روایت یک خط/ حکایت یک عکس

تقدیم به استاد بلندآوازه خوشنویسی؛ «نصرالله افجه ای»

n00036574-b

یکم: پدرم با اینکه در همان اعزام اول به جبهه، جرعه نوش باده دلربای شهادت شد، لیکن صاحب ۳ وصیت نامه است؛ یکی سیاسی است و مثل سایر وصیت نامه های اینچنینی شهدا، درش توصیه به تبعیت از ولایت/ ولی فقیه موج می زند. در آن وصیت نامه، پدرم از اشخاص زاویه دار با ولی فقیه آن زمان یعنی امام خمینی، رسما اسم می برد، من جمله از فلان مرجع تقلید، و بهمان عنصر ساده لوح. تعجب و بهت، بلکه خشم بابااکبر از آن به اصطلاح جانشین امام، در وصیت نامه سیاسی او کاملا هویداست. در آن وصیت نامه، پدرم تلویحا نوشته؛ «ما باید پیرو آن راهی باشیم که شهدایی چون بهشتی و مطهری و رجایی و… با خون سرخ شان برای ما ترسیم کردند، نه این و آن». آن «تلویحا» را هم برای این نوشتم که وصیت نامه سیاسی پدرم فی الحال که دارم این سطور را می نویسم، دستم نیست. یحتمل نزد همشیره باشد، شاید هم مادر یا مادربزرگ. یادم باشد ازشان بگیرم! یک وصیت نامه هم پدرم دارد که در آن از فک و فامیل و دوست و آشنا حلالیت طلبیده، توصیه هایی شخصی-خانوادگی داشته، در باب تربیت بر مدار «حزب الله» من و خواهرم نکاتی گفته، درجه آخر به این اشاره کرده که از روی محکم کاری، چند تایی نماز و روزه برایش خوانده و گرفته شود. این هر دو وصیت نامه را بابااکبر قبل از عزیمت به منطقه نوشته که بیش از این، محل صحبت نوشتار پیش رو نیست. اما سومین وصیت نامه پدرم، اصلش را بخواهی بیش از آنکه وصیت نامه باشد، «شهادت نامه» است. این شهادت نامه، برخلاف وصیت نامه ها، در خود جبهه نوشته شده. کی؟ یک روز قبل از شهادت! یعنی دقیق تر بنویسم می شود ساعاتی قبل از شهادت. تاریخ شهادت نامه، روز «نهم اردیبهشت ۶۱» را نشان می دهد. باری از دوست و همرزم پدرم حاج اصغر آبخضر پرسیدم؛ «دقیقا چند ساعت قبل از شهادت، بابااکبر این وصیت نامه را نوشته؟» گفت؛

«آخرین دقایق روز ۹ اردیبهشت، در سنگر نشسته بودیم و منتظر اعلام حمله در شب عملیات رویایی «الی بیت المقدس»، که اکبر از جیب پیرهن خاکی اش، یک خودکار بیک آبی و یک برگ کاغذ درآورد و بنا کرد با مدد از نور ماه، وصیت نوشتن. کاغذ را هم چون که جا کم بود و موقعیت مناسب نوشتن نبود، گذاشت روی ران پایش… و همانطور شروع کرد… من گفتم؛ «اینطوری خط خطی می شه و پر از خط خوردگی!» گفت: «اگه یه خط خوردگی، توش درومد، می دمش به تو، پاره اش کنی!» دوباره گفتم؛ «پس لااقل بلند بخوان، هر آنچه که می خواهی بنویسی!» و… بعد از دقیقه ای تامل، نوشت و خواند؛

SKMBT_C45014070520140

«بسم الله الرحمن الرحیم/ وصیت نامه اکبر قدیانی/ ما زخم خوردگان تیره ترین، سردترین، بلندترین شبهای جور بودیم. ما شلاق خوردگان یلدای ستم بودیم. اولین شعاع فجر را که دیدیم، خیز گرفتیم؛ عاشقانه بسوی شفق دویدیم تا در چشمه خونین خورشید، زخم های استخوان گداز خویش را بشوییم که ثابت کنیم سرخی بالاترین رنگ است، نه سیاهی. که سیاهی می پوشد، سرخی می شوید و جلادان تاریخ را رسوا می کند. «ما زنده از آنیم که آرام نگیریم/ موجیم که آسودگی ما عدم ماست». سپیده دم خونین عشق فرا رسید دوستان. ای برادر، ای خواهر، تو را فقط یک پیام، تو را فقط یک وصیت، تو را فقط آخرین حرف…. که؛ «خدایا، خدایا! تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار». التماس دعا دارم. اکبر قدیانی/ ۹ اردیبهشت ۱۳۶۱»

بعد هم امضای قشنگش را زد پای ورقه. چند دقیقه بعد از این، دستور حمله دادند. و ما به خط زدیم. اکبر ۳ ساعت، شاید هم ۴ ساعت بعد از نماز صبح، به شهادت رسید. پس این نوشته، مال یک روز قبل از شهادت پدرت نیست، مال فقط چند ساعت قبل از شهادت اکبر است. من خب می دونی! این وصیت نامه رو حفظم. شاهکاره. توی اون شرایط خاص جبهه و جنگ و شب شروع «الی بیت المقدس» و اون همه خطر، حقا شاهکاره. نه اینکه چون اکبر نوشته دارم می گم ها، واقعا شاهکاره. من یک بار که با این بچه های «سازمان هماهنگی تبلیغات اسلامی» رفته بودیم پیش «حضرت آقا»، برای ایشان وصیت نامه اکبر رو خوندم. جالبه که «آقا» هم همین تعبیر رو به کار بردند و گفتند؛ «شاهکاره».

جالبه که بابات با توجه به شرایط سخت و دشوار اون شب، از حیث دستخط هم انصافا قشنگ نوشته. کلا خطش خیلی خوب بود اکبر. همون جوونی رفته بود پیش استاد خط و…».

دوم: کوچکترین عمویم «عمومحسن» ۱۰ سال از من بزرگ تر است. عمومحسن در اولین سالگرد شهادت بابااکبر یعنی اردیبهشت ۶۲ با اینکه همه اش ۱۴ سال سن داشت، با یکی از دوستانش به نام آقای سیدمحمد هاشمی، می روند و این شهادت نامه بابااکبر را به استاد مبرز، معزز، بلندآوازه، رده بالا، پرذوق، اهل دل و هنرمند کم بدیل عرصه خط و خطاطی، جناب آقای «نصرالله افجه ای» می دهند، بلکه زحمت خطاطی «ما زخم خوردگان…» را تقبل نمایند. این استاد هم با آنکه بالطبع سرشان خیلی شلوغ بود، در اولین فرصت ممکن، خط بسیار خوشی برای شهادت نامه بابااکبر می نویسند. بعد عموی ما می خواهد پولی در پاکتی به این عزیز تقدیم کند که استاد افجه ای، پاکت را باز می کند و فقط یک اسکناس از لای آن درمی آورد، به روایت خودشان؛ «من باب تبرک، از یک خانواده شهید» و پاکت را برمی گرداند؛ «اونی که باید بابت هنرش، ازش تشکر بشه، من نیستم، برادر شهید شماست. هنرمند واقعی اونه. من نوشته های زیادی رو خط زدم، اما این نوشته، بی نظیره. اصلا یه چیز دیگه است. آدم دوست داره مدام بخونه، مدام زمزمه کنه. چیز عجیبیه. نثر فاخریه. معلومه که در حال خوشی نوشته شده… بوی خدا داره، بوی خدا می ده… همین که این برادر شهید شما، یه دعایی واسه من بکنه، من مزد خودم رو گرفتم». بعد از خداحافظی با استاد افجه ای، عمومحسن، یکی از معروف ترین عکس های پدرم، همان عکس سخنرانی در شهر کهنوج استان کرمان را ضمیمه خط استاد افجه ای می کند و… سرآخر می شود یک تابلوی زیبا، یک خط زیباتر، و این همه درون یک قاب ساده و صمیمی.

