دلم برایت تنگ می شود خامنه ای

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

دوران دانشگاه، استاد یکی از دروس علوم انسانی که الحق برای کلاس و درس و مباحثه، سنگ تمام می گذاشت و پای این هنر، از آب، کره می گرفت، هرگز اجازه نمی داد وقت تدریس در کلاس، دانشجویان جزوه بنویسند. این استاد عزیز که جانباز دوران دفاع مقدس بود و یکی از چشمانش را در ارتفاعات غرب جا گذاشته بود، می گفت: گوش دادن یک کار است و نوشتن یک کار دیگر، و شما دانشجویان وقتی این ۲ کار را با هم انجام می دهید، نه می توانید خوب گوش دهید و نه می توانید خوب جزوه بردارید. این استاد عزیز، که بر اساس فهم درست مطلب، نمره می داد و هرگز ورقه امتحان، به تنهایی، برایش ملاک نبود، برای اینکه اهمیت حرفش را به شکل عملی برای ما ثابت کند، باری، و فقط یک بار، از همه بچه ها خواست که وسط تدریس، یعنی در خلال درسی که دارد می دهد، همه جزوه بردارند و در حین گوش دادن به درس، مشغول نوشتن جزوه شان باشند. بچه ها همین کار را کردند، و استاد، دقایق آخر کلاس، درس را از بچه ها پرسید. نتیجه این امتحان، اما نشان می داد که حق با استاد جانباز بوده است. انجام دادن هم زمان ۲ کار، یعنی گوش دادن به درس، و نوشتن جزوه، باعث شده بود که اغلب بچه ها اصلا امتحان خوبی پس ندهند در دقایق آخر کلاس فوق الذکر. القصه! وقت کلاس، تمام شده بود، اما هیچ کس از جایش تکان نخورد. انگار بچه ها دوست داشتند استادی که دنیا را فقط با یک چشم می بیند، برای شان سخن بگوید و دست بر قضا همین کار را هم کرد جناب استاد و گفت: درس با درس، البته فرق می کند. شاید دروسی باشد که در آن، جزوه برداشتن هنگام تدریس استاد، بلااشکال باشد، لیکن در دروس گفتارمحور، مثل علوم انسانی، همان بهتر وقتی که استاد دارد درس خود را می دهد، دانشجو خوب گوش کند به درس استاد. من البته می دانم که از ورای کدام ترس، شما برمی دارید و حین سخنان من، تند تند جزوه می نویسید. شما که با هم تعارف نداریم! صدی، نودتای تان، متاثر از این نظام آموزشی تقلیدی از غرب، بیم نمره آخر ترم دارید و ترس از اینکه مبادا آنچه دارم می گویم، از ذهن فرار شما در برود. سر همین شاید آخر ترم، نمره ورقه شما نمره خوبی باشد، اما حتم دارم روح درس را در آن صورت نگرفته اید. هرگز خودتان را گرفتار نمره نکنید و بدانید که لااقل برای من، فهم درست و دقیق شما از درس ارائه شده، خیلی بهتر و با ارزش تر از نمره آخر ترم شماست. آنچه اما به این فهم درست، کمک می کند، این است که هنگام تدریس، فقط و فقط گوش کنید. خوب گوش دادن درسی که برای اول بار قرار است وارد ذهن دانشجو شود، برای درک بهتر مطلب، بسیار نکته مهمی است. جزوه هم اگر می خواهید بردارید، بگذارید بعد از کلاس، در فواصل زنگ تفریح، یا شب که به خانه می روید؛ مکتوب کنید برداشت های تان را. این جزوه شما شاید بعضی مطالب حفظ کردنی را، ناقص ثبت کند، اما این نقص، به راحتی قابل جبران است؛ هم می توانید از دانشجویان دیگر با مباحثه ای که می کنید، کمک بگیرید و هم از خود من. حتی اگر مطالب حفظ کردنی، برای شما خیلی ارزش دارد، اشکالی ندارد؛ با خودتان یک ضبط بیاورید سر کلاس و مطالب را ضبط کنید تا جزوه تان بدون کم و کاست، و دقیق تنظیم شود، ولی گوش دادن حین درس را اصلا فدای هیچ کار دیگری، به خصوص نوشتن جزوه نکنید. خیلی از ما خیلی از چیزها را حفظ هستیم، اما حفظ کردن طوطی وار مطلبی که روحش را نگرفته ایم، چه سود دارد برای ما؟! این جمله آخر را که استاد گفت، بعد رفت و از جبهه خاطره ای تعریف کرد برای ما که چشم همه بچه ها بارانی شد. خاطره شهادت یکی از دوستانش را تعریف کرد و به همین بهانه، اشاره کرد به منش بسیجی ها، وقتی که در کوران جنگ، صدای امام را و پیام امام را از رادیو به صورت دسته جمعی گوش می دادند. استاد می گفت: وقت سخنان امام، هیچ کس چیزی نمی نوشت. همه سراپا گوش، بلکه گوش جان می شدند تا خوب و دقیق، کلام خمینی را بشنوند. پیام امام که تمام می شد، بچه ها درباره محورهای اصلی سخنان امام، با هم به مباحثه می پرداختند و بعد، برداشت های خود را می نوشتند. گویی جنگ شده بود یک کلاس درس. یک دانشگاه. روزی از همان روزها اما، یکی از مسئولین سیاسی وقت که به جبهه آمده بود، با مشاهده این حالت رزمندگان، شیوه کارشان را ستود و اعتراف کرد؛ ما سیاسی ها هم ای کاش وقت سخنرانی امام در جماران، به جای نوشتن، خوب گوش کنیم و بعد که سخنان امام، آویزه گوش مان شد، برویم سراغ نوشتن و جزوه برداشتن و قانون گذاشتن و این قبیل کارها. استاد ما سپس ادامه داد؛ خط و خطوط سیاسی، هنگام سخنرانی امام در جماران، زیاد جزوه برمی داشتند، اما احزاب یا بچه بسیجی های حزب اللهی؟!… کدام شان بیشتر روح سخنان امام را می گرفتند؟! خط و خطوط سیاسی یا توده ملت؟!… کدام بیشتر اصل حرف امام را می گرفتند؟! البته اگر به سخنرانی و حرف زدن و ادعا باشد، دسته اول بیشتر ادعا داشتند و زیاد حرف قشنگ می زدند -و هنوز هم می زنند!- اما پای عمل، چه کسانی حرف امام را گرفته بودند؟!

*****

در مطلع همایش «بیداری اسلامی»، چه آن سنی، چه آن شیعی، هیچ دقت کردید که چگونه داشتند گوش می دادند به سخنان «آقا». بسی مسرور بودند که مسلمین را «ولی امر»، ایشان است، اما معلوم بود که داشتند به من و شما غبطه می خوردند. به هر حال، ما نزدیک تریم به نعمتی که نامش «خامنه ای» است. هیچ دقت کردید آن غیر معمم اخوانی که از مصر آمده بود، چگونه بغض کرد، وقتی که «آقا» داشتند، بخش دوم آن سروده را می خواندند از قول ملت قهرمان مصر، خطاب به دل خودشان که؛ «بَلى اَنَا مُشتاقٌ و عِندِىَ لَوعةٌ/ ولکنَّ مِثلى لایُذاعُ لهُ سِرٌّ».

*****

نمی دانم هنگام سخنان رهبر انقلاب در «بیت رهبری»، مسئولان محترمی که یادداشت برمی دارند از سخنان «آقا»، بیشتر روی جزوه خودشان تمرکز دارند، یا سخنان ولی امر، اما اینقدرش را می دانم که پر بیراه نمی گفت استاد جانباز ما… استاد جانبازی که دیشب، زنگ زده بود و می گفت: چند ماه است که سینه ام بدجور دارد خس خس می کند. این روزها، تنها یک عضو از بدنم راحت است و آن همان چشمی است که پیش شهدا جا گذاشتم. آن طور که بویش می آید، مهمان دنیای شما هستم چند روزی. خسته شده ام از بس از این بیمارستان به آن بیمارستان رفته ام. این روزها یک کپسول بزرگ دارد به جای سینه کوچک من نفس می کشد، اما دردش با من است. مدت هاست که در خانه ما، صدای سرفه من، زودتر از سفره پهن می شود. غذا از گلویم نمی رود پایین و هیچ لذتی برایم ندارد. می خواهم تا زنده هستم، اما خطاب به خامنه ای یک چیز بگویم؛ ۲ فرزند دارم و یک زن و یک زندگی. یادشان داده ام که مثل خط مقدمی ها از ولایت فقیه دفاع کنند، نه مثل خط و خطوط. سیل اشک اند پای درس معرفت و عشق شما. آماده ام برای رفتن، اما دلم برای تان تنگ می شود. «آقا»! می کشت مرا داغ شهیدان، تو نبودی. اگر تو نبودی، جا می ماند خورشید در غرب، و عشق در جنوب، و مرد در اروند، و چفیه در شلمچه… و ماه در شب های عملیات. چفیه ای که روز جانباز ۸ سال پیش به من داده ای، می خواهم با خودم ببرم آن دنیا و هر وقت دلم برای شما گرفت، ببوسمش. هنوز هم بوی شما را می دهد. هنوز هم مستم می کند این «عطر ولایت». سجاده نمازهای نشسته ام کردمش. وصیت نامه ام را با های های گریه رویش نوشته ام. شده محرم اسرارم در فراق دوستان شهید. چفیه خوب و مهربانی است. آرامم می کند. گاهی حرف می زنم با او. گاهی او با من حرف می زند و نوازش می کند زخم های استخوان گدازم را. خیلی باوفاست. «آقا»! اگر می شود این دم آخر، برگه امتحانم را از روی آن چشمی که در جنگ جا گذاشته ام تصحیح کن، نه از روی «این عمار». آن چشم و این چفیه، یعنی که درست گرفته ام مطلب را. اگر یک بسیجی زخمی دارد می رود، چه باک! که گفته ام به بچه هایم داستان «دوستان ابوالخصیب» را. یادشان داده ام چگونه پروانگی کنند برای شمع. راستی! هیچ می دانی، خیلی قشنگ گفتی، شعر ابوفارس را در کلاس بیداری اسلامی؟! سراپا گوش بودم و در حالی که چفیه ات، نمی گذاشت گریه ام را کسی ببیند، با خود زمزمه می کردم؛ «بلی، انا مشتاق». دوست دارم داغی این اشتیاق را، اما گفتم که؛ دلم برایت تنگ می شود خامنه ای.

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

بریده ای از سروده «چشم انتظار» برای متن بالا با اندکی ویرایش

ای «ماه» من، دلم برای تو تنگ می شود/ آن دم کـــه عزم وصالم آهنگ می شود
آن «چفیه ای» که از سر لطفت، به من رسید/ همْ صحبتِ «امین» من از، جنگ می شود
سجاده ی نمازم و عطرش به نیمه شب/ داروی سینه ای است که بد تنگ می شود
خوشبختی از برای همان، «چشمِ اولـین»!/ این چشم دیگرم که ز خون، رنگ می شود
هم شیعه و، هم سنی و، هـــم دیگرِ فِرَق/ در «خُمره» ی ولای تو، یکرنگ می شود
آن بیتِ منتصبْ، به ابو فارسِ عرب/ بعد از قرائتت، چه خوش آهنگ می شود!
خفاش شب اگر به سرش قصد «ماه» کرد/ با «انقلاب ستاره ها» سنگ می شود

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۶ دیدگاه

هستی ما «گل» است، نه «اوت دستی»!؟

به نوع آرایش بند کفش دوست «بابااکبر» دقت کنید!

