بسی گفتیم و گفتند از شهیدان…

مسجد حضرت ابالفضل در ماسوله/ عکس: علی اکبر بهشتی

هفته دفاع مقدس/ لیلای مادر

اولین بند پلاک امروز را شروع کنم با یک خاطره. هفته دفاع مقدس شاید ۱۰ سال پیش، یک روز میان هفته رفته بودم بهشت زهرا که از صدقه سر هم قطعه ای بودن پدرم و شهید پلارک، مادر این شهید را دیدم و اگر نه به مصاحبه ای مطبوعاتی، که به صحبتی مطبوع گذشت دقایقی بین ما. بماند که دل پری هم داشت این مادر. گله داشت و حق هم داشت. نمی دانم از روی احساس بود، یا مکاشفه یا چیزی از جنس دلیل که وسطای حرف های قشنگش گفت: «کاش مزار پسرم به این معنی شلوغ نمی شد. گاهی می آیم و از فرط ازدحام، اصلا مجال پیدا نمی کنم ۲ کلمه درد دل کنم با پسرم». به ایشان با مزاح گفتم: در عوض، کلی پسر شهیدتان خاطرخواه پیدا کرده. عیبی ندارد که! خندید و آهی کشید و گفت… اما آنچه گفت، بماند! فقط بخوان که آخر حرفش عجب شعر نابی خواند برای پسرش. صورت را برگرداند طرف مزار پلارک و گفت: «شبی مجنون به لیلی گفت، که ای محبوب بی همتا؛ تو را عاشق شود پیدا، ولی مجنون نخواهد شد».

شهدا/ ۳۰۰ هزار تا یا همین چند تا؟!

دومین بند این پلاک را اما سال هاست که می خواهم بنویسم و اگر نبود انتساب خودم به خانواده شهدا تا به حال نوشته بودم این دغدغه را. بیم دارم که بد فهم شود. هر چه باداباد! می نویسمش. سال هاست که مثلا در همین هفته دفاع مقدس، به هر کوی و برزنی که سر می زنی، فقط عکس و اسم تعدادی از سرداران شهید را می بینی. در اینکه این شهیدان «قهرمانان ملی/ دینی» ما هستند، هیچ شکی نیست. در «نماد» بودنشان نیز، اما گیرم کسی سئوال کند که آیا ما در جنگ، همین تعداد شهدا را داشتیم، یا ۳۰۰ هزار شهید؟! در آن صورت چه خواهد بود جواب اهل تبلیغات؟! و اهل رسانه؟! کسانی که انسی با این قلم دارند، شهادت می دهند که سال هاست دارم از همت و باکری و چمران و… می نویسم، اما این وسط ما به عنوان اهل قلم، و خیلی های دیگر، در آن واحد، داریم ۲ ظلم می کنیم؛ یکی اینکه همین شهدای معروف را هم نتوانسته ایم آنطور که باید و شاید در ذهن و قلب نسل جوان و نوجوان جا بیاندازیم. در این باب، گاهی کمیت کار ما، غلبه می کند بر کیفیت آثارمان. در و دیوار را پر می کنیم از پوستر و بنر و تصویر شهدای معروف، لیکن بی هیچ ذوق و سلیقه ای. چیزی از جنس رفع تکلیف. هم سینما در این باره ضعیف عمل می کند و هم رسانه ملی. همین طوری هاست که در آغاز سال نو، می بینیم که روی کیف پسران دانش آموز، عکس مرد عنکبوتی بیداد می کند و روی کیف دختران دانش آموز، عکس باربی. قهرمان ملی را اما فقط از روی در و دیوار و کارهای شبه فرهنگی شهرداری نمی توان رصد کرد. باید دید که چقدر غریب اند شهدا، حتی شهدای معروف و ستاره های نماد، نه بر در و دیوار شهر، که بر ذهن و قلب نسلی که قرار است آینده را بسازد. ظلم دوم اما به سایر شهداست. شهدایی که نه عکس شان روی دیواری هست و نه اسم شان روی کوچه ای. شهدایی که اصلا راهی به رسانه ملی ندارند. شهدایی که البته همین حاج همت، دیوانه وار، عاشق شان بود و در مقام عاشقی، گفته بود که حاضرم در پوتین این بچه بسیجی ها -بخوانید شهدای غیر معروف، یعنی گمنام تر از شهدای گمنام!- آب بخورم. لحظه ای بیاندیشید که اگر کسی با توجه به دریافت های خود از همین روزهای هفته دفاع مقدس، از شما سئوال کند که پس آن ۳۰۰ هزار شهید دیگر، چه می شود؟! چیست پاسخ شما؟! می بینی در روستایی که ۵۰ شهید دارد، نام مدرسه را گذاشته اند به اسم یکی از همین چند شهید معروف! یا می بینی شهری که خودش ۳۰۰ شهید دارد، اسامی کوچه ها تکراری و مثل شهرهای بزرگ، منقش به نام سرداران شهید است. این البته اگر در یک نگاه ملی، ارزیابی شود، شاید زیبا جلوه کند و بیانگر ملی بودن شهدای معروف باشد، لیکن معایبی هم دارد. عیبش همین بود که مختصر و خدا کند که مفید، نوشتم برای تان. شکر خدا به اسم پدر ما، هم کوچه ای هست و هم پایگاه بسیجی. بگذریم که گاه و بی گاه دوستان پدر که به مناصبی رسیده اند، یادی می کنند از ایشان. از مجید مجیدی گرفته تا فرج الله سلحشور و بعضا از اهل سیاست گرفته تا اصحاب فرهنگ. من برای آنچه نوشتم اصلا دغدغه شخصی ندارم. دغدغه ام حرف بسیاری از خانواده شهداست که نقش شان در پیام هر ساله رهبر به مناسبت همین هفته دفاع مقدس، گرم و محترم و گرامی است، اما بر روی در و دیوار شهر، هرگز! آیا جز این است که ما ۳۰۰ هزار شهید داشتیم، نه همین چند تا؟! و آیا جز این است که همین سرداران شهید را هم لابد خوب معرفی نکرده ایم که باربی و مرد عنکبوتی، موج می زند روی کیف نسل نوجوان و جوان ما؟! باورکنید که اگر پس فردا یکی بردارد و کیفی تولید کند که رویش عکس شهدا نقش بسته باشد، حتم می کنم که روح این دغدغه را نگرفته. شهدا را با هنر باید تبلیغ کرد، نه با تبلیغ! اهل تبلیغات ما باید دمی تلمذ کنند و بیاموزند که چگونه فرهنگ غرب، باربی و مرد عنکبوتی را به جای باقری و زین الدین، در تار و پود علائق نسل نوجوان ما جا داد. این هم اگر نکنند، اشکالی ندارد، چرا که خون شهید، کار خودش را می کند. با درایت ما بیشتر، اما بدون درایت ما، مظلومانه!! لطفا شهدا را در شناساندن شهدا به این نسل، یاری کنیم. لطفا هنر! بس است این همه تبلیغ! این همه عکس! این همه پوستر! حتی می خواهم بگویم «این همه هفته دفاع مقدس»!! فی المثل بد نیست رسانه ملی نگاه کند که هفته دفاع مقدس ۱۲ سال پیش چه برنامه هایی داشت و الان چه برنامه هایی دارد؟! هیچ پیشرفتی کرده اند؟! کار جدیدشان چه بوده؟! آیا به جز سرود «یاد امام و شهدا»، مثلا نمی شود دوربین را گذاشت جلوی مادر شهیدی که الان ۳۰ سال است که نه می داند پسرش کجاست و نه می داند پیکرش برمی گردد یا نه؟! تبلیغ، زمخت است و هنر، مستند! خدا بیافزاید بر درجات مرتضی آوینی. مانده بودم صدا و سیما این روزها واقعا چه کار می خواست بکند، اگر دوربین سید شهیدان اهل قلم نبود؟! طرفه حکایت اینجاست که دوربین آوینی همه جنگ را نشان می داد؛ ۳۰۰ هزار شهید را، و نه فقط همین چند تا! امیدوارم خواننده پلاک امروز که شما باشی، روح این نوشته را بگیری، و الا مجروح می شود!… و الا من باید یکی یکی مطالبی که برای سرداران شهید نوشته ام، ردیف کنم!! البته «بسی گفتیم و گفتند از شهیدان، شهیدان را شهیدان می شناسند»، حتی سرداران شهید! 

