«اصول گرایی» را از «کی روش» یاد بگیریم؛ «اصلاح طلبی» را از «دژاگه»

در روزگاری که سیاست، زمخت و غلط انداز و مترادف با دروغ و دغل و تهمت و شایعه و تکذیب و اس ام اس؛ خالی از صداقت، به نظر می رسد و بی رحمانه حتی به ساعاتی قبل از انتخابات هم رحم نمی کند، زنده باد اصول گرایی کارلوس کی روش که اشکان دژاگه را برای بازی با قطر، انتخاب می کند و با فرستادن این ۲ رگه عقلی – عشقی به زمین مسابقه، ختم کلام، والسلام می کند پروسه کش دار و طولانی بازی اشکان را در تیم ملی. اشکان دژاگه که روزگاری در تیم ملی امید آلمان بازی کرده بود، با پیوستن به تیم ملی ایران، امید رفتن به جام جهانی را نزد ایرانیان، زنده تر از قبل کرد. خدا با او یار بود که در نخستین بازی اش با تیم ملی ایران ۲ گل قشنگ و کلاسیک به ثمر رساند تا خیلی زود جا باز کند در دل هواداران. گذشته از این ۲ گل، دژاگه بسی غیرتی و به اصطلاح؛ پایین شهری بازی کرد و در یک صحنه و در عرض کمتر از ۵ ثانیه ۲ بار بدن خود را جلوی توپ گذاشت، تا مهاجم قطری با مهدی رحمتی تک به تک نشود. البته با یک گل، حتی دو گل، بهار نمی شود، اما سالی که نکوست، از بهارش پیداست.

تفاوت اصول گرایی در فوتبال و سیاست/ تیم ملی این روزها مربی بزرگ، تراز اول و خوشبختانه میان سالی دارد که مثل کاپلوی پیر و پپ جوان، حتما در ردیف «مربیان اصول گرا» قرار می گیرد. مربی اصول گرا، اصول خود را فدای هیچ چیز حتی جام جهانی نمی کند. برای رسیدن به جام جهانی، هندوانه زیر بغل فوتبال نیم بند ایران نمی گذارد و امید بیهوده نمی دهد. مربی اصول گرا شعار نمی دهد و به بازیکنان تیم ملی اجازه نمی دهد قبل از بازی با قطر، برایش جشن تولد بگیرند. مربی اصول گرا، کلاس دارد، اما کلاس نمی گذارد(از این حیث، کی روش حتما نسبت معکوس دارد با اصول گراهای سیاسی در داخل، که کلاس ندارند، اما برای همدیگر کلاس می گذارند!!) و با همه دک و پزش، برای رساندن ایران به جام جهانی، مرد اول اتصال اشکان دژاگه از رگه عقل آلمان به رگه عشق ایران می شود. مربی اصول گرا کم حرف می زند، کم مصاحبه می کند، کم تکذیب می کند، و از مربی گری، خیلی چیزها بیشتر از کت شلوار مشکی پوشیدن کنار زمین بلد است! مربی اصول گرا بر سر اصولش معامله نمی کند، اما مصلحت تیمش را قربانی فهم غلط از اصول گرایی هم نمی کند! مربی اصول گرا سیستم تیم خود را بر اساس مهره هایش طراحی می کند. اینکه چه دارد و چه ندارد. برای یک مربی اصول گرا سیستم های رایج در فوتبال نوین، اصل نیست، بلکه «واقع گرایی» اصل است. واقع گرایی در شناخت حریفان و معرفت نسبت به تیم خود. مربی اصول گرا وقتی می بیند فرهاد مجیدی برای بازی در تیم ملی ناز می کند، هرگز منتش را نمی کشد، اما وقتی می بیند که تیم ملی به اشکان دژاگه نیاز دارد، دقیقا مثل یک دیپلمات عمل می کند و مقدمات بازی اشکان دژاگه در تیم ملی را فراهم می کند. برای مربی اصول گرا، اصول، وحی منزل نیست و هدف نیست که با آن وسیله را توجیه کند. اصول یک مربی اصول گرا، دست و بالش را نمی بندد، بازتر می کند. مربی اصول گرا روی هم زبانی، هم دلی و وحدت تیمش در برابر حریف، حساب ویژه باز می کند. خود، عامل تفرقه نمی شود و از کاریزمایش، جهت دمیدن روح یک رنگی در تیم، بهره ها می برد. مربی اصول گرا، تا از ترکیب اصلی اش مطمئن نشده، به ذخیره ها میدان نمی دهد و اصل را فدای فرع نمی کند، اما در عین حال، از تعویض علی کریمی نمی ترسد. مربی اصول گرا سخت گیر است، اما زمخت نیست. متشخص است، اما غلط انداز نیست. بزرگ است، اما خودبزرگ بین نیست، و دقیقا به همین دلیل است که کارلوس کی روش، روی نیمکت تیم ملی، همان گرمکن اعضای دیگر تیم را می پوشد. دقت شود که ما داریم درباره کارلوس کی روش صحبت می کنیم؛ نه امیر قلعه نوعی، افشین قطبی، علی دایی و…!! همان کارلوس کی روش که زعمای فوتبال معتقدند؛ فرگوسن در منچستر، هنوز هم دارد نان تمرینات اصولی کی روش را می خورد.

تفاوت اصلاح طلبی در فوتبال و سیاست/ اشکان دژاگه اگر چه در همین بیخ گوش خودمان؛ پیچ شمیران تهران، به دنیا آمده، اما تمام عمرش در ساحل رود راین سپری شده است. فارسی را اما از فریدون زندی بهتر حرف می زند، و بر خلاف چپ پای آبی ها، اصلا فانتزی و دخترکش بازی نمی کند. با این همه، به دلایلی دور و دراز شد ایرانی شدن فوتبال اشکان. شاید اگر کارلوس کی روش، مربی تیم ملی نمی شد، عجز فدراسیون فوتبال در کشاندن پای اشکان به ایران، ادامه دار می شد. بگذریم که پشت پرده، دست هایی هم در کار بود! اول گفتند که اشکان، وابسته به فلان گروه اپوزیسیون است! بعد شایعه کردند که اشکان، دلبسته بهمان گروه ضد اخلاق است! تا بخواهند برای این همه ادعا دلیل بیاورند، چیزهای دیگر و راحت تری هم گفتند. اینکه بدنش خالکوبی دارد و موهای سرش، مشکل دارد! بعدها البته در تنور دیگری دمیدند و مدعی شدند؛ حالا که اشکان، راهی به تیم ملی بزرگسالان آلمان نیافته، به بازی در تیم ملی ایران چشم طمع دارد! این سوی سکه اراجیف سیخکی، اما تحلیل های آبکی موج می زد. فقط کافی بود اشکان همراه ولفسبورگ به اسرائیل نرود، تا عده ای مسرور از این اقدام انقلابی(!) ادواردو آنیلی بومی بتراشند!! دژاگه اما نه آن است و نه این، بلکه یک «انسان حرفه ای» است. یک فوتبالیست حرفه ای که از زندگی در آلمان، نظم و عقل آموخته و از زاده شدن در ایران، شور و عشق. او همراه تیمش به اسرائیل نمی رود، اما مایه از مشکلات شخصی اش می گذارد، تا رندانه،(نه منافقانه!!) اصلاح طلبی کرده باشد. برای تیم ملی امید آلمان بازی می کند، اما وقتی می بیند که بازی در تیم ملی ایران، برایش راحت تر است تا فیکس شدن در تیم ژرمن ها، ایران را به آلمان ترجیح می دهد. از عشقش به ایران، حرف می زند، اما در وصف خاک ایران، غلو نمی کند. خودش را ایرانی می خواند، فارسی را راحت حرف می زند، اما کتمان نمی کند که زبان آلمانی را در نوشتن و از رو خواندن، بهتر از زبان فارسی بلد است. مدل خاص موهایش را برای بازی در تیم ملی، اصلاح و معمولی، حتی معمولی تر از اغلب ملی پوشانی که بزرگ شده ایران اند، می کند، اما دست به ریشش یا ته ریشش که در اروپا چندی است مد شده و ربطی به تعریف ریش در ایران ندارد، نمی زند. خالکوبی اش را پاک نمی کند، اما زیر پیراهن مقدس تیم ملی، لباسی می پوشد که معلوم نباشد. وقتی برای تیم ملی، در اولین بازی، آنهم اولین دقایق بازی، گل می زند، شادی می کند، اما اشک شوق نمی ریزد. برای تشویق تماشاگران دست تکان می دهد، اما کله معلق نمی زند. اشکان دژاگه یک فوتبالیست حرفه ای، بلکه یک انسان حرفه ای است. آنقدر تعلقات مذهبی دارد که همواره بازوبند حامل قرآن بر بازویش بسته باشد، اما حتما موسیقی غیر مجاز گوش می دهد و از اسکار گرفتن اصغر فرهادی به شدت خوشحال می شود. با این همه، روز بازی با قطر، مچ بند سبز نمی بندد، اما موقع پخش سرود جمهوری اسلامی، تا کمر هم خم نمی شود. از یاد نبرید که ما داریم درباره اشکان دژاگه حرف می زنیم؛ نه مهدوی کیا و جواد نکونام و علی کریمی و…!! همان اشکان دژاگه که این روزها صرف نظر از تعابیر افراطی و تعاریف تفریطی، بیش از هر چیز، مقید به مقررات حرفه ای حرفه خویش است. گل می زند، شادی می کند، باغیرت فوتبال بازی می کند، اما جز به قوانین اصلاح طلبانه خود، به هیچ چیز باج نمی دهد.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

سیاسی ها گاه شان خود را بالاتر از فوتبال، به عنوان مظهر سرگرمی اقشار فرودست، می دانند و گاه، برای همین فوتبال، سر و دست می شکنند! سیاست اما این روزها، بسیار محتاج آموختن از فوتبال است. سیاست باید از فوتبال، درس زندگی، حتی کلاس زندگی بیاموزد. مثلا چه عیبی دارد اصول گرایان ائتلاف متحد، به جای تقسیم سهم بر اساس راضی کردن قبیله ها، اندکی از کارلوس کی روش، ایستادگی روی اصول بیاموزند؟! و مثلا چه اشکالی دارد اصول گرایان گروه پایداری، قدر یک پر کاه، از علی پروین، راه و رسم وحدت و دیدن افقی جلوتر از نوک بینی هیاهوی قرمز و آبی بیاموزند؟! و البته این را هم باید گفت که اگر سران اصلاحات سیاسی، کسر شان خود ندانند، می توانند با الگوگیری از فوتبال، نه چوب ۲ سر کثیف، که هم محبوب این باشند، هم محبوب آن. عجبا! در روزگاری که اشکان دژاگه، از کرخه تا راین، محبوب ایرانی ها و آلمانی هاست، سیدمحمد خاتمی، هم می خواهد انتخابات را تحریم کند و هم زیر پوستی دعوت به مشارکت کند نامزدهای جبهه اصلاحات را!! و اینگونه است که از دوست و دشمن، به یک اندازه ناسزا می شنود! اگر اشکان دژاگه راه و رسم دلبری و اصلاح طلبی را بهتر از اصلاح طلبان بلد است، و اگر کارلوس کی روش، راه و رسم اصول گرایی را باید به اصول گرایان محترم یاد دهد، چه ترس دارم از بیان این جمله زیبا که؛ فوتبال، صدر سیاست نشسته است. سیاست حتی اگر «گوهر» باشد، فوتبال، «هنر» است. گفت: «هنر، برتر از گوهر آمد پدید». قضاوتی درباره خالکوبی اشکان، روی بدنش ندارم و شاید به دلایلی، به ویژه زندگی در فرهنگ فرنگ، به او مقداری حق بدهم، اما کاش این همه خال نکوبند سیاسیون، روی بدن اصول گرایی و اصلاح طلبی!! خوب است که عالم سیاست، منشور ندارد، و الا در تقبیح خالکوبی یقه سفیدهای چپ و راست ۲ صد مثنوی می نوشتم…

وطن امروز/ ۱۳ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۶ دیدگاه

تیتر این «طنز» را جمعه ملت، «نغز» می زند…

فتنه سال هشتاد و اشک، تلخی کم نداشت، اما شیرینی هایش، منحصر به فرد بود. وقتی بهار نزدیک است، حتی «مرگ برگ» افسانه است. نه! از درخت انقلاب اسلامی، برگی زمین نیفتاد؛ فوقش چند تا گلابی(اگر خلاف ادب است؛ بخوان گل آبی!! یا اسگل آن طرف آبی!!) زمین افتاد، اما در عوض، کلی آدم رو شد. یکی شان «آرای باطله» بود!…

چرا می خندی؟! آرای باطله هم آدم است دیگر! خیال می کنی فقط خودت آدمی؟! خیال می کنی با «کاغذ باطله» طرفی؟! مظلوم گیر آورده ای آرای باطله را؟! چون حالا زبان ندارد، فکر کردی می توانی پشت سرش صفحه بگذاری؟! فردا جمعه را دوست دارم، یکی هم به خاطر تجدید دیدار با آرای باطله! خدایی، دلم تنگ شده بود برایش! و نگاه که می کنم می بینم چه موجود جالبی است این آرای محترم باطله! باری در انتخابات گذشته، بی آنکه اصلا نامزد شده باشد، مقام بدی کسب نکرد و دیدیم که از گوگوش تا سروش را شکست داد!! و جناب «کلا به شما که عرض می کنم» را فرستاد ماه عسل پنجمی!! البته از چهار نفر!! می بینید؛ لاکردار پیچیده بازی کرد این آرای باطله، توی فتنه هشتاد و اشک! یک بار دیگر مرور کنیم ببینیم چگونه از هیچ نفر، شد چهارم…

