مقام شهدای ما از مقام شهدای صدر اسلام بالاتر است

 نه فقط ملت ایران بنا به گفته حکیمانه امام خمینی از مردم حجاز در عصر رسول خدا و ملت کوفه در زمان امیرالمومنین بهترند، بلکه رتبه شهدای انقلاب اسلامی و ۸ سال دفاع مقدس، صرف نظر از مواردی خاص، از مقام اغلب شهدای صدر اسلام بالاتر است.

به گزارش خبرنگار وبلاگ قطعه ۲۶ دکتر رجبی دوانی ضمن بیان مطلب فوق گفت: در جنگ هایی نظیر جمل و صفین و نهروان، بعضا شهدایی که در رکاب امیرالمومنین به شهادت رسیدند، از روی ولایت پذیری خالصانه و بی چون و چرا نبود. بعضی شهدای این ۳ نبرد بزرگ، تا لحظه شهادت، حضرت علی را به عنوان خلیفه چهارم قبول داشتند، و یا چون ایشان حاکم کوفه بود، در سپاه ایشان حاضر بودند؛ در قیاس با اغلب این شهدا، حتما مقام شهدای ما فی المثل در عملیات الی بیت المقدس، بسیار برتر است.

دکتر رجبی دوانی که در مراسم سی امین سالگرد شهادت شهید اکبر قدیانی در جمع تعدادی از دوستان و همرزمان این شهید اردیبهشتی سخن می گفت، افزود: طبق نقل قولی موثق و مستند از امیرالمومنین، شهدای دفاع مقدس، هنگام شهادت حتما حیدر کرار را دیده اند، چرا که شهدای ما شهدای راه اسلام ناب و ولایت فقیه بودند و این دیدار آخرین به یقین مهم ترین دلیل تبسم شهدای ما در لحظات شهادت است و از همین زوایا بود که امام ما گفت: شهید نظر می کند به وجه الله. این کارشناس برجسته حوزه تاریخ صدر اسلام در بخش دیگری از سخنان خود به مقام والای شهدا نزد خداوند اشاره کرد و گفت: در روز قیامت، تنها یک گروه بدون هیچ صفی وارد بهشت می شوند و این گروه شهدا هستند. حضور شهدا در بهشت آنقدر سریع و حسرت برانگیز است که طبق روایات، کسی در قیامت نیست الا آنکه به جایگاه شهدا حسادت کند و حسرت بخورد. وی با اشاره به اسامی متعدد قیامت، «یوم الحسرت» را حسرت عالم و آدم از مقام شهید دانست و تصریح کرد: فاطمه زهرا(س) از آنجا که اول شهیده و البته اول شهید راه ولایت مولا علی هستند، چنان مقامی در بهشت دارند که موجب حسرت دیگر شهدا می شوند. بیراه نیست اگر از مقام صدیقه کبری به عنوان «قسیم نار و جنه» یاد کنیم. رجبی با ذکر حدیثی از حضرت امام سجاد(ع) بیان داشت: حسرت فقط حسرت اهل دوزخ به اهل بهشت نیست؛ همچنانکه سایر بهشتیان، به مقام شهدا غبطه می خورند، خود شهدا نیز به مقام عباس بن علی حسرت می خورند.

یادگار اندیشمند بزرگ، مورخ بی نظیر و محقق عالی قدر؛ علی دوانی، در فراز دیگری از سخنان خود به حسرت بعضی شهدا نسبت به مقام شهدای دیگر اشاره و تصریح کرد: هیچ نامی همچون «یوم الحسرت» برازنده معانی مستتر در روز قیامت نیست و از آنجا که شهدا نیز رتبه بندی دارند، مقایسه میان شهدا برای اهل فن، موضوعیت تاریخی دارد. محمدحسین رجبی دوانی، جایگاه شهدای انقلاب اسلامی به ویژه شهیدان ۸ سال جنگ تحمیلی را خارج از درک ناتوان و فهم نالان روزگار توصیف کرد و افزود: در فصلی از جنگ مهم و استراتژیک احد، تعدادی از رزمندگان، دستور رسول خدا را به غنیمت فروختند؛ کار آنقدر سخت شد که اگر حیدر کرار نبود، حضرت محمد(ص) یا همان جا به شهادت می رسیدند یا متاثر از اسارت، بی تردید جرعه نوش شهادت می شدند. از بین خواص بی بصیرت احد، شماری همان جا فرار کردند، شماری متنبه شدند و در همان احد به شهادت رسیدند، شماری در جنگ های بعدی شهید شدند، اما به یقین مقام شهدای ما حتی از مقام شهدای احد، صرف نظر از شهدایی مثل حمزه، بسیار بالاتر است. رجبی دوانی بیان داشت: اغلب شهدای ما، نه معصوم را دیده بودند، نه حتی ولی فقیه به عنوان جانشین معصوم را از نزدیک زیارت کرده بودند، اما امر ولایت را به هیچ غنیمتی، حتی به زن و زندگی و فرزند و پدر و مادر و کار و تحصیل نفروختند. من با ضرس قاطع و با استدلال عرض می کنم که به عنوان مثال، مقام شهدای عملیات فتح خرمشهر، از اغلب شهدایی که در ۳ جنگ مهم حضرت امیر در رکاب امیرالمومنین شهید شدند، بالاتر و برتر است. وی گفت: متاسفانه آنطور که از تاریخ به دست می آید، بسیاری از شهدای جنگ های مارقین و قاسطین و ناکثین، یا شهید راه خلیفه کوفه بودند، یا شهید راه خلیفه چهارم، و هر چند حتما «شهید» محسوب می شوند، لیکن شهید خالص راه ولایت نبودند. بعضی از این شهدا اگر چه در آخر، عاقبت به خیر شدند، اما تا سال ها خون به دل معصوم کرده بودند؛ فلذا ای بسا شهید صدر اسلام که به مقام شهدای ما حسرت بخورد. شهدای ما نه تنها در هیچ مقطعی از عمرشان، خون به دل امام خمینی نکرده بودند، بلکه جانشین معصوم، دست و بازوی ایشان را می بوسید.

دکتر رجبی دوانی در بخش دیگری از سخنان خود، به نبرد کربلا اشاره کرد و گفت: در مقام بالای جناب حر، قطعا شکی نیست، اما همین جناب تا ساعاتی قبل از شهادت در رکاب امام حسین، کاری کردند که سیدالشهدا در مذمت ایشان، آن جمله معروف را بیان فرمودند. ما در کربلا شهیدی داریم که وقت توبه، هنگامی که می خواهد همسر خود را طلاق دهد، به آئین اهل سنت از زنش جدا می شود. آنچه من از تاریخ می فهمم، اینگونه به نظر می رسد که استبعادی نداشته باشد مقام شهدای ما حتی از تعداد کثیری از شهدای کربلا بالاتر باشد. فهم من از تاریخ، این را می گوید که شهدای ما به امام حسین، بیش از تعدادی از شهدای دشت کربلا نزدیک بودند، اگر چه قرن ها دور از زمان واقعه کربلا می زیستند. شهدایی که شعارشان، هزار و اندی سال بعد از کربلا این بود: «یا زیارت یا شهادت».

رجبی دوانی به بیان برخی خاطرات حوزه دفاع مقدس اشاره کرد و گفت: ما در جنگ، کم عالم نداشتیم که فرزندش به شهادت رسید. بعضا تعدادی از این علما در سال های ماضی به رحمت خدا رفته اند. من اصلا تعجب نمی کنم وقتی فلان دانشمند در عالم خواب به فلانی می گوید؛ من هر جا اینجا گیر می کنم، به شفاعت فرزند شهیدم گذر می کنم.