روزنامه جوان/ ۶ مهر ۱۳۹۰

مسجد حضرت ابالفضل در ماسوله/ عکس: علی اکبر بهشتی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۱ دیدگاه

سیدخندان-رسالت؛ یه نفر!

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

۲ تا مسافر سوار کرده بودم و ۲ تای دیگر می خواستم. نیمه شب بود و خبری از “خطی ها” نبود و در راننده را تا نیمه باز کرده بودم و دستم را مثل این داش مشتی ها گذاشته بودم روی در ماشین و مدام داد می زدم: “سیدخندان-رسالت؛ یه نفر!”
اینکه حالا چرا نمی گفتم “سیدخندان-رسالت؛ ۲ نفر!” به این دلیل بود که “سیدخندان-رسالت؛ یه نفر!” راحت تر در دهانم می چرخید تا “سیدخندان-رسالت؛ ۲ نفر!” و الا خدا نکند که دروغ، راحت تر از حرف راست، در دهان یک ملت بچرخد. به خصوص همین دروغ هایی که خیال می کنیم هیچ چی نیست، اما دروغ، دروغ است و سر همین پیرزنی که نشسته بود جلو، درآمد: تصدقت! اگر واقعا با یک مسافر دیگر کارت حل می شود، من کرایه ام را ۲ برابر می دهم؛ بیا بریم که از شب چیزی نرفته، اما تا صبح چیزی نمانده!
پیرزن چادری بود و ته لهجه اش می خورد که یزدی باشد. مسافر عقب هم دخترخانمی بود که وقتی از آینه جلو نگاهش کردم، دیدم که خوابیده. سر و وضع درستی نداشت. قیافه اش به این کولی ها، شاید هم فراری ها می خورد. همان اول هم ۲ دل بودم که سوارش کنم، اما دلم سوخت برایش که در این سوز سرما، جلوی کفشش بدجوری زبان باز کرده بود!
خیلی زود رسیدیم رسالت. پیرزن یک پونصدی و دو تا دویستی گذاشت روی داشبورد و گفت: چون بچه حرف گوش کنی بودی و زود راه افتادی، بیا! این هم کرایه آن ۲ نفری که البته تو می گفتی یه نفر! تصدقت! همیشه حرف راست بزن.
گفتم: “چشم مادر!” و بعد دوباره گفتم: این خانم مثل اینکه عقب گرفته خوابیده. اگر شما زحمت بکشید و بیدارش کنید، بهتر است.
گفت: من دلم نمی آید از خواب بیدارش کنم. مسافر خودت است، مسئولیتش هم گردن خودت!

***

پیرزن که رفت، از لبوفروشی میدان رسالت، پونصد تومان لبو گرفتم و خوردم، اما آن دختری که عقب ماشین خوابش برده بود، از خواب بلند نشد. از “غلام چرخی” هم پونصد تومان باقالی گرفتم و خوردم. باقالی ها را داشتم خیلی آرام می خوردم تا بلکه در این فاصله چرت دختر پاره شود که نشد.
یواش یواش داشت خواب چشمان خودم را می گرفت و باید می رفتم خانه که پیرمردی با یک مشت ریش و سبیل پرپشت جلو آمد و گفت: تا “آزادی” چندی می بری؟
گفتم: چند می دی؟
از کیف پول رنگ و رو رفته اش ۱۰ هزار تومان درآورد و گذاشت کف دستم و گفت: اگر کم است، رسیدیم مابقی اش را می دهم.
پیرمرد همین که در عقب را باز کرد، تازه یادم افتاد که هنوز از کورس قبلی در ماشینم مسافر دارم که از قضا خیلی هم خوابش سنگین است.
به پیرمرد گفتم: بی زحمت جلو بشینید!
آمد و نشست جلو.
خیلی زود به “آزادی” رسیدیم. پیرمرد از ماشین پیاده شد.
دیگر نای رانندگی نداشتم. خوابم گرفته بود. به هر زحمتی بود خودم را تا برگردیم میدان رسالت، بیدار نگه داشتم.
در میدان خبری از غلام چرخی و مرد لبوفروش نبود. رفتم در عقب را از طرف راننده باز کردم و دخترک را که هنوز خواب بود، صدا زدم؛ ۱ بار ۲ بار ۳ بار اما فایده ای نداشت، تا اینکه سرش داد کشیدم؛ مثل فنر از جا پرید و کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد و کمی چشمانش را مالید و کمی من من کرد و گفت: رسیدیم؟
گفتم: بله، رسیدیم.
گفت: اینجا میدان رسالت است؟
گفتم: بله، اینجا میدان رسالت است.
گفت: “غلام چرخی” اینجا می شناسی؟
گفتم: بله، شبها در این میدان باقالی می فروشد.
گفت: الان ساعت چنده؟
گفتم: ده دقیقه از ۲ گذشته!
گفت: یعنی از سیدخندان تا رسالت ۲ ساعت راهه؟
خندیدم و گفتم: با این خواب ۷ پادشاهی که شما داشتی می دیدی، اگر بیدارت نکرده بودم تا صبح هم نرسیده بودیم!
گفت: یعنی الان ۲ ساعت است که من خوابیده ام؟
گفتم: از سیدخندان تا رسالت، این وقت شب فقط ۵ دقیقه راه است!
گفت: پس چرا من را زودتر بیدار نکردی؟
گفتم: دلم نیامد، تا اینکه مجبور شدم!… راستی! با “غلام چرخی” نسبتی داری؟
گفت: نه، یعنی آره… اصلا تو چی کار داری؟! چقدر می شه؟!
گفتم: ۳۰۰ تومن.
گفت: بیا!
گفتم: ولی الان “غلام چرخی” رفته خونه. دیر کردی.
گفت: تو از خواب بیدارم نکردی.
و بعد ساکش را گرفت دستش و از ماشین پیاده شد و رفت.
صحبت کردن با دخترک هم نتوانست خواب را از چشمانم بپراند. داشتم نگاهش می کردم که کجا می رود. رفت و از سیگارفروش نبش میدان لابد سراغ “غلام چرخی” را گرفت. خوابم می آمد. چشمانم داشت می رفت! آنقدر دیدم و فهمیدم که دخترک هم نشست کنار مرد سیگارفروش و یک نخ سیگار ازش گرفت و همین طور که داشت راه رفته را برمی گشت، از جیب مانتو کبریتی درآورد و سیگار را روشن کرد و همین طور که داشت به من نزدیک می شد، پکی هم می زد به سیگار. انصافا خوب دود می کرد. خیلی خوابم می آمد. خوب کام می گرفت. خوابم برد. معلوم بود که این کاره است. دیگر خوابم برده بود.

