و اما انگشت نماهای سیاسی

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

در آن گُل را باید گِل گرفت، اگر شادی بعد از فرو ریختن دروازه حریف، زشت باشد و سخیف. انگشتی که نداند به کجا باید اشاره کند، نباشد بهتر است. کاش پخش زنده، همراه با دیدن حرکات زننده نباشد. فوتبال البته به قیل و قالش زنده است، اگر نگیرند بی اخلاق های تازه به دوران رسیده، حالش را. القصه! شاید هم الغصه! یا الپسته! شادی عجیب و غریب بعد از گل ۲ تن از بازیکنان فوتبال، اگر چه عملی خلاف ادب، قبیح و بی شرمانه بود، اما باعث شد اهالی ورزش این بار قاطعانه تر از دفعات قبل، ممنوع الفعالیت کنند فاعل و مفعول را. اینقدرش را باید به فال نیک گرفت، چرا که تنبیه، بخشی از تربیت است. متاسفانه دنیا رو کرده به فوتبالیست نماهایی که هنوز خود را برای رعایت بدیهی ترین و پیش پا افتاده ترین اصول اخلاقی، نساخته اند. آن بزرگ، خیلی خوب دعا کرده بود که ای کاش دنیا به ما رو نیاورد، هنگامی که هنوز نساخته ایم خودمان را. همچین عده ای از بازیکنان ما بعد از گل، خل می شوند و از خود، بی خود، کانه به بارسلونا گل زده اند، نه داماش! فاش باید گفت که شوتبالیست هم نیستند بعضی از این فوتبالیست ها. این از این اما، زشت تر و قبیح تر و هتاکانه تر از این عمل ناهنجار، آنجایی است که بعضی ها نه به یک نفر، که به ۴۰ میلیون رای یک ملت، تعرض می کنند و با «نامه سرگشاده» به عدد نفوس یک ملت، و رای ایشان، تجاوز می کنند. اشاره این انگشت را هم باید دید و صاحب این انگشت را هم مدعی العموم باید مجازات کند. پس بی اخلاق تر از شیث رضایی و محمد نصرتی، اکبر هاشمی رفسنجانی بهرمانی دامت برکاته، بلکه هم زید عزه است. تا آنجا که من شنیده ام، قرار است حضور این ۲ بازیکن را در فعالیت های ورزشی، مادام العمر -یا چیزی در همین مایه ها- ممنوع کنند، و حتی این را هم شنیده ام که قرار است اجازه ندهند این ۲ نفر در اماکن ورزشی حضور داشته باشند. کار خوبی است؛ به ویژه درباره یکی شان که نشان داده اصلاح بشو نیست و ترحم به وی اصلا جایز نیست و مصداق آفتی می ماند که اگر ریشه کن نشود، آسیب به همه مزرعه می زند. این هم از این، و اما آیا متعرضین به همه آرای ملت، که انگشت اشاره شان، از دست و آستین دشمن بیرون می آید، بهتر نیست از هر گونه فعالیت سیاسی، به خصوص فعالیت انتخاباتی، مادام العمر محروم شوند؟! آیا بی اخلاق های وادی سیاست، که علیه یک انتخابات باشکوه و ۴۰ میلیونی، انگشت سرگشاده نشان می دهند، و بی ادبی می کنند، بهتر نیست که صرف نظر از مقام و عنوان شان، یک بار برای همیشه متنبه شوند و از هر گونه اظهار نظر سیاسی منع شوند؟! اگر شیث رضایی، روزگاری، در طیاره، نابه جاترین و نانجیبانه ترین شیطنت ممکن را می کند و به دروغ خبر از سقوط هواپیما می دهد و مسافرین بیچاره را تا مرز سکته پیش می برد، روزگاری هم بود که ما در آن شاهد بودیم، بعضی ها همراه با ایل و تبارشان و آقازاده های شان، به دروغ بر طبل تقلب کوفتند تا بلکه یک حماسه آسمانی را با اهرم فتنه تا مرز سکته پیش ببرند. این درست که آحاد ملت، حق بعضی ها را در یوم الله ۹ دی به تمیزی تمام، کف دست پست شان گذاشت، لیکن بعضی انگشت ها هست که برای گلوی رای پابرهنه ها، دقیقا کار تیزی می کند. اگر رضایی و نصرتی به درستی باید مجازات شوند، به طریق اولی، تیزی را باید گرفت از دست کسانی که اختیار انگشت اشاره شان دست اجنبی است. اتفاقی که البته خود به خود دارد می افتد؛ «باز هم این حرف زد»، اولین واکنش آحاد ملت است، وقتی که بزرگ خاندان اشراف، انگشتی به اشاره می چرخاند و برای خودش حرف می زند.

روزنامه وطن امروز/ ۱۱ آبان ۱۳۹۰

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۱۹ دیدگاه

خدا به ما نظر دیگری دارد

پیامک/ اقتصادتم!

هم الان که بنا کردم به نوشتن پلاک امروز، یکی برایم پیامک فرستاد که رشته افکارم را پاره کرد، اما در عین بی مزگی، بامزه بود. پیامک این دوست را عینا بخوانید، تا برویم سر اصل بحث. «از اقتصاد دنیا که خراب تر نداریم؟!… اقتصادتم!»

جامعه/ بی نظمی های منظم تهران!