برای خودش تبلیغ کرد، که نکرد! اصلا کاندید شده بود، که نشده بود! حوزه انتخابیه اش معلوم بود، که نبود! برای اسمش کد ۴ رقمی داشت، که نداشت! همراه با دیگر کاغذ باطله ها، جبهه جدید تشکیل داد، که نداد! داماد کاغذ کاهی بود، که نبود! چون داماد کاغذ روغنی بود، ورق A4 به او رای داد، که نداد! خانمش «اندیشمند فارین پالیسی» بود، که نبود! خودش اسکار گرفت، که نگرفت! به وحدت گند زد، که نزد! علیه دیگر نامزدها شایعه پراکنی کرد، که نکرد! اخلاق انتخاباتی نداشت، که داشت! پول بیت المال را خرج کرد، که نکرد! مردود فلان فتنه شد، که نشد! ساکت بهمان اختلاس بود، که نبود! رئیس ستاد انتخاباتی داشت، که نداشت! رئیس ستاد انتخاباتی اش به یکی دیگر رای داد، که نداد! در ماجرای «خلیج»، الف و لام «العربیه» را به باد داد، که نداد! کاسب جنگ ۸۸ بود، که نبود! عامل اختلاف بود، که نبود! عکسش را این طرف و آن طرف زده بود، که نزده بود! وعده خاصی داده بود، که نداده بود! مناظره می کرد، که نمی کرد! از وقت باقی مانده اش در مناظره پرس و جو می کرد، که نمی کرد! کسی اصلا آدم حسابش می کرد، که نمی کرد! سرش توی لاک خودش نبود، که بود! توی ویلای جرج سوروس بود، که نبود! از فرمول جین شارپ، پیروی می کرد، که نمی کرد! از ملک عبدلی پول گرفت، که نگرفت! شایعات علیه خودش را تکذیب می کرد، که نمی کرد! مشتی تر از این حرف ها نبود، که بود! جایی ۲ متر زمین به نام خودش داشت، که نداشت! جخت بلا، الان هم که نگاه می کنی، باز می بینی، همان روال را دارد ادامه نمی دهد، که می دهد! خمس مالش را به حزبی می دهد، که نمی دهد! در حمایت از خودش، موج وبلاگی در فضای سایبر راه می اندازد، که نمی اندازد! اهل موج مکزیکی و رفتن به استادیوم هست، که نیست! علیه داور، حرف های بی تربیتی می زند، که نمی زند! اهل فخرفروشی هست، که نیست! اینکه قبلا گونه ای از اجدادش، کاغذ وصیت نامه شهدا بودند را، به رخ خلق الله می کشد، که نمی کشد! عکس های زمان فتنه اش را سند خودعماربینی می کند، که نمی کند! از هیچ نفر چهارم شدنش را در بوق می کند، که نمی کند! اختلاس می کند، که نمی کند! اخلاص ندارد، که دارد! اگر کسی چیزی از مالش پیدا کرد، ادعای زدن به نام طرف دارد، که ندارد! لوطی مسلک نیست، که هست! مواضعش، همان مواضع قبلی اش است، که نیست! آقازاده اش، مامور دانشگاه آزاد در خارج از کشور هست، که نیست! با عوض شدن رئیس دانشگاه آزاد، ماموریت آقازاده اش در خارج، تمام نمی شود، که می شود! اصلا آقازاده دارد، که ندارد! از همان قبل از انقلاب، وضعش خوب بود، که نبود! با امام، ادعای عکس دارد، که ندارد! توی پلکان هشتم طیاره، با امام بود، که نبود! مظلوم نیست، که هست! دیر به دنیا نیامده، که آمده! سرزبان دارد، که بنده خدا ندارد! مال و منالی برای خودش جمع کرده، که نکرده! اگر توی انتخابات، رتبه ای کسب کند، مغرور می شود، که نمی شود! اگر ببازد، اعلام تقلب می کند، که نمی کند! ظرفیت فعالیت سیاسی ندارد، که دارد! با این همه، اهل سیاسی بازی هست، که نیست! با مطبوعات، مصاحبه می کند، که نمی کند! اگر بر اساس نظرسنجی ها ببیند که دارد می بازد، ادعای عمل بر اساس تکلیف می کند، که نمی کند! از آتشفشان بصیرت، با بصیرت تر نیست، که هست! دعوای ببرهای تامیل را تقصیر حرف های فلانی در مناظره می داند، که نمی داند! اگر رای نیاورد، لاف پیروزی گفتمانش را می زند، که نمی زند! اولدورم بولدورم دارد، که ندارد! خالی بند است، که نیست!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

آهای آرای باطله! نمی دانم جمعه پیش رو، از هیچ نفر، می خواهی چندم شوی، اما کارت بر اساس آخرین نظرسنجی ها درست است! تو تنها نامزدی هستی، که فی الواقع نیستی، اما این هم هست که هیچ نامزدی نمی تواند مثل تو، چهارم شود از هیچ نفر!! نه حزبی داری، نه جبهه ای، دفتر دستکی، نه حتی اینقدر حوصله داری که بروی وزارت کشور، ثبت نام کنی!

آهای ورپریده! خوشم می آید که هیچ کس تا به حال، شناسنامه ات را هم ندیده!! و تا به حال، گزکی دست شورای نگهبان نداده ای! باطله جان! روز آدینه، از گوگوش تا سروش با تو، از اوباما تا بوش، با ما!! جمعه می خواهیم یک مجلس برای خودمان تشکیل دهیم، یک مجلس عزا برای دشمن!! جمعه، سر کار است آقای اوباما!! اما هر جا سخن از انتخابات جمهوری اسلامی است، حتی «آرای باطله» هم روی مخ دشمن راه می ود! وای به حال آرای من، تو، او، ما، شما، ایشان… رای یک ملت. چه خوب که جمعه، روز کاری «اتاق بیضی» است!! ما جمعه، «پخش زنده» کار داریم با اوباما!!

جمعه، علی استون، رای به «اسلام» می دهد، «RQ170» به «شهاب ۳» و «بیداری اسلامی» به «انقلاب اسلامی». جمعه، زمستان، رای به بهار می دهد و «علیرضا» رای به «مصطفای شهید»… و بزرگ و بزرگ تر می شود، بال می گشاید، پرواز می کند پری نقاشی «آرمیتا» و سلام گرم خدای مهربان را به ملت ایران می رساند! جمعه، عدد چشم گیری نخواهد بود «آرای باطله»، اما از گوگوش تا سروش، با آرای باطله!!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷۷ دیدگاه

اختلاس در سبد رای اصول گرایی؟!

فردای انتخابات هم روز خداست و چه خوب که شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ و به لطف و استعانت خدا؛ مسرور از یک انتخابات باشکوه، خط قرمز پررنگی بکشیم روی این همه دعوا و مناظره و داد و بی داد. اگر قسمی از این بگومگوها را طبیعی ایام انتخابات و بدیهی ایام تبلیغات بدانیم، بعد از جمعه، دیگر وقت «وحدت بر مدار خدمت» است، که دعوا و مرافعه، خواه در «نظام اسلامی»، خواه در «نظام خانواده» عمدتا از بیکاری بلند می شود! اولی را اگر «متعهدین» می توانند شهادت دهند، گرفتن شهادت دومی از «متاهلین» کار راحتی است! این روزها می خواستم در مذمت مناظره ها، مطلبی بنویسم که دیدم، مزه انتخابات، گاهی به همین سر و کله هم پریدن هاست. حتی گاهی به غلبه «شور» بر «شعور». از شنبه اما بی مزه و لوس و بی معنی می شود اگر که ادامه دهیم این منم منم را و کش بدهیم این قیل و قال را. به ویژه منم منم و قیل و قال دوستان عزیز اصول گرا. هر اصول گرایی احتمالا ادعا دارد که ولایت فقیه را بیش از آن دیگری دوست می دارد. اگر من و تو، واقعا «آقا» را دوست می داریم، از یاد نباید ببریم که امسال، سال «جهاد اقتصادی» بود. می خواستم به جای «بود»، بنویسم «است»، که دیدم؛ ای دل غافل! سال «جهاد اقتصادی» تمام شده است. یعنی اگر صرف نظر کنیم از این چند روز باقی مانده تا پایان سال… بله دیگر! می توانیم ادعا کنیم که تمام شده سال «جهاد اقتصادی»، آنهم به سرعت برق و باد! تا این ۲۰ روز آخر سال تمام شود، مگر چقدر وقت باقی مانده برای کار؟! این زمان اندک، بیشتر، وقت ارائه کارنامه است. دولت و مجلس و شورای شهر و شهرداری و کجا و کجا باید ارائه دهند کارنامه شان را و بگویند که کار ویژه شان، متناسب با منزلت نام سال ۹۰ چه بوده؟! شاهکارشان چه بوده؟! قطعا همه این نهادها، چیزی برای ارائه دارند، اما یک سئوال: اگر وقتی که صرف دعوای این و آن شد، متمرکز روی کار و خدمت می شد، آیا باز هم این بود کارنامه مسئولین در سال «جهاد اقتصادی»؟! گمانم باز هم زود، دیر شد و داد و بی داد، بسی افزود به «سرعت برق و باد». خوب یا بد، بخش مهمی از مدیریت کشور، به خصوص در حوزه خدمت رسانی، دست نیروهای محترم اصول گراست. اصول گرایان چه با هم وحدت داشته باشند، چه نه، مردم، جدا جدا نمی سنجند کارنامه شان را. تجربه عصر بعد از دوم خرداد، نشان داده که مردم، این گونه مواقع می گویند؛ «اصلاح طلبان خوب کار کردند» یا «اصلاح طلبان بد کار کردند» و زیاد درگیر این مسئله نیستند که این وسط، چه کسی «اصلاح طلب خوب» بوده و چه کسی «اصلاح طلب بد». بگذریم که در مجموعه های سیاسی، اگر جمع، «تقوای جمعی» نداشته باشد، همه با هم، اما به درجات مختلف، «بد» می شوند، و مع الاسف، در این داوری، حق با مردم می شود! چنین قضاوتی حتما دامن اصول گرایان را هم خواهد گرفت. آن روز، بیش از آنکه ناظر بر انتخابات روز جمعه باشد، ناظر بر انتخابات ریاست جمهوری آتی، بلکه امتحانات متعدد پیش روست که البته خیلی دور نیست. اینجاست که «دغدغه وحدت»، برای جریان اصول گرایی، اهمیت مضاعف پیدا می کند. مرادم از «وحدت»، حتما آنی نیست که مثلا آقای هاشمی هر از گاه تذکرش را می دهد! منظورم از «وحدت»، حتی چیزی فراتر از آن وحدتی است که این روزها و به تناسب فضای روز، توسط عقلای قوم اصول گرایی، بر آن تاکید می شود. اینکه طبعا دعوت عاقلانه ای است، اما گذشته از این همه جبهه یک شبه و یک روزه، نیم نگاهی اگر به جبهه دوست و دشمن، یعنی «جبهه جمهوری اسلامی» و «جبهه نظام سلطه» بیاندازیم، می بینیم که مهم تر از «انتخابات»، «امتحانات» است. در این «پیچ مهم تاریخ»، اصول گرا اگر حرف اصول گرا را نفهمد و اصول گرا اگر با اصول گرا وحدت نداشته باشد، باید دید کدام جبهه تضعیف می شود؛ جبهه دوست یا جبهه دشمن؟! گمان نکنم واضح تر از این مسئله ای باشد! که خنده دار است اگر دم از وحدت شیعه و سنی بزنیم، اما نتوانیم زیر یک خیمه، «اصول گرایی» کنیم!! به تذکر یا تنبه، وقت اشاره به نکاتی است:

یک: چه قبل و چه حین و چه بعد از انتخابات، بخشی از دعوای گروه های اصول گرا، چیزی از جنس اختلاف سلیقه بر سر خدمت است. اینجا باید مراقب «رسانه های زنجیره ای» بود که بی خود و بی جهت، بر این «اختلاف سلیقه طبیعی»، نام «دعوای بر سر قدرت» ننهند. هواداران گروه های اصول گرا نیز در این مقوله، نباید آتش بیار معرکه شوند. این هر ۲ را باید کنترل و مراقبت ویژه کنند، بزرگانی که دل شان برای آینده جریان اصول گرایی می سوزد. در این باب، به خاطر جیره و مواجب، خطر «زنجیره هواداران» را حتی از خطر «زنجیره ای ها» بیشتر می دانم!