نمی دانم چرا تیم سراسر آبی با ۱۲ بازیکن وارد زمین شده!

تعداد شهدای این عکس، البته خیلی بیشتر از پدرم است؛ ببینید اعجاز خمینی را!

اول: از وقتی «قطعه ۲۶» پا به فضای مجازی گذاشت، برنده بازی دربی، آبی های پایتخت بودند. «استقلال» باز هم در برابر «پرسپولیس» به پیروزی رسید تا همگان بفهمند که راه رسیدن به پیروزی، داشتن استقلال است و راز شکست ناپذیری «جمهوری اسلامی» در برابر «تحریم اقتصادی» و «تهدید سیاسی» جز این نیست که ما استقلال داریم و رهبری داریم از جنس «علی» که به جای خط گرفتن از استکبار، خط خطی می کند «نقشه راه» را… و چون «ماه» است، راهنمایی می کند ستاره های سپهر بیداری اسلامی را. «سیدعلی» حتی نام مقدسش هم لرزه بر اندام کفر می اندازد و دروازه کاخ سفید را بر پاشنه می لرزاند. آمریکا و اسرائیل البته که حتی از نام «خامنه ای» هم می ترسند، چرا که اخوان در مصر، و دیگر برادران و خواهران جمهوری اسلامی در هر کجای جهان اسلام، تا «آقا»ی ما را دارند، بی امام نیستند. پس حق دارند به خامنه ای، می گویند «امام خامنه ای». آری! اگر قرار بر استفاده از ژورنالیسم باشد، ما از ژورنالیست ها، ژورنالیست تریم و ایضا فوتبالیست تر! در راه اعتلای نام حق، ژورنالیسم، ابزار مومی است دست ما. ما اراده کنیم، از دربی هم بلدیم که چگونه به دربی حق و باطل برسیم. پس زنده باد استقلال، زنده باد پرسپولیس، زنده باد جمهوری اسلامی.

دوم: آبی ها در این بازی خیلی زود قانع شدند به بردن، اما کمی جاه طلب اگر بودند، گمانم وقت بدی نبود که جبران کنند شش تایی ها را. گفت: واویلا واویلا… میلاد میداودی! جوان سیه چهره جنوبی، عجب قشنگ بازی کرد!

سوم: تماشای دربی، بعد از مدت ها از تلویزیون چسبید؛ نه سردردی بود، نه غم چگونه برگشتن از آن خراب شده! این پا را دادیم روی آن پا و حالی کردیم با هنرنمایی آبی ها. فرهاد اما مثل همیشه بوی گل می داد در این بازی. حالا کاپیتان کهکشانی ها عادت کرده به گل زدن در دربی و این عادت، عین سعادت است برای تیم آبی. استقلال با گذاشتن ۲ هافبک دفاعی در میانه میدان، یعنی رحمتی و آندوی ارمنی و محجوب اهل مجیدیه، عملا بازی را از تیم قرمز گرفت و اگر با من بود، حتما آندرانیک تیموریان را بهترین بازیکن زمین انتخاب می کردم. آندو، به خوبی توانست خراب کند بازی پرسپولیس را. در بازی ای به حساسیت دربی، این دقیقا مهم ترین چیز است.

چهارم: پرسپولیس اما روحیه دربی را نداشت و تقریبا می دانست که حریف کهکشانی ها نمی شود. نگاه کنید به چهره «نوری» وقتی که می خواست پنالتی را بزند. انگار که غم عالم خراب شده بود در چشمانش. اصلا روحیه نداشت، اما «رحمتی» داشت با قدرت و قوت، ذکر می گفت و چقدر هم مغرورانه می گفت. توپ که کلا به بیرون رفت، اما گیرم هم در چهارچوب بود؛ گلر استقلال به خوبی تشخیص داد جهت توپ را و شک ندارم که می گرفت. زود بود مربی گری پرسپولیس برای استیلی. در غیرت این مرد، هیچ شک ندارم، اما حجب و حیای زیاد از حد حمیدخان، مخل کار مربی گری در تیمی مثل پرسپولیس است. بگذریم که استیلی اگر سیاست داشت، آن طور ضایع نباید قبول می کرد که جایگزین دایی شود. اینجا باید گفت که «حبیب» ظلم کرد به دوستش یعنی «حمید»! همه جای دنیا فوتبال، سیاسی است و دست سیاست مداران، اما سیاست مدارانی که فوتبال را می فهمند! متاسفانه سیاست مدارانی که از جریان اصول گرا وارد فوتبال شده اند، فرق توپ و هندوانه را تشخیص نمی دهند و چون چنین است، سوء مدیریت شان در ورزش، دقیقا به پای حکومت نوشته می شود. حبیب کاشانی با این دوستی خاله خرسه، قربانی کرد گل حمید استیلی را به آمریکا. ما نباید مخالف پخش برنامه ۹۰ باشیم. باید به کسانی که گزک می دهند دست شومن ها، اعتراض کنیم که همان نوچه های قالیباف و احمدی نژاد باقی بمانند، چرا که شایستگی نوکری فوتبال را ندارند. یعنی تخصصش را ندارند و با ندانم کاری، بازی می کنند با مهره های ملی، نظیر حمید استیلی.

***

…و اما برویم مثل دربی گذشته، سر وقت خاطرات و مخاطرات. باری پیش از این نوشتم که ما ۲ ملت نداریم. به تصاویر بالا نگاه کنید تا ببینید چه کسانی و چه جوانانی از زن و زندگی و فرزند گذشتند و به جبهه رفتند. خیلی ها فقط سر سجاده، مسلمان اند، اما وقت عمل، یعنی آن زمان که در شیپور جنگ دمیده می شود، مسلمان باقی ماندن را به «سلمان» شدن ترجیح می دهند. عصر اصلاحات، روزگاری رهبر حکیم ما گفت: «جوانان ما هنوز هم وقت خطر که بشود، پای رکاب این انقلاب اند؛ حتی آن تخس هاشان گاهی بیشتر رشادت می کنند». از این دست، یکی هم پدرم بود، اما از آن نسل! معروف است میان دوستان «بابااکبر» که وقتی پدر، داور بازی های دوستانه و مسابقات تمرینی می شد، نگاه می کرد ببیند دوستان صمیمی تر و جبهه ای ترش، در کدام تیم اند؛ اوت دستی و کرنر و خطا و فلان ضربه ایستگاهی و آفساید و کاشته غیر مستقیم و کاشته مستقیم و هند و این جور چیزها را به نفع تیم مقابل می گرفت، اما «گل» را به نفع تیمی که دوستانش بیشتر در آن تیم بودند!! بعد هم اگر چیزی به «بابااکبر» می گفتی، برمی داشت و می گفت: «من که در اغلب صحنه ها به نفع شما سوت زدم»!! در مثل هیچ مناقشه نیست شکر خدا. اصلا از فضای این خاطره بیرون بیایید، تا برویم سر وقت یک مخاطره عاشقانه. «خمینی» به خیلی ها لطف کرد و سمت داد و حکم زد و تعریف کرد و تا تو زنده ای، نهضت زنده است و چه و چه، اما «گل» را فقط به نام «خامنه ای» ثبت کرد و چون «سیدعلی» را بر اساس اصول، بیش از دیگران دوست می داشت، فقط ایشان را شایسته رهبری خواند. 

***

بر خامنه ای رهبر خوبان، ایضا امام و شهیدان صلوات! 

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷ دیدگاه

تاج و باج و ساحل عاج و منصور الحاج

“حضرت عشق” در جوار هشتمین بهشت

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ وبلاگ مقر ۷۰۷ قرارگاه بسیجیان، مرتضی حاجیانی

تصاویری از حضور سیاهان آفریقایی در حج سال گذشته که بی ارتباط با متن نیست

این نوشته تقدیم می شود به همه سیاهان از نسل آدم، نه روسیاهان عالم

مدینه منوره/ سال ۱۳۸۹

مرد سیاه پوست مثل من آمده تمتع. قد بلند است و لاغر و پوست تنش مو نمی زند با شب. هتل کناری ما در یک مسافرخانه تنگ و نمور، ساکن اند؛ کم هزینه ترین حجاج! اهل ساحل عاج است و مثل بلبل فارسی صحبت می کند. طلبه حوزه علمیه قم بوده، چند سالی. یعنی که دانشجوی فیضیه. روی کارت ترددش نوشته «منصور الحاج». گرم می گیرم با او. از بدبختی ها و آوارگی ها و بی غذایی ها و کمبود دارو و قحطی و سیل و بی خانمانی در آفریقا می گوید. می گوید؛ «برای ما در آفریقا هنوز شعب ابوطالب است». می پرسم؛ چه کسی مقصر است؟ می گوید؛ «هم غرب و هم حاکمان خودمان. به خاطر زد و بند، از جیب ما می زنند و می دهند به سران غرب. ما باید گرسنه باشیم تا بلکه فلان نامرد، پول نامزدی اش در انتخابات فرانسه دربیاید». می گویم؛ چطور همچین چیزی ممکن است؟ جواب می دهد؛ «در عمده کشورهای آفریقایی، سران حکومت، برای اینکه ادامه داشته باشد حکومت شان، به استعمارگران هنوز که هنوز است باج می دهند. بیشتر هم به فرانسوی ها. اینجا فقط شکل استعمار عوض شده، محتوایش همان است». به او گفتم؛ مدرکی هم داری؟ گفت: «مدرک نمی خواهد که! همه این را می دانند. مدرکش شکم گرسنه ساکنین آفریقا از ساحل عاج گرفته تا سومالی است. ما کم معدن گنج و طلا و الماس نداریم، اما اینها همه می رود در جیب غربی ها. باج می دهند و باج می گیرند، تا دو روز بیشتر حکومت کنند. برادر من الان در پاریس است. تو فکر می کنی چرا دو رگه های فرانسه، مطمئن هستند که باید ارث پدری شان را از حاکمان فرانسه بگیرند؟! به شکوه کاخ الیزه که نگاه کنی، راز شکم گرسنه آفریقایی جماعت را می فهمی.»

¤¤¤

نمی خواهم در سفرنامه حج، حرف بی ربط زده باشم؛ هنوز شک دارم که حرف های «منصور الحاج» را در این سفرنامه بیاورم یا نه!