تهران وقتی که یکی دو قطره بیشتر، باران به خود می بیند، شهر را غافلگیر می کند که شرح این شهر را دیروز برای تان نوشتم. امروز صبح اما هنگام رفتن به سر کار، هنوز تهران بارانی بود، بگذریم که هوای مه آلود هم به باران اضافه شده بود. راستش به نظرم آمده که بی نظمی های این شهر شلوغ، خودش برای خودش نظم قشنگی پیدا کرده! آن دسته از شهروندانی که صبح خیلی زود از خانه بیرون می زنند، دیده اند که خلق الله چه عجله ای دارند برای رسیدن به محل کار خود، تا بلکه گذرشان به ترافیک سنگین و روی مخ صبحگاهی نیفتد. البته این موضوع برای نواحی مختلف شهر فرق می کند. باید اهل سحرخیزی باشی که بفهمی چه دارم می گویم. آنجایی که ما زندگی می کنیم، از ساعت نزدیک شش و ربع به بعد، جنگ برای مواجه نشدن با ترافیک، جنگ بر سر دقیقه ها بلکه ثانیه هاست. از این زمان که نوشتم، تو اگر یک ربع دیرتر به خودت بجنبی، درگیر ترافیکی می شوی، که جورش را باید نزدیک یک تا دو ساعت بپردازی. به قولی؛ «یک ربع غفلت، مساوی است با یک روز کاری پشیمانی». هوا اما وقتی که بارانی می شود، این یک ربع، جای خود را به پنج دقیقه می دهد. در چنین حالتی جنگ دقیقه ها و ثانیه ها دیدنی می شود. عجله شهروندان سحرخیز برای درگیر نشدن با ترافیک، که نبودن پرسنل راهنمایی و رانندگی، هم بر این سرعت و شتاب می افزاید، آنقدر هست که گاه اتوبان های شهر را بدل به پیست رالی می کند! این حالت ادامه دارد تا ساعت هفت صبح. از این ساعت به بعد، باید به جای شهروندان پر از اندوه، به ماشین های پر از انبوه (!) سلام کنی. از این ساعت به بعد، خیلی دیر به محل کارت می رسی. از این ساعت به بعد البته خیلی فرقی نمی کند که بگیری و بخوابی، مثلا ساعت نه که به شکل ملموسی از بار ترافیک کم می شود، بیرون بیایی، یا همان هفت صبح! فرق معامله اش نیم ساعت است! هفت صبح بزنی بیرون، با این ترافیک، ساعت نه می رسی، اما ساعت نه بزنی بیرون، نه و نیم، شاید یک ربع به ده! البته وقتی هوا بارانی است، همه این ساعت هایی که نوشتم، باید نیم ساعت از آن کم کنی، چرا که بارش باران در شهر تهران، با چند برابر شدن وسایل نقلیه، نسبت کاملا مستقیمی دارد! آیا با وجود تاکسی هایی که حتی دربست هم سوار نمی کنند، چون برای شان صرف ندارد، آیا با وجود صف عجیب و غریب اتوبوس و مترو، آیا با وجود این همه چاله چوله در خیابان ها و کوچه های شهر، می توان از مردم توقع داشت که در هوای بارانی، از وسیله نقلیه شخصی استفاده نکنند؟! قطعا مردم دوست ندارند که با اتوبانی مواجه شوند که به پارکینگ ماشین، تغییر کاربری داده، اما احتمالا سیستم حمل و نقل شهری به خصوص در روزهای بارانی و بحرانی، اصلا کشش حمل و نقل مسافر را ندارد. حالا باز هم دعوا کنند دولت و شهرداری با هم بر سر بودجه مترو. وقتی دود این دعوا، درست وسط چشم ملت فرو می رود، البته که در این دعوا، رضایت خدا نمی بینند و به هیچ کدام شان حق نمی دهند. این را اما برای کسانی می گویم که می خواهند از پست های فعلی شان به سمت های مهم تری برسند. به خدا هیچ تبلیغی، بلیغ تر از کار کردن در همین پست فعلی تان نیست. اصلا لازم نیست که حرف های قشنگ بزنید. اصلا لازم نیست ادعاهای قشنگ کنید. اصلا لازم نیست که تیتر بزنید «باران، شهر را غافلگیر نکرد». فقط کافی است برای مردم، خالصانه کار کنید. کار بهترین ابتکار است در زمینه تبلیغ، و الا وعده و وعید را همه بلدند. پیش امت حزب الله، از حضرت ماه و ستاره ها سخن گفتن، و پیش مردم کوچه و بازار، زار از مشکلات معیشتی زدن، و پیش دوم خردادی ها، حرف های روشنفکرانه زدن را، به خداوندی خدا، من هم یاد گرفته ام. منظورم قطعا شخص خاصی نیست و همه حضرات را می گویم. آهای! کسی که می خواهی بروی مجلس و نماینده ما مردم بشوی، چرا الکی قول می دهی که اگر نماینده شدم، تورم را کم می کنم؟! اصلا تورم مگر در حوزه کاری توست؟! البته باز هم صد رحمت به تو. آن دوست دیگرت به مردم فلان شهر قول داده که اگر رهسپار بهارستان شدم، در این شهر دانشگاه آزاد تاسیس می کنم! خب بگو از همین حالا بستی دیگه! تو نماینده شوی، چه می کنی با این مردم، خدا عالم است؟! فقط خدا!

تلنگر/ ما و این خدای مهربان!