***

با صدای بوق ماشین شهرداری از خواب بلند شدم. هوا هنوز گرگ و میش بود. تازه فهمیدم که سرم را روی فرمان گذاشته بودم و خوابیده بودم. ساعت را نگاه کردم. از ۵ یک ربع گذشته بود. ماشین را روشن کردم و مثل عادت همیشه آینه را نگاه کردم که دیدم دختری عقب ماشین گرفته خوابیده. برگشتم. دیدم همان دختر دیشبی است. به او گفتم: تو اینجا چه کار می کنی؟ کی سوار ماشین شدی؟
گفت: خواب بودی، دلم نیامد بیدارت کنم!
این را که گفت، خمیازه ای کشید و دوباره خوابید! 

 ***

از ماشین پیاده شدم. رفتم پیش مرد سیگارفروش که داشت وسایلش را جمع می کرد. یک لیوان چای از او گرفتم و برگشتم طرف ماشین. چای را گذاشتم روی کاپوت تا سرد شود. تکیه دادم به ماشین و زل زدم به آسمانی که بین شب و روز معلق بود و نه ستاره داشت و نه ماه، و نه خورشید و نه گرما، اما حسابی سوز داشت.
سوار ماشین شدم. لحظاتی سرم را گذاشتم روی فرمان، که دیدم صدای تلق تلق می آید. مرد سیگارفروش بود. گفت: چای را یادت رفت، از روی کاپوت برداری. برف گرفته. توش آب رفت. سرد شد. بیا! اینم بیدارش کن، ۳ تا قندپهلو دور هم بخوریم. زیر این برف خیلی می چسبه. خیلی!

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵۴ دیدگاه

زنگ موبایل

پیشاپیش از دوستان قطعه ۲۶ بابت نوشتن بخشی کوچک از واقعیت جامعه عذر می خواهم

من «حقیقت» و «واقعیت» را با هم می بینم؛ پس با هم می نویسم

این داستان، بخشی از یک واقعیت است که برای خودم رخ داد

از مجموعه داستان «رسالت-سیدخندان؛ یه نفر» که در دست انتشار است

در جهت احترام به نظر دوستان قطعه ۲۶ تعداد دیگری از جملات این متن، نقطه چین شد

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

“امام علی” را داشتم با دنده ۴ می رفتم بالا که دیدم کنار اتوبان ایستاده. سرعتم را کم کردم، راهنمای راست را زدم و شاید نزدیک ۲۰ متر جلوتر ماشین ایستاد. تا بدو بدو بیاید طرف من، اول یک “۲۰۶” برایش نگه داشت و بعد یک “۴۰۵” اما بدون اعتنا به این ۲ ماشین، آمد و گفت: دربست؟

***

نشست جلو و تا نشست، شروع کرد با طرفش صحبت کردن.
-اگر بدونی برات چی گرفتم؛ سورپرایز می شی!
-…
-فقط بدون که مارک “رولکس”ه.
-…
-مامانم خوبه.
-…
-هیچی بابا! تموم شد رفت.
-…
-چی گفتی؟! {می بخشین آقا! صدای رادیو رو کمتر می کنین؟!}
-…
-آره؛ نیم ساعت توی کلاس بشینم، میام پیشت. فقط یه سک سک کنم، واسم غیبت رد نکنه.
-…
-چیزی که شما پسندیده باشی، خب معلومه دیگه! نازی یعنی مونده بود توی کفش!
-…
-همون روسری سبزه.
-…
-نه! مانتومو عوض کردم؛ با این روسری خیلی به رنگ کفشم میاد…
-…
-وای! تو رو خدا ببخش. یادم رفت اونو بزنم.
-…
-تو حالا یه بار بوی این رو ببینی، دیگه از ادوکلن قبلی تعریف نمی کنی!
-…
-راستی! اون شب مامانت بدش نیومد؟!
-…
-گفتم الان میگه این دختره چرا همچینه!
-…
-حالا ببینم چی می شه. قول نمی دم.
-…
-…!
-…
-…!
-…
-اینجا که نمی شه. الان توی تاکسی ام.
-…
-خب بیا…!
-…
-دِ! راضی شو دیگه.
-…
-قربونت برم؛ یه ساعت دیگه میام.
-…
-آخه نیاوردم!
-…
-مجید خوبه، ولی تو رو به روح من به دانیال نگی، که حالم ازش بهم می خوره!
-…
-قول دادیا!
-… گفتی باباش چی کاره اس؟
-…
-راست می گیا! چند بار توی تلویزیون دیدمش، با اون قیافه اش!
-…
-نه دیگه قربونت برم.
-…
-عاشق همین دست و دلباز بودنتم!
-…
-فدای تو!
-…
-بای!
-…
-باشه!
-…
-گفتم باشه!
-…
-دیگه داری اذیت می کنی آقا خوشگله!
-…
-خیلی حالا خوش حسابی؟!
-…
-تو رو هم جون به جونت کنن، مردی دیگه! مثل همه مردای دیگه!
-…
-بچه بازی در نیار کوروش خان!
-…
-ببین می تونی توی ماشین صدامو در بیاری!
-….
-برو این چیزا رو به همون زنیکه بگو… برو عمو!
-…
-اون کور خونده با تو و هفت جد و آبادت!
-…
-خیلی پستی، می دونستی آشغال؟!
-…
-عوضی، یادت رفته اون شب، چطور منو سکه یه پول کردی؟!
-…
-خفه شو بی شعور!
-…
-حرف دهنت رو بفهم الاغ جان!
-…
-اون بره گمشه! مرتیکه هوس باز!
-…
-صد رحمت به اون! پست فطرت تر از تو خودتی!
-…
-وایسا حالی ات می کنم…
-…
-…
-…

***

-می بخشین جناب، می شه برین سمت فرمانیه!
-ولی شما اول گفتین سعادت آباد!
-حساب می کنم!
-یعنی کلاس نمی رین؟
-کلاس کدوم قبرستونه؟!… یه لحظه دم این بقالی نگه می دارین؟!
-چیزی می خواین؟
-بله دیگه!

