استکبار جهانی را مظلوم گیر آورده اند!

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ سروده ای از «سید»

چند روزی است که افلاکی این قطعه شدم/ گرچه در عرش، ولی خاکی این قطعه شدم

پاکی قطعه ی تو، پاک ز سر هوشم بُرد/ من گرفتار همین پاکی این قطعه شدم

آن چه از دل به قلم رفت، شود حک بر دل/ عاشق ساده ی حکّاکی این قطعه شدم

خیس، این قطعه ز اشک و غم زهرا و حسین/ محو نمناکی و غمناکی این قطعه شدم

تن خود چاک کنم بهر دفاع از قطعه/ دل خوشم لایق تن چاکی این قطعه شدم

خوب ماساژ دهد روح و روانم قطعه!/ مست حرف تو و دلّاکی این قطعه شدم!

وَه! چه آسان دلِ من بُرد! مگر پس بدهد؟!/ قاضی محکمه! من شاکی این قطعه شدم!

آخر شعر، دعایی کنم و ختم کلام:/ «از خدا طالب گودلاکیِ این قطعه شدم!»

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

در اینکه من خودم مخلص جمهوری اسلامی هستم، هیچ شکی نیست. هر کی ندونه، خدای بالاسر که می دونه چقدر نظام رو دوست دارم. جز این، از آن دست ابوریحان ها نیستم که از اساس، توطئه بیرونی را توهم بدانم. این را هم بلدم که عاقبت، تحریم اقتصادی بی تاثیر نیست، و هر چند ملت ما عمری است که با این تهدیدها و تحریم ها خو گرفته، اما خب، تحریم، تحریمه دیگه! شوخی که ندارد؛ کم و بیش اثر خودش را می گذارد. با همه این تفاصیل، به آن شوری که عده ای از دوستان می گویند، معتقد نیستم گرانی های اخیر کار استکبار جهانی آنهم به سرکردگی آمریکاست! بدون شک ناله کنجاله بیش از تحریم دشمن، از دست ندانم کاری و سوء مدیریت دوست بلند است، و البته توی مسئول وقتی بد کار می کنی، چرا نباید استکبار جهانی مسرور شود؟! وقتی در مقام عمل، مرغ خودش یک پا دارد، اما قیمتش صد جور بالا پایین دارد، وقتی مردم جملگی بدتر از خروس، مجنون مرغ شده اند، وقتی اکبرجوجه هم واسه ما شاخ شده، وقتی توی ظل گرمای رمضان، زیر آفتاب ۴۰ درجه ۲ ساعت باید صف مرغ یه کم ارزون تر از قصابی های دیگه وایسی، و وقتی گرانی باعث نگرانی ملت شده، دیگر چه فرقی می کند قوه مجریه مسئولیت این مصائب را بپذیرد یا توپ را شوت کند در زمین مجلس و اصول گرایان و فلان و بهمان؟! خیلی جالبه ها! به جای اینکه کله گنده ها بشینن مشکل رو حل کنن، این می گه دست اون تو دست استکباره، اونم می گه دست این تو دست استکباره!! من می خوام ببینم اگه این وسط، دست استکبار نبود، اون موقع به چی می خواستیم حواله کنیم قصور خودمون رو؟! و اصلا یک سئوال دیگر؛ چرا همیشه این جور وقتا دست استکبار تو کاره؟! چرا هیچ وقت نمی شه که به جای دست، پای استکبار تو کار باشه؟! عجالتا تا ناف من در چشم استکبار فرو نرفته، چند تا دلیل برای تان می آورم که ثابت می کند لااقل گرانی های اخیر، تقصیر استکبار جهانی، حالا به سرکردگی هر قرومساخی که می خواد باشه، نیست.

یک: نظام سلطه یا همان استکبار جهانی اگر توانایی این را داشت که ناله کنجاله را درآورد و به اقتصاد ایران گند بزند، این سئوال پیش می آید؛ اینا که این همه زور اقتصادی دارن، چرا از درست کردن اقتصاد خودشون عاجزن؟! به قول معروف: «کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی».

دو: اصلا غرب، همین یورو که خودش تا خرخره در بحران اقتصادی و بدهی غرق است، کی و کجا وقت می کند در اقتصاد ایران خلل وارد کند؟! ما اگه مرغامون غذا ندارن، به حال اروپایی ها باید مرغای ۲ عالم گریه کنن!

سه: متاسفانه بعضا شاهدیم که سران قوا و سایر کله گنده ها، گاهی بی هیچ حد و مرزی با هم دعوا می کنند. گیرم استکبار جهانی بخواهد وارد این دعوا شود و از آب گل آلود ماهی بگیرد. اصلا بهش مهلت می دن آقایون؟! یعنی به نظر شما واسه استکبار جهانی جایی باقی گذاشتن که اونام بیان وسط معرکه؟!

چهار: در محله ما ۲ تا سوپرمارکت هست، چند بقالی، یه فراورده لبنی، یه کتاب فروشی هم داریم که به جز میخ و هویج بستنی و چاه بازکن، ماست و سرشیر هم می فروشه. وقتی ۴ تا مغازه، یک محصول لبنی مثلا پنیر لیقوان را هر کدام با یک قیمت دل بخواه به ملت می دهند، یعنی علی آقا پله می خوره هم شبا با جورج سوروس در ارتباطه؟! جان تو اینکه من دارم می بینم دست جین شارپ رو از پشت می بنده!! باور کن اگر استکبار جهانی زورش به علی آقا پله می خوره -بخوانید مسئولین!- می رسید، می رفت و جلوی بیداری اسلامی را می گرفت! البته دم این داداش ما گرم! با اینکه گران فروشه، اما در دیوار دکانش نوشته: خارک و ۳ جزیره مال خودمونه!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

من به عنوان افسر جنگ نرم، زین پس هر جا بی بصیرتی کردم، حرف نامربوطی زدم، حالا هر چی، نامردم نندازم گردن استکبار جهانی، استثنائا به سرکردگی کانادا! آخه می ترسم پس فردا از بچه های «وطن امروز» بپرسم: پس چی شد حقوقمون؟! بگن: برو از استکبار جهانی بپرس! سرکرده اش را هم نگن! وطن امروز/ ۲ مرداد ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۸۹ دیدگاه

خب لااقل حرفی بزن مرد حسابی!

تقدیم به اصحاب کهف انقلاب اسلامی که در «هاله ای از نور» هستند، نه غبار

آخه بگو اینجا جای خوابه؟ نه بگذاری کسی از در تو بیاد، نه بگذاری کسی از در بره بیرون! حاج احمدی دیگه. چی کارت کنم؟ دارم آروم تایپ می کنم مبادا با صدای دکمه های کیبورد بیدار شی. دارم به این فکر می کنم این اتاق همین یه درو داره یا نه. اگه همین یه درو داره، پس باید خیلی خسته باشی که عدل گرفتی و کنار در خوابیدی. هیچ صدایی مثل صدای باز و بسته کردن در، اونم از این درا، خواب آدمو نمی پرونه. اما شاید این اتاق ۲ تا در داشته باشه و این در، با اینکه دره، جزئی از دیوار باشه. یعنی اون طرف در، شاید اتاق خاصی نباشه و محل آمد و شد نباشه. در این حالت، یحتمل جای تخت ربطی به آرامش بیشتر خواب تو نداره. گذاشتن اونجا تختو دیگه. اصلا گور بابای این حرفا. حاج احمد گرفته خوابیده، هر کی می خواد بره بیاد، یا از اون در، یا اگه در دیگه ای در کار نیست، پنجره رو واسه همین وقتا گذاشتن! شوخی که نیست؛ فرمانده سپاه اسلام، آدمی تو مایه های حاج احمد، یعنی خودش، داره استراحت می کنه. هیس! هر کی هستی باش! نماینده امامی، اتفاقا حاج احمدم نماینده امامه! حاج احمد اما جلسه نداره، خوابیده. خوابش میاد، خوابیده! امام بهش مجوز داده وقتی دید بعد از چند شبانه روز جنگ، دیگه نمی تونه رو پا وایسه، بگیره بخوابه. حاج احمدم آدمه دیگه! آدم صادقانه بخوابه، گیرم جلوی در، بهتر از اونه که منافقانه خواب امامو ببینه، اونم پشت در! کاغذ دیواری دیوار محل خواب آدم، پاره پوره باشه، طوری نیست. عرق گیر آدم قرمز باشه، اشکال شرعی نداره. پیژامای آدم، راه راه آبی پررنگ و آبی کم رنگ باشه، عیب نیست. حتی دماغ آدم، این هوا شکسته باشه، مشکلی نیست. مشکل اینه که فرمانده بشه دکتر، اما خودش از همه بیشتر مریض قدرت باشه. بعد از جنگ، میز و صندلی، خیلی ها را موجی کرد! عده ای بعد از جنگ، باندباز صد در صد شدند و از عکس شهدا کاغذ دیواری نفیس ساختند روی دیوار خانه شان. اگر عده ای هنوز انتخابات نشده، نامزد می شوند، و قبل از رسیدن به در قدرت، دنبال پنجره مصلحت اند، دم تو ای حاج احمد! گرم که اصلا نیامدی و نمی آیی. حیف است به تو بگوییم اصلاح طلب و البته حیف است که به تو بگوییم اصول گرا. اوووووه! شان تو از شان روسای هر ۳ قوه بالاتر است. من به «جمهوری اسلامی» کاری ندارم؛ در «انقلاب اسلامی» بعد از «آقا» هیچ مقامی بالاتر از تو نمی شناسم. نیست، گشته ام. خواب تو ای عزیز! خیمه در مرز اسرائیل زده. شیر باید خوب بخوابد تا خوب بغرد. آنکه در «هاله ای از غبار» است، سران اسرائیل اند، نه تو که حتی خوابت هم نورانی است. به صورت تو نتابد خورشید، به کجا بتابد؟ خودت نگاه کن دیگر! پتو و لحاف نداری، اما اشعه های آفتاب مگر مرده اند که نازت نکنند و لای لای برایت نخوانند؟! کلا حضرت آفتاب، کارها دارد با تو… به وقتش. حاج احمد! به خدا چندی است هر وقت مسئولین نظام حرف می زنند، به خصوص کله گنده ترهای شان، در دلم می گویم؛ «آقا» چی می گه، اینا چی می گن؟! «آقا» تو فکر چیه، اینا تو فکر چی ان؟! «آقا» کجا رو می بینه، اینا کجا رو می بینن؟! در چنین منظومه نامنظومه ای، خامنه ای حتما چون تو یاری می خواست که فعلا در کهف باشی و بی حرف باشی تا وقت موعود. راستی حاج احمد! کلی با این عکست حال می کنم. گمون کنم اون در، در غار کهفه. انگار یه شهیدی باشی که همه سینه اش خونی مالی شده، اما تخت گرفته خوابیده، بی هیچ دردی! حتی بدون لبخند! لبخند مال «نگاه آخرینه»، اما تو که شهید نیستی! غم و غبار مال غل و زنجیره، اما تو که اسیر نیستی! خاور میانه روی پر خواب تو می چرخه. خواب تو دیدن داره. یه جا باید باشه که بشه یه دل سیر نگاهت کرد یا نه؟ ببین چه جوری دارن نیگات می کنن! قفسه سینه ات که بالا پایین می شه، آرومشون می کنه. یه عده ناز می خوابن، خیلی ناز! از بس غرور داشتی، فقط توی خواب می شد نگاهت کرد. الحق چک تو خوردن داشت! دستواره پز می داد؛ حاج احمد باز هم به من سیلی زد! نه، نه… دوکوهه نام هیچ پادگانی نیست. دوکوهه جایی است که در آن پادگان حاج احمد متوسلیان واقع شده. «همت» با تمام حسینیه اش، حتی با سر جدایش، بخشی از عظمت توست. حاج احمد! تو سربند جنگی. پلاک دفاع مقدس. ما در قلب صهیونیسم، تیری به بزرگی پادگانی رها کرده ایم. پادگان را نمی توان در قفس کرد! پادگان حتی هنگام خواب، بسیجی محافظ دارد. اصلا شایدم داری خواب ۲ تا بسیجی می بینی! خواب ۲ تا شهید! خوشم میاد مثل بعضی ها نیستی که تنهایی خواب می بینن! اجازه می دی ما هم خوابت رو ببینیم و این ۲ تا بسیجی رو ببینیم. حاج احمدی دیگه! چی کارت کنیم؟ هم دوست داریم، هم ازت حساب می بریم. خیلی حساب می بریم! چون خوابی دارم از این حرفا می زنما و الا ما کجا شما کجا؟! یادش به خیر مادرت… همیشه می گفت: «من مادر شهید نیستم، مادر حاج احمدم». دیر اومدی، رفت! تو رو ندید و رفت! مادر حاج احمد بودن، ما چه بدونیم یعنی چی؟ ما چه بدونیم خواهرت در جدایی تو، چی داره می کشه؟ اصلا ما چه می دونیم چقدر می خواد این خواب نازت طول بکشه؟ فقط داریم یه دل سیر نیگات می کنیم! شایدم اومده باشیم به خوابت! سردار! در مذاکرات هسته ای، هیچ کس نیست روی میز مذاکره بزند و از خانم اشتون بپرسد؛ چه خبر از طولانی ترین گروگان گیری قرن؟! هیچ سند و مدرکی، تاکید می کنم هیچ سند و مدرکی، شهادت تو را تایید نمی کند. «بیداری اسلامی» اما وقت خواب نیست. مردان کهف باید جا به جا شوند. آرام آرام باید تکان بخورد دست های شان. باید بلند شوند. بیرون غار، سلسله هایی عوض شده. دیگر «سکه مبارک» خریدار ندارد. نگاه کن! این عربستان نیست؛ «دهکده رقیم» است. برخیز! «انتهای افق» تو را می خواند. ما نیز. برخیز! شعاع آفتاب باید شهادت تو را تایید کند.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

حاج احمد! دل دوکوهه برایت تنگ است. دل بسیجی ها. بی تو چرا دروغ؟ سخت می گذرد به ما! این همه سخنران، هیچ کدامش تو نیستی. این همه جبهه، در هیچ کدامش تو نیستی. این همه جنگ، جناب فرمانده! نیستی، نیستی، نیستی! بی تو ما «این عمار» شنیدیم باز هم از علی. چقدر باید تلفات دهیم تا چرتت پاره شود؟! می شنوی… می بینی… کاش به جای خواب، مفقودالاثر بودی تا می گفتمت: «خب لااقل حرفی بزن، مرد حسابی». خسته شدیم از دست اصول گرایان، اصلاح طلبان، خودمون! صورت روزگار، سیلی تو را می خواهد. باید بلند شوی و سینه خیزمان کنی گرد صبحگاه ظهور. می ترسم ما را کوچک بار بیاورند اهل سیاست. ما تو را می خواهیم. ما تو را دوست داریم. من تو را دوست دارم. آخه بگو اینجا جای خوابه؟ نه بگذاری کسی از در تو بیاد، نه بگذاری کسی از در بره بیرون! حاج احمدی دیگه. چی کارت کنم؟ دارم محکم تایپ می کنم تا با صدای دکمه های کیبورد بیدار شی. شلوغ کنید بچه ها! سر صدا کنید! داد بکشید! پارسال، ما هوای حاج احمد رو داشتیم، امسال نوبت اونه. آخه بچه ها! من نمی دونم این چه راهیان نوریه که توش «انتهای افق» نیست؟! فکه هست، اما مکه نیست، مدینه نیست، قدس نیست. دوکوهه هست، اما حاج احمد نیست؟! بازی دراز هست، اما سرزمین حجاز نیست؟! کرخه نور هست، اما فرمانده ظهور نیست؟! تا کی جنوب؟! تا کی غرب؟! پس حاج احمد چه می شود؟! ما خوابیم یا سردار؟! او که برای ما سنگ تمام گذاشت، او که فحش تندروی از ولایت فقیه را خورد اما نگذاشت به ما بد بگذرد، او که مهربان بود، او که اخم داشت… ما برایش چه کرده ایم؟! اصلا یک سئوال؛ الان حاج احمد کجاست؟! دقیقا کجاست؟! اگر به سردار بد می گذرد، وای بر ما… جوان/ ۲۹ تیر ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۱۸ دیدگاه

تحلیل‌های کراواتی

«بیداری اسلامی» در کلیات، متن، اصول، امهات و مختصات، چیزی از جنس «انقلاب اسلامی»، گویی ادامه منطقی آن است. نظام سلطه تنها در یک صورت یارایش بود که جلوی بیداری اسلامی بایستد؛ یا اجازه رخداد انقلاب اسلامی را نمی‌داد یا جمهوری اسلامی (ثمره انقلاب اسلامی) را با فتنی از جنس ۷۸ و ۸۸ و تهدید و تحریم و جنگ سخت و جنگ نرم و ترور و… به شکست می‌کشاند. قدر مسلم «محمد مرسی» از «حسنی مبارک» بهتر است اما خلاصه کردن مفهوم بلندبالای بیداری اسلامی در دولت‌های متاثر از انقلاب‌های منطقه از اساس کاری عبث است. من لحظه‌ای فرض می‌کنم که هم‌الان جناب مرسی در یک کنفرانس مطبوعاتی اظهار کنند «جمهوری اسلامی ایران نزدیک‌ترین کشور به مصر است» یا برعکس، بگویند «میان مصر و ایران هیچ نقطه مشترکی نیست». واقعیت این است آنجا که ما داریم از الگوگیری بیداری اسلامی از انقلاب اسلامی سخن می‌گوییم، خیلی بسته به اظهارنظر فلان رئیس‌جمهور و بهمان رئیس مجلس نیست که از حرفی مسرور شویم و از موضعی ناراحت. محمد مرسی و دولت فعلی مصر که جای خود دارد، بیداری اسلامی که جای خود دارد، حتی در خود انقلاب اسلامی نیز، آنکه کنار امام ایستاد و نخستین دولت جمهوری اسلامی را تشکیل داد، رسما و علنا یک لیبرال بود. گیرم انقلاب اسلامی الگوی بیداری اسلامی نیست، آیا با استناد به مهندس بازرگان و دولت موقت می‌توان ادعا کرد انقلاب اسلامی حتی الگوی خودش هم نیست؟! البته به کنایه، اشاره‌ها می‌توان کرد؛ بازرگان که خوب است، نخستین رئیس‌جمهور جمهوری اسلامی، بنی صدر بود که بابت جاسوسی، از نظام سلطه حقوق می‌گرفت. طرفه حکایت اینجاست: سطح بحث بیداری اسلامی، بسیار بالاتر از اشخاصی است که می‌آیند و می‌روند. ما وقتی داریم درباره بیداری اسلامی سخن می‌گوییم، بیش از آنکه ناظر بر محسنات و معایب محمد مرسی باشد، آنجاست که رئیس سیا به جای عراق و افغانستان، «ناگهان در عربستان» آفتابی می‌شود و دستپاچه و سراسیمه به «وطن‌امروز» تیتر یک می‌دهد. ما وقتی می‌گوییم انقلاب اسلامی الگوی بیداری اسلامی است، ناظر بر اشغال سفارت رژیم اشغالگر قدس توسط بچه‌های تخس مصر است. ناظر بر قاسم‌بن الحسن‌های بحرین عزیز است که با ۱۲ سال سن، نخستین و مهم‌ترین مساله امنیت ملی اتاق بیضی شده‌اند. ناظر بر سقوط مبارک و علی‌ عبد‌الله‌صالح است. ناظر بر شعار و شعائر اسلامی است. ناظر بر حضور زنان بیداری اسلامی در بیت رهبری است. ناظر بر آتش کشیده شدن بی‌وقفه خط لوله نفت و گاز مصر به اسرائیل است. ناظر بر این است که حتی بمب اتم هم نتوانست مانع سقوط فرعون مصر شود. ناظر بر این است که قدس شریف، همچنان که انقلاب اسلامی می‌‌خواهد، مساله اول جهان اسلام باقی مانده است. ناظر بر این است که ملت‌ها در دوگانه اسلام و نظام سلطه، به چیزی جز اولی فکر نمی‌کنند. ناظر بر این است که سنی مصری، حرف شیعه بحرینی را می‌فهمد و دوگانه‌های صوری جای خود را به دو‌قطبی‌های واقعی داده‌اند. ناظر بر این است که بعد از بیداری اسلامی به روایت اعتراف دشمن، انقلاب/ جمهوری اسلامی از موضع دست بالا با نظام سلطه سخن می‌گوید. در چنین منظومه‌ای اظهارات اشخاص/ دولت‌های برآمده از انقلاب‌های منطقه، اگرچه قطعا بی‌اهمیت نیست، لیکن محل بحث و مجرای حرف اصل کاری ما نیست. انقلاب اسلامی مردم مصر هم مثل انقلاب اسلامی مردم ایران فراز و نشیب خودش را دارد و با چاشنی سختی بیشتر، مشغول گذران روزگار است. این وسط نکته ظریفی نیز هست. گمانم جز استثنای سوریه، ما در منطقه چیزی به نام «انقلاب‌ها» نداریم؛ هرچه هست یک انقلاب واحد است. اگر نظام سلطه دسیسه چیده بود که از قاره کوچک اروپا، کشوری بزرگ، بلکه ایالات متحده یورو بسازد، نتیجه‌اش مضحک‌تر از حد تصور شده اما در عوض خاورمیانه به کشوری واحد می‌ماند که زبان مشترک مردمانش، نه عربی و نه فارسی، بلکه اعتراض است. در کشور بزرگ، متحد و پهناور «بیداری اسلامی»، «انقلاب اسلامی» در حکم پایتخت/ ام‌القراست. اینک به جای اروپای پیر، خاورمیانه جوان یکپارچه شده. سخن بر سر انقلاب‌ها نیست. حرف سر انقلاب است: انقلاب اسلامی. با ما از کراوات مرسی سخن نگویید. ما خود این کراوات را بر یقه امثال بازرگان هم دیده‌ایم؛ هرچند به‌رغم صابونی که بعضی به شکم زده‌اند، مرسی بازرگان نیست. با ما از طناب داری سخن بگویید که در گلوی ژنرال پترائوس بسته شده. با ما حرف‌های مهم بزنید. «ناگهان در عربستان» چه‌کار دارد رئیس سیا؟! ملک عبدالله به کما رفته یا نقشه راه؟! قاهره، منامه، کابل، بغداد، صنعا، عمان، تونس… و اینک شرق حجاز، جملگی مدائن بیداری اسلامی‌اند. در نقشه بیداری اسلامی، کنار همه شهرها دایره‌ای کوچک است. مربع، فقط و فقط کنار اسم مقدس «انقلاب/ جمهوری اسلامی» است. می‌گویید نه؟ از ژنرال پترائوس بپرسید.

وطن امروز/ ۲۴ تیر ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۴ دیدگاه

الله، «بقیه الله» را فرستاد

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

یک: در حرفه روزنامه نگاری، اینقدرش را می دانم که نباید «آرزو» را برداری و «خبر» کنی. آرزو، آرزوست؛ هنوز به تحقق نپیوسته که بخواهد به عنوان خبر کار شود. تو وقتی آرزویت را در پوشش خبر به خورد مخاطب می دهی، هم داری دروغ می گویی، هم داری کاری غیر حرفه ای در حوزه روزنامه نگاری انجام می دهی.

دو: بله خب! کدام روزنامه نگار است که بدش بیاید آرزوهایش، تبدیل به خبر شود؟ اصلا صحبت روزنامه و روزنامه نگاری نیست. اصولا آدمی زنده به آرزوهایش است و بی آرزو به کدام فردا می خواهد امید و ایمان داشته باشد؟ نوعی «شیطنت مقدس»(خدایی ترکیب از این متناقض تر؟!) هر آدمی را به ورطه عملی دیدن رویاهایش می کشاند. گویی نه دروغ است و نه کاری خلاف اصول حرفه ای. من حالا نمی خواهم تخس بازی دربیاورم و جفت پا بپرم روی نکته بند بالا و به اصول روزنامه نگاری حرفه ای گند بزنم و بگویم: اصلا چه اشکالی دارد یک روزنامه نگار، گاهی آرزوهای خود را در لباس خبر کار کند؟! اما آمدیم و فردایی دیگر، آرزوی مطهری،(بخوان مطهرترین آرزو) جنبه عملی به خود گرفت؛ روزنامه نگار بینوا یک جا باید تمرین کرده باشد یا نه؟! آمدیم و تا ساعاتی دیگر «یوسف زهرا» از پرده غیبت خارج شد. اشک شوق که برای روزنامه تیتر یک نمی شود. در آن صورت(اما چه صورت زیبایی!) نکند می خواهیم دست پاچه شویم و خودمان را گم کنیم و روزنامه را یک هفته تعطیل کنیم به یمن ظهور؟! آیا با این همه رسانه، و در عصری که هر آدمی خود یک رسانه است، و روزنامه کلا در حال خبر خوردن است، می خواهیم بزرگ ترین خبر ممکن را به بدترین شکل ممکن بخوریم؟! اینکه نمی شود. جمعه ای که مهدی فاطمه بیاید، تازه روزنامه معنای «تیتر یک» را می فهمد. بعد از جمعه ظهور، شنبه تازه می شود شنبه. الان شنبه، شنبه نیست و گمانم هنوز روز آغاز کار بشریت آغاز نشده. انگار تا الان هر چه خبر بوده، دست گرمی بوده! یا خبر مهمی نبوده! خبر باید داغ باشد. خیلی داغ. نه! تا الان هیچ روزنامه ای در هیچ کجای جهان، حتی هیچ رسانه ای، خبر داغی کار نکرده. خبر داغ به این می گویند: «الله، بقیه الله را فرستاد». باید بلرزاند خبر داغ، کسرای سفید را. فقط با دیدن خبر، درجا بخشی از نظام سلطه باید کن فیکون شود. خبر یعنی این. تا الان هر چه خبر بوده، خبر مرگ بوده. خبر مرگ و میر و گرانی و انفجار و قهرمان یورو و چه و چه. به اینها خبر می گویند؟! خبر مرگ رسانه، با این اخبارش! خبر اما یعنی این: «الله، بقیه الله را فرستاد».

سه: دگر بار «یک» و «دو» را بخوانید. به نظر شما جمع این ۲ با هم ممکن است؟! من خودم می گویم؛ ممکن نیست، اما مگر نه این است که امروزه روز، رسانه در خدمت نظام سلطه است؟! مگر با جادوی پروپاگاندا نمی برند و نمی دوزند؟! چطور دشمنان ما برای رسانه به ویژه رسانه روزنامه، اصول حرفه ای وضع کرده اند، لیکن خود به این اصول، ذره ای پایبند نیستند؟! اگر آرزو را نباید خبر کرد، پس چیست خبر کردن ۳۰ ساله این آرزو که هفته بعد نظام مقدس جمهوری اسلامی سقوط می کند؟! آیا اصول حرفه ای رسانه، فقط برای ما اصول حرفه ای است؟! چطور ناشی از ترور و قومیت گرایی، جمهوری اسلامی از همان روز اول، قرار است هفته بعد سقوط کند و این آرزو، به عنوان خبر، و نه حتی پیش بینی و پیش گویی، کار می شود؟! چطور در جریان ۸ سال دفاع مقدس یا ۸ ماه دفاع مقدس، می توان از دل یک رویای خام، خبر ساخت، اما وقتی نوبت به «بقیه الله» می رسد، آرزو فقط باید آرزو بماند؟! «الله، بقیه الله را فرستاد» اما فقط آرزوی ما نیست. به زودی خبر ما می شود. ما داریم به «عکس یک» این تیتر فکر می کنیم. به اینکه چند ستونی کار کنیم تا ۴ ستون نظام سلطه را بلرزانیم. ما با صفحه بند روزنامه قرارمان را گذاشته ایم. صحبت آرزو نیست. اصلا صحبت آرزو نیست. آرزو کدام است، وقتی حتی به نام کودکانی که مهدی اند، حساس شده اند شیاطین؟! آرزو کدام است وقتی کعبه را رسما دوربین و اسلحه نظام سلطه می گرداند؟! آرزو کدام است وقتی جهان بوی ظهور می دهد؟! آرزو کدام است وقتی خبر مرگ ملک عبدالله، عن قریب تر از عن قریب به نظر می رسد؟! آرزو کدام است وقتی در مصر، فرعون را در قفس نگهداری می کنند؟! آرزو کدام است وقتی دنیای عرب به پاخاسته؟! آرزو کدام است وقتی شام آبستن تحولات بزرگ است؟! آرزو کدام است وقتی سیدعلی حسینی خامنه ای خبر از فردای روشن تر می دهد؟! آرزو کدام است وقتی خدای سیدعلی، وعده به فتح حزب الله داده است؟! این همه، «مقدمات خبر» است؛ آرزو نیست. آری! آرزو را نباید خبر کرد و نباید گمان کرد که با تحریم اقتصادی، جمهوری اسلامی از هم می پاشد. این، هم دروغ است و هم خلاف اصول حرفه ای. تا ظهور، باید تحمل کند نظام سلطه، جمهوری اسلامی را. خمینی و خامنه ای به عنوان «مقدمه» آمده اند تا «مقدم مهدی» را گرامی بدارند. جهانی که فرزندان فاطمه را دیده است، حتما یوسف زهرا را هم خواهد دید. ترس نظام سلطه از یوسف زهرا، دیگر یک آرزو نیست. ما با چشمان خود داریم می بینیم که از امام جمکران می ترسند. پس آرزو را نباید خبر کرد، اما خبر را چرا. «الله، بقیه الله را فرستاد»، آرزوی ما نیست. ما حرفه ای تر از آن هستیم که به فکر فردای خود نباشیم. دوربین و اسلحه بر بلندای کعبه، با نظام سلطه، اما «الله، بقیه الله را فرستاد»، با ما. خبر ما هم کار دوربین را می کند، هم کار اسلحه را.

چهار: زیرک اگر باشی و کمی رندتر، حتی از دل آرزو هم می توانی خبر بسازی. هنر بزرگ تر روزنامه نگار متعهد در هر گوشه ای از جهان، آنجاست که نه دروغ بگوید و نه اصول حرفه ای را پایمال کند، اما مخاطب را برای دیدن و شنیدن خبر داغ، آماده کند. ما از سلاطین پروپاگاندا تخس تریم. خبر داغ ما از بمب اتم بیشتر «برد» دارد. دشمن از «ایران امام زمانی» می ترسد، نه از «ایران هسته ای». اتفاقا دوربین و اسلحه را خوب جایی کار گذاشته اند. کعبه و رکن یمانی و یوسف زهرا و ظهور و «انا بقیه الله» و «الله، بقیه الله را فرستاد»، اگر یک آرزو بود، که این همه دوربین و اسلحه نمی خواست! خبری که دشمن به خبر بودنش اعتقاد عملی(!) دارد، چرا مای دوست نداشته باشیم؟! پس مهدی می آید و این اصلا آرزو نیست. گیرم هم باشد؛ گویی این «آرزو» تبدیل به «خبر» شده که اینچنین اساس هر تصمیمی به زلف ظهور گره خورده است. ما راستگوتر از آنیم که دروغ بگوییم و حرفه ای تر از آن، که ناراستی کنیم، اما الله، بقیه الله دارد و بقیه الله، خمینی و خامنه ای. دنیایی که «ماه» را دیده است، به «آفتاب» هم سلام خواهد کرد. آرزوی ما، کلا از جنس خبر است. پله ای رفته و پله ای مانده. قله در دسترس است. دشمن به بیم و دوست به امید، می بیندش. این خبر است، نه آرزو. دوربین و اسلحه و تیتر یک، خبر است، نه آرزو. آرزو به هفته بعد می گویند که ۳۰ سال قرار است جمهوری اسلامی سقوط کند! خبر اما به این می گویند: «الله، بقیه الله را فرستاد».

پنج: امام مهدی… امام مهدی… امام مهدی… هیچ فکر کرده اید چقدر قشنگ است گفتن «امام مهدی»؟! اووووه! خیلی چیزها را باید تمرین کنیم. خوش به حال آن روزنامه که بعد از ظهر ظهور، فوق العاده بزند یا چاپ دوم، با این روتیتر: «اولین سخنرانی امام مهدی بعد از ظهور». برای تیتر، کمی باید صبر کنیم. باید آماده باشیم. آماده «یادداشت روز»، «گزارش خبرنگار اعزامی»، «عکس اختصاصی از مکه مکرمه».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

اما مهدی جان! شعبانی دیگر از نیمه گذشت و شما باز هم نیامدی. اگر مشغول امتحان پس دادنیم، امتحان سختی است. دوربین و اسلحه را حریف می شویم، اما حریف این دل نمی شویم. زخم زبان و زخم زمان را یارای مان هست؛ آنچه دارد می کشد ما را، دوری شماست. ای امام زمان! زمان می داند شما کجایی، زمین نیز. شما اما بیش از این ۲، امام مایی. امام بشریتی که نمی داند کجایی. مهدی جان! غیبت همین اندازه که تا کنون طول کشیده است، طول بکشد، نه ذره ای از امید دوست کم می شود و نه ذره ای از بیم دشمن. آمدنت گره به تار و پود هستی خورده است. آمدنت، خبر است، نه آرزو. همه ایمان دارند به آمدنت، حتی اهالی دوربین و اسلحه. شنیده ام آن روز می آیی که جهان پر از ظلم و ستم شده باشد. از حلقوم آدم، کجا این همه فریاد درد برخاسته است؟! نگار آشنا! این روزها اما در حال و هوایی دگر «عهد» می خوانم. نوشتم؛ «غیبت همین اندازه که تا کنون…»، نه! نه! فی الحال وقت سخن گفتن از «غیبت» نیست. باید از «ظهور» سخن گفت. مهدی جان! بی شما عهد می خوانیم… با شما عهد می بندیم… یوسف زهرا! حتی پیران روزگار نیز به دیدنت امیدها بسته اند. بگذار جوانی کنم و سئوالات خام بپرسم. شما کجایی الان؟! چند سال تان است؟! خانه تان کجاست؟!… و آخرین بار کی و کجای «روضه عباس» بوده ای؟! «علقمه» بگویم، بنویسم «کف العباس»، آیا اجازه می دهی به اذن عموی تان ابالفضل، سلامی کنم شما را؟! آقاجان! سطح ما بالاست، پائین است؛ نمی دانم! فقط یک چیز می دانم: «سقای دشت کربلا؛ ابالفضل». یوسف زهرا! آمدن… آمدن که حتما می آیی، اما یک روز با شما سینه زدن، آرزوی ماست. یعنی می شود یک لیله القدر بدانیم شما کجایی؟! یا اصلا یک آرزوی دیگر! یک محرم با شما بگوییم حسین حسین؟! راستی! برای شما چه کسی اولین نفر شهید می شود؟! اگر از بچه های دوکوهه باشد، خوش به حال حسینیه حاج همت… با امامی مثل شما، خوش به حال ما، خوش به حال روزگار. خوش به حال آن دوربین که لحظه ظهور را شکار کند، و آن اسلحه، که عشق ما را به شما آشکار کند. در رکاب شما، مرگ، سرآغاز زندگی است. شهادت. شهادت. شهادت. گفت: شهادت… همه آرزومه! وطن امروز/ ۱۷ تیر ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۴۳ دیدگاه