آخر بند بالا صحبت از خدا شد. هیچ از خدا به خاطر این باران تشکر کرده ایم؟! طبق اخبار، همه سدهای کشور، از همین حالا پر شده، و این یعنی که سال ۹۱ در فصل تابستان، نباید بحران کم آبی داشته باشیم. یعنی نمی ارزد که به خاطر این نعمت، چند رکعتی برای حضرت دوست، نماز بخوانیم؟! هر جای دنیا را که نگاه می کنی، یا در بحران اند و یا در انقلاب و یا در اعتراض و یا در فقر و یا در کشتار و یا در بی آبی و یا در سیل و یا در خشکسالی و یا در زلزله. خدایی که من می شناسم، به ملت ما و سرزمین ما نظر دیگری دارد. کمی مهربان تر باشیم با این خدا. کاش کمی بیشتر بندگی اش کنیم.

روزنامه جوان/ ۱۰ آبان ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۴۴ دیدگاه

باز باران با ترافیک!

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

صبح زود از خانه بیرون زده ای، و می بینی که ترافیک وحشتناک از سر خیابان و اتوبان محل زندگی ات، رسیده به سر کوچه. اصلا بگو دم خانه! بی اغراق، باران که البته نعمت ناز خداست، به خاطر سوء مدیریت ها چند برابر کرده ترافیک شهر را. یک جورهایی قفل به نظر می رسد. برآوردت این است که با این اوصاف، حداقل یک ساعت با تاخیر در سر کار حاضر شوی. با اولین چاله خیابان و بی معرفتی راننده ای که خیلی معلوم است عجله دارد، همه هیکلت خیس می شود. با کلی تاخیر به سر کار می رسی و می بینی که خیلی از همکارانت هنوز نرسیده اند و فعلا مانده اند در خیابان. غروب می خواهی به خانه برگردی و مشاهده می کنی غوغای ماشین و بوق، همچنان بیداد می کند. آب جوی خیابان به حاشیه خیابان کشیده شده. یک چیزی در مایه های استخر! کفش و جوراب و پاهایت کاملا خیس شده اند. تاکسی نگه نمی دارد. حتی دربست هم که می گویی، باز ناز می کند. مسافران باد کرده اند در خیابان و تا وسط خیابان جلو آمده اند تا اگر مسافرکشی دلش به رحم آمد، زرنگی کنند و زودتر از بقیه سوار ماشین شوند. صف اتوبوس انتهایش معلوم نیست. تا ایستگاه مترو باید نیم ساعتی پیاده بروی. خسته ای. هنگام رد شدن از عرض خیابان باید محاسبات فیثاغورسی انجام دهی و ایضا کمی تا قسمتی پرش ارتفاع بلد باشی که در رودخانه جاری شده در حاشیه خیابان، غرق نشوی. اما هر طور شده به ایستگاه مترو می رسی و صفی می بینی که نگو و نپرس. مطمئن می شوی که به قطار اول و دوم نمی رسی. کنارت عاقله مردی را می بینی که روزنامه «همشهری» دستش است. همان مرد به تو می گوید؛ سر جدت ببین چی نوشته! و بعد سرش را چند باری تکان می دهد. تیتر یک روزنامه را می خوانی. «باران، شهر را غافل گیر نکرد»، روی مخت رژه می رود! تو هم چند بار سرت را تکان می دهی! اعتماد به نفس خاص مدیران شهری، غافل گیرت کرده! قطار اول می آید و می رود. قطار دوم هم. قطار سوم هم. تو اما شانس می آوری که به قطار چهارم می رسی. تراکم آدم ها در داخل قطار، دیدنی است. ضربان قلب افراد کناری ات را به وضوح می شنوی. صدای نفس کشیدن شان را. ایستگاه بعدی اما، نیمی از افراد قطار پیاده می شوند تا جا برای خروج کسانی که در این ایستگاه می خواهند پیاده شوند، باز شود. نمی دانی بخندی یا گریه کنی. یاد تیتر یک ارگان شهرداری می افتی. آخرین ایستگاه از قطار پیاده می شوی، اما در پایانه، می بینی که صف تاکسی و اتوبوس هست، قشنگ هم هست، اما فعلا که خبری از تاکسی و اتوبوس نیست. تا به صف برسی، جوانکی داد می زند؛ روزنامه، روزنامه! تیتر یک همان روزنامه باز هم غافل گیرت می کند! فکر می کنی، یعنی حدس می زنی که شاید، «همشهری» ارگان شهرداری تهران نیست و مال یک شهر دیگر است که وقتی در آنجا باران می بارد، شهر غافلگیر نمی شود. شاید جابلسا یا شاید هم قابلسا! می زنی به بی خیالی و بلند بلند می خندی. باران اما همچنان دارد می بارد. به خودت تلنگر می زنی که مبادا سوء مدیریت شهرداری را، حتی دعوای دولت و شهرداری را بر سر خیلی چیزها که دودش فقط در چشم شهروندان فرو می رود، به پای باران بنویسی. به پای خدا بنویسی! دلت برای مظلومیت این نعمت قشنگ خدا می سوزد. سرت را به طرف آسمان می چرخانی و اجازه می دهی که خدا صورت تو را با قطرات باران نوازش کند. همین کار را می کند خدا. همین کار را می کند خدا، تا ۴۵ دقیقه دیگر که سوار اتوبوس شوی. با تاخیر به خانه می رسی. همچنان که با تاخیر به سر کار رسیدی. آخرای اخبار، هواشناسی اعلام می کند که باران، حالاحالاها خواهد بارید. فردا صبح، یک ساعت و نیم زودتر از خواب بلند می شوی! 

توی خواننده اگر ساکن همین تهرانی، دروغ نوشتم، بگو دروغ نوشتی. حرف بدی زدم، بگو حرف بدی زدی. سیاه نمایی کردم، بگو سیاه نمایی کردی. غلو کردم، بگو غلو کردی. فقط یادت باشد که «باران شهر را غافلگیر نکرد»، اصلا و ابدا!!

