صف

امروز خانمم گفت، با عتاب هم گفت که برو و این کارهایی که در برگه نوشته ام انجام بده، و مادرم گفت با عتاب هم گفت که این وبلاگ برایت آب و نان نمی شود!
از قطعه ۲۶ آمدم بیرون. اول رفتم بانک و نوبت گرفتم و ملتفت شدم ۲۵۸ نفر جلوی من هستند و در صف انتظار. نیم ساعتی منتظر ماندم و حالا حالاها نوبت من نمی شد. نگاهی به برگه انداختم. رفتم تا آن قسمت از ۴ کار بانکی که می شد از طریق عابربانک انجامش دهم، انجامش دهم. (انجامش دهم به توان ۲) اما دیدم در صف عابربانک نفر یازدهم ام. از ۲ مرتبه، نگاهی به برگه کردم و به نفر آخر که عاقله مردی بود، گفتم جایم را نگه دارد که “باشد” ی حواله مان کرد، اما در مایه های همان “به من چه؟”
رفتم خشکباری که آجیل و پسته اش معروف است. آنجا دیدم که اصلا نیم بیشتر صف، بیرون مغازه تشکیل شده و یکی هم گماشته بودند که ملت، سر صف با هم دعوای شان نشود. داخل مغازه هم صفی بود که نگو. آنجا هم از نفر آخر که یک پیرزن عصاقورت داده بود، التماس دعا داشتم.
رفتم از دکه، چند تایی دیگر از ویژه نامه هایی که امروز آمده بود، بخرم که دیدم میان ۳ نفر سر اینکه کدام شان اول به روزنامه فروش پول دادند، دعواست! بی خیال شدم.
رفتم از چشم پزشک جواب آزمایش چشمم را بگیرم و احیانا اصلاح نمره چشم و عینک جدید که ۸ نفر جلوی من بودند و منشی داشت به نفر ششمی تذکر می داد که تو و دیگرانی که بعد از تو در نوبت هستند به امروز نمی رسند.
برگشتم بانک. هنوز ۱۶۷ نفر جلوی من بودند.
برگشتم عابربانک بیرون بانک که دیدم هیچ کس نیست. کارتم را انداختم که پیغام داد شبکه موقتا قطع است.
در راه برگشتن به خشکبار برای بار چندم نگاهی به برگه انداختم که دیدم باید یک سری هم به خشکشویی بزنم. رفتم خشکشویی، بسته بود.
رفتم خشکبار. دیدم آن پیرزن در صف بیرون مغازه نفر اول است و به او گفتم: فلانی ام که نیم ساعت پیش جا گرفته بودم. گفت…، یعنی نفرات بعد از او نگذاشتند چیزی بگوید و آخر صف را نشانم دادند.
ایستادم آخر صف مثل بچه آدم که دیدم مغازه بغل دست خشکبار، کافی نت است. به نفر جلویی، که از این دخترهای سانتی مانتال بود، گفتم: جایم را نگه دار، می روم داخل کافی نت و برمی گردم.
رفتم داخل کافی نت و برگشتم قطعه ۲۶ و شروع کردم تایید نظرات و خواندن بهاریه های بچه ها.
غرق در کارم شده بودم که ناگهان مسئول کافی نت به من گفت: شرمنده جناب! از ساعت ۳ تا ۵ مغازه تعطیل است.
از کافی نت آمدم بیرون و دیدم دختری با چند مشمع آجیل و پسته و شکلات و خرت و پرت دارد به من نگاه می کند؛ همان دختر سانتی مانتال بود!
دوباره ایستادم توی صف. این بار گفتم: جهنم! تا نوبتم شود تکان نمی خورم از جایم. هنوز یک دقیقه از صف ایستادنم نگذشته بود که خانمی محجبه به من گفت: برادر! من یک کار بانکی دارم، اگر ممکن است جایم را نگه دار، می روم و برمی گردم.
نگاهی به شماره ای انداختم که از بانک گرفته بودم و گفتم: چشم!

***

با چند مشمع از خشکبار داشتم بیرون می آمدم که از پشت صدایی آمد: برادر! این مغازه ارزان حساب می کند؟! برگشتم. گفتم: شما همانی نبودی که از من خواستی، برای تان نوبت نگه دارم؟ گفت: نه.

راست می گفت. آخر آن خانم، کفش پاشنه بلند پایش بود و از من که خداحافظی کرد، تلق تلق راه رفتنش صدا می کرد، اما این خانم با این که کفشش پاشنه نداشت، جلوی کفش چپش سوراخ داشت؛ به این بزرگی!

***

نیم ساعتی از ۴ گذشته بود که رسیدم جلوی بانک. هنوز داشت کار می کرد. یعنی اضافه کاری می کرد. رفتم داخل. دیدم از شماره من ۱۹ نفر گذشته است. از دستگاه مخصوص، شماره دیگری گرفتم. ۸۹ نفر جلوی من بودند. برگه را انداختم دور. بانک ساعت ۵ تعطیل می شد.

آمدم توی صف عابربانک که دقیقا ۶ نفر جلویم بودند. به نفر آخر گفتم: خانم! اگر ممکن است جایم را نگهدار، من می روم خشکشویی، برمی گردم. گفت: شما همانی نیستی که در صف آجیل برای من نوبت نگه داشته بودی؟ گفتم: بله!

این نوشته در یسار ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. "دیوونه داداشی" می‌گوید:

    سلام بر حسین*

  2. د.دانش می‌گوید:

    این باید می رفت توی بخش طنز !ولی انصافا وضع در حال حاضر همینه!

  3. مهدی محمدزاده می‌گوید:

    خیلی جالب بود.
    “شادی” و غصه و غم
    همگی میهمانند…

  4. سندس می‌گوید:

    خیلىجالبه که باوجودمشغله زیادهیچ فرصتىروبراى رسیدگىبه قطعه ازدست نمىدى! درودبر«سپهسالار» لشکرسایبرى جمهورىاسلامى.

  5. سیداحمد می‌گوید:

    :)
    جالب بود، ممنونم داداش.

    واقعا این روزها برای هر کاری باید صف ایستاد،

    خدا را شکر که من فعلا زیاد با این صفها سر و کار ندارم!

    این متن حقیقتی بود شبیه به طنز!
    داداش جان خدا قوت،
    سالاری…

  6. مسلم می‌گوید:

    ما کلا ملت صفاریانیم

  7. میلاد پسندیده می‌گوید:

    :-) خیلی تمیز بود مخصوصاً آخرش

  8. مهره اضافه می‌گوید:

    قطعه قطعه مهره
    من فکر کردم فقط تو مدرسه بچه ها واسه هم جا نگه می دارن
    (:
    (:
    (:
    ممنون ک هستین

  9. ف.طباطبائی می‌گوید:

    خیلی مطلب قشنگی بود. داداش حسین جان ممنون. چقدر روز پر صفی داشتید. صف کلافه کنندست اما وقتی شما اینقدر قشنگ مینویسید حس خوبی به وجود میاد، حتی نسبت به صف.
    دوسِتون داریم داداش حسین.

  10. زانیار می‌گوید:

    :))

  11. ن.بهادری می‌گوید:

    استاد چه شیر تو شیری شده بود. مگه کافی نتم صفی شده؟؟ حالا آخرش چی شد؟؟با این حساب فردا هم باید برین که.

  12. سیداحمد می‌گوید:

    یه پیام “بی زرگانی” برم؟

    ساعت ۲۳:۲۶
    تعداد افراد آنلاین: ۳۰ نفر

    ماشالله ستاره های حزب الله
    داداش حسین عزیز بسیجیها فــــــــــــــــــــــــدائی داری….

  13. شهید آینده می‌گوید:

    خیلی قشنگ بود ولی غمناک…

  14. سجاد می‌گوید:

    سلام
    خیلی باحال بود!عجب اوضاعی شده ها!!!!
    خسته نباشی داداش .
    یا علی مدد.

  15. طاهره فتاحی می‌گوید:

    صف صف صف. من که کلا از صف ایستادن متنفرم. تا جایی هم که بتونم از صف فرار می کنم.
    تقریبا سه هفته پیش بود که با چند نفر از دوستان در سلف دانشگاه مشغول بحث درباره ی صف و چراغ قرمز و اینا بودیم که کار به جاهای باریک کشیده شد. بحث داغ شده بود و به موارد سیاسی و گرانی تخم مرغ و یارانه و … رسید. یکی از داغ ترین جدل هایی بود که با دوستام داشتم. تو سلف سر هم داد می زدیم ناجور!!!!! همه داشتند نگاهمان می کردند. مطلب شما را که دیدم یاد آن روز داغ داغ افتادم…

  16. il,kd ;i aa jh nhnha nhvi می‌گوید:

    خوبه که با عتاب گفتن ، کارهاتون نصفه نیمه موند اگر با نرمش بهتون میگفتن چی میشد ؟؟
    والا به خدا صبر حاجیه خانم خیلی زیاده من اگر بودم شما رو به ۲۶ قسمت مساوی تقسیم میکردم . ( نیشخند)
    به صف عادت ندارید ؟ ای بابا آدم بچه جنگ و بمبارون و کوپن باشه به صف عادت نداشته باشه نوبره .

  17. سیداحمد می‌گوید:

    دوستان نویسنده خاطرات بهاریه!
    با سلام. اگر صبر کنید به ترتیب نوشته های شما در قطعه ۲۶ نشان داده خواهد شد. الان ۱۷ بهاریه هست که به مرور و بعد از خواندن داداش حسین تایید می شود.

  18. م.اشرف می‌گوید:

    سلام به همگی
    جسارت نباشه آدم یاد پت و مت میفته.
    من نمیدونم شما تهرانی ها از اونجا چی دیدین که ولش نمیکنین. همه این کارها را تو شهرستان میشه در عرض مدت کوتاهی با هزینه کم انجام داد. خدا بهتون صبر بده.

  19. سیداحمد می‌گوید:

    یه پیام “بی زرگانی” برم؟

    ساعت ۲۲:۵۱
    تعداد افراد آنلاین: ۲۶ نفر

    ماشالله….
    داداش حسین عزیز بسیجیها فـــــــــــــــــــــــدائی داری….

  20. mostafa می‌گوید:

    :)) :)) :))
    خوب خنده داشت دیگه
    آخه مرد مومن الان میشه رو غریبه حساب کرد؟؟؟!!!

  21. وبگرد می‌گوید:

    ساعت ۵:۳۰ صبح کلی زیرزیری خندیدمو شاد شدم ویاد گرفتم میون اینهمه شلوغی بازم میشه اعصاب داشتو بامزه نگاه کرد و خندید!!!

  22. چشم انتظار می‌گوید:

    داداش حسین عزیزمن که دیگه نمی دونم چی بگم حسابی کم آوردم تودیگه چه اعجوبه ای هستی ولی فقط می تونم بگم خداهم خیلی خاطرتومی خوادقدرخودتوبدون

  23. باران می‌گوید:

    خیلی باحال بود! :)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>