یکِ یکِ هفتاد و گنج…

سلاله ۹ دی/ بهاریه ۳۹: خودش وارد زندگی ام شد و چه خوب کرد که آمد.
روز اول عید را خیلی دوست دارم؛ البته نه به خاطر هفت سین و دعای تحویل سال و حول حالنایش، خواهم گفت علتش را.
بچه تر که بودم، آن زمان هایی که هنوز سنم دو رقمی نشده بود، تمام عشق زندگی ام در یک روز هفته خلاصه می شد، “جمعه.” جمعه ها پدرم هفتگیِ یک هفته ام را به من می داد و من هم، همان روز همه ی پول هایم را می دادم و عکس شهید می خریدم از برادرم. او دو آلبوم بزرگ داشت پر از عکس شهدا؛ اخوی البته خیلی مواقع با من گران حساب می کرد و سرم را کلاه می گذاشت.
بزرگ تر که شدم، من هم دیگر برای خودم چند آلبوم داشتم؛ از آدم هایی که آن روزها فکر می کردم زمینی نیستند. روزی اما عکسی دیدم از یک شهید و چه قدر لبخندش بر دلم نشست. آن روزها ترجیح می دادم، عکس شهدایی را جمع کنم که می شناختم. دلیلم هم این بود که حالا اگر کسی پیدا شد و پرسید: «این شهید که بود و چه کرد؟» بتوانم لااقل چند جمله ای در عظمت آن شهید برایش بگویم. در مورد آن شهید، اما هیچ چیز نمی دانستم؛ عکسش را هم اولین باری بود که می دیدم.
عجب اسم سختی داری شهید! اسمت را چه جوری باید تلفظ کنم؟ حالا چه صدایت کنم؟
تنها اطلاعاتم شد همان چیزی که زیر عکس نوشته شده بود: “شهید علی منیف اشمر، قهرمان عملیات استشهادی در جنوب لبنان.”
“لبنان، لبنان”… تنها چیزی که از این کشور می دانستم این بود که اسرائیل خاک لبنان را هم مثل فلسطین غصب کرده بود و حزب اللهی های لبنان بیرون شان کرده اند. دیگر از لبنان چیزی نمی دانستم اما نه، این را هم می دانستم که حاج احمد متوسلیان به این کشور رفت و دیگر برنگشت. عاشق حاج احمد بودم، عاشق خشم انقلابی و اقتداری که باعث می شد کسی نتواند روی حرفش، حرف بزند.
آن روزها به حاج احمد لقب “غُد دوست داشتنی” داده بودم؛ هرچند بعدها که بیشتر با شخصیتش آشنا شدم، فهمیدم که نباید این گونه خطاب کرد، سردار دلیر دوکوهه را و چه قدر حساس بودم که کسی بگوید شهید متوسلیان. بدجور قاطی می کردم که «کی گفته شهید شده؟ بگویید جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان.»

***
لبنان! این شهید در خاک توچه کرده؟ عکس را به چند نفری نشان دادم، اما کسی در موردش چیزی نمی دانست. نگاهی به عکسش کردم و گفتم: خودت را به ما بنمایان آقاشهید!
***
روز اول فروردین بود، عیدسال ۸۳ و چند ساعتی مانده تا تحویل سال. مادرم به اتاقم آمد و گفت: «این چه وضع اتاق است؟ این جا مگر دکه روزنامه فروشی است؟ هر گوشه ی اتاق را پر کرده ای از روزنامه و مجله. همه را بگذار بیرون لطفا.» این لطفا آخر بدجوری با دلم بازی کرد. بایگانی روزنامه ها و مجلات را خیلی دوست داشتم. اعتراف کنم، خیلی هایش را هم نخوانده بودم اما دوست داشتم جمع کنم آن ها را. شاید روزی به کارم می آمدند. یک جور تعلق خاطر بود و وابستگی ای که خیلی مواقع جلوی وارستگی را می گیرد، یعنی همین. با مادرم مخالفت کردم اما می دانستم ادامه دادن این بحث، حتی اگر بتوانم راضی اش کنم، سبب دلخوری اش می شود. با اکراه مشغول جمع کردن مجلات و روزنامه ها شدم. ترجیح می دادم آن ها را ورق نزنم، چون می دانستم دیگر آن وقت نمی توانم دلم را راضی کنم به دور ریختنشان. ناخودآگاه یکی از مجلات از دستم افتاد و من بی اختیار بازش کردم. چیزی که می دیدم، برایم باورکردنی نبود. عکس همان شهید و زندگی نامه اش. نوشته بود: روز شهادت ۱۳۷۵/۱/۱ و…

***
من داشتم زندگی ام را می کردم، خودت وارد زندگی ام شدی و چه خوب کردی که آمدی.
چه روز خوبی را انتخاب کردی برای نمایاندن خودت به من. روز شهادتت را. اول فروردین، اولین روز عید را و از آن سال به بعد هر سال روز شهادت تو می شود “روز تولد دوباره ی من”. روزی که قول می دهم، مثل تو باشم و ادامه دهنده ی راهت. اول فروردین برای من شده است، روز بیعت با شهدا. نمی دانی چه قدر هیجان زده شدم، وقتی که خواندم ۳۰ کیلوگرم مواد منفجره را به خودت بسته ای و بین کاروان نظامی ارتش اسرائیل که یکی از فرماندهان صهیون در بین شان بوده، منفجر کرده ای.
امسال هشتمین سالی است که عکست را می گذارم کنار سفره ی هفت سین. هرسال بعد از ظهر اولین روز عید، به نیتت قرآن می خوانم. نمی دانم ۱۶/۳۰عصر به وقت لبنان، که زمان شهادت توست، چند می شود به وقت ایران؟ من اما به وقت محلی خودمان حساب می کنم و قرآن می خوانم، شما همین را قبول کن. امسال چه سوره ای را بخوانم؟ جزء چند را؟…
یادت هست، وقتی خواندم این جمله ی وصیت نامه ات را خطاب به همرزمانت در مقاومت اسلامی حزب الله که: «به اجرای اوامر و اطاعت کامل از بیانات و راهنمایی های “حضرت رهبر، خامنه ای جانم به فدایش” ملتزم باشید.» چه قدر گریه کردم؟ آن روزها زمان اصلاحات بود و من با این که نوجوانی ۱۴-۱۵ ساله بودم، اما خوب درک می کردم که بعضی از مسئولین ما با این که ایرانی اند، اما مثل توی لبنانی ولی امر مسلمین جهان را نمی شناسند. اصلا ای کاش می شد، یک تُک پا می آمدی و به بعضی ها می آموختی حب علی را… بعدها که فهمیدم، موقع رفتن به خانواده ات گفته ای: «اگر به ایران رفتید، سلام مرا به ایرانی ها برسانید و به آن ها بگویید الگوی ما حسین فهمیده ی شماست.» حس کردم که با این همه ادعا، هنوز نشناخته ام شهدای خودمان را. دوباره باید شروع کنم به جمع کردن؛ این بار اما وصیت نامه ی شهدا را.
در تمام این مدت هر وقت گره ای به کارم خورد، خیلی مواقع متوسل شدم به شما. اولین حاجتی را که از شما خواستم، یادت هست؟… هنوز نگرفتمش. من صبر می کنم و تلاش، شما هم آن طرف پیگیر کار ما باش.
دوستانت دیده اند که قبل از اجرای عملیات، دستت را بالا آورده ای و به کسی سلام کرده ای انگار. بعدها یکی از آن ها در عالم رویا از تو علتش را پرسیده و گفته ای :«امام زمان (عج) را در مقابل خود دیدم و به ایشان سلام کردم.» (حسین قدیانی: اشک و دیگر هیچ… و عشق و دیگر اشک!) شهید عزیز سلام ما را به آقا برسان که شما زنده اید و ما…

***
چه قدر این جمله ات را دوست دارم حاج احمد: «هرجا در اقصی نقاط جهان گوینده ی “لااله الاالله” است، همان جا مرز اسلامی ما است.»

***
راستی لبنان!حاج احمد ما را برگردان.

این نوشته در 20:06 ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. سیداحمد می‌گوید:

    احسنت سلاله ۹دی،
    واقعا عالی نوشتید. خیلی لذت بخش بود خواندن بهاریه شما.

    ماشالله به ستاره های حزب الله که حسابی هنرمندند!

  2. حی علی الجهاد می‌گوید:

    فوق العاده عالی بود … ماشالله به این قلم … ماشالله به این دل شهدایی شیدا … حقا که سالاله ۹ دی ای!

  3. مهره اضافه می‌گوید:

    سلاله سلاله مهره
    ب قول داداش حسین : اشک و دیگر هیچ … عشق و دیگر اشک …
    سلام و التماس دعای منو به این شهید عزیز برسون
    شدیدا ممنون ک هستی (:

  4. "دیوونه داداشی" می‌گوید:

    سلام بر حسین*

  5. یامنجی(عج) می‌گوید:

    افرین عالی بود…پر از عبرت.

  6. برادرحسین می‌گوید:

    هرجا در اقصی نقاط جهان گوینده ی “لااله الاالله” است، همان جا مرز اسلامی ما است.
    یا مهدی (عج)

  7. م.طاهری می‌گوید:

    عالی بود
    خیلی تاثیر گذار

  8. عمار فردا... می‌گوید:

    این جمله ی شما قلب مرا لرزاند!
    ((امسال هشتمین سالی است که عکست را می گذارم کنار سفره ی هفت سین…))
    واقعا زیبا و دلنشین بود.
    قلم ، معرفت و ان شاء ا… جهدتان نویدبخش سعادت و آینده ای درخشان برایتان خواهد بود.

  9. ن.بهادری می‌گوید:

    خیلی زیبا بود.خیلی.ممنون از شما

  10. سجاد می‌گوید:

    سلام
    عالی بود عالی .فقط!
    “راستی لبنان!حاج احمد ما را برگردان”

    یا علی مدد.

  11. il,kd ;i aa jh nhnha nhvi می‌گوید:

    سلام علیکم
    انقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که زبونم قفل شده . بسیار بسیار زیبا . از ته قلبم میگم . کلمات خیلی درست و بجا انتخاب شده هر چند که بیشتر از مقدار تعیین شده بود اما اگر قرار هست که ما هم در داوری نقشی داشته باشیم من به این بهاریه نمره ۲۰ میدم البته با اجازه مدیر وبلاگ .
    پ ن :
    وقتی این بهاریه رو میخوندم متوجه شدم معنویاتم ته کشیده . متاسفم برای خودم .
    یاعلی

  12. الامان مهدی جان می‌گوید:

    بهاریه قشنگی بود که باعث شد چشمان ما هم ابری شود.
    بد نیست در این محیط یادی هم از شهید مصطفی مازح کنیم.
    این سربازان خاص ولایت روحشان شاد.
    ———–
    دوستانت دیده اند که قبل از اجرای عملیات، دستت را بالا آورده ای و به کسی سلام کرده ای انگار. بعدها یکی از آن ها در عالم رویا از تو علتش را پرسیده و گفته ای :«امام زمان (عج) را در مقابل خود دیدم و به ایشان سلام کردم

  13. ط . زمانی می‌گوید:

    اتفاق جالبی بود و بهاریه قشنگی شد.
    موفق باشید.

  14. صبا می‌گوید:

    بعضی ها (نه آن “بعضی ها”) عجب خاطر هایی (خاطر نه خاطره) دارند.
    “گفته ای :«امام زمان (عج) را …” برایم جالب بود شهدا معمولا امام حسین علیه السلام را موقع شهادت می بینند ولی اشان امام زمان را…
    ز آشفتگی حال من آگاه کی شود / آنرا که دل نگشت گرفتار این کمند

  15. صبا می‌گوید:

    “اونی که شش داداش داره”
    منم”وقتی این بهاریه رو میخوندم متوجه شدم(این نوع) معنویاتم ته کشیده . متاسفم برای خودم .”

  16. نسیم مرادپور می‌گوید:

    سلام آقای قدیانی این کامنت مربوط به مسابقه ی بهاریه است.ممنون
    به نام آنکه کربلا را آفرید تا ما وطن داشته باشیم
    امسال هم مثل پارسال! نوروز می آید،نه…گلها می شکفند،نه…سال دگر می آید نه…نه…!
    امسال هم مثل پارسال بهار،تکراریست وقتی شب عید،همه با تیک تاک ثانیه ها سرآغازسال یک هزاروسیصدونود رالحظه شماری می کننداما،روحی نیست مثل روح خدا گونه ی باغبان پیرکه،«انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشد!»
    هیس!…نزدیکتر بیا شقایق، تا فقط برای تو، یک خاطره بگویم .مینا نشنود با دل شیشه ای اش؛هرچند، مشکل خودش است اگرخوشش نیاید.او فقط دوست دارد خاطره های سفر خانوادگیشان به کیش وگشت و گزارهای شیکش راتعریف کند! دیگردوست ندارم خاطره ی دم عیدوقلک سبکبارکودکی ام رابگویم وپنج تومنی هایی که نمی شد با آن ها مثل کفش های چق چقی رقیه و بلوز پولکی اش را بخرم ؛که این حرفها تکراری شده! ومن حالا بزرگتر شده ام.
    برایت بگویم شقایق که حالا بهار،یاد کدام خاطره ها می افتم؟هرچند به گذشته ی من ربطی ندارد اما،به سابقه ی دلم ربط دارد! ربطش دوست داشتن مردمی است که در بالا،ستاره اند؛«ستاره هایی که همه عند ربهم یرزقون اند!»
    این سالها بهار که می آید یاد فتح المبین می افتم ومهدی باکری وچشمان قشنگش که
    مجروح شد ولی نگاهش،همچنان آباد ماند! از بس خدا نگاه های سربه زیرش را دوست داشت،کاسه ی لیلی را شکست مجنون شب عید!
    بیت المقدس را یادت می آید فروردین؟ و«حاج احمدرا؟»عجب سالهای بی وفایی می آیند لحظه ی تحویل ،یادشان می رود حاج احمد نیامده،چگونه رویشان می شود بی او بیایند؟ آه!… ببار باران بهاری، برای ایران! که ترکه ی بیداد و ستم مونده رو تنش هنوز،مثل حاج احمد زیر شلاق اسرائیلی های نا مهربان. ببار باران به سقف قفس حاج احمد ، که من آزادم و قفس اون سرد و تنگه توی این شبهای آخرزمان!
    خاطره ی دل من است عاشقی !… بهارجان من است یاد گل پونه های وحشی دشت امیدم که حالا وقت سحر شد . به نظر تو شب تاریک و سیاه رفته ؟ و اکنون فردای دگر شد؟!!
    امسال هم نمی آمدی نود.دقیقه ی آخر که نیستی تا گل بیاید! پس هر وقت دوست داشتی بیا، وقتی نمی دانیم آخرین بهارما کی سرآمدن دارد!؟
    امسال هم آیا مثل پارسال هستی نود؟ مثل هشتادونه؟
    چه کار باید کنی که مثل پنجاه و هفت شوی؟ نه…تو هیچ وقت مثل شصت و یک و دو و سه و چهار نمیشوی ! هیچ وقت مثل کربلای پنج نمی شوی، خودت هم میدانی.
    آهای نود! اگر با آن«یکی» نیامدی نیا .نود نباش ،« نودودردانه ی ما باش » بعد بیا ! آن وقت تازه ای و زیبا؛ زیباتر از خاطره ی لحظه هایی ،که دعای یا محول الحول و الاحوال را مادرم زیر شاخه های درخت توت از ته دلش می خواند ،وقتی که مثل حضرت «یاس» همه ی ما، در دستان دعایش جا می شدیم و خودش جایی نداشت در دعای خودش .
    اگراین فصل را با آخرین مرثیه خوان کربلا آمدی می شود گفت آمدی!آن وقت تحویل می شوی مثل دانه، گاه رویش .می درخشی وبهترین خاطره های زمین خدا می شوی مثل شهادت،مثل«آقا»
    مثل ماه شب «چهارده» در شب سیزده بدر نه …
    مثل مهتاب، زیبا میشوی در شب «سیصدوسیزده ستاره»!

  17. عبد می‌گوید:

    سلام.فوق العاده عالی بود.واقعاً دلی نوشتید، برا همینم خیلی به دلم نشست.خداقوت.
    التماس دعا.

    یاعلی
    با ولایت زنده ایم ، تا زنده ایم ، رزمنده ایم

  18. دوست می‌گوید:

    فوق العاده بودددددددددددددددددددد!!! ممنون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  19. شافی می‌گوید:

    عالی بود….
    عالی…
    راستی لبنان…حاج احمد ما را برگردان….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>