DEST2745

DEST2743

سوم: دیشب همه فامیل در خانه درندشت عمومحسن واقع در شمال غرب تهران، نزدیک دریاچه خوشگل شهدای خلیج فارس، افطار، مهمان بودیم. نه که از تابلوی خط مذکور، بیش از ۳۰ سال است که می گذرد، از عمومحسن خواستم تابلو را برای چند ساعت به من قرض بدهد، بلکه از آن چند تایی کپی رنگی بگیرم. قصدم این بود تا بیش از این، خط خوش استاد افجه ای، مشمول مرور زمان نشده، آن را به نوعی احیا کنم و بازیابی. ایضا عکس بابااکبر را، که آن همه سال پشت شیشه قاب، رنگ و رورفته شده بود، و پرینت نویی می طلبید از همان عکس. این کار، حسن ویژه ای هم داشت. جای آن عکس قدیمی، پرینتی نو از همان عکس کار می شد که رهبر عزیز، رویش به اختصار، یادگاری مبارکی نوشته اند؛ روی گلوی پدرم!

القصه! اغلب وقت امروزم به احیای آن خط خوش و عکس خوش و تابلوی خوش گذشت که جا دارد واقعا از پسرعموی مهربانم؛ «احمدرضا» تشکر کنم که اگر نبود همراهی اش، واقعا کارم سخت تر می شد. با هزینه ای کمتر از ۱۰۰ هزار تومان، حالا یادگاری استاد افجه ای برای ما، تکثیر شده است… و بعضا آمیخته به عکس های دیگر پدرم بنا به ذوق خودم…

DEST2744111   222

چهارم: این همه را نوشتم تا از خانواده شهدا، بویژه فرزندان عزیز شهدا بخواهم وصیت نامه پدران شان را -لااقل برشی از آن را که عمومی تر است- بدهند یک استاد خط، برای شان بنویسد. گمانم این کار بسیار مهمی است. باید با زیباترین خط ممکن نوشت دستنوشت شهدا را. وصیت نامه شهدا را. شهادت نامه شهدا را. عاقبت، «خط» را از همین خون نوشته هاست که می گیریم…

پنجم: آقای عمومحسن خان! ابتکارت آنهم در سن ۱۴ سالگی، هنوز هم جای یک تشکر ممتاز دارد. ممنونم از شما، نیز از زن عمو، احمدرضا و دخترهای دوقلو. راستی! قورمه سبزی عالی شده بود، قشنگ جا افتاده بود! آش را که دیگر نگو! افطاری کردیم ها…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۵۵ دیدگاه

آیا از فرق سر نظام هم می‌توان عکس گرفت؟!

18tz6smp2c3x9v88qfpb

گرمای کلافه‌کننده هوا، ایضا این معضل لامروت ریزش مو، برآنم داشت تا ماه رمضان را برای سر مبارک، با «نمره ۱۲» شروع کنم! یعنی که کچل! تا کی این سر پرسودا، نمره ۲۰ از خدا بگیرد، حضرت حق، خودش می‌داند و بس! آخرین‌ بار که خواستم موهای خود را تا همین حدود، بلکه شدیدتر بزنم، فریضه حج بود. روز عید قربان، جناب سلطانی عزیز که امسال هم برنامه سحرش ان‌شاء‌الله معرکه باشد، ساده و بی‌تکلف، تیغ به دست، افتاده بود به جان خلق‌الله. نوبت به تراشیدن سر ما که رسید، پزشک کاروان هم از راه رسید؛ «موی این را نمی‌زنی‌ها… سرش درب و داغان است… تیغ‌زدن اصلا صلاح نیست… برای این، واجب که نیست، اشکال هم دارد» و… این شد که با موهایی بلندتر از موقع رفت، برگشتیم وطن! همه حاجی‌ها سر تراشیده بودند، الا من بینوا. همه هنگام تیغ‌زدن سر، انگشت‌نما می‌شوند، ما آنجا پیش جماعت حاجی، با موهای مجعد و به نسبت بلند خود، انگشت‌نمای خلایق شده بودیم! و از آنجا که نمی‌توانستم امتناع پزشک کاروان را روی پیشانی خود نصب کنم، راه به راه تحمل می‌کردم نیش و کنایه این و آن را؛ «این چه حجیه؟»، «رفته تمتع، دلش نیومده از موهاش بگذره!» و… حج آن سال، حدود یک سال و نیم، از بحبوحه فتنه ۸۸ می‌گذشت و هنوز ماجرا داغ بود، آنقدر که مقابل خانه خدا، متن وبلاگی می‌نوشتی، صدای رئیس قوه در‌می‌آمد! همین داغی‌ها بود که پزشک کاروان را برآن داشت مرا از تراشیدن موهایم بازدارد. سر و صورت من، سر جمع، حدود ۳۵ شاید هم ۴۵ -دقیقش خاطرم نیست!- بخیه خورده بود و از همه بدتر اینکه وسط کله‌ام، اندازه ۲ بند انگشت، گود بود و بشدت نرم، گویی که اصلا استخوان ندارد! آن ایام گاهی که دچار سردرد مزمن می‌شدم، می‌رفتم دکتر تا برایم نسخه عمل دوباره بپیچد، بلکه این گودی پر شود و محکم! لیکن سوداهای این سر، رنگی‌تر از آن بود که بخواهم تن به چنین عملی بدهم! همان کمای ۹ ساعته، عمل چند ساعته، عمل بیلبیلک پلک چشم، عمل چی چی سر، کار کردن روی فلان جای جمجمه، بیرون آوردن خرده سنگ‌ها از بهمان جای کنار مغز… و ایام نقاهت دور و دراز که سبب‌ساز شایعات سخیفی درباره‌ام شده بود، واقعا کافی بود! کافی بود لعنتی! الغرض! همه چیز از شب مهیب ۲۵ خرداد ۸۸ شروع شد؛ بلوار شهید کاوه، که البته فتنه‌گران «شهید»ش را جا می‌انداختند؛ «بلوار کاوه!» اصلش را بخواهی، سران فتنه و الباقی عوامل‌شان، مشکل با همین لفظ «شهید» دارند. مشکل با همین لفظ شهید دارند که می‌بینی «معنی» را هم عوضی می‌روند! و الا چیست مگر «جمهوری اسلامی»؟! جز نظامی الهی که تکیه بر خون ۳۰۰ هزار شهید زده؟! این شهدا نبودند، همین شهید محمود کاوه مشهدی نبود، چه بسا اتفاقات دیروز سوریه و امروز عراق، گریبان کشور ما را گرفته بود. اگر در همین سال ۸۸، بسیجی شهید حسین غلام‌کبیری، مثل مرد، سینه سپر نمی‌کرد و اگر جانباز شیمیایی؛ حاج احمد پاریاب -که هم‌اینک روزه با شهدا می‌گیرد در همسایگی خدا- با همان کپسول و بند و بساطش، با یک سینه پر از خس خس، وسط صحنه نمی‌آمد،‌ ای بسا رئیس‌جمهور آمریکا، بی‌هیچ اذن و اجازه‌ای، خاک پاک وطن را، آلوده به قدم نجسش می‌کرد، حکایت همسایه شرقی! آه! از آنجا که روزی نه خیلی دور و دیر، جای جای این همسایه مظلوم، بخشی از خاک پهناور ایران خودمان بود، هر وقت یاد حضور بی‌ادبانه و گستاخانه رئیس کاخ‌سفید در خاک افغانستان می‌افتم، سراپا فغان و افسوس می‌شوم! تو وقتی زیادی اجازه بگیری از کدخدایی که دیگر نیست، او در عوض، اینچنین بی‌اجازه وارد کشورت می‌شود! اینچنین بی‌اجازه، آنچنان گاوچران! مع‌الاسف، توافقات سست، به عدد چند که برسد، این استعداد را دارد! و دقیقا از ورای همین زاویه است که بزرگان، این همه تاکید مضاعف دارند روی «استقلال ملی». هر چقدر توافقات غیر ملی، دهان دوست، بلکه دهان منتقد را مورد نوازش(!) قرار می‌دهد، این «استقلال ملی» و حفظ و بسط آن است که به قول امام راحل، توی دهان دشمن می‌زند، و به قول این یکی امام، خواب او را پریشان و رویایش را تعبیرناشدنی می‌کند. جز آن ۲ دلیل که خط اول، اقامه کردم، از مدت‌ها پیش قصد کرده بودم در هیبت یک سرباز، وارد میهمانی خدا شوم که بهترین عبادت برای خدا، مجاهدت در راه خداست. آخر آخر آخر بندگی، یعنی سرباز خدا شدن. مصاف را نمی‌بینی؟! جنگ خدا با کدخدا، از این واضح‌تر؟! رمضانی است این رمضان! یک سو سپاه خداست، یک سو لشکر شیطان بزرگ، اما دست و پای ابلیس بسته است، چرا که «رمضان» است. قصه‌ام را بگویم؛ حتی اصلاح با «نمره ۱۲» هم کافی بود که پیرمرد سلمانی با تعجب بپرسد؛ «سرت جای چیست؟ دعوا کردی؟» گفتم؛ «من دعوا نکردم، آنها دعوا کردند، آنها ادعا کردند، آنها شلوغ کردند، آنها آشوب کردند، آنها…»! گفتم؛ «این دور و ور، پزشکی نیست، راحت باش! دوست دارم سرم را کامل بتراشم!» گفتم؛ «من یک سر تراشیده، لااقل به خدا بدهکارم!» گفتم؛ «این کمترین حق من است که بدانم بعد از ۵ سال، تازه! چند روز هم بیشتر، آیا یادگاری فتنه از سرم پاک شده؟! و آیا دستپخت سران فتنه روی سرم تمام شده؟!» گفتم؛ «بتراش!» گفت: «همه سرت را می‌تراشم، اما جای باقی‌مانده آن دعوا را قول نمی‌دهم، شاید دستم لرزید!» گفتم؛ «بتراش!» و شروع کرد! اول از الباقی سرم، بعد رسید به قسمت بخیه‌خورده! پرسید؛ «درد داری؟» گفتم؛ «تحمل می‌کنم!» گفت: «اُه اُه اُه! اینجا را دیگر نمی‌توانم، اندازه ۲ بند انگشت، سوراخ است انگار! اصلا نرم است! چاله دارد! استخوان ندارد مثل اینکه!» گفتم؛ «آرام بتراش! اینقدری وصله پینه دارد که خون نزند!» هر چند در نهایت، از همان قسمت گود افتاده، یکی، دو، سه قطره‌ای، خون آمد بیرون! که با شست و شوی آخر سلمانی، تمام شد رفت پی کارش… القصه! در دفتر روزنامه، بچه‌ها که مرا با این سر و وضع جدید دیدند، طبق پیش‌بینی، گرفتند به شوخی و مزاح، اما خیلی زود، عیش‌شان منقص شد! سر تراشیده شده، شد فرع بر ۲ رد بخیه طولانی روی سر، یک گودی، حتی یک زخم روی پلک چشم چپ! از همکاران، چند تایی این شوخی را سر دست گرفتند که «اگر یک عکس از سرت بگیریم، رسما فلان درصد حق جانبازی داری!» به بچه‌ها گفتم؛ «در اوج فتنه، آن روز که فهمیدم می‌خواهند کی و کی و کی را در اوج بی‌انصافی و صدالبته حماقت، «شهید» جا بزنند، در وبلاگم نوشتم؛ «این کار، همانا و درآوردن پرونده پدرم از بنیاد شهید همانا!» حالا بروم برای خودم دنبال پرونده؟! همان زمان هم اگر ارادتم به حاج آقای رحیمیان و دیگر خادمان بنیاد معزز شهید نبود، واقعا حرفم را عملی می‌کردم. ما نه دنبال پرونده هستیم، نه دنبال درصد، بلکه دنبال ادای دین خود و بدهی خود به نظامی هستیم که ۳۰۰ هزار شهید برایش داده شده». قطعا همین است نگاه ما، اما این، همه نگاه ما نیست. گفت: «یک سینه حرف موج زند در دهان ما»… و فی‌الحال، بخشی از آن را می‌گوییم. عکاس روزنامه، خیلی راحت از سر من عکس گرفت اما عکاسی هم آیا هست که بتواند از فرق سر نظام عکس بگیرد؟! به‌راستی، مظلومیت مضاعف آن فرق سر چه می‌شود؟! یک تکه سنگ عوامل فتنه، در بلوار شهید کاوه وقتی چنین می‌کند، آیا می‌توان محاسبه کرد سنگ تهمت بزرگ تقلب امرای فتنه، آن‌هم در وسط خیابان انقلاب اسلامی، چه فجایعی به بارآورده؟! از این هم آیا می‌توان عکس گرفت؟! به سند همین عکس روزنامه، ما می‌توانیم با سران ملعون فتنه، مشکل شخصی، اصلا مشکل شخصی چرا؟!… مشکلات اساسی داشته باشیم اما مشکل ما با فتنه‌گران ۸۸، نه این سر و این سنگ، بلکه آن سنگی است که بر سر و صورت آبروی نظام ما زده شد. از آن است که ما نمی‌توانیم بگذریم. از آن است. از آبروی حضرت روح‌الله، بلکه از شرف یوم‌العیار عاشوراست که نمی‌توانیم بگذریم! از خیمه عزای ارباب است که نمی‌توانیم بگذریم! توقعاتی دارند از ما بعضی‌ها، می‌خواهند بر گذشته -بخوانید بر فتنه‌گران سنگ به دست وحشی که حرمت سر و صورت انقلاب خمینی را نگه نداشتند- صلوات بفرستیم! ما تا به الان خیال می‌کردیم بعضی‌ها ناظر بر جمله مشهور رئیس‌جمهور مودب و با هوش آمریکا، فقط کاسب تحریم‌اند، نگو کاسبی با صلوات هم می‌توانند! بر حرامی زبان نفهم بی‌قانون، لعن و نفرین سزاوارتر است تا صلوات! دروغ به آن بزرگی گفتند، تهمت به آن درشتی زدند، و به همان بزرگی و درشتی با سنگ بر سر و صورت انقلاب اسلامی مادران شهیدداده زدند که فی‌الحال صلوات نثارشان کنیم؟! ما در امتداد آن عدل و داد وعده داده شده و دقیقا از همان منظر، همچنان خواهان محاکمه سران فتنه و امرای فتنه هستیم و محاکمه مفسد فی‌الارض، یعنی؛ «اختتام حصر، آغاز اعدام، تمام». من فی‌الحال، سؤالم از جناب قاضی‌القضات محترم و عزیز این است؛ «در جواب این همه ملاحظه البته قابل فهم شما، چه بود و چه بوده واکنش فتنه‌گران؟ عمل به مر قانون هم نشود، بلکه فقط ۲۵ درصد قانون در حق بعضی از این فتنه‌گران اجرا شود، کافی است تا فرشته عدالت، کار انقلابی خودش را کرده باشد! شگفتا! کانه قوه‌ قضائیه، یک چیز هم این وسط بدهکار شده، هر روز می‌نوازند و می‌تازند به دستگاه قضای ما. به خدا آنچه در این بلبشو، از فهم ما خارج است، حد بی‌حد وقاحت سران‌فتنه و البته کسانی است که توهم زده‌اند؛ فتنه ۸۸ ان‌شاء‌الله گربه است!» من سؤال می‌کنم؛ «وقتی عوامل فتنه، بابت سنگ کوچک شان، از جواب دادن به حقیری چون من عاجزند، چه می‌خواهند جواب دهند امرای فتنه، آن سنگ بزرگ را که بر سیمای انقلاب و جنگ و جهاد شهید محمود کاوه زدند؟!» شباهنگام ۲۵ خرداد ۸۸ را می‌گویم؛ «۲۵ خرداد ۸۸». از این روز، سال‌ها گذشته اما نه آنقدر که همین پنجشنبه گذشته، بازهم مادر شهید غلام‌کبیری بر بالای مزار فرزندش در مجاورت «قطعه ۲۶» خون گریه نکند! گذشته اما نه آنقدر که ما فراموش کنیم شعار «جمهوری ایرانی» را. آن شب… همه شب‌های فتنه را می‌گویم؛ تروریست‌های وطنی، افتاده بودند به جان قانون، به جان فهم و شعور، به جان ۴۰ میلیون رای و به جان یک انتخابات باشکوه. بدترین سنگ‌پرانی‌ها، سنگ‌پرانی به قانون است، سنگ‌پرانی به انتخابات است، سنگ‌پرانی به استقلال ملی است.

