گفت وگو با یک پیشی!

آی دلم! وای دلم! یکی بیاد منو بگیره! یعنی هنوز ننوشته، خودم خنده ام گرفته! خداوکیلی از شدت خنده، نمی توانم درست تایپ کنم! لاکردار، خود خبر، خنده دارتر از آن چیزی است که من می خواهم برای تان بنویسم! حالا چرا دارم می خندم؟! از شما چه پنهان، گربه ای روشنفکر، کرواتی اما جذاب و ملوس به نام «هانک» از شهر اسپرینگفیلد، واقع در ایالت ویرجینیای آمریکا، برای انتخابات مجلس سنای نظام سلطه، نامزد شده، که بر اساس آخرین نظرسنجی ها از ۲ نامزد مثلا آدم احزاب جمهوری خواه و دموکرات، یعنی آقایان «جرج آلن» و «تیم کین» محبوب تر است!! هانک، گربه زیبایی است با سبیل های مرتب و بسیار خوش برخورد. این گربه فقط ۹ سال دارد و آنطور که «ماتئو اولیری» مدیر تبلیغات این پیشی(!) می گوید؛ در صورت ورود هانک به مجلس سنا، فرصت های شغلی جدیدی برای خیل عظیم بیکاران آمریکا ایجاد خواهد کرد و در صورتی که همه به او رأی دهند و آرا پراکنده نشود، پیشی قادر است همه ظرف ها را پر از شیر کند!! آنچه در ادامه می خوانید، گفت وگوی «آرملیا-خبرنگار چیزنا» است با این گربه! جا دارد از «گربه نره» که زحمت ترجمه را بر عهده داشتند، تشکر کنیم.

آرملیا: جناب هانک! کمی از خودتان، سوابق تان و برنامه های تان برای ما بگویید.

گربه نره: میو هانک! میستر آرملیا، میو میو، سابقه میو، برنامه میو!!

هانک: میو! میو! نمیام میووو، «جرج اورول» میاوو!!

گربه نره: ایشان ضمن تشکر از «خبرگزاری چیزنا» که این فرصت را در اختیارشان قرار داده، می گوید؛ من از یک گربه ولگرد به دنیا آمدم و مدت هاست به کار سیاسی مشغولم و هدفم از ورود به انتخابات مجلس سنای آمریکا، مبارزه با سیاست های غلط کاخ سفید در زمینه های اقتصادی، سیاست خارجی و مسائل ژئوپلتیک است. هانک می گوید؛ اگر نتیجه آرا، همانی باشد که مردم آمریکا و پابرهنه های جنبش تسخیر وال استریت، درون صندوق می اندازند، من حتما جرج آلن و تیم کین را شکست می دهم و پرچم «قلعه حیوانات» را بر فراز مجلس سنا نصب می کنم!!

آرملیا: جناب گربه نره! از شما می خواهیم بالاغیرتا همان صحبت های هانک را برای ما ترجمه کنید و دقیقا به همان حرف های هانک، وفادار باشید! این پیشی کلا ۴ کلمه حرف زد، شما چند خط داری برای ما ترجمه می کنی!! از ایشان بپرسید؛ چقدر به پیروزی در این عرصه امیدوارند؟!

گربه نره: میو هانک! مایو میو؟!

هانک: میو میو! می یووو مایو RQ میووو!! اسپیرمیو!!

گربه نره: هانک می گوید؛ من به جای فکر کردن به برگرداندن RQ170 و لاف جنگ با ایران، به همین اوضاع داخلی آمریکا فکر می کنم! من با شعار تغییر آمده ام، اما نه آن تغییری که مد نظر اوباما بود!! و اگر به پیروزی خودم، ناامید بودم، اصلا وارد منطقه ورود ممنوع، نمی شدم!! اتفاقا هفته پیش، در مناظره با آقایان آلن و کین، به همین چیزها اشاره کردم، اما آنها به جای پاسخ مستدل به سؤالات من، مرا پیش(!) دادند و پیش ده پیش ده کردند!! شاید برای شما عجیب باشد، اما برنامه های من آنقدر شفاف است که حتی شماری از موش های کور نیز به «ائتلاف میو میو، بنگ بنگ» پیوسته اند!! هر چند هنوز خیلی مانده که این ائتلاف، در عالم سیاست آکادمیک، تبدیل به یک «جبهه فراگیر» شود!! بگذار برای تان یک خاطره بگویم: وقتی که من بچه بودم، یک روز، گربه ولگرد، مرا برد دهات اطراف اسپرینگفیلد و خواست به من شیر خر بدهد، که من نخوردم!!!

آرملیا: ظاهرا تعدادی از گربه سانان، شرکت در انتخابات را تحریم کرده اند. از جناب هانک به عنوان آخرین سؤال بپرسید؛ این تحریم، بر اساس چه فرمولی بوده؟! جین شارپ؟! مایکل لدین؟!

گربه نره: میو هانک! میو مایو جین شارپ؟!

هانک: یس! آف کورس!! میو میو!!! میو عبدلی مایو!!! میو بوش!!!

گربه نره: ایشان با تشکر از این سؤال قشنگ شما، می خندد و می گوید؛ اگر مثل ما گربه ها، میو میو کنی، بهتر از آن است که دست گدایی جلوی ملک عبدالله دراز کنی!! و بعد بروی در استخر الجنادریه، با مایو شنا کنی!! من از دولت و ملت ایران می خواهم که اشتلم های این اوباما و هارت و پورت اپوزیسیون اجنبی پرست را به حساب همه مردم آمریکا نگذارند، چرا که در آمریکا، حتی گربه ها هم الان بیدار شده اند!! علی ای حال! ما گربه هستیم، ایران، شیر و احترامش برای همه واجب! اوباما، موش! مرگ بر بوش!!

آرملیا: در نهایت، اگر جناب هانک، حرف ناگفته ای دارند، ما در خدمتیم!

گربه نره: میو مایا هانک؟!

هانک: تنکس میو! میوووآ!! میوو می آیو، تسخیری میو، مردودی میو!!

گربه نره: ایشان می گوید؛ از همه مردم آمریکا، احزاب سیاسی و جوانان می خواهم که با پیوستن به «ائتلاف میو میو، بنگ بنگ»، از تشتت آرا و احیانا کشیده شدن انتخابات به دور دوم جلوگیری کنند! چرا که با این حاکمان فعلی کاخ سفید، حتی اتحاد موش و گربه تام و جری هم ضرورت دارد!! هر چند کتمان نمی کنم که نباید با مردود ۱۱ سپتامبر و ساکت جنبش تسخیر وال استریت و کاسب واترگیت، وحدت داشت!! این را هم بگویم؛ عده ای می گویند که نقشه ایران، ظاهرش شبیه گربه است!! نمی دانم تا چه حد صحت دارد این موضوع، اما اگر واقعا همین طور باشد، هر گربه ای حق دارد، به خصوص جلوی جرج آلن و تیم کین، نامزد احزاب جمهوری خواه و دموکرات، احساس شیر بودن کند!!

آرملیا: اما گربه نره! این آخری را هانک، نگفت ها!! حکایت مترجم بلاژویچ، گمانم از خودت، انداختی دهن این پیشی!!

«آرملیا-خبرنگار چیزنا»

کیهان/ ۱۵ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۴ دیدگاه

«اصول گرایی» را از «کی روش» یاد بگیریم؛ «اصلاح طلبی» را از «دژاگه»

در روزگاری که سیاست، زمخت و غلط انداز و مترادف با دروغ و دغل و تهمت و شایعه و تکذیب و اس ام اس؛ خالی از صداقت، به نظر می رسد و بی رحمانه حتی به ساعاتی قبل از انتخابات هم رحم نمی کند، زنده باد اصول گرایی کارلوس کی روش که اشکان دژاگه را برای بازی با قطر، انتخاب می کند و با فرستادن این ۲ رگه عقلی – عشقی به زمین مسابقه، ختم کلام، والسلام می کند پروسه کش دار و طولانی بازی اشکان را در تیم ملی. اشکان دژاگه که روزگاری در تیم ملی امید آلمان بازی کرده بود، با پیوستن به تیم ملی ایران، امید رفتن به جام جهانی را نزد ایرانیان، زنده تر از قبل کرد. خدا با او یار بود که در نخستین بازی اش با تیم ملی ایران ۲ گل قشنگ و کلاسیک به ثمر رساند تا خیلی زود جا باز کند در دل هواداران. گذشته از این ۲ گل، دژاگه بسی غیرتی و به اصطلاح؛ پایین شهری بازی کرد و در یک صحنه و در عرض کمتر از ۵ ثانیه ۲ بار بدن خود را جلوی توپ گذاشت، تا مهاجم قطری با مهدی رحمتی تک به تک نشود. البته با یک گل، حتی دو گل، بهار نمی شود، اما سالی که نکوست، از بهارش پیداست.

تفاوت اصول گرایی در فوتبال و سیاست/ تیم ملی این روزها مربی بزرگ، تراز اول و خوشبختانه میان سالی دارد که مثل کاپلوی پیر و پپ جوان، حتما در ردیف «مربیان اصول گرا» قرار می گیرد. مربی اصول گرا، اصول خود را فدای هیچ چیز حتی جام جهانی نمی کند. برای رسیدن به جام جهانی، هندوانه زیر بغل فوتبال نیم بند ایران نمی گذارد و امید بیهوده نمی دهد. مربی اصول گرا شعار نمی دهد و به بازیکنان تیم ملی اجازه نمی دهد قبل از بازی با قطر، برایش جشن تولد بگیرند. مربی اصول گرا، کلاس دارد، اما کلاس نمی گذارد(از این حیث، کی روش حتما نسبت معکوس دارد با اصول گراهای سیاسی در داخل، که کلاس ندارند، اما برای همدیگر کلاس می گذارند!!) و با همه دک و پزش، برای رساندن ایران به جام جهانی، مرد اول اتصال اشکان دژاگه از رگه عقل آلمان به رگه عشق ایران می شود. مربی اصول گرا کم حرف می زند، کم مصاحبه می کند، کم تکذیب می کند، و از مربی گری، خیلی چیزها بیشتر از کت شلوار مشکی پوشیدن کنار زمین بلد است! مربی اصول گرا بر سر اصولش معامله نمی کند، اما مصلحت تیمش را قربانی فهم غلط از اصول گرایی هم نمی کند! مربی اصول گرا سیستم تیم خود را بر اساس مهره هایش طراحی می کند. اینکه چه دارد و چه ندارد. برای یک مربی اصول گرا سیستم های رایج در فوتبال نوین، اصل نیست، بلکه «واقع گرایی» اصل است. واقع گرایی در شناخت حریفان و معرفت نسبت به تیم خود. مربی اصول گرا وقتی می بیند فرهاد مجیدی برای بازی در تیم ملی ناز می کند، هرگز منتش را نمی کشد، اما وقتی می بیند که تیم ملی به اشکان دژاگه نیاز دارد، دقیقا مثل یک دیپلمات عمل می کند و مقدمات بازی اشکان دژاگه در تیم ملی را فراهم می کند. برای مربی اصول گرا، اصول، وحی منزل نیست و هدف نیست که با آن وسیله را توجیه کند. اصول یک مربی اصول گرا، دست و بالش را نمی بندد، بازتر می کند. مربی اصول گرا روی هم زبانی، هم دلی و وحدت تیمش در برابر حریف، حساب ویژه باز می کند. خود، عامل تفرقه نمی شود و از کاریزمایش، جهت دمیدن روح یک رنگی در تیم، بهره ها می برد. مربی اصول گرا، تا از ترکیب اصلی اش مطمئن نشده، به ذخیره ها میدان نمی دهد و اصل را فدای فرع نمی کند، اما در عین حال، از تعویض علی کریمی نمی ترسد. مربی اصول گرا سخت گیر است، اما زمخت نیست. متشخص است، اما غلط انداز نیست. بزرگ است، اما خودبزرگ بین نیست، و دقیقا به همین دلیل است که کارلوس کی روش، روی نیمکت تیم ملی، همان گرمکن اعضای دیگر تیم را می پوشد. دقت شود که ما داریم درباره کارلوس کی روش صحبت می کنیم؛ نه امیر قلعه نوعی، افشین قطبی، علی دایی و…!! همان کارلوس کی روش که زعمای فوتبال معتقدند؛ فرگوسن در منچستر، هنوز هم دارد نان تمرینات اصولی کی روش را می خورد.

تفاوت اصلاح طلبی در فوتبال و سیاست/ اشکان دژاگه اگر چه در همین بیخ گوش خودمان؛ پیچ شمیران تهران، به دنیا آمده، اما تمام عمرش در ساحل رود راین سپری شده است. فارسی را اما از فریدون زندی بهتر حرف می زند، و بر خلاف چپ پای آبی ها، اصلا فانتزی و دخترکش بازی نمی کند. با این همه، به دلایلی دور و دراز شد ایرانی شدن فوتبال اشکان. شاید اگر کارلوس کی روش، مربی تیم ملی نمی شد، عجز فدراسیون فوتبال در کشاندن پای اشکان به ایران، ادامه دار می شد. بگذریم که پشت پرده، دست هایی هم در کار بود! اول گفتند که اشکان، وابسته به فلان گروه اپوزیسیون است! بعد شایعه کردند که اشکان، دلبسته بهمان گروه ضد اخلاق است! تا بخواهند برای این همه ادعا دلیل بیاورند، چیزهای دیگر و راحت تری هم گفتند. اینکه بدنش خالکوبی دارد و موهای سرش، مشکل دارد! بعدها البته در تنور دیگری دمیدند و مدعی شدند؛ حالا که اشکان، راهی به تیم ملی بزرگسالان آلمان نیافته، به بازی در تیم ملی ایران چشم طمع دارد! این سوی سکه اراجیف سیخکی، اما تحلیل های آبکی موج می زد. فقط کافی بود اشکان همراه ولفسبورگ به اسرائیل نرود، تا عده ای مسرور از این اقدام انقلابی(!) ادواردو آنیلی بومی بتراشند!! دژاگه اما نه آن است و نه این، بلکه یک «انسان حرفه ای» است. یک فوتبالیست حرفه ای که از زندگی در آلمان، نظم و عقل آموخته و از زاده شدن در ایران، شور و عشق. او همراه تیمش به اسرائیل نمی رود، اما مایه از مشکلات شخصی اش می گذارد، تا رندانه،(نه منافقانه!!) اصلاح طلبی کرده باشد. برای تیم ملی امید آلمان بازی می کند، اما وقتی می بیند که بازی در تیم ملی ایران، برایش راحت تر است تا فیکس شدن در تیم ژرمن ها، ایران را به آلمان ترجیح می دهد. از عشقش به ایران، حرف می زند، اما در وصف خاک ایران، غلو نمی کند. خودش را ایرانی می خواند، فارسی را راحت حرف می زند، اما کتمان نمی کند که زبان آلمانی را در نوشتن و از رو خواندن، بهتر از زبان فارسی بلد است. مدل خاص موهایش را برای بازی در تیم ملی، اصلاح و معمولی، حتی معمولی تر از اغلب ملی پوشانی که بزرگ شده ایران اند، می کند، اما دست به ریشش یا ته ریشش که در اروپا چندی است مد شده و ربطی به تعریف ریش در ایران ندارد، نمی زند. خالکوبی اش را پاک نمی کند، اما زیر پیراهن مقدس تیم ملی، لباسی می پوشد که معلوم نباشد. وقتی برای تیم ملی، در اولین بازی، آنهم اولین دقایق بازی، گل می زند، شادی می کند، اما اشک شوق نمی ریزد. برای تشویق تماشاگران دست تکان می دهد، اما کله معلق نمی زند. اشکان دژاگه یک فوتبالیست حرفه ای، بلکه یک انسان حرفه ای است. آنقدر تعلقات مذهبی دارد که همواره بازوبند حامل قرآن بر بازویش بسته باشد، اما حتما موسیقی غیر مجاز گوش می دهد و از اسکار گرفتن اصغر فرهادی به شدت خوشحال می شود. با این همه، روز بازی با قطر، مچ بند سبز نمی بندد، اما موقع پخش سرود جمهوری اسلامی، تا کمر هم خم نمی شود. از یاد نبرید که ما داریم درباره اشکان دژاگه حرف می زنیم؛ نه مهدوی کیا و جواد نکونام و علی کریمی و…!! همان اشکان دژاگه که این روزها صرف نظر از تعابیر افراطی و تعاریف تفریطی، بیش از هر چیز، مقید به مقررات حرفه ای حرفه خویش است. گل می زند، شادی می کند، باغیرت فوتبال بازی می کند، اما جز به قوانین اصلاح طلبانه خود، به هیچ چیز باج نمی دهد.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

سیاسی ها گاه شان خود را بالاتر از فوتبال، به عنوان مظهر سرگرمی اقشار فرودست، می دانند و گاه، برای همین فوتبال، سر و دست می شکنند! سیاست اما این روزها، بسیار محتاج آموختن از فوتبال است. سیاست باید از فوتبال، درس زندگی، حتی کلاس زندگی بیاموزد. مثلا چه عیبی دارد اصول گرایان ائتلاف متحد، به جای تقسیم سهم بر اساس راضی کردن قبیله ها، اندکی از کارلوس کی روش، ایستادگی روی اصول بیاموزند؟! و مثلا چه اشکالی دارد اصول گرایان گروه پایداری، قدر یک پر کاه، از علی پروین، راه و رسم وحدت و دیدن افقی جلوتر از نوک بینی هیاهوی قرمز و آبی بیاموزند؟! و البته این را هم باید گفت که اگر سران اصلاحات سیاسی، کسر شان خود ندانند، می توانند با الگوگیری از فوتبال، نه چوب ۲ سر کثیف، که هم محبوب این باشند، هم محبوب آن. عجبا! در روزگاری که اشکان دژاگه، از کرخه تا راین، محبوب ایرانی ها و آلمانی هاست، سیدمحمد خاتمی، هم می خواهد انتخابات را تحریم کند و هم زیر پوستی دعوت به مشارکت کند نامزدهای جبهه اصلاحات را!! و اینگونه است که از دوست و دشمن، به یک اندازه ناسزا می شنود! اگر اشکان دژاگه راه و رسم دلبری و اصلاح طلبی را بهتر از اصلاح طلبان بلد است، و اگر کارلوس کی روش، راه و رسم اصول گرایی را باید به اصول گرایان محترم یاد دهد، چه ترس دارم از بیان این جمله زیبا که؛ فوتبال، صدر سیاست نشسته است. سیاست حتی اگر «گوهر» باشد، فوتبال، «هنر» است. گفت: «هنر، برتر از گوهر آمد پدید». قضاوتی درباره خالکوبی اشکان، روی بدنش ندارم و شاید به دلایلی، به ویژه زندگی در فرهنگ فرنگ، به او مقداری حق بدهم، اما کاش این همه خال نکوبند سیاسیون، روی بدن اصول گرایی و اصلاح طلبی!! خوب است که عالم سیاست، منشور ندارد، و الا در تقبیح خالکوبی یقه سفیدهای چپ و راست ۲ صد مثنوی می نوشتم…

وطن امروز/ ۱۳ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۶ دیدگاه

تیتر این «طنز» را جمعه ملت، «نغز» می زند…

فتنه سال هشتاد و اشک، تلخی کم نداشت، اما شیرینی هایش، منحصر به فرد بود. وقتی بهار نزدیک است، حتی «مرگ برگ» افسانه است. نه! از درخت انقلاب اسلامی، برگی زمین نیفتاد؛ فوقش چند تا گلابی(اگر خلاف ادب است؛ بخوان گل آبی!! یا اسگل آن طرف آبی!!) زمین افتاد، اما در عوض، کلی آدم رو شد. یکی شان «آرای باطله» بود!…

چرا می خندی؟! آرای باطله هم آدم است دیگر! خیال می کنی فقط خودت آدمی؟! خیال می کنی با «کاغذ باطله» طرفی؟! مظلوم گیر آورده ای آرای باطله را؟! چون حالا زبان ندارد، فکر کردی می توانی پشت سرش صفحه بگذاری؟! فردا جمعه را دوست دارم، یکی هم به خاطر تجدید دیدار با آرای باطله! خدایی، دلم تنگ شده بود برایش! و نگاه که می کنم می بینم چه موجود جالبی است این آرای محترم باطله! باری در انتخابات گذشته، بی آنکه اصلا نامزد شده باشد، مقام بدی کسب نکرد و دیدیم که از گوگوش تا سروش را شکست داد!! و جناب «کلا به شما که عرض می کنم» را فرستاد ماه عسل پنجمی!! البته از چهار نفر!! می بینید؛ لاکردار پیچیده بازی کرد این آرای باطله، توی فتنه هشتاد و اشک! یک بار دیگر مرور کنیم ببینیم چگونه از هیچ نفر، شد چهارم…

برای خودش تبلیغ کرد، که نکرد! اصلا کاندید شده بود، که نشده بود! حوزه انتخابیه اش معلوم بود، که نبود! برای اسمش کد ۴ رقمی داشت، که نداشت! همراه با دیگر کاغذ باطله ها، جبهه جدید تشکیل داد، که نداد! داماد کاغذ کاهی بود، که نبود! چون داماد کاغذ روغنی بود، ورق A4 به او رای داد، که نداد! خانمش «اندیشمند فارین پالیسی» بود، که نبود! خودش اسکار گرفت، که نگرفت! به وحدت گند زد، که نزد! علیه دیگر نامزدها شایعه پراکنی کرد، که نکرد! اخلاق انتخاباتی نداشت، که داشت! پول بیت المال را خرج کرد، که نکرد! مردود فلان فتنه شد، که نشد! ساکت بهمان اختلاس بود، که نبود! رئیس ستاد انتخاباتی داشت، که نداشت! رئیس ستاد انتخاباتی اش به یکی دیگر رای داد، که نداد! در ماجرای «خلیج»، الف و لام «العربیه» را به باد داد، که نداد! کاسب جنگ ۸۸ بود، که نبود! عامل اختلاف بود، که نبود! عکسش را این طرف و آن طرف زده بود، که نزده بود! وعده خاصی داده بود، که نداده بود! مناظره می کرد، که نمی کرد! از وقت باقی مانده اش در مناظره پرس و جو می کرد، که نمی کرد! کسی اصلا آدم حسابش می کرد، که نمی کرد! سرش توی لاک خودش نبود، که بود! توی ویلای جرج سوروس بود، که نبود! از فرمول جین شارپ، پیروی می کرد، که نمی کرد! از ملک عبدلی پول گرفت، که نگرفت! شایعات علیه خودش را تکذیب می کرد، که نمی کرد! مشتی تر از این حرف ها نبود، که بود! جایی ۲ متر زمین به نام خودش داشت، که نداشت! جخت بلا، الان هم که نگاه می کنی، باز می بینی، همان روال را دارد ادامه نمی دهد، که می دهد! خمس مالش را به حزبی می دهد، که نمی دهد! در حمایت از خودش، موج وبلاگی در فضای سایبر راه می اندازد، که نمی اندازد! اهل موج مکزیکی و رفتن به استادیوم هست، که نیست! علیه داور، حرف های بی تربیتی می زند، که نمی زند! اهل فخرفروشی هست، که نیست! اینکه قبلا گونه ای از اجدادش، کاغذ وصیت نامه شهدا بودند را، به رخ خلق الله می کشد، که نمی کشد! عکس های زمان فتنه اش را سند خودعماربینی می کند، که نمی کند! از هیچ نفر چهارم شدنش را در بوق می کند، که نمی کند! اختلاس می کند، که نمی کند! اخلاص ندارد، که دارد! اگر کسی چیزی از مالش پیدا کرد، ادعای زدن به نام طرف دارد، که ندارد! لوطی مسلک نیست، که هست! مواضعش، همان مواضع قبلی اش است، که نیست! آقازاده اش، مامور دانشگاه آزاد در خارج از کشور هست، که نیست! با عوض شدن رئیس دانشگاه آزاد، ماموریت آقازاده اش در خارج، تمام نمی شود، که می شود! اصلا آقازاده دارد، که ندارد! از همان قبل از انقلاب، وضعش خوب بود، که نبود! با امام، ادعای عکس دارد، که ندارد! توی پلکان هشتم طیاره، با امام بود، که نبود! مظلوم نیست، که هست! دیر به دنیا نیامده، که آمده! سرزبان دارد، که بنده خدا ندارد! مال و منالی برای خودش جمع کرده، که نکرده! اگر توی انتخابات، رتبه ای کسب کند، مغرور می شود، که نمی شود! اگر ببازد، اعلام تقلب می کند، که نمی کند! ظرفیت فعالیت سیاسی ندارد، که دارد! با این همه، اهل سیاسی بازی هست، که نیست! با مطبوعات، مصاحبه می کند، که نمی کند! اگر بر اساس نظرسنجی ها ببیند که دارد می بازد، ادعای عمل بر اساس تکلیف می کند، که نمی کند! از آتشفشان بصیرت، با بصیرت تر نیست، که هست! دعوای ببرهای تامیل را تقصیر حرف های فلانی در مناظره می داند، که نمی داند! اگر رای نیاورد، لاف پیروزی گفتمانش را می زند، که نمی زند! اولدورم بولدورم دارد، که ندارد! خالی بند است، که نیست!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

آهای آرای باطله! نمی دانم جمعه پیش رو، از هیچ نفر، می خواهی چندم شوی، اما کارت بر اساس آخرین نظرسنجی ها درست است! تو تنها نامزدی هستی، که فی الواقع نیستی، اما این هم هست که هیچ نامزدی نمی تواند مثل تو، چهارم شود از هیچ نفر!! نه حزبی داری، نه جبهه ای، دفتر دستکی، نه حتی اینقدر حوصله داری که بروی وزارت کشور، ثبت نام کنی!

آهای ورپریده! خوشم می آید که هیچ کس تا به حال، شناسنامه ات را هم ندیده!! و تا به حال، گزکی دست شورای نگهبان نداده ای! باطله جان! روز آدینه، از گوگوش تا سروش با تو، از اوباما تا بوش، با ما!! جمعه می خواهیم یک مجلس برای خودمان تشکیل دهیم، یک مجلس عزا برای دشمن!! جمعه، سر کار است آقای اوباما!! اما هر جا سخن از انتخابات جمهوری اسلامی است، حتی «آرای باطله» هم روی مخ دشمن راه می ود! وای به حال آرای من، تو، او، ما، شما، ایشان… رای یک ملت. چه خوب که جمعه، روز کاری «اتاق بیضی» است!! ما جمعه، «پخش زنده» کار داریم با اوباما!!

جمعه، علی استون، رای به «اسلام» می دهد، «RQ170» به «شهاب ۳» و «بیداری اسلامی» به «انقلاب اسلامی». جمعه، زمستان، رای به بهار می دهد و «علیرضا» رای به «مصطفای شهید»… و بزرگ و بزرگ تر می شود، بال می گشاید، پرواز می کند پری نقاشی «آرمیتا» و سلام گرم خدای مهربان را به ملت ایران می رساند! جمعه، عدد چشم گیری نخواهد بود «آرای باطله»، اما از گوگوش تا سروش، با آرای باطله!!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷۷ دیدگاه

اختلاس در سبد رای اصول گرایی؟!

فردای انتخابات هم روز خداست و چه خوب که شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ و به لطف و استعانت خدا؛ مسرور از یک انتخابات باشکوه، خط قرمز پررنگی بکشیم روی این همه دعوا و مناظره و داد و بی داد. اگر قسمی از این بگومگوها را طبیعی ایام انتخابات و بدیهی ایام تبلیغات بدانیم، بعد از جمعه، دیگر وقت «وحدت بر مدار خدمت» است، که دعوا و مرافعه، خواه در «نظام اسلامی»، خواه در «نظام خانواده» عمدتا از بیکاری بلند می شود! اولی را اگر «متعهدین» می توانند شهادت دهند، گرفتن شهادت دومی از «متاهلین» کار راحتی است! این روزها می خواستم در مذمت مناظره ها، مطلبی بنویسم که دیدم، مزه انتخابات، گاهی به همین سر و کله هم پریدن هاست. حتی گاهی به غلبه «شور» بر «شعور». از شنبه اما بی مزه و لوس و بی معنی می شود اگر که ادامه دهیم این منم منم را و کش بدهیم این قیل و قال را. به ویژه منم منم و قیل و قال دوستان عزیز اصول گرا. هر اصول گرایی احتمالا ادعا دارد که ولایت فقیه را بیش از آن دیگری دوست می دارد. اگر من و تو، واقعا «آقا» را دوست می داریم، از یاد نباید ببریم که امسال، سال «جهاد اقتصادی» بود. می خواستم به جای «بود»، بنویسم «است»، که دیدم؛ ای دل غافل! سال «جهاد اقتصادی» تمام شده است. یعنی اگر صرف نظر کنیم از این چند روز باقی مانده تا پایان سال… بله دیگر! می توانیم ادعا کنیم که تمام شده سال «جهاد اقتصادی»، آنهم به سرعت برق و باد! تا این ۲۰ روز آخر سال تمام شود، مگر چقدر وقت باقی مانده برای کار؟! این زمان اندک، بیشتر، وقت ارائه کارنامه است. دولت و مجلس و شورای شهر و شهرداری و کجا و کجا باید ارائه دهند کارنامه شان را و بگویند که کار ویژه شان، متناسب با منزلت نام سال ۹۰ چه بوده؟! شاهکارشان چه بوده؟! قطعا همه این نهادها، چیزی برای ارائه دارند، اما یک سئوال: اگر وقتی که صرف دعوای این و آن شد، متمرکز روی کار و خدمت می شد، آیا باز هم این بود کارنامه مسئولین در سال «جهاد اقتصادی»؟! گمانم باز هم زود، دیر شد و داد و بی داد، بسی افزود به «سرعت برق و باد». خوب یا بد، بخش مهمی از مدیریت کشور، به خصوص در حوزه خدمت رسانی، دست نیروهای محترم اصول گراست. اصول گرایان چه با هم وحدت داشته باشند، چه نه، مردم، جدا جدا نمی سنجند کارنامه شان را. تجربه عصر بعد از دوم خرداد، نشان داده که مردم، این گونه مواقع می گویند؛ «اصلاح طلبان خوب کار کردند» یا «اصلاح طلبان بد کار کردند» و زیاد درگیر این مسئله نیستند که این وسط، چه کسی «اصلاح طلب خوب» بوده و چه کسی «اصلاح طلب بد». بگذریم که در مجموعه های سیاسی، اگر جمع، «تقوای جمعی» نداشته باشد، همه با هم، اما به درجات مختلف، «بد» می شوند، و مع الاسف، در این داوری، حق با مردم می شود! چنین قضاوتی حتما دامن اصول گرایان را هم خواهد گرفت. آن روز، بیش از آنکه ناظر بر انتخابات روز جمعه باشد، ناظر بر انتخابات ریاست جمهوری آتی، بلکه امتحانات متعدد پیش روست که البته خیلی دور نیست. اینجاست که «دغدغه وحدت»، برای جریان اصول گرایی، اهمیت مضاعف پیدا می کند. مرادم از «وحدت»، حتما آنی نیست که مثلا آقای هاشمی هر از گاه تذکرش را می دهد! منظورم از «وحدت»، حتی چیزی فراتر از آن وحدتی است که این روزها و به تناسب فضای روز، توسط عقلای قوم اصول گرایی، بر آن تاکید می شود. اینکه طبعا دعوت عاقلانه ای است، اما گذشته از این همه جبهه یک شبه و یک روزه، نیم نگاهی اگر به جبهه دوست و دشمن، یعنی «جبهه جمهوری اسلامی» و «جبهه نظام سلطه» بیاندازیم، می بینیم که مهم تر از «انتخابات»، «امتحانات» است. در این «پیچ مهم تاریخ»، اصول گرا اگر حرف اصول گرا را نفهمد و اصول گرا اگر با اصول گرا وحدت نداشته باشد، باید دید کدام جبهه تضعیف می شود؛ جبهه دوست یا جبهه دشمن؟! گمان نکنم واضح تر از این مسئله ای باشد! که خنده دار است اگر دم از وحدت شیعه و سنی بزنیم، اما نتوانیم زیر یک خیمه، «اصول گرایی» کنیم!! به تذکر یا تنبه، وقت اشاره به نکاتی است:

یک: چه قبل و چه حین و چه بعد از انتخابات، بخشی از دعوای گروه های اصول گرا، چیزی از جنس اختلاف سلیقه بر سر خدمت است. اینجا باید مراقب «رسانه های زنجیره ای» بود که بی خود و بی جهت، بر این «اختلاف سلیقه طبیعی»، نام «دعوای بر سر قدرت» ننهند. هواداران گروه های اصول گرا نیز در این مقوله، نباید آتش بیار معرکه شوند. این هر ۲ را باید کنترل و مراقبت ویژه کنند، بزرگانی که دل شان برای آینده جریان اصول گرایی می سوزد. در این باب، به خاطر جیره و مواجب، خطر «زنجیره هواداران» را حتی از خطر «زنجیره ای ها» بیشتر می دانم!

دو: بالطبع، طبیعی و ناشی از اختلاف سلیقه نیست، بخشی از دعوای اصول گرایان با هم، مثل همین بگومگوی این روزها. با این همه، فرض، حتی فریضه است که از روز شنبه، نه فقط شاهد دور جدید منازعات گروه های اصول گرا نباشیم، بلکه بالکل متوقف شود این روند. قطار اصول گرایی از روز شنبه، دوباره باید برگردد روی ریل خدمت و دگر بار، «حمالی» جایگزین «حرافی» شود. تا روز جمعه اگر بنا به دلایلی می شود به پاره ای از این کشمکش ها حق بدهیم، از روز شنبه اما، کار و خدمت، آنقدر باید از اصول گرایان وقت بگیرد، که اصلا مجال و نایی برای دعوا نداشته باشند. از شنبه به بعد، هر اصول گرایی اگر بی دلیل، بر تنور دعوا بدمد، حتما و قطعا و طبعا و بی برو برگرد، «نفوذی» است، نه «اصول گرا». چنین شخصی را می توانیم و باید «مردود خدمت»، از این هم مهم تر، «مردود پیچ مهم تاریخ» بخوانیم، گیرم که در فتنه هشتاد و اشک، نمره فوق بیست گرفته باشد!

سه: حوادث پس از انتخابات سال ۸۸ و جلوگیری از تکرار آن با عبرت گیری از گذشته، بیش از پیش، لزوم توجه به نکته دوم همین یادداشت را به همگان گوشزد می کند. روز بعد از انتخابات، «روز فرصت» است. هر اختلاف بی خودی میان دست اندرکاران کشور، به ویژه حضرات اصول گرا، همین روز فرصت را، تبدیل می کند به «روز تهدید». اصولا و اساسا آنچه بیدار می کند مار خفته دشمن را، حتی پایش را به کف خیابان انقلاب اسلامی باز می کند، تشدید اختلافات داخلی است. بگذارید از همان فتنه ۸۸ مثالی بزنم. چرا ما معتقدیم فتنه ۸۸ را «نامه سرگشاده» کلید زد؟! دلیلش روشن است. نویسنده آن نامه، از طرفی رئیس مجلس خبرگان رهبری بود و از طرفی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام. امام و «حضرت آقا» هم که زیاد با ایشان عکس داشتند!! مخلص کلام این است: وقتی کسی در این سمت های حساس و خطیر، آنهم از داخل بدنه مهم ترین ارکان نظام، در آن واحد، هم علیه ولایت و هم علیه ۴۰ میلیون رای ملت، «نامه سرگشاده» می نویسد، و کیلومترها جلوتر از اختلاف، صحه بر عداوت و صفحه علیه دموکراسی و ولایت می گذارد، چنین کاری باز می کند پای آشوب گران را به صحنه ها و دشمن را به چیزهایی امیدوار می کند. القصه! دامن زدن به اختلاف، هنوز هم یعنی خواسته یا ناخواسته، ستون پنجم دشمن شدن و گرای آشوب، فتنه و انحراف دادن. کدام ستون پنجمی، شاخ و دم داشته؟!

چهار: این سکه اما روی دیگرش، بسی زیباست، اگر که فردای انتخابات، «فردای خدمت» باشد. باز هم باید «گفتمان خدمت» سایه قشنگ خودش را بر سر جریان اصول گرایی بیاندازد؛ سایه سنگین! که بس است صفرا فزودن سرکنگبین! مردم از این جریان، اگر تا امروز استقبال کرده اند، ناشی از همین «گفتمان خدمت» بوده است و الا حتی اصحاب فتنه هم، همچنان گاهی دم از خط امام و اسلام و ولایت مداری و خون شهدا و قانون و شعارهای قشنگ می زنند. به شعار اگر باشد، اصلاح طلبان حاضر در انتخابات هم، کم و بیش، همین چیزها را دارند می گویند. خیال اصول گرایان جمع، که هیچ کس شعار بد نمی دهد! اما وجه ممیزه جریان اصول گرایی از جریان اصلاح طلبی، «شعار» نیست؛ «کار» است. جریان اصول گرا اگر می خواهد به «آقا» بهترین کمک ها را حتی در زمینه عبور فاتحانه از «پیچ مهم تاریخ» بکند، باید در وهله اول، آمار بیکاری را کاهش دهد. گرانی را مهار کند. ارزش پول ملی را فزونی دهد. فاصله طبقاتی را از اینی که الان هست، کمتر کند و از همین چیزها! که راه «عرش» از «فرش» می گذرد. به یقین بهترین میدان جنگ «خیبر و بدر»، «جهاد اقتصادی» است.

پنج: اگر راه آسمان، از زمین می گذرد، پس کلید قفل خدمت، وحدت است و بالعکس. نه خدمت، بی وحدت ممکن است و نه وحدت، بدون خدمت. خدمت و وحدت، لازم و ملزوم هم اند. از کنده بدخیم تفرقه، جز دود سیاه منیت بلند نمی شود. منیت در هر شکل و شمایلی بد است. خواه رفتار خاندان اشراف باشد و خواه آفت بصیرت! حتی در مقولات خدمت و وحدت هم، منیت بد است. اسم مستعار ولایت مداری ما اگر منیت باشد، بدترین چیزهاست. تصویر مغرورانه از «عمار» ارائه دادن، بدترین ظلم هاست. منیت، نه فقط به وحدت، بلکه به خدمت و بصیرت و ولایت و درد ملت و پیچ مهم تاریخ و اصل انقلاب اسلامی آسیب می زند. منیت به جریان اصول گرایی آسیب می زند. منیت آنقدر آفت بزرگی است که گاهی به چهره ولایت مداران واقعی آسیب می زند. ولایت مدار واقعی اهل اخلاص است، اما با «پروژه مخلص سازی»، دست به اختلاس در سبد رای جریان اصول گرایی نمی برد و توهم نمی زند که «۹ دی» را فقط و فقط گروه خودش آفریده. یوم الله ۹ دی، آنقدر بزرگ است، که کلیت جریان اصول گرا نیز حق ندارد سندش را به نام خود بزند، وای به حال این و آن! در یوم الله ۹ دی، جا نه فقط برای اصلاح طلبان، بلکه حتی برای مردم معترض روز ۲۵ خرداد هم هست و ایشان نیز می توانند عضوی از اعضای «باشگاه سراسری چهارشنبه» باشند، که دیدیم بودند! یوم الله ۹ دی، خانه قشنگ و دنج و کوچک و بزرگ و باصفایی است، به نام ملت ایران و مولای حیدری اش. اصول گرا و اصلاح طلب و عمار و مالک و فلانی و بهمانی هم این وسط البته حق پلکیدن دارند، اما حق مصادره ندارند. این حرف ها را ما امروز می زنیم که ان شاء الله شنبه لازم نباشد بزنیم! شنبه حتی وقت زدن این حرف ها هم نیست؛ وقت آن است که همدیگر را هل بدهیم در میدان کار و سر عرق بیشتر ریختن برای آلام و آمال این ملت، صلح کنیم با هم، و الا اگر، کمی بیش از حد، دیگران را با چماق ساکت و مردود فتنه برانیم، این وسط چیزی که زیاد است، چماق است! چماق کاسب فتنه، چماق مردود انحراف، چماق ساکت اختلاس، چماق رفوزه پیچ مهم تاریخ، چماق تک ماده وحدت، چماق کوفت و چماق زهرمار!! کدام عقل سلیم، شک دارد که برای جریان اصول گرایی، «گفتمان خدمت» از «گفتمان چماق» بهتر است؟! از حد که بگذرد گفتمان چماق، و بوی قدرت اگر بگیرد دعوای اصول گرایان، مردم، متاسفانه یا خوشبختانه، آنقدر بیکار و علاف و معطل نیستند که ببینند در این «کُشتی سر گردنه» احیانا حق با کیست! پس سوراخ نکنیم بخشی از آن کِشتی را که خود، در زمره مسافرانش نشسته ایم. این کشتی اگر غرق شود، اصول گرا با اصول گرا، با هم، و در اوج وحدت(!) غرق خواهند شد! دیر است اگر هنگام هلاکت، پی به رمز و راز وحدت ببریم!

شش: نه دوست عزیز! چون منی، حتی اگر هم بخواهم، نمی توانم ماله بر ماست مالی کنندگان فتنه ۸۸ بکشم! که در قلمم، جز جوهر جوشش و جوانی و تعصب و غیرت و ولایت مداری و مبارزه و خون و انتقام نیست. حتی کتمان نمی کنم که مزاجم بیشتر با «جنگ» می سازد تا «صلح» و باز هم اگر لازم باشد پرده برمی دارم از «پرسه در مه» و «ولایت مترو»، اما راه انتقاد، انشعاب نیست و راه مرزبندی، تخریب وحدت نیست. این مهم را من با این خصوصیات فهمیده ام؛ در عجبم از عقل جماعتی!! نکته باریک تر از مو اینجاست که دست بر قضا، ازدیاد «دعواهای بی خود بر سر قدرت»، مجال به «دعواهای لازم بر سر ولایت» نمی دهد!! و اگر این دومی، گاهی لازم باشد -که هست!- آن اولی، به این دعوا آسیب می زند!! آیا آن روز که محکم و جانانه و انقلابی و البته به جا، نقد می کردیم آنان را که باید، حتی اصول گرایانی که باید، لزوما این همه جبهه و این همه بروبیا داشتیم؟! آیا برای دفاع از اصل انقلاب اسلامی، راحت تر نبودیم؟! و آیا ممکن نیست اصول گرایانی را که مثل ما فکر نمی کنند، حتی گاهی مردود و ساکت فتنه می شوند، بی آنکه حکم به اصول گرا نبودن شان دهیم، نقدشان کنیم؟! آیا در این «پیچ بزرگ تاریخ»، بیش از آمریکا و اسرائیل، باید ایشان را زد؟! آیا خط کش را کجا باید گذاشت؛ میان عمل بد فلان اصول گرا، یا حیثیتش؟! آیا دود این همه اختلاف، یکی هم در چشم من افسر جنگ نرم نمی رود، که به جای «خون نویسی» مجبورم به «خون دل نویسی»؟! مگر ملاک، حال فعلی افراد نیست؟! مردود وحدت امروز شدن، بدتر است، یا مردود فتنه دیروز بودن؟! مردود پیچ امروز شدن، خطرش بیشتر است، یا مردود پیچ و مهره و میخ و چکش ۸۸ بودن؟! از تاریخ باید عبرت گرفت، یا آن را نبش قبر کرد؟! به راستی اگر همه گروه های عزیز و محترم اصول گرا در نفی دیگری با چماق مردود و ساکت و کاسب، دارند راست می گویند، و اگر فرض کنیم که اصول گرا دروغ نمی گوید؛ می دانید بدیهی ترین نتیجه این مسئله، منجر به بروز چه فاجعه ای خواهد شد؟! من می گویم: مردود بودن کلیت جریان اصول گرایی به عنوان بخش مهمی از بدنه اجرایی نظام، نه بنا بر اراجیف دشمنان، که به اعتراف خودشان!! این فاجعه، برای هر گروه اصول گرا بد است، اما برای کلیت جریان اصول گرایی، بدتر، و به همین سیاق، برای خود نظام، بسی بدتر!! و عجبا! که به اعتبار آمار، نه اعتراف خود اصول گرایان(!) حتما قابل دفاع است کارنامه خدماتی جریان اصول گرا!! نه ایران امروز با ایران اعصار سازندگی و اصلاحات قابل مقایسه است، نه تهران بزرگ. جریان اصول گرایی، از دل تحریم، یارانه ها را هدفمند کرد و سفره مردم را بیش از گذشته، وارد چرخه سود حاصل از فروش نفت کرد و اصول گرا از این حرف نمی زند! جریان اصول گرایی، به صندلی قدرت، اعم از مجلس و دولت، رنگ و بوی خدمت داد و اصول گرا از این حرف نمی زند! جریان اصول گرایی، میز کار قوه مجریه را تا دوردست ترین روستای مرزی کشور توسعه داد و اصول گرا از این حرف نمی زند! جریان اصول گرایی، انرژی هسته ای را بدل به انرژی مثبت و ملی همه ایرانیان کرد و اصول گرا از این حرف نمی زند! جریان اصول گرایی، در اوج تحریم هوشمند، کشتی غول پیکر متقاضی نفت را دست از پا درازتر، راهی «قاره سرد» کرد و اصول گرا از این حرف نمی زند! جریان اصول گرایی، در عرصه های مختلف تولید علم بومی، تا مرز اعجاز رفت و اصول گرا از این حرف نمی زند! جریان اصول گرایی، در شرایط بدخیم اقتصاد ریاضتی دنیا، موجبات رضایت مردم از شرایط اقتصادی جامعه، لااقل به نسبت ادوار سازندگی و اصلاحات را فراهم کرد و اصول گرا از این حرف نمی زند! چرا که اصول گرا مشغول دعوا با اصول گراست و یادش رفته که «گوشت قربانی»، خود اصول گرایی است! یادش رفته که محصول گفت و گوی تمدن ها، غصه «محور شرارت» شد، اما محصول مقاومت، قصه محشر «بیداری اسلامی». یادش رفته که خاورمیانه در عصر حاکمیت کدام جریان سیاسی بر کشور، دارد روی انگشت سپاه قدس می درخشد! یادش رفته که محبوب ترین فرد جهان عرب و سمبل ایستادگی در برابر غاصبین قدس، ملل مظلوم بیداری اسلامی از شیعه گرفته تا سنی، و از حزب الله تا اخوان المسلمین، کودکان آواره قبه الصخره، مردم معترض افغانستان، ملت همسایه غربی، جوانان دیوار به دیوار خلیج فارس، آیات القرمزی، حاملین تصویر «مصطفای شهید» در قلب آمریکا، اهالی شرق عربستان، جبهه دوست، جبهه دشمن، خانواده شهدای هسته ای، مادر شهید دهه ۶۰ و جانباز ویلچری، حتی فرزند شریف شهید قشقایی، همه و همه دارند ما را نگاه می کنند!! قرار نیست بس کنیم؟!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

«جمعه» روز «انتخابات» است، اما «شنبه» روز «امتحانات» است. خیالم از حماسه سازی مکرر ملت، راحت است. ندید می گویم و به فضل خدای بزرگ اعتقاد راسخ دارم که جمعه را این ملت، بدل به «یوم الله» می کند، اما به شکرانه حضور باشکوه ملت، «شنبه» باید فقط و فقط روز کار باشد. شنبه باید آشتی کند گفتمان خدمت با جریان اصول گرایی، هر چند که قهر هم نبوده! شنبه باید بهترین شنبه سال مظلوم و مهجور «جهاد اقتصادی» باشد. راستی! گفتم سال «جهاد اقتصادی»… کم کم داشت یادمان می رفت نام امسال چه بود!! گفت: «ای که پنجاه رفت و در خوابی، مگر این پنج روزه دریابی؛ تا کی این باد کبر و آتش خشم، شرم بادت که قطره‌ آبی؛ کهل گشتی و همچنان طفلی، شیخ بودی و همچنان شابی؛ تو به بازی نشسته و چپ و راست،  می‌رود تیر چرخ پرتابی؛ تا درین گله گوسفندی هست، ننشیند فلک ز قصابی؛ تو چراغی نهاده بر ره باد، خانه‌ای در ممر سیلابی؛ گر به رفعت سپهر و کیوانی، ور به حسن آفتاب و مهتابی؛ ور به مشرق روی به سیاحی، ور به مغرب رسی به جلابی؛ ور به مردی ز باد درگذری، ور به شوخی چو برف بشتابی؛ ور به نعمت شریک قارونی، ور به قوت عدیل سهرابی؛ ور میسر شود که سنگ سیاه، زر صامت کنی به قلابی؛ ملک‌ الموت را به حیله و زور، نتوانی که دست برتابی؛ منتهای کمال، نقصان است، گل بریزد به وقت سیرابی؛ تو که مبدا و مرجعت این است، نه سزاوار کبر و اعجابی؛ خشت بالین گور یاد آور، ای که سر بر کنار احبابی؛ خفتنت زیر خاک خواهد بود، ای که در خوابگاه سنجابی؛ بانگ طبلت نمی‌کند بیدار، تو مگر مرده‌ای نه در خوابی؛ بس خلایق فریفت است این سیم، که تو لرزان برو چو سیمایی؛ بس جهان دیده این درخت قدیم، که تو پیچان برو چو لبلابی؛ بس بگردید و بس بخواهد گشت، بر سر ما سپهر دولابی؛ تو ممیز به عقل و ادراکی، نه مکرم به جاه و انسابی؛ تو به دین ارجمند و نیکونام، نه به دنیا و ملک و اسبابی؛ ابلهی صد عتابی خارا، گر بپوشد خری است عتابی؛ نقش دیوار خانه‌ تو هنوز، گر همین صورتی و القابی؛ ای مرید هوای نفس حریص، تشنه بر زهر همچو جلابی؛ قیمت خویشتن خسیس مکن، که تو در اصل جوهری نابی؛ دست و پایی بزن به چاره و جهد، که عجب در میان غرقابی؛ عهدهای شکسته را چه طریق، چاره هم توبه است و شعابی؛ به در بی‌نیاز نتوان رفت، جز به مستغفری و اوابی؛ تو در خلق می‌زنی شب و روز، لاجرم بی‌نصیب ازین بابی؛ کی دعای تو مستجاب کند، که به یک روح در دو محرابی؛ یارب از جنس ما چه خیر آید، تو کرم کن که رب اربابی؛ غیب دان و لطیف و بی‌چونی، سترپوش و کریم و توابی؛ سعدیا راستی ز خلق مجوی، چون تو در نفس خود نمی‌یابی؛ جای گریه ا‌ست بر مصیبت پیر، تو چو کودک هنوز لعابی؛ با همه عیب خویشتن شب و روز، در تکاپوی عیب اصحابی؛ گر همه علم عالمت باشد، بی‌عمل مدعی و کذابی؛ پیش مردان آفتاب صفت، به اضافت چو کرم شب‌ تابی؛ پیر بودی و ره ندانستی، تو نه پیری که طفل کتابی».

وطن امروز/ ۱۰ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷۲ دیدگاه

مجلس، شعبه ای از کجاست؟!

یکم: آیا مجلس شورای اسلامی، آنطور که بعضی ها ادعا می کنند، «شعبه ای از بیت رهبری» است؟! این را رهبر یا دفتر ایشان خواسته اند، یا نمایندگان مجلس، به بهانه ولایت پذیری، برای هر نفسی که می کشند، از «آقا» کسب تکلیف می کنند؟! اما گیرم که این ادعا، دروغ باشد؛ آیا فرد خاطی نباید به دلیل این «افترای بزرگ»، مورد محاکمه و بازخواست قرار گیرد؟! و آیا حضرت مدعی العموم، تکلیفی در این موارد ندارد؟! به راستی! حد و مرز آزادی بیان در نظام ما کجاست و چگونه ترسیم می شود که سید شهیدان اهل قلم، مجبور شد بگوید: در جمهوری اسلامی، آزادی برای همه هست، الا حزب اللهی ها؟! آیا در نظام جمهوری اسلامی، رهبر، بیت رهبری و کلیت نهاد مجلس، مثلا اندازه رئیس محترم مجلس، منزلت ندارند که نقد دومی، مستوجب بازداشت است، لیکن درباره اولی، خیلی راحت می توانی ادعا کنی که شعبه ای از دفتر رهبری است، مجلس؟!

دوم: هم الان در ۳ روزنامه مشغول کارم، اما در این همه سال، شمار روزنامه هایی که از چپ و راست، در آن خبرنگاری و روزنامه نگاری کرده ام، متاسفانه یا خوشبختانه از عدد انگشتان ۲ دست، فراتر رفته! این، البته به جز همکاری ام با هفته نامه ها و رسانه های فضای مجازی است. اعتراف می کنم و مدیران مسئول و سردبیران این رسانه ها را «شاهد» می گیرم که کمترین زنگ ها و تماس ها، بابت تذکر و تنبه، از سوی «بیت رهبری» بوده. چیزی نزدیک به عدد صفر! دستگاه قضایی و مجلس و دولت و فلان نهاد و بهمان ارگان، گاه گداری البته زنگی به تکذیب و تذکر زده اند که گاه، محق بوده و گاه نبوده اند، اما از سوی دفتر ولی امر، نه امر خاصی بوده و نه نهی ویژه ای. آیا «روزنامه های زنجیره ای» که هنوز هم زنجیره ای اند، می توانند در عین اینکه شعبه ای از دفتر رهبری باشند، پایگاه دشمن هم باقی بمانند؟! قصه دیگر رسانه ها نیز، صرف نظر از خط و مشی شان، قطعا همین است. منتهای مراتب، هر جا رهبر عزیز خواسته باشند تذکری به رسانه ها بدهند، اغلب، خلاصه شده در یک «بیان عمومی»، و در منظر همه ملت. در این باب، گذشته از شان «آقا» و جایگاه بیت ایشان، که اساسا بسی بالاتر از خط کش گذاشتن روی مطالب رسانه هاست، باید اندازه چند مثنوی، از آزادی جراید در این نظام الهی سخن گفت. جرایدی که در کمال آزادی، نقل قول می کنند حرف بعضی ها را که مجلس، شعبه ای از بیت رهبری است!!

سوم: قطعا نقش رسانه ها در آرایش و ویرایش افکار عمومی، بسیار مهم تر از نقش مجلس است. آنکه مجلس را شعبه ای از دفتر رهبری می داند، لابد و به طریق اولی، باید بپذیرد که رسانه ها نیز شعبه ای از دفتر رهبرند، اما چه دروغ است همه این ادعاهای پوچ و بی اساس.

چهارم: در تاریخ جمهوری اسلامی، هیچ مجلسی، شعبه ای از دفتر رهبری نبوده. نه زمان امام و نه امروز. مجلس، شعبه ای از شعبات متعدد مردمسالاری دینی در نظام ماست که مقبولیتش را از رای مردم، اما شرعیتش را از تایید ولی فقیه می گیرد. این مهم، بسی فرق دارد با اینکه ما برداریم و ادعا کنیم، مجلس، شعبه ای از دفتر رهبری است. نه مجلس و دولت که انتخابی اند، حتی نهادهای انتصابی، نظیر دستگاه قضایی و صدا و سیما هم شعبه ای از دفتر ولی فقیه نیستند و نمی توانند باشند. کشاندن بحث ولایت و ولایت پذیری، به «شبهه شعبه» از آن دست کج فهمی هایی است که البته مسبوق به سابقه است در شبهه آفرینان.

پنجم: مجلس هشتم اصول گرایان، حتما از مجلس ششم اصلاح طلبان، کارنامه بهتری داشته. با این همه گوش دادن به فرامین ولی فقیه، بسی تفاوت دارد با  اینکه ما مدعی شویم مجلس، شعبه ای از دفتر ولی فقیه است. نگارنده، مجالس ششم و هشتم و کلا ادوار مجلس را، جملگی با هم و به یک اندازه، مستقل از دفتر رهبری می دانم، هر چند کتمان نمی کنم، مجلسی ممکن است به راه ملت و ولایت، نزدیک تر باشد از مجلسی دیگر. همچنان که دولتی از دولت دیگر.

ششم: مهم تر از این حرف ها، شاید تبیین و تفسیر رابطه مجلس باشد با حکومت یا حتی دولت. چندی است بعضی اصلاح طلبان یا منتقدین، در داخل، عنوان «وکیل الدوله» را طرح می کنند و در ادامه همین روند، اپوزیسیون خارج نشین، پرده از عنوان «وکیل الحکومه» برمی دارد! این شبهات، همگی با هم، نشانی غلط دادن است. مجلس، جزیره جدا افتاده ای از جمهوری اسلامی نیست و مثل دولت، ذیل همین نظام تعریف می شود. وظیفه نماینده در مجلس، نه «خصم الدوله» شدن است، نه «وکیل الدوله» بودن. مجلس البته از دولت، مستقل است، اما نهادی وابسته به جمهوری اسلامی است و از حکومت، مستقل نیست، چه اینکه مدیون همین حکومت است و الا روزگار ماضی هم بود که نماینده مجلس ما را، سفارت خانه های دول خارجی معین می کردند. مجلس، در جمهوری اسلامی، نیامده به جنگ دولت، بلکه آمده برای موزون تر کردن آهنگ حکومت، در ۲ باب وضع قانون و نظارت. معنای نظارت اما نه رقابت است و نه عداوت.

هفتم: آیا بهتر نیست به جای سخنرانی در مذمت وکیله الدوله شدن یا حتی نکوهش خصم الدوله بودن، صادقانه بگوییم که دست قوای مقننه و مجریه، در حل مشکلات مردم، و حرکت در جهت پیشرفت و عدالت، باید در دست هم باشد؟! این اگر اسمش، وکیل الدوله شدن است، از آنجا که هم برای مردم و هم برای نظام، سود دارد، حتما چیز خوبی است! از آن طرف، اگر اسم نظارت حرفه ای نمایندگان بر قوه مجریه، خصم الدوله بودن است، این هم چیز خوبی است! گیر کار مجلس اما، این اسامی نیست، معانی مستتر در ورای این اسامی است.

هشتم: مردم با هزار و یک امید، نماینده به مجلس می فرستند، همچنان که با هزار و یک امید، رئیس جمهور معین می کنند. مع الاسف، میان قوای مقننه و مجریه، بر سر به رخ کشیدن رای مردم، چشم و هم چشمی، سایه انداخته! اینجاست که ما مردم، موظفیم به جای آدم ها، حتی لیست ها، رای به برنامه ها بدهیم. نه اصول گرا بودن فلانی درد ما را دوا می کند، نه اصلاح طلب بودن بهمانی، نه حتی اصول گراتر بودن این و آن! آنچه از همه این اسامی، مهم تر است، رای دادن ما به نماینده هایی است که «نماینده آلام و آمال ملت» باشند. در غیر این صورت، مجلس می شود شعبه ای از شبهه و شبهه آفرینی، و نماینده مجلس، نه فقط از مسئله های ما، و از مسئله های نظام ما، کم نمی کند، بلکه «مسئله سازی» می کند.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

بخش مهمی از تنظیم رابطه کارشناسانه، میان قوای مقننه و مجریه، دست ما ملت است. نماینده ما، چه خوب که نماینده ما باشد؛ نه وکیل الدوله و نه خصم الدوله.

مجلس، اگر چه جای سخنرانی هم هست، اما باشگاه احزاب نیست، و اگر چه جای رجل سیاسی هم هست، اما مکان سیاسی بازی نیست. مجلس، شعبه ای از اراده ملت است. در راس امور بودنش تضعیف می شود اگر که ما با رای مان، نماینده ای را راهی بهارستان کنیم، که به جای مجلس، اوهام خودش را در راس امور می داند! مجلس، با «وکیل خوب»، محل جلوس است بر سر قانون و نظارت، اما با «وکیل بد»، حتما نیازمند نظارت است! بر ماست که درباره این همه نامزد، به نیکی قضاوت کنیم و رای مان را درست مدیریت کنیم.

امروز اگر با چشم باز، رای ندهیم، فردا باید ۴ چشمی، مراقب همان هایی باشیم که صفرا می افزایند سرکنگبین رای مان را! پس از یاد نبریم که «رای ما» در راس امور مجلس است! این رای ماست که مشخص می کند رابطه مجلس با دولت، کارشناسانه خواهد شد، یا دوستانه و احیانا خصمانه!

مجلس، شعبه ای از رای ماست، و اگر از ماست که بر ماست، بیت رهبری، بی گناه است وقتی که مجلس ششم، کارنامه بدی می گیرد، یا حتی وقتی که مجلس دیگری، کارنامه بهتری!! مجلس، بیخ ریش رای خودمان ماست…

وطن امروز/ ۸ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۲ دیدگاه