به نام پدر

میلاد پسندیده/ بهاریه ۳۶: همیشه دم دمای بهار، یاد عید چندین سال پیش می افتم که می خواستیم خانه کلنگی را بکوبیم و جایش خانه ای تازه با اسکلت بتنی بسازیم. برای همین هم جایی همان نزدیکی ها اجاره نشین شدیم. اواخر سال که رسید، ستون و سقف طبقه همکف خشک شده بودند و ما هم قالب ها را باز کرده بودیم و برده بودیم بالا برای بستن ستون های طبقه اول.
خیلی سال پیش بود و یادم نیست چرا عجله داشتیم که ساختمان تمام شود؟! اما یادم هست که روز قبل از تحویل سال، پدرم رفت به بنّا و کارگرها سرکشی کند تا بتن را درست بریزند در قالب اما دیر کرد و چند ساعت بعد با صدای زنگ همسایه قبلی مان، مادرم رفت پایین تا با او صحبت کند و بعد آمد بالا و کیفش را برداشت و چادرش را عوض کرد. من و برادرم پرسیدیم کجا؟! مادر گفت که بابا پایش شکسته و بردندش بیمارستان و خودش هم رفت…
ماجرا از این قرار بود که پدر بزرگوار بنده می رود سر ساختمان و می بیند که بنّا با ترس و لرز سوار قالب شده و با ظرف کوچکی بتن ریزی می کند! بابای نترس و جبهه دیده و خط شکن بنده هم یک تخته می گذارد کنار دیوار ساختمان همسایه و استانبولی پر از بتن را خالی می کند در قالب و پز می دهد که دیدی ترس نداشت و تقاضای پیاله دیگر می کند و بنّا هم می آورد و پدر می گیرد و سنگینی بار، تخته را می شکند و پدر از سه متری می افتد به حیاط پشتی.
تا همینجا درسی که میگیریم اینست که همیشه نکات ایمنی را رعایت کنید اما… ممکن نبود پدرم با آن بدن ورزیده فوتبالی، با افتادن از ارتفاع سه متری چنان پایش بشکند که ببرندش بیمارستان!
نکته اینجاست که پدرم همیشه اعتقاد داشت که کسی نباید از خون رفقای جبهه اش به نان و نوا برسد! تفکرش از اول همین بود و بخاطر همین هم در دوران جنگ هیچ پرونده پزشکی ای نداشت و حتی بعدش هم ترکش های داخل بدنش را هم سوغات نگه  داشت تا برایش پرونده جانبازی تشکیل ندهند. چند تا از همین ترکش ها هم در پای راست و کنار استخوان ساقش بود که با آن افتادن، جابجا شدند و استخوانش را ارّه کردند. پدرم بعدها تعریف کرد که وقتی به زمین رسید، چند تا از ترکش ها گوشت و پوستش زا درنوردیدند و افتادند کف حیاط پشتی و هفتای بقیه اش را هم دکتر ها در اتاق عمل در آوردند. حالا جای ترکش در پایش پلاتین گذاشته اند و با وجود جوش خوردن استخوانها بعد از این همه سال، هنوز پدرم دوست ندارد پلاتین را در بیاورد… نمی دانم چرا؟!
برای من که خاطرات جبهه های پدرم را همیشه به جای خودش از زبان دیگران شنیده ام و جز نام بردن دوستانش در چند عکس قدیمی آن دوران و البته نام بردن بعضی هایشان که قبلاً تحت امرش بودند و حالا فرمانده و مسئول هستند، از او چیزی نشنیده ام، خیلی تعجبی نداشت که در طول این سالها از این همه ترکش های فقط یک پایش خبری نداشتم… اما حالا وقتی گاهی سرش درد می گیرد و عصبی می شود ویا وقتی حال مزاجی اش ناجور است، با خودم می گویم شاید این ها هم همه سوغاتی های جنگ هستند که در پرونده نانوشته جانبازی پدرم ثبت شده است و جز خود و خدایش، کسی نمی داند.
حالا هر نوروز، در لحظه تحویل سال وقتی می بینم بعضی ها چطور برای گرفتن درصد بیشتر جانبازی خودزنی می کنند اما پدرم کنار سفره هفت سین نشسته و پای راستش را دراز کرده و قرآن می خواند، بیشتر به او افتخار می کنم. (حسین قدیانی: ممنون. روان و راحت و خوب و ساده. راستی! به بابای خوب قصه زندگی ات سلام گرم همه بچه های قطعه را برسان.)

این نوشته در 20:06 ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. صبا می‌گوید:

    خیلی قشنگ بود. بعلاوه حرفهایی که آقای قدیانی گفتند.

  2. میلاد پسندیده می‌گوید:

    :-)

    من هم ممنونم… به روی چشم

  3. "دیوونه داداشی" می‌گوید:

    سلام بر حسین*

  4. سیداحمد می‌گوید:

    ماجرای زیبائی بود آقا میلاد،

    ممنونم از شما.

  5. م.طاهری می‌گوید:

    از دل برآمده بود و بر دل می نشست

  6. ن.بهادری می‌گوید:

    ممنون از شما. سلام به پدر بزرگوار برسانید.

  7. ط . زمانی می‌گوید:

    خدا حفظشون کنه.

  8. شافی می‌گوید:

    سلام ما رو هو برسانید جناب پسندیده
    از قول من بگویید حاجی حقتو حلال کن…….حقی که بر گردن ماست…..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>