این مورخ گرانقدر در پایان سخنان خود، به جایگاه ممتاز شهید نزد خدا اشاره کرد و بیان داشت: در روایات آمده اگر شهیدی بر فرض مثال حق الناسی به گردن داشته باشد، ادای این دین را خدا خود قبول می کند. اینقدر که خدا شهید راه خود را دوست دارد، احدی را دوست ندارد. رجبی دوانی گفت: آنچه من از عدل خدا می فهمم، از این عدالت به دور است اگر که تعداد زیادی از شهدای ما زمان ظهور، برای یاری رساندن به آخرین معصوم، رجعت نکنند. این نکته در شماری از احادیث و روایت نیز مستتر است.

این گزارش می افزاید؛ بعد از سخنان دکتر رجبی دوانی، تعدادی از دوستان و همرزمان شهید اکبر قدیانی به بیان خاطرات خود از آن شهید پرداختند.

گفتنی است وبلاگ قطعه ۲۶ به زودی با دکتر رجبی دوانی در باب مقام شهید نزد خداوند، و تبیین دقیق تر سخنان ایشان در مراسم سی امین سالگرد شهید اکبر قدیانی گفت و گوی مفصلی خواهد داشت.

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵۹ دیدگاه

کتب جدیدم + تشکر از میثم عزیزم

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ طرح: میثم محمدحسنی، وبلاگ دوئل

یک: امشب شهادت نامه «مردان اردیبهشت» با رمز «یا علی بن ابی طالب» امضا می شود تا روز فتح خرمشهر، دست خدا از آستین رزمندگان اسلام بیرون آید. برای رونمایی از جلد کتب جدیدم، چه شبی بهتر از امشب… امشب شب مهتابه! حبیبم بیداره!!

دو: هر وقت وبلاگ «قطعه ۲۶» را باز می کنم، ناخودآگاه «میثم دوئل» را دعا می کنم. سردری برای اینجا گذاشته که به غایت زیباست. مثل شمعی که برای جلد «نه ده» هنرمندانه کشید.

سه: علاوه بر «دوئل» و «نصر تی وی» خیلی ها میثم را با ۲ کتابش «غیر مجاز» و «دوئل» می شناسند. جز اینها، گمانم بیش از ۱۰ سال است که با میثم رفیقم. به لحاظ سن و سال، و فقط به این لحاظ، چند سالی از میثم بزرگترم؛ «میثم»، داداشی است که خود انتخاب کرده ام. خیلی بیشتر از یک برادر، برادری کرده برایم. با میثم هم اشک ریخته ام، هم خندیده ام. دوست دارم همین جا بابت همه زحماتش به خصوص از فتنه به این طرف تشکر کنم. بی میثم، حتما فتنه پیچیده تر می شد. بی اغراق طرح هایش همچنان گره گشاست.

چهار: چند وقت پیش از میثم پرسیدم؛ به نظرت منتخب نوشته های مطبوعاتی ام طرح های متفاوتی داشته باشد بهتر است یا ثابت؟ بعد از کمی مکث گفت: ثابت. دلایلی هم آورد. نظر خودم هم بر همین بود. محصولش را دارید مشاهده می کنید. گمانم سنگین، ساده و شیک شده. «آر. کیو ۸۸» با رنگ سبز، در زمین سفید و ضمیر سپید این ملت، طیاره رامی به نظر می رسد. آرام تر از آر. کیو ۱۷۰ جاسوس! «ماشاء الله حزب الله» اما از همین توضیح نیم بند نیز بی نیاز است. از اینکه میثم با این سر همواره شلوغ، وقت گذاشت و حتی برای انتخاب کاغذ جلد کتاب زحمت فراوان کشید که چه بافتی و چه مدلی داشته باشد، ازش ممنونم.

پنج: مورد بالا البته فقط شامل منتخب نوشته هایم در رسانه وبلاگ و روزنامه است. قطعا داستان کوتاه «۷۲ دقیقه قبل از شهادت» طرح جلدی مجزا خواهد داشت. عن قریب کتاب را به میثم خواهم داد؛ هم بخواند و نظر دهد، هم طرح جلدی برایش بزند.

شش: بگذار بازارگرمی نکنم. «۷۲ دقیقه…» به نمایشگاه کتاب پیش رو نخواهد رسید. هر چند بیش از ۶۰ دقیقه «۷۲ دقیقه…» را کامل و جامع نوشته ام، اما خب! به عبارتی «۷۲ دقیقه قبل از شهادت» اولین کتاب من است. کتابی که نه در روزنامه دیده شده و نه در وبلاگ خوانده شده. این کتاب، ورود جدی تر من به عالم ادبیات است. «ادبیات فرهنگ» برایم مکمل «ادبیات غیرت» است. برای نشر این کتاب، عجله ندارم، اما روز انتشار «۷۲ دقیقه قبل از شهادت» حتما روز بزرگی است برایم. به دعای دوستان خوبم، آن روز در نیمه اول سال جاری رقم خواهد خورد. نمی دانم «۷۲ دقیقه…» تولید ملی حساب می شود یا نه، اما حتما سرمایه و کار من ایرانی نویسنده است.

هفت: احساس می کنم باید وارد فاز تازه تری از فعالیتم به عنوان یک نویسنده شوم. پله ام را باید عوض کنم. از این پس نوشتن صرفا برای کتاب، بیش از روزنامه نگاری و وبلاگ نویسی وقتم را خواهد گرفت. زلالی آب به روان بودن آن است. زمزم هم در جایی راکد بماند، می گندد. منتهی به زمزمه ای هم اگر وب نویسی و روزنامه نگاری کنم، در مقام قیاس، حتما حمل بر پرکاری خواهد شد!

هشت: این را هم از سر اعتراف بگویم. گاهی کتاب ۲ جلدی «قطعه ۲۶» را دست می گیرم و می خوانم. انصافا بعضی دل نوشته های «قطعه ۲۶» هیچ کم از «نه ده» ندارد، اما ظلم بدی کردم به این کتاب، آنجا که تقریبا هر آنچه در سال ۸۹ نوشتم، در «قطعه ۲۶» آوردم. اگر می شد که الان به زمان ماضی برگردم، حتما وزن کم می کرد این کتاب. از این زاویه «آر. کیو ۸۸» و «ماشاء الله حزب الله» از کتاب دوست داشتنی «نه ده» هم کتاب ترند! تجربه، بهترین آموزگار است. اصلا لزومی ندارد هر آنچه برای جراید می نویسم، «کتاب» شود. کتاب، خودش یک «رسانه» است؛ انباری نوشته هایم در رسانه های وبلاگ و روزنامه نیست. درس هایی که از روزگار می گیرم، اعم از کوچک و بزرگ، برایم دوست داشتنی و در انتخاب راهم، بسی تعیین کننده است.

نه: به لطف خداوند از کتاب «آر. کیو ۸۸» که مرور فتنه به زبان طنز است، در اولین روز نمایشگاه کتاب رونمایی خواهد شد. تلاشم بر این است نسیم نمایشگاه قشنگ و پرخاطره کتاب، مگر برای یکی دو روز، به «ماشاء الله حزب الله» نیز بوزد.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

اما میثم جان! با قلمی آس و پاس، همچنان سپاس…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۹ دیدگاه

