداوندیت ای معبود جهانیان
    در شانزدهمین روز از ماه مبارک رمضان همراهی و همگامی نیکان، دوری از همنشینی با بدان و دستیابی به آرامش جاودانه و رسیدن به بهشت را از خداوند متعال خواستاریم

  112. سیداحمد می‌گوید:

    شعور نداره کسی که در مقدس بودن اینجا شک داشته باشه.

    برای ما همین بس که داداشمون مورد تائید حضرت آقامونه.

    داداش حسین بسیجیها فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدائی داری.

  113. عرض سلام
    مدت مدیدی بود که در راستای دغدغه ای از جنس نرم جنگیدن، و پس از طی کردن دوره ای مطالعاتی، منتظر زمانی بودیم برای تاسیس تارنمایی جدید برای برای نقد تولیدات سینمایی و تلویزیونی هالیوود، این شد که وبلاگ جدیدی تاسیس کردیم با عنوان «سینمای استراتژیک». وبلاگی که برای دیده شدن و شنیده شدن و اگر خدا بخواهد تاثیرگذار شدن نیاز فراوان دارد به همراهان گرانقدر وبلاگ اسبقمان یعنی «بی عمر».
    خوشحال می شویم از زیارتتان در این وبلاگ جدید
    یاعلی

  114. علیرضا می‌گوید:

    سلام .
    چند وقتی است با قطعه آشنا شدم واز ان وقت تا به امروز هر وقت مطالبت رو می خونم جون تازه می گیرم و تازه بعد از آشتائی با شما منوجه شدم چرا می گن بهترین دفاع حمله است داداش حسین بنویس و به شب پرستان حمله کن که امید میدی پس تا امید نشو و بتویس . با زهم تنویس به کوری چشم فتنه گران .

  115. یاس می‌گوید:

    “صفار هرندی معتقد است ادبیات انقلاب اسلامی این روزها به قلم من بدهکار شده است.”–ادبیات انقلاب حالاحالاها باید بدهکار شما باشه
    “از یکی از اساتیدم شنیده ام که آقا گفته افتخار می کند یک فرزند شهید اینگونه در میدان دفاع از ولایت حضور دارد.”–این دفاع باید تو جبهه سایبری حضور داشته باشه آقای قدیانی
    ***
    نرید…

  116. عطر خاک می‌گوید:

    /.

    دو دلیل آوردی داداش بچه بسیجی ها برای مقدس بودن اینجا ، سومیش رو من بگم؟؟؟

    با اجازه……………….

  117. مصباح می‌گوید:

    آخ جون سمفونی مورچه هااااااااااااااااااااااااا

  118. پلاک شهادت می‌گوید:

    میدانید داداش نام قطعه ما را به یاد منطقه می ندازد … یاد مناطق عملیاتی بخیر . یاد ستارگانی که از همین مناطق مسافر آسمان شدند بخیر .
    ستاره های زمینی دل داده به آسمان قطعه را تنها نگذارید .
    فرمانده از ماندن بگو

  119. رضا می‌گوید:

    یااباصالح المهدی

    گاهگاهی به نگاهی دل ما را دریاب
    جان به لب آمده از درد، خدا را دریاب
    اگر از دولت وصل تو مرا نیست نصیب
    گاهگاهی به نگاهی دل ما را دریاب
    به امیدی به سر کوی تو روی آوردیم
    شهریارا! به در خویش گدا را دریاب
    دل ما را به شب هجر فروغی بفرست
    شبرو وادی اندوه و بلا را دریاب
    به وفاداری تو شهره شهرم ای دوست
    ز وفا معتکف کوی وفا را دریاب
    کاروان رفت و من از همسفران دورم دور
    منِ از قافله شوق جدا را، دریاب
    راه باریک و بسی پر خطر و تاریک است
    سببی ساز در این مهلکه ما را دریاب
    تا فغان دل غمدیده‌ی ما را شنوی
    نازنینا! سحری باد صبا را دریاب

    « استاد مجاهدی »

  120. خط شکن می‌گوید:

    داداش چند ساعت پیش که اومدم اینجا و اون کاممنت خصوصی رو زدم اینقدر دلم گرفته بود که نگو . داشتم دیوونه می شدم.
    الان که اومدم و این همه کامنت های بچه ها رو دیدم دلم واشد. داداش متن های تو کامنت ها رو خوب بخون.
    به قول سید احمد:
    فدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی داری.
    هر موقع جوهر قلمت تموم شد. بگو تا خون بدیم.

