جبهه

دیروز ۳۰۰ هزار شهید، در یک «جبهه» جا شدند، امروز در این همه جبهه، ۳۰۰ نماینده جا نمی شوند!! 

روزنامه کیهان/ ۳ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۹ دیدگاه

۳ گانه اصول گرایی

یک: گوشت قربانی، «اصول گرایی» است!

صحنه های بدیعی دارد این نظام مقدس جمهوری اسلامی که حتما واژه «دموکراسی» از درکش عاجز است. شاید باید مدد از ترکیب قشنگ «مردمسالاری دینی» بگیریم، که دنیای امروز، دموکراسی را بیشتر با بمب و دروغ و ترور و تزویر می شناسد تا مثلا رای مردم. از این صحنه های بدیع، یکی هم آنجاست که نظام ما، انتخابات برگزار می کند و تو می بینی هنوز ۲ ساعت مانده به آغاز رای گیری، پیرزنان و پیرمردانی که مادر شهید و پدر شهیدند، دقایقی بعد از نماز صبح، آرام آرام می روند و صف تشکیل می دهند جلوی در مساجد یا مدارس.

خرداد ۸۸ رفتم سراغ شان جلوی در مسجد بزرگ میدان هفت حوض، عجبا! که زودتر از آفتاب، آفتابی شده بودند! چند تایی شان اما با عکس جگرگوشه های شان آمده بودند. مردان والفجر ۸ و کربلای ۵ و بازی دراز و ارتفاعات قشنگ الله اکبر. همان جا به من گفت مادر شهیدی که؛ مگر ممکن است بدون اینها زندگی کنیم. نفس ما بسته به نفس بچه های شهیدمان است!

«نفس ما بسته به نفس بچه های شهیدمان است». این جمله آن پیرزن، یعنی «شهیدان زنده اند الله اکبر».

از پدر شهیدی که داشت تسبیح شاه مقصود، به چه بزرگی می چرخاند، پرسیدم: حالا پدر جان! خیلی مانده تا آغاز رای گیری؟! که جوابم داد: تکلیف است، تکلیف! بعد شاید بغضش را فروخورد و گفت: جخت بلا پسرم محسن، هنوز خیلی مانده بود به شروع والفجر ۸ که رفت اروند اما هنوز پیکرش برنگشته که برنگشته. محسن هم مثل من، هنگام تکلیف، عجله داشت! به پسرم رفته ام. در خاطرم زنده شد هم الان، آن مصاحبه ای که با مادر شهیدان اسماعیلی کردم. پیرزن می گفت: بچه های ما، بیشتر از زندگی و زن و بچه، مرخصی می گرفتند و به جبهه می رفتند، تا اینکه از جبهه بخواهند مرخصی بگیرند و بیایند و سری به ما بزنند!! دیگر چه بگویم از صحنه های بدیع نظام مان؟! یادم می آید روزگار نه چندان ماضی، که مثل امروز، عقلا داشتند اصول گرایان را دعوت به وحدت می کردند، مردم با مدد عقلای قوم، آمدند و کار کارستانی کردند. آن ایام البته انتخابات ریاست جمهوری بود و تعدد نامزدهای اصول گرا، بوی تفرق آرا می داد.

القصه! مردم و معتمدین شان که می دیدند گوش نامزدها بدهکار توصیه ها نیست، طرح قشنگی درانداختند و جور قصور نامزدها را کشیدند. آن طرح، این بود که ببینیم کدام نامزد، رای بیشتری دارد، همه به خاطر جلوگیری از پراکندگی آرا، به همان رای بدهیم! و این شد که «سوم تیر» شد روزی ماندگار در تاریخ ما، و الا نمی شد!

حالا گمانم بد نباشد باز هم مردم(در اینجا منظور، مردم تهران است) و معتمدین شان که حتما معتمد هر ۲ لیست اصلی جریان اصول گرایی هم هستند، اگر لازم شد، دوباره همان طرح را اجرا کنند تا جلوی خطر پراکندگی آرای اصول گراها گرفته شود. یعنی اگر لازم شد، لیستی تهیه شود از مجموع بهترین های هر ۲ لیست، که ۲ حسن بزرگ دارد این کار. یکی اینکه جلوی تفرق آرا را می گیرد و دیگری اینکه حتی المقدور، بهترین اصول گرایان را می فرستد بهارستان. این کار، خوبی دیگرش این است که هم دغدغه های «متحد»ها را در زمینه «وحدت» حل می کند، هم دغدغه های اصحاب «پایداری» را در زمینه تمایز میان اصول گرایان خوب تر از اصول گرایان خوب. پیشنهاد بدی به نظر نمی رسد، البته اگر لازم باشد، و البته اگر بی خود کش ندهند بعضی ها بحث را و کلام توی کلام نیاورند!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

راستی! چقدر خون بر خاک جبهه های غرب و جنوب ریخته شد، تا امروز، ما این همه جبهه سیاسی داشته باشیم؟! خوب است سیاسی ها، اعم از اصول گرا و اصلاح طلب و منتقد و معتقد و چه و چه، روز رای گیری، اندکی زودتر از خواب بلند شوند و از نخستین نفرات صفوف به هم فشرده رای گیری، «درس تکلیف» را به گونه عملی فرا بگیرند. گفتم که! صحنه های بدیعی دارد این نظام مقدس جمهوری اسلامی. گاه حتی در فهم سیاسی، ملت ما جلوتر از خواص اند. می دانید چرا؟! چون ملت، بیش از اصحاب سیاست، این نظام را مال خود می دانند و خون ها داده اند برایش و خون دل ها خورده اند. چون ملت، فقط ۲ جبهه می بیند و می شناسد؛ جبهه انقلاب و جبهه نظام سلطه.

در این کارزار، فرصت انتخابات، فرصت خوبی است برای ضربه زدن به دشمن اصلی، یا احیانا زدن بر سر و کله همدیگر؟! آقایانی که این همه تکلیف تکلیف می کنند، اینجا بگویند که تکلیف چیست؟! و اینجا بگویند که چه می کرد اگر «جناب عمار» بود؟! «گفتمان اصول گرایی»، همان به که بوی حمالی برای ملت بدهد، یعنی عطر خدمت. به حرافی اگر می خواستند رای بدهند مردم، اصلاح طلبان بودند! نبودند؟! میان اصول گرایان، دعوا اگر زیاد شود، باورم هست گوشت قربانی، هیچ نخواهد بود الا اصول گرایی.

روزنامه کیهان/ ۲ اسفند ۱۳۹۰

دو: مردود پیچ تاریخ!

از اختلاف میان اصول گرایان، منهای دشمن اصل کاری، ۲ کس، بیش از همه مسرورند؛ پنهان هم نمی کنند! یکی این سوی میز مناظره و دیگری آن سوی میز مناظره! این سوی میز، هر چند که شروع دولت مردی اش را، از همان پست شهرداری، مدیون اصول گرایان است، کتمان نمی کند که اصلا خودش را اصول گرا نمی داند، اما آن سوی میز، رئیس خاندان اشراف، بارها و بارها پیغام داده که دوست دارد حوادث طوری رقم بخورد که اصلا نامی از اصول گرایی باقی نماند! یعنی همان بلایی که بر سر اصلاح طلبی رفت، کلاه قشنگی شود بر سر کلیت جریان اصول گرایی! عجبا که همگان، آن یک بار مناظره را به خاطر دارند، اما چشم بسته اند بر این همه اتحاد، آنهم از سوی هر ۲ سوی میز مناظره! اما خوش گفته اند اهل حکمت که: «رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود، رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود». مراقب نباشیم، ما همه، به سان این سوی و آن سوی میز مناظره ایم!!

روزگاری بود در همین دیار، که مجمع روحانیون مبارز، «مبارز» حساب نمی کرد جامعه روحانیت مبارز را. آن روزها مهدی کروبی، اسلام مهدوی کنی را آمریکایی، اشرافی، غیر مبارز و… می خواند، اما این روزها بهتر می توان درباره مصداق اسلام آمریکایی و اشرافی و مرفهین بی درد، نظر داد و از تماشای سران فتنه، در آغوش نظام سلطه و ارتجاع عرب، پندها گرفت از تاریخ. مهدوی کنی، رهروی آهسته و پیوسته بود که خیلی ادعا نداشت، هر چند رجلی بود و به قول طعنه زنندگانش، «انا رجل»، اما شاید متاثر از اثر همین آهستگی و پیوستگی بود که مهدوی کنی، آنهم در سن پیری و اوج رجلیت(!) کار کارستانی کرد برای انقلاب اسلامی، کاری که از پس هزار جوان آتشین مزاج مثل من برنمی آید. آری! تاریخ باید قضاوت کند که چه کرد مهدوی کنی، آن روز که سخت و غیر ممکن می نمود پایین کشیدن بعضی ها از تخت خبرگان ملت. کمکی که اینجا، مهدوی کنی به انقلاب اسلامی، ملت و اهل ولا کرد، اگر چه فهمش از عقل زمان حال، عاجز است، اما متاثر از هیچ نبود، الا آهستگی و پیوستگی. با این همه جناب مهدوی، هنوز هم آهسته و پیوسته است. ژست فتح الفتوحی نمی گیرد و تند نمی رود. حتی به دلایل کاملا منطقی، احترام سابقه آقای هاشمی را نگه می دارد، بر شعاع دایره اصول گرایی اضافه می کند، دعوت به اخلاق و وحدت می کند، حتی تر! گله می کند که چرا فلانی و بهمانی در لیست جبهه متحد اصول گرایان حضور ندارند! و البته با اینکه در صدر نشسته است، نظرش را تحمیل نمی کند!

در مذمت افراط و تفریط، چه بسیارند مصادیق. همان گل سرسبد دولت اصلاحات، که علی الدوام، دم از دموکراسی می زد، دست آخر رفت و جیره و مواجب گرفت از دیکتاتور آل سعود! اما اصلاحات و جریان اصلاح طلبی، بیخ ریش صاحبش، که موضوع ما نیست. ما نگران داشته خودمان، مال خودمان، موضوع خودمانیم. چیست مانیفست اصول گرایی این روزها؟! و چه باید باشد؟! تا به این مانیفست برسیم، نکته هاست:

یک: اگر روزگار فتنه ۸۸ مصداق بی بصیرتی، هم صدایی با مردود فتنه یا حتی ساکت فتنه بود، امروز، مصداق بی بصیرتی، ندیدن این پیچ مهم تاریخی، و ندیدن دشمن اصل کاری و پررنگ کردن خط کشی های داخلی، حتی با اصول گرایانی است که به هر دلیل، بر ایشان نقد داریم. گمانم «مردود پیچ مهم تاریخ» شدن، هیچ کم از مردود شدن در فتن رنگارنگ زمانه نداشته باشد.

دو: «وحدت»، امتیاز دادن به ساکتین فتنه نیست، بلکه در شرایط امروز، امتیاز گرفتن از دشمن اصل کاری است. اگر همه می دانند ماجرای فتنه را و همه مردود و ساکت و عمار و حق و باطل را می شناسند، «نبش قبر دیروز»، گمان نکنم کمک به ولی فقیه باشد. همان ولی فقیه که اتفاقا «آفت بصیرت» را هیچ چیز ندانستند الا غرور و خودبزرگ بینی… یعنی خط کش گذاشتن میان همدیگر! من بودم که ۹ دی را آفریدم! من بودم که فتنه را جمع کردم! من بودم و همین چند تایی که دور و برم هستند!

سه: اینکه عده ای از وحدت، قصد شومی دارند، چه ربطی دارد به دعوت به وحدت عقلای قوم اصول گرایی؟! آیا این عقلا هم مردود چیزی هستند؟! آیا شان گروه ما از شان کلیت جریان اصول گرایی بزرگ تر است؟! یا حتی از خود انقلاب اسلامی؟! آیا دیروز که با هم بودیم، نمی توانستیم و نمی شد که همدیگر را مثلا در خلال فتنه ۸۸ نقد تند و تیز کنیم؟! پس چرا خط کش را به جای اعمال قابل نقدمان، گذاشته ایم بین خودمان؟! آیا انحرافی ها و فتنه گران و همه و همه را می توانیم به سادگی از زشتی و پلشتی شان عبور کنیم، الا جماعتی از خودهای مان را؟! با این روند، از کجا معلوم، فردای روزگار، به صرافت تنگ کردن همین گروه خودمان نیفتیم؟!

چهار: بخواهیم با واژه ها بازی کنیم، چیزی که زیاد است، مردود فلان جا شدن است! مردود فتنه اگر بد است، مردود انحراف شدن هم بد است. مردود دوم خرداد ۷۶ شدن هم بد است. مردود وحدت شدن هم بد است. ایضا مردود خدمت و مردود تواضع و مردود بصیرت و مردود پیچ تاریخ! این وسط و با این همه مردود، چه می ماند از پیکر اصول گرایی؟! چطور است که بنی آدم می توانند اعضای یک پیکر باشند، اما چهار تا گروه اصول گرا نمی توانند؟! بحث دفاع از ولایت است یا حب و بغض و منیت؟! و آیا هر کس، بر ما نقدی وارد کرد، لزوما آدم آن طرف است؟! چرا این همه «این سو و آن سوی میزی» فکر می کنیم؟! چرا تا این حد، «اخلاق احمدی نژادی» پیدا کرده ایم؟! با من اگر نیستی، پس با هاشمی بستی!! و با من اگر نیستی، پس با «متحد» هستی!!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

من نمی دانم با چه کسی هستم و با چه کسی بسته ام، اما خوب می دانم جریان اصول گرایی اگر نباشد، نه متحدی می ماند و نه پایداری و نه هیچ گروه اصول گرای دیگری. سفره و ظرف از غذا مهم تر است. این را نیز خوب می دانم که دود دعوای «یت» و «یون» در عصر ماضی، از همه بیشتر توی چشم رزمندگانی می رفت که در خط مقدم جبهه های نبرد، مانده بودند با بعثی ها بجنگند، یا جنگ چپ و راست را تحمل کنند!! آقایان! من کوچک ترین افسر جنگ نرم خامنه ای ام. اگر کمتر سر و کله هم بپرید، به ما بچه بسیجی ها رحم کرده اید تا بلکه بتوانیم با دشمن اصل کاری، با فراغ بال بجنگیم. بسته است دعوای شما، دست و پای ما را. دعوای شما دارد روی مخ همه ما راه می رود. خجالت از ما نمی کشید، از خون شهدا شرم کنید!

