آستانه محرم، آستانه شهداست

سرلشکر بسیجی و سردار دشمن شکن سپاه خامنه ای، در شب عملیات «کربلای ۵»

تقدیم به همرزم همیشه شهدا، حاج قاسم سلیمانی

از بس قشنگ می گفتند؛ «هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله»، که نمی شود از محرم نوشت و یادی از شهدا نکرد. شهدای ما شهادت نامه شان را درهمین شب های محرم، به امضای سیدالشهدا می رساندند. شهادت، حاجت شهدای ما بود از امام حسین. حاج قاسم بارها حاجت روا شده و بارها شهادت نامه اش امضا شده. حسین، بعضی ها را چند بار می برد؛ آهسته و پیوسته می برد و طولانی تر و عاشقانه تر می کند شهادت شان را. به هر حال، ما زمینیان هم شهید و شاهد و شاهد شهیدان، می خواهیم یا نه؟! حالیا! شهدا آنقدر برای خون خدا گریه می کردند، که اباعبدالله، ولو یک بار هم که شده، امضا کند شهادت نامه شان را. تا این امضای سرخ را نمی گرفتند، نمی رفتند. همین که عطر محرم فرا می رسد، شهدا دل ما را می برند به شب های عملیات. به اشک های خداحافظی. به شانه های لرزان همسنگران. به فصل گرم حلالیت. زمانه «یا زیارت یا شهادت». محرم، بهار خون است و مگر نه آنکه شهدای ما در موسم عاشورای جبهه ها، دل به نسیم کربلا بسته بودند. یاد زیارت عاشورایی که می خواندند به خیر! نمی دانم جای آنها میان ما خالی است، یا جای ما میان آنها. اصلا ببینی یادی از ما می کنند؟ لااقل همین اندازه که ما به یادشان ایم! نمی دانم آنجایی که الان شهدا «عند ربهم یرزقون» اند، محرم فرا رسیده یا نه. یک شب با ما فاصله دارند، یا بیشتر. نزدیک اند به ما یا دور. شاید ما از آنها دور باشیم، اما آنها به ما نزدیک. شاید درعوض اینکه ما شهدا را نمی بینیم، شهدا ما را می بینند. شاید دل شان می سوزد برای ما، برای غم و غربت ما. خوشم می آید از وقت شناسی شان. به موقع پرکشیدند. نمی دانم زمان برای شهدا چگونه می گذرد. اصلا آنها بر زمان می گذرند، یا زمان بر آنها. نمی دانم در مکان خاصی مستقرند، یا مکان، مستقر شهداست. روزگاری با ما بودند، اما اینک، به چه سؤالاتی کشیده کار ما! حق مان است؛ ما در جایی زندگی می کنیم که سجن مومن است، اما شهدا جمع شان جمع است در یک جای دنج. خوش به حال شان! شب های جمعه لابد می روند کربلا. اگر هم به یاد ما نباشند، حق دارند. یاد ما خراب می کند زلال خلوت شان را. ما آلوده ایم؛ دست مان به آسمان نمی رسد. شهر ما ستاره ندارد. غبارآلود است دل ما. ما باید با هوای نفس بجنگیم و دل مان خوش باشد که اسمش «جهاد اکبر» است! حالا به ندرت باز می شود در باغ شهادت. گه گاه! اینک در فراق روزگار جنگ، باید با روزگار جنگید. روزگار بدون صبحگاه دوکوهه. روزگار محرم های بدون شهدا. روزگار دلتنگی برای آغوش مردان خاکی. روزگار هجران برادر با برادر. برادری که شهید شده و برادری که مانده. همه اش خاطره، همه اش خاطره! ببینی شهدا هم خاطرات ما را مرور می کنند؟! نکند فراموش کرده باشند ما را. نکند ما را نشناسند. نه! نه! لااقل محرم ها به یاد ما باید بیفتند.

¤¤¤

نمی دانم آن سوی هستی، خیمه عزای حسین، چگونه بر پا می شود، اما می دانم که حتما بر پا می شود. از شهدای ما، مگر ممکن است حسین را، «حسین، حسین، حسین» را، سینه زدن برای حسین را بگیری؟! نه، ممکن نیست. قلب شهید، از تپش باز می ایستد، اما «حسین، حسین، حسین» گفتن شهید، بسته به قلب او نیست؛ وابسته به خون اوست. مگر خاک مجنون، هنوز هم عطر شهدا نمی دهد؟! مگر نمی جوشد همچنان خون شهید؟! شهدایی که ما می شناختیم، چشم را جز برای اشک نمی خواستند. آنهم نه هر گریه ای! گریه فقط برای حسین. حتم دارم آن سوی هستی را نیز، شهدای ما سیاه پوش کرده اند. اخلاق شهدا دست ماست. لابد باید تکیه قشنگی در بهشت زده باشند. پر از پرچم، بهتر از پرچم های ما. شهدای ما بعد از شهادت، لابد بیشتر عاشق سیدالشهدا شده اند. شهدایی که ما می شناختیم، در تکیه عزای ارباب، بزرگ شده بودند. آرزو داشتند در رکاب اباعبدالله و با سر و صورت خونی، دعوت خدا را لبیک بگویند. شهادت را اگر عاشقانه دوست داشتند، فقط برای حسین بود. شهادت را برای دیدن حسین و نوشتن نام خود در کنار اصحاب سیدالشهدا می خواستند. ما که یادمان نرفته شهدا را. گمانم هر کجا که باشند؛ در آستانه محرم، باز هم شیدا می شوند. چه می گویم که شهید، خود، آستانه عاشوراست. ما امروز در آستانه شهدا ایستاده ایم. ما حسین و محرم و تاسوعا و عاشورا وکربلا را به شهدا بدهکاریم. ما شهادت را مدیون شهداییم. از قلم بگیر تا علم، ما بدهکاری داریم به شهدا. راه اشک را شهدا جلوی چشمان ما گشودند. راهی که با خون شان باز کردند. اگر ما می گوییم «حسین»، اما شهدا برای باقی ماندن ذکر حسین در این دیار، از جان خود گذشتند. تشنه رفتند. دوست داشتند تشنگی را.

¤¤¤

برای ما اهل زمین، محرم آمده است؛ کجایید شهدا! می دانم که جمع تان جمع است، و شمع انجمن تان، حسین! لازم نیست به ما فخر بفروشید. ما خود، به مقام والای شما واقفیم. فقط یادتان باشد محرم های این دنیا را. یادتان باشد که روزگاری، در همین ایام، کنار ما بودید و با ما سینه می زدید. شوق بعد از عزای تان را کنار ما بودید. لااقل سربند «یا حسین» یکی تان را که ما بسته ایم. یادتان هست؟! اینک پیش از ما بهتران، عزای شما، رنگ و بوی دیگری گرفته است. ما خود قبول داریم که «حسین،حسین، حسین» شما شنیدنی تر است، اما شما که شهدای خودتان نیستید، شهدای مایید. از خون و استخوان مایید. از نسل ما و از سلاله مایید.شما هق هق گریه های ما را شنیده اید. شما لرزش شانه های ما را احساس کرده اید. محرم های این دنیا را که یادتان نرفته؟! زیارت عاشورای شب های عملیات را که یادتان هست؟! هنوز هم حسین، شهادت نامه امضاء می کند. تا چشم ارباب، کدام مان را بگیرد، شما هوای ما را داشته باشید. برای ما هم دعا کنید که در بستر نمیریم. دعا کنید که قدر همسنگران شما را بدانیم. دعا کنید بدانیم قدر رزمندگانی را که با شما تا لب چشمه شهادت آمدند، اما… اما قصه این بود که خدا، ماه را تنها نمی خواست.

¤¤¤

بچه های «کربلای ۵» در شب شروع این عملیات، از خدا بهشت را طلب نمی کردند، شعارشان این بود: «کربلا، کربلا، ما داریم می آییم». شاید هم الان کربلا باشند شهدا، شاید هم پیش حسین. هر کجا هستند آنچه بر پاست، بساط عزاست. حتی آن سوی هستی، امروز جز این قصه نیست؛ «باز این چه شورش است که در خلق عالم است».

روزنامه کیهان/ ۷ آذر ۱۳۹۰

کلیپ کوتاهی از وبلاگ سرافرازان/ ذوق و شوق نینوا کرده دلم

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۴۵ دیدگاه

امضا: بابای بسیجی ات که خیلی تشنه است!

  نسیمی جان فزا می آید                   یاحسین                   بوی کرب و بلا می آید

آبی درون قمقمه نمانده بود، اما همین طور خونی بود که از بدنش می رفت. در «بموی قدیمی» محاصره شده بود. داشت آخرین نفس هایش را در این دنیا می کشید. تشنه بود. دقیقه ای قبل، خودش از معدود بچه های باقی مانده، خواسته بود که پیکر نیمه جانش را رها کنند و به جنگ با دشمن ادامه دهند. از این لحظه به بعد، تنها ۵ دقیقه تا شهادتش فاصله داشت. تیر به گلویش خورده بود و قلبش از شدت درد، داشت تیر می کشید. دست کرد در جیب پیراهن و قرآن جیبی اش را درآورد، اما فهمید که یارای خواندن ندارد. چشمانش تیره و تار می دید آیات را. قرآن را برگرداند داخل جیبش. چشمانش را بست و آنچه از کلام خدا حفظ بود، شروع کرد به خواندن. خواند و خواند تا آخرین ثانیه های زندگی اش، فرا رسید. فهمید که دارد جان می دهد. هنوز شهید نشده بود، اما دیگر درد نمی کشید؛ عشق داشت از وجودش شعله می کشید. وجود آغشته به خونش. دست بر قلبش گذاشت و همان طور که دراز کشیده بود، صورتش را به سمت مرز برگرداند و همین که خواست بگوید «سلام بر حسین»، دید نمی تواند. گفتم که! تیر درست خورده بود به حنجره اش. زبانش نچرخید؛ به سلامی از درون سینه قناعت کرد و پر کشید. رد نگاه چشمان نیمه بازش را که می گرفتی، درست می رسیدی به کربلا.

