بهاریه های شما محشره!

کاش بیکار بودم؛ شب و روز داستان های شما این “خاطره-بهاریه” های محشرتان را می خواندم. خیلی زیبا، خیلی زیبا. احسنت. یکی از یکی بهتر. ساده ساده ساده… و قشنگ و تمیز در فضایی پر از بوی خدا. آفرین بچه ها. هزار آفرین.

این نوشته در یسار ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. سجاد می‌گوید:

    سلام
    ماشا الله بچه های قطعه همه یه پا نویسنده هست!
    فقط منم که از نوشتن بهره ای نبردم(گریه!).
    خیلی خاطره های قشنگی نوشتن.خیلی لذت بردم . دست همشون درد نکنه و البته بانی این کار که بر کسی پوشیده نیست.
    دستت درد نکنه داداش حسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن.

    یا علی مدد

  2. سیداحمد می‌گوید:

    واقعا بچه ها خاطرات زیبائی نوشتند؛ دستشون درد نکنه.
    البته باید از داداش حسین به طور ویژه تشکر کنیم که چنین ایده ای به ذهن همیشه خلاقش رسیده و چنین موقعیتی را برای دوستان فراهم کرده.
    واقعا خیلی مردی داداش حسین.
    به جدم اگر هر کدام از اینها نصف داداش حسین مهارت و هنر نویسندگی را داشتند عمرا کامنتی از کسی تائید میکردند!!!!
    حسین قدیانی با این همه مشغله؛ در نهایت معرفت و صمیمیت تک تک کامنتهای مخاطبانش را با دقت میخونه و براشون ارزش قائله.
    خیلی مردی حسین قدیانی
    خیلی مردی….

  3. داداش مرتصی می‌گوید:

    سلام
    داداش می‌گم شما نمی‌خونی پس داور کیه؟

    این کامنت صرفا جهت ترقیب داداش حسین به جواب دادن ایجادشده و کاربرد دیگری ندارد!

    دو نقطه دی!

  4. صبا می‌گوید:

    سلام علیکم
    چرا ستاره ها برای “بهاریه”ها نظر نمی گذارند؟ دوستان نظر نمی گذارند یا شما نظرات را تایید نمی کنید؟ البته فکر کنم فضولی کردم . البته تر خودتان گفتید “این وبلاگ که در اصل متعلق به شما عزیزان است” پس خیلی هم فضولی نکردم.
    گذشته از شوخی برایم سوال بود همین، وگرنه قصد جسارت نداشتم . به قول آقا سید احمد “اگر هر کدام از اینها نصف داداش حسین مهارت و هنر نویسندگی را داشتند عمرا کامنتی از کسی تائید میکردند!!!!” آقا سید شرمنده منظورتان از “اینها” یعنی شما جزء ” ماها” نیستید؟!

  5. صبا می‌گوید:

    پدر بزرگ باغچه ای بزرگ یا باغی کوچک دارد*. دو طرف در ختهای انار ، ترش و شیرین، وسط لیمو و پرتقال و در انتها گردو و انجیر . آنطرف ترک ها هم گلابی و فندق و سنجناب و خرمالو… .
    اما چیزهایی که بیشتر از همه دوستشان می دارم؛گلهایی هستند که از جلوی قسمت سیمانی حیاط شروع می شوند و با راهی باریک به انتهای حیاط می رسند و چقدر دیدنی ست بهار که زنده می شود این باغ، بعد از خوابی لذت بخش و آرام.
    عید که می شد ما همراه با بهار ،شور زندگی می بخشیدیم به باغ خانه پدر بزرگ بعد از شش ماه دوری.
    بیشتر از همه گل صد برگ صورتی را دوست داشتم. صبح ها که برای وضو می رفتم به حیاط مدتی با گل صد برگ صورتی راز و نیاز می کردم . اگر ترس از نماز نبود و راز و نیاز با خالق این مخلوق زیبا و سرمای مطبوعی که مرا هل می داد،شاید… نمی دانم،هرچه بود ،دلم می خواست با گل یکی شوم،هیچ جوری از تماشایش سیر نمی شدم.
    حالا چند سالی ست که پدر بزرگ رفته و من دیگر عیدها به شمال نمی روم. پدربزرگ رفت و عیدهای دوست داشتنی مرا با خودش برد. پدر بزرگ با زندگی اش زیاد درس زندگی به من داد.
    امسال که موضوع بهاریه را گفتید دوباره شوق عیدهای دوست داشتنی در من زنده شد. هرچند که پدربزرگ و مادربزرگ رفته اند اما آن مخلوق زیبا را هنوز خالقی ست زیباتر.می روم.می روم زیبایی ها را دوباره ببینم، خالق و مخلوق را.
    *اگر گفتم دارد برای این ست که بنایی که برای خدا بگذاری حتی بعداز مرگ هم در راه خداست. پدربزرگ مردی خدایی بود.