راستی! حواسم را به دعوای تان پرت کردید، نزدیک بود یادم برود بنویسم که مانیفست اصول گرایی، فقط یک کلمه است: «خدمت»! که حتی ولایت فقیه هم از ما، همین «خدمت» را می خواهد. کاش به عنوان تبلیغ، هر اصول گرایی، خدمات خودش را روی میز بگذارد. بیاییم خودمان خراب نکنیم کارنامه خودمان را، که بعد از ۱۲ اسفند، انتخابات ریاست جمهوری است. آن روز، هستند جماعتی که دعوای امروز ما را روی میز بگذارند و به طعنه بگویند؛ شما به اعتراف خودتان، فقط مردود بوده اید؛ مردود فتنه، مردود انحراف، مردود وحدت، مردود خدمت، مردود پیچ تاریخ، و البته مردود اصول گرایی! مگر اینکه نگذاریم تاریخ، گوش ما را بگیرد و الا آن روز، مثل روز، جلوی چشمم است…

روزنامه وطن امروز/ ۲ اسفند ۱۳۹۰

سه: اصول گرایی زنده است، چون خدمت زنده است

گیرم فردا ۱۲ اسفند باشد و روز انتخابات. گیرم اصول گرایان، بنا به هر دلیل، به وحدتی که توصیه عقلا بود، نرسیده باشند و با ۲ لیست اصلی و چند لیست فرعی در صحنه حاضر باشند. آیا همین «تفرق» را می توان دال بر این گرفت و مدعی شد که سرنوشت اصلاح طلبی، در انتظار اصول گرایی است؟!

واضح است که مرادم از «سرنوشت اصلاح طلبی»، فقط این نیست که رای و نگاه مردم، برای مدتی از این جماعت، روی گردان شد، بلکه مراد، بلای بزرگی است که اصلاح طلبان با هزار و یک ندانم کاری، بر عاقبت جریان اصلاح طلبی، وارد آوردند. باید اصلاح طلب باشی و اندکی عاقل، تا بفهمی آخرین دسته گل گل سرسبد این جریان، آنجا که رفت و از «آل سعود» گدایی به معنای دریوزگی کرد، چه ها که نمی کند با مفهوم اصلاح طلبی. همین چیزهاست که درآورده صدای عاقل ترهای قوم اصلاحات را. مگر نمی بینی و نمی شنوی و نمی خوانی که این روزها، بیشترین ناسزا را به امثال مهاجرانی، امثال خاتمی و حجاریان می دهند؟! طرفه حکایت اینجاست: تندروی امثال خاتمی و حجاریان در جریان فتنه ۸۸ به نوبه خود آنقدر فجیع بود که در خلوت و جلوت، درآورد صدای دیگر اصلاح طلبان را! به سبب آنچه در این همه سال بر جریان اصلاحات رفته است، بعضی شان، بی عقلی سران فتنه را لعنت می کنند، بعضی شان شیر خر خوردگی اپوزیسیون را، بعضی شان، خودشان را، بعضی شان، خاتمی را، و همه شان، همه شان را… و بدین سان هنوز هم سر و کله زدن اصلاح طلبان با هم، بیش از منازعات عمدتا مقطعی اصول گرایان است که متاسفانه قبل از هر انتخاباتی، پررنگ می شود. 

اما چه باید جواب داد پرسش فوق الذکر را؛ آیا سرنوشت جریان اصلاحات در انتظار جریان اصول گرایی است؟! الحق که چه سئوال مهمی! نگارنده به این سئوال، هم جواب «بله» دارد و هم جواب «خیر».

بله! چرا که خدا حتی به انقلاب اسلامی هم چک سفید نداده و ضمانت نداده، که شما یعنی ما هر کار که دل مان خواست بکنیم، خدا اما هوای مان را دارد!! پس وای به حال اصول گرایی، اگر که اصول گرایان، بر مداری غیر از اصول خود بچرخند. اینجا به جز خدا، باید سخن از خلق خدا، یعنی رای مردم هم گفت، که مگر مردم، عاشق چشم و ابروی اصول گرایانند؟! چیست اما اصول اصول گرایی؟! به این سئوال، نمی توانیم جواب بدهیم، الا اینکه به یاد بیاوریم، اصلا و اساسا برای چه پا گرفت جریان اصول گرایی؟! و چه شد که مردم استقبال کردند از این جریان؟!

هیچ شکی نیست که اسلام و امام و رهبری و خون شهدا و انقلاب اسلامی و نظام سلطه ستیزی و عدالت طلبی و روحیه جهادی و مبارزه و… از اصول مسلم اصول گرایی است و جز این نمی تواند باشد، اما کم و بیش، همه این شعارها را همه جریانات سیاسی می دهند. از یاد نبریم که مهم ترین تفاوت برجسته جریان اصول گرایی و جریان اصلاح طلبی، صرف نظر از همه این شعارها، «کار، به جای شعار» بود، «حمالی به جای حرافی» و «خدمت، به جای قدرت» که خوش گفته اند: «دو صد گفته، چون نیم کردار نیست». یعنی برای یک اصول گرا، صندلی و پست و میز و مقام، آنجا ارزش دارد که گره های زندگی مردم را در ۲ مقوله «پیشرفت» و «عدالت» باز کند. به همین سیاق، باید گفت: روز مرگ اصول گرایی، آن روز است که از «گفتمان اصول گرایی»، همه جور شعاری شنیده شود، حتی میل به قدرت شنیده و دیده شود، اما بویی از «خدمت» به مشام نرسد. مع الاسف چندی است از گفتمان اصول گرایی، صدای خدمت به گوش نمی رسد و خدمتی اگر هست -که هست!- گم شده در لا به لای این همه دعوا و منازعه. این غصه، آنجا تشدید می شود که اصول گرایان، به جای دیدن نقاط قوت هم، انگشت روی نقاط ضعف هم بگذارند و علیه هم، علی الدوام اسناد رنگارنگ، رو کنند. یکی «مردود فتنه» است، یکی «ساکت فتنه» است، یکی آنقدرها که باید و شاید «عمار» نیست، یکی اما زیادی «عمار» است و کمی افراطی، یکی «مردود وحدت»، یکی «مردود خدمت»، یکی «مردود انحراف»، یکی «مردود اشراف ستیزی» و «عاشق هاشمی» و… بله دیگر! این وسط گوشت قربانی، «عباس خدمت رسانی» است. یعنی «عباس اصول گرایی».