¤¤¤

۱۳ سال بعد، بچه های تفحص، از ارتفاعات غرب، پیکر شهیدی را پیدا کردند که تیر به گلویش خورده بود. درون جیب لباس بسیجی اش یک جلد قرآن بود. یک عکس امام و یک عکس دخترش که پشت آن نوشته شده بود؛ به نام خدای حسین. اینجا در اوج جنگ، چون برگه ای پیدا نکردم، پشت عکس دخترم که هنوز از نزدیک ندیدمش، وصیت می کنم. نه! نه! فعلا مجال نیست؛ باید بروم. بد دارند می زنند بچه ها را. فعلا «سلام بر حسین» تا بعد. راستی، دخترم! نسیمی جان فزا می آید، بوی کرب و بلا می آید. من که رفتم، اما ندیده، حلال مان کن. فعلا! امضا: بابای بسیجی ات که خیلی تشنه است!

¤¤¤

۱۳ سال و چند روز بعد «ندا رضوانی» دانش آموز مقطع اول دبیرستان، اهل نیشابور، همین که عکس ۶ ماهگی خودش را همراه با وصیت نامه کوتاه و ناتمام پدرش، پشت عکس دید، با خودکار قرمز، یک سربند سرخ، روی پیشانی کوچکش کشید و نوشت: «سلام بر حسین». یک قطره اشک ندای بزرگ، روی عکس قدیمی، قشنگ تر کرده بود خنده ندای کوچک را.

¤¤¤

راستی! نسیمی جان فزا می آید…

روزنامه کیهان/ ۳ آذر ۱۳۹۰

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۰۲ دیدگاه

«آقا» از ما راضی است!

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

کمتر از ۱۱۷ روز از سال جهاد اقتصادی، باقی مانده.

باور کنید در یک کار عجیب، شاید هم یک ابتکار غریب، بنا داشتم یادداشت روز امروز «وطن امروز» را به همین جمله ۱۰ کلمه ای اختصاص دهم و دیگر هیچ ننویسم، که این وجیزه کوتاه و پر آه، به اندازه کافی، همه چیز را با خود به همراه دارد. باید راه به سینه ماه داشت، تا از دل «آقا» خبر گرفت که آیا در این ۲۴۸ روز گذشته از سال جهاد اقتصادی، از حضرات مسئولین، رضایت دارند یا نه، و اگر در منظر دوست و مرئای دشمن، یعنی جلوی دید عموم، اعلام رضایتی می کنند، این رضایت، از اعماق قلب نائب امام زمان است، یا ناشی از حمایت های بدیهی، طبیعی و همیشگی ولی فقیه از دولتمردان و سکانداران؟! اینقدرش را می فهمم که اگر بازرگان و بنی صدر هم در صندلی قدرت نشسته باشند، خمینی تا آنجا که ممکن است، باید به دولت، توجه مضاعف کند تا امور مملکت پیش برود، و اینقدرش را می دانم که خامنه ای تا آنجا که جا داشت، حمایت کرد از دول سازندگی و اصلاحات.

بگذار خاطره ای پر مخاطره تعریف کنم برایت. در همه عمرم، یک بار بیشتر جناب خاتمی را از نزدیک زیارت نکردم؛ آنهم راهپیمایی ۲۲ بهمن یکی از سال های عصر دوم خرداد بود، که آسمان میدان آزادی، برفی بود.

القصه! دست پدربزرگ و مادربزرگ پیرم را گرفته بودم و ۳ تایی داشتیم از میدان صادقیه به پایین حرکت می کردیم، که ناگهان سر و کله کت شلواری ها پیدا شد؛ یعنی که رئیس جمهور وقت آمده بود چند قدمی کنار ملت، شرکت کند در راهپیمایی. جوانی ۱۶ ساله بودم آن زمان و همین که رئیس جمهور را دیدم، چندتایی از آن شعارها که شاید بهتر بود در جشن یوم الله ۲۲ بهمن، سر نمی دادم، دادم! به هر حال برای ما، از همان اول هم خاتمی، سران فتنه بود و اهل نفاق. ما عذر بزرگان را نداشتیم که چون ما بخواهند بی پروا باشند، حتی اگر مثل ما می پنداشتند. ما جوانان اهل حق بودیم و آرمان گرا. سمتی نداشتیم که مصلحتی را درک کنیم. سنی نداشتیم که امور را سبک سنگین کنیم. خانه ای نداشتیم که غم سیلاب داشته باشیم، و بومی نداشتیم که بیم باد و باران و برف. خوب یادم هست که در همان لحظات، پیرمردی، صف محافظان را کنار زد و صورت در صورت رئیس جمهور، عکسی از جیبش بیرون درآورد و نشان خاتمی داد که؛ این عکس پسر شهیدم است. به حرمت خون شهدا، جوری کار کن که وقتی رهبر از دولت، ابراز رضایت می کند، این رضایت، حقیقتا از صمیم قلب «آقا» باشد. پیرمرد این را که گفت، خاتمی، پیشانی این پدر شهید را بوسید و به یک «ان شاء الله» بسنده کرد. مادربزرگم گفت: نمی دانم چرا، اما اصلا به دلم نمی نشیند این مرد. خاتمی را می گفت. نامرد بعد از این! گفت: «مردی نبود فتاده را پای زدن، گر دست فتاده را بگیری، مردی». سال ۸۸ پای زد این نامرد، بر رای فتاده ها و نمک پاشید بر خون شهدا. رحم و مدارا و مروت و حکمت و مصلحت اگر نداشت عدالت این نظام، خاتمی باید به دست و پای دستگاه قضا می افتاد، نه اینکه شرط بگذارد برای شرکت در انتخابات.

این همه را نوشتم تا بگویم؛ آری! دولتی ها می توانند بر فرق ما چماق بلند کنند که «آقا» در فلان دیدار، از ما ابراز رضایت کردند. مجلسی ها نیز یارای شان هست که بگردند و چیزی از تعریف در بهمان دیدار پیدا کنند. اینها که آش رای خودمان اند، حتی خاتمی هم می تواند ادعا کند که دوره ریاست شان بر قوه مجریه، از حمایت رهبر برخوردار بوده. ادعایی که هاشمی هم به طریق اولی می تواند تکرار کند و به جز خامنه ای، البته از خمینی هم مایه بگذارد؛ کاری که البته فقط در عالم بیداری، انجامش نمی دهد و گاه، پناه به عالم خواب می برد!

هیچ کس بر سر وجدان خویش نمی تواند کلاه بگذارد. طلیعه سال، امرمان کرد ولی امر به جهاد اقتصادی، اما چه کردیم ما؟! چه کرد دولت؟! چه کرد مجلس؟! چه کرد شهرداری؟! چه کرد صدا و سیما، به جز منتی که رسانه ملی بر سر ملت و ولایت گذاشت و با افتتاح شبکه بازار، شق القمر کرد؟!

نه عزیز! بنایی بر سیاهنمایی ندارم؛ سئوال پرسیدم، لیکن سئوال نپرسیدم که «آمار» نشانم بدهی، سئوال پرسیدم که «کار» نشانم بدهی. سئوال پرسیدم که دمی در خلوت خود -البته اگر هوادارانت بگذارند!- مداقه کنی که آیا «آقا» از توی کرسی نشین، در مسئله جهاد اقتصادی رضایت دارد یا خیر؟!

قدر مسلم، سر ملت، بلند است؛ ملت، از ورای سختی هدفمندی، نه نق زد و نه نقد کرد و نه ناله.

حتم دارم که «آقا» آنقدر کریم اند که آخر سال، اشاره غالب شان به نقاط مثبت کارنامه حضرات است، لیکن تا پایان سال ۹۰ جز موسم زمستان و چند روزی از فصل خزان، باقی نمانده. آنان که ادعا می کنند، ولی امر را عاشقانه دوست دارند، و آنان که اعتقاد دارند، عدم رضایت قلبی رهبر از دست اندرکاران، گناهی بزرگ است، در باب جهاد اقتصادی، کمتر از ۱۱۷ روز وقت دارند که امشب، راس ساعت ۲۴ می شود کمتر از ۱۱۶ روز. 

مع الاسف این نوشته را به جز دوست، دشمن هم خواهد خواند. اصلا کاش قناعت می کردم به همان جمله بالا. کاش سردبیر، همه این نوشته را سانسور کند و شما را تنها بگذارد با این جمله که؛ «کمتر از ۱۱۷ روز تا پایان سال جهاد اقتصادی، باقی مانده»… اما حسین، در آستانه کربلاست. گاه هست که حسین از ما به جای شمشیر زدن، کار می خواهد. اگر شهید کنیم حرف رهبر عاشورایی مان را، بهتر است به جای حسین، بر خودمان بگرییم. باورم هست؛ هر قطره ای که از چشم می چکد، نامش اشک نیست. اشک، کار عاشق است. عاشق، جان می دهد برای امر مولا. جهاد اقتصادی، از جنس «هل من معین» بود.

آهای حضرات! کمتر از ۱۱۷ روز از سال جهاد اقتصادی، باقی مانده. می فهمید؛ کمتر از ۱۱۷ روز! گوش این ملت و رهبرشان، جز صدای تیک تیک ساعت، چیز دیگری نمی شنود.

***

این یادداشت، این بی بصیرتی، این گستاخی، این بی ادبی، این هر چه که تو نامش می نهی، با همه تلخی اش، می ارزد، اگر، و فقط اگر، دل یک مسئول را لرزانده باشد. به این معنی، زیاد آبروی خودم را قربانی کرده ام؛ خیلی زیاد! 

روزنامه وطن امروز/ ۲ آذر ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۴ دیدگاه

دلایلی که نشان می دهد فعالیت های هسته ای ایران، نظامی است!