    اگر آن بهاریه ۱۷ به نظرتان بس بود که دیگر هیچ.
    با تشکر محدثه دولتی

  6. صبا می‌گوید:

    ساعت ۴:۳۵
    افراد آنلاین :۲نفر
    جای بسی شگفتی ست . همه جا شلوغی تعجب دارد و اینجا خلوت آدم را شگفت زده می کند.

  7. هوشنگ می‌گوید:

    ای بابا مگر معلم وقتی مشق بچه ها را میبیند و میخواند بیکار است؟

  8. الامان مهدی جان می‌گوید:

    پندار ما اینست که شهدا رفته اند و ما مانده ایم
    اما حقیقت اینست که شهدا ماندند و زمان ما را با خود برده است
    کاش بهاریه ای از یه شهید ارسال بشه.
    اونجا که وقتی درباره عید ازش میپرسیم بگه بهترین لحظه عید ما اینجا دید و بازدید از سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله ست.دید و بازدید با مهدی صاحب زمان.
    تو فتنه هشتاد و اشک ، چند تا از گل های جمهوری اسلامی شهید شدند
    برای همه شهدا و شهدای فتنه صلوات

    در بهار جمهوری اسلامی جای شهدای فتنه خالی.
    مدد.

  9. طاهره نعمت اللهی می‌گوید:

    منم به نوبه ی خودم ازشما واقعاسپاسگذارم به خاطراین ایده ی واقعاجالب وجذاب داداش شماباعث شدیداین مغزاکبندما//خودم راعرض میکنم ها//تکانی بخوردوحاصل ان همه تدریس خصوصی برای بچه بسیجی هادرفضای سایبربا این //خاطره/بهاریه ها//نشان داده شود

    ممنون بازهم ممنون که یادمان انداختیدنبایدفقط تماشاچی بود بازهم سپاس

  10. مهدی آنتی گرین می‌گوید:

    بروزم با:

    در خبر ها اومده بود روزنامه گاردین در خبری اعلام کرده دولت ایران برای برخورد با مخالفان خود در تهران از کودکان سرباز ۱۲ ساله ای بهره می گیرد که با وعده خوردن چلوکباب از روستاهای دوافتاده به تهران منتنقل شده اند!!!!

    فکر کنم این حضرات غربی با مشکل سوءتغذیه مواجه هستند چون بزرگترین چیز برای اینا که بتونه مردمو به خیابون بکشونه یا برای هر کاری آماده کنه غذاست حالا میخواد کیک و ساندیس باشه یا چلو کباب!!!

    اینجاست که میگن هر کسی دنیا رو از دید خودش میبینه. این انگلیسی ها ی خبیث بیچاره زیادی گشنگی کشیدن.

    موسوی اعدام کنید

    http://www.mahdi2o3.blogfa.com

  11. وقتی ستاره ها، پای درس استادی چون داداش حسین نشسته باشن،نوشته هاشون محشر میشه.بر قلب ما حاکمی؛ داداش حسین.