نه! اشتباه نشود. نمی خواهم تقلیل بدهم و بگذرم از خبط و خطای جماعتی از اصول گرایان که در فتنه ۸۸ نمره خوبی نگرفتند، حتی نمره بدی گرفتند. وانگهی! چون منی، هنوز هم دارد این بندگان خدا را می نوازد! اما حرفم این است که فراموش نکنیم به فرموده ولی فقیه؛ «آفت بصیرت، خودبزرگ بینی است». لذا دعوت به وحدت اصول گرایان، هیچ تنافری با نقد اعمال منفی ندارد. ما می توانیم با هم باشیم و همدیگر را نقد کنیم، نه اینکه با هم نباشیم و احیانا با هم دشمنی کنیم. ما می توانیم خط کش را نه بین خودمان، که بین اعمال منفی خودمان بگذاریم. هم همدیگر را نقد کنیم و هم اصل مسلم «وحدت» را خدشه دار نکنیم، که به هر حال، وحدت، میسر نمی شود، الا با کمی گذشت و مدارا و نیم من شدن! ما «حق نقد» همدیگر را داریم، اما «حق نفی» یکدیگر را نداریم. ما حق نداریم تنگ کنیم دایره اصول گرایی را و خود را تافته جدابافته بخوانیم. البته نقد، تنها وظیفه ما نیست. وظیفه، بلکه تکلیف مهم تر ما، فراهم آوردن فضایی است که باعث شود قطار اصول گرایی از ریل خدمت خارج نشود. در این باب، ما موظفیم، حتی در مقام رقابت با دیگر اصول گرایان، خدمات دار و دسته خودمان را برشماریم، نه اینکه دیگری را بکوبیم. یکی چون من که بی نسبت است با همه این دار و دسته ها، و فقط نسبت خود را با کلیت جریان اصول گرایی جست و جو می کند، شاید بد نباشد هر از گاهی، اشاره کند به نقاط قوت همه اجزایی که جریان اصول گرایی را بر مدار خدمت، تشکیل داده اند. چه اشکالی دارد برجسته کنیم و بیشتر بگوییم از خدمات دولت؟! و کاری کنیم که گم نشود آخرین دستاورد هسته ای در لا به لای این همه هیاهو؟! چه اشکالی دارد برجسته کنیم و بیشتر بگوییم از خدمات قالیباف در شهر تهران؟! چه اشکالی دارد برجسته کنیم و بیشتر بگوییم از نقاط قوت مجلس؟! از اینکه حتما و لابد علی لاریجانی اصول گرا، در مقام رئیس مجلس، بهتر از روسای مجلسی است که از مجموعه اصلاحات بیرون آمده اند. از اینکه حتما و لابد احمد توکلی اصول گرا، از آن سنخ نمایندگانی است که بر وظایف حرفه ای وکالت در خانه ملت، آگاه است و فعال، گیرم نپسندیم برخی مواضعش را! از اینکه حتما و لابد اعضای عزیز و اصول گرای «پایداری»، بر سر بزنگاهی چون فتنه ۸۸ مردانه تر از دیگران به صحنه دفاع از انقلاب اسلامی آمدند. از اینکه حتما و لابد اعضای محترم و اصول گرای «متحد»، اغلب مصداق رهروی آهسته و پیوسته اند. از اینکه حتما و لابد، اصول گرا با اصول گرا، کمتر اختلاف دارد تا اصول گرا با اصلاح طلب، تا اصول گرا با فتنه گر، تا اصول گرا با منحرف.  

آری! جریان اصیل اصول گرایی، آنقدر دور اندیشی و عاقبت بینی دارد، که نخواهد دچار شود به سرنوشت جریان اصلاح طلبی. کارنامه اصول گرایان در اغلب بخش های منبعث از اصول، درخشان است و دقیقا باید روی همین کارنامه، تمرکز کرد. پس جریان اصول گرایی، اجازه نمی دهد گوشش را تاریخ بگیرد! تفرقه خود را نقد می کند، اما اجازه نمی دهد حتی به بهانه تفرق، نفی شود جریان اصول گرایی. اصول گرایی زنده است، چون خدمت زنده است. اصول گرایی، اعضای یک پیکر است، که آفرینشش محصول «گوهر خدمت» است… و مگر جز این است؛ چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار؟!

روزنامه جوان/ ۲ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۸ دیدگاه

چشم دنیا به «والفجر هسته ای»، «روشن» شد

تقدیم به بسیجی هر ۲ والفجر و نویسنده کتاب «جنگ دوست داشتنی» سعید تاجیک

دهه فجر باز هم تمام شد، اما هنوز قصه «والفجر ۸» به آخر نرسیده است. روزهایی هست که سالگرد آغاز یک عملیات است، اما چه بسیار روز و شب که سالگرد اوج همان عملیات است، مثل همین روزها و همین شب ها که همچنان سالگرد اوج والفجر ۸ است. اوج امواج اروند. انگار، تازه خو گرفته اند بچه ها با این سو و آن سوی اروند، و تازه جنگ بالا گرفته… و گویی، هنوز ادامه دارد جنگ در «خورعبدالله» و هنوز سالگرد شهادت بچه هاست در این سوی «پایگاه موشکی» یا آن سوی «کارخانه نمک». حجله هایی انتظار عکس هایی را می کشند هنوز. جانباز اروند، با هر نفسش، هنوز دارد صد در صد درد می کشد و نشسته روی ویلچری که برای حرکت، بنزین نمی خواهد! و بیمه شخص ثالث ندارد! و آینه بغل ندارد تا بفهمد که شهدا، از آنچه ما فکر می کنیم، به ما نزدیک ترند! شاید هم دورترند! و از این بیلبیلک ها ندارد تا بفهمد چند کیلومتر راه است تا آن سوی هستی! کمربند ایمنی نمی خواهد! اما محکم بست کمربند مرز کشور را! تک سرنشین است! و خودش باید حمل کند بار روی دوشش را! حتی دوشش را! به تنهایی! و خودش باید تنظیم کند باد لاستیک ویلچرش را! با تلمبه ای که در هیچ مکانیکی پیدا نمی شود!! ضد گلوله ندارد ویلچرش! مثل ضد یخ! و ضد جوش! و از شدت گاز خردل، جوش زده همه بدنش! ویلچرش بوق ندارد! هوا را آلوده نمی کند! به همایش نمی رود! لایی نمی کشد! ویلچرش پلاک ندارد! پلاک سیاسی ندارد! خودش پلاک دارد! پلاک آویزان گردنش است هنوز! پلاکش زنگ زده، ریه اش زنگ زده، اما ایمانش زنگ نزده! وجدانش آسوده است! و به تنهایی، خودش یک جبهه است!! جبهه تنهایی و درد و آرزوی شهادت و شوق پرواز! دیروز، جلوه ویژه والفجر ۸ بود، اما امروز دردش در پیچایپچ این همه جبهه سیاسی، که هیچ کدام جبهه والفجر ۸ نیستند، گم شده است! و متاسفانه بلد نیست روی پای خودش بایستد، و تا روی سن، بالا برود پله ها را! و گره بزند کراوات مشکی را که ندارد!! یا محکم تر کند دکمه ذوب در ولایت را که دارد!!… و هنوز دارد می برد آب اروند، پیکر آن دیگر بسیجی ما را که نامش «مرتضی» بود و می گفت: «ما اول باید از عرض نفس خودمان رد شویم، بعد از عرض اروند».