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: یوکیا آمانو 

چند وقت پیش، یوکیا آمانو، دبیرکل آژانس شیشه ای… یعنی ببخشید! دبیرکل آژانس بین المللی انرژی هسته ای، ادعا کرد که فعالیت های هسته ای ایران، «احتمالاً نظامی» است. نامبرده یا همان ذلیل مرده، البته برای این ادعای خود، حکایت «یا سند من لا سند له» شیخ اصلاحات، دلیلی ارائه نکرد. آنچه در زیر می خوانید، کمک ماست به آمانوی چشم بادامی در زمینه ارائه دلیل. هر چند که استفاده بمب آمیز از انرژی هسته ای توسط جمهوری اسلامی، از آن مقولاتی است که از فرط وضوح، به دلیل، نیاز ندارد. با این همه، مطلب زیر به خوبی نشان می دهد که فعالیت های هسته ای ایران، احتمالاً نظامی نیست، بلکه صددرصد، نظامی است و باید جلوی آن گرفته شود.

یک: همان طور که می دانید؛ جمال الدین ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی، متخلص به «نظامی» (زاده ۵۳۵ در گنجه، در گذشته ۶۱۲-۶۰۷) شاعر و داستان سرای ایرانی، ایرانی تبار، و پارسی گوی قرن ششم هجری (دوازدهم میلادی) بوده که به عنوان پیشوای داستان سرایی در ادب فارسی شناخته می شود. هر چند که عده ای مانند «شیخ بهایی»، نظامی را با استناد به اشعار خودش، زاده روستایی نزدیکی تفرش می دانند، لیکن آنچه مسلم است، عمده زندگانی وی در شهر گنجه گذشته است. در این باره به چند نکته می توان اشاره کرد؛

یک/ ۱: اسم اصلی نظامی، جمال الدین ابومحمد الیاس بن یوسف زکی است. آیا این اسم، خودش مشکوک نیست؟! آیا نظامی، در باطن، چند نفر نبوده؟! آیا می توان پذیرفت که فعالیت های ادبی نظامی، با وجود این همه آدم، نظیر جمال و محمد و الیاس و یوسف، بشردوستانه بوده باشد؟! کشوری که فقط یک شاعرش، این همه لشکر در پس نام خود دارد، وای به حال انرژی هسته ای اش!!

یک/ ۲: کشوری که در زمینه ادبیات و شعر و گل و بلبل، «نظامی» دارد، آیا ممکن است فعالیت های هسته ای اش، غیر نظامی باشد؟!! من حالا بسیج و سپاه و ارتش را کاری ندارم؛ اونا رو بعداً می گم!!

یک/ ۳: می دانیم که مرحوم نظامی، اهل شهر گنجه بوده. طرفه حکایت اینجاست که گنجه یا همان گنج را از آن طرف بخوانیم، می شود جنگ، که خود این مسئله بیانگر روحیات نظامی همه ایرانی هاست.

دو: گذشته از نظامی، به نظر می رسد حکیم ابوالقاسم فردوسی هم نظامی بوده، یا حداقل روحیات نظامی داشته. جان من! خودت این شعر را نگاه کن؛ «اگر سر به سر، تن به کشتن دهیم، از آن به که کشور به دشمن دهیم». یعنی ممکن است دانشمندان هسته ای ایران، به این بیت، ایمان داشته باشند، اما اورانیوم را برای اهداف صلح دوستانه، غنی سازی کنند؟!! آن نظامی که سر به سر تن به کشتن دهد را تجویز می کند، آیا انرژی هسته ای را برای مصارف علمی می خواهد؟!! برو عمو! ما رو فیلم نکن!

سه: نماینده دائم ایران در آژانس بین المللی انرژی هسته ای، آقای سلطانیه است. در این باره باید گفت:

سه/ ۱: سلطانیه از سلطان می آید. سلطان هم لقب شیر است. شیر هم که خودتان می دانید؛ شیر است دیگر! شوخی موخی حالیش نیست؛ سگ زرد و شغال را یک لقمه می کند. آیا صرفاً خود نام خانوادگی جناب سلطانیه، به تنهایی برای نظامی بودن فعالیت های هسته ای ایران، دلیل محکمی نیست؟!

سه/ ۲: گذشته از علی اصغر سلطانیه، یک سلطانیه دیگر، نرسیده به شهر زنجان، وجود دارد که بزرگ ترین گنبد خشتی جهان است که فقط در یک قلم، قطر دهانه گنبد آن بالغ بر ۲۶ متر می باشد. بی شک این گنبد یک اثر منحصر به فرد و شاهکار هنر معماری است و در مقایسه با آثار مشابه، نقطه اوج موفقیت معماری را نشان می دهد. به گفته آندره گدار: «اینک برمی گردیم به یک مرحله مهم از تاریخ هنر ایران، یعنی موقعی که بزرگ ترین گنبد در این کشور به آسمان برخاست و برای مدتی، پیروزی هنر ساختمان را بر هنر تزئینی، تامین نمود». این بنا که به دستور اولجایتو یا همان سلطان محمد خدابنده ساخته شده، گنبدش بی شباهت به کلاهک هسته ای نیست و نشان دهنده دیرینه بودن روحیات نظامی گری ایرانی ها، و حاکی از این است که علاوه بر انرژی هسته ای، حتی در زمینه انرژی اسب بخار هم، ایرانی ها دنبال بمب هسته ای و کلاهک اتمی بوده اند!!

سه/ ۳: آن طور که در تاریخ آمده، جناب اولجایتو، بعد از سفری به عتبات عالیات، به مذهب شیعه درمی آید و دستور ساخت این گنبد را می دهد. البته شیعه شدن ایشان، حکما به خاطر آمپولی است که جمهوری اسلامی، توسط دانشمندان خود اختراع کرده، تا با تزریق در بدن مخالفان، آنان را مجبور به توبه نماید!! اینکه حالا در زمان اولجایتو، هنوز نظام مقدس جمهوری اسلامی نبوده، این به یوکیا آمانو ربطی ندارد!!

چهار: بعد از یوم الله ۹ دی، معلوم شد که جمهوری اسلامی، حتی در زمینه تولید و ساخت ساندیس هم، در پی اهداف نظامی بوده، به طوری که جوانان ایرانی، خود ساندیس را نوش جان، اما نی ساندیس را وارد چشم آمریکا و اسرائیل کردند. نظامی که به ساندیس هم رحم نمی کند، آیا قادر است به انرژی هسته ای، فقط و فقط نگاه پزشکی و اقتصادی و دارویی داشته باشد؟!

پنج: رژیم جعلی اسرائیل، بیش از ۲۰۰ کلاهک هسته ای در اختیار دارد، اما همان طور که کله گنده های سگ صفتی نظیر نتانیاهو اعتراف کرده اند، خاورمیانه دارد روی انگشت سپاه قدس می چرخد. اونکه خاورمیانه روی انگشتش نمی چرخه، بیشتر از ۲۰۰ کلاهک هسته ای داره، وای به حال اینکه خاورمیانه داره روی انگشتش می چرخه! ببین این دیگه چقدر سلاح اتمی داره!!

«آقای چیز»

روزنامه کیهان/ ۱ آذر ۱۳۹۰

بچگی ها/ ۱: «اسلامی ایرانی» طناز غیرتی قطعه ۲۶

بچگی ها/ ۲: وقتی «میلاد پسندیده» طراح نبود، کوچک بود

 بچگی ها/ ۳: «چوک دیریا» در زمان کودکی و کوچکی و سیاه سفیدی

بچگی ها/ ۴: «چشم انتظار» و چشم هایش

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۷۴ دیدگاه

بندگی خدا به چیست؟!

یک «پ ن پ» خواندنی از مرتضی حاجیانی، وبلاگ کمپ ۷۰۷

به برادرم می گم: خداحافظ، دارم می رم کافی نت.

می گه: قطعه ۲۶ می ری؟!

می گم: پـ نـ پـ ؟! می رم سایت هاشمی رو ببینم!!

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

حکمت/ درس از طبیعت

هنوز زمستان نیامده، برف خوبی بارید در کشور که تهران هم بی نصیب نماند. پاییز اما بیشتر فصل باران است و به خصوص، آن اوایلش، آمادگی ندارد برای برف. اینکه در پاییز، برگ درختان، آرام آرام می ریزد، سبب می شود که شاخه های اغلب درختان در فصل زمستان، کاملا از برگ، تهی باشد و سبک تر شود. شاخه های بی برگ، لابد دیده اید که در موسم زمستان، بیشتر تاب و تحمل برف را دارند و کمتر می شکنند، چرا که وزن برف جمع شده روی شاخه، با وزن برگ، جمع نمی شود و شاخه درخت را بیش از حد سنگین نمی کند، اما در برف پاییزی، که اخیرا در تهران بارید، شهروندان تهرانی دیدند که شاخه شمار زیادی از درختان، شکست و افتاد بر زمین. شاخه هایی که هنوز برگ داشتند، و هنوز خیلی مانده بود، بی لباس شوند، لاجرم تاب برف زودرس را نداشتند و شکستند.

القصه! ما آدمی زاد هم برای آنکه در ابتلائات، نشکنیم و کمر خم نکنیم، لازم است سبک باری پیشه کنیم و بریزانیم از شاخه های زندگی مان، چیزهای غیر ضرور را. اگر در پاییز، درختان، برگ شان را می ریزند، ما نیز ضرورت دارد که با الهام از طبیعت، تکانی به وجدان خود بدهیم و خلوت کنیم خویشتن را از بار و بنه گناه.

این اما همه درس ما از طبیعت پاییز نیست. در موسم خزان، درختانی هستند که وقتی باد، بدل به طوفان شدید می شود، می شکنند، اما هستند درختانی که در کنار عنصر استحکام، ویژگی انعطاف پذیری شان، باعث می شود به راحتی نشکنند. «کاج» از دسته اول است و «بید» از دسته دوم. حتی یک نسیم سبک هم می تواند درخت بید را تکان دهد؛ تکانی که چون با شکستن و افتادن، همراه نیست، خالی از اشکال است، اما همین نسیم، هرگز نمی تواند درخت کاج را تکان دهد. لیکن طوفان آن سان که تند و تیز می شود، کاج را با همه قدرتش زمین می زند، ولی جز رقصاندن بیشتر شاخه های بید، آسیبی به این درخت وارد نمی سازد. بید، مجنون باد نیست، بلکه مدیون منعطف بودن خودش است.