gh6

موی آدمی بریزد، طوری نیست؛ شرف آدمی نریزد! در مصاف سنگ و سر، بنگر بعضی‌ها به که صلوات می‌فرستند؟! و در مصاف خدا و کدخدا… کدخدای موهوم، بنگر سنگ کدام را به سینه می‌زنند؟! ولی‌فقیه، ما را «سرباز خدا» بارآورده… خیال بعضی‌ها تخت؛ سنگر ما تغییر نمی‌کند! غلط نکرده باشم بنزین وارداتی، موتور بصیرت بعضی‌ها را پایین آورده که با زور و شلاق می‌خواهند ما را «سرباز کدخدا»یی کنند که دیگر نیست! خدایا! تو شاهد باش که ما از موضع ربنای مسجد ارک، یک قدم عقب نگذاشته‌ایم. آنان که در جست‌وجوی بازی «برد-برد» در بیراهه‌ها نشسته‌اند، عن‌قریب سمفونی خالق و مخلوق را در دستگاه ظهور به تماشا خواهند نشست؛ بازی «برد-برد» را. خدایا! می‌خواهی همه انقلاب اسلامی را با همه شهدایش، همه سرهایش، همه سوداهایش و همه بسیجیانش، همه ملتش یکجا تقدیم بقیه الله کنیم، زودتر مهدی موعود را بفرست…

وطن امروز/ ۱۰ تیر ۱۳۹۳

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۴۸ دیدگاه

باز هم ملت تقسیم بر دو!

تقسیم کردن ملت به اقلیت و اکثریت اگر از ناحیه احزاب صورت گیرد شاید یک توجیهی داشته باشد چرا که نان‌ دار و دسته‌های سیاسی عمدتا در همین دوگانه‌سازی‌هاست، لیکن به هیچ‌وجه زیبنده شأن دست‌اندرکاران ارشد اجرایی نیست که هر از گاه ملت را به دو گروه اقلیت و اکثریت تقسیم کنند. متاسفانه در دولت اعتدال بارها شاهد این تقسیم‌بندی بوده‌ایم. در آخرین نمونه، رئیس کابینه دچار این دوگانه‌سازی شدند، آنجا که گفتند؛ «اقلیت حق ندارد به تصمیم اکثریت بی‌احترامی کند». بلاشک سخن‌گفتن به‌گونه‌ای که گویا آقای روحانی بیشتر رئیس‌جمهور آن دسته از جمهور است که به او رای‌ داده‌اند، تناسبی با شعار تدبیر یا حتی شعار اعتدال ندارد. وقتی ما به‌عنوان منتقد دولت، رئیس‌جمهور را رئیس همه جمهور می‌دانیم، وقتی ما از نوک پا تا فرق سر با بعضی از این منتقدان بعضی از این دولت‌ها فرق‌های اساسی داریم، وقتی روادارانه و همراه با احترام سخن می‌گوییم و وقتی اینچنین دلسوز جایگاه دولتمردان هستیم، بهتر است خود متولیان نیز حرمت بیشتری برای امامزاده قوه اجرا نگه‌دارند و خود را محدود به رای‌دهندگان شعار اعتدال نکنند. «بی‌احترامی نکردن» یک گزاره اخلاقی است که همه باید به آن ملتزم باشند. هیچ‌کس نباید به هیچ‌کس بی‌احترامی کند. این مهم، اقلیت و اکثریت ندارد. نه جمهور باید به رئیس‌جمهور بی‌احترامی کند و نه برعکس. نقد البته اگر متین و مستند باشد بلااشکال است اما متهم کردن این و آن به «زندگی در عصر حجر» قطعا زیبنده داعیه‌داران احترام نیست. ما یک‌ «وحدت کلمه ملت» داریم، یک «تقسیم کردن ملت». فرض است بر دولتمردان که لااقل هنگام دعوت به اخلاق، از «موضع حق» یعنی «موضع وحدت» سخن بگویند و بسی بیش از این، متوجه نتایج شوم تقسیم کردن ملت باشند. الحمدلله در کارنامه دکتر روحانی، سمت‌های حساس امنیتی موج می‌زند، فلذا ایشان بهتر از همه می‌دانند که از جمله بسترهای ایجاد ناامنی، همین دوگانه‌سازی‌هاست. وانگهی! ناظر بر نتیجه انتخابات ۲۴ خرداد ۹۲ باید بپذیریم که تقسیم کردن ملت به دو گروه اقلیت و اکثریت، بیش از آنکه تقسیم کردن مردم به دو گروه اقل و اکثر باشد، فی‌الواقع تقسیم کردن مردم به عدد ۲ است. با این حساب آیا مدبرانه‌تر نیست که خروجی سخن دست‌اندرکاران، طرد نیمی از ملت از دایره پیرامونی‌شان نباشد؟ واقعا آیا رواست که باز هم بر همان مدار دوگانه کردن ملت مدعی شویم؛ «ملت ما سال قبل در برابر مولایش در انتخابات سر فرود آورد و در برابر خرافه‌گرایان، از امام زمان (عج) عذرخواهی کرد»؟! در اینجا باید گفت اولا؛ آیا از جمله مصادیق خرافه‌گرایی، همین خرج کردن بیهوده از مقدسات نیست؟ واقعا چرا در تحلیل رای خود، پای صاحب‌الزمان (عج) و عذرخواهی از ایشان را به میان می‌کشیم؟ ثانیا؛ طبق این جمله، آرایی که روز ۲۴ خرداد در صندوق‌ها ریخته شد رای علیه خرافه‌گرایی بود. با این همه، خوب بود دقیقا مشخص می‌کردند که آیا همه آرای ماخوذه، رای علیه خرافه‌گرایی بود یا فقط رای اکثریت هفت دهم درصدی؟! ما با استناد به پس و پیش جمله مذکور، خوف این داریم که باز هم پای تقسیم ملت در میان باشد مع‌الاسف این بار به دو گروه «عذرخواهان از امام عصر (عج)» و «دیگران»! اینکه ما نتایج تقسیم کردن مردم به ۲ گروه اقلیت و اکثریت را «شوم» می‌خوانیم، دقیقا به خاطر همین خروجی است. ثالثا؛ آیا متهم کردن نیمی از مردم به خرافه‌گرایی و عدم‌ عذرخواهی از حضرت صاحب (عج) از مصادیق «بی‌احترامی» و ایضا «برچسب‌زدن به یکدیگر» نیست؟! و مگر در همایش مورد نظر، بیان نشد که «امروز، روز برچسب‌زدن به یکدیگر نیست»؟! در این باب البته سخن بسیار است اما واقعا بر این اعتقاد، راسخ و استوارم که اساسا شأن و منزلت منجی عالم بشریت، از این مباحث جداست. فی‌الحال دعا می‌کنیم تا مدعیان ان‌شاءالله دلسوز مبارزه با خرافه‌گرایی، خود ناخواسته به این بلیه مبتلا نشوند. دستی می‌برم در آن مثل معروف، اینچنین تغییرش می‌دهم: «هنگامی که می‌خواهی با خرافه و بی‌احترامی و احیانا افراط مبارزه کنی، مراقب باش تبدیل به یکی از آنان نشوی!»