***

دم بقالی نگه داشتم، اما داخل بقالی نرفت. رفت سوار همان “۲۰۶” ی شد که از “امام علی” تا اینجا دنبال ما بود، ظاهرا! مطمئن نیستم، اما فکر کنم خودش بود!
چند کوچه ای رفتم دنبالش. پشت یک چراغ قرمز رسیدم به “۲۰۶”. ماشین من سمت راست “۲۰۶” بود. دخترک شیشه ماشین را داد پایین و گفت: “گورت رو گم کن، برو، و الا زنگ می زنم ۱۱۰″… و بعد شیشه ماشین را داد بالا و از کیفش گوشی موبایل را درآورد و شروع کرد به صحبت.
داشت با موبایل صحبت می کرد که چراغ سبز شد. “۲۰۶” پیچید سمت چپ، اما من راه خودمو رفتم.
دم یک بقالی نگه داشتم که آب معدنی بخرم، اما همین که خواستم از ماشین پیاده شوم، دیدم یک گوشی مدل “هشتاد و هشت، ۲ صفر” روی صندلی ماشین افتاده.
برش داشتم و نگاهی انداختم به فهرست اسامی:
ابی ۶۰/ ابی دیشب/ ابی۶ لول/ ابی ماکسیما/ ابی اتول/ ابی کوتوله/ ابی آلوده/ ابی مشروب/ ابی عابربانک/ ابی لختی/ ابی دست و پا چلفتی…
حوصله نداشتم تا “ک” بروم و با “کوروش” صحبت کنم. گوشی را می خواستم پرت کنم توی جوی آب که زنگ خورد. با صدای زنگ گوشی، بی اختیار گریه ام گرفت. همین طور داشتم اشک می ریختم که رفتم توی “منوی گوشی” و آهنگ گوشی را عوض کردم و گوشی را پرت کردم توی جوی آب.

***

از خیر رفتن به بقالی گذشتم. هنوز دنده ۲ نزده بودم، که دختری گفت: می بخشین آقا! دربست می رین تا لواسون؟ البته بین راه ۲ جا باید وایسین، که باهاتون حساب می کنم.

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۱ دیدگاه

رسالت-سیدخندان؛ یه نفر!

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

یک نفر که چه عرض کنم؛ اصلا هنوز مسافری گیرم نیامده بود. کمی جلوتر از ماشین ایستاده بودم و داشتم الکی داد می زدم: “رسالت-سیدخندان؛ یه نفر!” که خانمی رفت و نشست جلوی ماشین. چند دقیقه گذشت، اما مسافری پیدا نشد، تا اینکه همان خانم سرش را از شیشه داد بیرون و گفت: شما که ماشینت خالیه، چرا دروغ می گی آقای محترم؟!
تا گفت “آقای محترم”، سر و کله یک زن همراه ۲ پسرش پیدا شد و من را جلوی خانم معترض رو سفید کرد.
ماشین را روشن کردم و از میدان رسالت، راه افتادم طرف پل سیدخندان. زن همراه ۲ پسرش سر مجیدیه پیاده شدند، اما وقتی کرایه را دادند، دیدم کرایه ۲ نفر است! گفتم: این که کرایه ۲ نفر است؟!
زن اشاره ای به پسربچه حدودا ۷ ساله اش کرد و گفت: یعنی می خواهی از این هم کرایه بگیری؟!
گفتم: خب خانم محترم! همان اول می گفتید ۲ نفر هستید، من یکی دیگر را هم سوار می کردم.
گفت: این یه الف بچه که دیگه گفتن نمی خواست!
گفتم: یعنی وقتی این یه الف بچه راه می رود، پایش را می کند در کفش شما؟!
گفت: چقدر شما مسافرکش ها ظالم اید به خدا!
گفتم: تازه اگر ۲ نفر هم باشید، کرایه می شود نفری ۳۰۰ تومان؛ شما ۴۰۰ تومان دادید!
گفت: تا سیدخندان که نیامدیم!
گفتم: ولی اول گفتید سیدخندان!
گفت: بچه ام مدرسه اش دیر می شه؛ باید برم!
و رفتند.
گاز ماشین را گرفتم و هنوز دنده را از ۲ به ۳ نداده بودم که ۳ دختر برای ماشین دست تکان دادند و گفتند: سیدخندان، زیر پل؟
ماشین را کمی جلوتر نگه داشتم و سوار شدند و تا برسیم درباره همه چیز با هم حرف می زدند و بلند بلند می خندیدند.
زیر پل، بعد از کلی تعارف، بالاخره یکی شان اسکناس تا نخورده ۱۰ هزار تومانی در آورد و تا بقیه اش را حساب کنم و ۹۱۰۰ تومان بهشان برگردانم، کمی طول کشید.
به خانمی که جلو نشسته بود، گفتم: بفرمایید؛ این هم سیدخندان!
هدفون را از گوشش درآورد و “آهان” ی گفت و پیاده شد و رفت.
گفتم: کرایه نمی دهید؟!
گفت: نفری ۳۰۰ تومان هم حساب کنیم، باید از یک کورس ۱۲۰۰ تومان گیرت می آمد که همین الان بدون کرایه من ۱۳۰۰ تومان گیرت آمده.
گفتم: نفهمیدید کی رسیدیم سیدخندان، اما خوب حواستان به همه جا جمع بودها!
چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد.
گفتم: خب اصلا کرایه الباقی چه ربطی به کرایه شما دارد، خانم محترم؟!
گفت: ربطش به این است که الان به خاطر جنابعالی نیم ساعت از کلاسم گذشته!
گفتم: از رسالت تا سیدخندان همه اش ۱۰ دقیقه هم نشد!
چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد.
گفتم: به خاطر همین عجله ای که داری، بی خیال نشسته بودی و داشتی موزیک گوش می دادی؟!
گفت: این چه ربطی به شما دارد، آقای محترم؟!
و بعد یک پونصدی کهنه انداخت داخل ماشین و هدفون را دوباره گذاشت توی گوشش و رفت.
می خواستم بگویم: “پس بقیه اش را نمی گیری؟!” که چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم.

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۲ دیدگاه

۲ بریده از «۷۲ دقیقه قبل از شهادت»

طرحی که میلاد پسندیده از طرف قطعه ۲۶ تقدیم کرده به مادران شهدا

دقیقه ۶۴/ ۶۴ دقیقه قبل از شهادت

۸ دقیقه قبل از شهادتم، از فرط تشنگی، مرگ را برای یک لحظه جلوی چشمم دیدم، اما چون هنوز ۸ دقیقه مانده بود تا تیر بخورم، فکر می کردم که اگر فقط به دلیل تشنگی به شهادت برسم، شاید شهید حساب بشوم، اما شهید صد در صد محسوب نمی شوم. یعنی چی که از تو بپرسند؛ فلانی برای چی شهید شد، تیر به کجایش خورد؟ و تو بگویی؛ هیچی! تشنه بود، شهید شد! برای آنکه از تشنگی تلف شوی، جنگ لازم نیست، اما دروغ چرا؟ من داشتم از تشنگی هلاک می شدم. حتی حسن هم وقتی چند باری قمقمه اش را نشانم داد، چطور می توانستم قبول کنم، که خودش از من تشنه تر بود؟ اصلا آن یک قلوپ آب، کدام یک از ما را سیراب می کرد. حتی یک نفرمان را هم نجات نمی داد. من که از بس آب دهانم را قورت داده بودم، دیگر آبی در دهان نداشتم. از بس تشنه بودم که نفس کشیدن برایم سخت شده بود. به هر حال دم و بازدم نیازمند مقداری رطوبت در دهان آدمی هست، که من نداشتم. بچه ها هم نداشتند. حتی خواستم شعری سرودی چیزی بخوانم و خودم را مثل آخرین دقایق مانده به اذان مغرب ماه مبارک، بزنم به آن راه، که دیدم نمی توانم. یعنی زبان نمی چرخید در دهان. درست یادم نمی آمد که آخرین بار کی آب خوردم، فقط می دانستم که ما داشتیم اسیر می شدیم؛ اسیر تشنگی، کاش دست بعثی ها! چشمم تار می دید سوسوی ستاره ها را. دراز کشیدم و زل زدم به آسمان و همین طور که داشتم ماه را نگاه می کردم، در دلم خدا را شکر گفتم که نگاه به ماه، چشم آدم را نمی زند. بعد دیدم که همه آن ۸ نفر هم مثل من دارند آسمان را نگاه می کنند. بعد نمی دانم چی شد که قاسم و مرتضی و محمد و مجتبی به شهادت رسیدند. قاسم و مرتضی و محمد و مجتبی دیگر تشنه نبودند.

دقیقه ۶۳/ گلی که آفساید بود

گل دوم را در همین دقیقه خوردیم. همان گلی که آفساید بود. همان گلی که اولش کمک داور دست خود را به علامت آفساید تا نیمه بالا آورد، اما وقتی اشاره داور را دید، زود پایین آورد دستش را. همان دست که به جای پرچم، یک لنگ داشت، تا بیشتر فرق “زمین میلان” با زمین بازی “آث میلان” معلوم شود. البته کمک داور مستاجر همسایه دیوار به دیوار ما بود و بر عکس “اسی بد قلق” اصلا هم اهل دود و دم نبود. اگر هم می کشید، در قهوه خانه “مش غلام” تفریحی قلیون می کشید. بعدها فهمیدیم که از آن همه سیگار بوکسی، “اسی بد قلق” ۱۰ تایش را آب کرده بود و گذاشته بود کف دست کمک داور. کمک داوری که کفترباز تیر بود و اگر لب خط زمین میلان در حال کمک داوری پیدایش نمی کردی، حتما پشت بام داشت کفتر می پراند. عاقبت یک روز به جای کبوترها، خودش از پشت بام پرید و افتاد مرد! حالا اینکه خودکشی کرده بود یا نه، تا مدتها بحث روز محل بود. همچنان که برای مدتی در محل، بحث روز این بود که حق تیم ما را در روز روشن خوردند و با پولش، سیگار را بوکسی گرفتند و کشیدند! هر چند که “اسی بد قلق” خودش می گفت: تمام این سیگارها را در طول راه تهران-مشهد (راه رفت) کشیده، اما با یک حساب سرانگشتی می شد قبول کرد که داور مسابقه فینال بین تیم ما و تیم دخانیات داشت عینهو چی خالی می بست. همین قالتاق بازی ها بود که باعث شد آخر بازی بین عمو رجب و اسی بدقلق دعوایی شود که اگر در و همسایه وساطت نمی کردند، حکما یکی شان باید آن دیگری را می کشت، اما عمو رجب و اسی بدقلق زنده ماندند. عمو رجب یک سال بعد از ما در “نقطه صفر سمایی” شلمچه، تیر به پهلویش خورد و به شهادت رسید، اما اسی بد قلق، الان نزدیک ربع قرن است که برای تهیه سیگار، به هیچ بقالی، پول نداده! آخ هم نگفته! یعنی سلامتی شاید برای سیگارش مضر بوده، اما سیگار با سلامتی او هیچ کار نداشته!! گفتم که، آخ نگفته!

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: صبا 

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۴۰ دیدگاه

دقیقه ۶۵/ ۶۵ دقیقه قبل از شهادت

نشر بریده ای از «۷۲ دقیقه قبل از شهادت» به مناسبت هفته دفاع مقدس

قاسم و مرتضی و محمد و مجتبی، ۷ دقیقه قبل از من به شهادت رسیدند. یعنی “۷۲ دقیقه قبل از شهادت” من می شود “۶۵ دقیقه قبل از شهادت” این ۴ شهید. قاسم و مرتضی و محمد و مجتبی، نزدیک ۱۰ متر، آن طرف تر از من و حسن و مجید و رضا بودند و همگی هم با هم یعنی در یک لحظه به شهادت رسیدند. یادش به خیر! چه خاطراتی دارم با این دقیقه. دقیقه ۶۵ بود که قاسم با گلر تیم دخانیات تک به تک شد، اما توپ را به جای آنکه شوت کند داخل دروازه، سوت کرد توی آسمان. ۱۲ تا دروازه می کاشتی روی هم، شاید توپ می رفت توی دروازه دوازدهمی و شیشه ملوک خانم نمی شکست. قاسم، پدر تیم را در می آورد تا از بین دهها موقعیت صد در صد، گل بسازد. همیشه خدا هم در آفساید بود، الا لحظه شهادت. یعنی هر توپی را که به قاسم می دادی خراب می کرد، اما توپ آخری که به او رسید، نه در آفساید بود و نه زمین میلان بود، بلکه زمین کربلا بود و قاسم، گل کرد حسابی، گیرم که به جای توپ، خودش را. آنهم یک گل لاله خوش بو. گلوله توپ، او را گل کرد و لاله کرد و پرپر کرد، درست مثل مرتضی و محمد و مجتبی که البته این ۳ نفر، مهاجم نبودند. مرتضی بک چپ بود. مجتبی بک راست بود، اما چپ پا بود و می زد به عمق دروازه حریف. محمد هم ذخیره من بود و چشم دیدن من را نداشت و حتی در جبهه هم حاضر نشد با من آشتی کند. ما تازه بعد از شهادت با هم آشتی کردیم. البته بعد از آشتی، محمد به من گفت: من که با تو قهر نبودم، فقط یک عمر ذخیره تو بودم در تیمی که با سیستم “عمو رجب” بازی می کرد. کیسه را پشت عمو رجب، گفتم که! من می کشیدم. لنگ را مرتضی می بست. لنگ را قاسم باز می کرد. ماساژ را مجتبی می داد. اشیای قیمتی را رضا مراقب بود. مجید هوای موتور عمو رجب را داشت که “سی جی ۱۲۵″ اصل بود. حسن هم مامور هویج بستنی بود که نمی دانم عمو رجب چه اصراری داشت فقط زیر دوش، هویج بستنی می خورد! فکر کنم معلوم شد که چرا محمد همیشه خدا در تیمی که با سیستم عمو رجب اداره می شد، ذخیره بود. البته هیچ خدمتی به عمو رجب نمی کرد، بماند، انصافا فوتبالی هم نداشت! اما قبل از شروع “دقیقه ۶۵″ هنوز پلاک داشت. تازه چند ثانیه می شود که پلاکش هم به طور کامل محو شده. تفحص باید خواب پیدا کردن مجید و محمد را در این دنیا ببیند. وعده سک سک افتاد آن دنیا.

مراقب باشید این سنگ به صورت تان نخورد…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۰ دیدگاه

دقیقه ۶۲/ اتفاقات و احتمالات

نشر بریده ای از «۷۲ دقیقه قبل از شهادت» به مناسبت هفته دفاع مقدس

دقیقه ۶۲ شوت من از پشت ۱۸ قدم خورد به تیر دروازه حریف و رفت بیرون. ارزش یک گل را داشت. حداقل باید نیم گل حسابش می کردند. خیلی بی رحم است این فوتبال. خیلی بی رحم است این توپ، که به یکی لب خط، لایی بزنی، بعد دومی و سومی را جا بگذاری و بعد از فاصله ۳۵ متری شوت کنی و بعد توپ بخورد به تیر و بعد هیچی به هیچی! اگر بخواهم درباره بی رحم بودن توپ صحبت کنم، نمی دانم از “توپ چهل تکه” و “لب خط” حرف بزنم یا توپی که در “لب شط” آدم را ۴۰ تکه می کند. رنجی کشیدند بچه های گردان ما در لب شط. ۶۲ دقیقه قبل از شهادت من، لب شط شده بود زمین کربلا. خیلی ها وسط نماز شب پر کشیدند. چند نفری خواب بودند. ۲ نفر هم لب شط داشتند با هم شطرنج بازی می کردند. مانده بودم در آن تاریکی چطور مهره ها را می دیدند. از سر و صدای شان فهمیدم که دست به مهره، حرکت است. نمی دانم “سیاه” داشت “سفید” را می برد، یا چی به چی بود که در یک آن شاه و وزیر و رخ و اسب و فیل و سرباز و سرباز وظیفه های شطرنج باز و ۱۸ نفر از بچه های بسیج، همه با هم کیش و مات شدند. ما ۸ نفر این ور تر بودیم و شاهد ماجرا. همین طور تکه های گوشت و استخوان بود که در هوا پخش شده بود، تا به ما نشان دهد که توپ چقدر بی رحم است. یکی از این ۱۸ نفر اتفاقا بازیکن تیم دخانیات بود. در بازی فینال هم بود. همانی بود که پیراهن من را جلوی چشم “اسی بد قلق” پاره کرد. اصلا فکر نمی کردم اهل جبهه و این حرفها باشد. برادرش جزء اعدامی های اول انقلاب بود. چند بار مچش را وقت شعارنویسی گرفته بودم. سال به دوازده ماه، مسجد نمی آمد. بعد از همان فینال جنجالی توی حمام دیدمش که داشت تشت آب را می ریخت روی آینه تا بخار پاک شود و صورتش را تیغ بیاندازد که صورتش را خون انداخت. اتفاقا زودتر از من به شهادت رسید. چند دقیقه قبل از شهادت، آمد طرف من و گفت: اگر نگرفته بودمت، توپ را گل کرده بودی، اما بازی داور داشت. تو این اسی بد قلق لامذهب را حلال کن، من هم از تو می گذرم! از حرفش خنده ام گرفت. گفت: داداش! خیلی تشنه ام، آب داری توی قمقمه ات؟!

شکوه درخت تنها را فقط سینه یک کوه با شکوه می تواند بشنود…

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ طرح: سجاد، سرباز ماه

 

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۲ دیدگاه

دلم برایت تنگ می شود خامنه ای

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

دوران دانشگاه، استاد یکی از دروس علوم انسانی که الحق برای کلاس و درس و مباحثه، سنگ تمام می گذاشت و پای این هنر، از آب، کره می گرفت، هرگز اجازه نمی داد وقت تدریس در کلاس، دانشجویان جزوه بنویسند. این استاد عزیز که جانباز دوران دفاع مقدس بود و یکی از چشمانش را در ارتفاعات غرب جا گذاشته بود، می گفت: گوش دادن یک کار است و نوشتن یک کار دیگر، و شما دانشجویان وقتی این ۲ کار را با هم انجام می دهید، نه می توانید خوب گوش دهید و نه می توانید خوب جزوه بردارید. این استاد عزیز، که بر اساس فهم درست مطلب، نمره می داد و هرگز ورقه امتحان، به تنهایی، برایش ملاک نبود، برای اینکه اهمیت حرفش را به شکل عملی برای ما ثابت کند، باری، و فقط یک بار، از همه بچه ها خواست که وسط تدریس، یعنی در خلال درسی که دارد می دهد، همه جزوه بردارند و در حین گوش دادن به درس، مشغول نوشتن جزوه شان باشند. بچه ها همین کار را کردند، و استاد، دقایق آخر کلاس، درس را از بچه ها پرسید. نتیجه این امتحان، اما نشان می داد که حق با استاد جانباز بوده است. انجام دادن هم زمان ۲ کار، یعنی گوش دادن به درس، و نوشتن جزوه، باعث شده بود که اغلب بچه ها اصلا امتحان خوبی پس ندهند در دقایق آخر کلاس فوق الذکر. القصه! وقت کلاس، تمام شده بود، اما هیچ کس از جایش تکان نخورد. انگار بچه ها دوست داشتند استادی که دنیا را فقط با یک چشم می بیند، برای شان سخن بگوید و دست بر قضا همین کار را هم کرد جناب استاد و گفت: درس با درس، البته فرق می کند. شاید دروسی باشد که در آن، جزوه برداشتن هنگام تدریس استاد، بلااشکال باشد، لیکن در دروس گفتارمحور، مثل علوم انسانی، همان بهتر وقتی که استاد دارد درس خود را می دهد، دانشجو خوب گوش کند به درس استاد. من البته می دانم که از ورای کدام ترس، شما برمی دارید و حین سخنان من، تند تند جزوه می نویسید. شما که با هم تعارف نداریم! صدی، نودتای تان، متاثر از این نظام آموزشی تقلیدی از غرب، بیم نمره آخر ترم دارید و ترس از اینکه مبادا آنچه دارم می گویم، از ذهن فرار شما در برود. سر همین شاید آخر ترم، نمره ورقه شما نمره خوبی باشد، اما حتم دارم روح درس را در آن صورت نگرفته اید. هرگز خودتان را گرفتار نمره نکنید و بدانید که لااقل برای من، فهم درست و دقیق شما از درس ارائه شده، خیلی بهتر و با ارزش تر از نمره آخر ترم شماست. آنچه اما به این فهم درست، کمک می کند، این است که هنگام تدریس، فقط و فقط گوش کنید. خوب گوش دادن درسی که برای اول بار قرار است وارد ذهن دانشجو شود، برای درک بهتر مطلب، بسیار نکته مهمی است. جزوه هم اگر می خواهید بردارید، بگذارید بعد از کلاس، در فواصل زنگ تفریح، یا شب که به خانه می روید؛ مکتوب کنید برداشت های تان را. این جزوه شما شاید بعضی مطالب حفظ کردنی را، ناقص ثبت کند، اما این نقص، به راحتی قابل جبران است؛ هم می توانید از دانشجویان دیگر با مباحثه ای که می کنید، کمک بگیرید و هم از خود من. حتی اگر مطالب حفظ کردنی، برای شما خیلی ارزش دارد، اشکالی ندارد؛ با خودتان یک ضبط بیاورید سر کلاس و مطالب را ضبط کنید تا جزوه تان بدون کم و کاست، و دقیق تنظیم شود، ولی گوش دادن حین درس را اصلا فدای هیچ کار دیگری، به خصوص نوشتن جزوه نکنید. خیلی از ما خیلی از چیزها را حفظ هستیم، اما حفظ کردن طوطی وار مطلبی که روحش را نگرفته ایم، چه سود دارد برای ما؟! این جمله آخر را که استاد گفت، بعد رفت و از جبهه خاطره ای تعریف کرد برای ما که چشم همه بچه ها بارانی شد. خاطره شهادت یکی از دوستانش را تعریف کرد و به همین بهانه، اشاره کرد به منش بسیجی ها، وقتی که در کوران جنگ، صدای امام را و پیام امام را از رادیو به صورت دسته جمعی گوش می دادند. استاد می گفت: وقت سخنان امام، هیچ کس چیزی نمی نوشت. همه سراپا گوش، بلکه گوش جان می شدند تا خوب و دقیق، کلام خمینی را بشنوند. پیام امام که تمام می شد، بچه ها درباره محورهای اصلی سخنان امام، با هم به مباحثه می پرداختند و بعد، برداشت های خود را می نوشتند. گویی جنگ شده بود یک کلاس درس. یک دانشگاه. روزی از همان روزها اما، یکی از مسئولین سیاسی وقت که به جبهه آمده بود، با مشاهده این حالت رزمندگان، شیوه کارشان را ستود و اعتراف کرد؛ ما سیاسی ها هم ای کاش وقت سخنرانی امام در جماران، به جای نوشتن، خوب گوش کنیم و بعد که سخنان امام، آویزه گوش مان شد، برویم سراغ نوشتن و جزوه برداشتن و قانون گذاشتن و این قبیل کارها. استاد ما سپس ادامه داد؛ خط و خطوط سیاسی، هنگام سخنرانی امام در جماران، زیاد جزوه برمی داشتند، اما احزاب یا بچه بسیجی های حزب اللهی؟!… کدام شان بیشتر روح سخنان امام را می گرفتند؟! خط و خطوط سیاسی یا توده ملت؟!… کدام بیشتر اصل حرف امام را می گرفتند؟! البته اگر به سخنرانی و حرف زدن و ادعا باشد، دسته اول بیشتر ادعا داشتند و زیاد حرف قشنگ می زدند -و هنوز هم می زنند!- اما پای عمل، چه کسانی حرف امام را گرفته بودند؟!

*****

در مطلع همایش «بیداری اسلامی»، چه آن سنی، چه آن شیعی، هیچ دقت کردید که چگونه داشتند گوش می دادند به سخنان «آقا». بسی مسرور بودند که مسلمین را «ولی امر»، ایشان است، اما معلوم بود که داشتند به من و شما غبطه می خوردند. به هر حال، ما نزدیک تریم به نعمتی که نامش «خامنه ای» است. هیچ دقت کردید آن غیر معمم اخوانی که از مصر آمده بود، چگونه بغض کرد، وقتی که «آقا» داشتند، بخش دوم آن سروده را می خواندند از قول ملت قهرمان مصر، خطاب به دل خودشان که؛ «بَلى اَنَا مُشتاقٌ و عِندِىَ لَوعةٌ/ ولکنَّ مِثلى لایُذاعُ لهُ سِرٌّ».

*****

نمی دانم هنگام سخنان رهبر انقلاب در «بیت رهبری»، مسئولان محترمی که یادداشت برمی دارند از سخنان «آقا»، بیشتر روی جزوه خودشان تمرکز دارند، یا سخنان ولی امر، اما اینقدرش را می دانم که پر بیراه نمی گفت استاد جانباز ما… استاد جانبازی که دیشب، زنگ زده بود و می گفت: چند ماه است که سینه ام بدجور دارد خس خس می کند. این روزها، تنها یک عضو از بدنم راحت است و آن همان چشمی است که پیش شهدا جا گذاشتم. آن طور که بویش می آید، مهمان دنیای شما هستم چند روزی. خسته شده ام از بس از این بیمارستان به آن بیمارستان رفته ام. این روزها یک کپسول بزرگ دارد به جای سینه کوچک من نفس می کشد، اما دردش با من است. مدت هاست که در خانه ما، صدای سرفه من، زودتر از سفره پهن می شود. غذا از گلویم نمی رود پایین و هیچ لذتی برایم ندارد. می خواهم تا زنده هستم، اما خطاب به خامنه ای یک چیز بگویم؛ ۲ فرزند دارم و یک زن و یک زندگی. یادشان داده ام که مثل خط مقدمی ها از ولایت فقیه دفاع کنند، نه مثل خط و خطوط. سیل اشک اند پای درس معرفت و عشق شما. آماده ام برای رفتن، اما دلم برای تان تنگ می شود. «آقا»! می کشت مرا داغ شهیدان، تو نبودی. اگر تو نبودی، جا می ماند خورشید در غرب، و عشق در جنوب، و مرد در اروند، و چفیه در شلمچه… و ماه در شب های عملیات. چفیه ای که روز جانباز ۸ سال پیش به من داده ای، می خواهم با خودم ببرم آن دنیا و هر وقت دلم برای شما گرفت، ببوسمش. هنوز هم بوی شما را می دهد. هنوز هم مستم می کند این «عطر ولایت». سجاده نمازهای نشسته ام کردمش. وصیت نامه ام را با های های گریه رویش نوشته ام. شده محرم اسرارم در فراق دوستان شهید. چفیه خوب و مهربانی است. آرامم می کند. گاهی حرف می زنم با او. گاهی او با من حرف می زند و نوازش می کند زخم های استخوان گدازم را. خیلی باوفاست. «آقا»! اگر می شود این دم آخر، برگه امتحانم را از روی آن چشمی که در جنگ جا گذاشته ام تصحیح کن، نه از روی «این عمار». آن چشم و این چفیه، یعنی که درست گرفته ام مطلب را. اگر یک بسیجی زخمی دارد می رود، چه باک! که گفته ام به بچه هایم داستان «دوستان ابوالخصیب» را. یادشان داده ام چگونه پروانگی کنند برای شمع. راستی! هیچ می دانی، خیلی قشنگ گفتی، شعر ابوفارس را در کلاس بیداری اسلامی؟! سراپا گوش بودم و در حالی که چفیه ات، نمی گذاشت گریه ام را کسی ببیند، با خود زمزمه می کردم؛ «بلی، انا مشتاق». دوست دارم داغی این اشتیاق را، اما گفتم که؛ دلم برایت تنگ می شود خامنه ای.

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

بریده ای از سروده «چشم انتظار» برای متن بالا با اندکی ویرایش

ای «ماه» من، دلم برای تو تنگ می شود/ آن دم کـــه عزم وصالم آهنگ می شود
آن «چفیه ای» که از سر لطفت، به من رسید/ همْ صحبتِ «امین» من از، جنگ می شود
سجاده ی نمازم و عطرش به نیمه شب/ داروی سینه ای است که بد تنگ می شود
خوشبختی از برای همان، «چشمِ اولـین»!/ این چشم دیگرم که ز خون، رنگ می شود
هم شیعه و، هم سنی و، هـــم دیگرِ فِرَق/ در «خُمره» ی ولای تو، یکرنگ می شود
آن بیتِ منتصبْ، به ابو فارسِ عرب/ بعد از قرائتت، چه خوش آهنگ می شود!
خفاش شب اگر به سرش قصد «ماه» کرد/ با «انقلاب ستاره ها» سنگ می شود

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۶ دیدگاه

هستی ما «گل» است، نه «اوت دستی»!؟

به نوع آرایش بند کفش دوست «بابااکبر» دقت کنید!

نمی دانم چرا تیم سراسر آبی با ۱۲ بازیکن وارد زمین شده!

تعداد شهدای این عکس، البته خیلی بیشتر از پدرم است؛ ببینید اعجاز خمینی را!

اول: از وقتی «قطعه ۲۶» پا به فضای مجازی گذاشت، برنده بازی دربی، آبی های پایتخت بودند. «استقلال» باز هم در برابر «پرسپولیس» به پیروزی رسید تا همگان بفهمند که راه رسیدن به پیروزی، داشتن استقلال است و راز شکست ناپذیری «جمهوری اسلامی» در برابر «تحریم اقتصادی» و «تهدید سیاسی» جز این نیست که ما استقلال داریم و رهبری داریم از جنس «علی» که به جای خط گرفتن از استکبار، خط خطی می کند «نقشه راه» را… و چون «ماه» است، راهنمایی می کند ستاره های سپهر بیداری اسلامی را. «سیدعلی» حتی نام مقدسش هم لرزه بر اندام کفر می اندازد و دروازه کاخ سفید را بر پاشنه می لرزاند. آمریکا و اسرائیل البته که حتی از نام «خامنه ای» هم می ترسند، چرا که اخوان در مصر، و دیگر برادران و خواهران جمهوری اسلامی در هر کجای جهان اسلام، تا «آقا»ی ما را دارند، بی امام نیستند. پس حق دارند به خامنه ای، می گویند «امام خامنه ای». آری! اگر قرار بر استفاده از ژورنالیسم باشد، ما از ژورنالیست ها، ژورنالیست تریم و ایضا فوتبالیست تر! در راه اعتلای نام حق، ژورنالیسم، ابزار مومی است دست ما. ما اراده کنیم، از دربی هم بلدیم که چگونه به دربی حق و باطل برسیم. پس زنده باد استقلال، زنده باد پرسپولیس، زنده باد جمهوری اسلامی.

دوم: آبی ها در این بازی خیلی زود قانع شدند به بردن، اما کمی جاه طلب اگر بودند، گمانم وقت بدی نبود که جبران کنند شش تایی ها را. گفت: واویلا واویلا… میلاد میداودی! جوان سیه چهره جنوبی، عجب قشنگ بازی کرد!

سوم: تماشای دربی، بعد از مدت ها از تلویزیون چسبید؛ نه سردردی بود، نه غم چگونه برگشتن از آن خراب شده! این پا را دادیم روی آن پا و حالی کردیم با هنرنمایی آبی ها. فرهاد اما مثل همیشه بوی گل می داد در این بازی. حالا کاپیتان کهکشانی ها عادت کرده به گل زدن در دربی و این عادت، عین سعادت است برای تیم آبی. استقلال با گذاشتن ۲ هافبک دفاعی در میانه میدان، یعنی رحمتی و آندوی ارمنی و محجوب اهل مجیدیه، عملا بازی را از تیم قرمز گرفت و اگر با من بود، حتما آندرانیک تیموریان را بهترین بازیکن زمین انتخاب می کردم. آندو، به خوبی توانست خراب کند بازی پرسپولیس را. در بازی ای به حساسیت دربی، این دقیقا مهم ترین چیز است.

چهارم: پرسپولیس اما روحیه دربی را نداشت و تقریبا می دانست که حریف کهکشانی ها نمی شود. نگاه کنید به چهره «نوری» وقتی که می خواست پنالتی را بزند. انگار که غم عالم خراب شده بود در چشمانش. اصلا روحیه نداشت، اما «رحمتی» داشت با قدرت و قوت، ذکر می گفت و چقدر هم مغرورانه می گفت. توپ که کلا به بیرون رفت، اما گیرم هم در چهارچوب بود؛ گلر استقلال به خوبی تشخیص داد جهت توپ را و شک ندارم که می گرفت. زود بود مربی گری پرسپولیس برای استیلی. در غیرت این مرد، هیچ شک ندارم، اما حجب و حیای زیاد از حد حمیدخان، مخل کار مربی گری در تیمی مثل پرسپولیس است. بگذریم که استیلی اگر سیاست داشت، آن طور ضایع نباید قبول می کرد که جایگزین دایی شود. اینجا باید گفت که «حبیب» ظلم کرد به دوستش یعنی «حمید»! همه جای دنیا فوتبال، سیاسی است و دست سیاست مداران، اما سیاست مدارانی که فوتبال را می فهمند! متاسفانه سیاست مدارانی که از جریان اصول گرا وارد فوتبال شده اند، فرق توپ و هندوانه را تشخیص نمی دهند و چون چنین است، سوء مدیریت شان در ورزش، دقیقا به پای حکومت نوشته می شود. حبیب کاشانی با این دوستی خاله خرسه، قربانی کرد گل حمید استیلی را به آمریکا. ما نباید مخالف پخش برنامه ۹۰ باشیم. باید به کسانی که گزک می دهند دست شومن ها، اعتراض کنیم که همان نوچه های قالیباف و احمدی نژاد باقی بمانند، چرا که شایستگی نوکری فوتبال را ندارند. یعنی تخصصش را ندارند و با ندانم کاری، بازی می کنند با مهره های ملی، نظیر حمید استیلی.

***

…و اما برویم مثل دربی گذشته، سر وقت خاطرات و مخاطرات. باری پیش از این نوشتم که ما ۲ ملت نداریم. به تصاویر بالا نگاه کنید تا ببینید چه کسانی و چه جوانانی از زن و زندگی و فرزند گذشتند و به جبهه رفتند. خیلی ها فقط سر سجاده، مسلمان اند، اما وقت عمل، یعنی آن زمان که در شیپور جنگ دمیده می شود، مسلمان باقی ماندن را به «سلمان» شدن ترجیح می دهند. عصر اصلاحات، روزگاری رهبر حکیم ما گفت: «جوانان ما هنوز هم وقت خطر که بشود، پای رکاب این انقلاب اند؛ حتی آن تخس هاشان گاهی بیشتر رشادت می کنند». از این دست، یکی هم پدرم بود، اما از آن نسل! معروف است میان دوستان «بابااکبر» که وقتی پدر، داور بازی های دوستانه و مسابقات تمرینی می شد، نگاه می کرد ببیند دوستان صمیمی تر و جبهه ای ترش، در کدام تیم اند؛ اوت دستی و کرنر و خطا و فلان ضربه ایستگاهی و آفساید و کاشته غیر مستقیم و کاشته مستقیم و هند و این جور چیزها را به نفع تیم مقابل می گرفت، اما «گل» را به نفع تیمی که دوستانش بیشتر در آن تیم بودند!! بعد هم اگر چیزی به «بابااکبر» می گفتی، برمی داشت و می گفت: «من که در اغلب صحنه ها به نفع شما سوت زدم»!! در مثل هیچ مناقشه نیست شکر خدا. اصلا از فضای این خاطره بیرون بیایید، تا برویم سر وقت یک مخاطره عاشقانه. «خمینی» به خیلی ها لطف کرد و سمت داد و حکم زد و تعریف کرد و تا تو زنده ای، نهضت زنده است و چه و چه، اما «گل» را فقط به نام «خامنه ای» ثبت کرد و چون «سیدعلی» را بر اساس اصول، بیش از دیگران دوست می داشت، فقط ایشان را شایسته رهبری خواند. 

***

بر خامنه ای رهبر خوبان، ایضا امام و شهیدان صلوات! 

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷ دیدگاه