پدر شهید

حامد/ بهاریه ۳۵: روز اول عید سال ۸۸// به اصرار یکی از دوستان، همراه بزرگترها و بچه های مسجد رفتیم عید دیدنی خانواده شهدای محل. اولین بارم بود. چند جایی رفتیم. در آخر هم رفتیم منزل شهید خوانساری. پدر شهید که مردی مسن، بلند قامت و لاغر بود به استقبال مان آمد و خوش آمد گفت. از اینکه برای عید دیدنی رفته بودیم خیلی خوشحال شد. خوشحالی تو چشمهاش موج میزد و چند بار خودش این موضوع را گفت. بعد من پیش خودم گفتم خاک توی سرت، ببین این پدر شهید با همین کار ساده چقدر خوشحال شد. این خانواده شهدا که از کسی توقعی ندارند، حتی از این کار هم دریغ میکردی. اونجا تصمیم گرفتم که از سال بعد هم این کارو بکنم.
روز اول عید سال ۸۹// مثل سال قبل و به خاطر قولی که به خودم داده بودم با همون اکیپ قبلی، رفتم عید دیدنی خانواده شهدای محل. رفتیم خونه شهید خوانساری اما امسال از پدر شهید خبری نبود، چون مرض قند داشت، تو بستر بیماری خوابیده بود، اما تا بهش خبر دادن با سختی و روی ویلچر اومد و بازهم با همون  روی گشاده به ما خوش آمد گفت. به خاطر مریضی اش انگشتای پای راستشو قطع کرده بودند. با همون لبخند قشنگ ما رو بدرقه کرد.

***
بهمن ماه امسال بود که به رحمت خدا رفت. یه هفته قبلش هم یه پدر شهید دیگه فوت کرده بود. پسرش مفقودالاثر بود. میگفتن هنوز هم منتظرش بوده… (حسین قدیانی: اما دیگه آقاحامد، اصلا منتظرش نیست!… توی چند خط چه قصه قشنگی برای قطعه تعریف کردی. آفرین پسر!)

این نوشته در 20:06 ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. صبا می‌گوید:

    “رفتیم خونه شهید خوانساری اما امسال از پدر شهید خبری نبود،” اینجا فکر کردم پدر شهید فوت کردند.
    ” یه پدر شهید دیگه فوت کرده بود. پسرش مفقودالاثر بود.” پدر شهید ،پسر مفقود الاثر یعنی چی؟
    متوجه منظور جمله اول آقای قدیانی هم نشدم.
    اصلا نمی دونم واجبه منم نظر بدم. کاش حداقل اسمم را عوض کنم پرحرفی ام را به پای خانمها ننویسند.
    استادم می گویند نقاط ضعفتان را کم کم اصلاح کنید . مثلا اگر پرحرفید،آنجا که زیاد حرف می زنید شروع کنید حرف نزنید. یا فکر کنید اگر این حرف را شما نزنید کسی دیگر نیست بزند.
    هست؟

  2. "دیوونه داداشی" می‌گوید:

    سلام بر حسین*

  3. الامان مهدی جان می‌گوید:

    واقعاً درک کردم .
    ما هم هر سال که میریم یا مادری و یا پدری از دست رفتند
    البته از قصور ماست که از اوضاع خانواده های شهدا خبری نداریم

  4. ط . زمانی می‌گوید:

    صبا نکته سنجی ها! حس بعد از خوندنمو گرفت ؛)
    ولی قشنگ بود…

  5. شافی می‌گوید:

    خیلی تکان دهنده بود…
    …خیلی…..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>