***

در همایش، البته سخنی هم از «مکانیزم صندوق رای» رفت. تهمتی که سی و چند سال است دشمنان قسم‌خورده دارند به مردمسالاری این نظام وارد می‌کنند، مضحک‌تر از آن است که به جواب نیاز داشته باشد. چه اینکه از نظر اغیار طرف توافق، انتخابات ۲۴ خرداد هم «غیر دموکراتیک» بود!

وطن امروز/ ۲۴ خرداد ۱۳۹۳

«ــــــــــــــــــــــــــــــ  “پانوشت”  ــــــــــــــــــــــــــــــ»

یک: از جمله، جمله هایی که در این متن، حذف شد؛ «اتهام زندگی عصر حجری، بیشتر برازنده کسانی است که توافق قجری می بندند!» دو: اصل ضرب المثل مورد اشاره این است؛ «وقتی می خواهی با گرگ مبارزه کنی، مراقب باش خودت گرگ نشوی!» سه: از این پس در وبلاگ «قطعه ۲۶» حداقل یکی از جملات یا پاراگراف های حذف شده متن «وطن امروز» منتشر می شود تا بیشتر معلوم شود چقدر در دولت اعتدال، فضا برای اهل قلم متعهد، امنیتی نیست!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷۸ دیدگاه

تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست

16_8903111319_L600

از بالکن حسینیه جماران یا بلندای سپهر، فرقی نمی‌کند؛ حضرت روح‌الله بلد است برای ما دست تکان دهد، چرا که «امام خمینی یک حقیقت همیشه زنده است». عجیب واقعیت می‌دانم این سخن «حضرت آقا» را. اگر بت بسازند از مصلحت‌پرستان دروغگو، خمینی همیشه زنده جواب می‌دهد؛ «ملاک، حال فعلی افراد است» و اگر سال ۸۸ در پی ابطال انتخابات ۴۰ میلیونی باشند، خمینی همیشه زنده باز جواب می‌دهد؛ «میزان، رای مردم است». اساسا میزان و ملاک انقلاب اسلامی، امام است و «امام» نمی‌میرد! اگر هر چه فریاد دارند بر سر منتقد بکشند، خمینی همیشه زنده جواب می‌دهد؛ «هر چه فریاد دارید بر سر آمریکا بکشید» و اگر زیادی توهم کنند که آمریکا، کدخداست، روح خدای همیشه زنده باز جواب می‌دهد؛ «ما آمریکا را زیر پا می‌گذاریم». خیال بعضی‌ها تخت که شناسنامه ما امام خمینی است. آنها باید بپذیرند که جمله «تا مبارزه هست، ما هستیم»، یکی از جملات حضرت روح‌الله است و این دیگر به این حقیر کمترین ربطی ندارد که امام انقلابی ما هرگز نگفت؛ «تا صلح و سازش هست، ما هستیم!» پس بی‌تعارف، آنها خسته از مثلا افراط و تندروی من و ما نشده‌اند، بلکه کمی تا قسمتی، خسته از شعائر خمینی بت‌شکن شده‌اند که اگر انقلابی‌گری، افراط باشد، آنکه در قله تندروی ایستاده، روح‌الله خمینی است. جالب و البته خنده‌دار است؛ بعضی‌ها، مشکل با امام دارند، گیر به امثال ما می‌دهند، در عوض و یحتمل من‌باب اعتدال، آنجا که در جواب نقد ما می‌مانند، گیر به حد و حدود الهی می‌دهند! قدرمسلم، همه ما با یک حقیقت بشدت زنده طرفیم به نام «امام خمینی». از این حقیقت، مفری نیست! اگر انقلاب اسلامی متهم به دیکتاتوری شود، اول نفری که واکنش نشان می دهد، همین امام است؛ «اگر ولایت‌فقیه نباشد، دیکتاتوری می‌شود». پس بالکن حسینیه جماران یا بلندای سپهر، فرقی نمی‌کند؛ خمینی بلد است برای ما دست تکان دهد، بلد است دیده‌های ما را بارانی کند، بلد است در دل ما، توفان به پا کند، بلد است هوای انقلابش را داشته باشد، بلد است مشت به دهان استکبار بکوبد، بلد است ساده سخن بگوید، بلد است «کلمه الله هی‌ العلیا» به دیوارش بکوبد، حتی این را هم بلد است که همچنان از خود بگذرد و بگوید خدا. خدا، خدا، خدا… و باز هم خدا! این، همه سخن امام است با ما. همچنان که همه سخن «حضرت آقا» است با ما. حقا که خمینی «روح خدا» بود. و «روح خدا» هست. فعل ماضی، خواب، خاطره، عکس و الباقی قضایا به کار وصف امام ما نمی‌آید! خمینی را باید خامنه‌ای وصف کند؛ «امام خمینی یک حقیقت همیشه زنده است». همین «است» عصبانی کرده است دشمن را! گاهی فعل، در هیچ کجای جمله نمی‌آید، بلکه فقط بر سر دشمن آوار می‌شود! دشمن از فرط بیکاری و نداشتن شغل، توهم زده بود که بعد از ارتحال امام، کار انقلاب اسلامی تمام است، لیکن فکر یک جا را نکرده بود؛ «با وجود جانشینی چون خامنه‌ای، خمینی زنده‌تر می‌شود اما هرگز نمی‌میرد».

608336_8WnN6SyZ

این، داستان ۲ حنجره است، اما با یک فریاد! چشم‌های متفاوت، لیکن با یک نگاه! که راه را باید به ارث برد، نه پا را! راه روح‌الله، فراتر از نشانی بهشت، نشانی خداست برای ما. ما با خمینی، دعوت به خدا شده‌ایم؛ لطف می‌کنند اگر بعضی‌ها، این همه به ما در خانه کدخدا را نشان ندهند! کدخدایی که دیگر نیست، این همه درِ خانه‌اش را دق‌الباب نمی‌کنند! کدخدا اگر حاجت می‌داد، اساسا باید جلوی انقلاب روح خدا را می‌گرفت! کدخدا اگر حاجت می‌داد، امراض خودش را درمان می‌کرد! کدخدا اگر حاجت می‌داد، در سوریه مغلوب مقاومت نمی‌شد! وقتی حاجت را روح خدا داده، چه بی‌سلیقه‌اند کسانی که نسخه را از شیطان می‌خواهند! از کدخدا نسخه بخواهی، تحقیرت می‌کند، و می‌بینیم که می‌کند، اما از روح خدا نسخه بخواهی، می‌نویسد خدا، می‌گوید خدا. و گمانم همین «خدا» را داشت خمینی که هیچ واهمه نداشت از دشمن. ضعف از خداباوری بعضی‌هاست که این همه از دشمن می‌ترسند! روح‌الله ما، مسیحا… اما مسیحای مبارزی بود که به جای سخن گفتن در گهواره، اطفال درون گهواره را در همین نیمه‌خرداد به رخ دشمن کشید، تا باز هم در همین ماه، معجزه سوم خرداد رخ دهد، آنگاه بگوید؛ «معجزه کار خدا بود». آری، همچو امامی، زیارتنامه می‌خواهد؛ «السلام علیک یا روح‌الله». اماما! امروز هم زمان توست. فردا هم. این روح بلند و ملکوتی شماست که نمی‌گذارد ضرب و زور بعضی از این قراردادهای بد، فرجامی داشته باشد. از فرط ندانم‌کاری، توهم زده بودند تقصیر بیلبوردهای ما بود! بیلبوردها در اوج مظلومیت جمع شد، اما از آنجا که دیگر به خمینی نمی‌توان زور گفت، سر آنچه با دشمن بسته بودند به سنگ خورد! بی‌خود بعضی‌ها برای دشمن می‌خندند، خود دشمن هم می‌داند که با اخم و تخم خمینی طرف است! و الا در ورای توافق، این همه امتیاز به او داده شده، چرا باز هم دشمن از ما عصبانی است؟! من مسبب این عصبانیت را می‌شناسم؛ «روح‌الله خمینی». خمینی، جهانی بنشسته در گوشه‌ای از کنج جماران یا جهانی ایستاده در جای دنجی از آسمان نیست؛ بسی فراتر از این اوصاف، تا انقلاب اسلامی‌اش را گره به زلف انقلاب جهانی حضرت مهدی عجل‌الله تعالی فرجه‌الشریف نزند، مبارزه با آمریکا و اسرائیل را رها نمی‌کند! «تا مبارزه هست، ما هستیمِ» امام، شوخی نبود! تعارف نبود! من اقتضای منافع ملی را می‌شناسم؛ در بستن توافق مضاعف با روح خداست. او بود که دل به حال غرور ملی این ملت می‌سوزاند، نه دشمن، و نه دشمن‌دوستان! اگر ما هر چه داریم از امام است، دشمن هم هر چه می‌کشد از امام است! حال برای جلب رضایت منافع ملی، با که باید توافق بست؟! شهید مصطفی احمدی‌روشن و یارانش، در توافق با خمینی و صدالبته با خامنه‌ای بود که توانستند انرژی هسته‌ای را بومی کنند، فلذا آنچه محل نقد است، محصول توافق با دشمن است! چه شد؟! چه کردند؟! و چرا به جای ارائه کارنامه، حرف غیر‌ می‌زنند؟! آیا این هم از نشانه‌های اعتدال است که هر وقت در برابر منتقد کم آوردند، بند کنند به حد و حدود الهی؟! بدا به حال جماعتی که از منتقد می‌خورند، اما به ملت، دروغگو می‌گویند! بدا به حال جماعتی که هر وقت در جواب منتقد می‌مانند، گیر به احکام خدا می‌دهند! این رسم نوکری برای مردم نیست! و فاصله‌ها دارد با آموزه‌های امام! سابق بر این باید به اصحاب نقد می‌گفتیم؛ «کمی کمتر، دستگاه اجرایی را نقد کنید، بلکه دولت بتواند اوضاع را در آرامش، سر و سامان دهد»، مع‌الاسف اینک باید از بعضی دولتمردان تمنا کنیم؛ «کمی کمتر منتقدان را مورد لطف‌(!) قرار دهید، کمی کمتر به مردم بپرید، کمی کمتر ملت متحد را تقسیم کنید، و کمی کمتر با مقدسات کلنجار بروید، بلکه وقتی هم برای کار کردن، لااقل سخن گفتن در همان حوزه مسؤولیت، برای‌تان بماند»! مردم در دوگانه بهشت و جهنم گیر نکرده‌اند؛ گیر کرده‌اند در بی‌تدبیری‌ها، در گرانی‌ها، در سوء‌مدیریت‌ها. و در اینکه عاقبت چه شد محصول توافق؟! گیر مردم، این جور چیزهاست. بدترین شلاق‌ها، شلاق بی‌تدبیری است که این هم از قضا، جاده‌صاف‌کن جهنم است، نه بهشت! روح خدا، فقط نشانی خدا نداشت، بلکه مردم نیز از زبان ‌ایشان نمی‌افتاد. خب به جای سخن بی‌وجه، چرا خدمت به ملت نمی‌کنند؟! امام وقتی سخن می‌گفت، حساسیت دشمن را برمی‌انگیخت، چگونه است که از سخن بعضی‌ها، به جای دوست، دشمن در امان است؟! امام سراپا آتش خشم علیه دشمن بود، چگونه است که بعضی‌ها با دشمن، مهربان‌تر از دوست، سخن می‌گویند؟! جا به جا گرفته‌اند بعضی‌ها، موضع مهر و مکان خشم را! اینکه ما با تحقیر دشمن، راحت‌تر کنار بیاییم تا نقد دوست، فاصله‌ها از آموزه‌های امام دارد. محل خرج حاضرجوابی امام، آنجا بود که می‌گفت؛ «ما آمریکا را زیر پا می‌گذاریم». خوب است بعضی‌ها نسبت خود را با این جمله امام معین کنند و الا منتقد تا امام را دارد، زیر پا گذاشته نمی‌شود. اماما! زیر پای خون شهدای هسته‌ای، ما صدای خرد شدن دنده شیطان بزرگ را شنیدیم. و دقیقا مثل شهدا در دل تحریم، زیر پا گذاشتیم آمریکا را، آنجا که علی رغم میل دشمن، هسته‌ای شدیم و آنجا که بازهم به‌رغم میل دشمن، برد موشک‌های‌مان را تا آنجا که اراده خلف شایسته‌ات اقتضا کند، فزونی بخشیده‌ایم. اماما! تو گفتی؛ «ما آمریکا را زیر پا می‌گذاریم»، اینجا به بعضی‌ها برخورد! بعضی‌ها رسما وکیل‌مدافع شیطان شده‌اند و دل برای مقر ابلیس یعنی جهنم می‌سوزانند و با لطائف الحیل می‌خواهند امضای سرخ تو را از صحیفه انقلاب اسلامی پاک کنند! کور خوانده‌اند که به فرموده جانشین شما؛ «این انقلاب، بی‌نام خمینی در هیچ کجای جهان شناخته شده نیست». اماما! پشتوانه امضای شهدایی تو، ۳۰۰ هزار خون بهشتی است. خدایی که در زمین برای تو بالکن حسینیه جماران ساخت، در آسمان، بهترش را ساخته! امر، همچنان امر شماست که هنوز هم بعد از هر فتحی، ولی‌فقیه، دست قدرت خدا را به ما نشان می‌دهد، آنگاه از تو سخن می‌گوید. اماما! برای ما، بهشت، آنجایی است که تو باشی و آسمان، آنجایی است که شهدا باشند. گلوله‌های آتشین سه‌راهی شهادت، کم از زور و شلاق نداشت، همچنان که امروز، غم و غصه روزگار، کم از زور و شلاق ندارد، ما اما این همه را به جان می‌خریم، که خوب می‌دانیم «بهشت را به بها بدهند و به بهانه ندهند»! اشتباه است اگر فکر کنیم؛ می‌توان چراغ سبز به جهنم نشان داد و در عین حال، بهشتی شد! عادت عده‌ای به مفت‌فروشی، قیمت بهشت را ارزان نمی‌کند! شلاق‌ها خورده شد و جان‌ها کنده شد تا به حکومتی برسیم با دغدغه‌های بهشتی. ما امام خود را آن همه سال در تبعید، دور از میهن ندیدیم که امروز، منتهی‌الآمال بعضی‌ها حضور بی‌اذن و اجازه رئیس‌جمهور اوباما در خاک وطن باشد! تعارف را بگذاریم کنار، بعضی‌ها می‌خواهند نسخه کشور مظلوم افغانستان را برای ما هم بپیچند و از همین زاویه بود که پیشنهاد رابطه با طالبان را دادند! سال ۸۸ هم نهایت آرزوی بعضی‌ها این بود که ۴۰ میلیون رای ملت را به اراده آمریکا و اسرائیل بفروشند، اما از آنجا که «خامنه‌ای، خمینی دیگر است»، ما از بالکن حسینیه امام خمینی، مکرر صدای خمینی را شنیدیم. اماما! بعضی‌ها خط تو را از BBC  و VOA می‌گیرند! و به نظام تو تهمت تقلب می‌زنند! اماما! بعضی‌ها از تو خسته شده‌اند! از وصیتنامه تو! از «ما آمریکا را زیر پا می‌گذاریم»! مشکل این جماعت، بیلبوردهای ما نیست؛ خود شمایی! بعضی‌ها به انقلابی‌گری ما می‌گویند «افراط» که انقلابی‌گری خمینی بت‌شکن ما را بزنند! از قضا، خود این هم حاکی از زنده و جاوید بودن راه شماست، که با مرده، کسی دشمنی نمی‌کند! اگر ما مدعی هستیم دست رحمت تو، هنوز هم با دل ما بازی می‌کند، فقط یک بیان شاعرانه نیست. تو هستی، حی و حاضر، نشان به آن نشان که با تو دشمنی می‌شود! اما اماما! دوستان تو بیشترند. نیمه‌خرداد آن سال که جسمت از میان ما پر کشید، «مرگ بر آمریکا» هرگز شعار واحد همه ملت‌های آزاده نبود. از آن روز، ما بسیار جلو آمده‌ایم و دشمن، بسیار عقب رفته. دشمن حتی با همه عِده و عُده‌اش، دیگر قادر نیست ولو در یک میدان، حریف مقاومت شود. آن روز خیلی‌ها اساسا نمی‌دانستند «سیدحسن نصرالله» کیست، اینک اما همه او را می‌شناسند، اسرائیلی‌ها از همه بیشتر! اماما! تو آن روز یک بسیجی گمنام داشتی به نام «قاسم سلیمانی»، اینک اما دشمن ناگزیر، نه فقط او را به خوبی می‌شناسد، بلکه خوب می‌داند در جغرافیای مقاومت، کار دست بچه‌های سپاه قدس است. اماما! اغلب حکام منطقه که چشم بد به انقلاب تو داشتند، از تخت سلطنت به زیر کشیده شده‌اند، اتفاقا آمریکا هم هوای‌شان را داشت، اما نسخه کدخدا دیگر جواب نمی‌دهد! اماما! اگر راه روح‌اللهی تو یعنی نشانی بهشت، به جهنم که بعضی‌ها چراغ سبز به جهنم نشان می‌دهند. خودت را عشق است، وصیتنامه‌ات را. خلف صالحت را. او تو را در خواب نمی‌بیند؛ در بیداری می‌بیند، بر بلندای سپهر. در هر گوشه از جهان، ندای «مرگ بر آمریکا» بلند است، آنجا حرم امام است.

543744_orig

نیمه‌خرداد سال ارتحال، با خود می‌اندیشیدم؛ پس تکلیف این شعار بچه‌های جبهه و جنگ چه می‌شود؛ «تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست»؟! اینک می‌بینم با وجود امام خامنه‌ای، الحق که «تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست».

وطن امروز/ ۱۳ خرداد ۱۳۹۳

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۳۲ دیدگاه

به دشمن چراغ سبز نشان نده!

خدای خرمشهر از پس آزاد کردن حمص هم بر می‌آید

ok3jgy221bx4ue9zrbtz

نه که نام عملیات آزادسازی خونین‌شهر «الی بیت‌المقدس» بود، در آستانه سی و دومین سالگرد این عملیات، روزگار روی خوشش را به «جبهه فراملی مقاومت» نشان داد و این‌بار شهر فوق‌ استراتژیک «حمص» از لوث وجود تروریست‌های مورد حمایت آمریکا و اسرائیل پاکسازی شد. اگر دیروز خرمشهر آزاد شد و امروز حمص، ان‌شاءالله فردا نوبت قدس شریف است، که با صهیونیست‌ها کارهای مهمی دارد خون شهدای «الی بیت‌المقدس». اینک اما بیشتر باید از حمص نوشت که واقعه امروز ماست. حمص به عنوان لانه اصلی تروریست‌های آدمکش، بسی دور و دراز می‌نمود آزادسازی‌اش؛ چیزی در حد غیرممکن. چه بسیار که تحلیل می‌کردند؛ «اگر اسد موفق شود همه سوریه را از شر اشرار پاک کند، لاجرم حمص را نخواهد توانست» اما آنچه به معجزه می‌مانست بازهم محقق شد، جبهه مقاومت، حمص را آزاد کرد، بگذار با مدد از خمینی(ره) اینگونه بنویسم که «حمص را خدا آزاد کرد». بودند البته کسانی که برای اسد، روزشمار سقوط‌ آزاد معین کرده بودند. هم آمریکا و اسرائیل، هم تروریست‌های وحشی و هم البته عده‌ای در داخل، همصدا با اشقیا، روز و شب رسما علیه اسد موضع می‌گرفتند و این نماینده سنگر مقاومت را به جرم ایستادگی در برابر وحشی‌ترین تروریست‌ها «دیکتاتور» می‌خواندند! می‌خواهی همصدایان با اسرائیل را بشناسی؟ به مخالفان و موافقان مقاومت نگاه کن! از بس همصدایی کرده‌اند با صهیونیست‌های نجس، بر بعضی‌ها طهارت، فرض‌تر از تحلیل سیاسی است! راه دوری نرویم! تعارف را هم بگذاریم کنار! همین جناب عالیجناب، همزمان با روزی که مقرر شده بود برای حمله آمریکا به سوریه، در یکی از شهرهای شمالی، مع‌الاسف همصدایی با اسرائیل را به اوج رساند، نظام سوریه را متهم به استفاده از سلاح‌ شیمیایی علیه مردم کرد و چنان موضع گرفت که تو گویی در حال چراغ‌ سبز نشان دادن به آمریکاست! فقط هم ایشان نبود. برگردیم اخبار را مرور کنیم، مکرر به برخی مواضع ضدمقاومت بعضی از همین مردان اعتدال می‌رسیم که چه بی‌رحم، سوریه مظلوم را می‌زدند. بیم از برخوردن به مصوبات شورایعالی امنیت ملی کشور نبود، یکی یکی اسامی‌شان را فهرست می‌کردم! حتی در دولت قبلی هم، بعضی‌ها با آن همه ژست ضداسرائیلی، دست‌آخر در موضوع سوریه مردود شدند. و اما مشخصا حرف حساب آقای رفسنجانی درباره سوریه چه بود؟ هیچ! الا آنکه تروریست‌های آدمکش را «معترضان به اسد» و «مخالفان نظام سوریه» می‌دانست! شگفتا! تکفیری‌هایی که اغلب مال کشورهای دیگر، بعضا برخاسته از خاک اروپا بودند، شده بودند «مخالفان بشار اسد»! سوال اساسی اینجاست؛ «چگونه آدمی در تحلیل مسائل سیاسی به اینجا می‌رسد؟!» به این پرسش، نمی‌توان پاسخ داد، الا آنکه برگردیم و سوابق بعضی‌ها را مرور کنیم. آقای عالیجناب همان کسی بود که در سال ۸۸، فتنه‌گران آشوبگر ضدقانون، حرامیان عاشورا و برهم‌زنندگان نظم را «جماعتی معترض به نتیجه انتخابات» می‌خواند! این کلا اخلاق سیاسی، بهتر بگویم؛ بی‌اخلاقی سیاسی بعضی‌هاست که «فتنه‌گر وحشی» را «معترض قانونی» بخوانند! و خیال کنند آتش‌زنندگان خیمه عزای امام مظلوم ما، اعتراض به تقلب موهوم دارند، همچنان که گمان می‌کنند تکفیری‌های آدمکش، مخالفان قانونی حکومت سوریه‌اند! اما واقعا این چه رفتاری است که بعضی‌ها علی‌الدوام، قانون را پای ضدقانون، حق را پای باطل و مقاومت و ایستادگی را پای تروریست‌های اجیرشده حضرت کدخدایی که دیگر نیست، ذبح می‌کنند؟! و به کدام قهقرا کشیده شده‌اند این جماعت که در مصاف جبهه مقاومت و مشتی تروریست حامی غرب، طرف آدمکش‌ها را می‌گیرند؟! این جماعت، خسته از مقاومت و ایستادگی، شاید اینگونه مصلحت خود را در ماجرای سوریه تشخیص دادند که طرف علی‌الظاهر قوی‌تر میدان را بگیرند. اینک اما هم علی‌الظاهر و هم علی‌الباطن، حمص دست اسد است، نه اوباما. حمص دست مردم سوریه است، نه تروریست‌ها. من خیلی خیلی از آقای رفسنجانی و آن چراغ‌ سبز معروف عذر می‌خواهم اما واقعیت آن است که آمریکا در حمله مستقیم به سوریه رسما زایید! روز، بلکه ساعت حمله را معین کرد اما در لحظه آخر از حمله منصرف شد چرا که می‌دانست سوریه عزیز به عنوان سرپل قدس‌ شریف، خط‌ قرمز پررنگ جمهوری اسلامی است. اوباما از آنجا که نمی‌خواست متوجه برد موشک‌های جمهوری اسلامی در میدان عمل شود و از آنجا که دوست نداشت تل‌آویو با خاک یکسان شود، بهتر آن دید دست از پا خطا نکند. وقتی آمریکا خود به خوبی می‌داند در چه موقعیت متزلزلی قرار دارد، به هیچ وجه، کاری از چراغ‌ سبز بعضی‌ها ساخته نیست! تو حالا هی برو لوگوی روزنامه‌ات را با پرچم تروریست‌های تحت کفالت غرب ست کن! فرقی نمی‌کند فتنه ‌۸۸ باشد یا فتنه‌ شام، غلبه از آن ملت‌هاست؛ خواه بعضی‌ها به دشمن، گرا بدهند، خواه ندهند! اگر «گرا‌ دادن‌های سرگشاده» در سال ۸۸ کارگر شد، چراغ‌ سبزهایی که مکرر به یانکی‌ها در بحث سوریه نشان دادند نیز کارگر می‌شد! ما البته از کسانی که رحم به آرامش و امنیت ملت خود نکردند، هرگز توقع نداریم رحم به مقاومت ملت سوریه کنند، لیکن از ایشان می‌خواهیم این همه به وعده‌های الهی بدبین نباشند و توهم نزنند که وعده‌های کدخدا -کدام کدخدا؟!- از وعده‌های خدا، عملیاتی‌تر است! همان خدایی که خرمشهر را آزاد کرد، حمص را نیز آزاد کرد؛ او همچنان خداست، قدس را نیز آزاد خواهد کرد! خوب است بعضی‌ها اگر هنوز هم چراغ‌ سبزی برای‌شان باقی مانده، آن را خرج جبهه حق کنند و بیش از این لگد به عاقبت خود نزنند! مدعیان دروغین اصلاح‌طلبی، فقط امروز نیست که به جای مردم سوریه، طرف تکفیری‌ها را می‌گیرند، روزگاری هم بود که ملت مظلوم افغانستان را می‌خواستند قربانی منافع شوم طالبان کنند و از همین رو، پیشنهاد برقراری رابطه میان نظام جمهوری اسلامی و طالبان را دادند که البته با بی‌محلی معنی‌دار بزرگان روبه‌رو شدند. من واقعا تعجب می‌کنم از بعضی‌ها که چرا فقط می‌خواهند با دشمن یا دنباله‌هایش به بازی برد – برد برسند؟! یک روز با طالبان، یک روز با خود آمریکا، یک روز هم با تکفیری‌ها؟! آیا «جامعه جهانی» جز این ۳ فقره، دار و دسته دیگری ندارد؟! بعضی با آنهمه ادعا، اینگونه شناخته‌اند دنیا را؟! همه اشقیای عالم، دست در دست هم دادند تا از مسیر سقوط اسد، دیگر سوریه، سرپل مقاومت نباشد اما از آنجا که «جامعه‌ جهانی» چیزی فراتر از «نظام‌ سلطه» است و از آنجا که دست برتر و بالاتر از آن خداست، این روزها سوریه در تدارک یک انتخابات ان‌شاءالله باشکوه است. دم مقاومت گرم که بازهم با دموکراسی، با صندوق رای، با ادب و متانت، با حضور در صحنه و با مردمسالاری، جواب چراغ‌ سبز سرگشاده بعضی‌ها را داد! منتهای مراتب، نه فقط هر تروریستی که اسد از شهر به شهر سوریه بیرون کرد، سیلی‌ در گوش نظام‌سلطه بود، بلکه هر کدام از آرای ملت سوریه که عن‌قریب به صندوق انتخابات ریخته شود، سیلی‌ در گوش کسانی است که به جای رای مردم، چشمک به تروریست‌های جلاد زدند! تصورم این است که خداوند، علاوه بر عقبا در همین دنیا نیز بعضی‌ها را عقوبت می‌کند. مگر آنکه خداوند بخواهد به کیفر آن همه رفتار و گفتار سرگشاده، عاقبت بعضی‌ها را خط‌ خطی کند، و الا بعید می‌دانم آدمیزاد، آدمیزاد باشد و در عین حال بخواهد طرف آدمکش‌های خونریز را بگیرد! زیاد که بخواهی با بطالین به بازی برد – برد برسی، خداوند تو را در غم شکست ایشان به دست اسد مقاومت، شریک می‌کند! ما تسلیت عرض می‌کنیم آنهم از نوع سرگشاده، فتح بزرگ حمص را به همه کسانی که ۳ سال تمام، اسد را زدند اما به مشتی حرامی بی‌رحم گفتند «مخالف»! ما البته از یاد نمی‌بریم در همین سوم خرداد خودمان هم، چگونه بعضی از این لیبرال‌های پیر پاتال، گرای سینه بچه بسیجی‌ها را به صدام می‌دادند و چگونه بیانیه‌های‌شان سر از رادیوی رژیم بعث درمی‌آورد! ست کردن حلقوم با همان فریادی که دشمن دوست دارد، بسی مسبوق به سابقه است. ننگ بر جماعت اجنبی پرست! مرگ بر جماعت اجنبی‌ پرست! که ما فراموش نمی‌کنیم فتح‌الفتوح مافوق طبیعت سوم خرداد با چه مشقتی به دست آمد. ظهر روز سوم خرداد ۶۱ بچه‌رزمنده‌ها در مسجد جامع خونین‌شهر، چنان به نماز و گریه و توبه و استغاثه و راز و نیاز افتاده بودند کأنه نه از دل یک فتح بزرگ، بلکه از دل یک شکست سنگین بازمی‌گشتند! ایشان ذیل کلاس درس ولایت‌فقیه، پرورش‌یافتگان مکتب «نصر» بودند؛ «اذا جاء نصرالله و الفتح و رایت‌الناس یدخلون فی دین‌الله افواجا فسبح بحمد ربک و استغفره انه کان توابا». دقیقا بر عکس این هم داشتیم! بعضی‌ها از دل فلان توافق که بیش از پیروزی، بوی شکست می‌داد، همچین مغرورانه «فتح» را مرقوم داشتند که انگار حالا جز دراز کردن زبان دشمن، چه عایدی دیگری ارزانی کشور داشت!! ما من‌باب خیرخواهی، توصیه می‌کنیم بعضی از این دولتمردان خود را به درس گرفتن از رفتار و گفتار مخلصانه و متواضعانه بسیجی‌ها. آقای ظریف، عاقبت چندی‌پیش، یک حرف هم از «دلاوری» زد! ما توصیه می‌کنیم به ایشان، برای آنکه بهتر و دقیق‌تر متوجه معنای دلاوری شوند، دمی درنگ کنند در روحیات فرمانده دلاور سپاه اسلام، شهید حی و حاضر، سردار قاسم سلیمانی. اگر با دست فرمان بعضی‌ها، زبان دشمن دراز می‌شود، لیکن با دست فرمان مقاومت، دشمن ولو آنکه روز حمله را هم معین کرده باشد، پا پس می‌کشد. از این هم بالاتر، حمص آزاد می‌شود. درجه آخر، ما به دولتمردان خود توصیه می‌کنیم هنگامی که می‌خواهند با ما از «فتح‌الفتوح» حرف بزنند، سخن از «سوم خرداد» یا «آزادسازی حمص در آستانه سی و دومین سالگرد فتح خرمشهر» برانند، نه «توافق‌ ژنو»! نقد انقلابی ما به بعضی‌ها سر جای خود محفوظ اما مادام که سایه خدای سوم خرداد بر سر روزگار بلند است، امیدواری ما بسی بیشتر از دل‌نگرانی ماست. درود و رحمت خداوند بر شهدای عملیات «الی بیت‌المقدس» که خون سرخ‌شان تا یوم‌الله رهایی قدس به شیربچه‌های مقاومت، چراغ‌ سبز نشان می‌دهد… جهانی را باید آزاد کند خدا! ما به «قبله اول» ۲ رکعت نماز فتح بدهکاریم؛ این خط، این نشان که ان‌شاءالله «حضرت منجی» در راه است…

وطن امروز/ ۳ خرداد ۱۳۹۳

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۰ دیدگاه