تهران ام القرا/ سال ۱۳۹۰

سه شنبه است. نشسته ام یا بهتر بگویم ایستاده ام در مترو و تکیه ام در این همه ازدحام، به همان کسانی است که دقیقا به من تکیه داده اند! داریم صدای نفس، بلکه ضربان قلب هم را می شنویم. جوانکی عطسه اش گرفته و تا بخواهد دستش را از میان این تراکم واقعا دیدنی، بیاورد جلوی دهانش، ترشحات کار خودشان را کرده اند. یکی که معلوم نیست از کجای جمعیت، با لهجه تهرانی به شدت قدیمی، داد می زند؛ «عافیت باشه». مابقی بدون استثنا می خندند. عطسه کننده با یک «ببخشید»، از دل جمع در می آورد. دیگران درکش می کنند. پیرمردی از جیب داخلی کتش یک دستمال می دهد به جوانک. جوانک می گیرد. یکی دو ایستگاه بعد که از حجم مسافر کم می شود، «کیهان» را درمی آورم بیرون، هم به قصد خواندن و هم به نیت پیدا کردن سوژه. ابعاد کاغذ «کیهان» کمک می کند که سرهای بیشتری برای سرک کشیدن به اخبار صفحه یک، همسایه سر من شوند!

عاقله مردی ۵۰ ساله به پایین گوشواره سمت راست، اشاره می کند و می گوید؛ «اینکه نوشته اند «بدون شرح» یادم می آید». اشاره اش به عکس گمانم صفحه آخر کیهان مورخ ۱۱ آبان ۱۳۶۰ است؛ یعنی سال های قشنگ و به یادماندنی جنگ. کار تمیزی کرده اند بچه های کیهان، که از دل آرشیو قیمتی و غنیمتی روزنامه، این تیتر را از اخبار بین الملل آن سال ها بیرون درآورده اند؛ «مبارک به سرمایه داران آمریکا اطمینان داد انقلاب ایران در مصر تکرار نمی شود»!

همان پیرمرد فوق الذکر می گوید؛ «زرشک» و بعد با اصرار یک جوان که بنا دارد صندلی اش را به پیرمرد بدهد، کمی از ما دور می شود. مرد ۵۰ ساله اما می گوید؛ «این روزنامه که کیهان، عکسش را انداخته، خوب یادم هست. از دکه میدان فردوسی خریدمش. آن روز توی راه که داشتم روزنامه را تورق می کردم، اصلاً باورم نمی شد مثل امروزی، مبارک به چنین سرنوشتی دچار آمده باشد. فقط یادم هست که مبارک را لعنت کردم». چند ایستگاه بعد، درست رفتم نشستم کنار همان پیرمرد فوق الذکر. پیرمرد نیم نگاهی انداخت به «کیهان» و گفت: «اون گوشه بخوان ببینم، چی نوشته»؟ گوشواره سمت چپ را می گفت. برایش خواندم؛ «از سوی مشاور سابق صورت گرفت/ افشای فساد ژاک شیراک؛ او از سران آفریقا باج می گرفت». پیرمرد گفت: «تهران را همان سال های جنگ، یکی هم طیاره همین فرانسوی ها بمباران می کرد. یکی از همین بمب ها افتاد در کوچه ما در سه راه آذری و ۲ خانواده را کلا به شهادت رساند. بعدها از لاشه بمب، معلوم شد که کار همین فرانسوی ها بوده. یکی از این ۲ خانواده اما بچه من بود که تازه زندگی اش را شروع کرده بود. محسن یک جا با مریم پرپر شد». پیرمرد بعد این را گفت و از قطار پیاده شد؛ «سارکوزی از ژاک شیراک هم بدتر است. این مرتیکه فلان فلان شده هم باج گرفته. نخواندی در همین روزنامه ها قصه زنش را با پسر قذافی»؟! پیرمرد که می رود، فکر می کنم به تفاوت ۲ حکومت. ما اینجا در جمهوری اسلامی، از رهبرمان گرفته تا مردم مان، کمک می کنیم به قحطی زدگان آفریقا، اما در عوض، امثال سارکوزی از دیکتاتورهای آفریقا باج می گیرند تا به بهای شکم گرسنه جماعت سیاه پوست، همه خیال کنند که پاریس، مهد دموکراسی است!! در دلم یکی از آن ناسزاهای آب داری که علی القاعده نباید داد، نثار سارکوزی بی غیرت می کنم؛ اینقدرش اشکالی ندارد!

¤¤¤

هنوز سه شنبه است و نیم ساعتی تا چهارشنبه داریم، اما «سایت کیهان» به قول اینترنتی ها «آپ» شده.

تیتر یک روزنامه چشمم را می نوازد که شکر خدا منبعش هم خود غربی ها هستند؛ «رسوایی پیاپی روسای جمهور فرانسه/ این باج گیرها درس دموکراسی می دهند».

روزنامه کیهان/ ۲۴ شهریور ۱۳۹۰

سلام بر پاییز/ عکس: دوست خوبم امین چیذری

در انتظار زمستان/ عکس: دوست خوبم نوید منتظری

خداحافظ تابستان/ عکس: علی اکبر بهشتی

اما بهار/ این فقط نسیم بهار است که می تواند شانه کند موهایم را…

این هم عکسی از خودم هدیه به شما دوستان خوب وبلاگ قطعه مقدس ۲۶

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲ دیدگاه

نیم روزی در تور تراختور

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ طرحی از وبلاگ سایه گراف، عباس اسلامی

 کاری از مرتضی حاجیانی، وبلاگ مقر ۷۰۷ قرارگاه بسیجیان

مبارک باشد بر تو آغوش مادر، محمد… محمد جهان آرای عزیز

بازتاب/ بهنام از وبلاگ طفل الرضیع/ شهر تبریز

سلام آقای قدیانی. من خیلی وقته متن های شما رو می خونم اما تا حالا باهاتون صحبت نکردم. بعضی از متن هاتون رو تو دانشگاه آزاد تبریز منتشر می کنیم. زمان توقیف وبلاگتون هم کلی اینجا سر و صدا راه انداختیم و همینطور نامه شما به “ق. ق” رو… این متنتون خیلی عالی بود؛ یعنی حرف دل ماها بود. می خوام به بسیجی های تهران بگم بچه های تبریز رو دست کم نگیرن. ما هم زیاد مبارزه کردیم؛ چه نرم و چه سخت.  تبلیغ بالاترین و رادیو فردا و… برا اغتشاش راه انداختن به خاطر دریاچه، دل بعضی ها رو لرزونده بود. چون از خود تهران هم زنگ می زدن که چه خبر، اما اگه جریان روزنامه ایران در سال ۸۵ رو به یاد بیارین، که می شه گفت اگه از فتنه ۸۸ (البته در تبریز) سخت تر نبود، پایین تر هم نبود، نشون به اون نشون که خیلی از بسیحی های تبریز از اون زمون یادگاری دارند رو تنشون. اونجا آقا یه صحبتی کردن و فرمودن “مردم آذربایجان خودشون می دونن چه طور مسئله رو حل کنن”. اینو گفتم که دلتون قرص قرص باشه. حتی تو فتنه هم تعداد زیادی از بچه ها اومده بودن کمک بچه های تهران. همه نوشته هاتون خوب هستن ولی “منچستر منچستر، ما داریم میاییم” یه چیزه دیگه بود. از طرف بچه حزب اللهی های تبریز هم به خاطر این نوشته واقعا تشکر می کنم. خیلی دلگرممون کرد. زیاد مزاحم نشم. جسارتا چند تا نکته و یا علی: ۱- خواهشا همه دوستان از این به بعد سعی کنین تو نوشته هاتون به جای واژه ترک از واژه “آذری” استفاده کنین. هر کس خواست می تونم دلیلش رو مفصل توضیح بدم. ۲- لطیفه ای که یکی از دوستان تو نظرات نوشته، خودش توهین و جوک حساب می شه. (دیگه خودمون لااقل خرما نخوریم!) ۳- اون جمله هم درستش اینه “من سنی چوخ ایستیرم”، یعنی من شما رو خیلی دوست دارم! ۴- اینم شعار همیشگی مردم آذربایجان: “بیز اولماغا حاضریخ خامنه ای سربازییخ”، یعنی ما برای مرگ حاضریم و سرباز خامنه ای هستیم. ۵- چون عشق حاج منصوری، یه مداحی خوب از حاج منصور تو وبلاگ هست، تقدیم به همه قطعه ۲۶ ی ها.

پاسخ حسین قدیانی/ پرچم نقد و اعتراض باید دست خودتان باشد

یک: سلام به همه دوستان دانشجو در تبریز.

دو: در موضوعات و معضلات ”ملی/ بومی” که از ندانم کاری های مسئولان محلی، کشوری، دولتی و حتی حکومتی، به وجود می آید، پرچم نقد و اعتراض در وهله اول باید دست خودتان باشد، تا دیگران فرصت بهره برداری های خاص نیابند. متاسفانه در قضیه دریاچه ارومیه، بیگانه برای ما دایه مهربان تر از مادر شد، و این بیانگر کم کاری های من و شماست. اینکه شما با بصیرت تان اجازه ندادید تا دشمن به ویژه در فضای سایبر، توفیق غیر مجازی و خیابانی پیدا کند، کاش همراه با گریبان گیری شما از دست مسئولان همراه می شد. از یاد نبریم که عشق ورزیدن به نظام، هرگز تنافری با نقد همین نظام ندارد. “آقا” هم اصلا از دانشجوی محافظه کار خوشش نمی آید. باید نقد کرد، اما محترمانه و قطعا به نیت اصلاح.

سوم: مراقب باشیم من و شما چه وقتی که داریم از هم طرفداری می کنیم و چه زمان نقد، فقط و فقط برای خدا باشد. این تذکر را قبل از شما به خودم می دهم.

چهار: چرا وبلاگ تان خالی از مطالب روز، مفید و ایضا محلی است؟! چرا در وبلاگ یک دانشجوی بسیجی اهل تبریز نباید به اوضاع دریاچه ارومیه اشاره شده باشد؟! چرا فقط در وبلاگ تان مداحی گذاشته اید؟! افسری جنگ نرم، به خصوص در این فضا کار بیشتری می طلبد. هم چنان که شما “قطعه ۲۶″ را می خوانی، من هم دوست دارم با خواندن مطالب امثال “طفل الرضیع” ارضا شوم از خیلی چیزها که نمی دانم؛ به خصوص چیزهای مربوط به جغرافیا و فرهنگ زندگی شما. کاش به دوستان تبریزی بگویید در وبلاگ های شان، به مطالب بومی، شهدای بومی، اخبار بومی و… بخش کوچکی از همه آن چیزهایی که من تهران نشین از تبریز نمی دانم، اشاره کنند. فعال تر باشید. البته دورادور نسبت به کارهای تان، تلاش تان در ایام فتنه، و اینکه با دست بسته دارید کار می کنید، آگاهم. متاسفانه مظلومیت دوستان بسیجی در شهرستان ها، قابل قیاس با کار ما در پایتخت نیست. خوب می دانم این را، اما از خانه های نمور و دور و تنگ و تاریک و شکسته و مهجور، مردان بزرگ برخاسته اند. با قفس ویران، “آوینی” گفت؛ بهتر می توان پرواز کرد، اگر که مقصد، پرواز باشد.  

پنج: سعی کنید در پیوند وبلاگ های تان، شعاع دایره دوستان را محدود به دوستان تبریزی نکنید.

شش: از اینکه با شما دوست ندیده، دوست و همسنگرم، خدای منان را شکر می گویم. افسوس می خورم که چرا از مادرم، یاد نگرفتم زبان زیبای آذری را. دوست تان دارم. تن زخم خورده شما از ورای هر فتنه ای که باشد، بوسیدنی است… خداحافظ، اما قبلش، “من سنی چخ ایستیرم”… برم از روی دستت ببینم درست نوشتم دیگه! دیگه دیگه!! و دیگر اینکه همه جای ایران، سرای من است و سرای ماست؛ ما هم اگر لازم شد، حاضریم به تبریز بیاییم!!! انصافا اصفهان، فقط اگر تبریز نباشد، نصف جهان است؛ فقط! این را هم نوشتم که به قول معروف، حالش رو ببری! 

***

قطعه ۲۶ ردیف توردوفرانس نه چندان مقدس

لختی که سایه درخت تبریزی افتاد بر سر لیگ برتر، حرارت این گوی و این میدان ۲ صد چندان شد. حالا چرخ فوتبال این مرز و بوم را تراکتور می چرخاند؛ گیرم که آذری ها “تراختور” صدایش می زنند. جمعه ای پیامک یک دوست، سر به هوایم کرد و کرمش دوباره افتاد در وجودمان که برویم استادیوم. بارها پرده برداشته ام از آبی بودنم، اما آنچه پای مرا به ورزشگاه باز کرد، استقلال نبود، تراکتور بود، اما نه تراکتورسازی تبریز، که تماشاگران خون گرمش. دیدن این تبریزی های استوار، خودش برایم موضوعیت داشت؛ به قولی گور بابای بازی! رفته بودم فوتبال را با لهجه شیرین شهریار ببینم و بشنوم که چگونه هورا می کشند برای تیم محبوب شان، اهالی حیدربابا. از ترس ترافیک قبل، و به خصوص بعد از بازی، یاور آپاچی بچه ها را استاد کردیم. از ترس تخمه های پوک و پوچ دست فروش ها ۲۰۰۰ تومان آفتاب گردان خریدیم از سوپرمارکت دهکده المپیک که دیگر باهاش رفیق شده بودیم. گذشته از این ۲ ترس، از ترس اینکه مبادا استقلال اولین باختش را در فصل جدید، آنهم قبل از دربی دشت کند، ترک آپاچی، یعنی “علی موبایلی” داشت زیر لب “وان یکاد” می خواند. حتی روزگار فوتبالیست بودن هم اعتقادی به هزینه کردن این اذکار، برای چنین مسابقاتی نداشتم. یک بار عمران عزتی، مربی مان در تیم نوجوانان پاس، آخر تمرین، در زمین پلیس نازی آباد، کشید مرا کنار که چرا بازی قبل، مچ بند سبز نیانداختی؟! مگر به کمک ائمه اعتقاد نداری؟! حیف که آن زمان هنوز سبزهای اموی خودنمایی نکرده بودند، و الا پاسخم به مربی شنیدنی می شد!! آن زمان اما به همین بسنده کردم که لابد تیم رقیب هم برای پیروزی بر ما متوسل به دعا می شود؛ این وسط خدا باید دعای کدام یک از ما را برآورده کند؟! گمانم بس باشد همان یک “یاعلی” که ورزشکار می گوید. جوشن کبیر هم دست بگیری، چه فایده می کند اگر رقیب هم بر دین تو باشد و پر از راز و نیاز؟! مسابقه نوجوانان پاس و پرسپولیس که “ام یجیب” نمی خواهد. حالا بازی ایران باشد و آمریکا، یک چیزی! بگذریم که حمید استیلی روزگاری که سردبیر مجله “یاد ماندگار” بودم، به خود من گفت: آن هد، گل نمی شد، اگر که نذر نکرده بودم شاد کنم دل خانواده شهدا را. لابد بر همین اعتقاد است حمید استیلی، که در فلان شوی سیاسی-ورزشی، علی الدوام شعار “استیلی بی غیرت” را پخش می کنند. حمید استیلی ای که لااقل غیرتش از امثال شومن ها و مدیران شبکه ۳ خیلی بیشتر است. ننوشتم غیرت مدیران رسانه مثلا ملی، که کم کنم زحمت بصیرت را از دوش سردبیر!! اینقدر استادیوم رفته ام که بدانم شعار تماشاگر اغلب باد هواست. به ویژه آن دست از شعارها که حاوی ناسزاست. همین ها که امروز در هر کوی و برزنی، شعار “علی دایی” را دست گرفته اند به مزاح، روزگاری آه از نهاد جناب شهریار، -نه آن شهریار!- درآوردند که “دایی باید برقصه”! سراغ دارم حتی در یک بازی ملی، موضع تماشاگران در مورد علی دایی، چند بار عوض شد؛ توپ خراب می کرد، می شد دیو، اما گل که می زد، می شد فرشته! اینکه بی غیرت خواندم بعضی ها را دلیل دارم؛ می بینی شومن فلان برنامه قصد تخریب تراکتورسازی تبریز را دارد، عدل دوربین کذایی را می گذارند جلوی دهان آن جوانک، که معتقد است تراکتور بعد از بارسلونا بیشترین تماشاگر را دارد!! آیا می توان این رسانه را با چنین دیدگاهی، رسانه ملی نامید؟! آیا رسانه ملی، رسانه لر و ترک و گیلکی و مازنی و سیستانی و خوزستانی هم هست؟! یعنی میان آن همه تبریزی، آن همه هوادار تراکتور، آن همه جوان از نسل ستارخان و باقرخان، هیچ کسی نبود که از حق تراکتور، با همان لهجه قشنگ، درست دفاع کند، یا اشکال از بی غیرتی دوربین برخی شومن هاست؟! حتم دارم که حرفه ای بودن، با مریض بودن، و ایضا بی غیرتی فرق دارد، و الا غیرت طرفداران تراکتور را، هر چند نفر که باشند، هیچ کجای دنیا ندارد، حتی هواداران بارسلونا. بارسلونا کجا جایی میهمان بوده که اینچنین هوادارانش، مات و مبهوت کنند تماشاگران تیم میزبان را؟! این نسخه طلایی فقط و فقط برای تراختور کشیده شده و تنها مختص بخشی از فوتبال خاص ایران است. بگذریم که ساعتی قبل از بازی رسیدیم استادیوم. از همان محوطه پارکینگ ورزشگاه، صدای کری خوانی می آمد و حجم ماشین، خبر از این می داد که استادیوم، غلغله است. هنوز بازیکنان ۲ تیم برای گرم کردن به ورزشگاه نیامده بودند، اما ضلع شمالی ورزشگاه در هر ۲ طبقه پایین و بالا اختصاص داشت به پرچم سرخ تراکتور و هوادارانی که داشتند به ما آبی ها طعنه می زدند خیل حضورشان را با این شعار که “استقلال به شهر ما خوش آمدی”! یعنی که تراکتورسازی در هر کجای این مرز و بوم بازی دارد، آنقدر هوادار دارد که احساس غربت نکند. اگر از شاهین بوشهر عبور کنیم، تراکتورسازی تبریز در چنین پدیده ای یک استثناست. استثنایی که البته باعث پاره ای کج فهمی ها شده است. برخی این حضور رویایی را دال بر روحیه جدایی طلبی آذری های عزیز گرفتند و تا می توانستند کوفتند بر طبل اباطیل خود. این حضور اما نه فقط سیاسی نیست، که اتفاقا دلالت دارد بر یک مزاج خوب و محبوب از جانب آذری ها. این روحیه منحصر به فرد ترک های ایرانی، که کاملا بومی و اجتماعی و فرهنگی است، این است که ترک جماعت، قدر آنچه را دارد، می داند و از داشته هایش به خوبی محافظت می کند. تراکتورسازی و در مرتبه ای نازل تر، ماشین سازی، دارایی فوتبالی تبریزی هاست و ایشان به خوبی قدر مال شان را می دانند. همچنان که در سطح و عمقی متفاوت و غیر قابل قیاس، قدر انقلاب اسلامی را می دانند. از همین روست که اصلی ترین شعار فوتبالی تیفوسی های شهر تبریز، بر همان وزن شعار محبوب “آذربایجان اویاخدی، انقلابا دایاخدی” تنظیم می شود. بسیاری از بیگانگان و دنباله های شان در داخل، بارها خواستند از شور و حرارت اهل تبریز و ارومیه و شاید هم زنجان، ماهی قومیت گرایی و جدایی طلبی صید کنند، اما دیری است که سنگ شان فقط بر سر خودشان اصابت کرده است. اول انقلاب در غائله های منتصب به خلق، بصیرت و هوش و ذکاوت ترک ها زبانزد همه ایرانیان بود و این قوم، در حفظ وحدت و یک پارچگی ایران عزیز، از ممتازان بود. حتی در فتنه ۸۸ بعضی ها خیال می کردند که چون فلانی، داماد فلان جاست و چون بهمانی اهل همان جاست، پس ترک ها در فتنه به سمت سران فتنه غش خواهند کرد! طرفه حکایت این جاست که اگر ما در تهران و خیلی های دیگر در شهرستان های دیگر، به یوم الله ۹ دی می نازیم، لیکن در تبریز، یک روز زودتر از ۹ دی، یعنی ۸ دی، یوم الله شان بود. الحق که در بصیرت، آذری زبان ها پیش تازند و نمونه. در تمام ایام فتنه چه بسیار که سعی کردند از سیل شور و خیل حضور طرفداران تراکتورسازی، سوء استفاده کنند و شعاری علیه جمهوری اسلامی صید کنند، اما هرگز این اتفاق رخ نداد. بیچاره این سایت مفلوک بالاترین که حتی خشک شدن آب دریاچه ارومیه و مباحث مربوط به انقراض نسل “آرتمیا” را هم می خواست سیاسی کند و تمنا داشت از طرفداران تراکتورسازی که در بازی با استقلال، به همین بهانه، شعاری علیه نظام سر دهند، اما آذری های دوست دار دریاچه ارومیه، مثل همه ایرانیان، حواس شان جمع بود و پهن هم بار بالاترین نکردند. علیرضا فرزند یکی از دوستان پدرم که از تبریز، گوله کرده بود تا به تهران بیاید و از نزدیک، تشویق کند تراختور را، جواب قشنگی به سایت بالاترین داد. علیرضا می گفت، یعنی با همان لهجه قشنگ آذری می گفت: “من نمی دانم چرا این سایت بالاترین، اینقدر از مال، بلکه منال جمهوری اسلامی بالا می رود؟! انگار سپاه، شاید هم بسیج، می گرداند این سایت را که همچین بالا می روند از مال و منال و قیل و قال و دریا و دریاچه ملت ما!! اگر که انتقال رود ارس ممکن نشد، و اگر که دریچه سدها به سمت دریاچه، کارشناسانه تشخیص داده نشد باز کردنش، کاری ندارد که! با اشک اوباما و هیلاری کلینتون و نتانیاهو و دیوید کامرون و ملک عبدلی، پرش می کنیم”!! آری! همین بی جنبه بازی ها را درآورده بالاترین که هیلاری کلینتون همین چند وقت پیش اذعان کرد که در فضای سایبر، آمریکا از پس جمهوری اسلامی بر نیامده، و سایبری های طرفدار آمریکا -نقل به مضمون- به شاخ گاو زده اند مالیات مردم بدبخت آمریکا را. حال بماند که در آن گیر و دار، با چه مکافاتی پیدا کردم علیرضا را! استادیوم آزادی، وقتی جمعیت ۱۰۰ هزار نفری به خود می بیند، متاثر از این همه تراکم موبایل، در یک مکان معین و محدود، کمی سخت آنتن می دهد، که همین را هم بالاترین برداشت و نوشت که آنتن ها را جمهوری اسلامی پرانده بود!! جمهوری اسلامی البته با همین “آذربایجان اویاخدی، انقلابا دایاخدی”، پرانده، اما نه آنتن، که برق ۳ فاز، از کله کاخ سفید. نشان به نشان بیداری اسلامی. صحبتم که با علیرضا تمام شد، او رفت سمت تبریزی ها و من برگشتم پیش بچه ها در طبقه دوم ورزشگاه، زیر مشعل. اول بازیکنان استقلال وارد زمین شدند و بعد هم قرمزهای تبریز که گرم کنند خودشان را. استادیوم تقریبا پر شده بود. تبریزی ها اعتراض داشتند به کمی جای شان، که انصافا حق هم داشتند و خیلی بغل تو بغل و متراکم نشسته بودند، اما خب، چه کار می شد کرد که استقلال، میزبان بود!! نکته قشنگ این لحظات قبل بازی، آنجا بود که استقلالی ها بازیکنان سابق شان در تیم تراکتورسازی را تشویق می کردند و تبریزی ها هم جاسم کرار عراقی را که خداوکیلی در این بازی گند زد و هنوز خیلی مانده تا جا بیافتد در استقلال. بگذریم که اصلا مانده ام چرا می رویم و از عراق بازیکن می آوریم؟! چه بسیار بازیکن جوان خودمان از همین تبریز و تهران و بوشهر و… که باید پشت خط جاسم کرار بمانند و ذخیره امثال این بازیکن شوند که انصافا حاشیه فوتبالش، بیشتر از متن بازی اش است و از بس در این بازی دریبل زد و توپ لو داد که هر لحظه تماشاگر توقع تعویضش را داشت، اما گمانم پرویز مظلومی، شهامت و جرئت تعویض ستاره عراقی خود را نداشت. همین گستاخی هاست که یکی را می کند امیر قلعه نوعی و یکی را هم پرویز مظلومی! آنچه در ادامه می خواهم بنویسم، از متن و حاشیه ۹۰ دقیقه بازی است و ترجیحم بر این است که بند بند باشد:

یک: صدای هورای تبریزی ها بعد از ۳ گلی که وارد دروازه ما کردند، بسی مهیج، بی مثال، باورنکردنی و البته گوش خراش بود! انگار که ۲۰ هزار نفر نشسته در یک محدوده ۱۵ هزار نفری نبودند، انگار کل ورزشگاه را پر کرده بودند. زیاد تجربه استادیوم آزادی دارم، اما این هورای بعد از گل، حتی در بازی های ملی هم بی مثال بود.

دو: گذشته از حنجره تیفوسی های تراکتور، وقتی که برای تیم شان در خلال بازی دست می زنند، واقعا دیدنی و شنیدنی است. باید باشی و ببینی و بشنوی. ما و دور و وری های مان که مانده بودیم از ارتعاش این صدا. یکی پیشنهاد داد اگر اینجا همچین می کنند، یک تور گردشگری باید برویم استادیوم خودشان در تبریز. من گفتم: تور تراختور!  

سه: این وسط یک چیز دلم را شکاند. کری خوانی و تیم من و تیم تو و از این حرف ها که قطعا نمک استادیوم است، اما تمسخر زبان، لهجه و آئین یک قوم، قطعا کار ناصوابی است. این متاسفانه خصلت غلط ما تهرانی هاست که هر جا از شهرستانی ها کم می آوریم، متوسل به ناسزا و تمسخر می شویم. آن رشتی و آن تبریزی و آن لر، نه فقط هیچ کم از استعداد و هوش من و شمای پایتخت نشین ندارد، که دیدیم در یک شرایط برابر و تازه! با میزبانی ما ۳ بر ۲ هم برنده شدند. این پختگی و نخبگی و چیرگی، البته که فقط مختص فوتبال نیست. طنز قضیه این جاست؛ مگر ما که تهرانی هستیم، رگ و ریشه همه مان به دهات “طهران” برمی گردد؟! من که اعتراف می کنم و افتخار که زبان اصل و نسبم آذری است، و شمای خواننده هم اگر حتی تهران نشین باشی، یا مادرت اهل جنوب است و یا پدرت اهل غرب. تهران شهری است پر از ترک و لر و عرب و… خوب یا بد، شهر دیگرنشینی است. گاهی فلان ناسزا که به آن قوم نثار می کنیم، اگر کمی دقت کنیم در شجره اجدادی مان، عینا برمی گردد به خودمان. مگر نه؟!

چهار: اما چرا همچین شده است؟! این ناسزاها معلول است نه علت. جماعت استادیوم برو، از پایین ترین طبقات جامعه اند. وقتی که تو رای شان را آدم حساب نمی کنی، وقتی که تو رای اشراف مرفه نشین و آقازاده ها و نه رفسنجان، که جون رفسنجان را، همچون یک سیلی بر صورت پابرهنه ها می کشی، و خیلی چیزهای دیگر، کار را می رساند به تخلیه کردن، بعد از فحش دادن. فحش بد است، اما رکیک ترین فحاشی، نوشتن نامه سرگشاده است علیه رای پابرهنه ها. وقتی اشرافیت، شورش می کند بر جمهوریت، و وقتی با لکنت زبان، باید حقت را بگیری، ناسزا تنها سخنی است که بدون لکنت بیان می شود و البته کاش بسترش فراهم نشود.

پنج: نمی خواهم تلخ تمام کنم این نوشتار را. آن ناسزا که گفتم، مال دقایقی از بازی بود. همین حضور حماسی تبریزی ها در تهران، همین بی اعتنایی شان به رسانه های دشمن، همین دربی هفته بعد در تهران، یعنی که ما بر خلاف خیلی از کشورها “ملت” داریم و مواجه نیستیم با خطر بی ملتی که مثلا انگلیس با آن مواجه است. در انگلیس، هواداران منچستر، شاید ملت باشگاه شیاطین سرخ باشند، اما ملت انگلیس نیستند. دیوید کامرون و کاخ سلطنتی، انگلیس را بی ملت کرده اند. کشوری که مجبور باشد، جور نداشتن ملت را با سم اسب و دندان سگ، بکشد، فرق می کند با کشوری چون جمهوری اسلامی که از ورزش گرفته تا سیاست و فرهنگ، عرصه را برای حضور ملت فراهم می کند؛ با هر سلیقه و عقیده و از هر تیره و طائفه ای. خوب است هر حکومتی اگر واقعا مردمی است، با ملتش دفع شر کند. با چیزی در مایه های ۹ دی.

***

و اما روزی روزگاری یکی از نویسنده های مملکت ما که آن زمان در جناح متعهد خودش را تعریف می کرد و حالا شده مصداق آن مثل “که طرف را به ده راه نمی دادند، سراغ کدخدا را می گرفت”، در نقد یکی از دربی های سال های گذشته که رفته بود استادیوم، برداشت نوشت که این جوانکان کجا و بسیجیان لشکر ۲۷ محمد رسول الله کجا؟! نویسنده آن مقاله اشاره داشت به حضور ۱۰۰ هزار نفری قبل از اعزام جوانان این مرز و بوم در ورزشگاه آزادی در سال های جنگ. آن مقاله را که خواندم، بی سلیقه تشخیص دادم نویسنده اش را. ما هرگز ۲ ملت نداریم. ما هرگز ۲ نسل داریم. ما هرگز ۲ گروه از نسل جوان در حال حاضر نداریم. نمی گویم اختلاف نیست، هست، اما ملت، یکی بیش نیست. همان ملت ۸ دی اند کسانی که تراختور را جانانه تشویق می کنند و همان ملت ۹ دی اند طرفداران آبی و قرمز. خط کشی کردن ملت کار غلطی است. بسیجیان لشکر ۲۷ محمد رسول الله و ایضا لشکر عاشورای آذری ها مگر از آسمان نازل شده اند؟! یا پدران ما بودند و یا برادران ما. جوانی که استادیوم می رود برای اینکه فوتبال ببیند، برادر و یا شاید خود همان جوانی است که استادیوم می رود تا از آنجا اعزام شود منطقه. عده ای حتی آن روز هم که ادعای تعهد داشتند، بصیرت نداشتند. جوانانی که عاشقانه تراکتور را تشویق می کنند و ما را مشتاق “تور تراختور”، پهن هم بار سایت بالاترین نکردند. برادر کوچک علیرضا می گفت: بالاترین کیلویی چند است داداش؟! بگذریم که داداش را گفت “قارداش”! به او گفتم: قاراداش! بالاترین نام دریاچه ای است در فضای سایبر که بعد از انقراض اسب تراوا خشک شد!!    

روزنامه وطن امروز/ ۲۱ شهریور ۱۳۹۰

قطعه ۲۶ همان ردیف فوق الذکر

ارسال شده در صفحه اصلی | یک دیدگاه

مرخصی در بهشت!

سبکباران خرامیدند و رفتند…

رفته بودم آبادی خانی آباد، حد فاصل تهران و ری، که کوتاه کنم مویم را. در یک سلمانی که نیم قرن سابقه دارد. یعنی ۵۰ سال اصلاحات، اما نه مثل آن اصلاحاتی که اصلاح طلبان آخرش هم برای ما تعریف نکردند که دقیقاً ملتفت شویم چی هست!! گاهی از آن مرد باید نوشت که اصلاح می کند موی آدمی را. از «علی سلمونی» که چون برای داخل شدن در مغازه اش باید چند پله را بالا بروی، بعضی از خانی آبادی ها مثل حسن آقا قصاب سر نبش، هنوز هم «علی پله می خوره» صدا می زنند «علی سلمونی» را. آرایشگری که پدرش در همین مغازه از اصلاح با قیمت یک قران -شاید هم کمتر- شروع کرد. اصلاً با ماشین کار نمی کند. فقط با قیچی. فقط با شانه. یعنی که هنر دست. بگذریم که در دست چپش جای ۲ انگشت شست و اشاره خالی است و این کار را برای علی سلمونی سخت می کند؛ خیلی سخت، اما چرا دست چپ علی سلمونی ۲ انگشت ندارد؟! آیا مادرزادی است؟! آیا علی سلمونی، در بچگی شیطنت کرده بود و انگشتانش در فراق ۱۲۵ رفته بودند داخل چرخ گوشت؟! پس چی؟!

¤¤¤

دیروز که رفته بودم خانی آباد، سر ظهر بود و چون در مغازه، جز من و علی آقا کس دیگری نبود، وسط اصلاح، از علی سلمونی، علت را پرسیدم. داشتم از آینه صاف و بزرگ و صیقلی سلمونی، نگاهش می کردم که چه واکنشی به سؤالم نشان می دهد. لحظاتی شاید در حد یک دقیقه به سکوت گذراند و بعد گفت که انگشت شست و اشاره اش را در جنگ جا گذاشته. در کربلای ۵ سال ۶۵ آن زمستان رویایی شلمچه. همین چند کلمه کافی بود که علی سلمونی بغض کند و چشمش گرم شود. خیلی زود دیدم با گوشه دست، همان دست چپ، عینکش را کمی عقب جلو کرد و قطره اشکی که داشت سرازیر گونه اش می شد، پاک کرد. آهی کشید و قیچی را خیلی حرفه ای، زد به شانه و دوباره کارش را شروع کرد و در همان حین که داشت مویم را می زد، گفت: چه خوب شد اشکم را درآوردی. حالا فهمیدم که چرا چند روز است این دلم پر است. نگو دلم تنگ شلمچه بوده. تنگ آدم های قشنگ. مردان بی ادعا. من در جزیره بوارین فقط ۲ انگشت جا گذاشتم، اما نسرین خانم، در همین کربلای ۵ هم حسن را داد و هم مرتضی را. یادش به خیر! موی حسن را خودم کوتاه کردم. قبل از اعزام. باور می کنی، روی همین صندلی که تو نشسته ای؟! هنوز دلم نمی آید دست بزنم به این صندلی. آن ۲ تا صندلی دیگر را که مال شاگردهاست، عوض کرده ام، اما دلم نمی آید به این صندلی دست بزنم. دقیقاً ۳۵ نفر از بچه های همین خانی آباد، بعد از اصلاح روی همین صندلی رفتند جبهه و شهید شدند. موی مرتضی را اما در همان شلمچه کوتاه کردم. هنوز دستم سالم بود. هنوز کربلای ۵ نشده بود. قبل از کربلای ۴ مویش را زدم و یک بار هم بعد از کربلای ۵ که ماجرا دارد برای خودش. کربلای ۴ با هم بودیم و چند روز بعد در کربلای ۵ اول حسن به شهادت رسید و بعد هم با فاصله یک روز، مرتضی. مرتضی، مرتضی، مرتضی… چه دورانی داشتیم با مرتضی. روز عروسی، داد موهایش را من کوتاه کنم. وسط کار، نسرین خانم آمد داخل مغازه و چند تایی هم ایده داد که فلان جای مویش را چرا همچین کوتاه کرده ای و آنجا را باید بیشتر بزنی و از این حرف ها. همین ۲ بچه را داشت و خیلی حساس بود بهشان. حسن که کلا سنی نداشت، وقت شهادت. درست ۱۵ سالش بود. زودتر از سن تکلیف، به سن شهادت رسید. تازه داشت ۲ رگه می شد صدایش. تازه داشت پشت لبش سبز می شد. من اما با مرتضی که ۲۳ سالش بود، هم سن بودم. حسن همیشه به من می گفت: برایم با خرده موهای ملت که اصلاح می کنی، ریش و سبیل بگذار! اتفاقاً بالای سرش بودم که شهید شد. بر و بر داشتم صورتش را نگاه می کردم؛ هم می خندیدم و هم گریه می کردم. دم آخر، می دانی به من چه گفت؟ نفسش را جمع کرد و گفت: تا جنازه ام را مامان نسرین ندیده، یک مقدار مو به سبیل و ریشم اضافه کن! بعد خندید و گفت: یک جوری موها را تف مالی کن که طبیعی به نظر برسد! از سرت باز نکنی ها! برای ما ناز نکنی ها! می خواهم مادرم وقتی مرا در لباس شهادت می بیند، یک مرد ببیند. این را که گفت، به شهادت رسید. سرش روی سینه ام بود. داشت از سر و صورتش خون می چکید؛ خون داغ. خون سرخ. دست کشیدم به صورتش. به صورت یک مرد که یک عکس امام روی دکمه لباسش آویزان بود. عاشق امام بود. یک دقیقه قبل از شهادت، با هر جان کندنی بود، می خواست خودش را به عکس امام برساند که آخرش هم نتوانست. از من خواست عکس امام را در بیاورم. درآوردم و دادم دستش. عکس را برداشت و گذاشت روی چشمش. بعد هم امام را بوسید. بعد از من خواست دوباره عکس امام را بگذارم سر جایش. گذاشتم. خندید. بعد خرده فرمایش سبیل و مو را مطرح کرد و بعدش، گفتم که! به شهادت رسید. فردای آن روز، مرتضی شهید شد. مرتضی ۲ بچه داشت که اسم اولی را گذاشته بود زینب. اسم بچه دیگرش هم حسین بود. مرتضی اصلاً حسین را ندید. وسط کربلای ۴ حسین به دنیا آمد، اما مرتضی برنگشت تهران مرخصی. برنگشت تا اینکه در کربلای ۵ شهید شد. مرتضی، مرتضی، مرتضی… وقتی خبر شهادت حسن را به مرتضی دادم، گفت: بی معرفت، مرخصی رفت بهشت!! وقتی مرتضی داشت جان می داد، گفتم: بی معرفت! حالا مرخصی می خواهی بروی بهشت؟! خندید. خندید و گفت: خط پشت گردنم را صاف کن، محاسنم کمی بلند شده، مرتبش کن. گفت: زود باش! گفتم: تازه کوتاه کردم که! گفت: همین که گفتم! قیچی و شانه را از جیب بزرگ شلوار ۶ جیبم درآوردم و شروع کردم به اصلاح. یک دویست تومانی از جیبش درآورد و گفت: اگر وسط اصلاح، رفتم مرخصی، این هم پولش که حلال شود!! گفت: همین دویست تومان را دارم. گفت: چی کار داری می کنی؟! دردم آمد!! گفت: حسین وقتی یک سالش شد، با همین قیچی و شانه، موهایش را کوتاه کن و به او بگو؛ بابا مرتضی، خیلی دوست داشت تو را ببیند، اما نشد! این را که گفت، به شهادت رسید، اما هنوز خط پشت گردنش، خیلی کار داشت.

¤¤¤

همین که داشتم اصلاح می کردم موهای یک شهید را، بارش تیر و خمپاره و آتش شروع شد. جایی پشت خاکریز پناه گرفتم، اما وقتی به خودم آمدم، دیدم قیچی و شانه نیست. از ترس صفیر گلوله ها، جا گذاشته بودم قیچی و شانه را روی موی مرتضی. رفتم که بردارم. برداشتم، اما نمی دانم کدام گلوله بود که به جان دست چپم افتاد. خونی بود که داشت فواره می زد از لابه لای انگشتانم، اما مرتضی، که لحظاتی از شهادتش گذشته بود، دیدم که دیگر سری در بدن ندارد. به این می گویند؛ شهادت، بعد از شهادت!! سر مرتضی، همراه با اصلاح من، همراه با ۲ انگشت دست چپم، شده بودند جزئی از خاک شلمچه. داشتم مرتضای بی سر را نگاه می کردم و به حسین، فکر می کردم؛ وقتی که یک ساله می شود…

¤¤¤

راستی حسین! این ۲۰۰ تومانی که زیر شیشه می بینی، همان ۲۰۰ تومانی مرتضی است! گفتم: پس آن قیچی و شانه چی؟! گفت: دارم با آنها موهایت را کوتاه می کنم! گفتم: از حسین بگو، وقتی یک ساله شد. گفت: به وصیت مرتضی عمل کردم. گفتم: الان حسین کجاست؟! گفت: بی معرفت، آن طرف خیابان، آرایشگاه زده، جلوی چشم ما! گفتم: همین سلمونی «بابا مرتضی» را می گویی؟! گفت: آره! گفتم: ناراحت نمی شوی، بدهم خط پشت گردنم را حسین صاف کند؟! گفت: نه! گفتم: پس خداحافظ!! گفت: من هم می آیم… گفت: تا پارسال، توی همین مغازه، شاگرد خودم بود، الان واسه ما شاخ شده! خندید و گفت: مو نمی زند با مرتضی، و بعد دوباره تکرار کرد؛ مرتضی ، مرتضی، مرتضی…

¤¤¤

راستی! علی سلمونی، بعد از اینکه حسین، خط پشت گردنم را صاف کرد، نشست تا یادگار مرتضی اصلاح کند مویش را، با این تفاوت که اصلاح موی همرزم بابا، صلواتی بود؛ از من ۲۰۰۰ تومان گرفت!

روزنامه کیهان/ ۱۹ شهریور ۱۳۹۰

دیرینه تر از این حرف هاست قصه ساندیس…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۲ دیدگاه

حسین قدیانی، صاحب “دیدید گفتیم” شد!

کاری از سیداحمد، مبصر محترم و عزیز قطعه ۲۶

عمار دلاور رهبر انقلاب، حاج حسین شریعتمداری در لباس مقدس سپاه

حسن بزرگ و خوبی مقدس مدیرمسئول کیهان این است که در مقام سربازی برای “آقا” هیچ شانی برای قلم خودشان قائل نیستند؛ ای بسا از بزرگ و کوچک که خیلی چیزها را نقد نمی کنند با این بهانه؛ “اصلا یارو کی هست، که ما نقدش کنیم”، اما حاج حسین از آنجا که یک بسیجی است، همیشه در وسط میدان است. بسی مسرورم که از خواص بی بصیرت گرفته تا جریان منحرف، و از سران فتنه گرفته تا فتنه گران دون، و از آمریکا گرفته تا نوچه هایش در داخل، هرگز از نیش قلم حاج حسین آقا در امان نبوده و نیستند. سابقه ای هم اگر قرار باشد که ملاک باشد، آن سابقه ای است که پیوند خورده با امروز. حاج حسین اصلا این روزها مو نمی زند با این عکس. کمی پیر شدن و اندکی سپیدی مو، به یقین، بهتر از برعکس عکس های دیروز شدن است. این تصویر دیروز و امروز و فردای حسین شریعتمداری است؛ باید قدر دانست یک رنگی اش را. شریعتمداری حاج حسین، عین ولایتمداری اوست. تصویر گذشته، حال و آینده ایشان، تفسیر این ۲ بیت است: آهن آب دیده را زنگ عوض نمی کند، چهره انقلاب را جنگ عوض نمی کند؛ بگوی با منافقین، به کوری ۲ چشم تان، پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی کند. قطعه ۲۶ باز هم خواهد نوشت از دیگر خوبان روزگار… و چه زود، یکی از دوستان خوب قطعه ۲۶ یعنی “چشم انتظار” برای این چند کلام، سروده ای سرود: “الا ای حسیــــــــــــن شریعتمـــــــــــداری، تو عمار مولا، شریعت، مـــــــــــــــــــداری؛ نه روز و نه شب می شناسی به کیـهان، ز روشنـــــگری ها، ابایــــــی نــــــــــداری؛ از این پیش بینی، که در چنــــتـــه داری! همه حقه بازان، ز دستــــــــت فــــــراری”.

***

سروده ای زیبا از وبلاگ چشم انتظار

روح پاک آن “شهید نــــــــوجوان”، مســــــــرور باد
کشورش از شــــرّ دژخیمان دون، محــــــــــرور باد
راه او، در امتـــــداد مکتــــبِ “فهمیـــــده” اســــت
ملّت مظلـــــوم بحریــــــن، عاقـــبت منصـــــور باد
آرزویِ آل ملعـــــونِ خلیفه، فتــــنه یِ آل ســــعود
همچــو اسلافِ پلیــــد و پستشـــان، در گـــور باد
هر کـــه را حامی بود، ایــــــن ابـــــله زالـــو صفت
در سه سوت اختصاصی، “زرتـــشان قمصور” باد!
بــــاد و کاتـــرینا و آیـــــرین و “توافـــــیـــن” دگـــــــر
از بـــرای محو دشـــمن، جمـــــــلگی مــــأمور باد
لیک، تـــــــوفان حقیقی، آیـــرین و کــاترین مبـــاد
از پی توفانِ “ایران”، چشم شیــــطان کـــــــور باد
ای خـــداونـــدِ کـــــــریـــــم و، ای الــــهِ عالمیـــــن
قلــــب مولامـــــــان، “علیِّ خامنــه” مبــــــرور باد
هم “داداش” و “قطعه” و هم هر “ستاره” در وطن
از بــــلاءُ، از نظــــر هـــــای حســـــــودان، دور بـاد

***

“فهمیده بحرین”/ اثری از وبلاگ میلاد پسندیده

“ضربان قطعه”/ کاری از مرتضی حاجیانی، وبلاگ مقر ۷۰۷ قرارگاه بسیجیان

طرحی از حمیدرضا قاسمی

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

اگر شیطان سابق بر این بزرگ، در سیاست بین الملل، از جمهوری اسلامی ایران دارد می کشد، در طبیعت بین القلل (!) هم از دست این توافین (جمع مکسر توفان!) کاترینا و آیرین، شکار است. همچین شکار است که نگو! می بینی کاخ سفید هنوز از دست زلزله راحت نشده، حکایت قوز بالای قوز، باید با توفان تاریخی آیرین دست و پنجه نرم کند. آیا بهتر نیست یانکی ها به جای اینکه برای توفان های شان نام بگذارند، مهار کنند این توفان ها را؟! مردم آمریکا گیر نام توفان هستند، یا سیل و ویرانی و آب گرفتگی و رفتن برق و خرابی و در به دری؟! من واقعاً نمی دانم دولت مردان آمریکایی دارند چه غلطی می کنند در آن خراب شده، که نمی توانند از پس بلایای تکراری بربیایند. خب تو که می بینی کشورت راه به راه توفان و گردباد می آید، مجبوری بیت المال ملت بدبخت آمریکا را خرج جنبش سبز کنی؟! چراغی که به توفان زده های آمریکا رواست، به مسجد ضرار، حرام است!! نمی توانی توفان را مهار کنی، زنگ بزن ۱۲۵ آتش نشانی جمهوری اسلامی! ستاد مبارزه با توفان تشکیل بده. در سیاست یک جور کم می آوری، در طبیعت یک جور کم می آوری، در منطقه یک جور کم می آوری، در اقتصاد یک جور کم می آوری. این بود اون ابرقدرتی که می گفتی؟! تیمم و تیمم و تیمم و تیمم، این بود تیمت؟! تو دیپلماتیک داری؟! اون از انگلیس که به خاطر یک گاز بستنی، طرف را ۱۶ ماه زندانی می کنند، این هم از آمریکا با این کار کردنش! گند زد به هر چی مدیریت بحران بود، رفت! اما در جمهوری اسلامی، طرف رسماً در ویلای جرج سوروس با این پدرسگ صهیونیست، فالوده خورد، کاری که با او ندارند، بماند، طرف برای شرکت در انتخابات، شرط هم می گذارد! ببین ۲ نوع حکومت، در برابر یک گاز بستنی و یک پیت فالوده، چگونه یکی با سعه صدر برخورد می کند و دیگری با سم اسب!! آمریکا، آمریکا! گذشت آن دوره ای که خون جوانان ما از چنگ تو می چکید؛ جمهوری اسلامی هنوز گردان های الزهرا و عاشورا را به منطقه اعزام نکرده، می بینی رسماً روی ابرقدرتی تو سیفون کشیده است! آیرین را ول کن، سیفون را بچسب!

توفان ایران از توفان آیرین، تاریخی تر است. تو از هر کی دفاع می کنی، نمی دانم چه صیغه ای است که زرت یارو، ظرف ۳ سوت قمصور می شود. از مبارک دفاع کردی، زرتش قمصور شد. از علی عبدالله صالح دفاع کردی، زرتش قمصور شد. از قذافی دفاع کردی، زرتش قمصور شد. از ملک عبدلی دفاع کردی، زرتش امروز و فرداست که قمصور بشود. این چه دیپلماتیکی است که تو داری؟! تو ۵+۱ هستی؟! تو حق وتو داری؟! تو با واتوواتو چه فرقی داری؟! قبل از انقلاب خود ما، تو برداشتی از رژیم پهلوی دفاع کردی، زرت ارواح عمه اش ۲۵۰۰ ساله قمصور شد. از سران فتنه و نفاق هم که دفاع کردی، زرت شان قمصور شد. تو به جز قمصور کردن زرت طرفدارانت، طرح دیپلماتیک دیگری هم داری؟! جمهوری اسلامی در «قمصر» گلاب می گیرد، تو فقط «قمصور» کن!! دیپلماسی بر اساس زرت و پرت و هارت و پورت همین می شود دیگر. تو به جای آنکه باعث کیفور شدن متحدانت شوی، باعث قمصور شدن زرت شان می شوی. این کار است که تو می کنی؟! تو شعور داری؟! تو می فهمی؟! تو در عرصه سیاست، جمهوری اسلامی را تهدید می کنی، آخرش این می شود که اخوان المسلمین به خامنه ای ما می گوید امام خامنه ای. ملت ها هم دارند همان شعارهای انقلاب ما را سر می دهند. تو آدمی؟! آمریکا! آمریکا! وای اگر خامنه ای حکم جهادمان دهد؛ انتقام کودکان فلسطینی را از تو و اسرائیل، یک جا می گیریم. رسماً قمصور می کنیم زرتت را. یک زرت قمصور کردنی، به تو نشان دهیم که توفان آیرین باید لنگ بیاندازد پیشش. تو می فهمی که داری چی کار می کنی؟! تو و آن اسرائیل با ۲۰۰ کلاهک اتمی، به علاوه انگلیس و یک مشت اهل لفت و لیس، اگر راست می گویید به جای کودکان غزه، بیایید با ما جنگ کنید. همچین می زنیم، خلاف ادب است ها، اما مثل سگ های نجس دیوید کامرون، صدا دهید. ترس شما در طبیعت از توفان آیرین، تمرین هراس شماست در سیاست از جمهوری اسلامی ایران. اگر آیرین، برق شما را می برد، اما ایران، برق ۳ فاز از کله تان می برد. توفان تاریخی، نه جانم! «آیرین» نیست؛ «ایران» است که مهد دلیران است. زلزله، این چند ریشتری نیست که به جان شما افتاد. زلزله بزرگ تر جمهوری اسلامی ایران است که لرزه هایش ترک انداخته بر اندام کاخ سفید. در طبیعت و سیاست، حالا می گوییم هیچی، در اقتصاد، ما را تحریم کردید، باعث دیکتاتوری دلار شد. در طبیعت و سیاست و اقتصاد، حالا می گوییم هیچی، در فرهنگ علیه نسل جوان ما تهاجم کردید، اما الان در لیالی قدر، حضور انبوه جوانان ما را می بینید. جوانان غرب، قحطی زدگان یک بطری آب معدنی هستند، که بدبختی تربیت اسلامی فاخر قحطی زدگان سومالی را هم ندارند و برای یک بطری آب معدنی، شیشه سوپرمارکت را می شکنند. شب قدر داشتم فکر می کردم ما که وسط ابوحمزه ثمالی، داریم به قحطی زدگان سومالی کمک می کنیم، یک کمکی هم به توفان زدگان آمریکا بکنیم، راه دوری نمی رود. اگر هر ایرانی، یک مقدار کمتر برق مصرف کند، ما این توانایی را داریم که برق مازادمان را بفرستیم آمریکا، بلکه مشکل روشنایی ایالات مختلف ایالات متحده حل بشود! اگر هر ایرانی، روزی یک بطری آب معدنی بدهد انگلیس، خیلی از مشکلات جوانان قحطی زده غرب حل می شود. ما چرا ماشین های از رده خارج شده مان را اسقاط کنیم؟! بفرستیم برلین، برای قشر مرفه ننه مرده ای که در برلین و هامبورگ ماشین هایشان را آتش می زنند. توفان هم حکایت «منچستر، منچستر، ما داریم می آئیم»، تقسیم بر ۲ می کنیم؛ کارولینای شرقی را می دهیم بچه های گردان عاشورا، ویرجینیا را دست گردان الزهرا!! کاری ندارد که! یک گونی بلد نیستند خاک کنند، بگذارند جلوی آب که مردم آمریکا را نبرد! مردم آمریکا چه گناهی کرده اند که گیر همچین کاخ سفیدی افتاده اند که به خاک سیاه نشانده ایشان را. خب شما کشورتان توفان خیز است، چرا یک فکر اساسی نمی کنید برای حل بحران توفان؟! یا همین زلزله. قبل از آمدن زلزله، این مؤسسات ژئوفیزیک شما می توانم بپرسم دارند چه غلطی می کنند که همه اش ۵ ریشتر زلزله، این همه کشته می گذارد روی دست آمریکا؟! یعنی می خواهم ببینم توفان و زلزله هم کار القاعده است؟! علی القاعده کار بی عرضه بودن شما در مدیریت بحران است. خب مسئولین آمریکا وقتی جلوی چشمان تیزتر از عقاب جمهوری اسلامی، سر هر چیزی با هم دعوا می کنند، همین می شود دیگر!! القصه! قبل از توفان و زلزله، حیوانات از خودشان صداهایی درمی آورند که لااقل می توانید از عرعر انکرالاصوات، متوجه عمق ماجرا بشوید و یک چاره ای بیندیشید. حالا نمی اندیشید، عیبی ندارد، بازتاب بلایای طبیعی که دامن گیر کاخ سفید شده را در زیر بخوانید:

باهنر: وزیر ارشاد گفت درباره آیرین، زور آمریکا به ایران نمی رسد!
موسوی خوئینی ها: کارنابلدی آمریکا در حل توفان آیرین، محصول یک سوء تفاهم بود!
هاشمی رفسنجانی: پیروزی انقلابیون لیبی بر قذافی، محصول نامه نگاری های من در دهه ۶۰ است!!
محتشمی پور: سرعت بالای گردباد در ویرجینیا، واکنش طبیعی به خس وخاشاک تگزاس است!
قذافی: تا ساعاتی دیگر، هواداران من وارد تحریریه کیهان می شوند!

«آرملیا-خبرنگار چیزنا» … روزنامه کیهان/ ۱۲ شهریور ۱۳۹۰

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

“دیدید گفتیم”/ منتخبی از طنزهای سیاسی حسین قدیانی در روزنامه وطن امروز

گفت و گوی اهالی قطعه مقدس ۲۶ با صاحب اثر “دیدید گفتیم” به زودی در همین وبلاگ 

کاری از مرتضی حاجیانی، وبلاگ مقر ۷۰۷

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۴۶ دیدگاه

قدرنویسی های ۹۰

خواستگاران منحرف الخواتین، جماعتی از عزب اوغلی ها در صف انتظار

 سروده ای از چشم انتظار درباره یکی از خواتین

اتل متل یه خاتون، “داداش” گــــذاشت بــراتـون
تو پست “قدر نویسی”، شـــاد بـــکنه دلاتــــون
تو هر ستون هفت عدد، “خاتون” رنگ و وارنگ
ردیف چهارم یکی، گُـــــم شـــده از چشـــــاتون
آهان رفته پایـــــــین تر، منــــحرف الخـــواتــــین!
چرا جـــــــــدا نشسته! آشنا نبـــود براتــــــــون؟
گمــــــون کنـــــم “ف ه” یـــــا، دخت قــــذافیه
ول کــــن بابا حــــــال داری، درد ســــرِ بــــراتون
بازم هزاران درود، به ایــــــن جمع خواتیــــــــــن
قیمت اون ارزونه در حـــــــد و شـــــأن خاتـــــون
بذار که مطرح نشه، “هدیه” به “تهرانی” هــــــا
بابت چار قطعه عکس، پول میریزن بــــه پاتـــون

***

مجمع الخواتین!

سروده ای از دیوونه داداشی درباره این روزهای قطعه ۲۶ 

می خوام یه شـعری بگم، عمرا بذاریش تو “پسـت”
بعدش بگم؛ بی خیال!… داداشی دستت درسـت!

می خوام تو شـعرام دیگه، این یـکی گلچین بشـه!
اصلا می خوام کامنتم، یـه بـار “نقطه چین” بشـه!!

ایـن دفـعــه اولِ کـــار، قــــربــون صـدقـــه ات می رم
یـه بــار تو تایید نکن!… وا تـوی قــطـعــه ات می رم

راستش می خوام جـونـمـو، اسـیر تو مشـتت کنم
زنده زنده کشته یِ، فـــــــونــــــتِ درشــــتــت کنم!

فدایــــــــــی داری خـفـن!… زبــون دیگه قـاصــــــره!
اگـه نـــازت زیـــــاد شِـــه،… تـقصیرِ این مـبـصـــــره!

بی تـو، شب ها تا سحر، ســــتـاره ها خـامـوشن!
“چشم انتظار” دپـــرســه!… غریـبـه “سایه/ روشن”!

داداش! وقتی تو نیستی، تو “قطعه” قـحـطی میاد!
حتی سلام بر حسین* تو سایت به سختی میاد!

بـدونِ تـو داداشـــــم! “قـطـعـه” مـثـــلِ قـفـســــــــه!
فــقــیــرتـر از سـومالی!… این قحطیِ نـفـســــــــه!

کاشـــکی زیـرِ هـر کـامـنـت، بـود: “حسینِ قدیانی”
دو نقطه: فـــونـتِ درشــت؛ یعنی (یعنی که یعنی)!

***

خاتون المنحرف!

سروده ای از چشم انتظار درباره عید سعید فطر

سی رو ز نشستن به سر ســـفره، چه سان رفت
یک روز به غفــــــلت شــــد و یـــک روز، گــــران رفت
یک روز نمــــی اشــــک، روان گـــشت ز چشـــمــــم
روز دگـــــــری، در پــــــی “منجـــــی جهـــــان” رفت
یک روز، ز میلاد “حسن” (ع)، شـــاد و طـــرب نــاک
روز دگــــــرش در غـــــم “مــــولا”، بـــه فغــــان رفت
یــــک “قطــــعه ی” پر نــــــور، ز انــــــوار “شـهیـدان”
بــــا شــــور و شـــــعور از رد آن، بـوالـــهوسان رفت
این سنـــگر دشـــمن شـــکن “بیست و شش” مـا
با گوشه ای از چشم “امامش”، چـه جـــــوان رفت
آن کــس که در این بــــزم، “علمدار جنـــون” اسـت
چون خـــار، به چشــــــم همه ی “فتنه گران” رفت
آن لـــحظه که نایــــد، ز حســـاب از پــــــس عمری
در “قطعه ای” از “عشــق”، گذشت و غم مانْ رفت
“قاآنــیِ” خوش ذوق، چه خـــوش گفت در این روز:
(عیــــــــد رمــــضان آمـــــد و مـــــاه رمـــــــضان رفت)
(صـــد شــکر که این آمد و صــــد حیف کــــه آن رفت)

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

یک/ یا سند من لا سند له

خدا بگویم چه کار نکند یکی از سران فتنه را. هم الان دو سه سالی می شود که هر شب قدری، وسطای گریه، دمی به خنده می گذرد، آنجا که باید زمزمه کنیم “یا سند من لا سند له”. امسال شرط کرده بودم با خود که اگر به این فراز دعا رسیدم، کنترل کنم لبخند را، اما باز هم نشد! یعنی نشد که نشد و با این حساب، بعید می دانم که سال های بعد هم بشود! به هر حال خاطرات ایام فتنه چیزی نیست که به این آسانی فراموش شود. حتی گاهی دلم تنگ می شود برای لحظه به لحظه سال ۸۸ که سمفونی تلخی بود، اما شیرین تمام شد با یوم الله ۹ دی. حادثه ای بود که ختم به حماسه شد. آن چهارشنبه به یادماندنی، مهم ترین سند باشکوه بودن و شیرین بودن سال ۸۸ است. سالی که ما با سند حرف زدیم، اما سران فتنه برای ادعاهای شان سندی ارائه نکردند. سالی که خود یک سند بود؛ سندی برای این ادعای عاشورایی، که ما اهل کوفه نیستیم…  

دو/ قرائت قرآن با ترتیل عمل

اینکه در آداب لیالی قدر، باز کردن و دیدن آیات قرآن، مقدم بر روی سر گذاشتن قرآن است، و ما اول باید قرآن را باز کنیم و نظاره کنیم، بعد کتاب الله را روی سر بگذاریم، یعنی قرآن باید باز باشد برای ما، و رفتار و گفتار ما باید بر اساس قرآن تنظیم شود؛ آن هم قرآن باز، نه قرآن بسته. قرآنی که ما با روی سر گذاشتن، نهایت احترام مان را به آن می گذاریم، ابتدا باید باز شود و خوانده شود. فی المثل مصر را یکی هم به قرای معروفش می شناسند. قرایی که الحق قشنگ می خوانند قرآن را، اما مصر عزیز با بیرون کردن مبارک از تخت عزیز مصر، فهمید که هم قرآن را می توان زیبا خواند و هم به آیات قرآن به شرط باز بودن قرآن، می توان زیبا عمل کرد. هیچ وقت مصری ها اینقدر زیبا قرآن نخوانده بودند که این روزها. قرائت قرآن با ترتیل عمل. محاکمه امثال مبارک، یعنی اینکه قرآن وقتی باز می شود و وقتی مبدل به کتاب زندگی و جنگ و مرگ و معاد می شود، حتی قشنگ تر از آن زمانی است که زیبا تلاوت می شود و به شکل زیبایی احترام می شود.  

سه/ الوداع رمضان ۹۰

شب قدر بیست و سوم، آخرای مراسم، یک آن دلم گرفت که چه زود تمام شد لیالی قدر ۹۰ و چه زود است که جمع شود سفره ماه مبارک. یک آن به خودم دل داری دادم که سال بعد هم هست، اما تا رمضانی دیگر، چه کسی از زنده و مرده اش خبر دارد؟! چه کسی می داند فردایش را؟! چه کسی با خبر است از یک لحظه بعدش؟! در این تب و تاب، سوختنم وقتی بیشتر شد که احساس کردم و مطمئن شدم لیالی قدر ۹۰ هرگز تکرار شدنی نیست. عمری اگر باشد، ما باز هم شب های قشنگ قدر را خواهیم دید، اما لیالی قدر ۹۰ دیگر تکرار نخواهد شد. از همین روست که اهل معرفت تذکر داده اند هیچ نمازی، تکرار نماز قبل نیست و مثلا هیچ نماز صبحی، تکرار نماز صبحی دیگر نیست، اگر چه شبیه هم باشند و به ظاهر تکراری. هر ماه رمضانی و هر شب قدری، مختصات و مشخصات مخصوص به خود را دارد و غیر قابل برگشت و تکرار ناشدنی است. از همین زاویه است که من و شما بیشتر باید قدر لحظات باقی مانده از رمضان ۹۰ را بدانیم. در این روزهای باقی مانده، شب بیست و هفتم ماه مبارک را نباید از دست داد که به روایتی، گیرم که ضعیف، ممکن است شب قدر باشد. راستی که چه سخت است وداع با ماه رمضان. انگار جدا شدن طفل از سینه مادرش. مگر که در این شب های باقی مانده، با قطرات اشک، التیام دهیم خودمان را. خداحافظی با ماه خدا، احساسی به آدمی می دهد که نمی شود آن را نوشت. احساس را نمی شود نوشت. یک آن فکر کنید که چند شب از ماه مبارک گذشته و دم غروب با صدای اذان، ناگهان به یاد سفره افطار افتاده اید. یک آن فکر کنید که چند سحر، آن طرف تر از سحرهای ماه مبارک، از خواب بلند شده اید و دل تان هوای این را کرده که بگویید “اللهم رب شهر رمضان”. باید قدر دانست این چند روز و چند شب و چند سحر باقی مانده را. این روزهای آخر، بهار اشک است در ماه مبارک. باید بارانی بود. باید گریه کرد. خدایا! اگر این رمضان، آخرین رمضان عمر ما باشد، اگر که دیگر نبینیم سفره ات را، اگر که دیگر لیله القدری، ما را مهمان خود نکردی… خدایا! حال دلم را تو خود می دانی، چه بنویسم برایت؟! یعنی در ورای رمضان، اجازه می دهی به عمر ما که در روز نیایش، عرفه نشین سالار شهیدان باشد؟! اگر از رمضان ۹۰ چیزی نمانده، من فقط به این دل خوش کرده ام که تا محرم هم چیزی باقی نمانده. بنا دارم که با یک سلام، ببندم این بند را. درودی در هنگامه یک بدرود، و بگویم: “السلام علیک یا اباعبدالله”.   

روزنامه جوان/ ۵ شهریور ۱۳۹۰

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۳۲۵ دیدگاه