صدای قلک

هادی علی مددی/ بهاریه ۲۹: مدرسه رفتن تو سالهای جنگ یک حال وهوای دیگه ای داشت؛ مخصوصا پنجشنبه ها که روز کمک به جبهه ها بود. همه به صف می شدیم وتوی صف، کمکهای نقدی وغیرنقدی خود را آماده می کردیم تا در حال رفتن به سر کلاس تقدیم کنیم هدیه هامون را به فرشته های توی جبهه و بعد ثواب اون را حساب کنیم با اوستا کریم توی روز قیامت. یادم میاد توی همون عالم کودکی، توی کمک دادن به جبهه ها هم کرکری و حسادت ها هم شیرینی خودشو داشت. بچه مایه دارهای مدرسه که تعدادشون به تعداد انگشتهای دست هم نمی رسید، اسکناسهای پنجاه تومنی و صدتومنی شون را طوری دست می گرفتند که بقیه هم ببینند. البته این ریاکاری بچه ها درمقایسه با آدم بزرگهاحال آدم رابه هم نمی زد، تازه بانمک هم بود! البته اونها قبلا تو مناسبتی مثل هفته معلم و با دسته گلها و هدایای آنچنانی در مقابل جوراب و کارت پستالهای ما بازی را برده بودند. حالا نوبت ناظم بود که شور و حالی بده به این مراسم هفتگی.
”مرگ برصدام” و”مرگ برآمریکا”ی بچه ها گوش فلک را کر می کرد، چه برسه به همسایه های مدرسه. توصیه های تکراری آقای ناظم شروع می شد: ”دانش آموزان عزیز خواهشا از اهدای سیب، پرتقال، گلابی ، نون و پنیر و کتلت و دیگر مواد فاسدشدنی خودداری کنید، چون ارسال این نوع کمکها به جبهه مشکله” اما کو گوش شنوا.
بچه هایی که بضاعت مالی شون تعریفی نداشت صدق و صفا و احساس پاکشون کلی تعریف داشت؛ وقتی که به حرف ناظم گوش نمی دادند و کمکهای ممنوعه را می گذاشتند روی میز، این صحنه ها مغلوب می کرد جدیت وشخصیت عصاقورت داده ناظم مدرسه را و بعضا پر اشک می شد چشماش و رو به دیوار می ایستاد تا پنهان کنه این احساس قشنگ را. وقتی که صف به صف راه می افتادیم و سان می دیدیم از میز و صندوق مغزپسته ای کمک به جبهه ها، صدای دلنشین یکی از بچه ها از پشت بلندگو شور و احساس می داد به ما وقتی که میخوند: ”این دل تنگم/ این دل تنگم/ غصه ها دارد/گوییا میل کربلا دارد/…”
ازهدیه خودم نگفتم؛ چند روز قبل از پنجشنبه با اجازه پدر و مادرم از دو کله قند کوپنی موجود توی خونه، اونی که سالم تر بود برداشتم و بردم توی زیرزمین خونه. خدا می دونه تا روز موعود چند بار رفتم و اونو چک کردم، برای چی؟! حقیقتا خودم هم نمی دونم. ذوق و شوق این روز کاری کرده بود که سنگینی کله قند و کیف مدرسه که تا خرخره پر بود ازدفتر و کتاب، حس نکنم. توی صف رفته بودم تو رویا که سرنوشت این کله قندچی می شه؟ خرده های این قند با چای ۶۰ درصد داخله، ۴۰ درصد خارجه. خستگی چند تا رزمنده را ازتنش بیرون میاره؟ این کله قند حکم کاپ “چمپیون لیگ” را داشت برای من موقعی که مراقبش بودم تا اون را سالم بگذارم روی میزکمک به جبهه ها. بعضی وقتها دلم برای بچه های امروزی با این همه امکانات تفریحی و رفاهی می سوزه که عمرا اون حس و حال ناب امثال ما را بتونن تجربه کنن. چند روز بعد که سرکلاس نشسته بودیم و معلم داشت از سلسله سفرهای آقای هاشمی از کازرون به اقصی نقاط ایران صحبت می کرد، در کلاس به صدا دراومد و آقای ناظم به همراه بابای مدرسه، با یک گونی وارد کلاس شد. گونی سبک ولی پرحجم بود و هر کسی در مورد محتویات اون حدسی می زد. داخل گونی پر بود از قلک های پلاستیکی کوچک به شکل نارنجک در دو رنگ سبز و قرمز. بابای مدرسه کلافه شده بود از دست بچه ها، از بس که نظرشون در انتخاب رنگ قلک شون لحظه به لحظه عوض می شد. دو هفته فرصت داشتیم تا قلکها را پر کنیم و طی مراسمی قلکهای پر شده را تحویل مدرسه بدیم. وضع مالی خانواده متوسط به پایین بود و من نهایتا می تونستم روزی یک تومن یا دو تومن ازپول توجیبی خود را با صرفه جویی سرازیر کنم تو نارنجکم یا همون قلکم. تو این دو هفته بچه های مدرسه مدام آمار قلکهای همدیگر را می گرفتند. بازار پنج ریالی هم تو دو سه روز باقیمانده به روز جمع آوری قلکها، داغ داغ بود تا اونهایی که قلک شکم را به قلک نارنجکی فروخته بودند، جبران مافات کرده وحداقل حجیم کنند قلکشون را توی این روزهای آخر. جالبه که توی این قضیه هم بچه درس خوانها قلکهاشون را به مرور پر می کردند و تنبلهای کلاس روش شب امتحانی را تجربه می کردند. روز موعود فرا رسید و صبح اون روز چندبار کیف مدرسه مون را چک کردیم که قلک را فراموش نکرده باشیم. باز توی صف، قلکها بود که جفت جفت جلوی نورخورشید گرفته می شد تا مقایسه بشه حجم کمک بچه ها باهم. جرزنی هم که برقراربود و مثل همیشه بازنده، برنده را متهم می کرد به استفاده ازسکه های پنج ریالی. ناظم مدرسه بچه ها را منع می کرد از این مقایسه ها و بعد از تشکر از بچه ها و احساسات پاک اونها، ما را به دادن شعار ”جنگ، جنگ تا پیروزی” راهنمایی می کرد. برعکس خیلی ازخواص، بچه های اون روز این شعار را با صداقت فریاد می زدند. صداقت وایمان به این شعار، توی ما بچه ها خیلی بیشتر از افراد مدعی در نظام بود؛ این را توی این چندسال فهمیدم. سه چهار ساله بودم که بعد ازرفتن پدرم به جبهه، مادرم یه تفنگ پلاستیکی برام خرید که هیچ وقت حتی موقع خوابیدن از خودم جدا نمی کردم و هر کس از من می پرسید: هادی! بابات کجاست؟ تفنگم رابه حالت آماده باش می گرفتم ومی گفتم: ”بابام رفته صدام را بکشه، من هم میخوام کارتر رابکشم”. این جمله برای همه جذابیت داشت و مرتب با همان سوال تکراری، این جمله را از زبانم بیرون می کشیدند. به خدا این جمله را با شور و حرارت وصداقت و اعتقادی می گفتم که هیچ پروپاگاندایی نمی تونس این حس من رو عوض کنه. از موضوع دورنشم؛ پس از دادن شعار، ناظم رو کرد به بچه ها و گفت: بچه های عزیز! حالا قلک هاتون را بالا بگیرید و اون را آنقدر تکون بدید که صداش به گوش آمریکای جهانخواربرسه. عرقمون دراومد از بس که سعی می کردیم صدای بیشتری از قلکهامون بیرون بیاد. هنوز هم حسرت اون روزهای قشنگ رو می خورم. تاکید امام عزیزمون بر وجود برکات در جنگ تحمیلی، برای من ازهمون بچگی، قابل فهم بود و ملموس. فرهنگ حاکم بر جامعه اون روز، راحت کرده بود کار معلمها را. هر چند ذاتا جنگ چیز خوبی نیست، اما این جنگ خود به خودشده بود متولی فرهنگ کشور و چه قشنگ ایفای نقش کرد. هنوزم که هنوزه غبطه اون دوران را می خورم که مصادف بود با دوران کودکی و نوجوانی ما. فقط میتونم بگم: ”یادباد،آن روزگاران یادباد.”

این نوشته در 20:06 ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. یک بنده خدا می‌گوید:

    سلام
    خاطره ی گرمی بود.واقعا ممنون

  2. صبا می‌گوید:

    “حدثی” معذرت می خوام ولی فکر می کنم منظور شما این “حدس” بوده.

  3. صبا می‌گوید:

    “هر چند ذاتا جنگ چیز خوبی نیست، اما این جنگ خود به خودشده بود متولی فرهنگ کشور و چه قشنگ ایفای نقش کرد”

  4. سیداحمد می‌گوید:

    زیبا بود؛
    احسنت جناب “هادی علی مددی”.

  5. یاس می‌گوید:

    سلام
    از خاطره ی قشنگتون ممنونم مارا به دوران دبستان بردید و تمام آن خاطرات را در ذهنمان زنده کردید .
    رقابت بین قلک ها را خوب اومدید مخصوصا اون قسمتی که قلک ها را رو به نور می گرفتید . امیدوارم اون حس پاک و زیبا را همیشه حفظ کنیم.

  6. مهدی می‌گوید:

    زیبا بود.واقعابااین حرف که بچه های امروزبعضی ازلذتها وحس ان موقع مارانمی توانند تجربه کنندکاملا موافقم.

  7. ط . زمانی می‌گوید:

    اولین بار است که در مورد مدرسه ها در زمان جنگ می خوانم. قشنگ توصیف کردید. واقعا خوش به حالتان.

  8. یک نسل دومی می‌گوید:

    کم وبیش این خاطرات برای نسل دومی ها جذابیت بیشتری داره. خیلی زیبا وبااحساس بیان کردیدودقایقی مارابه گذشته بردید.
    انشاءالله موفق ومؤیدباشید.

  9. "دیوونه داداشی" می‌گوید:

    سلام بر حسین*

  10. شافی می‌گوید:

    قلک شکم را به قلک نارنجکی فروخته بودند، …!!!!

    بامزه بود …حال وهوای روزهایی که ندیدم را کردم!!

  11. محسن می‌گوید:

    نوشته خوبی بودومارا به دوران مدرسه برد.ممنون

  12. عالی بود هادی جان. رو نمی کردی ناقلا! دست به قلمت خیلی خوبه. من رو بردی به دهه ی ۶۰؛ زمانی که نخست وزیرمون از سران فتنه بود و همیشه سر صف برای سلامتی قائم مقام رهبری دعا می کردیم! راستی! شیخ اصلاحات هم متولی امور شهدا بود! یادش بخیر. احساسات پاکت من رو یاد روز اول کلاس اول دبستان انداخت که سر صف، از غم دوری مامان مثل ابر بهار گریه می کردم؛ ولی در همون حال شعار مرگ بر آمریکا می دادم و اصرار داشتم که مشتم رو هم بالا بیارم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>