    یا حق

  121. amir می‌گوید:

    سلام داداش
    اینکه ما بلد نیستیم بنویسیم درست است ولی ما بی معرفت نیستیم ما همیشه دوستت داشتیم وداریم
    ولی بدون منی که اقا را دوست داشتم الان عاشق این ماه پاره هستم واین را مدیون تو هستم
    بدون الان کسی نمیتونه حریف زبون ما بشه واین را مدیون جوابای توام
    بدون که الان عشق می کنیم بهمون بگن ساندیس خور
    بدون کیف میکنم به من بگن بسیجی
    من چی بگم که حق مطلب را ادا کنم من دفاع از ولایت را مدیون تو ام
    حرفهای هپلی امیر علی میثم شاید حامد اینا حرفهای همه هست فقط اونها بلدند بنویسند ومن نه
    اینجا تنها جایی است که من همیشه کامنت می ذارم فقط به عشق داداش حسین بچه بسیجی ها
    اونوقت به این راحتی حرف از رفتن می زنی پس ماها چی
    داداش دوستدار های تو بیشترند یا دشمنای قلمت
    اصلا تو که اقا ازت تعریف کرده دیگه نباید اینا را ادم حساب کنی
    حالا ما هیچی
    سید احمد هپلی دیوونه داداشی امیر علی و……………………………..
    اینهمه ستاره را بذاری بری جدا دلت مییاد

    داداش نکن این کار را با ما
    خیلی خاطرت عزیزه
    به قول سید فدایی داری

  122. ریحانه می‌گوید:

    گفتن فرمانده از ماندن بگو یاد این فریاد مناطق عملیاتی افتادم صدای نوایی می آید منتظران کی شب حمله فرا میرسد امر ز فرماندهی کل قوا میرسد شماهم امر کنید امر شما قلمتونه بگیرید دستتون بافریادبنویسید…همه منتظریم

  123. جنوبی می‌گوید:

    سلام

    حاج حسین یادته میگفتی جوجه ها خودشان میمیرند. پس از حرف جوجه ها ناراحت نشو. در ضمن یادگاران شهداء همیشه با خون سرو کار دارند یا خون عزیزانشان یا خون دل خودشان. بمان چون سنگر تو باید بماند. بمان زیرا همه به اندازه هم بزرگ نیستند و تمام ستاره ها یکسان نورپراکنی نمیکنند پس اگر بزرگان و ستاره های درخشان صحنه را ترک کنند وای به حال کوچکترها و ستاره های کم سوتر.

  124. پیام فضلی می‌گوید:

    بسم الله
    بنده همین جا از داداش حسین و همه ستارگان حضرت ماه عذر خواهی میکنم. عذرخواهی چه حاصل؟ سعی میکنم برای عذرخواهی خود، کج فهمی ام را اصلاح کنم. بخدا آن مطلب ِ«نوشته ای بعد از مسجد ارک برای حسین قدیانی عزیز»، اولین مطلب و قلم حقیر بود که تا بحال نگاشته بودم و از این بابت هم که یک “قلم اولی” برای فرمانده ی قلم داران ِسیدعلی در فضای مجازی، چند خطی را به دفاع پرداخته است شرمنده ام. اما خدای این ماه مبارک شاهد است وقتی دیدم همزمان چند شخص ِبدون انصاف، تیغه ی انتقاد قلم خود را آنهم در این زمان و فضای کنونی بر قلم داداش حسین رانده است بسیار دردم آمد که چرا هیچ کدام از وبلاگ نویسان از قضا مطبوعاتی و دست به قلم ِسابقه دار در فضای اینترنت، جند خطی را حداقل در مقام پاسخ به انتقادهای این مثلاً دوستان بی انصاف نمی انگارند؟
    چرا تا یکی از دوستان حزب اللهی مان شکوفا می شود و لبخندی را بر لبان مبارک حضرت ماه می نشاند، همه از دوست و رفیق تا هم سفره ای و همکلاسی، شروع به ایرادگیری و “تشویقی سرد کننده” می کنند که مبادا جوگیرشوی و چپ کنی مثل فلانی و فلانی؟ چرا چند صفحهA4 حرف از پیش گویی های ذهنی و نامفید خود میزنند و در خط ِآخر نوشته شان، تیتر چند مطلب حسین را برای منصف نشان دادن خود می آوردند؟
    آری! من اگر در جایی از نوشته خود در دفاع از حسین عزیز، ناخودآگاه دفاعی نابخردانه کرده ام همه اش فریادهایی از جنس “تنهایی حسین عزیز” است که امثال من ِکج فهم باید در خود بجوشیم و از یک صاحب قلم دفاع کنیم! کجایند دوستان حسین؟ کجایند وبلاگ نویسان ِداعیه دار رفاقت با حسین؟ کجایند دوستان مطبوعاتی ِمفتخر به دوستی با حسین؟ کجایند تا ببینند حسین با افتخار، طرح ها و هدیه های بسیار ساده ولی از دل برآمده بسیجیان گمنام امام خامنه ای در فضای سایبر را در سایت خود پوشش میدهد؟ کجایند تا ببینند زبانه ی شعله عشق به قلم ِداداش حسین شان را در ذوق و شوق طرح زدن های مرتضی حاجیانی مدیر وبلاگ “حضرت خامنه ای”، امیرعلی مدیر وبلاگ “آینده از آن حزب الله”، محسن(ظافر)، علیرضا شاهنگیان، یکی از پروانه ها، مدیر وبلاگ “قطعه عشق”، مدیر وبلاگ “پایداری تا ظهور”، مدیر وبلاگ “خط شکن” و طرح های آقا مصطفای وبلاگ “چفیه” را؟ کجایند تا ببینند ذوق و شوق بچه ها را در سروده های “امین” و “دیوونه داداشی”؟ در نوشته های “هپلی” و “علیرضا کیانی”؟ در طنز تصویری مهدی خسروی مدیر وبلاگ “مطالبه” و مصطفی از وبلاگ “چفیه/ دل نوشته یک بسیجی” و مسعود، مدیر و بلاگ “سیدعلی”؟ در پیام بی “زر”گانی سید احمد و “اول آیا”های آذرخش؟ کجایید؟
    آری حسین جان! هرکس از هر طریقی که افتخارکند به رهبر ِخوش سیمای مان؛ به سیدعلی، مطمئناً با ولیّ خود نقطه اشتراک ها و مشابهت هایش، یکرنگی ها با نائب امام زمانش(عج) بیشتر میشود.
    حسین جان! تو بمان برای عشقبازی های ساده این ستارگان حضرت ماه. بمان برای دل هایی که به گریه و خنده، به مدح ماه و به روضه های عباس در عصر و نیمه شب در قطعه۲۶، عادت کرده اند. خو گرفته اند. بخوان روضه عباس را. چشمان عباس را. یاس را. نگاه اهل حرم به دوره کردن عباس را. نگاه کودکان حرم به دستان عموی خود عباس را. گریه های زینب برای عباس را. «ای اهل حرم میر و علمدار نیامد، علمدار نیامد علمدار نیامد» «سقای حسین سید و سالار نیامد، علمدار نیامد علمدار نیامد»…

  125. سادات می‌گوید:

    سلام
    نماز و روزتون قبول
    ممنون از این نوشته زیباتون که این حرف دل ماست

  126. سید می‌گوید:

    مطلبی در خصوص دوگانگی در بنیاد شهید در این خصوص:
    کشته شدگان کهریزک و اسماعیل امامی (http://seyedkamaltabatabai.blogfa.com/post-11.aspx)

  127. مهجور می‌گوید:

    صل الله علیک داداش
    به قول یه عزیزی هیچ کس در این کشور به اندازه حزب اللهی ها مظلوم نیست…….
    نشتیم دم گود میگیم لنگش کن اما نرو داداشی رو نده بهشون پرو میشن …..
    داداشی اشکمونو در آوردی بابا ما پشتتیم تا وقتی با امام خامنه ای هستی…ما سنگرو خالی نمیکنیم
    شاید اولا فقط برای مطلب های شما را خوندن اینجا میومدم اما الان حس میکنم این یه وظیفس
    داداشی اینها همینو میخوان میخوان شما بکشی کنار
    رو نده سگ لرز میکنن نذار به خواستشون برسن…..
    بابا داداش ما پشتتیم دیگه اینقدر استرس نده اه!
    به حق پیام بازرگانی به حق علیرضا کیانی بخاطر آذرخش بخاطر دیوونه داداشی اصلا این ها رو ول کن بخاطر خدا بخاطر مظلومیت آقا سنگر سایبر رو خالی نکن….باور کن بری کسی دیگه اینقدر رک حرف نمی زنه و با حرفاش مبارزه نمی کنه…
    این شبا پیش حاج منصور خودمون دعا میکنم برا موندنت داداش ول نکنی بری ها اونوقت من میدونم و شما!!!!!!!
    اصلا بگو ببینم ول کنی بری جواب خون بابا اکبر هارو چه جوری میخوای بدی هان؟؟؟؟؟؟؟
    میبینی رو که نیس سنگ پا قزوینه(نیشخند)

  128. یه منتظر می‌گوید:

    جز در خانه ی تو نزنم جای دگر
    نروم از سر کوی تو به ماوای دگر
    اللهم عجل لولیک الفرج

  129. کوثر می‌گوید:

    سلام حاجی جون ، به قول شما بر وزن همان جمله معروف ، غلط کردن شهیدن و غلط کردن آنها را شهید حساب کردند

  130. سرباز سیدعلی می‌گوید:

    حسین جان سلام
    اینکه این دو نفر بی اصل و نصب را شهید اعلام کردند جای تعجب نیست چون بنیاد به اصطلاح شهید حزب باد تشریف دارند و هر طرف که باد بوزد همان طرف خوابشان می برد . این همه بسیجی بدست منافقین به شهادت رسیدند اینها ککشان هم نگزید حال با بی شرمی و وقاحت تمام یک مشت اراذل وطن فروش را لقب شهید داده اند !!! هیهات از این مردمان دنیا طلب !!!! وای بر امروز و فغان از فردایتان .

  131. حامد می‌گوید:

    رفیق یادم رفت بگم
    استاد شهید ما حضرت آبت الله صبایی که به خاطر دفاع از حریم ولایت شب شهادت حضرت زهرا مثل ابا عبد الله به شهادت رسید هم هنوز کارت بنیاد شهید نداره

  132. شاهد می‌گوید:

    کیف حالک اخوی
    حسابی سرت شلوغه …..
    خسته نباشی

  133. شاهد می‌گوید:

    این شعری که شهید ردانی پور میخونده:
    بیابیا که سوختم زهجر روی ماه تو
    بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو
    اگر که نیست باورت بیا که روبرو کنم
    به این امید زنده ام که باشم از سپاه تو

  134. برف و آفتاب می‌گوید:

    گفتم: اتفاقا در مسیر پیرزنی را سوار کردم که او هم مادر شهید بود. تازه، فرزند شهید هم بود. گفت: خب، چی می گفت؟ گفتم: چیزی نمی گفت، مثل تو فقط گریه می کرد.

    می گم خیلی هنرمندین!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>