فاطمه «مادر شهادت» است

نجوایی در این روزهای بی مادری

فاطمیه «عاشورای باطن» است. ما از کربلا چیزی نمی دانیم، اما از مدینه، چیزی نمی توانیم بدانیم. نباید بدانیم. درست نیست. ما نباید بدانیم در کوچه چه گذشت. ما نباید بدانیم میان در و دیوار چه گذشت. ما از صحرای نینوا هیچ نمی دانیم، اما از کوچه بنی هاشم، هیچ چیز نباید بدانیم. سطح درد فراتر از سینه ماست. همان چشمی که برای «حسین» راحت گریه می کند، برای «فاطمه» سخت گریه می کند. اگر حسین، شهید است، فاطمه تبلور شهادت است. گریه برای شهید را ما می فهمیم؛ آنچه چشم بدان خو نگرفته، گریه برای شهادت است. سطح اشک فراتر از دیدگان ماست. سطح داد فراتر از حلقوم ماست. فقط یک صورت می توانست آن سیلی را تحمل کند؛ «صورت زهرا». فاطمه پهلوی خدا بود که درد پهلو را تحمل کرد. ما را چه به فاطمیه؟! کدام عالم جلیل القدر می تواند ادعا کند ۲ خط فاطمیه بلد است؟! کدام روضه خوان، روضه زهرا خوانده است؟! آنچه در «زمین» مخفی است، «قبر فاطمه» نیست؛ آنچه در «آسمان» مخفی است، «قدر فاطمه» است. «فاطمیه» شب قدر مخلوق نیست؛ شب قدر خالق است… «و خداوند، فاطمه را پیش از آنکه بیافریند، آفرید». فاطمیه را نیز. هنوز روزگار نبود که فاطمیه، مادری می کرد برای زمان. در فاطمیه، هیچ خاری بر پای هیچ ۳ ساله ای فرو نرفت. خار در گلوی شیعه است. استخوان نیز. «حضرت منتقم» فقط انتقام خون سیدالشهدا را نمی گیرد. فاطمه «مادر شهادت» است. خون دلش، انتقام می خواهد. محسنش نیز. فاطمیه، مادر کربلاست. در کربلا، علی اصغر به ۶ ماهگی رسید، اما در فاطمیه، طفلی پیش از ولادت، جرعه نوش شهادت شد، مادری پیش پای ولایت. بر سر بی بی روزگار، اما هنوز چادر است. ما از کربلا چه می دانیم که بخواهیم فاطمیه را بفهمیم؟! مرز فدک کجاست؟! چند روز شهادت خانم فاطمه زهرا طول کشید؟! راز این شهادت طولانی، مستمر و مستتر چه بود؟! برای «علی» چگونه باید سربازی کرد؟! حتی اگر نامت «فاطمه» باشد…

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

از دهه اول فاطمیه تا دهه دوم فاطمیه «بین الحرمین زمان» است. نباید معلوم باشد روز شهادت زهرا. قبرش. قدرش. فاطمه «بقیع اسامی» است. رسم این اسم را «بقیه الله» باید بگوید. رمز ظهور، «یا زهرا» است. روضه مادر، اینک خصوصی خوانده نمی شود. عمومی شده. همگانی شده. کربلایی شده. عاشورایی شده. اینک دسته دسته، سینه زن دارد فاطمیه. فاطمه هرگز این همه بسیجی نداشت. زمین دنبال قبر زهراست، زمان در پی قدر فاطمه. ما در «کربلای ۵» برای خمینی امتحان خود را پس دادیم. «کربلای رنج» برای خامنه ای. هر کجا بسیجی باشد، آنجا شلمچه است. پهلوی شهدای ما شکست، تا «پهلوی فاطمیه» نشکند. فرزند به مادر می رود، بسیجی به «عباس». شهید به «حسین» می رود، شهادت به «زهرا». ما «بسیجیان ظهور» رمز انتقام را بلدیم: «یا زهرا».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

آجرک الله بقیه الله. این «روزهای بی مادری»، شما را می خواهد «آقا جان».

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۲ دیدگاه

حق با دکتر مددی است، اما عقاب آسیا با ماست…

تقدیم به دکتر مددی عزیز، جراح حاذق استخوان و مفاصل به خاطر دل پردرد این روزهایش

اگر فوتبال ایران را به زانو تشبیه کنیم، این زانوی پاره پوره، کشککی جز احمدرضا عابدزاده ندارد، اما به راستی اهمیت زانو در اندام آدمی چیست که این روزها «آرتروز» شده قوز بالای قوز؟! در پیکر آدمی زاد، روی هیچ عضوی اندازه زانو «فشار جسمی» وارد نمی شود. بیراه نیست اگر بگوییم زانو جورکش همه وزن مادی ماست. آن فشاری که بر کمر وارد می شود، بیشتر «فشار روحی» است. از این رو در جمله ابتلائات، جمله «کمرم شکست»، جمله دقیقی است. قطعا قلب آدمی نیز بی فشار نیست. فشاری که قلب تحمل می کند، «فشار معنوی» است. همچنان که بار «فشار روانی» عمدتا روی دوش مغز است. در بدن ما زانو از آن رو نقش ویژه دارد که علاوه بر تحمل وزن همه بدن، نقش «لولا» هم بازی می کند. لولایی که عامل اتصال زانو به پایین و زانو به بالای پای آدمی، حضرات ساق و ران است. دمی فکر کنیم که اگر زانو نبود، چگونه می خواستیم پای خود را به انواع و اقسام زوایای مرسوم بچرخانیم؟ جلو عقب ببریم؟ راست و خم کنیم؟ بالا پایین بپریم؟ یا لگد بزنیم به استکبار جهانی؟! اگر سرکرده اغلب تحرکات آدمی زاد، عضو مظلوم زانوست، معرفت به این عضو، بسی لازم و حیاتی است. به خدا برای شکر خدا اگر که بفهمیم و بدانیم، همین نعمت زانو کافی است. مفصل زانو محل اتصال هرکول ترین استخوان های انسان است؛ آنجا که سطح تحتانی استخوان ران به سطح فوقانی استخوان ساق، دست می دهد. ساق پا متشکل از ۲ استخوان به نام های «درشت نی» و «نازک نی» است. نازک نی در بالا، به دیگر استخوان ساق، عالیجناب درشت نی وصل می شود، و درشت نی در نهایت به استخوان ران متصل می شود. عامل اتصال استخوان ساق و استخوان ران، ۴ رباط سخت، محکم و قوی به نام های رباط صلیبی جلویی، رباط صلیبی عقبی، رباط جانبی داخلی و رباط جانبی خارجی است. این زمختی و استحکام، به وسیله ۲ بافت پیوندی به نام «مینیسک» که مثل واشر یا ضربه گیر عمل می کند، منعطف و نرم می شود. از این مجموعه، استخوان متحرکی به نام «کشکک» محافظت می کند که در محاذات بافت قرار دارد. سهم فوتبالیست ها از عوارض زانو، عمدتا در ناحیه رباط صلیبی و مینیسک، خلاصه می شود. مهم ترین و اساسی ترین اعضای عضو بی بدیل زانو. زانوی فوتبالیست ها اغلب به ۲ شیوه دچار مشکل می شود؛ متاثر از برخورد با بازیکن دیگر یا تحت تاثیر حالت خاصی از چرخش پا. بر خلاف تصور عامه، اتفاقا این دومی، دردش بیشتر، احتمال وقوعش متداول تر، و درمانش طولانی تر است. چرخش نادرست پا، آن دم رخ می دهد که تحت تاثیر خستگی جسمی و روحی، زانوی غم زده قادر به انجام کار معمول خود نیست. در این چرخش نادر، ساق پا در یک لحظه، شاید کسری از ثانیه، ارتباط منطقی اش را با ران پا از دست می دهد. گویی ران و ساق در ۲ جهت غیر همسان، شاید هم متضاد دچار چرخش شده اند. دود این چرخش دل آزار، مستقیما به چشم جناب زانو می رود. می دانم؛ تصورش هم عجیب و دردآور، حتی در بدو امر، غیر ممکن می نماید، اما باور بفرمایید که رباط صلیبی یا مینیسک یک فوتبالیست، عینا در چنین حالتی پاره می شود. بدیهی است انواع و اقسام دارد این پارگی. گاهی چرخش غیر معمول، آنقدر حاد نیست و فقط به کشیدگی مینیسک منجر می شود. این کشیدگی گاهی آنچنان خفیف است که اصلا نیازی به عمل جراحی ندارد و با آب درمانی، فیزیوتراپی، ماساژ یخ، و چند هفته ای استراحت قابل درمان است. اگر این چنین باشد فوتبالیست خیلی باید خدا را شکر کند، چرا که متاسفانه در عالم فوتبال، این اتفاق مبارک(!) به ندرت رخ می دهد! فرق فوتبال و سایر رشته های ورزشی، آنجا که سخن بر سر آسیب های ورزشی است، دقیقا همین جا خودنمایی می کند. به این عبارت، بی رحم تر از ورزش فوتبال، ورزش فوتبال است! در فوتبال، اغلب اوقات، زانو دچار صدمه نمی شود، الا اینکه یا مینیسک پاره شود و یا از آن بدتر، رباط صلیبی. برای تصور شدت این درد، کافی است تصور کنید ریسمان عامل اتصال ساق و ران، دچار پارگی شده. هم ساق استخوانی و دراز و کشیده هست و هم ران عضلانی و محکم و چموش، لیکن عامل پیوندشان، خود نیاز به پیوند دارد! پیش این درد وحشتناک، درد دندان، حکم یک قلقلک خنده دار دارد! لاف نمی زنم؛ هر ۲ را ناجور و جورواجور تجربه کرده ام.

این یکی از سخت ترین و پرویرایش ترین مطالب من در «قطعه ۲۶» است. اولا ناچارم به حدیث نفس لعنتی! ثانیا بنا به شرح دردی دارم که چون خودم دچارش شده ام، هنگام تایپ، خاطره آن درد، روح و روانم را آزار می دهد. ثالثا سخن بر سر دعوای ۲ انسان است که یکی برایم طبیب بوده و دیگری منتهی الیه آمال و آرزوهای نوجوانانه/ فوتبالی ام. آنجا که خودم هافبک بودم، اما همه عشقم گلر بلندبالا و خوش تیپی بود که در محوطه ۶ قدم، آدامس می جوید و به علی اصغر مدیرروستا، مهاجم آن روزهای پاس تهران، لایی می انداخت و بعد می خندید و یک لایی دیگر، این بار به محسن گروسی می انداخت و هم چنان آدامس می جوید!! و موقع دویدن سرش را این ور و آن ور می کرد و حالتی می داد به دست هایش، به این نشانه که؛ ریز می بینمت عمو!! این، مال روزهایی است که پای عابدزاده سالم بود، عقاب اما همیشه عقاب است؛ حتی اگر حریف ایران، استرالیا باشد و محل بازی، «جهنم ملبورن»، که البته «به لطف یزدان و بچه ها» برای ما شد «بهشت ملبورن». آن روز با زانوی عابدزاده کسی نمی توانست راه برود، اما عقاب آسیا مشغول تحقیر مهاجمان صاحب نام استرالیا بود! اینکه گفتم، سخنی از سر غلو نیست؛ در این مرز و بوم، هر ارتوپدی، اذعان دارد که با زانوی عابدزاده، راه رفتن، خودش معجزه است! از دکتر رازی بگیر تا دکتر مددی، جملگی معتقدند که عابدزاده یک فرد غیر عادی، استثنایی و خارق العاده است. اسپایدرمنی در شمایل عقاب! البته بعله! عابدزاده هنگام امضا دادن، گاهی که اعصاب نداشته باشد، الکی یک خط می کشد، گاهی به حق یا ناحق، از استقلال به پرسپولیس کوچ می کند، گاهی جواب خبرنگاران را به تندی می دهد، گاهی به سیم آخر می زند، گاهی درست و باکلاس سخن نمی گوید، گاهی مراعات شان بالای خودش را نمی کند، گاهی شیطنت هایی می کند آن سرش ناپیدا، گاهی انگشت در سوراخ دماغ مهاجم حریف می کند… اما دقت شود؛ قهرمان قصه ما، یک معلم اخلاق نیست! و قرار نیست باشد! مگر کدام استاد اخلاق، حتی کدام دروازه بان دائم الورد(!) یارای این بود که جهنم ملبورن را تاب بیاورد؟! تازه، پشتک هم بزند؟! به عابدزاده خیلی ایراد وارد است، لیکن عقاب آسیا، «مظهر اراده» است. بارها و بارها تمرین کردن و تمرین دادن عابدزاده را از نزدیک دیده ام. اغلب گلرهایی که مربی شان، عقاب آسیا بوده، خیلی زود دچار آسیب دیدگی می شوند! گمان نکنم ایراد از نحوه تمرین دادن احمدرضای فوتبال ایران باشد؛ سخن بر سر این است که فقط یک نفر می تواند مثل عابدزاده تمرین کند. آن فرد، خود عابدزاده است! این فقط احمدرضا عابدزاده است که می تواند با یک زانوی قراضه، به همه هیکل علم جراحی استخوان، قاه قاه بخندد! از نظر من، عابدزاده یک دیوانه به شدت محبوب و دوست داشتنی است. من به جز زمین فوتبال، او را تا به حال، چند باری سوار بر بلیزر مشکی معروف و به نسبت قدیمی اش یا پشت دخل ساندویچی اش در خیابان شریعتی دیده ام، اما روزی اگر پشت چراغ قرمز، عابدزاده را سوار بر یک پورشه ۴۰۰ میلیونی ببینم، اصلا خیال نمی کنم بیت المال، زیادی به او حال داده! برخلاف این احساس، وقتی که فلان «بازیکن اولی» را سوار بر یک مرکب ۲۰۰ میلیونی می بینم، دقیقا حتم می کنم که طرف از جیب من و امثال من برداشته و برای خودش مرسدس خریده! اتفاقا عابدزاده را نه درون مغازه ساندویچی، که خیلی شیک تر و باکلاس تر از این حرف ها دوست می دارم. ستاره فوتبال باید ستارگی کند و این حق اوست، اما شرط است که واقعا «ستاره» باشد. ما در فوتبال مان مثل عابدزاده و مجتبی محرمی و ناصر محمدخانی و کریم باقری و علی دایی و خداداد و شاهرخ بیانی و محمد پنجعلی و… خیلی خیلی خیلی کم داریم. یکی مثل علی دایی، ستاره عاقلی است، اما عابدزاده کجا، عقل کجا؟؟!! آدم عاقل، عمرا بتواند با زانوی عابدزاده راه برود، چه اینکه بخواهد گلر بازی ایران و آمریکا در جام جهانی باشد! این قبیل کارهای خارق العاده، دست بر قضا فقط از «دیوانه های استثنایی» برمی آید. یک دیوانه تو دل برو که البته گاهی اسیر حاشیه ها می شود و به تحریک اطرافیان، راه به راه علیه دکتر مددی مصاحبه جنجالی می کند. در این دعوا اما حق با کیست؟! حق با دکتر مددی است یا عابدزاده دارد راست می گوید؟! جز به حدیث نفس، نمی توانم پرنده این بحث را از قفس کلمات بیرون درآورم. این پرونده، دور و دراز است… آنچه پایم را قلم کرد و قلم به دستم داد، عارضه زانو بود. این خواست خدا بود، اما ورزشی بودن، هیچ کم از ارزشی بودن ندارد! حقا که ورزش، خود یک ارزش است. هم الان اگر مخیر بودم میان انتخاب فوتبال، و آنچه این و آن، سربازی برای انقلاب اسلامی می خوانند، حتما فوتبال را انتخاب می کردم، چرا که انقلاب اسلامی در ورزش فوتبال، به شکل عجیبی، غریب است. گذشته از این، نمی دانم عالم فوتبال چقدر کثیف است، اما در قیاس با عالم نویسندگی، زلال ترین عوالم است! عالم سیاست را که اصلا بی خیال! از عالم فوتبال خاطره ها دارم، اما ماندگارترینش، گمانم ۱۳ سال پیش رقم خورد. همراه با شماری از بازیکنان فعلی تیم ملی از قبیل مهدی رحمتی، در تیم جوانان پاس بازی می کردم. مربی ما عمران عزتی بود و زمین تمرین ما، «زمین پلیس» نازی آباد. در آن تیم، محسن سلطانی چپ پا هم بود که بعدا به سایپا رفت، اما هرگز قدر خودش را ندانست و نتوانست اندازه لیاقتش از ظرف فوتبال، غذا بردارد. یکی دو سال بعد رفتم همای تهران، رده سنی امید. آنجا با حسین کاظمی هم بازی شدم که گمانم در انتخاب تیم، چند سالی است دارد اشتباه می کند. از استقلال به استیل آذین رفت، اما هم تیم ملی را از دست داد و هم جلوی رشدش را گرفت. حالا خیلی کم بازی های متوسطش در راه آهن علی دایی به چشم می آید. در هما اما نام مربی مان یادم نیست. خیلی هم طولانی نشد حضورم در هما. به ۲ ماه شاید نکشید که جناب عنبری، مربی آن زمان تیم فوتبال امید فجر تهران، بازی مرا در یک دیدار دوستانه دید و پسندید. رفتم فجر. فجر و البته فتح، آن زمان در رده های جوانان و امید، عالی بودند. خیلی بالاتر از آبی و قرمز، و هر ۲ هم به نوعی زیر نظر سپاه و بسیج. از قبل با شماری از بازیکنان فجر رفاقت فوتبالی داشتم. خیلی زود فجری شدم. آن زمان سردار مشایخی مدیر هم زمان فجر و فتح بود و چون از قبل بازی مرا در کوچه و خیابان شهرک شهید محلاتی دیده بود، بی نقش نبود در این انتقال. بگذریم که آقای ناظری، دوست فوتبالی پدرم، از گردانندگان فجر بود. در تیم فجر، زمین تمرین ما شرقی ترین نقطه تهران بود. کمی آن ورتر از ورزشگاه تختی که معروف بود از بالای تپه های کنار زمین، رشته کوه بینالود، شهر مشهد، و یکی از گلدسته های حرم امام رضا(ع) معلوم است!! در فجر، خیلی زود جا افتادم. پستم را از هافبک وسط با هافبک چپ عوض کردم. ذاتا راست پا بودم، اما آنقدر برای قوی شدن پای چپم تمرین اختصاصی کرده بودم که دیگر نمی شد حدس زد چپ پا هستم یا راست پا. واقعا نمی شد. در رفتن به سمت چپ زمین، البته علاقه ام به پائولو مالدینی چپ پای میلان بی تاثیر نبود. این علاقه آنقدر بود که گاهی رسما در پست بک چپ بازی می کردم. در اولین بازی ام با تیم فجر تهران که فکر کنم حریف مان امید استقلال بود، از منطقه چپ زمین، با پای چپ، کنار خط، یکی دو نفر را جا گذاشتم و با پای راست زدم به عمق. هنوز تا محوطه ۱۸ قدم، خیلی فاصله بود که با پای راست، زدم سر توپ، یکی دیگر را جا گذاشتم و با پای چپ شوت زدم. توپ خورد تیر دروازه، برگشت خورد سر گلر حریف و رفت توی دروازه! نمی دانم چه شد که به جای شادی بعد از گل، بلند داد زدم و ژست عجیب غریبی گرفتم و گفتم: «مالدینی!!» آن روز، خیلی از بچه های شهرک شهید محلاتی تماشاگر بازی بودند و سر همین، خیلی زود شدم «حسین مالدینی!!»… کات! ایام فتنه ۸۸ در یکی از مدارس شهرک، دعوتم کرده بودند خواندن متن. مجری مراسم که از دوستان سابقم بود، از من اینگونه دعوت کرد برای رفتن بالای سن؛ «دعوت می کنیم از نویسنده محترم، آقای حسین مالدینی(!؟)…». خداوکیلی از معدود مالدینی هایی بودم که به جای قیافه و قر و فر، بازی ام شبیه پائولو بود! آن زمان هنوز خیلی مانده بود استادم صفارهرندی بازی های فوتبالم را ببیند و برای کتاب «نه ده» مقدمه قشنگ بنویسد. حضرت استاد، وقتی بازی مرا دید که چند سالی از عمل زانویم توسط دکتر مددی می گذشت. بی اغراق فوتبال مرا اصلا ندیده استاد. آنچه ایشان از بازی من دیده، کاریکاتوری مجروح از بازی آن حسین قدیانی ۱۵ ساله است که تحت نظر بهتاش فریبا، مربی امروز استقلال، فرت و فرت از نقطه کرنر گل می زد!! بهتاش خان روزی مرا کنار کشید و گفت: بازی پدرت را خوب به یاد دارم، از آن خدابیامرز داری بهتر بازی می کنی! القصه! عصر یک روز پاییزی ۲ تیم شده بودیم و داشتیم زیر نظر آقای عنبری تمرین می کردیم. آن روز اصلا روپا نبودم. کلاس مدرسه را به خاطر رسیدن به تمرین، عمدتا غیبت می کردم. سوم دبیرستان، مدرسه فتح شاهد. ساعت کار مدرسه ما، از ۸ صبح بود تا ۳ بعد از ظهر. من به کلاس های بعد از ظهر نمی رسیدم. کلاس های صبح هم تا آنجا که جا داشت، می پیچاندم! صبح آن روز اما، با جناب ناظم، آقای جان شکن –اگر اشتباه نکرده باشم!- سر همین غیبت کردن ها دعوایم شد. گفت: باید مادرت را بیاوری مدرسه! گفتم: مادرم بیکار نیست که به خاطر غیبت کردن من، هر روز بیاید مدرسه! این را هم خوب یادم هست که گفتم: من دارم غیبت می کنم، چرا مادرم باید بیاید مدرسه؟! تهدید کرد که؛ با این رویه حتما اخراج می شوی!! شاید فکر کرده بود با این جمله می توانست منضبطم کند! این دعوا و یک دعوای دیگر که البته نانوشتنی است، باعث شد با یک اعصاب درب و داغان به تمرین بروم. به تمرین، دقایقی دیر رسیده بودم و همین را کم داشتم که آقای عنبری ۲ ساعت برایم از فواید نظم، روضه بخواند! آن روزها همه مرا نامنظم می خواندند چرا که قادر نبودم هم زمان، و در یک ساعت معین، هم در کلاس درس باشم و هم سر تمرین فوتبال!! روزهای بدی بود و بدترینش، همین روز مذکور که گمانم یک شنبه بود. آن روزها زمین تمرین تیم ما، اصلا زمین مناسبی نبود. یک چیزی در مایه های زمین بازی تیم فجر شهید سپاسی! این را به تجربه دارم می گویم؛ بازی در زمین سراسر خاکی، برای سلامت بازیکن، خیلی بهتر از بازی در زمین چمن نامناسب و به قول معروف کچل است. بازی در چنین چمنی، جان می دهد برای پارگی رباط صلیبی! از بخت بد من، بدترین جای زمین تمرین فجر، همان جایی بود که من حداقل یک نیمه باید آنجا بازی می کردم. آنقدر کنار یکی از ۲ خط طولی زمین، چاله چوله بود که گاو هم اگر به چرا می آمد، بی چون و چرا رباط پاره می کرد! الغصه! گلر تیم، توپ را به من داد که سمت چپ زمین بودم. توپ را پاس دادم هافبک دفاعی مان، او انداخت چند متر جلوی من. پاس بدی داد. باید کورس می گذاشتم تا به توپ برسم، چرا که توپ، بیشتر نزدیک یار حریف بود تا من. ثانیه ای قبل از رسیدن به توپ، پای چپم گیر کرد توی یکی از چاله های زمین، و از آنجا که سرعتم خیلی بالا بود، همان چرخشی رخ داد که در سطور نخستین این نوشتار نوشتم. صدایی هم از زانویم شنیدم که البته صدای خفیفی بود. درد داشتم، اما نه خیلی. بلند شدم، ولی لنگان لنگان. سرعت بالا و یحتمل، روز پرآشوب و اعصاب ناآرام و گرم کردن نامناسب و چاله چمن، باعث شد زانویم آسیب ببیند. چنین دردی، مال وقتی است که زانو به پایین فوتبالیست یعنی ساق او، در یک آن، ارتباط مناسبش را با زانو به بالای فوتبالیست یعنی ران پا از دست می دهد. در چنین حالت نادری، چرخش ران پا دقیقا خلاف جهت چرخش ساق پاست. این بدچرخشی، پدر زانو را درمی آورد. نه عزیز! این اتفاق باید برایت رخ دهد تا بدانی من چه دارم می گویم! می دانم؛ الان ایستاده ای و داری، این حالت را روی پایت پیاده می کنی و به من تشر می زنی که مگر چنین چیزی ممکن است؟! بعله جانم! اتفاقا چون ممکن نیست، پیر زانوی آدمی را درمی آورد!! حالتی است که با دست خودت و آگاهانه پیش نمی آید! باید تجربه اش کنی، اما برای آنکه این روضه باز، اندکی برایت قابل هضم باشد، خواهش می کنم هم الان، بالا و پایین انگشت اشاره یکی از دستانت را با کمک انگشتان دست دیگر، به ۲ جهت مخالف فشار دهی. از مفصل انگشت اشاره به بالا، مثلا به سمت چپ، از مفصل به پایین، به سمت راست. پارگی مینیسک یا رباط صلیبی پای یک فوتبالیست، از آن رو حادث می شود که برخلاف مانور بالا، اختیار این فشار، اصلا دست تو نیست! سرعتت بالاست، چاله چمن، آسیب زاست، استخوان ساق و ران، درشت و نگه داری اش سخت است، زانو خسته شده، مغز فرمان نمی دهد، چرخش پا بد صورت می گیرد و… زانویت دچار صدمه می شود. کجا بودم؟!… عرض زمین را داشتم لنگان لنگان می آمدم پیش مربی. خودش دوید و آمد پیشم. بازی موقتا تعطیل شد تا آقای عنبری بفهمد چه مرگم شده. متاسفانه در تیم های پایه، مربی، با حفظ سمت، پزشک و توپ جمع کن و کمک مربی و مربی دروازه بان و سرپرست تیم هم هست! تا حال و روز فوتبال مملکت ما این باشد!! من درد داشتم، اما درد قابل تحمل بود. ایستادم و زانوی پای چپم را آرام باز و بسته کردم؛ دیدم اگر چه کمی سخت، اما کاملا باز و کاملا بسته می شود. کمی رویش فشار آوردم؛ دیدم می توانم بازی کنم. عنبری به من رسید و گفت: کجاته؟ گفتم: زانومه! با انگشتانش به زانوی پای چپم فشار آورد و پرسید: درد داری؟ گفتم: خیلی کم! کمی ماساژ داد و پرسید: حالا چی؟ گفتم: درد ندارم! خداییش اصلا درد نداشتم! فقط حسی از درونم می گفت که بازی نکنی بهتر است! این حس داشت با درونم کلنجار می رفت که به خود آمدم و دیدم برگشته ام به میدان. باور کنید اگر آقای عنبری می گفت که درد زانو اصلا شوخی بردار نیست و مصلحت است که بازی نکنی، عمرا بازی می کردم! فوتبال، همه سرمایه جوانی ام بود. دوست نداشتم خیلی زود، هدر رود. هر شب، تا چند بار به ۲ تیم فوتبال عراق و آمریکا گل نمی زدم، عمرا خوابم می برد! پیراهن استقلال و پرسپولیس که جای خود دارد؛ در آرزوهایم لژیونر شدن را می دیدم و گاهی هم بازی پائولو مالدینی می شدم! آنقدر فوتبال را دوست داشتم، که شیمی شدم ۵!! تستی بود، و الا تقلب اگر راحت نبود، ۲ هم نمی شدم!! وقتی تو می توانی با یک برگردان تماشایی، گل دوم را هم به امیدهای اس اس بزنی، گور بابای عناصر جدول مندلیف!! حتما به تیم های مهم تری می روی و رسما می شوی یک فوتبالیست. نه نه! اصلا دوست نداشتم نان آرزوهایی که برایش صبح و شب گذاشته بودم، آجر شود. آقای عنبری را، هم می بخشم و هم فراموش می کنم، اما من اگر جای ایشان بودم، می فهمیدم که درد زانو اصلا شوخی بردار نیست! بر فرض که اینگونه مواقع، بازیکن بخواهد با زور بازی کند، مربی نباید اجازه دهد! حتی شده یکی بخواباند توی گوشش که غلط می کنی می خواهی بازی کنی!! هرگز یادم نمی رود؛ آخرین لحظه که دوباره می خواستم به بازی ادامه دهم، به مربی گفتم: فکر کنم بازی نکنم بهتره ها!! فکر کنم یه کمی درد دارم!! آقای عنبری اما خندید و گفت: بازیکن من، لوس نمی شه!! برای اینکه ثابت کنم بازیکن ایشان لوس نمی شود، برگشتم به بازی، اما اولین توپی که به من رسید، فضای جلویم خالی بود. توپ را انداختم جلو و با سرعت دنبالش دویدیم؛ تا توپ اما چند متری فاصله داشتم که ناگهان، صدای وحشتناکی از زانویم شنیدیم!! این درد آنقدر شدید بود که گریه ام را درآورد. دراز کشیدم و شروع کردم داد زدن. فشارم افت عجیبی کرده بود. همه جا را سیاه می دیدم. زانوی پای چپم رسما قفل کرده بود. اصلا نمی شد تکانش بدهم. تمام آرزوهای فوتبالی ام بالای سرم داشت بال بال می زد! آن روزها معروف بود که بهترین جراح استخوان، همان دکتری است که عابدزاده را عمل کرده. خیلی از فوتبالیست ها زانوی شان را به دکتر مددی سپرده بودند. من البته دکتر مددی را به سبب دیگری هم می شناختم. ایشان تنها دکتری بود که موفق شد درد نهفته در استخوان پای عموزاده ام را بفهمد. بفهمد و ۷ ساعت، عمل سخت، اما موفقیت آمیز داشته باشد. دردم آنقدر شدید بود که فردای آن روز، رفتم ساختمان پزشکان در خیابان شهید مطهری. صبحش دکتر مددی در بیمارستان، عمل داشت و نمی توانست در مطب باشد. بگذریم که سرش آنقدر شلوغ بود که وقت اورژانس دادن، به همه اورژانسی هایی از قبیل مرا نداشت. به مادرم گفت: بیا مطب، اما مثل شما خیلی ها هستند. آخرین نفر پایش را می بینم. از ۵ غروب تا ۱۰ شب در مطب دکتر صبر کردم تا نوبتم شود. همین هم خارج از نوبت بود! کور که نبودم؛ می دیدم تعداد مراجعه کنندگان را، که بعضی شان از ۲ ماه پیش وقت ملاقات داشتند! دکتر مددی با دستان قوی خودش، ساق پایم را به جهتی، و ران پا را به جهتی دیگر فشار داد و اصلا نپرسید که درد دارم یا نه؟ جیغی که هنگام این حرکت دکتر زدم، معلوم بود چقدر درد دارم! گفت: دمر بخواب! همین حرکت را در آن حالت باز هم تکرار کرد و دوباره جیغ مرا درآورد! توی دلم ۲ تا فحش بهش دادم!! بعد کمی با زانویم ور رفت و هر بار جیغم را بدتر از قبل درآورد! داشتم گریه می کردم که گفت: توی دلت داری به من فحش می دی ها!! خندید و گفت: تعریف کن ببینم چرا همچین شدی! تعریف کردم. افسوس خورد، خیلی! ۲ تا فحش توی دلش به آقای عنبری داد و گفت: بار اول، فقط کمی مینیسک پایت کشیده شده بود. بدون عمل، و با چند هفته استراحت، درست می شد. الان اما رباط صلیبی جلویی و عقبی پایت حتما پاره شده. به احتمال قوی مینیسک خارجی پایت هم پاره شده. عکس هایی که فردای آن روز از پایم انداختم، موید حرف های دکتر مددی بود. یکی دو روز بعد در بیمارستان باهر تهران، پایم را به تیغ جراحی ایشان سپردم. چند ساعت بعد، آمد کنار تختم و گفت: خوب می شی! تا خوب خوب شوم، چند ماهی باید طول می کشید. این بسته به توان بدنی و روحی بازیکن است. در این نوع درد، بازیکن فوتبال حداقل ۷ ماه و حداکثر یک سال از فوتبال دور خواهد ماند. تا مثل قبل بشود، که البته خیلی بیش از این حرف ها طول می کشد. شاید بیشتر از ۲ سال. سر همین، خیلی از فوتبالیست ها به خصوص آنها که پا به سن گذاشته اند، بعد از عمل رباط، عطای ریسک فوتبال را به لقای راه رفتن بدون درد مینیسک می بخشند. من اما بعد از ۷ ماه تقریبا خوب شدم. آن روزها دکتر مددی به من گفت: اصلا در چمن نامناسب حق بازی نداری! مبادا بروی جام رمضان، فوتسال بازی کنی! به هیچ وجه با کفش ۶ استوک بازی نباید بکنی! زمین سفت برای زانوی تو سم مهلک است! قید بازی در آسفالت، ولو برای چند دقیقه تفریح ۱۳ به در را باید بزنی! خیلی ملایم تمرین کن و فعلا ماهی یک بار، بیا پایت را ببینم! این همه البته در تخصص دکتر مددی بود. دکتر فیروز مددی اما یک ماه بعد از عمل، که لازم بود من ساعاتی از روز، روی زانوی پای چپم فشار بیاورم تا به قول معروف، راست و نرم شود، به من گفت: تکیه می دهی، می نشینی، پایت را باز می کنی، یک متکای کوچک زیر زانوی چپت می گذاری، با هر ۲ دست، زانویت را به پایین فشار کنترل شده می دهی، هر بار که فشار می دهی، ۳ تا صلوات بفرست، بعد چند ثانیه استراحت کن، دوباره! خلاصه در تمام دستورات پزشکی ایشان، در همه مراحل درمان، رنگ و بویی از خدا و معنویت هویدا بود. اعتراف می کنم دکتر مددی، کاملا زانویم را خوب کرد. من الان بیشتر از ۱۰ سال است که ایشان را ندیده ام. این اعتراف، از سر حب و بغض نیست، ناشی از شرافت و صداقت است. نه دکتر مددی به تعریف من نیاز دارد و نه این تعریف، جز وجدان، دلیل دیگری دارد. رابطه ای با ایشان ندارم که بعد از این تعریف، دنبال سودی باشم. وانگهی! من اگر دکتر مددی را فقط به خاطر عمل خودم دوست دارم، عابدزاده را برای انبوهی از دلایل دوست می دارم. مادربزرگم تمام عمرش فقط ۲ فوتبال دیده است. یکی بازی ایران و استرالیا، یکی هم بازی ایران و آمریکا. از اشک شوق و دل شاد یک ملت، اعم از زن و مرد و پیر و جوان و رهبر و رهرو، آنکه در عرصه ورزش، بیش از هر ستاره دیگری سهم دارد، بعد از حسین رضازاده، احمدرضا عابدزاده است. شرط است که پهلوان زنده را عشق نباشد!! من مهدی رحمتی را خیلی دوست می دارم و بی شک، امروز، او بهترین دروازه بان فوتبال ماست، اما ۴ تا مهاجم زپرتی الجزیره امارات، گمان نکنم این همه ذکر و ورد نیاز داشته باشد!! توسل به اهل بیت البته امر مقدسی است، اما قرآن گذاشتن وحید طالب لو لای حوله دروازه بانی اش، آنهم در برابر آرش برهانی(!) یا همین دائم الوردی مرد شماره یک، با عرض معذرت از این عزیزان، بیشتر به یک نمایش شبیه است تا نیایش! اینقدر گستاخی اش را دارم که بنویسم و ادعا کنم؛ بعضی ستاره های امروز ما، از هر آن کار که باعث ویژه دیده شدن شان می شود، انگار خوش شان می آید! همچین دارد وسط بازی ذکر می گوید مهدی رحمتی عزیز که انگار به جای هادی نوروزی، «لیونل مسی»، مهاجم حریف است!! چه خبر است؟! تو اگر «الی بیت المقدس» می خواستی به جای توپ غلامرضا رضایی، جلوی توپ و تانک لشکر صدام از دروازه کشورت محافظت کنی، چه ذکری می خواندی؟؟!! این را به کنار، تو اگر «جهنم ملبورن» بودی، می خواستی چه کنی؟! حتما عقاب آسیا هم اهل ذکر و توسل هست، اما نه اینقدر تابلو، جلوی اسکوربورد ورزشگاه! تو وقتی هنوز هم مثل ۱۲ سال پیش، در خروج مشکل داری و مثل آب خوردن گل می خوری، چرا باید جور این ضعف تو را اهل بیت بکشند؟! حضرت عباس چه تقصیری دارد که تو ضعف همیشگی خودت را اصلاح نمی کنی؟! کجا بودم؟!… داشتم اعتراف می کردم وقتی که من نوعی، به حرف دکتر گوش نمی کنم، با کفش ۶ استوک بازی می کنم، به درخواست هم محله ای ها برای جام رمضان، «نه» نمی گویم و… معلوم است که عمل خراب می شود و دوباره زانو آسیب می بیند! آرزوهای فوتبالی مرا دکتر مددی به باد نداد، من خودم کله شق بودم! کله شقی کردم و دوباره زانویم مشکل دار شد و این بار، خودم شدم معالج خودم!! هم الان دقیقا نمی دانم مشکل زانویم چیست که هر از چندی، به شکل خفیف قفل می کند، لیکن هر بار که همچین می شوم، حداقل یک ماه می لنگم تا کمی بهتر شوم، تا دوباره فوتبال بازی کنم و روز از نو!! از توصیه های دکتر مددی، فقط ۲ ماه گذشته بود که رفتم جام رمضان و همان جا در یک برخورد با بازیکن حریف، گند زدم به زانویم! آیا مقصر زانوی امروز من دکتر مددی است؟! عابدزاده عزیز و دوست داشتنی، هرگز نباید فراموش کند که اواخر دهه ۷۰ در آن بازی لعنتی میان ایران و تایوان، چه اتفاق نادری برای زانویش افتاد. آن ایام عابدزاده برای آنکه حقش را از غلامپور بگیرد و نه یک بازی در میان، که گلر ثابت تیم ملی باشد، نیاز داشت به یک خودنمایی، اما بدبختی اینجا بود که مهاجم الاغ تیم تایوان، هنگام شیرین کاری عقاب محبوب ما، به جای آنکه از عابدزاده رد شود، خودش را محکم زد به زانوی عقاب!! عابدزاده خودش همیشه می گوید؛ «زانویم در آن حادثه کلا خرد شد». مسئله اصلا رباط و مینیسک و کشکک و… نبود. صحبت بر سر همه محتویات عضو حساس زانوی عابدزاده بود. آن روزها شماری از بهترین ارتوپدها هرگز قبول نکردند زانوی عقاب آسیا را عمل کنند. از عواقب عمل به شدت بیم داشتند و حتی کتمان نمی کردند که این عمل، ممکن است منجر به قطع پای عابدزاده شود! خدا را شکر، خود عابدزاده همه این موارد را قبول دارد. اگر نتیجه عمل عقاب آسیا به این منجر می شد که عابدزاده قید فوتبال را بزند، اما در عوض، بتواند راه برود، این خبر مسرت بخش(!) خوش خوشان همه اهل فوتبال بود! واقعیت این است و خود عابدزاده هم قبول دارد که دکتر مددی با پذیرش عمل زانوی درب و داغان عابدزاده، کاری در مایه های «ایثار» انجام داد. دکتر مددی زانوی عابدزاده را عمل کرد، زیر بار همه عواقب این عمل سخت و عجیب و غریب رفت، عمل هم به اعتراف خبرگان رشته ارتوپدی، عمل خوبی بود، لیکن دکتر مددی از عابدزاده خواست قید فوتبال را از اساس بزند! عقاب اما در مصاف عقل و عشق، دیوانگی را انتخاب کرد! دکتر مددی گمان می کرد عابدزاده حتما به حرفش گوش می دهد، چرا که اگر هم بخواهد، نمی تواند فوتبال بازی کند! این، مهم ترین فرق عمل زانوی عابدزاده با دیگران بود، چرا که صرف نظر از توصیه پزشک معالج، اصلا تصور فوتبال بازی کردن عابدزاده در هیچ عقل سلیمی نمی گنجید و با هیچ داده پزشکی هم خوانی نداشت! عابدزاده اما دیر یا زود به فوتبال برگشت! منتهی این بار با پایی لنگ و خراب، عجبا که باز هم لایی می انداخت و آدامس می جوید و حماسه می آفرید! فهم این مهم که پای عابدزاده مشکل دارد، برای اهل فوتبال اصلا سخت نبود؛ راه رفتن عابدزاده اشکال داشت و معلوم بود که دارد می لنگد. دگر بار در بازی معروف ایران و استرالیا دقت کنید! به وضوح عابدزاده دارد بد راه می رود. هر کسی اندک سر و کاری با ورزش داشته باشد، این را می فهمد. اینکه چگونه عابدزاده توانست با زانوی بعد از عمل منحصر به فردش، همچنان فوتبال بازی کند، حتما از اسرار فوتبال است. گمانم در ورای این «سر استثنایی» می توان جور دیگری قصه را دید. از دکتر مددی به خاطر شجاعت در قبول عمل عابدزاده تشکر کرد. از دکتر مددی به خاطر انجام درست عمل، تشکر کرد. از دکتر مددی به خاطر توصیه های بعد از عمل به عقاب آسیا تشکر کرد، اما استثنائا عابدزاده را به خاطر گوش ندادن به حرف دکتر معالجش، به باد انتقاد نگرفت! من اصلا تصور نمی کنم که عابدزاده با بازگشت دوباره اش به فوتبال، حرف دکتر مددی را زمین زد! کاری که او انجام داد، «خواستن» نبود، «توانستن» بود! عابدزاده حتی اگر خودش هم می خواست عمرا می توانست به فوتبال برگردد، اما دیوانه ها گاهی کاری می توانند انجام دهند که خودشان هم بخواهند نمی توانند! در این قبیل موارد، باید رد پای دست لطف و کرامت خدا را جست و جو کرد. استثنائا این گونه نادر از الطاف الهی، به هیچ وجه شامل حال عقلا نمی شود!! عابدزاده اگر عقل می کرد و به حرف دکترش گوش می داد، قطعا کار خوبی کرده بود، اما او عقل نکرد، به حرف دکتر مددی گوش نداد، چرا که با عمق وجود، باور داشت خدا از علم پزشکی بالاتر است. بعله! تنافری میان خدا و علم پزشکی نیست و دستور طبیب، همان حکم حبیب است، لیکن مگر نه این است که هر قاعده ای، استثنایی دارد؟! چه کسی شک دارد که احمدرضای عزیز فوتبال ایران، یک استثنای بی مانند است؟! اگر الساعه مخاطب کلاسیک قلم من، به من بگوید که؛ «شان قلم تو، بالاتر از نوشتن درباره عابدزاده است، عابدزاده ارزش این همه طول و درازا نداشت!»، به او می گویم: گاهی، گاه گداری نوشتن درباره زانوی عابدزاده صدشرف دارد به نوشتن درباره سیاست، چرا که در زانوی عقاب آسیا آنچه هویداست، «خدا» است؛ همان خدایی که بعضا در سیاست گم و ناپیداست! بر فرض که حکم کنی عابدزاده جهنمی است!! از بعض شما هیچ بعید نیست!! من جهنم رفتن با زانوی آش و لاش عقاب آسیا را حتما به سکونت در ۲ خیابان ترجیح می دهم؛ یکی خیابان پاستور، دیگری خیابان بهشت!! در قاموس قلم من، سیاسی بازی اصلا نمی گنجد، اما حتما تیغ دکتر فیروز مددی و بخیه زانوی عابدزاده، با هم می گنجند! من به خاطر سیاسی بازی، از ساکن نازنین خیابان فلسطین جنوبی دفاع نمی کنم؛ بیشتر به خاطر شرافت است، کمتر به خاطر سیاست است!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

عابدزاده به خصوص بعد از عمل جراحی روی مغز سرش، بعضا پرت و بلا حرف می زند. این دیوانه دوست داشتنی، که خدا به شکل ویژه و خیلی زیاد دوستش دارد، چندی است پایش را در یک کفش کرده که عمل دکتر مددی منجر به کوتاه شدن پای چپش به اندازه ۲ سانت شده!! جالب اینکه مدعی است برای ادعای خود، از پزشکان آلمان هم سند دارد!! خب! دمی درنگ کنید. دکتر مددی در آن عمل، هر چه کرده، داخل زانوی عابدزاده بوده. ارتباط این مهم با اندازه پای عابدزاده، آنهم ۲ سانت(!) چیست؟؟!! دکتر مددی ۲ سانت از تیغ جراحی اش را هم در زانوی عابدزاده جا گذاشته باشد، زانو ممکن است ۲ سانت حجیم تر شود، اما قد پا کوچک و بزرگ نمی شود!! ۲ سانت از ساق پا یا ران پای عابدزاده را که نبریده!! محل کارش زانوی عقاب آسیا بوده. هر چند باورم هست زانوی عقاب آسیا در اصل، محل کار خدا بوده، تا روزگاری بعد، ملتی شاد شود با هنرنمایی عقابی که آدامس در دهان می جود و به هری کیول می گوید؛ ریز می بینمت عمو!! یک بار در محل تمرین پرسپولیس از عابدزاده پرسیدم؛ آخه لاکردار! چی شد که تونستی به فوتبال برگردی؟ گفت: هر چی بوده، لطف خانم فاطمه زهرا(س) بوده. من از فیلم هندی، از دعوایی که هندی تمام شود، بدم می آید، اما دوست دارم محبوب ترین ستاره فوتبال ما و دکتر مددی، این جراح حاذق، استثنائا در یک قاب، دست در دست هم، جلوی لنز دوربین عکاسان و خبرنگاران «خنده آشتی» کنند. باور کنید اگر روزی قرار باشد عابدزاده در این دیار که باعث بسیاری شادی ها بوده، شلاق بخورد، اولین نفری که آزرده می شود، دکتر مددی است. کمی اطرافیان عابدزاده در تحریک عقاب صاف و ساده آسیا بی اخلاقی کردند و الا دکتر مددی اصلا فکرش را هم نمی کرد که شکایتش از عابدزاده، منجر به صدور این احکام شود. سال ها پیش دکتر مددی بالای تخت من آمد و گفت: بعضی از دکترها چون عابدزاده را دوست داشتند، او را عمل نکردند، فرجام عمل اصلا معلوم نبود، اما من عابدزاده را عمل کردم، چون او را خیلی دوست داشتم! آقای عقاب آسیا! گاهی بد شلاق می زنی به آدم! با یک عذرخواهی از دکتر مددی، شان شما پیش ملت شریف ایران، پله ها بالاتر می رود. یاعلی مددی!

در ضمن! این را هم بدانی بد نیست: «شهر ما شهر میلانه…».

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۴۸ دیدگاه