روزنامه جوان/ ۹ آبان ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۴ دیدگاه

نمایشی مطبوع از نمایشگاه مطبوعات

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

سال گذشته در همین نمایشگاه مطبوعات، جلوی غرفه یکی از همین روزنامه های به شدت سیاسی، با خانم محترمه ای که با ۲ پسرش به نمایشگاه آمده بود، کارمان به یک بحث به شدت صنفی کشیده شد. آن خانم، می خورد که ۴۰ سالش باشد و می گفت؛ از بچگی روزنامه خوان بوده تا حالا و کدهایی هم که می داد، موید ادعایش بود. خوب بحث می کرد. شمرده شمرده و آرام سخن می گفت و اجازه می داد بحث سر یک موضوع، به پایان برسد، بعد سراغ سوژه دیگری می رفت. بیشتر می پرسید و من بیشتر جواب می دادم، اما گاه می شد که من سئوال می کردم و ایشان پاسخ می داد. بحث خوب و متنوعی شده بود. در میان همه مباحثات سیاسی، این بگو مگوی صنفی، آنقدر جذاب شده بود که جمعیتی به جمع ۲ نفره ما پیوستند. شاید نزدیک ۱۵ نفر که وسط صحبت ما، هر کدام شان چیزی می گفتند و چیزی می شنیدند. از جمله محورهای بحث ما، این نکته بود که آیا مطبوعات، فقط وظیفه دارند که اخبار دارای بار منفی را پوشش دهند؟! این البته سئوال آن خانم محترم بود که آخرای بحث، فهمیدم معلم مقطع دبیرستان است. سئوال هایی که در شعاع همین سئوال، مکرر از من می پرسید، بگذار چند تایش را بیاورم اینجا. آیا شما روزنامه نگاران، در این عصر کذایی پر از اضطراب و پر از خبر و پر از حادثه، بیشتر امید به مردم می دهید، یا اغلب ناامیدشان می کنید؟! چرا شما خبرنگاران، تمرکز کارتان بیشتر روی نقاط منفی اخبار است؟! چرا خیال می کنید مثبت نگری و دیدن سوژه های امیدوار کننده، مشتری ندارد؟! چرا در قیاس با اخبار سیاسی، کمتر به مقولات اجتماعی می پردازید؟! چرا حتی اخبار حوزه اجتماعی تان، -همه روزنامه ها را می گفت- بیشتر درباره فلان قتل و بهمان جنایت است؟! آیا دمیدن روح امید در مردم با انعکاس اخبار مثبت، نمی تواند جزئی از رسالت اهالی مطبوعات باشد؟! چرا اخبار مثبتی هم که کار می شود، عمدتا در حوزه وعده وعید مسئولان است؟! چرا سهم توده مردم از این دست از اخبار، کم و ناچیز است؟! آیا جز این است که مطبوعات، به بهانه واقع نگری و بیان معضلات که البته کار غلطی نیست، کمی تا قسمتی منفی باف و سیاه نما شده اند؟! آیا چشم شما بیشتر مترصد اخبار منفی و حوادث توام با بار اضطراب نیست؟!

القصه! تا آنجا که سوادم اجازه می داد، جواب دادم به سئوالات این خانم. به ایشان گفتم: همه حرف های شما درست، اما انعکاس مشکلات مردم، واقع نگری است، نه سیاه نمایی. مردم از رسانه ها توقع دارند که مشکلات شان، حتی اگر تلخ و گزنده باشد، منعکس شود. اخبار توام با بار منفی هم مثل فلان رشوه، فلان اختلاس، فلان تخلف، فلان خلف وعده، اگر ما رسانه ها پوشش بدهیم، متهم به سیاه نمایی می شویم و اگر منعکس نکنیم، متهم می شویم به سانسور و سفیدنمایی.

به اینجا که رسیدم، باز آن خانم، زلف بحث را دست گرفت و گفت: متاسفانه اغلب روزنامه ها در پوشش و انعکاس همین اخبار منفی هم، بیشتر سیاسی و جناحی عمل می کنند تا صنفی و کارشناسی، اما من هنوز سر حرف خودم هستم و گمان می کنم روزنامه های ما متاسفانه و بی آنکه قصد جسارتی به شما داشته باشم، خصلت مگس پیدا کرده اند و بیشتر روی تیرگی ها و پلشتی ها می نشینند.

این خانم محترم البته خیلی زود تاکید کرد که در این مباحثه دارد به نقاط منفی مطبوعات اشاره می کند و اصلا منکر خدمات رسانه های مکتوب نیست. با این همه، در جواب بند بالا به طرف بحثم گفتم: طبیب برای درآوردن غده سرطانی از بدن بیمار، هم به بیمار نزدیک می شود و هم به نقاط عفونی بدن بیمار، لیکن کسی طبابت را با خلق و خوی مگس، مقایسه نمی کند. ما روزنامه نگاران هم در باب امراض اجتماعی، اگر نقش طبیب نداشته باشیم، لااقل موظفیم به آژیر کشیدن. صدای آژیر البته موسیقی زمختی است، لیکن گاهی باید بلند و رسا ناله زد و یا منعکس کننده آلام مردم شد، تا طبیب، متوجه درد بیمار شود.

خلاصه، در یک فضای محترمانه، یکی من می گفتم و یکی این خانم، اما بحث دور و درازی شد که بیشتر از یک ساعت به طول انجامید. جالب اینجا بود که ۲ پسر این خانم هم مستمعینی بودند که صاحب سخن را بر سر ذوق می آوردند و با اینکه سن و سالی نداشتند، سئوالات بعضا مهیجی می پرسیدند. در سالی که و در نمایشگاهی که اغلب مباحث، سیاسی بود، مباحثه صرفا صنفی، با این خانواده محترم خیلی برایم خوش آیند بود. دامنه بحث اما آنقدر کش دار شد و ناتمام ماند، که این خانم محترم که به شدت به مباحث این چنینی علاقه داشت، از من شماره محل کارم در یکی از این روزنامه ها را گرفت که به قول خودشان «مزاحم وقت شریف» ما بشوند، که البته نشدند تا همین روز سه شنبه ای، که بعد از یک سال زنگ زدند و گفتند؛ من فلانی ام، یادتان آمد؟! خندیدم و گفتم؛ بله! بی مقدمه رفت سر اصل بحث و گفت: در روزنامه هایی که تو در آنها مشغولی و نیز سایر روزنامه ها، می دانی درباره اختلاس یا تخلف ۳ هزار میلیارد تومانی چقدر مطلب نوشته شد؟! گفتم: با احتساب خبرگزاری ها و سایت ها و وبلاگ ها و پیامک ها و بلوتوث ها و کوفت ها و زهرمارها، شاید اندازه ۳ هزار میلیارد کلمه!! خندید و گفت: اما دیروز در شهر ما دارالعباده، یک راننده تاکسی، کیف پر از طلای مسافرش را که جا مانده بود، و بیش از ۱۲۰ میلیون تومان می ارزید، به صاحبش برگرداند، ولی این خبر دارای بار مثبت، این خبر امیدوار کننده، این خبر قشنگ، و این خبر دوست داشتنی، نه در روزنامه های اصول گرا «تیتر یک» شد و نه در روزنامه های اصلاح طلب. اصلا گم شد میان این همه خبر کسل کننده. چرا شما روزنامه چی ها که خیلی هم به خودتان و کارتان ارادت دارم، اختلاس را درشت و در حد «تیتر یک» پوشش می دهید، لیکن به اخلاص که می رسد، یادتان می رود انعکاس را؟! آیا این راننده تاکسی اهل یزد، لیاقت «تیتر یک» شدن نداشت؟! آیا کار کمی کرده بود، که هیچ مقاله ای، خود شما درباره اش ننوشتی؟! آیا دوستان و همکارانت، این خبر را آن اندازه که باید منعکس کردند و این فرد شریف را آن اندازه که باید، تبلیغ کردند؟! الان همه مردم «امیرمنصور آریا» را فهمیدند و شناختند، مع الاسف شاید از کم کاری اهل رسانه باشد، یا شاید هم از سر تعریف غلط شما روزنامه چی ها از رسالت مطبوعاتی تان، که کمتر کسی، بلکه هیچ کس «محمدعلی بهروان» را نمی شناسد. خواستم به این خانم محترم بگویم که فلان روزنامه و بهمان سایت، البته این خبر را کار کردند، که دیدم چیزی نگویم بهتر است. انعکاس ۳ خط از یک اخلاص بزرگ، در مقایسه با انعکاس خرواری از یک اختلاس بزرگ، یعنی که ما اهل رسانه متاسفانه چشمان مان عادت کرده به دیدن بدی ها. اگر امثال این راننده تاکسی با وجدان، هرگز به صفحات رویی هیچ روزنامه ای راه ندارند، و جایی در صفحه یک ندارند، یعنی باید تجدید نظر اساسی کنیم در تعریف مان از رسالت حرفه ای مان.

جمعه ظهر که برای بار دوم این خانم را در نمایشگاه مطبوعات دیدم، به ایشان گفتم: شما پر بیراه نمی گفتی پارسال، اما ماشاء الله ظرف یک سال، چه قدی کشیده اند بچه هایت. بعد هم گفتم: می دانی خواهرم! ما روزنامه چی ها متاسفانه برخی اخبار را که باید درست پوشش دهیم، سانسور می کنیم، اما برخی اخبار را مثل آسانسور، به طرفه العینی بالا می بریم. خندید و گفت: اما امسال می خواهم درباره خوبی های کارتان با تو حرف بزنم. آماده ای برای بحث که؟!   

روزنامه جوان/ ۷ آبان ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۷ دیدگاه

نجوایی با باران

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

باران، عاشقانه ترین سلام پاییز است به صورت ما، اما کمی هم شیطنت دارد و خیس کرده روزنامه های روی پیشخوان دکه را. مثل پاچه شلوار مرد موتورسوار که روی طلق موتورش نوشته «بیمه دعای مادر». مگر باران پر کند چاله چوله های شهر را. مرد روزنامه فروش با چه مهارتی دارد لایی روزنامه را می زند داخل صفحات رویی. ترق، ترق! صدای نوستالژیکش زیر این باران بیشتر به دل می نشیند. کاش می شد می نوشتم این صدا را، و صدای بوسه گرم باران را بر گونه سرد زمین. آواز گنجشک ها. تیترها آب رفته اند و سوتیترها خیس شده اند. چند قطره باران، نشسته روی مربع های کوچک جدول کلمات متقاطع. «آدم» تنها کلمه ای است که وقتی باران می بارد، چتر باز می کند بالای سرش. کلاس کلمات دیگر، مثل «کبوتر»، مثل «کلاغ» بالاتر است و اجازه می دهند باران، بال هایشان را تمیز کند. ما آدم ها از یک طرف دعا می کنیم باران ببارد، از یک طرف چتر باز می کنیم! نگاه کن! پیشانی البرز هم سفید شده، با سربندی از برف، مثل موی پیرمردی که در صف سنگک، دارد به مقصد موعود، تسبیح شاه مقصود می چرخاند و مدام ذکر می گوید. ذکر روز چهارشنبه. صبح زود است. چهارشنبه. یادم نیست چندم آبان. شاید چهارشنبه، اول باران! اصلا چه فرقی می کند؛ مهم این است که باران هنوز قهر نکرده با ما، اگر چه کمی سرسنگین شده و دیر به دیر، سراغ ما را می گیرد.

باران فصل پاییز، با باران فصل بهار فرق می کند و نرم می کند استخوان خشک برگ های زرد را که نجیبانه تر بشکنند زیر پای رهگذران. پاییز خودش هم رهگذر تاریخ است. فصل پیاده روی و شنیدن صدای خش خش برگ ها که سخاوتمندانه از شاخه های درخت به پای ما می ریزند. مثل کرامت قطره های باران. مثل همین چهارشنبه خوب خدا. فقط جای آفتاب خالی است. درآمده، اما ابرها جلویش را گرفته اند. نیست و هست. هست و نیست. امان از تردید. از این بی خورشیدی، دلم گرفته. شاید آسمان در عوض من دارد گریه می کند. شاید هم در عوض تو. باران، مسافر آسمان است. همسایه خدا. اشک بهشت. شاید هم ولیعهد عشق. گمانم خبر داشته باشد از خورشید. از دل خورشید. نگاهش کن! مثل افسانه می ماند، بس که زیباست. تا رنگین کمان درنیامده، و تا بیش از این دیر نشده، ای عاشقانه ترین سلام پاییز! علیکم السلام!

راستی! شنیده ام وقتی تو می باری، دعا مستجاب می شود؛ از تو بارش، از من نیایش. بیا با هم «عهد» ببندیم؛ به امید تبسم خورشید، ترنم از تو، توسل از من. «اللهم ارنی الطلعه الرشیده».    

روزنامه جوان/ ۵ آبان ۱۳۹۰

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۱ دیدگاه

الله اکبر؛ مادر همه فریادها

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

یک: الحمدلله هنوز هم دهانم بوی شیر مادر می دهد، اما از اینکه بچه تر بودم، در کتاب ها خوانده بودم و از بزرگ تر ها شنیده بودم که هنگامه ظهور مهدی موعود، ملل عرب علیه حکام خود دست به قیام می زنند و علیه بیداد، داد می زنند. خوانده بودم و شنیده بودم که از این ملت ها، گروهی شان پیروز می شوند و گروهی شان برای پیروزی، کار سخت و طاقت فرسایی دارند. آنقدر فهمیده بودم که اوضاع در کشورهای عربی، پر از اعتراض است به پادشاهان. به اهالی تاج و تخت. جنگ قبیله ها با آل خلیفه ها. جنگ ایل با آل. خوانده بودم و شنیده بودم که دنیا، سرتاسر تشنه عدل می شود. خوانده بودم و شنیده بودم که مردم دنیا علیه اقلیت حاکم سرمایه دار، هر یک با زبانی، دست به قیام می زنند. خوانده بودم و شنیده بودم که دنیا پر از ظلم و جور و ستم می شود و صبر جهانیان لبریز می شود. فهمیده بودم، تکنولوژی و توسعه پیشرفت می کند، لیکن عدل و داد، پسرفت. چیزهای دیگری هم خوانده و شنیده بودم. بعضی هایش رنگ و بوی خرافه داشت و بعضی دیگرش یا ابهام داشت یا ایهام. مانده بودم کدام روایت را رد کنم و کدام حکایت را تایید، اما اینقدرش را مطمئن بودم که هنگامه ظهور، دنیا شکایت دارد از اوضاع خویش. از حال و روز خویش. از امروز خویش. حتم داشتم که دنیا در صدد فردایی دیگر است. فردایی با حضور منجی، از پس ظهور. باز هم اما مدام می خواندم و می شنیدم و می فهمیدم که در آستانه ظهور، کشور عربستان دست خوش نوعی جنگ قدرت می شود. آن زمان برای وقتی است که ولیعهد مرده است و پادشاه در بستر بیماری، مشاهده می کند که مویز قدرت، آنچه زیاد دارد قلندر است و شاهزاده. خوانده بودم و شنیده بودم نام پادشاه بیمار، «عبدالله» است، اما بنده خدا نیست. اشک و گریه و دل و مهر و عاطفه را شرک می داند، اما شریک قائل شدن برای خدا را، نه! هم دست و هم داستان دشمنان اصلی دین خداست و با منجی، سر جنگ دارد؛ آنقدر که بر فراز خانه خدا، برجی بلندبالا، بنا می کند تا بلکه محل ظهور منجی را و خود منجی را، بتواند زیر نظر داشته باشد. وقتی یک لات که به عزی تنه می زند، کلیددار خانه خدا شده باشد، باید هم بت شکن را صدا کرد. بت شکنی که هم بت ها را می شکند و هم بت گرهایی که بت ها را بال و پر داده اند. باز هم می خواندم و می شنیدم. چه باریک بود مرز میان راست از دروغ و واقعیت از خرافه. فهمیده بودم که در کوچه ظهور، برخی ها «فرعی انحراف» زده اند تا به جنگ مقدس ترین مفاهیم بروند. اینگونه بود که انجمن حجتیه، به نظرم جریان انحرافی ظهور حضرت حجت جلوه کرد. از موعود سخن می گفت، اما برای عدالت حاضر نبود قدمی بردارد. امروز هم می بینم که این انجمن، پوست انداخته و در شکل و شمایل دیگری به انحراف و اختلاس مشغول است. باید باز هم بخوانم و بشنوم، اما بیش از این ۲ کار، باید خوب ببینم. باید دنیا را و صدای اعتراض شان را و چرایی اعتصاب شان را ببینم. امروز دیگر وقت خواندن و شنیدن نیست؛ مشاهده کردن، کار قشنگ تری به نظر می رسد. خوب باید رصد کرد زمین را. باید خوب دید، تا خوب تحلیل کرد. باید خوب دید، تا خوب قدم برداشت.

دو: در میان این همه تصویر که از «جنبش تسخیر وال استریت» و پس لرزه های جهان شمول آن مشاهده کرده ام، برخی تصاویر با آدمی حرف می زند و نوید چیزهایی می دهد. یکی از این تصاویر اما پیام قشنگی داشت. عاقله مردی بور روی کرکره مغازه ای نوشته بود؛ «مسیح هم با ماست. با ما ۹۹ درصد».

سه: می توان مثل کارشناسان مسائل سیاسی و اقتصادی، درباره اوضاع امروز جهان، حرف های کارشناسانه زد، اما مختصرش را بخواهی بدانی، گمانم ملل دنیا دیگر خسته شده اند از زندگی در دنیایی که منجی ندارد. یکی مسیح را صدا می زند، دیگری مهدی را و همه منجی را. آن یهودی هم بی کار ننشسته و به جنبش ضد سرمایه داری پیوسته تا بگوید که صهیونیسم، جریان انحرافی دین موسای کلیم الله است. همچنان که نظام سرمایه داری، جریان انحرافی دین عیسای روح الله است. عجبا! جریان انحرافی همه ادیان، دست به دست هم داده اند و اوباما و دیوید کامرون و نتانیاهو و ملک عبدالله و که و که، هم قسم شده اند که اگر شد صدای بشریت را خفه کنند، و اگر نشد، خود بشریت را. چیست اما صدای بشریت؟!

چهار: باری از حلقوم انقلاب اسلامی ملت ایران، این صدا در جهان پیچید، اما چو نیلوفر عاشق، این صدا دارد در حلقوم همه اهل دنیا می پیچد. حالا ۹۹ درصد مردم دنیا علیه همان یک درصدی بسیج شده اند که دشمن اول انقلاب اسلامی است. انقلاب اسلامی مسیر کوی انتظار و کوچه ظهور را هموار کرد. ما مقدمه بودیم برای یک متن. ما به دنیای اسلام یاد دادیم که می توان دیکتاتورها را به زیر کشید، اما از چاله به چاه نیفتاد و به نظام سرمایه داری، روی خوش نشان نداد. کلید این قفل را ما به مردم مصر نشان دادیم. به مردم لیبی و یمن و تونس و بحرین. حالا در لیبی، مهم تر از سقوط قذافی، دیدن فریاد «الله اکبر» است. الله اکبر، مادر همه فریادهاست. خدا هم با ما ۹۹ درصد است.

***

خدایا! می شنوی صدای بشریت را؟! گمانم با زبان بی زبانی دارد «منجی» را صدا می زند. خدایا! تو خدای مایی. فقط خدای پابرهنه ها. خدای شهدای نوجوان بحرین. خدای آن یک درصد کذایی، قدرت و ثروت است و زر و زور و تزویر. آنها به تو ایمان ندارند و تو را قبول ندارند و تو را کافرند و نسبت به تو شرک می ورزند. آنها با تو سر جنگ دارند. این ما هستیم که جز تو خدایی نمی شناسیم و جز تو خدایی نداریم. خدایا! ما ۹۹ درصد بهانه ایم؛ آنها به جنگ تو آمده اند و به جنگ با منجی تو. تو و منجی ات، ما را در این جنگ، تنها نمی گذارید. تو به ما وعده داده ای و وعده تو، همیشه راست و درست بوده است. خدایا! الوعده وفا! که الحمدلله بشریت هنوز هم دهانش بوی شیر مادر می دهد. ما سر سفره تو بزرگ شده ایم. این جنگ، جنگ با عیال الله است. خدایا! بفرست منجی ات را…

روزنامه وطن امروز/ ۳ آبان ۱۳۹۰

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷۵ دیدگاه

تو از یوونتوس نمی روی، یوونتوس از تو می رود، الکس!

تقدیم به پینتوریکیو و سکوت همیشه قشنگش در سیاه ترین فصل بیانکونری

یکم: خبر کوتاه بود و تلخ. آه داشت و افسوس و لعنت. تفی نثار مدیران اغلب بی شعور فوتبال در همه جای دنیا! بی شعور و بی رحم. مدیر خاک بر سر باشگاه یوونتوس اعلام کرده که «این فصل، آخرین فصل حضور الکس دل پیرو در یوونتوس است» و این جمله چون پتک بر سر هواداران فوتبال اصیل، یعنی که اگر الکسی محجوب بخواهد به فوتبال ادامه دهد، باید آخر این فصل، از یوونتوس برود، یا اینکه از فوتبال خداحافظی کند و مثلا بشود مدیر راهبردی یوونتوس!! به همین راحتی! بی هیچ مهلتی، حتی برای خداحافظی! یا شاید هم یعنی خداحافظی اجباری! یا باید از فوتبال بروی یا از یووه! شانت را و غرورت را خرد می کنیم؛ حتی اگر الساندروی ناب فوتبال باشی! گور بابای قلب هواداران بیانکونری. حتی در فوتبال ایران هم با ستاره های زپرتی اش که بهتر از بازیکن حریف، پتوی گرم را دریبل می زنند، این چنین برخورد نمی کنند که در ایتالیا. صحبت سر کم کسی نیست. صحبت سر الکس دل پیرو است که بدون نامش، یوونتوس هیچ فرقی با پرسپولیس ندارد. باید شعار سر داد؛ آندره آ! حیا کن، یوونتوس رو رها کن!

دوم: مثل الکسی به یووه، مثل باره سی و مالدینی به میلان است، مثل جوزه په برگومی به اینتر، مثل توتی به رم، اما از این همه هم بالاتر. چرا که الکسی در اوج فوتبالش شاهد سقوط یووه به دسته ۲ به دلیل رشوه و تبانی بود، اما دل پیرو با اینکه طبق قانون می توانست به راحتی از این تیم جدا شود، به قانون عشق عمل کرد و با یوونتوس به دسته پایین تر رفت و با یوونتوس به دسته ۱ بازگشت، تا بعد از ۱۸ سال ماندگاری عاشقانه در بیانکونری، حالا به حکم قانون، محکوم باشد به خداحافظی. جناب مدیرعامل اینقدر صبر نکرد تا آخر فصل، نخواستن دل پیرو را بر سر هواداران فوتبال آوار کند. روزگاری که یووه محتاج الکسی بود، الکسی مردانه پای تیمش ایستاد و به همه پیشنهادها دست رد زد، اما امروز… نه! هرگز نمی خواهم بگویم که امروزه روز، این پینتوریکیو است که به یووه محتاج است. نه غرورم این را اجازه می دهد و نه این واقعیت دارد. دل پیرو حتی اگر پیر هم شده باشد، باز این یووه است که محتاج الکسی است. چرا که قلب دوستداران تیم سیاه و سفید و همه بیانکونری ها، به عشق اسطوره تیم شان می تپد. اگر دنیا توانست رفتار رئال با رائول را هضم کند، این یکی اما هضمش ممکن نیست. فحش باید داد به آندره آ! فحش های فوتبالی. آندره آ! حیا کن، یوونتوس رو رها کن!

سوم: آری! حق با هواداران یووه است؛ ۱۸ اکتبر ۲۰۱۱ یعنی «سه شنبه سیاه». یعنی روزی که مدیر عامل یوونتوس نشان داد حتی فوتبال ایتالیا هم … و … و … دارد؛ آنجا یک جور، اینجا یک جور! آدم احمق در همه جای دنیا احمق است! حتی در کالچو! اینجا سیاست پیشگان حریص، استیلی و دایی و… را قربانی صندلی می کنند، آنجا ملاکین باشگاه، قلب یووه را! شومن فوتبال ما انسان نجیبی است؛ رئیس فدراسیونی که می گوید؛ «جرایم انضباطی مثل مهریه می ماند؛ کی داده و کی گرفته؟!»، باورم هست که تمام حرصت را باید با شعارهای درشت تری و نظرسنجی های مشتی تری نثارش کنی. 

***

در چنین فوتبالی همان بهتر که امثال دل پیرو نباشند. این فوتبال، کثیف تر از آن است که تاب بیاورد ۱۸ سال عاشقی را. زخم زبان را ببین تو را به خدا… برلوسکونی کثیف یعنی همه کاره میلان و همه کاره ایتالیا از سیاست گرفته تا فوتبال، و هم دست قذافی در بدجنس بازی و کارهای خلاف عفت، گفته که فصل بعد، پینتوریکیو می تواند به میلان بیاید!! گور بابای عشق، گور بابای پیراهن، گور بابای تعصب، گور بابای فوتبالی که سیلویش پر از گندم سیلویو برلوسکونی است! اما آنچه این وسط آزارم می دهد، -و چه آزار قشنگی است!- اوج حیای الکسی است که سکوت اختیار کرده و لام تا کام حرفی نمی زند. تمرینش را می رود، به نیمکت نشینی اعتراض نمی کند، و برای هوادارانش دست تکان می دهد و اجازه نمی دهد کسی جز خدا بغضش را ببیند. امروز یعنی چند روزی پس از سه شنبه سیاه، سالروز تولد اولین بچه الکسی است؛ روز تولد «توبیاس». الکسی! فوتبال را بی تو نمی خواهیم؛ یووه که جای خود دارد. تولد توبیاس مبارک! کاش بیایی و فوت کنی شمع های فوتبال را و خاموش کنی چراغ بیانکونری را، که بی تو، یووه نمی چسبد! می شود بگویی در هر ثانیه این ۱۸ سال که عشق یووه، هیچ پیراهن دیگری بر تن تو نکرد، از چند تیم پیشنهاد داشتی که حالا با تو این معامله را می کند آندره آ؟! می شود تو هم با ما، در همه جای این دنیا که دوستت داریم، دمی حجب و حیا را کنار بگذاری و داد بزنی؛ آندره آ! حیا کن، یوونتوس رو رها کن! الکسی! اگر آندره آ، روی یک تکه کاغذ، مالک این باشگاه است، اما ملک یووه برای بیانکونری ها فقط و فقط به نام توست. آلکسی! ای اسطوره همواره راه راه! خاندان ستمگر و بی عاطفه و بی شرف یوونتوس به پسر خودشان یعنی ادواردوی شهید رحم نکردند، وای به حال تو!   

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵۵ دیدگاه