در مدح گشت ارشاد

صرف نظر از اینکه چه موضعی درباره گشت ارشاد داشته باشیم، انجام وظیفه نیروی انتظامی در باب معضل بدپوششی که دختر و پسر هم ندارد، خیال مرا از ناراستی تهمتی بزرگ به نظام جمهوری اسلامی خاطرجمع کرده است. واقعیت این است که نظام هر وقت موفق می شود فتنه ای تلخ را به یوم اللهی شیرین ختم کند، عده ای جمهوری اسلامی را به باد این نقد آمیخته با طعنه می گیرند که بنا دارد با دادن آزادی اجتماعی، جوانان را سرگرم لذت کند تا اسیر در خوشی های پست، هرگز در میدان سیاست، موی دماغ نظام نباشند. اعتراف می کنم گاهی متاثر از دیدن سیما و سینما، ترسی بزرگ وجودم را فرا می گیرد که نکند این افترا راست بوده باشد، اما خب! وجود یک گشت ارشاد سفت و سخت کافی است تا پاک بدانم دامن نظامم را از لکه ننگ این اتهام. گرم کردن سر جوانان با لذایذ دنی و دنیوی، آنقدر که غرق در شهوت شوند و بی خیال سیاست و حکومت، نشان به نشان گشت ارشاد، افترایی بیش نیست. جمهوری اسلامی نسل جوانش را پاک می خواهد، نه آلوده. از بن و اساس فرق دارد جمهوری اسلامی با نظام طاغوت. به شهادت گشت ارشاد، جمهوری اسلامی بیشتر می پسندد که جوانش، هوشیار و در صحنه باشد تا اتفاقا گاهی سئوال پیچش کند، نه اینکه در منجلاب فساد و تباهی غوطه ور باشد و نه به مدح، نه به نقد، کاری به کار نظام نداشته باشد. اگر جمهوری اسلامی با رژیم طاغوت، چند تفاوت استراتژیک داشته باشد، یکی از مهمترین نقاط افتراق، همین جاست. جمهوری اسلامی نظامی نیست که از ۲۵ خرداد یا ۱۸ تیر بترسد. ترس نظام آنجاست که دل نگران دین و آئین نسل جوان نباشد. جمهوری اسلامی نیامده که به هر قیمتی بماند؛ آمده به نیت گره زدن زلف جوانان خود به اعتکاف. آمده که مسئول باشد در زمینه حجاب زنان و پوشش مردان. پس گرم باد دم گشت ارشاد که پاک کننده دامن نظام از وصله های ناجور است. این مهم، برترین خاصیت گشت ارشاد است که مع الاسف در مباحث زرد ژورنالیستی مغفول مانده. اگر گشت ارشاد، جز این هیچ سودی نمی داشت، برای حمایت ما از نیروی انتظامی کافی بود. درباره گشت ارشاد، جز این نکته حیاتی، به نکات دیگری هم اشاره می کنم.

یک: خیلی مهم نیست ما با گشت ارشاد موافق باشیم یا نه. ایضا خیلی مهم نیست زاویه مخالفت ما با گشت ارشاد. گشت ارشاد وظیفه بدیهی نیروی انتظامی به ۲ سبب شرع و قانون است. اینجا نیروی انتظامی مشغول انجام وظیفه است و از همین منظر، من با راهپیمایی در حمایت از نیروی انتظامی به خاطر گشت ارشاد هم خیلی موافق نیستم. آیا ما بعد از نماز جمعه در حمایت از سربازان گمنام امام زمان(عج) که عوامل ترور دانشمندان هسته ای را به تکرار شکار کرده اند، تظاهرات می کنیم؟! اگر چه موضوع حجاب، یک موضوع ناموسی است، اما باورم هست حیثیتی کردن گشت ارشاد، کمکی به نیروی انتظامی نمی کند. یک وقت هست که ما داریم در باب حجاب سخن می گوییم، یک وقت هست که ما مشخصا داریم درباره گشت ارشاد حرف می زنیم. بابت چیزهایی از جنس گشت ارشاد، نیروی انتظامی دارد حقوق می گیرد و طبیعی ترین کارش را می کند. البته قبول دارم که نیروی انتظامی در مقوله گشت ارشاد، تنهاست. دولت که به نظر می رسد خرج خود را کلا جدا کرده. مجلس هم که در گیر و دار فراکسیون بازی و منازعات پوچ است. نهادهایی هم که موظف به کار ایجابی و فرهنگی هستند، سمفونی غفلت و کم کاری اند و این ندانم کاری ها، بار روی دوش نیروی انتظامی را مضاعف کرده. حتی بعضا ما بچه حزب اللهی ها هم خیال می کنیم که سردار احمدی مقدم و بهمن کارگر و دیگر عزیزان نیروی انتظامی، از روز اول که پا به این دنیا گذاشته اند، نظامی و انتظامی بوده اند و هیچ سر و کاری با محیط دانشگاه و کتب شهید مطهری و جملات دکتر شریعتی و حسینیه ارشاد نداشته اند! و نمی توانند چون ما سخن به زیبایی بگویند که مثلا «ارشادی اگر به، همان بهتر حسینیه، نه گشت»!! به زدن این حرف ها باشد، سران نیروی انتظامی هم قطعا نکته های باریک تر از مو در آستین دارند، لیکن رئیس نیروی انتظامی، وزیر ارشاد نیست. بگیر و ببند و اخم و تخم و دستبند و گشت ارشاد، وظیفه قهری نیروی انتظامی است. به نیروی انتظامی ربطی ندارد که دیگر ارگان ها درباره جوانان چه کرده و چه ها نکرده اند. این نیرو، موظف به وظیفه خویش است؛ حتی اگر من بچه حزب اللهی هم روشنفکری پیشه کنم و حرف های قشنگ بسرایم!

دو: حکومت طبعا بی هیچ واهمه ای از لومه لائمین، از نیروی انتظامی و گشت ارشاد دفاع می کند. همچنانکه تمنای حکومت از نهادهای دیگر که در این باره ها موظف به کار فرهنگی و ایجابی اند، کار درست درمان فرهنگی و ایجابی است. حکومت از نیروی انتظامی، چیزی در مایه های گشت ارشاد می خواهد و از وزارت ارشاد، کار در حوزه فرهنگ. نیروی انتظامی جزئی از نظام است، نه همه آن. اینجاست که نظام مانع رای دادن افراد بدپوشش اعم از زن و مرد نمی شود، اما رای دادن سر جای خود، و حجاب هم سر جای خود. مشارکت فلان بدحجاب در سرنوشت خود، البته کار نیکویی است، لیکن حتی دفاع از جمهوری اسلامی هم از زشتی گناه بدحجابی نمی کاهد. از همین نوع نگاه بود که باری پیش از این در وبلاگم متن «حجاب مهمتر است یا انتخابات» را نوشتم. انتخابات سر جای خود، حجاب هم سر جای خود. جمهوری اسلامی اصلا آمده است که بماند برای اموری من جمله حجاب. نقد من به شماری از دوستان که از رای دادن افراد بدپوشش، بیش از حد ذوق زده می شوند، در همین راستاست. ذوق زدگی ما اگر مرز معین نداشته باشد، ناخواسته به دفاع ناملموس از بدپوششی منجر می شود. ما نباید از رای دادن فرد بدپوشش به گونه ای استقبال کنیم که امر بر خود او مشتبه شود؛ با نظام باش، هر جور که می خواهی باش! تاوان این ذوق زدگی را فردای انتخابات باید گشت ارشاد پس دهد.

سه: مخالفان گشت ارشاد عمدتا فقط حرف می زنند. اینکه جایی ممکن است برخورد بدی صورت گرفته باشد، ربطی به کلیت وظیفه نیروی انتظامی ندارد. مخالفان گشت ارشاد البته به چند دسته تقسیم می شوند. یک دسته اصحاب فتنه اند که کلا با حجاب به عنوان حکم اسلام و قانون جمهوری اسلامی مخالف اند. دوگانه این جماعت، نه دوگانه موهوم گشت ارشاد/ کار فرهنگی، بلکه دوگانه اسلام و غیر اسلام است. ایشان می بینیم که در رسانه های خود رسما از بدحجابی و بی حجابی دفاع می کنند و نیروی انتظامی را به نمایندگی از جمهوری اسلامی، حتی به نمایندگی از حکم خدا مورد حمله قرار می دهند. کاش وزارت ارشاد، برای این جراید نیز طبق قانون، گشتی ترتیب دهد، اما گذشته از این دسته، دسته دیگری هم هستند که معتقدند؛ هزینه گشت ارشاد، بیش از فایده آن است. خب! بیاییم و فرض کنیم هزینه گشت ارشاد از فایده آن بیشتر است. راهکار چیست؟! گشت ارشاد نباشد و به جایش چه باشد؟! مع الاسف این دوستان عزیز فقط نق می زنند و هیچ راهکار خاصی ارائه نمی دهند. طبعا چیزی از جنس بدحجابی در خیابان که بعضا تنه به بی حجابی در وسیله نقلیه می زند، چیزی از جنس گشت ارشاد هم می خواهد، اما در چند وقت اخیر، تنها راهکار بامزه ارائه شده توسط اهل نق، جریمه کردن مالی افراد بدپوشش بوده است! جریمه ای که روی قبض موبایل افراد بدحجاب بیاید! این راهکار را البته به دلیل حیاتی بودن نقش موبایل برای خانم ها، تا حد شق القمر بالا برده اند! معنای دیگر این راهکار چیست؟! آیا جز این است که تو پول داشته باش، اما بی حجاب باش؟! من واقعا نمی دانم مرز نگاه سرمایه محور و صرفا اقتصادی به معضلات فرهنگی اجتماعی جامعه تا کجاست؟! آیا بدپوششی، از آنرو بد است که باعث جریمه مالی ما می شود، یا از آنرو بد است که نقض حکم مسلم خداست؟! آیا حجاب، حکم خدا و قانون جمهوری اسلامی است فقط برای قشر ضعیف، که احیانا پول جریمه مالی ندارند؟! آیا از سرچشمه همین نگاه خاص نیست که در شماری از خیابان های شمال شهر پایتخت، زلف بی حجابی به دود اگزوز ماشین های چند صد میلیونی، گره سرمایه دارانه خورده است؟! به راستی! خدا یا پول؟ چه کسی باید بر ما حکومت کند؟! و با این حساب، چرا نباید دیگر مجرمین را به جای مجازات، جریمه مالی کرد؟!

چهار: به جد بر این باورم؛ بخشی از معضل بدحجابی که البته دوست دارم بی حجابی بخوانمش، -چون عینا بی حجابی است!- نه معضلی اجتماعی، بلکه قسمی کوچک از دشمنی های بزرگی است که اهل فتنه در جنگ نرم علیه نظام تدارک دیده اند. بر خلاف بدحجابی که پدیده ای اجتماعی است، این یکی، کاری سازماندهی شده و تشکیلاتی به نظر می رسد. زمان معین دارد، مکان مشخص دارد، هدف معلوم دارد، و از آنجا که با اسلام سر ناسازگاری دارد، به جنگ با جمهوری اسلامی پرداخته است. آیا خام اندیشانه نیست که تصور کنیم برخورد گشت ارشاد با این جماعت مرموز، تبدیل یک بی حجاب، به یک فرد مخالف ولی فقیه است؟! این قسم ویژه از بدپوششی تشکیلاتی، اتفاقا جز این نیست که به دلیل مخالفت با نظام الهی ولایت فقیه، بخشی از بار جنگ نرم علیه نظام را به دوش گرفته. در این مورد خاص، به نظر می رسد غیر از گشت ارشاد، نیروی های امنیتی نیز باید ورود ویژه و هوشیارانه داشته باشند. گویی اصحاب فتنه به تلافی باخت در میدان سیاست، عناصر خود را تشویق به حضور در خیابان فرهنگ کرده اند تا به جای شعار دادن علیه اصل نظام، علیه حکم مسلم خدا کار عملی کنند. آیا گشت ارشاد، حداقل کاری نیست که نیروی انتظامی در برابر این موج سازمان دهی شده، به انجام آن موظف است؟! آیا جز این است که علاوه بر امت حزب الله، حتی دیگر اقشار جامعه نیز وقاحت بی حد و اندازه ملوسکان اتول سوار را مخل امنیت خود و خانواده خود می دانند و به نوعی خواهان برخورد جدی تر حکومت با این بر هم زنندگان آرامش روانی و آسایش اخلاقی جامعه اند؟!

پنج: گشت ارشاد، اگر چه بالطبع هزینه هایی دارد، اما خالی از فایده نیست. مهمترین فایده گشت ارشاد، همان است که در نخستین سطور این یادداشت نوشتم. نظام با حکم خدا شوخی ندارد و خود را برای حکم خدا می خواهد، نه بالعکس. جمهوری اسلامی چون جمهوری اسلامی است، جمهور خود را اسلامی می خواهد. فایده گشت ارشاد در این است که ثابت می کند نظام، میان حفظ خود و حفظ دین خدا، تفاوتی قائل نیست و اولی را به دومی ترجیح نمی دهد. جمهوری اسلامی اگر نظام طاغوت بود، جوان غرق در لذت ناآگاه به مسائل سیاسی، بیشتر به دردش می خورد، لیکن جمهوری اسلامی، نظام طاغوت نیست. اگر دغدغه انتخابات دارد، حتما دغدغه حجاب هم دارد. لذا در یوم الله ۹ دی، جوان بدپوشش هم دیده می شود، اما هنر نظام، بیش از آنکه در جذب این جماعت باشد، آنجاست که حکم خدا را قربانی این جذب نمی کند و از حجاب دفاع می کند و بدحجابی را برنمی تابد. فایده دیگر گشت ارشاد این است که فرد بدپوشش حتم می کند از ۲ منظر دین و قانون، عملش هم گناه است و هم کاری غیر قانونی. بحث اصلا بحث زور و این حرفها نیست. بحث بر سر این است که نظام از ابزارهای قانونی خود برای اجرای حکم خدا و قانون استفاده می کند. در باب فواید گشت ارشاد البته به نکات دیگری نیز می توان اشاره کرد؛ من جمله مشخص شدن تفاوت حجاب و بدحجابی نزد حاکم شرع، اما کاری از جنس گشت ارشاد، اصولا محل بحث هزینه و فایده نیست. فرد متهم یا فرد مجرم باید به ۲ دلیل قانون و شرع، سزای عملش را ببیند؛ تمام! من البته کاملا موافقم؛ گشت ارشاد حتی المقدور باید طوری عمل کند که جلوی هزینه های غیر ضرور را بگیرد، اما همچنان که قبلا گفتم؛ گشت ارشاد وظیفه نیروی انتظامی است و نیروی انتظامی، از آن دست جاهایی است که برای انجام امورش، «مر قانون» بیشتر اهمیت دارد تا محاسبه هزینه و فایده. بگذریم که اساسا جمهوری اسلامی اگر می خواست به معنای غلط، اما متاسفانه مصطلح کلمه، اهل حساب سود و ضرر باشد، چه کارش بود با تشکیل؟! نظام آمده که تمام آبروی خود را هزینه اسلام کند، و این هزینه، فی نفسه فایده است.

شش: بدپوششی فقط یک نمونه از مناظر قضاوت درباره دین داری نسل جوان است. چه بسیار زن بدحجاب که جز بدحجابی، مشکل دیگری ندارد و چه بسیار مرد بدپوشش که هکذا، اما باور کنیم عزیزان نیروی انتظامی هم این چیزها را می دانند و اگر در این مسئولیت نمی بودند، یارای شان بود که دور از گود، به حرف های زیبا بنشینند. گشت ارشاد نیامده که حکم به بی دینی دهد، آمده تا جلوی یکی از مظاهر فساد یعنی بدپوششی را بگیرد. حجاب وظیفه نیروی انتظامی نیست؛ ما باید این تمنا را از کسان دیگری بکنیم. مقابله با بدحجابی اما وظیفه این نیروست، هر چند که خود طبعا می داند جوان بدحجاب، لزوما جوان بی دین نیست. جوانی که با یک تذکر گشت ارشاد بخواهد بی دین شود، مشکل خودش، مشکل خانواده اش، مشکل جامعه اش، حتی مشکل نظامش می تواند باشد، اما مشکل نیروی انتظامی نمی تواند باشد. این چیزها ربطی به حوزه کار نیروی انتظامی ندارد. گوش این نیرو نباید بدهکار حرف های قشنگ باشد. باید بدهکار شرع و قانون باشد.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

سخن به درازا کشید، گر چه قصدم این نبود، و اگر چه حرفهایی ناتمام ماند. در شرایط امروز، گشت ارشاد باید باشد، اما آنچه نیست و باید باشد «مهندسی فرهنگی» است. گشت ارشاد باید باشد، اما به موازات گشت ارشاد، خیلی چیزها باید باشد که نیست. گاهی ایراد، نه از گشت ارشاد است و نه از جماعت بدپوشش. ما در سیما، سردر سینما، چه بذری در دل نسل جوان کاشته ایم که دنبال محصول حجاب برتر می گردیم؟! جوان دارد الگویش را می گیرد، نیروی انتظامی دارد به وظیفه اش عمل می کند؛ ترکه را دست آن باید زد که این وسط خواب است. ما جلوی سینما، گشت ارشاد نمی خواستیم اگر ۳۰ سال تمام در فیلم های مان، چادری همان زن بدبخت قصه ها نبود. فتح الفتوح انقلاب اسلامی، اعتکاف است، نه آنجا که فرد بدپوشش می آید و رای می دهد. فتح الفتوح انقلاب اسلامی آنجاست که از وزارت ارشاد، بیش از گشت ارشاد کار بکشد. اگر در فرهنگ، تخفیف بدهیم، در سیاست، با ما ۲ برابر حساب می کنند. گله از بودن گشت ارشاد نیست؛ گلایه از نبودن وزارت ارشاد است. بنده خدا نیروی انتظامی چه کار کند که بعد از شنیدن نام «ارشاد»، همه یاد «گشت» می افتند، نه وزارت فرهنگ، نه صدا و سیما، نه سینما، نه سازمان تبلیغات اسلامی، نه شورای عالی انقلاب فرهنگی. این را فکر کنم بشود گفت که: علی العباس واویلا! فرهنگ تنهاست واویلا… وطن امروز/ ۳۰ خرداد ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۵۸ دیدگاه

پَستی و بلندی های یک پُست

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

کم و بیش، بی ارتباط با مصادیق، دغدغه هایی از این دست، زیاد شده این روزها: – چرا به واسطه فقدان حزب، رای به رئیس جمهوری می دهیم که دقیقا نمی شناسیمش، شناختی از کابینه اش نداریم، و برای ما در حکم هندوانه دربسته است؟ – چرا در انتخاب میان نامزدها، سبک سنگین کردن برنامه ها که بسی مهمتر می نماید، محلی از اعراب ندارد؟ – و خیلی چون و چراهای دیگر… به واسطه همین مسائل، چندی پیش متن «انتخابات، ابتلائات، امتحانات» را نوشتم و شماری از این دغدغه ها را به تفصیل برشمردم. پیش و پس از من نیز در روزنامه ها دامن زده شد به این بحث. ناظر به همه این مباحث، اهل فن به ۲ نکته مشترک رسیده اند که به نظر می رسد در درازمدت، دنبال عملی کردن آنند؛ یکی پارلمانی اداره کردن امور اجرایی کشور با انتخاب رئیس قوه مجریه -و نه رئیس جمهور- توسط مجلس، و دیگری تدبیر کردن برای داشتن احزاب حرفه ای. اینگونه مباحث اگر در اتاق فکر، به صورت کارشناسانه انجام شود، سرشار از فایده است، لیکن متاسفانه گاهی به همین مسائل نیز از زاویه سیاسی بازی، -و نه حتی بازی سیاست!- نگریسته می شود. چنین نگاهی باعث می شود چیزهایی را نبینیم و فقط چشم بر محسنات نظام پارلمانی و نظام حزبی بدوزیم. نگارنده خود معتقد است که رئیس جمهور داشتن به همین شیوه موجود، و سیستم انتخابات ریاست جمهوری به همین شکل مرسوم، خوبی های مخصوص و البته بدی های خاص خود را دارد، اما آیا علاج همه بدی ها، داشتن حزب، و درمان همه تالمات، انتخاب رئیس کابینه -به عبارتی نخست وزیر- توسط مجلس است؟ البته می توان ضرورت داشتن حزب و اداره کشور به شیوه پارلمانی را در ۲ بسته مجزا مورد بررسی قرار داد و تصور کرد این ۲ اندک ارتباطی با هم ندارند، اما سئوال اساسی اینجاست: ما چگونه می توانیم از مجلس، انتظار انتخاب یک رئیس دولت درست و درمان داشته باشیم در حالی که اصولا حزب نداریم؟! پس صحبت از نظام حزبی مقدمه سخن گفتن از نظام پارلمانی است و این ۲ موضوع در یک بسته واحد می گنجند. با این همه، حزب در افکار عمومی جامعه دارای باری به شدت منفی است و این واقعیت را نمی توان انکار کرد. اهل سیاست، برای تعویض این بار منفی به بار مثبت، کاری سخت در پیش دارند که کار یک روز و چند ماه نیست. مردم در خاطره دوردست خود، بعد از شنیدن نام حزب، یاد احزابی چون حزب توده و حتی حزب رستاخیز(!) می افتند، و در خاطره نزدیک خود، یاد احزاب دولت ساخته و ناقص الخلقه کارگزاران و مشارکت. در این میان، البته خاطره زلال «حزب جمهوری اسلامی» هم هست که نظر به حادثه هفتم تیر، بیشتر به یک نوستالوژی شبیه است، تا خاطره ای ناب از حزبی حرفه ای متولد انقلاب. از حزب و نظام حزبی در اذهان عمومی که بگذریم، در همین جمهوری اسلامی باری پیش از این، مردم نظام پارلمانی را با تجربه های سخت، صف های طولانی و شب های موشک باران و بگومگو بر سر نوع اقتصاد و… به خاطر می آورند. به سبب جبهه و جنگ و شلمچه و شهادت، دهه ۶۰ حتما دهه ای دوست داشتنی برای ملت ایران است، اما لطف کنیم و این دوست داشتن را بد تفسیر نکنیم و تصور نکنیم که دل مردم برای منازعه بر سر «کوپن» و اقتصاد چپ و راست، تنگ شده! بنابراین اگر این روزها، نظام حزبی و در پی آن نظام پارلمانی، نسخه ای مورد بحث به نظر می رسد، لزوما «نسخه شفابخش» نیست و تا این نسخه در ذهن و جان مردم، نسخه پذیرفتنی جلوه کند و خاطره های بد را پاک کند، چکش زیاد می خواهد. از همین زوایا به نکات دیگری می توان اشاره کرد.

یک: اگر تحزب به یک ضرورت تبدیل شده، آنچه اولویت دارد، قوه مقننه است، نه قوه مجریه. مادام که ما بر اساس احزاب حرفه ای، وکیل روانه بهارستان نکرده باشیم، بعید می نماید در «تور احزاب» بتوانیم رئیس جمهور راهی پاستور کنیم. مردم تا نتوانند با شناخت کامل، برای خود وکیل انتخاب کنند، قطعا نخواهند توانست با طیب خاطر برای خود رئیس جمهور معین کنند. نظام حزبی را از پله دوم و سوم نمی توان بررسی کرد.

دو: اگر رئیس جمهور وقت، همه جوره باب دل ما بود، آیا باز هم به نسخه نظام پارلمانی دامن می زدیم؟! آیا ما به واسطه کار کارشناسی نسخه تجویز می کنیم یا فقط به خاطر دفع فلان شر؟! خطر این نگاه، آیا آنجا نیست که شری دفع شود و شر دیگری و درد دیگری نمایان شود؟!

سه: آیا جامعه اعم از جامعه نخبگان و جامعه عام، آمادگی پذیرش حزب، ولو حزب حرفه ای را دارد؟! گیرم این آمادگی به وجود آمد؛ احزاب ما چگونه و بر اساس کدام فرمول می خواهند ساخته شوند؟! مع الاسف ما در جبهه های بیشمار خود، آنقدر از کار حزبی، کاریکاتور کشیده ایم که داشتن حزب، کاری بس سخت می نماید. بیانش البته راحت است، لیکن در مقام عمل…

چهار: اگر به اینجا رسیدیم که سیستم انتخاب رئیس جمهور در کشور ما با این شیوه آدم محور، کار اشتباهی است، و البته علاج این اشتباه، حزب هم نمی تواند باشد، چه فکری برای جایگزینی احزاب حرفه ای کرده ایم؟! کجا و در چه سیستمی قرار است جمهوری اسلامی، رئیس مجلس و رئیس جمهور و وکیل و وزیر تربیت کند؟! دقت شود؛ ننوشتم «معین» کند، بلکه نوشتم «تربیت» کند.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

باور کنید قصدم از این نوشتار، دلسرد کردن هیچ جماعتی به هیچ بحثی نیست. سخن بر سر واقعیت هاست، اما واقعیت ها همان آرزوهای ما نیست! آخرای متن «انتخابات، ابتلائات، امتحانات» نوشتم که انگار «جمهوی اسلامی از رئیس جمهور خیلی شانس نیاورده» اما بر اساس همین گزاره، آیا می توان حکم به غلظت علیه نظام جمهوری اسلامی صادر کرد؟! در تکمیل، در ادامه، در طول همین جمله، -و نه در تعارض!- جا دارد بگویم که در نظام جمهوری اسلامی، جز بنی صدر که فراری از آب درآمد، ما رئیس جمهور شهید هم داشته ایم. یک شهید رجایی مکتبی و پیرو خط ولی فقیه و ساده زیست، کافی است تا جمهوری اسلامی به روسای جمهور خود بنازد. بعد از رجایی اما رئیس جمهور بعدی، نه فقط هر ۲ دوره ۴ ساله خود را به سلامت طی کرد، بلکه نظام جمهوری اسلامی می تواند به این افتخار ببالد که سومین رئیس جمهورش، دومین ولی فقیه انقلاب اسلامی شد. نقد و قصور و ایده بهتر و نسخه نظام پارلمانی به کنار، یک «سیدعلی حسینی خامنه ای» کافی است تا جمهوری اسلامی از بابت داشتن پست ریاست جمهوری، قابل مدح باشد، نه سرزنش. پست ریاست جمهوری در نظام جمهوری اسلامی آنقدر شریف است که می تواند سومین رئیس جمهور خود را آماده مسئولیت بسیار سخت تر رهبری کند و اوی نازنین را در همان شعاع «امام خمینی انقلاب اسلامی»، «امام خامنه ای بیداری اسلامی» کند. بعد از «آقا» هم اگر چه به روسای جمهور بعدی، نقد، بعضا نقد تند و تیز و بی رحم، وارد است، لیکن آنقدر هست که همه شان دولت خود را تا آخرین روز اداره کردند و به سرانجام رساندند و جملگی از مردم برای ۴ سال دوم، «رای تکمیلی» گرفتند. پس نظام جمهوری اسلامی به سبب پست ریاست جمهوری حتما ممکن النقد هست، اما نقد به منظور بحث برای ایده های کاراتر کجا، و ظلم و اجحاف در حق نظام کجا؟! صرف نظر از غرض ورزان، تمنای من از دوستان این است: طوری سخن نگوییم که گویی در نظام جمهوری اسلامی، جز ۲ استثناء، هر چه رئیس جمهور آمده، بد از کار درآمده. این نوع نقد، ظلم به هاشمی و خاتمی و احمدی نژاد نیست؛ درنگ اگر کنیم، می بینیم که ظلم به نظام است. نظامی که تقریبا همه روسای جمهورش، مشکل دارند، لابد خودش مشکل دارد… و حال آنکه اینگونه نیست. نظام جمهوری اسلامی مایه امید بیداری اسلامی است و خمینی و خامنه ای را باید به روایت اعتراف دشمن، بهتر شناخت که چون صاعقه ای نظام سلطه را به چالش کشیده اند. روسای جمهور این نظام نیز، جز یکی، مابقی، دولت خود را به سرانجام رسانده، در طول حیات کابینه شان، منشاء خدمات فراوان بوده اند. در شریف بودن پست ریاست جمهوری در نظام جمهوری اسلامی همین بس که جز بنی صدر، هیچ رئیس جمهوری به سبب ریاستش بر قوه مجریه، منافق و فتنه گر و منحرف و… از کار درنیامده. «سفرهای استانی» فقط یکی از محصولات مقدس همین ریاست است. باشد که نقد کار بد آدم ها، باعث ظلم به پست ریاست جمهوری نشود. این پُست، بلندی هایی دارد و البته پَستی هایی. شاید با نظام حزبی از بدی هایش کم شود، شاید حتی در عوض آن، فکر کردن به نظام پارلمانی خالی از اشکال نباشد، شاید نقد لازم داشته باشد، اما قدر مسلم از دل همین پست، گر چه با نقصان، سازندگی اقتصادی و اصلاحات سیاسی صورت گرفت، و با پروژه «مسکن مهر»، پابرهنه هایی با ۷ میلیون تومان + یک وام کم بهره، صاحب مسکن شدند. سخن اینجاست که ما وقتی اجزای نظام را غیر منصفانه می زنیم، نمی فهمیم که نظام با مجموعه همین اجزایش، «نظام» شده است. ذیل همین بحث، می توان پای سران دیگر قوا را نیز به گلیم این بحث باز کرد. دوستان! مراقب باشید؛ آنجا که نقدمان بوی نق می دهد، به کمین نشسته اند دشمنانی که با استفاده از حرف ما، «سئوال سخت» بپرسند… و طعنه بزنند: روسای جمهور را ببین، جمهوری اسلامی را بشناس! برای من «نظام جمهوری اسلامی» از حزب و بد حزبی و بی حزبی و نظام حزبی و نظام ریاستی و نظام پارلمانی، بیشتر موضوعیت دارد. پس هنگام نقد اجزای نظام، مراقب اصل نظام باشیم. گفت: «اندازه نگه دار که اندازه نکوست، هم لایق دشمن است و هم لایق دوست». وطن امروز/ ۲۷ خرداد ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۰۳ دیدگاه

«خمینی» فقط آدم خوب نبود

خمینی یعنی لحن خیبری خدا در عصر آخرین. خمینی یعنی خامنه ای. یعنی صاعقه

یک: فردی را در نظر بگیرید که آدم خیلی خوبی است. آزاری به همسایگانش ندارد. اهل واجبات است. به مستحباتی من جمله نماز شب مداومت دارد. از غلو و چاپلوسی بدش می آید. جوراب خود را علی الدوام با شلوارش ست می کند. تمیز است. به وضع ظاهرش می رسد. مودب است. درس خوانده دین است. بی ارتباط با هنر نیست. حال و هوای عارفانه خودش را دارد. با اینکه پیر است، جوانان را تحویل می گیرد. خانواده دار است. حتی المقدور تا خانم شان نباشند، لب به غذا نمی زند. دهان به ناسزا، حتی به دشمنش باز نمی کند.(داخل پرانتز، یک سئوال اساسی: اصولا آدم هایی که زیادی خوب اند، آیا می توانند دشمنی هم داشته باشند که حالا ببینی به ایشان ناسزا می گویند یا نه؟!) و…

دو: من خودم در اقوام و آشنایان چند نفری با این خصوصیات می شناسم. در همسایه ها نیز، بگردم، لابد پیدا می کنم آدمی با این امتیازات.

سه: چند سالی است رسانه های دوم خردادی، با دزی کمتر صدا و سیما، وقتی می خواهند امام را به ما، به نسل بعد از ما، به خمینی ندیده ها، معرفی کنند، می آیند و به بهانه آنچه «زندگی شخصی روح الله» می نامند، امامی به خورد جامعه می دهند، سرشار از ویژگی های فوق الذکر. یک قلمبه نور به غایت زیبا و دوست داشتنی.

چهار: در این هیچ شکی نیست که امام خمینی، واجد صفاتی که در بالا بدان اشاره شد، حتما و قطعا هستند، لیکن، همه این امتیازات روی هم، برای مردی در حد و اندازه های امام خمینی، «امتیاز ممتاز» حساب نمی شود، چرا که درباره امام خمینی باید حرف های به مراتب بزرگ تر و مهم تری زد. امامی که سران اسرائیل معتقدند ۲۰ و چند سال بعد از رحلت، خیمه در مرز نظام سلطه زده، حتما و حتما و حتما فقط «یک آدم خوب» نبوده و نیست.

پنج: منکر این نیستم که بعضی امتیازات شخصی، شخصیتی امام را لازم است بدان اشاره کرد، اما آنچه نگرانم می کند خلاصه کردن مفهوم والای «خمینی» در ویژگی هایی است که برای مردی در مایه های امام، چیز چندان مهمی به حساب نمی آید. یادمان باشد که ما داریم خمینی را وصف می کنیم، نه صرفا یک آدم خوب. مردی در قامت خمینی، حتما آنقدر جمیع صفات خوب هست، که به عنوان ولی فقیه و نائب امام زمان، لرزه بر اندام دشمنان دین خدا بیاندازد. محدود کردن این صفات در پاره ای ویژگی های مثبت فردی، مع الاسف اگر چه حق است، اما به امام چیزی اضافه نمی کند و تعبیر رسانایی از آن پیام رسا نیست. امام حتما از غلو بدش می آمد. حتما اهل خانواده و منزل دوست بود. حتما مراقب لباس پوشیدن بود. حتما معطر بود. این همه اما، صفات همه مردان خوب است، نه خمینی که «مرد خوب بودن» برایش امتیاز خاصی نمی آورد.

شش: سال هاست توسط بعضی رسانه های مریض، بعضا غافل، امامی دارد به جامعه معرفی می شود که بخش کوچکی از آن امام مبارز هم نمی شود. امام حتما مودب بود، اما همین امام به شخص اول حکومت طاغوت، می گفت «مردک» و «تو» خطابش می کرد و گاهی حتی در جماران، مسخره می کرد زبونی اش پیش ایادی کفر را. جز این است؟! بالطبع امام به شیوه پیرمردان نیک روزگار، آدم خوب نبود، و الا دشمن نمی داشت. امامی که ما می شناسیم، آمده بود برای دعوا و جنگ با نظام سلطه. در این نبرد خیبری، بیش از آنکه موضع نظام سلطه مهم باشد، سازش ناپذیری امام ما بود که موضوعیت داشت. همان امامی که خانواده دوست بود و جز با همسر غذا نمی خورد، اول بار که بعد از سال ها تبعید، پا به میهن گذاشت، پابرهنگان را بر قلب خود گذاشت و رهسپار دیدار با شهدای جنوب شهر شد. همان امام که نه دوست دار غلو بود و نه خود اهل غلو، مگر نه این است که آرزو داشت با بسیجیانش محشور شود؟! مگر نه این است که بوسه بر دست و بازوی رزمندگان می زد؟! مگر نه این است که می گفت: من احساس حقارت می کنم در برابر چهره های نورانی شما؟! به راستی از چه امامی دارید با ما سخن می گویید؟! امام ما می گفت: جنگ ما جنگ فقر و غناست و تا مبارزه هست، ما هستیم. آیا این امام فقط رنگ جورابش را با شلوارش ست می کرد و عمامه را درست می بست؟!

هفت: همه ماجرا این است: عده ای از مبارزه خسته شده اند؛ می خواهند به زعم خود، امام مبارز ما را تبدیل کنند به یک مرد خوب اهل زندگی! که لابد قبل از غذا می رفت و دستش را می شست و آخر غذا، دعای غذا می خواند و هرگز هم ورزش روزانه اش تعطیل نمی شد!! مهاتما گاندی را دارید وصف می کنید یا آن خمینی که خیمه در مرز اسرائیل زده؟! نام خمینی یعنی سیلی به نظام سلطه. سیلی آبدار. سیلی مردانه. چنان محکم که برق ۳ فاز از کله کاخ سفید بپرد برای همیشه. حال بالا آمدن تا مقام امام را ندارید، چرا امام را از خمینی بودن، تبدیل می خواهید بکنید به یک مرد صرفا خوب؟! شگفتا! امام اگر به زعم شما مودب و خوب و ناز و نازنین بود، چه کارش بود با شاه، که توی دهنش بزند، با همین لحن؟! آیا شما می دانید معنای «آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند» چیست؟! واضح تر بگویم: یعنی کل نظام سلطه از خوردن جگر هسته های مقاومت به رهبری جانشین خمینی، امام خامنه ای عاجز است. خمینی یعنی لحن خیبری خدا در عصر آخرین. خمینی یعنی خامنه ای. یعنی صاعقه. یعنی ما بنا کنیم در بحرین دخالت کنیم، آل خلیفه و آل سعود باید با هم سقوط کنند. حاکم بحرین، خر کیست، وقتی انقلاب اسلامی، دارد دخالت در خیابان های منتهی به نظام سلطه می کند؟!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

الباقی را بنایم بود به پانوشتی بگذرانم. دیدم اجحاف می شود در حق یکی از فرزندان امام، یعنی مرحوم فخرالدین حجازی.

روزگاری که صدا و سیما این همه یال و کوپال نداشت، هر جا می خواست در مدح خمینی، سروده ای، شعری، خطابه ای، چیزی بخواند، مایه از فخرالدین حجازی می گذاشت. این روزها اما صدا و سیما برای آنکه نشان بدهد امام خمینی اهل غلو نبود، می آید و امتیازی نه چندان مهم برای یکی در مایه های امام، به امام می دهد و به عوض، مرحوم حجازی را اهل تملق می خواند که بعله! دیدید امام چگونه حال این متملق چاپلوس را گرفت!! این درد وقتی بیشتر می شود که بدانیم دست فخرالدین حجازی از دامن دنیا کوتاه هست و مجالی برای دفاع از خود ندارد.

از نظر من هم، امام اهل غلو نبود، اما نه آنجا که تذکری به فخرالدین حجازی داد که نگویید در وصف امام تان از این حرف ها. این نهی برای امام، چیزی نیست و امتیازی نمی آورد. امام باید همین گونه باشد. امام اما آنجا فهمیدم هیچ نسبتی با غلو و چاپلوسی ندارد که به همین صدا و سیما گفت: این همه عکس مرا نشان ندهید، بلکه تصاویر پابرهنه ها را پخش کنید. خطری هم اگر داشته باشد چاپلوسی، بیشتر در کمین «اداره ها» نهفته است، تا «اراده ها». مرحوم فخرالدین حجازی از جنس دوم بود. امام به هیچ رئیس صدا و سیمایی اجازه نداد در کنارش، سخن براند؛ خواه به مدح، خواه به نقد. امام هم اهل «اراده» بود و در «اداره» حتی «اداره های نظام مقدس جمهوری اسلامی» نمی گنجید.

اداره همین «صدا و سیما» است که فکر می کند شق القمر خمینی آنجا بود که هم پای نظام سلطه، یکی هم زد توی دهان فخرالدین حجازی مرحوم دست از دامن دنیا کوتاه!

راستی یک سئوال. امامی که در حسینیه ای مختصر و مفید و جمع و جور و ساده و باصفا جا می شد، چگونه است ۲۰ و چند سال هنوز حرم شان جمع و جور نشده و تمام نشده و ساخته نشده؟! یکی می داند رنگ گنبد و گلدسته های حرم امام چه رنگی قرار است بشود؟! یکی می داند چرا روز ۱۴ خرداد حتما قبل از جانشین شایسته خمینی، دیگرانی نیز باید بیایند و سخن بگویند؟!

اگر خانواده خمینی، یعنی «بیداری اسلامی»، آنچه از غلو بدتر و بی معنی تر است، سربسته بگویم؛ همین چیزهاست. مگر در جماران، قبل از امام، «حاج احمد» لازم بود خیر مقدم بگوید؟! یعنی همه خانواده امام شده اند، الا پابرهنه ها؟!

وطن امروز/ ۲۱ خرداد ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۲۴ دیدگاه

انتخابات… ابتلائات… امتحانات

اگر فقط سومی… فقط «آقا» مانده برایم، مال رای من نبوده، مال آقایی خودشان بوده

قریب سالی، کلید قوه ای از ۳ قوه کشور را می خواهیم دست چه کسی بسپریم؟ کیانند گزینه های موجود؟ از میان این مطرحین، اعتماد به کدام شان باید کرد؟ قوه مجریه اگر مهم تر از قوای دیگر نباشد، اجرایی ترین قوه کشور است. عمده بار کار بر دوش قوه مجریه سوار است و به اندازه وظایف بزرگش، اختیارات سترگ دارد. عزل می کند و نصب می کند و ۴ سال که تو می توانی ۸ سال بخوانی، امر و نهی. مضاف بر اینکه ما به رئیس قوای مقننه یا قضائیه، رئیس جمهور نمی گوییم و این عنوان در جمهوری اسلامی فقط خرج رئیس قوه مجریه می شود و این فرد، در درون و بیرون، نفر دوم جمهوری اسلامی خوانده می شود. خوب یا بد، در نظام ما رئیس قوه مجریه، رئیس جمهور هم هست. یک سال به انتخابات ریاست جمهوری باقی مانده باشد، یا ۴ سال؛ سئوال این است: چه کسانی در سر سودای ریاست بر جمهور می پرورانند؟! کدامین شان ادعا می کنند ولع ندارند، کدامیک آماده اند؟! در این باب، سخن گفتن از گزینه ها، اگر چه اقدامی ژورنالیستی، حتی «زرد» جلوه می کند، اما مع الاسف ساز و کار انتخابات ریاست جمهوری در نظام جمهوری اسلامی، آدمی را بدان جا می کشاند تا به جای «برنامه ها»، سخن از «افراد» بگوید. نه! من مقصر نیستم. جز این قصور که گردن من نیست، تقصیر دیگری را می پذیرم. نخواسته ام در این نوشته، اطلاعات جدید یا اخبار پشت صحنه ای به خواننده بدهم. کم و بیش بنایم بر تجمیع حرف و حدیث موجود است.

یک: نامزدهای مورد نظر دولت مستقر

قدر مسلم رئیس جمهور اصلا بدش نمی آید رئیس جمهور بعدی، از دل دولت او برآید و این البته خاص محمود احمدی نژاد نیست، گر چه برای او به دلایلی، حیاتی تر از اسلافش می نماید. مرور کنیم گزینه ها را.

علی اکبر صالحی؛ در شیوه نادر عزل و نصب های این دولت، گل سرسبد است. تقریبا با تردستی جای «متکی» را گرفت و دستی دستی نامش بین گزینه های دولت، هم پای دیگران مطرح است. «بیداری اسلامی» و نقش طبیعتا ویژه وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی در این گمانه زنی بی تاثیر نیست. او را بی زاویه با جریان انحرافی می خوانند و البته مطیع احمدی نژاد. از آنجا که علی اکبر صالحی، فاقد آن روی سکه احمدی نژاد، یعنی اشتهار به خدمت رسانی است، احتمال ماندن این گزینه در بین «گزینه های بالقوه» زیاد است.

علی نیکزاد؛ در کابینه احمدی نژاد به «علی بولدزر» معروف است و به شدت واجد «آن روی سکه محمود». با مهارتی خاص سعی کرده حتی المقدور در مسیری قرار نگیرد که نسبتش با جریان انحرافی مشخص شود. بی نیاز به طرح دوستی یا دشمنی با این جریان، خود را شهره به «کار زیاد» کرده.

یک/ ۱: تا پیش از این، نام افرادی چون «حاجی بابایی» هم شنیده می شد. بگذریم که هنوز گاهی اسم «اسفندیار رحیم مشایی» نیز طرح می شود که البته با کلکسیونی از خبط های سیاسی، خطاهای اقتصادی و خط های غلط عقیدتی، تایید صلاحیتش بعید می نماید.

یک/ ۲: با شناخت از نوع سیاست ورزی محمود احمدی نژاد، آنچه باید کرد، «صبر» است! اصلا دور از ذهن نیست که از گزینه اصلی دولت فعلی، در دقیقه ۹۰ رونمایی شود. گزینه ای که تا آن زمان شاید خوابیده باشد در آب نمک! یکی مثل محمدرضا رحیمی.

یک/ ۳: ناظر بر برخی دیدارها و پاره ای رفتار و گفتار، عده ای معتقدند؛ اگر لازم باشد، احمدی نژاد، معامله با اصلاح طلبان را هرگز خط قرمز خود فرض نخواهد کرد. نیز دور از ذهن نیست که در صورت لزوم، گزینه مد نظر دولت، با نامزد مورد تائید بخش هایی از جریان اصول گرایی، یکی باشد. شاید هم این گزینه، تافته جدابافته دولت باشد. باید صبر کرد.

یک/ ۴: این دولت را عقیده بر این است؛ ما آنقدر برای مردم، به ویژه قشر تهی دست، کار کرده ایم که مردم به راحتی بیایند و به همان فرد مد نظر ما رای بدهند.

دو: نامزدهای مورد نظر اصول گرایان

اصول گرایی به عنوان جریانی که مدت هاست با اقبال مردم روبرو بوده، پر از چهره مطرح برای انتخابات ریاست جمهوری است.

محمدباقر قالیباف؛ خیلی ها معتقدند که جناب خلبان اگر سال ۸۴ همه برگ های خود را زود و عجولانه رو نمی کرد، محمود احمدی نژاد بدل به «پدیده» نمی شد و از خیابان بهشت، راهی پاستور نمی شد، حتی بعدها جمهوری اسلامی با فتنه پیچیده ۸۸ مواجه نمی شد. آیا راهی که یک بار احمدی نژاد از آن به سلامت عبور کرد، اینک انتظار قالیباف را می کشد؟! قالیباف اگر چه اخیرا اعلام کرده؛ برای ریاست جمهوری ولع ندارد و اگر هم احساس تکلیف کند، رگ خدمتش گل می کند، نه حس صدارتش، اما خب! یعنی خب دیگه!! قالیباف در میان لایه ای از اصول گرایان، یک رای ثابت دارد. محسنات دیگرش -در اینجا منظور از محسنات، محسنات سیاسی است، نه حسن های حقیقی!- این است: حکومت به او اعتماد دارد، اگر چه برخی سلائقش را نپسندد. سابقه سرداری دارد، که برایش بعضا حمایت ویژه می آورد. در دعوای میان سران اصول گرا اغلب خود را کنار می کشد تا روحیه خدمتش را رو کند. تا به حال هر جا بوده، من جمله نیروی انتظامی و شهرداری، به نسبت موفق بوده. عقلای قوم اصلاحات معتدلش می خوانند. توده های علاقمند به جریان دوم خرداد، با او سر جنگ ندارند و اگر دست دهد، از رای دادن به او پرهیز ندارند. به همین دلایل، چه بسیار که او را رئیس جمهور بعدی نظام می دانند، اما درباره سردار دیروز، این مظنه ها نیز مطرح است: هنوز آمار سالمی از میزان محبوبیت کشوری شهردار تهران در دست نیست. کسی که یک بار در انتخابات ریاست جمهوری بختش با شکست همراه بوده، بنا به تجربه، باز هم شکست می خورد. لایه هایی از اصول گرایان اصلا میانه خوشی با شهردار تهران و تیمش ندارند و از ایشان تعبیر به ساکت فتنه می کنند. میان اقشار حزب اللهی، قالیباف چهره محبوبی نیست. نیاز به رجوع به قالیباف نیست، بلکه باید دنبال چهره های جدید گشت. یک احمدی نژاد منهای جریان انحرافی.

سعید جلیلی؛ «احمدی نژاد منهای جریان انحرافی» از نظر بسیاری اوست. اگر صالحی نماینده دولت در «بیداری اسلامی» است، جلیلی نماینده حکومت است و جز این، در مبحث هسته ای نیز توانسته چهره محکم، در عین حال محبوبی از خود یادگار بگذارد. او میان حزب اللهی ها محبوب است. اصول گرایان دوستش می دارند. توده مردم خاطره بدی از وی ندارند. در کارنامه اش بر خلاف دیگران، نه اثری از شکست است و نه اتهاماتی چون کاسب و ساکت. خیلی جدید نیست، اما خیلی هم قدیمی نیست که رای دادن به او، «دنده عقب» تفسیر شود. دیپلمات است و وجهه بین المللی دارد. همزمان با این پز شیک، ساده زیست است و خلق و خوی مردمی دارد. واقعا بسیجی است و چفیه را برای ادا نمی اندازد. دولتش حتما رابطه درستی با حکومت خواهد داشت و… اما، مسئله اینجاست که سعید جلیلی، واقعا ولعی برای ریاست جمهوری ندارد و این ضعف کمی نیست! نداشتن ولع مثبت، منجر به نداشتن تیم حرفه ای و فقدان برنامه مدون می شود. کسی که می خواهد رئیس جمهور شود، باید «شور» داشته باشد. در کنار آن پای لنگان که برای سعید جلیلی مایه افتخار است، این پای لنگ، گمانه زنی ها را دشوار می کند. جز این، ریاست بر قوه مجریه، نوع خاصی از سابقه مدیریتی و روحیه شخصیتی می طلبد که منتقدین سعید جلیلی، وی را واجد آن نمی دانند و دبیر شورای عالی امنیت ملی را پاک تر از این حرف ها می خوانند!

محسن رضایی؛ مگر می تواند انتخابات ریاست جمهوری باشد، اما از محسن رضایی حرفی نباشد؟! مدت هاست منظور برادر محسن زمان جنگ از جریان نجات بخش «خط سوم»، خودشان اند! منتهی ابر و باد و مه و خورشید و فلک باید دست در دست هم دهند، تا شاید محسن رضایی، رئیس جمهور جمهوری اسلامی شود. محسن رضایی علاقمند به دیدن روزی است که مردم، حرف شان این باشد: رانده از اصلاح طلبان، مانده از اصول گرایان، عشق است خط سوم محسن رضایی. گاهی باید به یاد محسن رضایی آورد که خط سوم، اگر هم ایده درستی باشد، این را مردم بر دوش یک خط سومی می گذارند، نه آنکه در ردیف اصول گرایان می خوانند.

علی اکبر ولایتی؛ برای کرسی ریاست جمهوری، آنقدر وجاهت و اجماع نزد خواص دارد که از هاشمی رفسنجانی تا ناطق نوری تا مهدوی کنی تا بسیاری اصول گرایان و بسیاری اصلاح طلبان، بگو جمله ریش سپیدان، بر نامش صحه بگذارند. دکتر ولایتی نماد یک سیاستمدار اصیل و آدم است. سال ۸۴ پای قولش می ایستد و با آمدن آقای هاشمی، از انتخابات کناره می گیرد. سال ۸۸ اما پای عهدش به خامنه ای می ایستد و آنقدر از ولی فقیه دفاع می کند که حتی تندروترین اصول گرایان هم نتوانند ساکت فتنه خطابش کنند. باز پای همین عهد، به آخرین اظهار نظر رئیس مجمع تشخیص در باب بیداری اسلامی پاسخ متین می دهد و البته مراقب اخلاق نیز هست تا مبادا دامن به هیاهو زده باشد. ولایتی که دیروز فرد محبوب «آقا» برای نخست وزیری بود، روزگار فتنه، مستحق ترین افراد برای تاختن به مهندس موسوی شمرده می شد، اما او عمارگری را مترادف با حب و بغض نکرد و از ولایت فقیه، دفاع عاقلانه کرد. امروز هم بی گمان آنقدر مورد علاقه امام خامنه ای هست، که به روایتی، ولایتی را وزیر امور خارجه اصل نظام بخوانیم. با این همه اما، دکتر ولایتی از نظر برخی «نماد گذشته» فرض می شود و رای دادن به او نوعی بازگشت. صرف نظر از اینکه این «بازگشت» مگر تا کجا امر مذمومی است، ایراد جوان نبودن و از آن مهم تر، روحیه جوانی نداشتن، نقطه منفی دکتر ولایتی شمرده می شود. خیلی ها می گویند؛ دکتر ولایتی به وقتش رئیس جمهور این مملکت نشد! این روزها آنقدر که اسم دکتر ولایتی مطرح است، خودشان به نظر می رسد دغدغه ریاست جمهوری ندارند. با توجه به شناختی که از ایشان وجود دارد، در ۲ صورت، بسیار بعید است نامزد ریاست جمهوری شوند. یکی عدم اجماع اصول گرایان بر ایشان، دیگری احساس اینکه برای پیروزی، رای کافی ندارند. ریاست جمهوری اگر چه مسئله خواص است، اما مسئله خواص را رای عوام معین می کند! بی شک از نظر مردم، دکتر ولایتی فرد غیر محبوبی نیست، اما نشستن بر صندلی ریاست جمهوری، محبوبیتی مخصوص می طلبد که نه با سن و سال ایشان جور در می آید، نه با حس و حال شان. اینگونه است که دکتر گاهی ترجیح می دهد به جای سخن گفتن از مسائل روز، به «سلسله جلیله صفویه» بپردازد! باید منتظر بود و دید که آیا خیاط مخصوص دکتر ولایتی، قادر است کت شلوار مخصوص ریاست جمهوری برای وی بدوزد؟!

دو/ ۱: جماعتی که اصول گرا خوانده می شوند، الحمدلله چیزی که اندازه عدد خودشان، جبهه های شان، و فراکسیون های شان دارند، نامزد بالقوه برای پست ریاست جمهوری است. متاسفانه من هم قبول دارم که «قدرت» مهم ترین اصل حضرات اصول گراست. منتهای مراتب وقتی قدرت بدل به یک اصل شد، تو دیگر اصول گرا نیستی، بلکه «قدرت گرایی»، یا به قول طعنه زنندگانت «اقتدارگرا».

دو/ ۲: از جمله آفات اقتدارگرایی، سوزاندن چهره های ملی، حتی علمای ربانی و بزرگان مجاهد برای وقت لازم است. آنی درنگ کنید و فرض کنید که برای انتخابات ریاست جمهوری پیش رو، وحدت اصول گرایان اجتناب ناپذیر باشد. برای نیل به این مهم، آیا باز هم اصول گرایان روی شان می شود مایه از آیت الله مهدوی بگذارند؟! از آن سو، آیا درست است دیگر علما را در مسیری بگذاریم که فقط برای دعوا جواب بدهند و برای وحدت، نه؟! آیا اصول گرایان متوجه ظلم بزرگ خود به بزرگان شان هستند؟!

دو/ ۳: یک وقت هست که «غلامعلی» به «علی» نمی بازد، بلکه علی و غلامعلی و محمدباقر و محمود و علی اکبر و محسن و سعید… کل جریان اصول گرایی به کل جریان اصلاحات می بازد! آن روز چه فرقی می کند حداد عادل و باقری لنکرانی و… هم نامزد انتخابات باشند یا نباشند؟!

دو/ ۴: ساکت فتنه شاید با «وحدت»، و در یک سیکل درست و سیاستمدارانه طرد شود، اما با «تفرقه»، نه فقط از صحنه روزگار محو نمی شود، بلکه آن می شود که دانی! این بدیهیات را اگر ندانیم، به جای ساکت فتنه، شاید خود فتنه گران آمدند و بر جمهور، ریاست کردند. اگر خداوند به اصول گرایان وعده خاصی داده، به ما هم بگویند!

سه: نامزدهای مورد نظر اصلاح طلبان

اصلاح طلبان چه خوابی برای انتخابات ریاست جمهوری ۹۲ به عنوان اولین انتخابات ریاست جمهوری بعد از فتنه ۸۸ دیده اند؟! برای اصلاح چهره خود، چه بناست بکنند؟! آدم های شان کیست و ایده های شان چیست؟! با کینه جلو می آیند، یا سکینه در پیش می گیرند؟! اصلا می آیند یا نمی آیند؟!

سیدحسن خمینی؛ یکی دو دوره ای می شود که اصلاح طلبان برای جبران مافات اصلاحات، هزینه از اسم سیدحسن خمینی می کنند. بگذریم که حتی این نام را نیز، صادقانه مطرح نمی کنند، بلکه برای نیل به اهدافی، سیدحسن خمینی را خرج خویش می کنند، بی آنکه واقعا فکری برای ریاست جمهوری ایشان کرده باشند. در این باب، اصلاح طلبان بیشتر به فکر خواب دیدن اند، تا بستر تفکر! و این ظلم بزرگی به هر آن کسی است که نام خمینی داشته باشد. بالطبع نگارنده بی نقد به اظهارات سیاسی سیدحسن خمینی نیست، لیکن دوست می دارم حتی همین سیدحسن آقا نیز، مال همه مردم باشد، نه جماعتی از دوم خردادی ها. شاید از ورای همین نگاه است که سیدحسن خمینی و دفتر ایشان، علی الدوام نامزدی نوه امام برای انتخابات را تکذیب کرده اند. اما از آنجا که نام سیدحسن خمینی مطرح است، و این نوشته هم درباره «مطرحین»، باید گفت: سیدحسن خمینی نوه امام خمینی است، درس حوزه خوانده، تالیفاتی داشته، به لحاظ ظاهر، واجد امتیازاتی در چهره است و صدالبته مورد احترام آحاد ملت. رئیس جمهور اما باید به معنای درست کلمه «رجل سیاسی» باشد و لااقل سابقه مدیریت بر یک دبیرستان را داشته باشد. نکات مهمی که به هیچ وجه در پرونده سیدحسن خمینی نیست. من فکر می کنم سید حسن خمینی آنقدر هوش و ذکاوت داشته باشد که خود را فدای ظلم دوم خردادی ها در حق نام بلند خمینی نکند، لیکن قانون انتخابات، «قانون انتخابات» است و همه در برابر قانون برابرند، حتی با نام سیدحسن خمینی. این، البته تمام آن چیزی نیست که من از «خمینی» آموخته ام. امام به من آموخته؛ توی نوعی وقتی حرف سیاسی می زنی، دیگر حق نداری هنگام مشاهده جواب دیگران، بگویی: وا اسلاما! به خانواده شهدا توهین شد!! نخیر آقا! جواب تو را داده اند، کسی با خانواده شهدا کار ندارد. ای کاش سیدحسن خمینی، اجازه ندهند نام قشنگ شان خرج دعواهای سیاسی شود. این کار را گیرم اصول گرایان با ایشان می کردند؛ باز هم همین را می نوشتم. همچنان که خرج کردن بی رویه و غیر اصولی اصول گرایان از علمای خود را برنمی تابم.

محمدرضا عارف؛ ما یک اصلاح طلب داریم، یک فتنه گر. امثال عارف، اگر چه حتما اولی هستند، اما هرگز دومی نیستند. بی گمان محمدرضا عارف از چهره های موجه دوم خردادی است. طیف های مختلفی از جماعت اصلاح طلب روی نام عارف اجماع کرده اند و او را فردی سالم، خوش نام، بدون سابقه منفی، اصلاح طلب اصول گرا، مورد تایید نظام، و از همه مهم تر، بهترین گزینه برای آشتی جماعتی از اهل فتنه با نظام می خوانند. گویی کلید قفل ورود فتنه گرانی که با نظام از در آشتی بلند شده اند، -یا اینگونه می نمایند!- کسی جز محمدرضا عارف نیست. عارف برای دوم خردادی ها محسناتی دارد و معایبی. حسنش به وجاهتش است، لیکن عیبش به این است که در نظر توده ها «چهره کاری» حساب نمی شود. این «چهره کاری»، از آنجا موضوعیت می یابد که اصلاح طلبان به خوبی واقف اند؛ احمدی نژاد صرف نظر از معایبش، یک «چهره کاری» محسوب می شود. احمدی نژاد در پاره ای زمینه ها آنقدر خدمت کرده که «کاریزمای کار» برای رئیس جمهور بعدی، لازم بیاید و این مسئله، اصلاح طلب و اصول گرا نمی شناسد. اگر دوم خردادی ها دنبال «احمدی نژاد اصلاح طلب» باشند، حتما به عارف نمی رسند. فرض دیگر اصلاح طلبان این است؛ حال که متاسفانه نتوانسته ایم یک چهره خدوم یا مشهور به خدمت، از خود ارائه دهیم، آیا بهتر نیست دنبال «ولایتی اصلاح طلب» باشیم؟! با این سئوال، حتما عارف، جواب می دهد. حتی بدون این سئوال، باز هم عارف، گزینه مناسبی برای «پروژه ورود» است. مسئله اصل کاری اما جواب محمدرضا عارف به دعوت دوم خردادی هاست. از قرار، بیش از حکومت مظلوم، این عارف محجوب است که برای دوم خردادی ها شرط و شروط دارد! عارف اصلا دوست نمی دارد خاتمی دوم شود؛ حتی خاتمی زمان اصلاحات شود! شاید چند ماهی باید صبر کرد تا عارف «تصمیم کبری» را بگیرد! او زبان حکومت را بلد است؛ آنچه نمی فهمد، زبان فتنه گران تندروست!

اسحاق جهانگیری؛ با اغماض، این چهره دوم خردادی را می توان همان «چهره کار اصلاح طلبان» دانست. خلق الله نیز اسحاق جهانگیری را بیشتر به «اقتصاد» می سنجند، تا «سیاست». دوم خردادی ها با یک پیش فرض، اسحاق را به محمدرضا ترجیح می دهند؛ بهتر است به جای «بن بست عبوس سیاست»، در «کوی ملوس اقتصاد» با نظام آشتی کنیم. هم اکنون شماری از اصلاح طلبان، این ایده را دارند. به ویژه اقتصادی ترهای شان، حتی گروهی از تکنوکرات های دوم خردادی. مزیت جهانگیری بر عارف، عزم جزمی است که برای ریاست جمهوری دارد و در این باب، به هیچ جلسه ای «نه» نمی گوید. از نظر بعضی اصلاح طلبان، چهره جهانگیری نزد افکار عمومی، بی شباهت به چهره احمدی نژاد در دور اول ریاست جمهوری نیست. در این چهره، «کار» بیشتر از «قیافه» موج می زند! گاه هست که مردم در پیشانی، آنقدر که در پی چین و چروک اند، دنبال اثر مُهر نیستند! برای این منظور، اسحاق ایده آل نیست، اما کس دیگری هم نیست!

سه/ ۱: خاتمی حتما نمی تواند گزینه اصلاح طلبان باشد، چرا که برای رد صلاحیتش، دریایی از دلیل خوابیده است. البته نظام از رای دادن او استقبال می کند!

سه/ ۲: اصلاح طلبان این روزها زیاد فکر می کنند که آیا ممکن است همای سعادت، چیزی از جنس دوم خرداد، دوباره روی شانه شان بنشیند؟! به امید تحقق این رویا، باید منتظر بود و نام گزینه های جدید را در اردوگاه دوم خردادی ها شنید. برآوردها نشان می دهد اصلاح طلبان روی بزن بزن اصول گرایان، «حساب ویژه» باز کرده اند. اصلاح طلبان حتما فردا روزی، پرونده گشایی و سند سازی اصول گرایان علیه اصول گرایان را، به عنوان سندی جذاب از ناکارآمدی کلیت جریان اصول گرایی، رو خواهند کرد.

سه/ ۳: می توان با قطعیت گفت که گزینه تحریم، روی میز کلیت جریان اصلاح طلبی نیست. «قدرت» فقط از اصول اصول گرایی نیست، بلکه همه اصول اصلاح طلبی، خلاصه در مقوله «قدرت» می شود. اینجا آش، شورتر است!

سه/ ۴: ناگفته پیداست بعضی فتنه گران که به دروغ، خود را اصلاح طلب می خوانند، متاثر از فتنه ۸۸ کینه های بدری و خیبری شان بسی بیش از قبل شده. اینها نیز دنبال گزینه تحریم نیستند، بلکه به این صرافت افتاده اند؛ جمهوری اسلامی را مگر از درون، بتوانی بلرزانی! ناظر بر این مسئله، مردم، نظام، اهل سیاست، حتی نامزدهای محترم جریان اصلاحات باید مراقب باشند. خدا اضافه کند بر درجات شیخ اجل. گفت: «دشمن چو از همه حیلتی فرو ماند، سلسله دوستی بجنباند. پس آنگه به دوستی کارها کند، که هیچ دشمن نتواند».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

این نوشته تمام نمی شود الا به طرح چند سئوال. چرا از ژورنالیست گرفته تا سیاستمدار، در چنین مقاطعی، سخن از آدم ها می رانیم، اما حرفی از برنامه ها نداریم؟! کجای کار سیستم انتخاباتی ما به ویژه در مقطع انتخابات ریاست جمهوری می لنگد که حتی دشمن بیرونی هم می تواند از دل یک انتخابات داخلی، گزینه مد نظر داشته باشد؟! آیا می توان همه بار نظارت را بر دوش شورای نگهبان انداخت؟! این گزینه ها قبل از انتخابات در کجا رصد می شوند و در کجا مورد نظارت قرار می گیرند؟! نامزدها کجا تربیت می شوند؟! نظام چگونه جرئت می کند مسئولیت حساس ترین قوه کشور را دست افرادی بسپرد که در یک فرایند حرفه ای و معقول، بالا نیامده اند، و پله پله رشد نکرده اند؟! آیا آقای خاتمی از اصول علم اقتصاد اندازه ۴ خط خوانده بود که ناگهان رئیس قوه مجریه جمهوری اسلامی شد؟! آیا وجود یک کارنامه خوب در شهرداری کافی است تا مستقر بهشت، رهسپار پاستور شود؟! شناخت نظام از نامزدهای پست ریاست جمهوری، یعنی از رئیس جمهور آینده، دقیقا کی و کجا حاصل می شود؟! این گزینه ها در کدام نهاد برای ریاست بر جمهور و گرداندن قوه مجریه تربیت حرفه ای می شوند؟! اعضای کابینه شان کی و کجا شکل می گیرد؟! چرا روسای جمهور ما زیاد عزل می کنند و زیاد نصب می کنند؟! مضرات غلبه آدم ها بر برنامه ها چیست؟! چرا جریان های سیاسی، گزینه دارند، لیکن برنامه ندارند؟! چرا جریان های سیاسی از اجماع بر سر یک فرد، عاجزند؟! چرا گزینه ها، بازی جریان هایی که خود، از دل آنها برخاسته اند، به هم می زنند؟! چرا از رئیس قوه مجریه ای که با کارشکنی و منم منم بالا آمده، توقع قانون گرایی می رود؟! چرا وقتی به اجتماع چند حزب همسو، «جبهه» می گوییم، بی آنکه «حزب» داشته باشیم، این همه جبهه داریم؟! چرا هنوز حزب نشده، جبهه تاسیس می کنیم؟! چرا وحدت ما مترادف با ریش سفیدی، و رقابت ما هم معنای دعواست؟! چرا از رقابت ما، اختلاف می زاید و دشمن سود می برد؟! چرا در باب وحدت، مشکل داریم؟! چرا فکر می کنیم وحدت یعنی سهم هر کسی را بده تا صدای هیچ کس درنیاید؟! چرا فکر می کنیم رقابت یعنی افشاگری علیه همسوترین جریان ممکن؟! چرا به جای آنکه از دل حزب، رئیس جمهور داشته باشیم، رئیس قوه مجریه می آید و از بالا احزاب ناقص الخلقه مشارکت، سازندگی و جریان انحرافی را تاسیس می کند؟! حزب باید کابینه را معلوم کند یا رئیس جمهور باید در هیات دولت، کار حزبی کند؟! حزب باید رئیس جمهور بسازد یا رئیس جمهور باید حزب درست کند؟! حزبی که رئیس جمهور درست کند، به کجا منتهی می شود؟! نامزدی که در هیچ کجا حتی حزب، چکش نمی خورد و موزون نمی شود، به کجا منتهی می شود؟! جمهوری اسلامی، نفر دوم نظامش را کجا پرورش حرفه ای برای پست ریاست جمهوری می دهد؟! آیا وجود سوابق نیم بند، جبران این فقدان تربیت مدیر را می کند؟! محل پرورش مدیر ارشد و راس قوه مجریه یا مقننه در نظام جمهوری اسلامی کجاست؟! مردم تا کی بناست به آدم هایی اعتماد کنند که نظارت حزب بالای سرشان نبوده؟! مردم تا کی بناست در خلا برنامه ها، رای به آدم ها بدهند؟! مردم تا کی بناست به نامزدی رای بدهند که اعضای کابینه اش را هیچ نمی شناسند؟! مردم در تغییر اعضای کابینه چرا بی نقش اند؟! جبهه و جریان همسو چرا در این همه عزل و نصب، بی تاثیر است؟! مردم قبل از دوم خرداد ۷۶ چقدر محمد خاتمی را می شناختند؟! اگر «آری» مردم به فلانی، بیشتر تابع «نه» به بهمانی است، نتایج این آرای سلبی چه می شود؟! معایب این درد بزرگ، کجا نمود پیدا می کند؟! چرا باید رئیس جمهور جمهوری اسلامی اهل فتنه از آب درآید؟! چرا باید اولین رئیس جمهور نظام، منافق فراری باشد؟! سیستم انتخاباتی نظام در انتخابات ریاست جمهوری، دارای چه اشکالاتی است که از متن سوم تیر مکتبی، حاشیه انحراف بیرون می آید؟! جایی که از حوزه نظارت شورای نگهبان خارج است، چه کسی باید مراقب رئیس قوه مجریه باشد؟! آیا رواست کاری که علی القاعده بر عهده احزاب حرفه ای است، بیفتد روی دوش رهبر؟! آیا رواست درباره هر مسئله ای، ولی فقیه مجبور به هزینه از رفتار و گفتار خویش شوند؟! آیا بهتر نیست و عاقلانه تر نیست و کمتر مضحک نیست که عدد جبهه های ما از عدد احزاب ما فزونی نگیرد؟! آیا نباید احزاب را از پائین به بالا ساخت و حزب دولت ساخته درست نکرد؟! آیا خنده دار نیست به جای اینکه حزب، دولت تشکیل دهد، دولت، حزب تاسیس می کند؟! آیا نمی توان بر اساس دریافت های بومی، نیز رهیافت های اسلامی، بر مدار تهذیب، تحزب کرد؟! آیا داشتن حزب، غربی کردن سیستم انتخابات است؟! انتخابات ریاست جمهوری به همین منوال، غربی است یا شرقی؟! مدلش چیست؟! آیا اشکالاتش، ناشی از فقدان حزب حرفه ای نیست؟! آیا عجیب نیست رای دادن من به نامزدی که قهر و مهرش، دورکاری و نزدیک کاری اش، بسته به دل نازنین خویش است؟! اگر حزب داشته باشیم، اما حرفه ای نباشد، مضراتش چیست؟! آیا احزاب ناقص الخلقه، نبودشان، بهتر از بود و نمودشان نیست؟! راهکارهای تاسیس حزب به شکل بومی در عین حال حرفه ای چیست؟! در باب این همه پرسش، خروجی اتاق فکر نظام چیست؟! حزب بیاید، کدام درد می رود، کدام مرض می آید؟! آیا تنها راه علاج امراض فوق الذکر، فقط و فقط حزب است؟! چرا ما نمی توانیم احزاب موفق داشته باشیم؟! چرا ما می توانیم جبهه های ناموفق داشته باشیم؟! آیا حزب با هویت ایرانی سر ناسازگاری دارد؟! آیا حزب با فطرت اسلامی ناخواناست؟! آیا حزب از اساس، ظرفی شیطانی است؟! اگر چنین است، پس «حزب الله» که در قرآن وعده به فتحش در آینده داده اند، چیست؟! چرا خدا می تواند حزب داشته باشد، اما مومنین به خدا نمی توانند در امتداد حزب الله، تحزب پیشه کنند؟! آیا تحزب مخل تهذیب است؟! آیا بهتر نیست مردم به همان نامزدی رای بدهند که خودش، کابینه اش، برنامه اش و حزبش را می شناسند، تا از لج بهمانی؟! تا از ورای احساسات؟! آیا جمهور نباید رئیسش را بشناسد؟! اگر حلقه مفقوده این عدم معرفت، حزب است، پس حزب ما کجاست؟! اگر حزب نیست، علاجش در کجاست؟!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

کاش می شد «حزب الله» یک جبهه داشت، اما در عوض، احزاب به جای شورای نگهبان بر روسای جمهور نظارت می کردند. کاش جمهور می شناخت رئیس جمهور را. کاش خلق الله هم مثل الله، حزب می داشتند، اما این همه جبهه نمی داشتند! «حزب فقط حزب علی، رهبر فقط سیدعلی»، یعنی جنگ یکی، جبهه هم یکی! نه بی حزب بودن! یا این چنین حزب داشتن! این همه جبهه داشتن! اصلا همین! «حزب علی» کجاست؟! حزب متناسب با دغدغه های آرمانی «سیدعلی» کجاست؟! انقلاب اسلامی، حزبش کجاست؟! جمهوری اسلامی، حزبش کجاست؟! به خدا من هیچ کدام از نامزدهای فوق الذکر را، آن اندازه که با اطمینان قلب، بی هیچ نگرانی به ایشان رای دهم، نمی شناسم! چون نمی شناسم، اولی فراری می شود، دومی شهید می شود، چهارمی عالیجناب می شود، پنجمی فتنه گر می شود، ششمی عاشق کورش! اگر فقط سومی… فقط «آقا» مانده برایم، مال رای من نبوده، مال آقایی خودشان بوده. مدرسه، مسجد، حزب، تشکل، گروه… من نمی دانم! یک جایی باید باشد که چون «سیدعلی حسینی خامنه ای» رئیس جمهور مکتبی پرورش دهد. و الا رایش را مردم می دهند، پزش را حزب کارگزاران، حزب مشارکت، حزب جریان انحرافی! من دوست ندارم رئیس جمهورم حزب درست کند، دوست دارم حزبم رئیس جمهور مکتبی پرورش دهد. نمی دانم علاج این درد چیست، شاید حتی حزب نباشد، اما این ملت، این حکومت، این ولایت، این خمینی و این خامنه ای، روسای جمهوری می خواهند در تراز نام بلند انقلاب اسلامی. لابد یک جای سیستم انتخاباتی ما دارد می لنگد که با حفظ احترام به همه آقایان، می بینیم؛ جمهوری اسلامی از رئیس جمهور، خیلی شانس نیاورده!! نه عزیز! هنگامی که داشتیم می نوشتیم «احمدی نژاد»، فکر نمی کردیم خوانده شود «مشایی». رای دادن به نامزد ریاست جمهوری، با آرامش، با معرفت، حق مسلم ماست. مسلم تر از انرژی هسته ای.

وطن امروز/ ۱۶ خرداد ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۶۸ دیدگاه

«آقا» را از هر طرف بخوانی «آقا»ست

فرزند شهید که باشی، جور دیگری به «خامنه ای»، می گویی «آقا»

سلام «آقا». می خواهم نامه بنویسم به شما. حرف بزنم. می خواهم مقصد نامه ام را بنویسم «فلسطین جنوبی». می خواهم دل خوش کنم به خوشی های روزگار. شاید به دستت رسید و خواندی. از «ماه» که چیزی کم نمی شود. شما «آقا»ی مایی. «آقا» را از هر طرف بخوانی «آقا»ست. با شما نجوا نکنیم، می پوسیم. از هر سو برویم، آخر به شما می رسیم. رود اگر چه جاری است، لیکن مسیر دریا را بلد است. می پیچد و می خمد تا دست به دریا دهد. آه! چه لذتی دارد شما را داشتن. قلب به دلیلی باید بزند. «ولایت فقیه» دلیل زندگی ماست. من اصلا مراقب نیستم غلو نکنم. مشکلم قصور زبان در مدح شماست. مشکلم چیز دیگری است. فرض کن یک منتظر می خواهد به نائب امام زمان، نامه بنویسد. خب سخت است. ننویسد هم سخت است! خوش به حال شهدا. دم رفتن، راحت بود نوشتن. ای خوشا صفحه، خاک باشد و جوهر قلم، خون. لحظه ای است لحظه عاشقی. ما اما فاصله ها داریم با دیدار. زندگی شده حجاب شهادت. غرور شده آفت بصیرت. نمی فهمیم شما را. ماهی، همه دریا را چگونه بفهمد؟! پروانه، همه آسمان را چگونه تصویر کند؟! مایی که نمی فهمیم شما را، چه بیم از غلو؟! کلمات ما کجا و کمالات شما کجا؟! ببخش که این نوشته در شان شما نیست، هر چند قدر مرا بالاتر می برد. من اینجا روزنامه نگار نیستم؛ فرزند شهیدم. دوست دارم این سمت را. فرزند شهید که باشی، جور دیگری به «خامنه ای»، می گویی «آقا». چفیه شما، چفیه شهداست. با شهدا باشد، هنوز هم برای ولی فقیه جان می دهند. شنیده ام شهدا رجعت می کنند. رجعت کنند، باز هم به عشق ولی فقیه شهید می شوند. در رگ ما خونی است بی قرار. در سینه ما دردی است که دوایش شهادت است. شهادت، زیباترین نسخه ای است که خدا برای عاشق می پیچد. ما عاشق خداییم. عاشق «دست خدا». دست خدا مجروح نیست. روح «کف العباس» دارد. جراحت از نگاه ماست که نمی فهمیم شما را، اما بدان دوستت داریم «آقا»، همچنان که پدران مان «خمینی» را دوست داشتند. حتی ما بیشتر. فرزندان ما از خودمان بیشتر. می دانی «آقا»! آنجا که شما نباشی، جبهه ما نیست. ما اردو در سرزمین ولایت زده ایم. خمینی یعنی خیمه. خامنه ای یعنی جبهه. مکتب ما «اسلام» هم که باشد، جز با قرائت ولی فقیه، قبولش نداریم. کربلا به پا کنی، با خون مان راحت تر سخن می گوییم تا با کلمات. دارم حساب می کنم از ۶۸ به این طرف، چند سال می شود؟! سرباز چشم بر هم می زند، جنگ تمام می شود، اما در عوض، فرمانده پیر می شود. «آقا»! معایب ما، محاسن شما را سپید کرد. شاید هم معایب سیاست، محاسن ولایت را. چه بسیار حادثه که شما نگذاشتی فتنه شود، و ما نفهمیدیم. چه بسیار فتنه تلخ که پایانش ۲۳ تیر و ۹ دی شد، شیرین تمام شد، و ما نفهمیدیم. به خود گفتیم «عمار»، اما بی خود گفتیم. باد می برد پروانه را، اگر که آسمان قرار نداشته باشد. قرارگاه ما شمایی «آقا». «قرارگاه عمار»، «بیت رهبری» است. «علی» در هر عصری، «عمار» دارد و «میثم تمار». اگر «عمار» یعنی یار «علی»، آنکه امروز بر صورت اغیار سیلی می زند، «سفیر نهج البلاغه» است. «سیدعلی» بودن، کار سختی است. بعد از «محمد»، «ولی» بودن، کار دشواری است. فتنه را مدیری چون شما باید، که دست آخر، سران فتنه هم بیایند و رای بدهند. شما مظلومی «آقا»، مثل «انقلاب اسلامی» اما اقتدارتان بسیار بیشتر است. ما به اقتدار شما افتخار می کنیم، آنجا که در صف رای مان، اصحاب قلیل فتنه را می بینیم. روزهایی هست که می ایستیم به نوبت تا در انتخابات جمهوری اسلامی رای دهیم. روزهایی هست «آقا» که با شناسنامه می آییم. جز این، روزهای دیگری نیز هست. روزهایی که وصیت نامه، هویت ما می شود. ایام بیعت. بیعت فرق دارد با رای. رای می آید و می رود، آنچه اما هیچ طوفانی یارای خم کردن قامتش را ندارد، بیعت ما با شماست. خون بر خلاف رای، نمی آید و نمی رود، بلکه فقط به عشق محبوب جاری می شود. کاش بدانی «آقا» چه لذتی دارد امامی چون خامنه ای داشتن. شما بگو چیست راز گریه های ما؟ مگر می توان شما را دید و اشک نریخت؟ چیست راز این گریه ها؟ ولایت چه می کند با قلوب عشاق؟ شما بگو! پدرم در وصیت نامه اش نوشته: «خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی(عج)، خمینی را نگهدار». امام که رفت، غصه ها خوردم. شما که رهبر شدی، دیدم خدا روی هیچ شهیدی را زمین نمی اندازد. تا انقلاب مهدی(عج) خمینی شده خامنه ای. خمینی زنده است. عاشق این شعارم: «دست خدا بر سر ماست، خامنه ای رهبر ماست».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

ای سید و مولای ما! سالها بعد از فتن ۷۸ و ۸۸ دارم با شما سخن می گویم. با همه معایب مان، عهد کرده بودیم اینجا کوفه نباشد. اینجا کوفه نیست. تا انقلاب آفتاب، ستاره هر روز، عشقش به ولی فقیه فزونی می گیرد. ما نه فقط منتظر خورشیدیم، بلکه انتظار یک لحظه ناب را نیز می کشیم. نگاه ما به دست کف العباسی شماست. آری! در علقمه باید ریشه داشته باشد آن دست، که دست در دست یوسف زهرا(س) بگذارد. با این همه آرزو، بگذار پروانه بد تفسیر کند آسمان را. در اقیانوس ظهور، تصویر ماه می بینم. امن تر از ولایت، ما را چه ساحلی است «آقا» جان؟! دل به دریا می زنیم، امر کنی طوفان می کنیم، بخواهی سر می بازیم، اما از ما نخواه با شما نجوا نکنیم. نوشتن از پرواز، کمترین سهم پروانه زخمی است! گفت: «ای نامه که می روی به سوی حسین، از جانب من ببوس روی حسین».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

راستی «آقا»! دوست دارم در این نامه، خطاب به شما با کلماتی بغض آلود بنویسم: پیشاپیش روز پدر مبارک! این را اما خوب می دانی؛ «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست». کیهان/ ۱۱ خرداد ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۲۲ دیدگاه

باز هم دعوا کنید با هم اصول گرایان!

جبهه تشکیل دادند که ساکتین فتنه را از صفحه روزگار محو کنند، جملگی بر صدر بهارستان تکیه زدند! گفت: «شد غلامی که آب جوی آرد، آب جوی آمد و غلام ببرد».

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۴ دیدگاه