دو: بالطبع، طبیعی و ناشی از اختلاف سلیقه نیست، بخشی از دعوای اصول گرایان با هم، مثل همین بگومگوی این روزها. با این همه، فرض، حتی فریضه است که از روز شنبه، نه فقط شاهد دور جدید منازعات گروه های اصول گرا نباشیم، بلکه بالکل متوقف شود این روند. قطار اصول گرایی از روز شنبه، دوباره باید برگردد روی ریل خدمت و دگر بار، «حمالی» جایگزین «حرافی» شود. تا روز جمعه اگر بنا به دلایلی می شود به پاره ای از این کشمکش ها حق بدهیم، از روز شنبه اما، کار و خدمت، آنقدر باید از اصول گرایان وقت بگیرد، که اصلا مجال و نایی برای دعوا نداشته باشند. از شنبه به بعد، هر اصول گرایی اگر بی دلیل، بر تنور دعوا بدمد، حتما و قطعا و طبعا و بی برو برگرد، «نفوذی» است، نه «اصول گرا». چنین شخصی را می توانیم و باید «مردود خدمت»، از این هم مهم تر، «مردود پیچ مهم تاریخ» بخوانیم، گیرم که در فتنه هشتاد و اشک، نمره فوق بیست گرفته باشد!

سه: حوادث پس از انتخابات سال ۸۸ و جلوگیری از تکرار آن با عبرت گیری از گذشته، بیش از پیش، لزوم توجه به نکته دوم همین یادداشت را به همگان گوشزد می کند. روز بعد از انتخابات، «روز فرصت» است. هر اختلاف بی خودی میان دست اندرکاران کشور، به ویژه حضرات اصول گرا، همین روز فرصت را، تبدیل می کند به «روز تهدید». اصولا و اساسا آنچه بیدار می کند مار خفته دشمن را، حتی پایش را به کف خیابان انقلاب اسلامی باز می کند، تشدید اختلافات داخلی است. بگذارید از همان فتنه ۸۸ مثالی بزنم. چرا ما معتقدیم فتنه ۸۸ را «نامه سرگشاده» کلید زد؟! دلیلش روشن است. نویسنده آن نامه، از طرفی رئیس مجلس خبرگان رهبری بود و از طرفی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام. امام و «حضرت آقا» هم که زیاد با ایشان عکس داشتند!! مخلص کلام این است: وقتی کسی در این سمت های حساس و خطیر، آنهم از داخل بدنه مهم ترین ارکان نظام، در آن واحد، هم علیه ولایت و هم علیه ۴۰ میلیون رای ملت، «نامه سرگشاده» می نویسد، و کیلومترها جلوتر از اختلاف، صحه بر عداوت و صفحه علیه دموکراسی و ولایت می گذارد، چنین کاری باز می کند پای آشوب گران را به صحنه ها و دشمن را به چیزهایی امیدوار می کند. القصه! دامن زدن به اختلاف، هنوز هم یعنی خواسته یا ناخواسته، ستون پنجم دشمن شدن و گرای آشوب، فتنه و انحراف دادن. کدام ستون پنجمی، شاخ و دم داشته؟!

چهار: این سکه اما روی دیگرش، بسی زیباست، اگر که فردای انتخابات، «فردای خدمت» باشد. باز هم باید «گفتمان خدمت» سایه قشنگ خودش را بر سر جریان اصول گرایی بیاندازد؛ سایه سنگین! که بس است صفرا فزودن سرکنگبین! مردم از این جریان، اگر تا امروز استقبال کرده اند، ناشی از همین «گفتمان خدمت» بوده است و الا حتی اصحاب فتنه هم، همچنان گاهی دم از خط امام و اسلام و ولایت مداری و خون شهدا و قانون و شعارهای قشنگ می زنند. به شعار اگر باشد، اصلاح طلبان حاضر در انتخابات هم، کم و بیش، همین چیزها را دارند می گویند. خیال اصول گرایان جمع، که هیچ کس شعار بد نمی دهد! اما وجه ممیزه جریان اصول گرایی از جریان اصلاح طلبی، «شعار» نیست؛ «کار» است. جریان اصول گرا اگر می خواهد به «آقا» بهترین کمک ها را حتی در زمینه عبور فاتحانه از «پیچ مهم تاریخ» بکند، باید در وهله اول، آمار بیکاری را کاهش دهد. گرانی را مهار کند. ارزش پول ملی را فزونی دهد. فاصله طبقاتی را از اینی که الان هست، کمتر کند و از همین چیزها! که راه «عرش» از «فرش» می گذرد. به یقین بهترین میدان جنگ «خیبر و بدر»، «جهاد اقتصادی» است.

پنج: اگر راه آسمان، از زمین می گذرد، پس کلید قفل خدمت، وحدت است و بالعکس. نه خدمت، بی وحدت ممکن است و نه وحدت، بدون خدمت. خدمت و وحدت، لازم و ملزوم هم اند. از کنده بدخیم تفرقه، جز دود سیاه منیت بلند نمی شود. منیت در هر شکل و شمایلی بد است. خواه رفتار خاندان اشراف باشد و خواه آفت بصیرت! حتی در مقولات خدمت و وحدت هم، منیت بد است. اسم مستعار ولایت مداری ما اگر منیت باشد، بدترین چیزهاست. تصویر مغرورانه از «عمار» ارائه دادن، بدترین ظلم هاست. منیت، نه فقط به وحدت، بلکه به خدمت و بصیرت و ولایت و درد ملت و پیچ مهم تاریخ و اصل انقلاب اسلامی آسیب می زند. منیت به جریان اصول گرایی آسیب می زند. منیت آنقدر آفت بزرگی است که گاهی به چهره ولایت مداران واقعی آسیب می زند. ولایت مدار واقعی اهل اخلاص است، اما با «پروژه مخلص سازی»، دست به اختلاس در سبد رای جریان اصول گرایی نمی برد و توهم نمی زند که «۹ دی» را فقط و فقط گروه خودش آفریده. یوم الله ۹ دی، آنقدر بزرگ است، که کلیت جریان اصول گرا نیز حق ندارد سندش را به نام خود بزند، وای به حال این و آن! در یوم الله ۹ دی، جا نه فقط برای اصلاح طلبان، بلکه حتی برای مردم معترض روز ۲۵ خرداد هم هست و ایشان نیز می توانند عضوی از اعضای «باشگاه سراسری چهارشنبه» باشند، که دیدیم بودند! یوم الله ۹ دی، خانه قشنگ و دنج و کوچک و بزرگ و باصفایی است، به نام ملت ایران و مولای حیدری اش. اصول گرا و اصلاح طلب و عمار و مالک و فلانی و بهمانی هم این وسط البته حق پلکیدن دارند، اما حق مصادره ندارند. این حرف ها را ما امروز می زنیم که ان شاء الله شنبه لازم نباشد بزنیم! شنبه حتی وقت زدن این حرف ها هم نیست؛ وقت آن است که همدیگر را هل بدهیم در میدان کار و سر عرق بیشتر ریختن برای آلام و آمال این ملت، صلح کنیم با هم، و الا اگر، کمی بیش از حد، دیگران را با چماق ساکت و مردود فتنه برانیم، این وسط چیزی که زیاد است، چماق است! چماق کاسب فتنه، چماق مردود انحراف، چماق ساکت اختلاس، چماق رفوزه پیچ مهم تاریخ، چماق تک ماده وحدت، چماق کوفت و چماق زهرمار!! کدام عقل سلیم، شک دارد که برای جریان اصول گرایی، «گفتمان خدمت» از «گفتمان چماق» بهتر است؟! از حد که بگذرد گفتمان چماق، و بوی قدرت اگر بگیرد دعوای اصول گرایان، مردم، متاسفانه یا خوشبختانه، آنقدر بیکار و علاف و معطل نیستند که ببینند در این «کُشتی سر گردنه» احیانا حق با کیست! پس سوراخ نکنیم بخشی از آن کِشتی را که خود، در زمره مسافرانش نشسته ایم. این کشتی اگر غرق شود، اصول گرا با اصول گرا، با هم، و در اوج وحدت(!) غرق خواهند شد! دیر است اگر هنگام هلاکت، پی به رمز و راز وحدت ببریم!

شش: نه دوست عزیز! چون منی، حتی اگر هم بخواهم، نمی توانم ماله بر ماست مالی کنندگان فتنه ۸۸ بکشم! که در قلمم، جز جوهر جوشش و جوانی و تعصب و غیرت و ولایت مداری و مبارزه و خون و انتقام نیست. حتی کتمان نمی کنم که مزاجم بیشتر با «جنگ» می سازد تا «صلح» و باز هم اگر لازم باشد پرده برمی دارم از «پرسه در مه» و «ولایت مترو»، اما راه انتقاد، انشعاب نیست و راه مرزبندی، تخریب وحدت نیست. این مهم را من با این خصوصیات فهمیده ام؛ در عجبم از عقل جماعتی!! نکته باریک تر از مو اینجاست که دست بر قضا، ازدیاد «دعواهای بی خود بر سر قدرت»، مجال به «دعواهای لازم بر سر ولایت» نمی دهد!! و اگر این دومی، گاهی لازم باشد -که هست!- آن اولی، به این دعوا آسیب می زند!! آیا آن روز که محکم و جانانه و انقلابی و البته به جا، نقد می کردیم آنان را که باید، حتی اصول گرایانی که باید، لزوما این همه جبهه و این همه بروبیا داشتیم؟! آیا برای دفاع از اصل انقلاب اسلامی، راحت تر نبودیم؟! و آیا ممکن نیست اصول گرایانی را که مثل ما فکر نمی کنند، حتی گاهی مردود و ساکت فتنه می شوند، بی آنکه حکم به اصول گرا نبودن شان دهیم، نقدشان کنیم؟! آیا در این «پیچ بزرگ تاریخ»، بیش از آمریکا و اسرائیل، باید ایشان را زد؟! آیا خط کش را کجا باید گذاشت؛ میان عمل بد فلان اصول گرا، یا حیثیتش؟! آیا دود این همه اختلاف، یکی هم در چشم من افسر جنگ نرم نمی رود، که به جای «خون نویسی» مجبورم به «خون دل نویسی»؟! مگر ملاک، حال فعلی افراد نیست؟! مردود وحدت امروز شدن، بدتر است، یا مردود فتنه دیروز بودن؟! مردود پیچ امروز شدن، خطرش بیشتر است، یا مردود پیچ و مهره و میخ و چکش ۸۸ بودن؟! از تاریخ باید عبرت گرفت، یا آن را نبش قبر کرد؟! به راستی اگر همه گروه های عزیز و محترم اصول گرا در نفی دیگری با چماق مردود و ساکت و کاسب، دارند راست می گویند، و اگر فرض کنیم که اصول گرا دروغ نمی گوید؛ می دانید بدیهی ترین نتیجه این مسئله، منجر به بروز چه فاجعه ای خواهد شد؟! من می گویم: مردود بودن کلیت جریان اصول گرایی به عنوان بخش مهمی از بدنه اجرایی نظام، نه بنا بر اراجیف دشمنان، که به اعتراف خودشان!! این فاجعه، برای هر گروه اصول گرا بد است، اما برای کلیت جریان اصول گرایی، بدتر، و به همین سیاق، برای خود نظام، بسی بدتر!! و عجبا! که به اعتبار آمار، نه اعتراف خود اصول گرایان(!) حتما قابل دفاع است کارنامه خدماتی جریان اصول گرا!! نه ایران امروز با ایران اعصار سازندگی و اصلاحات قابل مقایسه است، نه تهران بزرگ. جریان اصول گرایی، از دل تحریم، یارانه ها را هدفمند کرد و سفره مردم را بیش از گذشته، وارد چرخه سود حاصل از فروش نفت کرد و اصول گرا از این حرف نمی زند! جریان اصول گرایی، به صندلی قدرت، اعم از مجلس و دولت، رنگ و بوی خدمت داد و اصول گرا از این حرف نمی زند! جریان اصول گرایی، میز کار قوه مجریه را تا دوردست ترین روستای مرزی کشور توسعه داد و اصول گرا از این حرف نمی زند! جریان اصول گرایی، انرژی هسته ای را بدل به انرژی مثبت و ملی همه ایرانیان کرد و اصول گرا از این حرف نمی زند! جریان اصول گرایی، در اوج تحریم هوشمند، کشتی غول پیکر متقاضی نفت را دست از پا درازتر، راهی «قاره سرد» کرد و اصول گرا از این حرف نمی زند! جریان اصول گرایی، در عرصه های مختلف تولید علم بومی، تا مرز اعجاز رفت و اصول گرا از این حرف نمی زند! جریان اصول گرایی، در شرایط بدخیم اقتصاد ریاضتی دنیا، موجبات رضایت مردم از شرایط اقتصادی جامعه، لااقل به نسبت ادوار سازندگی و اصلاحات را فراهم کرد و اصول گرا از این حرف نمی زند! چرا که اصول گرا مشغول دعوا با اصول گراست و یادش رفته که «گوشت قربانی»، خود اصول گرایی است! یادش رفته که محصول گفت و گوی تمدن ها، غصه «محور شرارت» شد، اما محصول مقاومت، قصه محشر «بیداری اسلامی». یادش رفته که خاورمیانه در عصر حاکمیت کدام جریان سیاسی بر کشور، دارد روی انگشت سپاه قدس می درخشد! یادش رفته که محبوب ترین فرد جهان عرب و سمبل ایستادگی در برابر غاصبین قدس، ملل مظلوم بیداری اسلامی از شیعه گرفته تا سنی، و از حزب الله تا اخوان المسلمین، کودکان آواره قبه الصخره، مردم معترض افغانستان، ملت همسایه غربی، جوانان دیوار به دیوار خلیج فارس، آیات القرمزی، حاملین تصویر «مصطفای شهید» در قلب آمریکا، اهالی شرق عربستان، جبهه دوست، جبهه دشمن، خانواده شهدای هسته ای، مادر شهید دهه ۶۰ و جانباز ویلچری، حتی فرزند شریف شهید قشقایی، همه و همه دارند ما را نگاه می کنند!! قرار نیست بس کنیم؟!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

«جمعه» روز «انتخابات» است، اما «شنبه» روز «امتحانات» است. خیالم از حماسه سازی مکرر ملت، راحت است. ندید می گویم و به فضل خدای بزرگ اعتقاد راسخ دارم که جمعه را این ملت، بدل به «یوم الله» می کند، اما به شکرانه حضور باشکوه ملت، «شنبه» باید فقط و فقط روز کار باشد. شنبه باید آشتی کند گفتمان خدمت با جریان اصول گرایی، هر چند که قهر هم نبوده! شنبه باید بهترین شنبه سال مظلوم و مهجور «جهاد اقتصادی» باشد. راستی! گفتم سال «جهاد اقتصادی»… کم کم داشت یادمان می رفت نام امسال چه بود!! گفت: «ای که پنجاه رفت و در خوابی، مگر این پنج روزه دریابی؛ تا کی این باد کبر و آتش خشم، شرم بادت که قطره‌ آبی؛ کهل گشتی و همچنان طفلی، شیخ بودی و همچنان شابی؛ تو به بازی نشسته و چپ و راست،  می‌رود تیر چرخ پرتابی؛ تا درین گله گوسفندی هست، ننشیند فلک ز قصابی؛ تو چراغی نهاده بر ره باد، خانه‌ای در ممر سیلابی؛ گر به رفعت سپهر و کیوانی، ور به حسن آفتاب و مهتابی؛ ور به مشرق روی به سیاحی، ور به مغرب رسی به جلابی؛ ور به مردی ز باد درگذری، ور به شوخی چو برف بشتابی؛ ور به نعمت شریک قارونی، ور به قوت عدیل سهرابی؛ ور میسر شود که سنگ سیاه، زر صامت کنی به قلابی؛ ملک‌ الموت را به حیله و زور، نتوانی که دست برتابی؛ منتهای کمال، نقصان است، گل بریزد به وقت سیرابی؛ تو که مبدا و مرجعت این است، نه سزاوار کبر و اعجابی؛ خشت بالین گور یاد آور، ای که سر بر کنار احبابی؛ خفتنت زیر خاک خواهد بود، ای که در خوابگاه سنجابی؛ بانگ طبلت نمی‌کند بیدار، تو مگر مرده‌ای نه در خوابی؛ بس خلایق فریفت است این سیم، که تو لرزان برو چو سیمایی؛ بس جهان دیده این درخت قدیم، که تو پیچان برو چو لبلابی؛ بس بگردید و بس بخواهد گشت، بر سر ما سپهر دولابی؛ تو ممیز به عقل و ادراکی، نه مکرم به جاه و انسابی؛ تو به دین ارجمند و نیکونام، نه به دنیا و ملک و اسبابی؛ ابلهی صد عتابی خارا، گر بپوشد خری است عتابی؛ نقش دیوار خانه‌ تو هنوز، گر همین صورتی و القابی؛ ای مرید هوای نفس حریص، تشنه بر زهر همچو جلابی؛ قیمت خویشتن خسیس مکن، که تو در اصل جوهری نابی؛ دست و پایی بزن به چاره و جهد، که عجب در میان غرقابی؛ عهدهای شکسته را چه طریق، چاره هم توبه است و شعابی؛ به در بی‌نیاز نتوان رفت، جز به مستغفری و اوابی؛ تو در خلق می‌زنی شب و روز، لاجرم بی‌نصیب ازین بابی؛ کی دعای تو مستجاب کند، که به یک روح در دو محرابی؛ یارب از جنس ما چه خیر آید، تو کرم کن که رب اربابی؛ غیب دان و لطیف و بی‌چونی، سترپوش و کریم و توابی؛ سعدیا راستی ز خلق مجوی، چون تو در نفس خود نمی‌یابی؛ جای گریه ا‌ست بر مصیبت پیر، تو چو کودک هنوز لعابی؛ با همه عیب خویشتن شب و روز، در تکاپوی عیب اصحابی؛ گر همه علم عالمت باشد، بی‌عمل مدعی و کذابی؛ پیش مردان آفتاب صفت، به اضافت چو کرم شب‌ تابی؛ پیر بودی و ره ندانستی، تو نه پیری که طفل کتابی».

وطن امروز/ ۱۰ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷۲ دیدگاه

مجلس، شعبه ای از کجاست؟!

یکم: آیا مجلس شورای اسلامی، آنطور که بعضی ها ادعا می کنند، «شعبه ای از بیت رهبری» است؟! این را رهبر یا دفتر ایشان خواسته اند، یا نمایندگان مجلس، به بهانه ولایت پذیری، برای هر نفسی که می کشند، از «آقا» کسب تکلیف می کنند؟! اما گیرم که این ادعا، دروغ باشد؛ آیا فرد خاطی نباید به دلیل این «افترای بزرگ»، مورد محاکمه و بازخواست قرار گیرد؟! و آیا حضرت مدعی العموم، تکلیفی در این موارد ندارد؟! به راستی! حد و مرز آزادی بیان در نظام ما کجاست و چگونه ترسیم می شود که سید شهیدان اهل قلم، مجبور شد بگوید: در جمهوری اسلامی، آزادی برای همه هست، الا حزب اللهی ها؟! آیا در نظام جمهوری اسلامی، رهبر، بیت رهبری و کلیت نهاد مجلس، مثلا اندازه رئیس محترم مجلس، منزلت ندارند که نقد دومی، مستوجب بازداشت است، لیکن درباره اولی، خیلی راحت می توانی ادعا کنی که شعبه ای از دفتر رهبری است، مجلس؟!

دوم: هم الان در ۳ روزنامه مشغول کارم، اما در این همه سال، شمار روزنامه هایی که از چپ و راست، در آن خبرنگاری و روزنامه نگاری کرده ام، متاسفانه یا خوشبختانه از عدد انگشتان ۲ دست، فراتر رفته! این، البته به جز همکاری ام با هفته نامه ها و رسانه های فضای مجازی است. اعتراف می کنم و مدیران مسئول و سردبیران این رسانه ها را «شاهد» می گیرم که کمترین زنگ ها و تماس ها، بابت تذکر و تنبه، از سوی «بیت رهبری» بوده. چیزی نزدیک به عدد صفر! دستگاه قضایی و مجلس و دولت و فلان نهاد و بهمان ارگان، گاه گداری البته زنگی به تکذیب و تذکر زده اند که گاه، محق بوده و گاه نبوده اند، اما از سوی دفتر ولی امر، نه امر خاصی بوده و نه نهی ویژه ای. آیا «روزنامه های زنجیره ای» که هنوز هم زنجیره ای اند، می توانند در عین اینکه شعبه ای از دفتر رهبری باشند، پایگاه دشمن هم باقی بمانند؟! قصه دیگر رسانه ها نیز، صرف نظر از خط و مشی شان، قطعا همین است. منتهای مراتب، هر جا رهبر عزیز خواسته باشند تذکری به رسانه ها بدهند، اغلب، خلاصه شده در یک «بیان عمومی»، و در منظر همه ملت. در این باب، گذشته از شان «آقا» و جایگاه بیت ایشان، که اساسا بسی بالاتر از خط کش گذاشتن روی مطالب رسانه هاست، باید اندازه چند مثنوی، از آزادی جراید در این نظام الهی سخن گفت. جرایدی که در کمال آزادی، نقل قول می کنند حرف بعضی ها را که مجلس، شعبه ای از بیت رهبری است!!

سوم: قطعا نقش رسانه ها در آرایش و ویرایش افکار عمومی، بسیار مهم تر از نقش مجلس است. آنکه مجلس را شعبه ای از دفتر رهبری می داند، لابد و به طریق اولی، باید بپذیرد که رسانه ها نیز شعبه ای از دفتر رهبرند، اما چه دروغ است همه این ادعاهای پوچ و بی اساس.

چهارم: در تاریخ جمهوری اسلامی، هیچ مجلسی، شعبه ای از دفتر رهبری نبوده. نه زمان امام و نه امروز. مجلس، شعبه ای از شعبات متعدد مردمسالاری دینی در نظام ماست که مقبولیتش را از رای مردم، اما شرعیتش را از تایید ولی فقیه می گیرد. این مهم، بسی فرق دارد با اینکه ما برداریم و ادعا کنیم، مجلس، شعبه ای از دفتر رهبری است. نه مجلس و دولت که انتخابی اند، حتی نهادهای انتصابی، نظیر دستگاه قضایی و صدا و سیما هم شعبه ای از دفتر ولی فقیه نیستند و نمی توانند باشند. کشاندن بحث ولایت و ولایت پذیری، به «شبهه شعبه» از آن دست کج فهمی هایی است که البته مسبوق به سابقه است در شبهه آفرینان.

پنجم: مجلس هشتم اصول گرایان، حتما از مجلس ششم اصلاح طلبان، کارنامه بهتری داشته. با این همه گوش دادن به فرامین ولی فقیه، بسی تفاوت دارد با  اینکه ما مدعی شویم مجلس، شعبه ای از دفتر ولی فقیه است. نگارنده، مجالس ششم و هشتم و کلا ادوار مجلس را، جملگی با هم و به یک اندازه، مستقل از دفتر رهبری می دانم، هر چند کتمان نمی کنم، مجلسی ممکن است به راه ملت و ولایت، نزدیک تر باشد از مجلسی دیگر. همچنان که دولتی از دولت دیگر.

ششم: مهم تر از این حرف ها، شاید تبیین و تفسیر رابطه مجلس باشد با حکومت یا حتی دولت. چندی است بعضی اصلاح طلبان یا منتقدین، در داخل، عنوان «وکیل الدوله» را طرح می کنند و در ادامه همین روند، اپوزیسیون خارج نشین، پرده از عنوان «وکیل الحکومه» برمی دارد! این شبهات، همگی با هم، نشانی غلط دادن است. مجلس، جزیره جدا افتاده ای از جمهوری اسلامی نیست و مثل دولت، ذیل همین نظام تعریف می شود. وظیفه نماینده در مجلس، نه «خصم الدوله» شدن است، نه «وکیل الدوله» بودن. مجلس البته از دولت، مستقل است، اما نهادی وابسته به جمهوری اسلامی است و از حکومت، مستقل نیست، چه اینکه مدیون همین حکومت است و الا روزگار ماضی هم بود که نماینده مجلس ما را، سفارت خانه های دول خارجی معین می کردند. مجلس، در جمهوری اسلامی، نیامده به جنگ دولت، بلکه آمده برای موزون تر کردن آهنگ حکومت، در ۲ باب وضع قانون و نظارت. معنای نظارت اما نه رقابت است و نه عداوت.

هفتم: آیا بهتر نیست به جای سخنرانی در مذمت وکیله الدوله شدن یا حتی نکوهش خصم الدوله بودن، صادقانه بگوییم که دست قوای مقننه و مجریه، در حل مشکلات مردم، و حرکت در جهت پیشرفت و عدالت، باید در دست هم باشد؟! این اگر اسمش، وکیل الدوله شدن است، از آنجا که هم برای مردم و هم برای نظام، سود دارد، حتما چیز خوبی است! از آن طرف، اگر اسم نظارت حرفه ای نمایندگان بر قوه مجریه، خصم الدوله بودن است، این هم چیز خوبی است! گیر کار مجلس اما، این اسامی نیست، معانی مستتر در ورای این اسامی است.

هشتم: مردم با هزار و یک امید، نماینده به مجلس می فرستند، همچنان که با هزار و یک امید، رئیس جمهور معین می کنند. مع الاسف، میان قوای مقننه و مجریه، بر سر به رخ کشیدن رای مردم، چشم و هم چشمی، سایه انداخته! اینجاست که ما مردم، موظفیم به جای آدم ها، حتی لیست ها، رای به برنامه ها بدهیم. نه اصول گرا بودن فلانی درد ما را دوا می کند، نه اصلاح طلب بودن بهمانی، نه حتی اصول گراتر بودن این و آن! آنچه از همه این اسامی، مهم تر است، رای دادن ما به نماینده هایی است که «نماینده آلام و آمال ملت» باشند. در غیر این صورت، مجلس می شود شعبه ای از شبهه و شبهه آفرینی، و نماینده مجلس، نه فقط از مسئله های ما، و از مسئله های نظام ما، کم نمی کند، بلکه «مسئله سازی» می کند.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

بخش مهمی از تنظیم رابطه کارشناسانه، میان قوای مقننه و مجریه، دست ما ملت است. نماینده ما، چه خوب که نماینده ما باشد؛ نه وکیل الدوله و نه خصم الدوله.

مجلس، اگر چه جای سخنرانی هم هست، اما باشگاه احزاب نیست، و اگر چه جای رجل سیاسی هم هست، اما مکان سیاسی بازی نیست. مجلس، شعبه ای از اراده ملت است. در راس امور بودنش تضعیف می شود اگر که ما با رای مان، نماینده ای را راهی بهارستان کنیم، که به جای مجلس، اوهام خودش را در راس امور می داند! مجلس، با «وکیل خوب»، محل جلوس است بر سر قانون و نظارت، اما با «وکیل بد»، حتما نیازمند نظارت است! بر ماست که درباره این همه نامزد، به نیکی قضاوت کنیم و رای مان را درست مدیریت کنیم.

امروز اگر با چشم باز، رای ندهیم، فردا باید ۴ چشمی، مراقب همان هایی باشیم که صفرا می افزایند سرکنگبین رای مان را! پس از یاد نبریم که «رای ما» در راس امور مجلس است! این رای ماست که مشخص می کند رابطه مجلس با دولت، کارشناسانه خواهد شد، یا دوستانه و احیانا خصمانه!

مجلس، شعبه ای از رای ماست، و اگر از ماست که بر ماست، بیت رهبری، بی گناه است وقتی که مجلس ششم، کارنامه بدی می گیرد، یا حتی وقتی که مجلس دیگری، کارنامه بهتری!! مجلس، بیخ ریش رای خودمان ماست…

وطن امروز/ ۸ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۲ دیدگاه

«طنز سرگشاده» + عکس!! + مکث!!

آهای بچه شاه عبدالعظیم! چه سلامی، چه علیکی، چه کشکی، چه پشمی! ۸ ماه حبسی که برایت بریده اند و «قطعی» هم بریده اند، هشتش، مرا یاد ۸ سال دفاع مقدس انداخت که جسم تو علی الدوام در آنجا حبس بود و از آن «حبس قشنگ» که خودخواسته بود، کم می شد دل بکنی و بروی مرخصی! اما آن ۵۰ ضربه شلاق، سوزشش، مرا یاد سوز سرمای زمستان والفجر ۸ انداخت که هنوز به شدت سالگردش است! ۵۰ یا ۱۰۰ یا اصلا ۳ هزار میلیارد ضربه شلاق را، تو بگو که حتما و قطعا، راحت تر می شود تحمل کرد تا شلاق رد شدن از عرض اروند که آب وحشی اش، موج نداشت! لاکردار رسما موجی بود!! یادت هست؛ امواج موجی اروند وحشی، چه شلاقی می زد روی صورت بچه هایی که خیلی هاشان تا برسند آن طرف اروند، دیگر به کاروان شهدا پیوسته بودند؟! چه شلاقی بودها!! لیاقت شهادت داشتی، حالا شلاق نمی خوردی از روزگار. همین زنده ماندن تو، بدترین شلاق هاست که ۵۰ شلاق قوه قضائیه جمهوری اسلامی، هیچ است پیشش!! شلاق زنده ماندن بعد از «جبهه والفجر» و شلاق مشاهده این همه جبهه که توش، کت شلواری زیاد پیدا می شود، اما لباس خاکی، نه! اختلاس شاید، اما اخلاص، نه!

آهای بچه شاه عبدالعظیم! دم «ننه علی» گرم، که نه متحد بود و نه پایداری!! خوب موقعی رفت!! و الا باید بی بصیرتی می کرد و توی برگه رایش، اسامی لیست «جبهه والفجر ۸» را می نوشت!! دم «ننه علی» گرم که با رفتنش، به جای «انتخابات»، تحریم کرد این «افتضاحات» را!!… جبهه متحد! جبهه پایداری! جبهه منتقدین دولت، جبهه ایستادگی! جبهه بصیرت! جبهه انقلاب اسلامی! جبهه طرفداران دولت! غلط کرده اید شماها! همه تان با هم! سر و ته یک کرباس اید شماها!! جبهه، جبهه، جبهه، جبهه!! جبهه فقط «جبهه شهدا». شما جبهه نیستید! به نام نامی «جبهه» دروغ بسته اید! شهدا دشمن را می زدند، نه همدیگر را جلوی چشم دشمن!! گاهی هم اگر دعوا لازم بود، به وقتش شهدا دعوا می کردند، نه جلوی چشم دشمن!!

آهای بچه شاه عبدالعظیم! راستی! تا یادم نرفته باید بگویم که ۵۰ ضربه شلاقی که برایت بریده اند، پنجاهش مرا یاد ۲ چیز انداخت: یکی آن ۵۰ شهیدی که در یک وجب جا توی جاده ام القصر، جا شده بودند، یکی هم اسکناس پنجاه تومنی باقی مانده روی دست یکی از همین ۵۰ شهید والفجر ۸ که رویش نوشته شده بود: این پول را برگردانید دست دخترم زهرا… اینجا وقت نشد بروم و آب نبات بخرم برای خودم! به دخترم سلام مرا برسانید و بگویید؛ اروند، وحشی تر از آن بود که سوپری داشته باشد!!

آهای بچه شاه عبدالعظیم! دیروز ۳۰۰ هزار شهید در یک «جبهه» جا شدند، امروز در این همه جبهه، ۳۰۰ نماینده جا نمی شوند!! دیروز در گلیمی جا می شدند شهدا، امروز در اقلیمی نمی گنجند سیاسی ها!! دیروز احساس تکلیف، عطر شهادت می داد، امروز بوی قدرت می دهد!! دیروز «جبهه»، پروازمان می داد، امروز جبهه ها زمین گیرمان کرده است!! دیروز به «جبهه» که می رسیدیم، اختلافات مان فراموش می شد، امروز داخل جبهه ها، تازه، اول دعوای ماست!! دیروز جانباز ویلچری، صندلی خودش را می چرخاند، امروز صندلی دارد می چرخاند بعضی ها را!! دیروز مجلس در راس همه امور بود، امروز مجلس در راس «حب الدنیا راس کل خطیئه» است!!… و امروز، فقط یک اصل دارد اصول گرایی: من و دار و دسته ام برویم مجلس، مابقی بالاخره مردود یک جا هستند!!

آهای بچه شاه عبدالعظیم! عده ای روی انحراف، پایدارند، و عده ای روی راست سنتی، متحدند؛ این وسط، بیچاره «جنبش دانشجویی»، که به جای عدالت، زیادی جدی گرفته سیاست را و خیال کرده، دعوای حسین و یزید است دعوای سر قدرت!! تو نه متحدی، نه پایداری، نه فتنه گر، نه دانه درشت، نه احمدی نژادی، نه راستی، نه چپی، و نه حتی جوجه منحرف، که ارزش داشته باشی کک عدالتخواهی جنبش دانشجویی بگزد برایت!! بهانه هم دارند بچه ها! انتخابات نزدیک است و عدالتخواهی به صلاح نیست!! به به از این بصیرت! هم الان ملاحظات جنبش دانشجویی، از ملاحظات خود «آقا» هم بیشتر شده!! تو می دانی چرا عدالت در جمهوری اسلامی، لااقل به فرموده رهبر همین جمهوری اسلامی، اصلا حال و روز خوشی ندارد؟! و مطلقا راضی کننده نیست؟! من می دانم چرا! چون که همیشه خدا در جمهوری اسلامی، نزدیک یک انتخابات است!!

آهای بچه شاه عبدالعظیم! در این مملکت، به نائب امام زمان، اهانت کنی، «۶ ماه حبس مقطعی» برایت می برند،(که البته چون نام پدر طرف، جناب دامت برکاته است، بعدا همین را هم ماست مالی می کنند!!) اما به «ف. ه» اهانت کنی، باید «۸ ماه حبس قطعی» تحمل کنی + ۵۰ ضربه شلاق!! + عکس!! + مکث!!

آهای بچه شاه عبدالعظیم! به خدا قسم، عکس خدا را پاره کرده بودی، همچین مجازاتت نمی کردند! به رهبر و امام و خون شهدا و… اصلا چرا راه دور برویم؟! به خود سیدالکریم، ناسزا می گفتی، این همه شلاق برایت نمی بریدند!! هم الان می توانی امتحان کنی! برو جلوی مقبره منور و مطهر شاه عبدالعظیم و به جای سلام، «نامه سرگشاده» خطاب به حضرت عرض کن!! این را با یک نهی از منکر، سر و ته قصه را هم می آورند، اما می دانی قصه چیست؟! در جمهوری اسلامی، مهم ترین مقام مملکت، نه خداست، نه روح خدا، نه «آقا»، نه خون شهدا، نه اصل انقلاب اسلامی و نه هیچ چیز دیگر!! در جمهوری اسلامی، قسیم نار و جنه، «ف. ه» و «م. ه» اند؛ آقازاده های آقای هاشمی!! باور کن عمو!! با این حال و روز، شک دارم بسیجی باشد آن بچه بسیجی که شلاق همین نظام را نوش جان نکرده باشد! ولله شک دارم! دروغ می گوید، کسی که خودش را بسیجی بداند، اما نخورده باشد شلاق این نظام را! متاسفانه یا خوشبختانه، مهم ترین سند بسیجی بودن هر بسیجی، در این نظام به شدت الهی و به شدت عادلانه، شلاق خوردن از همین نظام است!! و این، هر چند تلخ، اما واقعیت است!! و هر چند نباید باشد، اما هست!!

آهای بچه شاه عبدالعظیم! برو زندان، خودت را معرفی کن و چند تا هم شلاق به جای من بخور!! من اعتراف می کنم که بارها و بارها حرمت خاندان اشراف را شکسته ام!! بارها و بارها بد و بیراه گفته ام نثار راس فتنه!! اعتراف می کنم و این همه صداقتش را دارم که بگویم در خلوت و جلوت، صفحات گل درشت گذاشته ام پشت سر سرگشاده نویسان!! پس لطف کن، هم به جای من شلاق بخور و هم به جای «ف. ه» ۶ ماه، به ۸ ماه زندانت اضافه کن!! اصلا حالا که داری زندان می روی، جور منحرف و ساکت فتنه و مردود فتنه و عامل فتنه و کوفت فتنه و زهرمار فتنه را، همه را یک جا با هم بکش و به جای همه شلاق بخور!! پوست تو عادت دارد به شلاق. این شلاق، دردآورتر از شلاق امواج اروند که نیست؟! از این بی عدالتی، از این تبعیض، از این ظلم، مطمئن باش هیچ کس از غصه دق نمی کند!! چون که انتخابات نزدیک است!! و البته چون که در جمهوری اسلامی، ظلم و تبعیض و بی عدالتی، فقط در حق بچه بسیجی ها رواست!!… و باز هم چون که تو زن یهودی نیستی!! یعنی حتی زن یهودی هم نیستی!! می فهمی که چه دارم می گویم؟!

آهای بچه شاه عبدالعظیم! تو در انتخابات، باید از همان زندان رای بدهی!! کاش عقل کنی و رای بدهی به «جبهه شهدا». من که اینجا، جز تبعیض و بی عدالتی، جز «منیت به اسم ولایت»، جز «ماست مالی به اسم وحدت»، جز دروغ و حرف مفت و دعوا بر سر قدرت و هیاهو برای هیچ و پوچ، جبهه دیگری نمی بینم!!… چرا! چرا! یک جبهه هوای سرد و نمی دانم پرفشار یا کم فشار، بر سر اقشار مردم که باید همیشه در صحنه حاضر باشند تا در این مملکت، نه به ولایت فقیه، بلکه به خانواده آقای هاشمی، کوچک ترین آسیبی وارد نشود!! باور کن باحال تر از نظام جمهوری اسلامی، نظامی پیدا نمی شود!! نگرد!! شلاقت را بخور!! جای من! جای همه! تا تو هستی، تا تن تو هست، و تا تن عادت کرده تو به شلاق هست، مگر می شود ۶ ماه زندان برود «ف. ه»؟!! چون تو «م. ه» نیستی، و نام پدرت هاشمی رفسنجانی نیست، حتی نام مادرت «عفت» نیست، در بروی، «اینترپل» برت می گرداند!! این ترپل و اون ترپل همچین برت می گرداند که!!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

راستی، بچه شاه عبدالعظیم! در کتاب درسی فرزند تو چه دروغ شاخ داری نوشته اندها!! نوشته اند؛ مهم ترین مقام رسمی جمهوری اسلامی، ولی فقیه است!! تو را به خدا، می بینی چه دروغ هایی به خورد بچه ات می دهند؟! پس تو شلاق بخور، تا معلوم شود در جمهوری اسلامی، عدالت برای همه یکسان است، حتی بچه بسیجی!!(که یکسان تر است!!) اما «ف. ه» زندان نمی رود، تا معلوم شود در جمهوری اسلامی، مصلحت نظام، یعنی مصلحت آقای هاشمی و خاندانش و بس!! این دومی، اصلا آسیب نمی زند به نظام!! اصلا سعید!!

پانوشت: کتمان نمی کنم که در این نوشته، کمی تند رفته ام! چند تا ضربه شلاق دارد؟! بیایید بزنید!!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۱۳ دیدگاه

جبهه

دیروز ۳۰۰ هزار شهید، در یک «جبهه» جا شدند، امروز در این همه جبهه، ۳۰۰ نماینده جا نمی شوند!! 

روزنامه کیهان/ ۳ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۹ دیدگاه

۳ گانه اصول گرایی

یک: گوشت قربانی، «اصول گرایی» است!

صحنه های بدیعی دارد این نظام مقدس جمهوری اسلامی که حتما واژه «دموکراسی» از درکش عاجز است. شاید باید مدد از ترکیب قشنگ «مردمسالاری دینی» بگیریم، که دنیای امروز، دموکراسی را بیشتر با بمب و دروغ و ترور و تزویر می شناسد تا مثلا رای مردم. از این صحنه های بدیع، یکی هم آنجاست که نظام ما، انتخابات برگزار می کند و تو می بینی هنوز ۲ ساعت مانده به آغاز رای گیری، پیرزنان و پیرمردانی که مادر شهید و پدر شهیدند، دقایقی بعد از نماز صبح، آرام آرام می روند و صف تشکیل می دهند جلوی در مساجد یا مدارس.

خرداد ۸۸ رفتم سراغ شان جلوی در مسجد بزرگ میدان هفت حوض، عجبا! که زودتر از آفتاب، آفتابی شده بودند! چند تایی شان اما با عکس جگرگوشه های شان آمده بودند. مردان والفجر ۸ و کربلای ۵ و بازی دراز و ارتفاعات قشنگ الله اکبر. همان جا به من گفت مادر شهیدی که؛ مگر ممکن است بدون اینها زندگی کنیم. نفس ما بسته به نفس بچه های شهیدمان است!

«نفس ما بسته به نفس بچه های شهیدمان است». این جمله آن پیرزن، یعنی «شهیدان زنده اند الله اکبر».

از پدر شهیدی که داشت تسبیح شاه مقصود، به چه بزرگی می چرخاند، پرسیدم: حالا پدر جان! خیلی مانده تا آغاز رای گیری؟! که جوابم داد: تکلیف است، تکلیف! بعد شاید بغضش را فروخورد و گفت: جخت بلا پسرم محسن، هنوز خیلی مانده بود به شروع والفجر ۸ که رفت اروند اما هنوز پیکرش برنگشته که برنگشته. محسن هم مثل من، هنگام تکلیف، عجله داشت! به پسرم رفته ام. در خاطرم زنده شد هم الان، آن مصاحبه ای که با مادر شهیدان اسماعیلی کردم. پیرزن می گفت: بچه های ما، بیشتر از زندگی و زن و بچه، مرخصی می گرفتند و به جبهه می رفتند، تا اینکه از جبهه بخواهند مرخصی بگیرند و بیایند و سری به ما بزنند!! دیگر چه بگویم از صحنه های بدیع نظام مان؟! یادم می آید روزگار نه چندان ماضی، که مثل امروز، عقلا داشتند اصول گرایان را دعوت به وحدت می کردند، مردم با مدد عقلای قوم، آمدند و کار کارستانی کردند. آن ایام البته انتخابات ریاست جمهوری بود و تعدد نامزدهای اصول گرا، بوی تفرق آرا می داد.

القصه! مردم و معتمدین شان که می دیدند گوش نامزدها بدهکار توصیه ها نیست، طرح قشنگی درانداختند و جور قصور نامزدها را کشیدند. آن طرح، این بود که ببینیم کدام نامزد، رای بیشتری دارد، همه به خاطر جلوگیری از پراکندگی آرا، به همان رای بدهیم! و این شد که «سوم تیر» شد روزی ماندگار در تاریخ ما، و الا نمی شد!

حالا گمانم بد نباشد باز هم مردم(در اینجا منظور، مردم تهران است) و معتمدین شان که حتما معتمد هر ۲ لیست اصلی جریان اصول گرایی هم هستند، اگر لازم شد، دوباره همان طرح را اجرا کنند تا جلوی خطر پراکندگی آرای اصول گراها گرفته شود. یعنی اگر لازم شد، لیستی تهیه شود از مجموع بهترین های هر ۲ لیست، که ۲ حسن بزرگ دارد این کار. یکی اینکه جلوی تفرق آرا را می گیرد و دیگری اینکه حتی المقدور، بهترین اصول گرایان را می فرستد بهارستان. این کار، خوبی دیگرش این است که هم دغدغه های «متحد»ها را در زمینه «وحدت» حل می کند، هم دغدغه های اصحاب «پایداری» را در زمینه تمایز میان اصول گرایان خوب تر از اصول گرایان خوب. پیشنهاد بدی به نظر نمی رسد، البته اگر لازم باشد، و البته اگر بی خود کش ندهند بعضی ها بحث را و کلام توی کلام نیاورند!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

راستی! چقدر خون بر خاک جبهه های غرب و جنوب ریخته شد، تا امروز، ما این همه جبهه سیاسی داشته باشیم؟! خوب است سیاسی ها، اعم از اصول گرا و اصلاح طلب و منتقد و معتقد و چه و چه، روز رای گیری، اندکی زودتر از خواب بلند شوند و از نخستین نفرات صفوف به هم فشرده رای گیری، «درس تکلیف» را به گونه عملی فرا بگیرند. گفتم که! صحنه های بدیعی دارد این نظام مقدس جمهوری اسلامی. گاه حتی در فهم سیاسی، ملت ما جلوتر از خواص اند. می دانید چرا؟! چون ملت، بیش از اصحاب سیاست، این نظام را مال خود می دانند و خون ها داده اند برایش و خون دل ها خورده اند. چون ملت، فقط ۲ جبهه می بیند و می شناسد؛ جبهه انقلاب و جبهه نظام سلطه.

در این کارزار، فرصت انتخابات، فرصت خوبی است برای ضربه زدن به دشمن اصلی، یا احیانا زدن بر سر و کله همدیگر؟! آقایانی که این همه تکلیف تکلیف می کنند، اینجا بگویند که تکلیف چیست؟! و اینجا بگویند که چه می کرد اگر «جناب عمار» بود؟! «گفتمان اصول گرایی»، همان به که بوی حمالی برای ملت بدهد، یعنی عطر خدمت. به حرافی اگر می خواستند رای بدهند مردم، اصلاح طلبان بودند! نبودند؟! میان اصول گرایان، دعوا اگر زیاد شود، باورم هست گوشت قربانی، هیچ نخواهد بود الا اصول گرایی.

روزنامه کیهان/ ۲ اسفند ۱۳۹۰

دو: مردود پیچ تاریخ!

از اختلاف میان اصول گرایان، منهای دشمن اصل کاری، ۲ کس، بیش از همه مسرورند؛ پنهان هم نمی کنند! یکی این سوی میز مناظره و دیگری آن سوی میز مناظره! این سوی میز، هر چند که شروع دولت مردی اش را، از همان پست شهرداری، مدیون اصول گرایان است، کتمان نمی کند که اصلا خودش را اصول گرا نمی داند، اما آن سوی میز، رئیس خاندان اشراف، بارها و بارها پیغام داده که دوست دارد حوادث طوری رقم بخورد که اصلا نامی از اصول گرایی باقی نماند! یعنی همان بلایی که بر سر اصلاح طلبی رفت، کلاه قشنگی شود بر سر کلیت جریان اصول گرایی! عجبا که همگان، آن یک بار مناظره را به خاطر دارند، اما چشم بسته اند بر این همه اتحاد، آنهم از سوی هر ۲ سوی میز مناظره! اما خوش گفته اند اهل حکمت که: «رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود، رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود». مراقب نباشیم، ما همه، به سان این سوی و آن سوی میز مناظره ایم!!

روزگاری بود در همین دیار، که مجمع روحانیون مبارز، «مبارز» حساب نمی کرد جامعه روحانیت مبارز را. آن روزها مهدی کروبی، اسلام مهدوی کنی را آمریکایی، اشرافی، غیر مبارز و… می خواند، اما این روزها بهتر می توان درباره مصداق اسلام آمریکایی و اشرافی و مرفهین بی درد، نظر داد و از تماشای سران فتنه، در آغوش نظام سلطه و ارتجاع عرب، پندها گرفت از تاریخ. مهدوی کنی، رهروی آهسته و پیوسته بود که خیلی ادعا نداشت، هر چند رجلی بود و به قول طعنه زنندگانش، «انا رجل»، اما شاید متاثر از اثر همین آهستگی و پیوستگی بود که مهدوی کنی، آنهم در سن پیری و اوج رجلیت(!) کار کارستانی کرد برای انقلاب اسلامی، کاری که از پس هزار جوان آتشین مزاج مثل من برنمی آید. آری! تاریخ باید قضاوت کند که چه کرد مهدوی کنی، آن روز که سخت و غیر ممکن می نمود پایین کشیدن بعضی ها از تخت خبرگان ملت. کمکی که اینجا، مهدوی کنی به انقلاب اسلامی، ملت و اهل ولا کرد، اگر چه فهمش از عقل زمان حال، عاجز است، اما متاثر از هیچ نبود، الا آهستگی و پیوستگی. با این همه جناب مهدوی، هنوز هم آهسته و پیوسته است. ژست فتح الفتوحی نمی گیرد و تند نمی رود. حتی به دلایل کاملا منطقی، احترام سابقه آقای هاشمی را نگه می دارد، بر شعاع دایره اصول گرایی اضافه می کند، دعوت به اخلاق و وحدت می کند، حتی تر! گله می کند که چرا فلانی و بهمانی در لیست جبهه متحد اصول گرایان حضور ندارند! و البته با اینکه در صدر نشسته است، نظرش را تحمیل نمی کند!

در مذمت افراط و تفریط، چه بسیارند مصادیق. همان گل سرسبد دولت اصلاحات، که علی الدوام، دم از دموکراسی می زد، دست آخر رفت و جیره و مواجب گرفت از دیکتاتور آل سعود! اما اصلاحات و جریان اصلاح طلبی، بیخ ریش صاحبش، که موضوع ما نیست. ما نگران داشته خودمان، مال خودمان، موضوع خودمانیم. چیست مانیفست اصول گرایی این روزها؟! و چه باید باشد؟! تا به این مانیفست برسیم، نکته هاست:

یک: اگر روزگار فتنه ۸۸ مصداق بی بصیرتی، هم صدایی با مردود فتنه یا حتی ساکت فتنه بود، امروز، مصداق بی بصیرتی، ندیدن این پیچ مهم تاریخی، و ندیدن دشمن اصل کاری و پررنگ کردن خط کشی های داخلی، حتی با اصول گرایانی است که به هر دلیل، بر ایشان نقد داریم. گمانم «مردود پیچ مهم تاریخ» شدن، هیچ کم از مردود شدن در فتن رنگارنگ زمانه نداشته باشد.

دو: «وحدت»، امتیاز دادن به ساکتین فتنه نیست، بلکه در شرایط امروز، امتیاز گرفتن از دشمن اصل کاری است. اگر همه می دانند ماجرای فتنه را و همه مردود و ساکت و عمار و حق و باطل را می شناسند، «نبش قبر دیروز»، گمان نکنم کمک به ولی فقیه باشد. همان ولی فقیه که اتفاقا «آفت بصیرت» را هیچ چیز ندانستند الا غرور و خودبزرگ بینی… یعنی خط کش گذاشتن میان همدیگر! من بودم که ۹ دی را آفریدم! من بودم که فتنه را جمع کردم! من بودم و همین چند تایی که دور و برم هستند!

سه: اینکه عده ای از وحدت، قصد شومی دارند، چه ربطی دارد به دعوت به وحدت عقلای قوم اصول گرایی؟! آیا این عقلا هم مردود چیزی هستند؟! آیا شان گروه ما از شان کلیت جریان اصول گرایی بزرگ تر است؟! یا حتی از خود انقلاب اسلامی؟! آیا دیروز که با هم بودیم، نمی توانستیم و نمی شد که همدیگر را مثلا در خلال فتنه ۸۸ نقد تند و تیز کنیم؟! پس چرا خط کش را به جای اعمال قابل نقدمان، گذاشته ایم بین خودمان؟! آیا انحرافی ها و فتنه گران و همه و همه را می توانیم به سادگی از زشتی و پلشتی شان عبور کنیم، الا جماعتی از خودهای مان را؟! با این روند، از کجا معلوم، فردای روزگار، به صرافت تنگ کردن همین گروه خودمان نیفتیم؟!

چهار: بخواهیم با واژه ها بازی کنیم، چیزی که زیاد است، مردود فلان جا شدن است! مردود فتنه اگر بد است، مردود انحراف شدن هم بد است. مردود دوم خرداد ۷۶ شدن هم بد است. مردود وحدت شدن هم بد است. ایضا مردود خدمت و مردود تواضع و مردود بصیرت و مردود پیچ تاریخ! این وسط و با این همه مردود، چه می ماند از پیکر اصول گرایی؟! چطور است که بنی آدم می توانند اعضای یک پیکر باشند، اما چهار تا گروه اصول گرا نمی توانند؟! بحث دفاع از ولایت است یا حب و بغض و منیت؟! و آیا هر کس، بر ما نقدی وارد کرد، لزوما آدم آن طرف است؟! چرا این همه «این سو و آن سوی میزی» فکر می کنیم؟! چرا تا این حد، «اخلاق احمدی نژادی» پیدا کرده ایم؟! با من اگر نیستی، پس با هاشمی بستی!! و با من اگر نیستی، پس با «متحد» هستی!!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

من نمی دانم با چه کسی هستم و با چه کسی بسته ام، اما خوب می دانم جریان اصول گرایی اگر نباشد، نه متحدی می ماند و نه پایداری و نه هیچ گروه اصول گرای دیگری. سفره و ظرف از غذا مهم تر است. این را نیز خوب می دانم که دود دعوای «یت» و «یون» در عصر ماضی، از همه بیشتر توی چشم رزمندگانی می رفت که در خط مقدم جبهه های نبرد، مانده بودند با بعثی ها بجنگند، یا جنگ چپ و راست را تحمل کنند!! آقایان! من کوچک ترین افسر جنگ نرم خامنه ای ام. اگر کمتر سر و کله هم بپرید، به ما بچه بسیجی ها رحم کرده اید تا بلکه بتوانیم با دشمن اصل کاری، با فراغ بال بجنگیم. بسته است دعوای شما، دست و پای ما را. دعوای شما دارد روی مخ همه ما راه می رود. خجالت از ما نمی کشید، از خون شهدا شرم کنید!

راستی! حواسم را به دعوای تان پرت کردید، نزدیک بود یادم برود بنویسم که مانیفست اصول گرایی، فقط یک کلمه است: «خدمت»! که حتی ولایت فقیه هم از ما، همین «خدمت» را می خواهد. کاش به عنوان تبلیغ، هر اصول گرایی، خدمات خودش را روی میز بگذارد. بیاییم خودمان خراب نکنیم کارنامه خودمان را، که بعد از ۱۲ اسفند، انتخابات ریاست جمهوری است. آن روز، هستند جماعتی که دعوای امروز ما را روی میز بگذارند و به طعنه بگویند؛ شما به اعتراف خودتان، فقط مردود بوده اید؛ مردود فتنه، مردود انحراف، مردود وحدت، مردود خدمت، مردود پیچ تاریخ، و البته مردود اصول گرایی! مگر اینکه نگذاریم تاریخ، گوش ما را بگیرد و الا آن روز، مثل روز، جلوی چشمم است…

روزنامه وطن امروز/ ۲ اسفند ۱۳۹۰

سه: اصول گرایی زنده است، چون خدمت زنده است

گیرم فردا ۱۲ اسفند باشد و روز انتخابات. گیرم اصول گرایان، بنا به هر دلیل، به وحدتی که توصیه عقلا بود، نرسیده باشند و با ۲ لیست اصلی و چند لیست فرعی در صحنه حاضر باشند. آیا همین «تفرق» را می توان دال بر این گرفت و مدعی شد که سرنوشت اصلاح طلبی، در انتظار اصول گرایی است؟!

واضح است که مرادم از «سرنوشت اصلاح طلبی»، فقط این نیست که رای و نگاه مردم، برای مدتی از این جماعت، روی گردان شد، بلکه مراد، بلای بزرگی است که اصلاح طلبان با هزار و یک ندانم کاری، بر عاقبت جریان اصلاح طلبی، وارد آوردند. باید اصلاح طلب باشی و اندکی عاقل، تا بفهمی آخرین دسته گل گل سرسبد این جریان، آنجا که رفت و از «آل سعود» گدایی به معنای دریوزگی کرد، چه ها که نمی کند با مفهوم اصلاح طلبی. همین چیزهاست که درآورده صدای عاقل ترهای قوم اصلاحات را. مگر نمی بینی و نمی شنوی و نمی خوانی که این روزها، بیشترین ناسزا را به امثال مهاجرانی، امثال خاتمی و حجاریان می دهند؟! طرفه حکایت اینجاست: تندروی امثال خاتمی و حجاریان در جریان فتنه ۸۸ به نوبه خود آنقدر فجیع بود که در خلوت و جلوت، درآورد صدای دیگر اصلاح طلبان را! به سبب آنچه در این همه سال بر جریان اصلاحات رفته است، بعضی شان، بی عقلی سران فتنه را لعنت می کنند، بعضی شان شیر خر خوردگی اپوزیسیون را، بعضی شان، خودشان را، بعضی شان، خاتمی را، و همه شان، همه شان را… و بدین سان هنوز هم سر و کله زدن اصلاح طلبان با هم، بیش از منازعات عمدتا مقطعی اصول گرایان است که متاسفانه قبل از هر انتخاباتی، پررنگ می شود. 

اما چه باید جواب داد پرسش فوق الذکر را؛ آیا سرنوشت جریان اصلاحات در انتظار جریان اصول گرایی است؟! الحق که چه سئوال مهمی! نگارنده به این سئوال، هم جواب «بله» دارد و هم جواب «خیر».

بله! چرا که خدا حتی به انقلاب اسلامی هم چک سفید نداده و ضمانت نداده، که شما یعنی ما هر کار که دل مان خواست بکنیم، خدا اما هوای مان را دارد!! پس وای به حال اصول گرایی، اگر که اصول گرایان، بر مداری غیر از اصول خود بچرخند. اینجا به جز خدا، باید سخن از خلق خدا، یعنی رای مردم هم گفت، که مگر مردم، عاشق چشم و ابروی اصول گرایانند؟! چیست اما اصول اصول گرایی؟! به این سئوال، نمی توانیم جواب بدهیم، الا اینکه به یاد بیاوریم، اصلا و اساسا برای چه پا گرفت جریان اصول گرایی؟! و چه شد که مردم استقبال کردند از این جریان؟!

هیچ شکی نیست که اسلام و امام و رهبری و خون شهدا و انقلاب اسلامی و نظام سلطه ستیزی و عدالت طلبی و روحیه جهادی و مبارزه و… از اصول مسلم اصول گرایی است و جز این نمی تواند باشد، اما کم و بیش، همه این شعارها را همه جریانات سیاسی می دهند. از یاد نبریم که مهم ترین تفاوت برجسته جریان اصول گرایی و جریان اصلاح طلبی، صرف نظر از همه این شعارها، «کار، به جای شعار» بود، «حمالی به جای حرافی» و «خدمت، به جای قدرت» که خوش گفته اند: «دو صد گفته، چون نیم کردار نیست». یعنی برای یک اصول گرا، صندلی و پست و میز و مقام، آنجا ارزش دارد که گره های زندگی مردم را در ۲ مقوله «پیشرفت» و «عدالت» باز کند. به همین سیاق، باید گفت: روز مرگ اصول گرایی، آن روز است که از «گفتمان اصول گرایی»، همه جور شعاری شنیده شود، حتی میل به قدرت شنیده و دیده شود، اما بویی از «خدمت» به مشام نرسد. مع الاسف چندی است از گفتمان اصول گرایی، صدای خدمت به گوش نمی رسد و خدمتی اگر هست -که هست!- گم شده در لا به لای این همه دعوا و منازعه. این غصه، آنجا تشدید می شود که اصول گرایان، به جای دیدن نقاط قوت هم، انگشت روی نقاط ضعف هم بگذارند و علیه هم، علی الدوام اسناد رنگارنگ، رو کنند. یکی «مردود فتنه» است، یکی «ساکت فتنه» است، یکی آنقدرها که باید و شاید «عمار» نیست، یکی اما زیادی «عمار» است و کمی افراطی، یکی «مردود وحدت»، یکی «مردود خدمت»، یکی «مردود انحراف»، یکی «مردود اشراف ستیزی» و «عاشق هاشمی» و… بله دیگر! این وسط گوشت قربانی، «عباس خدمت رسانی» است. یعنی «عباس اصول گرایی».

نه! اشتباه نشود. نمی خواهم تقلیل بدهم و بگذرم از خبط و خطای جماعتی از اصول گرایان که در فتنه ۸۸ نمره خوبی نگرفتند، حتی نمره بدی گرفتند. وانگهی! چون منی، هنوز هم دارد این بندگان خدا را می نوازد! اما حرفم این است که فراموش نکنیم به فرموده ولی فقیه؛ «آفت بصیرت، خودبزرگ بینی است». لذا دعوت به وحدت اصول گرایان، هیچ تنافری با نقد اعمال منفی ندارد. ما می توانیم با هم باشیم و همدیگر را نقد کنیم، نه اینکه با هم نباشیم و احیانا با هم دشمنی کنیم. ما می توانیم خط کش را نه بین خودمان، که بین اعمال منفی خودمان بگذاریم. هم همدیگر را نقد کنیم و هم اصل مسلم «وحدت» را خدشه دار نکنیم، که به هر حال، وحدت، میسر نمی شود، الا با کمی گذشت و مدارا و نیم من شدن! ما «حق نقد» همدیگر را داریم، اما «حق نفی» یکدیگر را نداریم. ما حق نداریم تنگ کنیم دایره اصول گرایی را و خود را تافته جدابافته بخوانیم. البته نقد، تنها وظیفه ما نیست. وظیفه، بلکه تکلیف مهم تر ما، فراهم آوردن فضایی است که باعث شود قطار اصول گرایی از ریل خدمت خارج نشود. در این باب، ما موظفیم، حتی در مقام رقابت با دیگر اصول گرایان، خدمات دار و دسته خودمان را برشماریم، نه اینکه دیگری را بکوبیم. یکی چون من که بی نسبت است با همه این دار و دسته ها، و فقط نسبت خود را با کلیت جریان اصول گرایی جست و جو می کند، شاید بد نباشد هر از گاهی، اشاره کند به نقاط قوت همه اجزایی که جریان اصول گرایی را بر مدار خدمت، تشکیل داده اند. چه اشکالی دارد برجسته کنیم و بیشتر بگوییم از خدمات دولت؟! و کاری کنیم که گم نشود آخرین دستاورد هسته ای در لا به لای این همه هیاهو؟! چه اشکالی دارد برجسته کنیم و بیشتر بگوییم از خدمات قالیباف در شهر تهران؟! چه اشکالی دارد برجسته کنیم و بیشتر بگوییم از نقاط قوت مجلس؟! از اینکه حتما و لابد علی لاریجانی اصول گرا، در مقام رئیس مجلس، بهتر از روسای مجلسی است که از مجموعه اصلاحات بیرون آمده اند. از اینکه حتما و لابد احمد توکلی اصول گرا، از آن سنخ نمایندگانی است که بر وظایف حرفه ای وکالت در خانه ملت، آگاه است و فعال، گیرم نپسندیم برخی مواضعش را! از اینکه حتما و لابد اعضای عزیز و اصول گرای «پایداری»، بر سر بزنگاهی چون فتنه ۸۸ مردانه تر از دیگران به صحنه دفاع از انقلاب اسلامی آمدند. از اینکه حتما و لابد اعضای محترم و اصول گرای «متحد»، اغلب مصداق رهروی آهسته و پیوسته اند. از اینکه حتما و لابد، اصول گرا با اصول گرا، کمتر اختلاف دارد تا اصول گرا با اصلاح طلب، تا اصول گرا با فتنه گر، تا اصول گرا با منحرف.  

آری! جریان اصیل اصول گرایی، آنقدر دور اندیشی و عاقبت بینی دارد، که نخواهد دچار شود به سرنوشت جریان اصلاح طلبی. کارنامه اصول گرایان در اغلب بخش های منبعث از اصول، درخشان است و دقیقا باید روی همین کارنامه، تمرکز کرد. پس جریان اصول گرایی، اجازه نمی دهد گوشش را تاریخ بگیرد! تفرقه خود را نقد می کند، اما اجازه نمی دهد حتی به بهانه تفرق، نفی شود جریان اصول گرایی. اصول گرایی زنده است، چون خدمت زنده است. اصول گرایی، اعضای یک پیکر است، که آفرینشش محصول «گوهر خدمت» است… و مگر جز این است؛ چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار؟!

روزنامه جوان/ ۲ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۸ دیدگاه

چشم دنیا به «والفجر هسته ای»، «روشن» شد

تقدیم به بسیجی هر ۲ والفجر و نویسنده کتاب «جنگ دوست داشتنی» سعید تاجیک

دهه فجر باز هم تمام شد، اما هنوز قصه «والفجر ۸» به آخر نرسیده است. روزهایی هست که سالگرد آغاز یک عملیات است، اما چه بسیار روز و شب که سالگرد اوج همان عملیات است، مثل همین روزها و همین شب ها که همچنان سالگرد اوج والفجر ۸ است. اوج امواج اروند. انگار، تازه خو گرفته اند بچه ها با این سو و آن سوی اروند، و تازه جنگ بالا گرفته… و گویی، هنوز ادامه دارد جنگ در «خورعبدالله» و هنوز سالگرد شهادت بچه هاست در این سوی «پایگاه موشکی» یا آن سوی «کارخانه نمک». حجله هایی انتظار عکس هایی را می کشند هنوز. جانباز اروند، با هر نفسش، هنوز دارد صد در صد درد می کشد و نشسته روی ویلچری که برای حرکت، بنزین نمی خواهد! و بیمه شخص ثالث ندارد! و آینه بغل ندارد تا بفهمد که شهدا، از آنچه ما فکر می کنیم، به ما نزدیک ترند! شاید هم دورترند! و از این بیلبیلک ها ندارد تا بفهمد چند کیلومتر راه است تا آن سوی هستی! کمربند ایمنی نمی خواهد! اما محکم بست کمربند مرز کشور را! تک سرنشین است! و خودش باید حمل کند بار روی دوشش را! حتی دوشش را! به تنهایی! و خودش باید تنظیم کند باد لاستیک ویلچرش را! با تلمبه ای که در هیچ مکانیکی پیدا نمی شود!! ضد گلوله ندارد ویلچرش! مثل ضد یخ! و ضد جوش! و از شدت گاز خردل، جوش زده همه بدنش! ویلچرش بوق ندارد! هوا را آلوده نمی کند! به همایش نمی رود! لایی نمی کشد! ویلچرش پلاک ندارد! پلاک سیاسی ندارد! خودش پلاک دارد! پلاک آویزان گردنش است هنوز! پلاکش زنگ زده، ریه اش زنگ زده، اما ایمانش زنگ نزده! وجدانش آسوده است! و به تنهایی، خودش یک جبهه است!! جبهه تنهایی و درد و آرزوی شهادت و شوق پرواز! دیروز، جلوه ویژه والفجر ۸ بود، اما امروز دردش در پیچایپچ این همه جبهه سیاسی، که هیچ کدام جبهه والفجر ۸ نیستند، گم شده است! و متاسفانه بلد نیست روی پای خودش بایستد، و تا روی سن، بالا برود پله ها را! و گره بزند کراوات مشکی را که ندارد!! یا محکم تر کند دکمه ذوب در ولایت را که دارد!!… و هنوز دارد می برد آب اروند، پیکر آن دیگر بسیجی ما را که نامش «مرتضی» بود و می گفت: «ما اول باید از عرض نفس خودمان رد شویم، بعد از عرض اروند».

نمی دانم؛ شاید امروز دیگر باید واضح تر بگوییم که پلاک بعضی از شهدای ما در والفجر ۸ سال ها بعد از زمستان ۶۴ از شکم کوسه های وحشی خلیج بیرون آمد. نمی دانم؛ شاید مرتضی، صاحب یکی از همین پلاک ها بود. نمی دانم؛ شاید باید حرف ها بزنیم از بدهی مان به خون شهدا. از بدهی دهه فجر به والفجر ۸ حتی! از بدهکاری هر نفسی که می کشیم به هر قطره از خون شهدای والفجر ۸ که گاهی گم می کنیم در لا به لای این همه جبهه سیاسی، جبهه اصل کاری را. جبهه مردان بی ادعا را، که مردود هیچ کجا نبودند الا مردود دنیا و مافیها و زرق و برقش!

پایداری در جبهه والفجر ۸ بود. اتحاد در جبهه والفجر ۸ بود. بصیرت در جبهه والفجر ۸ بود. بیداری در جبهه والفجر ۸ بود. عشق و غرور و شهادت و اصولگرایی و عمار نیز. چه بی جبهه اند جبهه های امروز! امروز جبهه ها به خودشان فکر می کنند، اما بچه های جبهه والفجر ۸ از خودشان گذشته بودند. امروز جبهه ها با خودشان ائتلاف می کنند، اما بچه های جبهه والفجر ۸ فقط و فقط با خون سیدالشهدا ائتلاف کردند. امروز مهم ترین اصل جبهه ها قدرت شده است، اما مهم ترین اصل بچه های جبهه والفجر ۸ قدرت نبود. صندلی نبود. فتح مجلس نبود. حتی فتح فاو هم نبود. امام بود و امام بود و امام بود و امام. امروز زیاد جبهه داریم، اما آن روزها فقط یک جبهه داشتیم و چقدر جبهه مان قشنگ بود. چقدر خاکی! چقدر مهربان! چقدر باوفا! چقدر زلال! 

اگر پیروزی در «الی بیت المقدس» ابعاد نظامی داشت و ظفر در «کربلای ۵» ابعاد سیاسی، اما «فتح فاو» از منظر اقتصادی بی نظیر بود و ما برای امتیاز گرفتن از دشمن، نیاز مبرم داشتیم که به شرق بصره برسیم. کاش لااقل در سال «جهاد اقتصادی» این همه راحت نمی گذشتند رسانه های ما، به خصوص رسانه ملی از فتح فاو.

بیایید با هم زمزمه کنیم از شب های اروند. از آن شب ها که خدا با بچه های والفجر ۸ سخن گفت با باد و باران. دشمن فکر همه جا را کرده بود، الا باد و باران که قطره قطره از آسمان فرو آمد تا در هوای طوفانی، نتواند جواب تک بچه های ما را بدهد. امواج اروند با جزر و مد وحشی اش، داشت اذیت مان می کرد، اما خدا از آسمان داشت ناز می کرد صورت بچه های گردان ۲۵ کربلا را. ببین والفجر ۸ چقدر برای دشمن مهم بود که بعثی ها برای اول بار، گارد ریاست جمهوری و چند سپاه قدرتمندشان را، همه را با هم، آورده بودند منطقه، لیکن صدای رعد و برق، صدای پاتک بعثی ها نبود. نور رعد و برق، نور منور بعثی ها نبود. امداد الهی خدا بود. شاید این مرتضی بود که می گفت: «بچه ها! ما داریم با چشم خودمان می بینیم معجزه خدا را».

بیایید با هم زمزمه کنیم از شب های اروند. از بس هوا سرد بود، غسل شهادت ممکن نبود، اما شهادت که غسل نمی خواست! رزمنده بسیجی دست از جان شسته می خواست! خون می خواست! غسل شهادت فرق می کند با غسل شهید! غسل شهادت، آب می خواهد و آب گاهی در لوله ها یخ می زند، اما غسل شهید، خون می خواهد و جوشش خون، دائمی است. مثل خون مرتضی که گرم کرده بود آب اروند را.

بیایید با هم زمزمه کنیم از شب های اروند. از خاکریزهای ۲ جداره. از بچه های موتورسوار ترابری. از کامیون های به گل نشسته در باتلاق، و البته از همرزمان مرتضی که گاهی تا زانو، توی گل فرو می رفتند، اما باز هم راه می رفتند! مرتضی می گفت: «کامیون هم اگر مثل ما سبک بال بود، گیر نمی کرد توی باتلاق».

بیایید با هم زمزمه کنیم از شب های اروند. از بچه رزمنده های نخلستان ده ابوشانک که در سرجدایی، داشتند مسابقه می دادند با نخل ها. از کاتیوشا و آتش و گرما که با سرما می جنگیدند و از منور و نور و روشنایی که با تاریکی می جنگیدند. چه مجنون بود آن شب ها، آسمانی که حتی ستاره هایش هم سر نداشتند! مثل نخل ها و مثل بچه ها! گفت: نخل های سرجدا یادش به خیر!  

بیایید با هم زمزمه کنیم از شب های اروند. هوا سرد و استخوان سوز بود؛ آنقدر که بچه ها، گاهی با حجم آتش دشمن، خودشان را گرم می کردند! قایق عاشورا هم بود. مرتضی بود شاید که می گفت: «شقایق اروند است این قایق عاشورا… یا از عرض اروند، عبورمان می دهد یا دربست می بردمان بهشت». قایق عاشورا، روح مرتضی را دربست برد بهشت، اما جا گذاشت پیکرش را در آب اروند. قطرات خون مرتضی در طول اروند، به خلیج فارس رسید تا «پلاک خلیج» همواره به نام ایرانی باقی بماند. محکم تر از خون مرتضی، سندی هست؟!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

اینک که چشم دنیا، «روشن» شده به «والفجر هسته ای»، هنوز هم به در است، چشم مادر مرتضی. ضربان قلبش را می شنوی؟! این پیرزن، عصای دست احساس ماست. جبهه ما، جبهه مادر مرتضی است. جبهه مرتضی است. ما به این جبهه رای می دهیم، نه به جبهه های بی جبهه. چشم ما به چشم مادر مرتضی است. نگاه کن! هنوز هم برای او شب های والفجر ۸ است و هنوز هم دهه شصتی، آه می کشد… مثل آه جگرگوشه اش، هنگام نماز شب، در گوشه خاک باتلاقی خورعبدالله!     

روزنامه جوان/ ۳۰ بهمن ۱۳۹۰

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

روایت اول/ سمت چپ جاده از آب خورعبدالله لبریز بود. در همان لحظه، مهدی هدایتی را همراه بیسیم چی هایش دیدم. به او رسیدم و با صدای بلند گفتم: «مهدی چطوری؟» خندید و گفت: «ای! الحمدلله! راستی، یک جوک بگو، حال کنیم!» گفتم: «جوک های من مورد دارد!» گفت: «بگو، اشکال ندارد». یک جوک عتیقه و دست اول، اما بودار برایش گفتم. با شنیدن جوک، آنقدر خندید که اشکش درآمد. گفت: «خدا لعنتت کند! این چه جوکی بود که گفتی؟!» صورت معصوم او را برای آخرین بار دیدم. خداحافظی کردیم و داخل ستون شدم. دوباره در سمت چپ جاده، در یک ستون قرار گرفتیم. هنوز یک دقیقه هم نگذشته بود که دو تیر رسام گرینوف به سمت ستون آمد. یکی از آنها به مچ پای حاج آقا جزینی و دیگری به سر مهدی اصابت کرد. مهدی سبکبال به عرش لایتناهی پرواز کرد. به علی کرمانی گفتم: «عجب دنیای بی خودیه! یک دقیقه پیش برای مهدی جوک گفتم و او داشت می خندید، حالا تو خون خودش دست و پا می زند!» (جنگ دوست داشتنی/ صفحه ۲۹۱)

روایت دوم/ خمپاره های دشمن مدام به اطراف مان می خوردند. گه گاه هم گلوله های مستقیم تانک مثل برق از بالای سرمان می گذشتند و به پشت سرمان اصابت می کردند. گلوله های تیربار و موشک هم مثل صاعقه از بغل گوش مان رد می شدند. در همان لحظه، جواد اشاره کرد. از روی صندلی بلند شدم و ایستادم. جیپ همچنان به طرف خط می رفت. با صدای بلند گفتم: «اگر با کشته شدن ما فاو پابرجا می ماند، پس ای خمپاره ها ما را دریابید!» برادر شریفی که هول کرده بود، با لهجه ترکی فریاد زد: «آهای! چی کار می کنی؟ بگیر بشین. اینجا تو دید مستقیم دشمن است!» بچه ها زدند زیر خنده. گفتم: «دلم برای حوری های بهشت تنگ شده. می خواهم شهید شوم. آهای حوری های خوشگل کجایید… اللهم زوجنا من الحور العین!» فاصله ما تا خط حدود ۲۰۰ متر بود که ناگهان یک خمپاره ۱۲۰ زوزه کشان آمد و چند متری ما به زمین اصابت کرد. شریفی که حسابی خود را باخته بود، فریاد زد: «تو امروز سر ما را بر باد می دهی!» جواد در حالی که می خندید، به شریفی گفت: «ولش کن، زیاد سر به سرش نگذار. این دیوانه است. تا به حال چند بار او را موج سنگین گرفته!» شریفی گفت: «از کارهاش معلومه! برای چی این را دنبال خودتان آوردید؟» جواد خندید و گفت: «برای خنده!» (جنگ دوست داشتنی/ صفحه ۳۱۳)

روایت سوم/ ساکت دور بیسیم حلقه زده بودیم. جواد سرش را از روی زانوهایش بلند کرد و با حالت عجیبی گفت: «این عملیات رمزش به نام فاطمه زهرا(س) است، خود خانم فاو را حفظ می کند!» نگاهم به صورت او افتاد. صورتش زیر نور فانوس می درخشید و اشک هایش مثل دانه های سفید مروارید روی گونه هایش می غلتید و روی محاسنش می ریخت. آن شب واقعا دل شکسته شده بود. یک سره از فاطمه زهرا(س) می گفت و اشک می ریخت. من و سعید و سیدمحمود هم سر روی زانو گذاشته بودیم و با او همدردی می کردیم. صحبت از عملیات ایذایی در جزیره ام الرصاص شد. جواد گفت: «راستی، خبر دارید مصطفی ملکی شهید شده؟» پرسیدم: «جدی می گویی؟» گفت: «باور کن، از رضا پوراحمد شنیدم. رضا گفت جنازه اش هم جا مانده». (جنگ دوست داشتنی/ صفحه ۳۱۸)

روایت چهارم/ سپس به دست شویی رفتم و بعد از ۸ شبانه روز خودم را با آفتابه شستم! ساعت ۱۰ شب به طرف اروند رفتیم. همین طور که عقب تویوتا نشسته بودم، به منورها، تیرهای پراکنده، خاکریزهای پایگاه موشکی، آب های اطراف و جاده ام القصر نگاه می کردم و خاطره شب های نبرد، یک بار دیگر از جلوی چشم هایم گذشت و گریه کردم. به کنار اروند که رسیدیم، ماشین های زیادی را مشاهده کردم. منتظر پل های شناور بودند تا به آن طرف اروند بروند. بالاخره بعد از ۸۰ روز فداکاری، نیروهای اسلام با مرکبی سرخ رنگ، بر شهری مسلط شدند که فتح آن سندی بر ایمان و اراده مردان حق شد. (جنگ دوست داشتنی/ صفحه ۳۴۷)

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۸۶ دیدگاه