  12. امین 2060 می‌گوید:

    سلام
    “عید همه ما”
    صبح یک روز دل انگیز که پر بود ز آوای خوش شرشر باران/به رسم روش و عادت هر روز، خرامان/شدم زائر آن قطعه ی زیبای بهشتی/که بوی شهدا می وزد از آن/و دیدم که نوشته است به خط قلم عشق/همانی که نی اش پر شده از خون شهیدان/که ای رهگذران! از گذر عید اگر خاطره دارید بیارید/دلم پر زد از آنجا و گذشت از نظرم عیدی و آجیل و سفرهای فراوان/شدم غافل و سرگرم خیالات گذشته/که رسیدم به همان جمله که می گفت که یک خاطره خوب، تواند که برد صاحب خود را به سفر، کرب و بلا جنت رضوان/دلم بار دگر پر زد و این بار نه بر روی زمین بلکه سفر کرد میان حرم خون خدا تا حرم ساقی عطشان/حرم ساقی بی دست/عمویی که همه عشق گل نرگس زهراست/همان مهدی زهرا/همان منتقم خون شهیدان/که غریب است میان همه یاران/دلم تنگ شد از غربت آقا، پناگاه غریبان/و نالان و پریشان/به خود گفت که این عالم فانی، بدون ولی و صاحب دوران، ندارد سر و سامان/و تقویم که با شور و شعف میشکند شیشه اسفند، که نزدیک بهار است/چه خوب است بداند/بدون گل زهرا، خزان است بهاران/و عید همه ی ما، همان روز قشنگیست که آن بانگ برآید/که ای مردم عالم/منم مهدی زهرا/منم منتقم خون غریبی که سرش گشت جدا از بدنش با لب عطشان/
    خدایا قسمت می دهم این بار به خون خودت آن سید و سالار شهیدان/
    دل غم زده ی شیعه ی مولا به فرج شاد بگردان.

    اللهم عجل لولیک الفرج
    یا علی

    امین محسنی مقدم

  13. یعنی می خوای بگی بهاریه ی منو نخوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
    (گریه ی زار زار) حالا که اینطور شد منم امروز می رم ترقه بازی معتاد می شم!

  14. "دیوونه داداشی" می‌گوید:

    سلام بر حسین*

  15. ؟؟؟؟؟؟ می‌گوید:

    چرا به نظرات جواب نمیدین من وقتی وقت میذارم داستان رو می خونم انتظار دارم به سوالاتم پاسخ داده بشه.

  16. داشتم طبق معمول تو قطعه پرسه می زدم که دیدم لایق دونستی و بهاریه ی منو هم زدی
    بابا نکن این کارها رو، کلاس قطعه پایین نیاد؟!
    به هر حال ممنون

  17. سلام داداش حسین. طرح برای “سرخوش زسبوی غم پنهانی خویشم”:

    http://www.pic.iran-forum.ir/images/nj46qnbxfgzxu8971vp6.jpg

  18. سجاد ی می‌گوید:

    اذن دخول
    “روبروی ایوون طلای تو، با نفس گرم سینه زنای تو، می خونه دلم به هوای تو . . .”
    هدفون رو از گوشش در آورد؛ هنوز هم باورش نمی شد که اونجاست. همه چیز مثله یه خواب بود. مثل یه رویا. چشماش رو بست و به گذشته فکر کرد.
    ***
    از بچگی بین ائمه، به حضرت علی (ع) ارادت خاصی داشت. بارها برای مظلومیت او گریسته بود و عشق بازی ها کرده بود با “عشق یعنی” کریمی . . .
    ***
    خیلی در مورد این که در لحظه تحویل سال چه دعایی بکنه، فکر کرده بود و در آخر تصمیمش رو گرفت، همون دعایی که در شب قدر کرده بود: زیارت نجف . “آغاز سال ۱۳۹۰ هجری شمسی . . .”
    ***
    همه چیز خیلی عجیب راست و ریس شده بود. به آرزوش رسیده بود و اسمش برای سفر به عتبات دراومده بود . . .
    با خودش عهد کرده بود تا اذن دخول نگرفته، وارد حرم نشه. خودش هم نمی دونست این فکر از خوندن زندگینامه شهید چمران تو ذهنش ایجاد شده یا بخاطر عهد شکنی ها و گناه هایی که مرتکب شده بود، روی ورود به حرم رو نداشت. . .
    ***
    چند ساعتی بود که روبروی حرم نشسته بود. زیر لب داشت زمزمه می کرد :” . . . مولای یا مولای انت الغفور و انا المذنب و هل یرحم المذنب الا الغفور . . .”
    نگاهش به نگاه یه پسر بچه گره خورد . . . پسر بچه مکثی کرد و خنده کنان وارد حرم شد . . . چقدر هوای دلش بارانی بود . . .
    .
    .
    .
    *این یک خاطره نیست، خیال یک خاطره است

  19. سیداحمد می‌گوید:

    خانم صبا!

    سوء تفاهم نشه لطفا.
    منظورم از “اینها” خودم و شما دوستان خوب نبود.

  20. تارا مهدوی می‌گوید:

    اگه بهاریه بچه ها محشره پس چه صفتی میشه برای بهاریه درخشان ترین ستاره حضرت ماه انتخاب کرد؟؟؟؟
    اگه به من بود هر هفت نفر برنده رو بهاریه این درخشان ترین ستاره انتخاب میکردم
    البته جسارت نشه خدمت دوستان محشر نویس… فکر کنم بقیه ستاره ها هم نظر من و دارند که بهاریه درخشان ترین ستاره زده روو دست بهترین نویسنده ها…
    این طور نیست ستاره ها؟؟؟

  21. تارا مهدوی می‌گوید:

    فقط یه چیزی این وسط مبهمه!
    درخشان ترین ستاره فرمودید :””کاش بیکار بودم؛ شب و روز داستان های شما این “خاطره-بهاریه” های محشرتان را می خواندم.”” اگه شما وقت نکنید بخونین کی میخواد بخونه و داوری کنه؟!؟؟

  22. سیداحمد می‌گوید:

    دوستان! داداش حسین این خاطره های بهاری را میخوانند.

    به این جمله دقت کنید:

    “کاش بیکار بودم؛ شب و روز داستان های شما این “خاطره-بهاریه” های محشرتان را می خواندم.”

    داداش فرمودند: کاش وقت داشتم و “شب و روز” خاطرات شما را میخواندم.

    شما خیالتان راحت باشد؛ داداش همه بهاریه ها را میخواند!

  23. انتظار زیباست می‌گوید:

    سلام
    موندیم تو خماری! صفحه ی اصلی وب غیب شده!

  24. صبا می‌گوید:

    “کاش بیکار بودم؛ شب و روز داستان های شما این “خاطره-بهاریه” های محشرتان را می خواندم. خیلی زیبا، خیلی زیبا. احسنت. یکی از یکی بهتر. ساده ساده ساده… و قشنگ و تمیز در فضایی پر از بوی خدا. آفرین بچه ها. هزار آفرین.”
    دوستان نابغه! جسارت نباشد ،اما اگر بهاریه ها را حاج حسین نخوانده بودند” خیلی زیبا، خیلی زیبا. احسنت” یعنی چه آنوقت؟!
    این متن یعنی از بس شما قشنگ نوشتین من دلم می خواد شب و روز کاری نداشتم می نشستم اینا رو می خوندم . آخیش
    البته در این متن استاد نسبت به شاگردانش تا اندازه ی زیادی ارفاق کرده . حالا یا در جهت بالا بردن اعتماد به نفس شاگردان یا هرچیز…
    ستاره ها ببخشید شرمنده

  25. هوشنگ می‌گوید:

    ایکاش که شبانه روز برای حاج حسین آقا بجای ۲۴ ساعت میشد ۴۲ ساعت تا وقت کند که همه نوشته های بچه های علاقمند به قطعه را هم بخواند و هم به تک تک شان نظر و کامنت بدهد .

  26. ر.رئیسی می‌گوید:

    لطفاً با حجاب اسلامی وارد شوید!
    در rouyesh.iranblog.comبه روز هستم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>