باز هم القصه! اینکه رهبر انقلاب در وصف جمهوری اسلامی، علاوه بر صلابت و استحکام، اشاره به انعطاف می کنند، سخنی از سر حکمت است. آنچه مذموم است سازشکاری است، اما انعطاف در جای خود و ایستادگی در جای خود، در ذات انقلاب اسلامی ماست. نقطه مقابل استحکام، سازشکاری است، نه انعطاف. اینکه طوفان فتن ۷۸ و ۸۸ نتوانست قامت نظام ما را خم کند، ریشه در این دارد که شجره طیبه انقلاب اسلامی، استحکامش، چون کاج یا رژیم تاج نیست، یعنی که خشک نیست تا با تشدید طوفان بشکند.

ولایت عشق/ حکمت رضوی

حال که سخن از حکمت و طبیعت رفت، بد نیست دریچه ای باز کنم به سمت طینت. چند وقت پیش از این مشهد رفته بودم. کتابچه زیارت امام رئوف را داشتم می خواندم که رسیدم به صفحه آخر، که احادیثی از هشتمین امام را در دل خود داشت. کمی که در جملات آن امام همام، تدبر کردم، احساس کردم تورق این کتابچه، از مستحبات، مرا کشاند به واجبات. آنچه دیدم، هم رسم مسلمانی بود و هم آئین زندگانی. چه جملاتی و چقدر حکیمانه. خدا را شکر گفتم که در این دینم. در دین چنین امامی با چنین نصایحی؛ «شخص توانگر باید نسبت به خانواده اش گشاده دست باشد. محبت به مردم، نیمی از خرد است. خداوند، پرحرفی و تلف کردن ثروت و اظهار نیاز از همنوعان را دشمن می دارد. نگاه کردن به فرزندان رسول خدا عبادت است. به کار بستن تدبیر، پیش از اقدام به عمل، آدمی را از پشیمانی، ایمن می سازد. خداوند کسی را که خانه اش مورد تجاوز قرار گرفته و به دفاع برنخیزد، دشمن می دارد. بندگی خدا به زیاد روزه گرفتن و نمازگزاردن نیست، بلکه به بسیاری تفکر در امر آفرینش است. کسی که گرفتاری اش را برای مردم بازگو کند، آبروی خود را برده است».

خلوت/ لطفا به خدا وقت ملاقات بدهیم!

آنچه من از زندگی نامه علما و حکما و بزرگان و اهل فضل خوانده ام، خودشان اشاره به این داشته اند که برای خود «خلوت» داشته اند. خلوتی که جز خودشان، فقط و فقط خالق شان به آن راه داشت. راستی! روزمرگی چه کرده با ما، که اصلا وقتی برای خلوت نداریم؟! من از خودم می پرسم، تو از خودت بپرس؛ آخرین بار کی به خدا یک وقت ملاقات درست و حسابی داده ایم؟!

بله البته! شما حق داری، اما گاهی لازم است که با این ادبیات به خودمان تشر بزنیم!! راستی! ما شیعیان امامان مان، چقدر «تفکر در امر آفرینش» می کنیم؟! بندگی خدا، به این است ها!

روزنامه جوان/ ۳۰ آبان ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵۵ دیدگاه

اولین کامنت بچه های ۲۶

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ سروده ای از «چشم انتظار»

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، پی اعتلای دین، یه حسین نشسته بود
قلمش جنس طلا، نفَسِش عشقِ ولا، دست هر دشمنی رو، از قلم شکسته بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، بچه های نه دی، اسمشون ستاره بود
همه سرباز ولی، عاشق سید علی، یار و همراه داداش، فتنه گر بیچاره بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، سیدی پاک سرشت، «مبصرِ» این قطعه بود
نسلش از بدر و حنین، دلش از عشق حسین، و سپس مِهر «حسین»، قطعه قطعه قطعه بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، «آذرخشِ» قطعه هم، لقبش پدیده بود
از کتاب های داداش، قبل از انتشار یواش، یه دونه با امضا داشت، هیچ کسی ندیده بود!

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، از برای رهبرش، «روشن» از «اندیشه» بود
لیک او برادر است یا که شاید خواهر است! این سوتی رو کی نوشت؛ اون که شیر بیشه بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، «چشمِ انتظارِ» او، منتظَر ندیده بود
بچه مثبت؟ نه بابا، با محبت؟ نه بابا، خاک پایِ ماه را، بهرِ خود خریده بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، شاعر دست به قلم، «دیوونه داداشی» بود
 آن سلامش به حسین(ع)، آن ارادت به «حسین» یعنی که یعنی که او، عاشق داداشی بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، «من گدای فاطمه» ششمین ستاره بود
 این ز آهستگی اش، آن ز پیوستگی اش، بی کلک بی حاشیه، کُلُّهم، این کاره بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، صاحب طرح و نظر، آن «پسندیده» که بود؟
آفرین بر هنرش، و بر آن چشم ترش، با theme معترضه! او همان بود که بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، زندگی را «سادات» وقف ارباب نمود
گوید از مناسبات، یا که از مجادلات، لیک مرتبط به متن، این روش باب نمود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، ها.. وَگُم زِ بِندَری، «چوکِ دیریا» گُلُم
محتوای نظراش، خوب و پر بار و به جاش، در نگارش البت! اندکی صبر گُلُم

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، این لقب از «مسعود»، «ساسِ» بی زرگان بود!
عاشق و مخلص و ناب، در پیامش بی تاب، او فداییِ داداش، گرچه بازرگان بود!

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، آن «سلاله نه دی»، زائر مولا بود
او که رکن است و وزین، با روایات، عجین، صاحب فکر و قلم، سفرش اولا بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه ستاره ی شلوغ، «سِلم و ایرانی» بود!
دنبال درد سر و ، توی طنّازی سر و ، برا حذف جلبکا، مثل ویرانی بود!

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، سیّدِ خوش قدمی، «یاد سجاد» نمود
یادِ نصرالله را، عاشقِ الله را، نامِ بین الحرمین، روح مان شاد نمود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، «پیشتازیِّ جهاد»، بر لبش پیدا بود
عکسی از آوینی، عشق و شورِ دینی، از صعود متنش! داداشم شیدا بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، نام آمد ز «صبا» او که بی پروا بود
کششِ موی ز ماست! گفته هایش همه راست، نکته هایش که به جاست، حافظا در وا بود!

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، «قاصدک منتظر» و، در دلش غوغا بود
این همه لطفِ قضا!، حق کنم روز جزا، بهر هر فتنه گری، عدلیه مأوی بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، «سایه روشن» همه جا، همره شاهد بود
درس و مشق و تحصیل، بهر قطعه تعطیل، با شهادت فامیل، چشمِ ما شاهد بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، فصل «پاییز» رسید، آسمان ابری بود
فصل جانباز خدا، و خودش اهل صفا، قطعه را خانه ی ما، یارِ پر صبری بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، «طاهره فتاحی»، مدتی اخفا بود!
عاشق آن اتوبوس، شافِعَش صاحبِ طوس، رک و بی پرده هموس! پس چرا اخفا بود؟

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، آن «امینِ بیست، شصت»، شاعری دلدار بود
روزهای فته گون، فتنه گرها سرنگون، داش حسینم غرق خون، بهر او تب دار بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، نفر بیست و یکم،«ف. طباطبایی» بود
دلشکستن؟ هرگز، بس نشستن، هرگز، در جدل با دشمن، فرد بی ابایی بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، سنگر و «سنگربان» قطعه را لایق بود
با همان عکس قشنگ، عکس بی حد خوش رنگ، در کامنتش معقول، بر بدان فایق بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، آن درخشش از کیست؟ بی گمان «عطشان» بود
طنز خوانِ خوبیست، نمره اش گردد بیست، وقت پرواز، حسین(ع)، لبِ گل عطشان بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، دلش از آن «احساس»، شاکرِ داور بود
قطعه را با احساس، متن را با احساس، صاحبِ گنبدِ عشق، همه جا یاور بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، آمد آن داروغه، اصل او «شاهد» بود
وارد محشر شد، چشم هایش تر شد، در خصوص شهدا، هدفش واحد بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، بیست و شش «عبدی پور»، پاتوقش این جا بود
حجش از خود به خدا، از پلیدیست جدا، یاد آن روز به خیر، شَعَفَش اینجا بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، او «فدای رهبر»، همه جا پیدا بود
مدتی کم رنگ است، وقت ما هم تنگ است، کم کمک باز آمد، واله و شیدا بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه قدیمیِ سمج، شوکران نشسته بود!
آواتار کیلویی چند؟! فرقه سبزها در بند، یه کمی تعریف کن، قلب من شکسته بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، بابا «همسنگر»مون، سوسولا رو داده دود
خشم انقلابی اش، لیچارِ حسابی اش، قرتی ها رو جوجه کرد، برجک ها رو زده بود

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

چندی پیش از بچه های خوب بیست و شیش(!) خواستم در میان این همه کامنت و پست، جست و جو کنند، مگر بیابند اولین کامنت شان را. قبلا عذر می خواهم اگر این نوشته، در جاهایی نیاز به اصلاح داشته باشد. ضرورتی اگر دیدید و اشتباهی اگر به چشم تان خورد، به جای پیشداوری و قضاوت، حتما در کامنت های همین پست، تذکر بدهید. مادام که این پست به پایین نقل مکان نکرده، می توانید در خاطره های کامنتی شرکت کنید. برای حفظ اصل خاطرات کامنتی، مجبورم بدون ملاحظه شرایط امروز، نیز بدون ملاحظه برخی تعاریف که لایقش نیستم، عینا کامنت های شما را تکرار کنم. نظرم درباره برخی دوستان، اگر هم درست نباشد، لااقل صادقانه است. صداقتی که از دوستی بی ریشه و دشمنی با تیشه مهم تر است. درباره خود وبلاگ قطعه ۲۶ و تاثیرش در فضای سایبر، بعدا مطلبی خواهم نوشت.    

یک/ «سیداحمد» که در میان فعالین حال حاضر قطعه، قدیمی ترین است، اولین کامنت را برای متن «بعد از شهدا شما چند محافظ داشته اید؟» مورخ ۲ بهمن ۱۳۸۸ در ۰۱:۲۶ گذاشته و می‌گوید: «فوق العاده بود. هر دفعه که خوندم از ته دلم لذت بردم. عالی نوشتی اخوی. خدا پدر عزیزت رو با سید الشهدا همنشین کنه. ازت ممنونم». آن روزها، نه من و نه سید، گمان نمی کردیم چرخش روزگار، کار او را به مبصری قطعه ۲۶ برساند. تقریبا در قطعه نمی شود -یا کم می شود- متنی را بدون کامنت سیداحمد، پیدا کرد. بررسی کامنت ها، از جمله وظایف سید در مبصری قطعه ۲۶ است. حضورش در قطعه برایم قوت قلب است. معمولا نقدی هم اگر به متنی دارد، خصوصی می گوید و صلاح نمی داند، منتقد قطعه ۲۶ باشد در حالی که مبصر همین جاست. در فضای مجازی اما «سیداحمد قطعه ۲۶» را خیلی ها و خیلی ها به «پیام بازرگانی» هایش می شناسند، که بعدها شد «پیام بی زرگانی». گاهی در سایت ها و وبلاگ های مخالف نظام هم، هنگام ابراز وجود، یا اظهار لحیه، «به قول سیداحمد قطعه ۲۶» می درخشد! هستند کسانی که مرا دوست نمی دارند، اما به سید، کامنت هایش، شخصیتش و…  ابراز علاقه می کنند. عجین شده نام سیداحمد با قطعه ۲۶!

دو/ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۲:۰۳ ناگهان آسمان قطعه ۲۶ با پدیده ای منحصر به فرد مواجه شد که نامش «آذرخش» بود؛ «سلام داداش حسین. خونه نو مبارک. ایشالا اینجا براتون برکت داشته باشه. خوشحالیم که برگشتید. یا علی». کامنت آذرخش برای متن «کجایید ای شهیدان خدایی» بود. اما اولین بار که جواب آذرخش را دادم، مال این کامنت بود در همان روزها. «سلام داداش. اینقدر کامنت می ذاریم، ذله شدی نه؟!… آخه دیدم آنلاینی، خواستم مچتو بگیرم» و این هم جواب من؛ «دلم تنگ شده بود این چند وقته برای دیدن نظرات شما. دروغ نگفته باشم، خودم هم احساس می کنم صاحب قطعه ۲۶ کس دیگری است؛ دعای شما». اگر قطعه را یک کلاس درس، فرض کنید، آذرخش از آنهاست که پیر معلم را درمی آورد؛ از آنهاست ها! اما گذشته از مزاح، آذرخش خیلی در وبلاگ، قدیمی است، اما تا به حال به یاد ندارم که نظرش درباره متن بوده باشد! معمولا در کامنت ها نظرات حاشیه ای خود را عمومی ارسال می کند، اما نظرش درباره خود متن را می زند خصوصی!! «سلام. اول آیا» از جمله ابداعات آذرخش در فضای قطعه ۲۶ است که سر از خیلی جاهای دیگر درآورد. معمولا قبل از اینکه کتابی از من منتشر شود، آذرخش، امضاء شده اش را دارد!! تا قبل از کدورتی و برای مدتی مترجم قطعه بود. حال و هوای فتنه، پای آذرخش را بیشتر در قطعه باز می کرد، این روزها اما سر و کله اش «یه دفعه» پیدا می شود. از خوبان اینجاست. وبلاگی هم دارد که دیر به دیر به روز می کند!

سه/ «اندیشه روشن» در تاریخ  ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ در ۰۳:۱۸ می‌گوید: «سلام. خداقوت. آن قدر زیبا حرف های دل مرا نوشته اید که نتوانستم ساکت بمانم!… «تقدیم به سربازی که برای مولایش سنگ تمام گذاشت»، نام مطلبی است تقدیم به شما!! بخوانیدش! از خواندن نظرتان خوشحال می شوم. یاعلی». این هم جواب من به اندیشه روشن؛ «خواندم و برایت نظری گذاشتم. ممنون برادر. شرمنده کردی ما را…». از جمله سوتی های من در قطعه همین بود، چرا که باید می نوشتم «ممنون خواهر»!! آن زمان وبلاگ اندیشه روشن، از فعالین خاموش کردن فتنه در این عرصه بود.

چهار/ من قبلا اسمم چیز دیگه ای بود؛ کلافه شدم از بس گشتم، نتونستم پیدا کنم. فقط اولین کامنتی که گذاشتم و زیر نویس داشت این مضمون بود؛ «داداش حسین از بابا اکبر فایل صوتی یا تصویری هم دارین؟» که شما جواب دادین «صوتی آره، اما تصویری نه». این کامنت برای «چشم انتظار» است. دوستی که به نسبت بعضی از قدیمی ترها، دیر به جمع بچه ها اضافه شد اما الان از ارکان قطعه است و گاهی هنوز من متن را ننوشته، چشم انتظار، سروده متن را نوشته!! کامنت هایش عمدتا باعث تحبیب قلوب بین همه بچه هاست و به قول معروف از «بچه های مثبت» است. جدالش با کامنت های منتقد، به فضای بحث در قطعه ۲۶ خیلی کمک می کند و معمولا به هنگام جواب می دهد. چشم انتظار، از آن دست بچه هایی است که اینجا، بیش از وبلاگ خودش فعال است. یک فایل صوتی از بهترین لحظه زندگی اش دارم که به شدت عطر ماه می دهد که… بماند!

پنج/ گمانم اولین کسی که در کامنت ها سروده گفت، جز «دیوونه ی داداشی» نبود که به جز شعرهای دلی و قشنگش، البته به «سلام بر حسین» هم شهره است. اولین کامنت دیوونه داداشی در تاریخ ۳۰ اردیبهشت ۸۹ ساعت ۱۳/۲۲ این بود؛ «سلام داداشی جونم. نمی دونم شعرام به دستت رسیده یا نه؟! کاش می دونستم… یا حق». این هم توضیح خود دیوونه داداشی؛ «منظورم شعرهایی هستند که قبل از ایجاد قطعه، برای داداش حسین می گفتم و برای پیامک خوانندگان «وطن امروز» ارسال می کردم. یعنی زمانی که داداش حسین به هیچ وجه زیر بار داشتن وبلاگ نمی رفت. وای که چقدر برای راه اندازی اینجا دعا می کردم. چقدر خوشحال شدم وقتی اولین پست قطعه، را در وبلاگ ساحل جواد آقایی دیدم و چقدر غصه می خوردم که نمی توانستم به دلایلی درقطعه، کامنت بگذارم!! و بدانید؛ دیوونه داداشی، هیچ وقت از داداش حسین و قطعه جدا نبوده. هر غیبتی در گذشته یا حتی در آینده(!) با گواهی پزشکی همراه است. دیگه همین!» شعرهای دیوونه داداشی را بعضا حفظ کرده و هنوز هم می خوانم. مثل این شعرش که بعد از ماجرای من و قوه قضائیه سرود؛ « سلام به حا به سین به یا و به نون/ مجنون یعنی مجرم، به حکم قانون! متهم حاج داداش حسین بی تا/ که دل ها رو کرده دچار، هزار تا!‏/ سوزونده هر جانی که درگیرش بود/ محل جرم، قطعه ی بیست و شیش بود!/ تیغ قلمش، سند خون پاشی/ قتل نفس دیوونه ی داداشی/ ‏ابن اکبر، شیر بچه ی فی ذات/ محکوم شد به اشد مجازات!/‏ صادر شد این حکم به جزای حاجی/ حبس ابد، تو قلب هر بسیجی!‏/ زندون دل، صدای چوب خداست!/ این سزای محکوم محبوب ماست!/‏ هر کی می خواد عشق رو استیضا کنه/ حکم جلب بهشت رو امضا کنه!» روزی در یکی از نوشته هایم نوشتم «یعنی که یعنی» و بعد، دیوونه داداشی زیاد خوشش آمد از این «یعنی که یعنی!» این هم از بهترین خاطره کامنتی دیوونه داداشی. برای متن «نه ده، سرمه ای است بر ۲ چشم جادویی» شخصی با نام «بی ادعا» این کامنت را گذاشت؛ «۱۰ مرداد ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۸/ سلام داداش! یه کم انتقاد پذیری بد نیست. در شان شما نیست اینطور تند و خشن صحبت کنی. زود جوش نیار و نصیحت پذیر باش. حتی از کوچکترها باشد که من از شما بزرگترم!… این داش ابراهیم هم دوستت داره که انتقاد می کنه. نه! تقصیر تو نیست. تقصیر امثال دیوونه داداشیه که زیادی هوادارتن. مواظب باش، هوا ورت نداره. اگه این نظر رو تایید نکنی می فهمم اصلا جنبه انتقاد نداری. آیا؟؟!!» این هم جواب من؛ «تایید می کنم اما این را بدان، ما اینجا هوای همدیگر را داریم؛ شما چرا کمبود اکسیژن پیدا کرده ای، من مانده ام؟! در ضمن من عاشق دیوونه داداشی ام. حرفی هست؟!» متعاقب این کامنت اما بی ادعا می‌گوید؛ «۱۰ مرداد ۱۳۸۹ در ۱۵:۳۷/ آقا من کم آوردم از جوابت! تا خون در رگ ماست، جانم فدای رهبر. هم از جوابت به خودم و هم به ابراهیم واقعا لذت بردم. جدی این همه تعریف و غش و ضعف دیوونه داداشی، بی دلیل نیست. ما هم دیونتی ام اگه خدا قبول کنه! اگه ناخواسته ناراحتتون کردم یا وقت با ارزشتون رو گرفتم معذرت!» قطعه ۲۶ پر است از این جور چیزها در خاطراتش، هر چند در وبلاگ، دیگر اجازه نمی دهم که فضای انتقادات، در شعاع این مسائل سیر کند.

شش/ «منم گدای فاطمه» در تاریخ ۲۴ تیر ۱۳۹۰ در ۱۵:۵۲ اینگونه اولین کامنتش را گذاشت؛ «اللهم عجل لولیک الفرج. سلام آقای قدیانی، وقت به خیر. اگر اجازه دهید، از امروز رسما عضو کوچکی از این بهشت زیبا باشم». منم گدای فاطمه، آهسته و پیوسته کامنت می گذارد. آرام و بی حاشیه، با رعایت موازین و فقط درباره متن.

هفت/ متن تند و تیز و البته مختص به فتنه «جناب روح الامینی! شما پدر یک مجرم هستید نه یک شهید» هر چند که صدای اعتراض خیلی از دوستان را درآورد، اما صدای دوست دیگری را جور دیگری درآورد که جز «میلاد پسندیده» نبود. آن زمان اما میلاد با اسم  «میلاد پ س ۳» کامنت می گذاشت؛ «۲۷ تیر ۱۳۸۹ در ۰۱:۰۱/ دل ما خون است. غلط کردند بیشمارند». الان درست یادم نیست که این «غلط کردند…» در کامنت خود میلاد بوده، یا جواب من، اما با توضیح خود میلاد، یحتمل باید جواب من بوده باشد؛ «اولین طرحی که برای قطعه فرستادم و همچنین اولین فونت درشت داداش حسین زیر کامنت من، مشترکا همین بوده که البته الان دیگر لینک عکسش باز نمی شود و دوباره می گذارم: http://miladps3.persiangig.com/GH26/1.jpg. میلاد از بچه های رک، صریح، قدیمی و منتقد اینجاست که گاهی نقدهایش را بی جواب نمی گذارم. دوستش دارم. بیشترین طرح برای قطعه ۲۶ مال میلاد است. روحیات خاص خودش را دارد و گاهی نقدهایش را به نوشته های قطعه، با نیامدنش یا کامنت نگذاشتنش ابراز می کند! گاهی هم با یک جمله معترضه و کوتاه! در طرح هایش، پیشرفت به خوبی حس می شود. از طرح آمیخته به طنزش بعد از حجم خوشم آمد. طرح های میلاد را در وبلاگش می توانید ببینید. برای متن «دعای پیر زن»، میلاد پ س ۳ در تاریخ ۱۷ مرداد ۱۳۸۹ در ۰۱:۰۳ می گوید: «دوستان گفتند که تخم مرغ بزنیم برای چشم نخوردن جواب کامنت ها. منم زدم در همین لینک زیر: http://aks98.com/images/dsmq89izvlqfxtbydjnn.jpg

هشت/ کامنت اول «سادات» این است: «بزرگی را پرسیدند؛ زندگی چند بخش دارد؟ گفت: دو بخش، کودکی و پیری. گفتند: پس جوانی چه؟ گفت: فدای حسین…». البته این بزرگ، یادش رفته بود که؛ «تموم زندگی ام مال حسینه». کامنت های سادات، بیشتر درباره ایام، مناسبت ها و فضای روز جامعه است که بی ارتباط با متن هم نیست. بعدها سادات، کامنت اولش را که برای متن «من به حاج احمد متوسلیان رای می دهم» پیدا کرد در تاریخ ۱۹ تیر؛ «سلام عمار! دعا میکنم شامل دعای خیر حضرت خورشید و حضرت ماه بشوی. حرف شما حرف همه فدائیان حضرت ماه بود».

نه/ «چوک دیریا» نوشته؛ «من وقتی اومدم تو فضای سایبر، سال ۸۸ بود. یعنی با بسیجی سایبری آشنا شدم و گر نه از جوونی (اول راهنمایی) تو سایبر گشت می زدیم. سال ۸۸ تو وبلاگ شما نیامده بودم، ولی لوگوی تان را توی دیگر وبلاگ ها دیده بودم. عکسی بودها!! بچه ها توی کامنت های وبلاگ همدیگه، به هم می گفتن؛ تو از اهالی قطعه هستی؟! قطعه رو به هم معرفی می کردن و… منم کنجکاو بودم ببینم قطعه چیه؟ کجاست؟ البت(حسین قدیانی: البته البت، نه و البته!!) اومدم، چون قطعه ۲۶ وبلاگ متنی بود، خوشم نیومد. اون موقع اهل مطالعه نبودم اما از سال ۸۹ اهل مطالعه شدم. علاقه مند به قطعه ولی وقتی لذت بردم و خواننده شدم، یعنی پرو پا قرص، که نامه نوشتید به صادق جون(ح ق: !؟) و در قطعه رو تخته کردن! بعد به گمونم عقب نشینی کردید از مواضعتون.(ح ق: !؟) دیگه نا امید شدم. آخه هنوز که هنوزه دلیلش رو ندوستم. بعد یه توهینی کردین. بعد آقا یه صحبت کرد. معذرت خواهی کردین و یه سری دوستان گفتن حسین قدیانی خائن است به خون پدرش و ازین جور حرف ها که دیگه از اون موقع گفتم مظلوم واقع شدی، تنهات نذارم و مطالبت رو خوب می خونم و استادی شدی برا من. اینو باید اعتراف کنم؛ شما علاقه مرا تحریک کردید به نوشتن سیاسی و درس آموختم تو قطعه برا نوشتن. برای همین شما رو استاد می دونم و سید احمد رو مبصر و قطعه رو کلاس». این را درباره چوک دیریا یا دریا بگویم که اغلب بار محتوایی کامنت هایش بهتر از رعایت کردن اصول نگارش و ویرایش است. به تناسب وقتم درباره محتوای نوشته های وبلاگش که خصوصی کامنت می کند، نظر می دهم. بعضا قضاوت هایش درباره من و اینجا عجولانه است که در فضای مجازی، البت(!) چیز عجیبی نیست. گاهی درک نکردن شرایط همدیگر؛ زود اخت گرفتن و زود دست رد زدن، از بدیهیات این فضاست.

ده/ چیزی در مایه های پیام بازرگانی/ «مسعود ساس» هم الان، کامنت گذاشته؛ «خاطره ی بی زرگانی شدن پیام های سیداحمد؛ یه پیام بازرگانی برم؟ ساعت ۲:۴۲ نیمه شب. تعداد افراد آنلاین ۲۰ نفر. فدائی داری داداش حسین بسیجیها». و البته با جواب همان زمان من که؛ «داداش حسین: به این می گویند یک پیام بی«زر»گانی، یعنی یک پیام عاشقانه و مخلصانه، بر خلاف پیام های با«زر»گانی صدا و سیما که پر از زور و تزویر است. در ضمن، خودت فدایی داری!» کاش در همان کامنت ها مسعود ساس عزیز بگوید که مال کدام متن بوده این کامنت.

یازده/ «مسافر کربلا» یعنی «سلاله ۹ دی» که جایش در قطعه ۲۶ این روزها خالی است، بخوانید اولین کامنتش را در «۱۱ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۷/ سلام. به نظرم قلم تان زمینی نیست. به اراجیف این جلبکها هم اهمیت ندهید. پیروز باشید در تمامی نبردها». کامنت سلاله ۹ دی برای این متن بود؛ «آیا آثار آوینی هم مثل خودش روی مین خواهد رفت؟» این هم توضیحات خودش؛ «این را هم بگویم که قطعه ۲۶ ای شدنم را مدیون شیخ بی سواد و سوتی هایش هستم. شیخ باعث آشنایی من با این قطعه مقدس شد. اواخر دی ۸۸ بود که در وطن «نامه ملانصرالدین به شیخ بی سواد» را خواندم و خیلی پسندیدم و آن متن را از روزنامه جدا کردم و بعد از آن مطالب را از وطن پیگیری می کردم. تا قبل از آن نوشته های دیگری را هم از آقای قدیانی خوانده بودم؛ اما چندان به نام نگارنده توجه نمی کردم. فروردین پارسال بود که نام نویسنده را در اینترنت سرچ کردم و آمدم این جا و ماندگار شدم». سلاله را الان دیگر همه بچه های قطعه می شناسند و کامنت هایش را می دانند. از ارکان قطعه است که وقتی نیست، اینجا یک چیزهایی کم دارد… و اما شاید الان در کربلا باشد و شاید به یاد همه ما. خوش باشی سلاله، در جایی که بهشت، قطعه ای از آن است؛ یعنی کربلا! این را هم بگویم که قلم سلاله ۹ دی عالی است و چند بار خواستم که وبلاگ بزند. یکی از کارویژه های سلاله گرفتن اغلاط املایی نوشته های من است که به تمنای خودش خصوصی می شود این قبیل کامنت هایش.

دوازده/ «اسلامی ایرانی» که شیطنت هایش معرف حضور همگان است، نوشته؛ «کامنت های قبلی رو خوندم، از بعضی از توهینهایی که بهت کردن، سرم سوت کشید. خداییش اگه من جای تو بودم یا بی خیال نوشتن می شدم، یا نظرات رو می بستم. سالاری سالار. هر جا می بینم، یه متن علیه انقلاب نوشته شده، دلم قرص و محکمه که ما هم یه حسین قدیانی داریم که به موقش میزنه تو دهنشون. دستت رو می بوسم که بوسیدن داره این دست. فکر می کنم اولین باری که با اسم دوست داشتنی ام کامنت گذاشم، این بود. قبلا می آمدم، مطالب رو می خوندم یا اینکه با اسم های متفاوت هر بار کامنت می ذاشتم». قطعه ۲۶ همیشه یکی مثل اسلامی ایرانی داشته. فعلا که بار طنز در کامنت های وبلاگ، روی دوش این عزیز است. نقطه چین شدن کامنت هایش عمدتا محصول این است که دوست دارد اختلافاتش با مخالفین خود را به شکل فیزیکی حل و فصل کند!! باید دل پاک و مهربانی داشته باشد، بر خلاف ظاهری که در کامنت ها نشان می دهد. بعدها اسلامی ایرانی در یک کامنت و با توجه به نقطه چین شدن های مکرر کامنت هایش نوشت؛ احتمالا اولین کامنت من هم همین بود؛……….. اما تاریخش رو درست یادم نیست!!

سیزده/ برای متن «اربعین نصرالله جنیدی/ پرستوی عاشق! تو با بهار رفتی…»، «به یاد سیدسجاد» ۲ تیر ۱۳۹۰ در ۱۳:۲۳ می‌گوید: «خیلی قشنگ بود. وقتی متن رو می خوندم، یاد سیدسجاد خودمون می افتادم که سپاهی بود. سال قبل بر اثر تصادف دربین الحرمین امام خمینی وحضرت معصومه رفت پیش عشقش امام حسین وحضرت زهرا. شادی روح هردو شون ۲ صلوات». شاید همین کامنت باعث شده که همیشه بعد از دیدن اسم «به یاد سیدسجاد»، به یاد نصرالله بیافتم.

چهارده/ این هم کامنت اول «حی علی الجهاد» در ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ در ۰۱:۱۵ با این محتوی؛ «سلام به آقای قدیانی و سلام به همه دوستان. «می دانید چرا ما این همه سیدعلی را دوست داریم؟ راز این محبت به این برمی گردد که ما «علی» را دوست داریم.» احسنت. (ح ق: رسم است در اینجا که معمولا بریده ای از نوشته هایم را کامنت می کنند عینا) ما هم می‌گوییم؛ می‌دانید چرا ما باتوم را دوست داریم؟ چون با آن بر فرق دشمنان «سیدعلی» و نیز دشمنان «علی» می‌زنیم. همیشه مهمان این قطعه مقدس بوده‌ایم هردوی‌مان اما این بار مزه دیگری دارد… دعوتید به وبلاگ مشترک‌مان و به خواندن مطالب این وبلاگ… بخوانیدمان و با نظرات‌تان یاری‌مان دهید در این جهاد مقدس تا هم بهتر بجنگیم و هم بهتر سربازی کنیم برای مولا». به وضوح می توان سیر صعودی را در نوشته های وبلاگ حی علی الجهاد دید.

پانزده/ راستش با کمک دوستان بعد از تلاش های فروان بالاخره فکر کنم به اولین کامنتم رسیدم. آخر، هم این که صبای دیگری هم قبلا بود و من چون کامنت های قبلی را نخوانده بودم، نمی دانستم که نام دیگری بگذارم، هم این که آن اوایل با فاصله می آمدم قطعه. «صبا» بعد از این توضیح، اولین کامنتش را که در ۱۳ مهر ۱۳۸۹ در ۰۰:۵۰ در وبلاگ گذاشته، آورده؛ «سلام! نه ده محشر بود. عالی! اجرکم عند الله. من کلی باهاش گریه کردم و خندیدم. البته بیشتر اشک ریختم. آنقدر که احساس می کردم روحم به در و دیوار جسمم می زنه. داشتم خفه می شدم، البته اولاش. واقعا دین خود را به حضرت ماه ادا کردین». صبا از دقت کنندگان در مطالب وبلاگ است که مو را از ماست بیرون می کشد با نقدهایش و نکته گیری هایش.

شانزده/ نامه ی شما به رئیس قوه قضائیه و بعد فیلتر شدن قطعه ۲۶ باعث شد من با این قطعه مقدس و قلم زیبای شما آشنا شوم. [و البته رئیس قوه قضائیه شود سبب خیر اگر خدا خواهد] خیلی گشتم تا اولین کامنتم رو پیدا کردم. هر متنی رو باز می کردم و چون قبلا خونده بودم، فکر می کردم برای اون متن، کامنت گذاشتم، ولی تقریبا از نیمه های بهمن، دست و پا شکسته کامنت می گذاشتم که با اجازه ی شما کامنت سوم یا چهارمم رو که در روز جمعه بود، می گذارم. متن «۲ رکعت نماز دل شکسته ظهر می خوانم در عصر ظهور به امامت مهدی فاطمه، قربه الی الله»… «قاصدک منتظر» در ۳۰ بهمن ۱۳۸۹ در ۰۱:۵۰ می گوید؛«مولای من! دلم برای ظهور شما لحظه شماری می کند و حنجره ام شما را فریاد می زند. شما که تجلی عشقی. هر روز صبح، چراغ دلم را با جامعه کبیره روشن می کنم و شبم را با ال یاسین و عهد تزیین می نمایم. دلم پر از مشق انتظار است و بی قرار بی قرار». این کامنت قاصدک منتظر و کلا خیلی از کامنت های دیگر نشان از خدمات خاص و منحصر به فرد قوه قضائیه به قطعه ۲۶ دارد که بدین وسیله تشکر می کنم از همه قضات!! ان شاء الله انتظار همه قاصدک ها روزی به سرآید با دیدن ظهور و روشن شدن چشم به نور. قاصدک از خوبان قطعه ۲۶ است.

هفده/ «سایه روشن» نوشته؛ «من زمانی به وجود شخصی به نام آقای قدیانی پی بردم که وبلاگشون فیلتر شده بود! این خبر رو از وب یک گرافیست متعهد دریافت کردم. من هم ندیده و نخونده به خاطر اون متن جنجالی و توضیحی که ایشون و سایر وبلاگ ها در این رابطه داده بودند شدم یک حامی ۲۶ بدون کارت و کامنت البته! ناگفته نمونه که تا اون زمان فقط برای تحقیق و یا دانلود عکس و پوستر به سراغ اینترنت می آمدم و از جنگ نرم در فضای سایبر به این صورت بی اطلاع بودم! بعد از رفع فیلتر هم در موج سرور و تبریک بچه ها، قلبی شریک بودم، و همین برای من کافی بود. بخاطر حجم زیاد درس ها هم معمولا دیر به قطعه سر می زدم و کم به دیدگاه ها، واقعا نمی دونم که دقیقا کی کامنت گذاشتم». سایه روشن معمولا همراه قطعه است و این «همراهی» خیلی وقت ها موضوعیت پیدا می کند. قطعا برای من حضور کسانی که درس و مشق و مشقت تحصیل دارند، ارزش مضاعف دارد. این هم کمک مبصر قطعه ۲۶ برای پیدا کردن اولین کامنت «سایه/ روشن» در ۲۱ دی ۱۳۸۹ در ۰۰:۱۸/ «سلام برادر حسین. از مطالب ارزشمندتان استفاده میکنم. قلم زیبایتان سوز عجیبی دارد. مدت کوتاهیست که با شما آشنا و از مخاطبانتان شده ام. امشب بدجور دلم گرفت، انگار ما دوران کودکیمان هم با همه فرق داشت، نمیدانم اما فکر میکنم کودکی ما باید با بقیه متفاوت باشد. ما دلشوره های مادر وپدرمان را دیده ایم،ما طعم خون را چشیده ایم با همان سادگی و معصومیت کودکی. ما در حقیقت کودکی کوتاهی داشته ایم… ممنون که در بیاد آوردن این خاطرات سهیم بودید». برای مطلب «سلام خانم خامنه، سلام خانم رضائی».

هجده/ «حسین قدیانی صاحب دیدید گفتیم شد» باعث شد «پاییز» هم اولین کامنتش را برای قطعه ۲۶ در تاریخ ۱۷ شهریور سال ۹۰ بگذارد؛ «بسم الله الرحمن الرحیم. سلام به همگی اهالی باصفای قطعه. من تازه یه هفته است باهاتون اشنا شدم، خداییش آدم فکر می کنه وارد یه خانواده شده، یه خونواده واقعی. انشاء الله همیشه سلامت باشید». باورم هست اگر پاییز نباشد، قشنگی بهار معلوم نمی شود. پاییز، فصل جانباز خداست. این ۲ جمله هم تقدیم به پاییز که به تازگی اضافه شده به بچه های قطعه.

نوزده/ «طاهره فتاحی» از اون قدیمی های قطعه است که البته الان چندی است، نیست، اما همان زمان اعلام خاطرات کامنتی بچه ها، اولین کامنتش را پیدا کرده بود که تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ در ۰۰:۰۳ نوشته؛ «سلام. معمولا توی گروهها و وبلاگهای اینترنتی تا وقتی که خونم حسابی به جوش نیاد، نظر نمی دم. الانم چون یاد اون مطلب ۹ دی که توی iusnews خوندم افتادم برات comment میذارم. اون مطلبو چند بار خوندمو خیلی باهاش حال کردم. خیلی بهم چسبید. همون موقع هم فهمیدم که نفس نویسنده اش با بقیه فرق میکنه. الان میفهمم که دم باباش مسیحایی بوده . ۹ دی نمی خواستم برم راهپیمایی. می خواستم سریع از دانشگاه برم خونه. زمان امتحانا بود. ولی جمعیت میلیونی محاسباتم رو بهم ریخت و تا آخر مراسم و خداحافظی مجری برنامه فقط تونستم خودمو برسونم سر ۱۲ فروردین و ساعت ۱ ربع به ۸ رسیدم خونه. ولی وقتی اون مطلبو خوندم، کلی شرمنده شدمو پشیمون». خانم فتاحی اشاره به متن «چهارشنبه، اتوبوسی…» دارد. هنوز یادم هست که صریح، نظر می گذاشتند در وبلاگ و گاهی با دیگر بچه ها بحث شان می شد.

بیست/ «امین ۲۰۶۰» هم از سابقون است که برای قطعه، آن اوایل شعر می گفت. مثل همین که حفظمش؛ «اگر روزی بپرسندم ز مادر، کجا باشد به عطر او معطر؛ بگویم قطعه بیست و ششم از، بهشت حضرت زهرای اطهر». این هم اولین کامنت امین در ۷ اردیبهشت سال ۸۹ «سلام حسین جان. به حرفای این وزارت افساد گوش نکن. اونا اگه دلشون به حال این انقلاب می سوخت به این فیلمای مزخرف در پیت مجوز نمی دادن. به خاطر حضرت ماه، کارتو ادامه بده. ماهم پشت سرت هستیم عزیز. یا ظافر». کامنت اول امین برای متن «انتظار مضاعف/ خبری در راه نیست، مردی در راه است» بود. امین ۲۰۶۰ درباره اسم خاصش می گه؛ «البته این ۲۰۶۰ رو بعدا به خاطر تشابه اسمی با یه بنده خدا اضافه کردم». چندی پیش برای قطعه ۲۶ کامنت گذاشته بود امین که یاد خاطرات قطعه در زمان فتنه را برایم زنده کرد. روزهای فتنه سروده های امین خیلی به من دلگرمی می داد.

بیست و یک/ اگه اشتباه نکنم این اولین کامنت منه. «ف. طباطبائی» ۲۸ دی ۱۳۸۹ در ۰۰:۳۲ می‌گوید: «سلام داداش حسین. خوبید انشالله؟ تشکر بابت همه زحماتتون، تشکر بابت ارزش و احترامی که برای مخاطبین تون قائلید، تشکر بابت فراهم کردن این فضای پاک و صمیمی. در پناه ارباب حسین باشید». کامنت ایشان برای متن «مصاحبه با آقای صفار» است. مدت مدیدی است که «ف. طباطبایی» حضور پررنگی در قطعه دارد. خب! الان چیز دیگری نمی نویسم، تا ببینم کی می تونه از دست من ناراحت باشه؟!!

بیست و دو/ «سنگربان» بعد از کلی گشتن، اولین کامنتش را پیدا کرد، با این توضیح که؛ «اون موقع با اسم «فاطمه» کامنت می ذاشتم. تاریخش ۱۶ خرداد امسال، ساعت ۱۵:۲۴ و متن تون هم «اشک «کربلایی زینب» روی گونه سه شنبه ها». اینم از کامنت: «متن شما در مورد کربلایی زینب که یک مادر شهیده و همسایه تنهایی اون در خت کنار دیواره، حتما تهش هم سیاسی تموم میشه!» و جواب من؛ «آخرش گریه دار تمام می شود، نه سیاسی! شاید هم گریه سیاسی!!» در قطعه ۲۶ گاهی تیتر متن را بدون گذاشتن متن، می گذارم و دوستان، تا به روز شدن کامل متن، پیش بینی می کنند نوشته را. سنگربان با آن عکس قشنگ کنار اسمش، چندی است پررنگ تر از قبل برای قطعه وقت می گذارد و در مباحث درون کامنت ها، مشارکت معقول دارد.

بیست و سه/ آن روزی که از بچه ها خواستم کامنت اول شان را پیدا کنند، «عطشان» نوشت؛ «سلام علیکم. مردم تا پیداش کردم. اولین کامنتمو میگم». اولین کامنت عطشان در ۲۶ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۵:۱۳ این محتوی را دارد؛ «سلام. حال ما خوب است، ملالی نیست جز دوری شیخ بی سواد. آخه آقای قدیانی! این کار بود شما کردید برادر! آخه این شیخ چکار کرده بود جز اینکه یه بیانیه ای می داد؛ دل مردم شاد می شد با جمله ها و غلط املایی هاش! خوب شد سابقه دارشد! دیگه نمی تونه تو انتخابات دور بعد شرکت کنه. حیف نبود؟ میومد صحبت می کرد، مناظره می کرد، بابا، دل مردم شاد می شد. آخه نگاه کنید تو این صدا و سیما چند تا بازیگر طنز خوب داریم این یکی ام ازمون دریغ کردید؟! نکن برادر! با شادی مردم این کارو نکن. آخه کی بیانیه های اونو جدی می گرفت؟ اون بیچاره فقط اومده بود میدون رو شلوغ کنه. بیاید یه کاری کنیم همگی به اتفاق آرای باطله جمع میشیم جلوی قوه محترم قضاییه اعتراض میکنیم که بابا شیخ مارو پس بدید یا لااقل اینترنتی، چیزی بهش بدید، یکم عربی بیانیه بده!» عطشان دوباره عطش مرا نسبت به شیخ همه فن حریف، تشدید کرد؛ اصلا کجاست شیخ؟! کی می دونه؟! کلا در مطالب طنز قطعه ۲۶ کامنت های عطشان خوب می درخشد.

بیست و چهار/ «احساس» اولین کامنتش احساس خاصی دارد، مثل اسمش؛ مورخ ۲۲ خرداد می گوید؛ «عجب آرامشی دارد اینجا؛ بهشت را ندیده ام اما گمانم اینجا واقعا قطعه ای از بهشت است؛ خدا را شاکرم که می توانم در دنیا وارد بهشت شوم!» کامنت احساس مال متن «خدایا! آرزوی ما را شنیدی؟!» بود.

بیست و پنج/ «شاهد» ظاهرا آن اوایل با اسم داروغه کامنت می گذاشت و این هم اولین کامنتش در ۲ تیر ۹۰ با این متن؛ «سلام داداش حسین! بسیار بسیار عالی بود. خیلی ها از شما تعریف میکردن، گفتم بیایم ببینم چه خبر؟! دیدم! نه، محشریه واسه خودش. داداش حسین! خوشحال میشم راجع به اینکه چه طور نسبت به شهدا معرفت پیدا کنیم، برام چیزی بنویسی. ممنون میشم. یاعلی». اما تیتر مطلب این بود؛ «جنگ شوارع را هم انقلاب برد».

بیست و شش/ «ط. عبدی پور»: سلام، مهر ماه ۱۳۸۹ دنبال یک مطلبی در مورد شهید همت می گشتم که مطلب «نامه یک فرزند شهید به مادر شهید همت» را دیدم و با قطعه ۲۶ آشنا شدم. از اون روز تا حالا روزی حداقل ۶ بار به قطعه سر می زنم اما خیلی کم پیش میاد که کامنت بگذارم بیشتر به خاطر اینکه سواد ادبیم اصلا خوب نیست و معمولا نمیدانم چه بنویسم و هم اینکه میدانم شما از تعریف کردن خوشتان نمیاد. اولین کامنتی هم که گذاشتم برای زمانی بود که شما در سفر حج بودید و مطلبی را در مورد آنجا نوشته بودید اما از همان شبی که گفتید اولین کامنتهایتان را پیدا کنید، هر چه گشتم کامنتم را پیدا نکردم. عنوان مطلب اصلا یادم نیست اما مضمون کامنتم این بود: «خیلی زیبا اونجا رو توصیف کردین، من هم سعادت تشرف به حج را داشتم با خواندن این متن واقعا احساس کردم الان اونجام و لحظه لحظه خاطراتم دوباره زنده شد. ممنون».

بیست و هفت/ «فدایی رهبر» که این روزها حضورش کمرنگ شده: سلام به همه ی دوستان. فکر کنم اولین نظر من تو قطعه مقدس این باشه؛ «سلام به داداش حسین و بقیه دوستان.  در مورد متن چیزی نمیگم، چون واقعا واضح بود و زیبا و شیوا. ولی به هر حال همه تون موفق باشین و پیروزیا حق». لینک صفحه http://www.ghadiany.ir/?p=4880

بیست و هشت/ «شوکران»: من از قدیمى ترین افراد اینجا هستم، مى تونى کامنتمو تو متن «اعلام محورهاى راهپیمایى فرقه سبز » پیدا کنى! البته اون زمان من هنوز آواتار نداشتم! آخه مد نشده بود هنوز! ببین من کامنتمو پیدا نکردم، پیدا بکنم هم قابل بازیافت نیست، نمیشه همینجوری یه خورده ازم تعریف کنى؟ من زیاد حسود نیستم، ولى خب از تبعیض خوشم نمیاد! (ح ق: تو ماهی! تو خوبی! اصلا تو قبل از سایبر، توی قطعه بودی! هنوز من نبودم که تو بودی، اما همان زمان هم آواتار نداشتی!!)

بیست و نه/ «همسنگر»: با سلام. از دیدن پست جدید غافلگیر شدم. من در ماه رمضان سال گذشته در «طرح ضیافت» توسط یکی از دوستان خوبم با این بهشت کوچک آشنا شدم و فکر می کنم در ۲۵ اسفند یا چند روز قبلش که قرار بود جمهوری اسلامی توسط بچه سوسولها نابود بشه، کامنت می ذاشتم. راستش نمی دونم چطور کامنتمو پیدا کنم. خوشحال می شم اگه نظرتون رو در مورد کامنتهای من بگید. راستی جای یه روزشمار برای رسیدن محرم توی قطعه خالیه. با سپاس». اما با کمک سیداحمد، اولین کامنت همسنگر معلوم شد که مال ۲۵ بهمن ۸۹ است؛ «سلام. لطفا به این بچه سوسول های روشنفکرنما بفرمایید؛ سیاسی بازی و ادای آدم حسابی در آوردنها به شما جوجه ها نیومده! شما برید به همون ولنتاین و قرتی بازی هاتون برسید». این کامنت در متن «ریه من جز دود عود موتورقراضه بچه بسیجی ها، هیچ اکسیژنی نمی شناسد» گذاشته شده بود که حاکی از قدیمی بودن همسنگر است و اینکه خشم انقلابی دارد نسبت به دشمنان همسنگرانش.

قبول دارم که اولا، آخر متن را به قول معروف، جمع کردم، اما قبول ندارم که تبعیض کردم. وقت کم، حافظه کم، ایضا شناخت کم، بیش از این مجال نمی داد. کامنت «یه بیست و ششی» در همین پست، حرف دل بود. ثانیا، تعدادی از کامنت های اول دوستان در قطعه ۲۶ را به دلایلی مجبور شدم نگذارم، من جمله اینکه بار تعریفش، دیگر خیلی زیاد بود، و یا اشاره به وقایعی داشت که دوست نداشتم بیان شود. ثالثا، اگر به دوستی کم لطفی شده، عذر می خواهم و بعدها در وبلاگ جبران می کنم. برای جبران، خیلی برنامه ها توی ذهنمه. فکر نمی کنم که با این پست، به شما لطفی کرده ام یا مثلا احترام خاصی به مخاطب گذاشته ام. به خودمم فکر نمی کنم لطفی کرده ام. حرفه ای تر اگر باشیم، اینطوری نگاه نمی کنیم به امور. شما مخاطب من نیستید؛ همسنگران من اید. این اداها هنوز به من نیامده. رابعا، آن لیوان شیر عکس بالا را در عکس زیر، دادمش بالا!! داشت سرد می شد آخه!!   

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۲۶ دیدگاه