نمی دانم؛ شاید امروز دیگر باید واضح تر بگوییم که پلاک بعضی از شهدای ما در والفجر ۸ سال ها بعد از زمستان ۶۴ از شکم کوسه های وحشی خلیج بیرون آمد. نمی دانم؛ شاید مرتضی، صاحب یکی از همین پلاک ها بود. نمی دانم؛ شاید باید حرف ها بزنیم از بدهی مان به خون شهدا. از بدهی دهه فجر به والفجر ۸ حتی! از بدهکاری هر نفسی که می کشیم به هر قطره از خون شهدای والفجر ۸ که گاهی گم می کنیم در لا به لای این همه جبهه سیاسی، جبهه اصل کاری را. جبهه مردان بی ادعا را، که مردود هیچ کجا نبودند الا مردود دنیا و مافیها و زرق و برقش!

پایداری در جبهه والفجر ۸ بود. اتحاد در جبهه والفجر ۸ بود. بصیرت در جبهه والفجر ۸ بود. بیداری در جبهه والفجر ۸ بود. عشق و غرور و شهادت و اصولگرایی و عمار نیز. چه بی جبهه اند جبهه های امروز! امروز جبهه ها به خودشان فکر می کنند، اما بچه های جبهه والفجر ۸ از خودشان گذشته بودند. امروز جبهه ها با خودشان ائتلاف می کنند، اما بچه های جبهه والفجر ۸ فقط و فقط با خون سیدالشهدا ائتلاف کردند. امروز مهم ترین اصل جبهه ها قدرت شده است، اما مهم ترین اصل بچه های جبهه والفجر ۸ قدرت نبود. صندلی نبود. فتح مجلس نبود. حتی فتح فاو هم نبود. امام بود و امام بود و امام بود و امام. امروز زیاد جبهه داریم، اما آن روزها فقط یک جبهه داشتیم و چقدر جبهه مان قشنگ بود. چقدر خاکی! چقدر مهربان! چقدر باوفا! چقدر زلال! 

اگر پیروزی در «الی بیت المقدس» ابعاد نظامی داشت و ظفر در «کربلای ۵» ابعاد سیاسی، اما «فتح فاو» از منظر اقتصادی بی نظیر بود و ما برای امتیاز گرفتن از دشمن، نیاز مبرم داشتیم که به شرق بصره برسیم. کاش لااقل در سال «جهاد اقتصادی» این همه راحت نمی گذشتند رسانه های ما، به خصوص رسانه ملی از فتح فاو.

بیایید با هم زمزمه کنیم از شب های اروند. از آن شب ها که خدا با بچه های والفجر ۸ سخن گفت با باد و باران. دشمن فکر همه جا را کرده بود، الا باد و باران که قطره قطره از آسمان فرو آمد تا در هوای طوفانی، نتواند جواب تک بچه های ما را بدهد. امواج اروند با جزر و مد وحشی اش، داشت اذیت مان می کرد، اما خدا از آسمان داشت ناز می کرد صورت بچه های گردان ۲۵ کربلا را. ببین والفجر ۸ چقدر برای دشمن مهم بود که بعثی ها برای اول بار، گارد ریاست جمهوری و چند سپاه قدرتمندشان را، همه را با هم، آورده بودند منطقه، لیکن صدای رعد و برق، صدای پاتک بعثی ها نبود. نور رعد و برق، نور منور بعثی ها نبود. امداد الهی خدا بود. شاید این مرتضی بود که می گفت: «بچه ها! ما داریم با چشم خودمان می بینیم معجزه خدا را».

بیایید با هم زمزمه کنیم از شب های اروند. از بس هوا سرد بود، غسل شهادت ممکن نبود، اما شهادت که غسل نمی خواست! رزمنده بسیجی دست از جان شسته می خواست! خون می خواست! غسل شهادت فرق می کند با غسل شهید! غسل شهادت، آب می خواهد و آب گاهی در لوله ها یخ می زند، اما غسل شهید، خون می خواهد و جوشش خون، دائمی است. مثل خون مرتضی که گرم کرده بود آب اروند را.

بیایید با هم زمزمه کنیم از شب های اروند. از خاکریزهای ۲ جداره. از بچه های موتورسوار ترابری. از کامیون های به گل نشسته در باتلاق، و البته از همرزمان مرتضی که گاهی تا زانو، توی گل فرو می رفتند، اما باز هم راه می رفتند! مرتضی می گفت: «کامیون هم اگر مثل ما سبک بال بود، گیر نمی کرد توی باتلاق».

بیایید با هم زمزمه کنیم از شب های اروند. از بچه رزمنده های نخلستان ده ابوشانک که در سرجدایی، داشتند مسابقه می دادند با نخل ها. از کاتیوشا و آتش و گرما که با سرما می جنگیدند و از منور و نور و روشنایی که با تاریکی می جنگیدند. چه مجنون بود آن شب ها، آسمانی که حتی ستاره هایش هم سر نداشتند! مثل نخل ها و مثل بچه ها! گفت: نخل های سرجدا یادش به خیر!  

بیایید با هم زمزمه کنیم از شب های اروند. هوا سرد و استخوان سوز بود؛ آنقدر که بچه ها، گاهی با حجم آتش دشمن، خودشان را گرم می کردند! قایق عاشورا هم بود. مرتضی بود شاید که می گفت: «شقایق اروند است این قایق عاشورا… یا از عرض اروند، عبورمان می دهد یا دربست می بردمان بهشت». قایق عاشورا، روح مرتضی را دربست برد بهشت، اما جا گذاشت پیکرش را در آب اروند. قطرات خون مرتضی در طول اروند، به خلیج فارس رسید تا «پلاک خلیج» همواره به نام ایرانی باقی بماند. محکم تر از خون مرتضی، سندی هست؟!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

اینک که چشم دنیا، «روشن» شده به «والفجر هسته ای»، هنوز هم به در است، چشم مادر مرتضی. ضربان قلبش را می شنوی؟! این پیرزن، عصای دست احساس ماست. جبهه ما، جبهه مادر مرتضی است. جبهه مرتضی است. ما به این جبهه رای می دهیم، نه به جبهه های بی جبهه. چشم ما به چشم مادر مرتضی است. نگاه کن! هنوز هم برای او شب های والفجر ۸ است و هنوز هم دهه شصتی، آه می کشد… مثل آه جگرگوشه اش، هنگام نماز شب، در گوشه خاک باتلاقی خورعبدالله!     

روزنامه جوان/ ۳۰ بهمن ۱۳۹۰

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

روایت اول/ سمت چپ جاده از آب خورعبدالله لبریز بود. در همان لحظه، مهدی هدایتی را همراه بیسیم چی هایش دیدم. به او رسیدم و با صدای بلند گفتم: «مهدی چطوری؟» خندید و گفت: «ای! الحمدلله! راستی، یک جوک بگو، حال کنیم!» گفتم: «جوک های من مورد دارد!» گفت: «بگو، اشکال ندارد». یک جوک عتیقه و دست اول، اما بودار برایش گفتم. با شنیدن جوک، آنقدر خندید که اشکش درآمد. گفت: «خدا لعنتت کند! این چه جوکی بود که گفتی؟!» صورت معصوم او را برای آخرین بار دیدم. خداحافظی کردیم و داخل ستون شدم. دوباره در سمت چپ جاده، در یک ستون قرار گرفتیم. هنوز یک دقیقه هم نگذشته بود که دو تیر رسام گرینوف به سمت ستون آمد. یکی از آنها به مچ پای حاج آقا جزینی و دیگری به سر مهدی اصابت کرد. مهدی سبکبال به عرش لایتناهی پرواز کرد. به علی کرمانی گفتم: «عجب دنیای بی خودیه! یک دقیقه پیش برای مهدی جوک گفتم و او داشت می خندید، حالا تو خون خودش دست و پا می زند!» (جنگ دوست داشتنی/ صفحه ۲۹۱)

روایت دوم/ خمپاره های دشمن مدام به اطراف مان می خوردند. گه گاه هم گلوله های مستقیم تانک مثل برق از بالای سرمان می گذشتند و به پشت سرمان اصابت می کردند. گلوله های تیربار و موشک هم مثل صاعقه از بغل گوش مان رد می شدند. در همان لحظه، جواد اشاره کرد. از روی صندلی بلند شدم و ایستادم. جیپ همچنان به طرف خط می رفت. با صدای بلند گفتم: «اگر با کشته شدن ما فاو پابرجا می ماند، پس ای خمپاره ها ما را دریابید!» برادر شریفی که هول کرده بود، با لهجه ترکی فریاد زد: «آهای! چی کار می کنی؟ بگیر بشین. اینجا تو دید مستقیم دشمن است!» بچه ها زدند زیر خنده. گفتم: «دلم برای حوری های بهشت تنگ شده. می خواهم شهید شوم. آهای حوری های خوشگل کجایید… اللهم زوجنا من الحور العین!» فاصله ما تا خط حدود ۲۰۰ متر بود که ناگهان یک خمپاره ۱۲۰ زوزه کشان آمد و چند متری ما به زمین اصابت کرد. شریفی که حسابی خود را باخته بود، فریاد زد: «تو امروز سر ما را بر باد می دهی!» جواد در حالی که می خندید، به شریفی گفت: «ولش کن، زیاد سر به سرش نگذار. این دیوانه است. تا به حال چند بار او را موج سنگین گرفته!» شریفی گفت: «از کارهاش معلومه! برای چی این را دنبال خودتان آوردید؟» جواد خندید و گفت: «برای خنده!» (جنگ دوست داشتنی/ صفحه ۳۱۳)

روایت سوم/ ساکت دور بیسیم حلقه زده بودیم. جواد سرش را از روی زانوهایش بلند کرد و با حالت عجیبی گفت: «این عملیات رمزش به نام فاطمه زهرا(س) است، خود خانم فاو را حفظ می کند!» نگاهم به صورت او افتاد. صورتش زیر نور فانوس می درخشید و اشک هایش مثل دانه های سفید مروارید روی گونه هایش می غلتید و روی محاسنش می ریخت. آن شب واقعا دل شکسته شده بود. یک سره از فاطمه زهرا(س) می گفت و اشک می ریخت. من و سعید و سیدمحمود هم سر روی زانو گذاشته بودیم و با او همدردی می کردیم. صحبت از عملیات ایذایی در جزیره ام الرصاص شد. جواد گفت: «راستی، خبر دارید مصطفی ملکی شهید شده؟» پرسیدم: «جدی می گویی؟» گفت: «باور کن، از رضا پوراحمد شنیدم. رضا گفت جنازه اش هم جا مانده». (جنگ دوست داشتنی/ صفحه ۳۱۸)

روایت چهارم/ سپس به دست شویی رفتم و بعد از ۸ شبانه روز خودم را با آفتابه شستم! ساعت ۱۰ شب به طرف اروند رفتیم. همین طور که عقب تویوتا نشسته بودم، به منورها، تیرهای پراکنده، خاکریزهای پایگاه موشکی، آب های اطراف و جاده ام القصر نگاه می کردم و خاطره شب های نبرد، یک بار دیگر از جلوی چشم هایم گذشت و گریه کردم. به کنار اروند که رسیدیم، ماشین های زیادی را مشاهده کردم. منتظر پل های شناور بودند تا به آن طرف اروند بروند. بالاخره بعد از ۸۰ روز فداکاری، نیروهای اسلام با مرکبی سرخ رنگ، بر شهری مسلط شدند که فتح آن سندی بر ایمان و اراده مردان حق شد. (جنگ دوست داشتنی/ صفحه ۳۴۷)

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۸۶ دیدگاه

آقای اوباما! تو رئیس جمهور آمریکا نیستی!

اوباما میز دارد، اما روی میزش «گزینه نظامی» ندارد؛ جگرش را ندارد

اسرائیل، آمریکا دارد. ابلیس، شیطان بزرگ دارد. شیطان بزرگ، کاخ سفید دارد. کاخ سفید، گاز فلفل و باتوم و ابوغریب و گوآنتانامو و کودتا و جنگ و غارت و بمب هسته ای و اتاق بیضی دارد. اتاق بیضی، میز مستطیل دارد. میز اما گزینه های زیادی رویش دارد که البته هیچ کدامش «نظامی» نیست!! یعنی گزینه هست، اما نظامی نیست!! خدا رحمت کند گزینه نظامی را. خدا بیافزاید بر درجات نظامی. «نظامی»، جمال الدین ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی بود که شاعر و داستان سرای ایرانی بود! گزینه نظامی، اتفاقا روی میز ماست! «مولانا» رقص سماعش مال قونیه است، اما شمس تبریزی اش مال ماست! اصلش مال ماست. اردوغان، دل خوش کرده به شب شعر!! و خیال می کند منظور از «الله اکبر» ملت های منطقه، آتاتورک بی خداست!! اردوغان، هم برای «حسین» اشک می ریزد و هم برای «یزید» فرش قرمز پهن می کند!! اما «آیات القرمزی» به خامنه ای می گوید «امام خامنه ای». بیداری اسلامی، ریشه در «صنعت توریسم» ندارد. «آنتالیا» ام القرای اخوان المسلمین نیست! راشد الغنوشی لباس دارد. لخت نیست! دانشمندان هسته ای اردوغان، خار چشم نظام سلطه نیستند، البته اگر وجود خارجی داشته باشند!! «نی» مال ماست. «بشنو از نی» به زبان ماست. «حکایت» مال ماست. «شکایت» حق ماست. بان کی مون هر روز هنگام ورود به سازمان ملل باید «سعدی» بخواند. «مصطفی احمدی روشن» اعضای پیکر بنی آدم ۹۹ درصد در جنبش تسخیر وال استریت است. در روزگاری که کسی بچه های مکتب لیبرالیسم را نمی شناسد، «آرمیتا» و «علیرضا» جهانی شده اند. از این پس، ما شهید نمی دهیم الا اینکه شهیدمان را جهانی کنیم و کاخ سفید را روانی کنیم. روی میز کار اوباما، جاخودکاری هست، چراغ مطالعه هست، بوگیر هست، کاغذ A4 هست، جاچسبی هست، ماژیک هست، کازیو هست، تقویم هست، خط کش هست، از این خودکارهایی که با هر دکمه، یک رنگ می نویسند، هست، گیره و سوزن ته گرد و نوک ذخیره برای مداد اتود هست، پاک کن هم هست، اما «گزینه نظامی» نیست!! این دفعه، میکروفن ها روشن شوند، اوباما و سارکوزی، فحش خواهر مادر می دهند به اسرائیل!! ما در سرمای زیر صفر، با خطبه های گرم «آقا»ی مان، گرم گرم می شویم، اما مردم اروپا در سرمای زیر صفر، ببین اگر نفت ایران نباشد، چند نفر می خواهند کشته دهند؟!! آقای اروپا! رحم کن به ملتت. روی میز کار اوباما، گزینه نظامی یعنی دروغ! و روی میز کار اروپا، گزینه تحریم یعنی حرف مفت! ما در نماز جمعه سال جهاد اقتصادی، در ساعات دشمن شکن «و ذرو البیع» که کار اقتصادی مان تعطیل است، هنوز «فانتشروا فی الارض» نشده، با جمله های خطبه ها، قیمت نفت را بالا می بریم!! نبض اقتصاد منطقه در تریبون نماز جمعه ما می تپد. آری! موضع ما همچنان موضع نماز جمعه است. برعکس میز کار شلوغ پلوغ اوباما، روی میز کار ملت ما فقط یک گزینه است: «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست». ما اراده کنیم، تنگه هرمز را از این هم تنگ تر می کنیم! و دنیا را از «بیداری اسلامی» هم قشنگ تر! جمهوری اسلامی، ابرقدرت معنوی دنیای معاصر است. «آقا»ی ما افتخار نمی دهد اسم سارکوزی را ببرد!! روزولت و دوگل و ترومن و حتی کارتر و نیکسون و چرچیل و ژیسکاردستن و تاچر کجا؟! و هیلاری کلینتون و تونی بلر و برلوسکونی و سارکوزی و اوباما و نتانیاهو کجا؟! گند زده اند این دسته دوم به ابرقدرتی نظام سلطه!! آبرو باقی نگذاشته اند برای شیطان. البته همه اینها تقصیر انقلاب اسلامی است!! و الا سگ زرد در هر دوره ای، و با هر حال و روزی، برادر شغال است!! رهبر ما وقتی درباره «همه گزینه ها روی میز است»، صحبت می کند، با یک لحن حرف می زند، اما وقتی درباره آل خلیفه سخن می گوید، لحن شان را عوض می کند؛ «ما اگر بخواهیم در بحرین دخالت کنیم، اتفاق دیگری می افتد». یک جمله مختصر و مفید و آرام و بی نگاه و با تن صدای پایین اما در عین حال کوبنده! عاقل باش آل خلیفه! عاقل باش اوباما! مهم ترین گزینه روی میز کار اوباما، «گزینه تقلب» است. اوباما منتخب مردم آمریکا نیست! ۹۹ درصد مردم آمریکا نظام سلطه را نمی خواهند. مؤسسات نظرسنجی در خود آمریکا بارها و بارها اعتراف کرده اند که اکثریت قاطع مردم آمریکا با جنگ و ترور مخالف اند، اما چرا نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا همچنان بر طبل جنگ می کوبند؟! سؤال اساسی این است: اینها از مردم آمریکا می خواهند رأی بگیرند یا از کارتل های صهیونیستی؟!! در صندوق انتخابات، رأی مردم آمریکا ریخته می شود، اما از این صندوق، فقط رأی اسرائیلی ها خوانده می شود!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

آقای اوباما! تو رئیس جمهور آمریکا نیستی. رئیس آمریکایی ها نیستی. رئیس جمهور نظام سلطه ای. شماها از بس تقلب کرده اید، به زودی قیام می شود در آمریکا. بیشتر از این! گزینه «نه» به نظام سلطه، روی میز چادرنشینان آمریکاست که عکس شهید هسته ای ما دست شان است.

روزنامه کیهان/ ۲۰ بهمن ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۸ دیدگاه

نقدی بر اپیدمی «خودجبهه بینی»!؟

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

هر کسی ۲ واحد علوم سیاسی پاس کرده باشد، یا به صورت غیر آکادمیک، کتب عالم سیاست نظری، اعم از بومی و غیر بومی را تورق -نمی گویم تعرق!- کرده باشد، یا حتی روزنامه خوان حرفه ای باشد، لابد می داند که عنوان «جبهه» در علوم سیاسی، به چیزی فراتر از اجتماع گروه های کثیر و تشکل های بسیار زیر یک خیمه اطلاق می شود. به زبان عامیانه؛ «جبهه سیاسی» به مجموعه ای واحد، غیر مقطعی و منسجم از اجتماع احزاب سیاسی گفته می شود که متضمن وحدت یک تفکر متمایز و اتحاد استراتژیک یک جریان سیاسی اند. با این تعریف، جمع شدن فلان حزب و بهمان گروه، زیر سقف موسمی و مستعجل ایام انتخابات، شاید یک ائتلاف باشد، اما حتما یک «جبهه» نیست. اگر این ائتلاف، نمی تواند خودش را یک «جبهه سیاسی» بنامد، وای به حال جمع ۳ نفره!!  

نخستین سال های عصر اصلاحات، کم و بیش -آنهم شاید!- می شد قبول کرد که اعضای تشکیل دهنده «جبهه دوم خرداد» یا «جبهه اصلاحات» این حق را داشتند که عنوان «جبهه» را برای خودشان یدک بکشند. اصول گرایان هم، دوران سوم تیر، و نخستین روزهای خوش آهنگ و هماهنگ بعدش، البته با کمی اغماض -یعنی خیلی اغماض!- جملگی با هم یک «جبهه» شده بودند. اینکه امروز چه بر سر جبهه اصلاحات آمده، یا آیا حضرات اصول گرا، از سرنوشت دوم خردادی ها عبرت می گیرند یا نه، محل بحث این نوشتار نیست، بلکه روی سخن، مداقه ای بیشتر از حد معمول بر عنوان مظلوم و بی پناه «جبهه» است. مع الاسف، می بینی ۳ نفر که خود را منتقد دولت، فرض گرفته اند، نام گروه شان را گذاشته اند «جبهه منتقدین دولت»!! اصولا دولتی که به سرعت برق می آید و به سرعت باد می رود، خودش چیست که جبهه منتقد ۳ نفره اش چه باشد؟! در بلاهت سیاسی هر ۳ نفر جبهه بزرگ(!) منتقدین دولت که شکی نیست، اما اگر همچین است، و به همین راحتی می توان نام «جبهه» را خرج گروه یا گروهک خود کرد، من هم می توانم همراه پسرخاله هایم «جبهه…» مثلا «جبهه پسرخاله های ادوار انقلاب اسلامی»(!؟) را تاسیس کنم! چه کسی به چه کسی است؟! توی خواننده هم می توانی همین الان همراه خواهر و برادرت یا پدر و مادرت یا در و همسایه، یک یا چندین و چند جبهه تشکیل دهی!! باور کن رفیق!

این مسئله البته فقط شامل حال جبهه منتقدین دولت نمی شود و در این نقد علمی و انتقاد کارشناسانه، متاسفانه اغلب تشکل های سیاسی موجود، به شکل عجیبی با هم وحدت دارند؛ خواه اصلاح طلب باشند و خواه اصول گرا. به کدام دلیل، تشکل مردم سالاری، خود را «جبهه مردم سالاری» می نامد؟! چه گروه هایی این جبهه را تشکیل داده اند که جبهه مردم سالاری به وجود آمده است؟! این جبهه، متشکل از کدام احزاب است؟! وقتی در حزب بودن بسیاری از این گروه ها، نظیر گروه مردم سالاری، شبهات اساسی وارد است، چگونه روی شان می شود که نام «جبهه» روی خودشان می گذارند؟!… و آیا وضعیت جبهه های ایستادگی انقلاب اسلامی، بصیرت و بیداری اسلامی، پایداری، حتی جبهه متحد اصول گرا، در اردوگاه اصول گرایان، نیز حال و روز جبهه های مردمی اصلاحات و… در صف اصلاح طلبان، بر همین منوال فوق الذکر نیست؟! آیا جبهه ای که برای پر کردن لیست انتخاباتی خود، به شدت با کمبود نفر مواجه است و برای جبران این نقص بزرگ، نیم نگاهی به نامزدهای تراز اول لیست دیگران دارد -عجبا! همان لیست که دعوت به وحدت بزرگانش را، در مقام عمل و با لطایف الحیل، حتی حیله و سوء استفاده از ترکیب «مردود فتنه ۸۸»، به هیچ و پوچ گرفته است!! به خصوص، توصیه های ممتد همان بزرگ که هاشمی را در ریاست بر خبرگان ملت، به زیر کشید تا امروز توسط همین جبهه، متهم به هاشمی دوستی شود!!- و با یک زرنگی خاص، بر این منت کشیِ از روی ناچاری، نام اتحاد و اخلاق و ولایت مداری و اجماع گذاشته است، فی الواقع یک «جبهه» است؟! یا کاریکاتوری از یک جبهه کلاسیک است؟! آیا اطلاق عنوان «جبهه» بر آن، یعنی بر این همه جبهه بی جبهه، به یک لطیفه بی مزه نمی ماند؟! کتمان نمی کنم که در این بین، جبهه متحد اصول گرایان می توانست حقیقتا یک «جبهه» باشد، اما آنچه ما در این مدت شاهد بودیم -و گویا این روند، ادامه دارد!- سبب شده که دیگر حتی جبهه متحد اصول گرایان هم یک «جبهه» نباشد؛ گیرم که متشکل از چند تشکل اصول گرا باشد.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

گذشته از همه این مباحث، «جبهه» اما برای ملت ما ناظر بر پدیده ای معجزه آسا و مبارک است. احزاب سیاسی، صرف نظر از اینکه واقعا «جبهه» باشند یا با «خودجبهه بینی»، قصد شوخی با خلق الله داشته باشند؛ آنچه بعد از دیدن و شنیدن عنوان مقدس «جبهه»، ذهن و قلب و مغز این ملت را درگیر می کند، چیزی نیست جز «جبهه جنوب» و «جبهه غرب». بیاییم و به حرمت خون شهدا -لااقل به این حرمت، و نه به احترام علوم سیاسی!- این همه بی خود و بی جهت، واژه قشنگ «جبهه» را آلوده به منازعات سیاسی نکنیم و این همه جوزده نباشیم و خیال نکنیم نام گروه ما، یا گروهک ما، یا ائتلاف ما، «جبهه» است. در علوم سیاسی، به چیز دیگری «جبهه» می گویند! سواد این علم را نداریم، خوب است حداقل معرفت این را داشته باشیم که ملت ما هم، دست بر قضا به چیز دیگری «جبهه» می گوید!!

در این باب، اشاره می کنم به ۳ نکته.

یک: اگر در یک سوی این کارزار سخت و عاشورایی، یعنی در نبرد نفس گیر حق و باطل، امام خامنه ای، و دیگر سو، نظام سلطه ایستاده است؛ من یکی که فقط ۲ جبهه می بینم: «جبهه انقلاب اسلامی» و «جبهه ضد انقلاب». مابقی جبهه ها، اصلا و اصولا جبهه نیستند!

دو: این نوشته، قطعا قصدی بر نفی تلاش احزاب و گروه های سیاسی در گرم کردن تنور انتخابات ندارد. منتهای مراتب چه خوب بود اگر همه ما واقف بودیم به شان خودمان، دار و دسته مان، و ایضا منزلت عناوین.

سه: اظهر من الشمس است -و البته، نه خیلی مهم!!- که نگارنده در مجموع، با عزیزان گروه پایداری، احساس قرابت بیشتری نسبت به سایر اصول گرایان می کنم، اما چه خوب که در «کار جمعی»، اولا: ابتکار «تقوای جمعی» فراموش مان نشود، که به اسم نقد قالیباف و لاریجانی، تهمت هاشمی دوستی به آیت الله مهدوی بزنیم!! ثانیا: «آفت بصیرت» یعنی خودبزرگ بینی -در اینجا به معنای خودعمار بینی- فراموش مان نشود. ثالثا: اگر رفتار گروه پایداری، تبدیل به یک فرمول و یک اصل شود، چه ضمانتی هست که فردای روزگار، عمارتر(!)های این گروه، خرج خود را از کمتر عمارها(!) جدا نکنند؟! و انشعاب از دل انشعاب حاصل نشود؟! رابعا: آیا در طول فتنه ۸۸ که در بوق این تفرقه ها و منم منم ها دمیده نشده بود، و این مرزبندی ها به شکل مشخص -در اینجا به معنای تابلو!!- کشیده نشده بود، کسی شک داشت که بعضی اصول گرایان از بعضی دیگرشان، فدایی تر و انقلابی ترند؟! آیا آن روز و به وقتش، ما آنان را که باید نقد می کردیم، «پرسه در مه» نمی خواندیم شان؟! آن خط کشی که در عین حال، مخل وحدت نبود، بهتر بود یا این خط کشی؟! خامسا: بی ارتباط به بحث انتخابات پیش رو، معتقدم؛ تحمل نکردن امثال باهنر و توکلی و… گاه هست که معنایی جز سپردن صندلی ها، به دست فتنه گران و انحرافی ها ندارد. دسته اول، هر چه که باشند، لابد از دسته دوم بهترند! سادسا: چه کسی ضمانت داده که مردم، علی الدوام فقط به ما اصول گرایان رای می دهند؟! اگر مردم، روزی روزگاری، -حالا نه به همین نزدیکی! و نه در انتخابات مجلس!!- فقط و فقط از ما اصول گرایان، انشعاب و مرزبندی و منم منم دیدند و در اقدامی مسبوق به سابقه، به صرافت جمله «گور بابای همه شان»، افتادند؛ تکلیف چیست؟!

حال که بحث به اینجا کشیده شد، باز هم اشاره به نکاتی، خالی از لطف نیست.

یکم: وقتی بالای سر گروه پایداری، علامه فرزانه و حکیم مجاهدی چون آیت الله مصباح، به حمایتِ البته آمیخته با ارشاد و تذکر و نصیحت، ایستاده است، می توانم مسرور باشم که بسیاری از این تردیدها درباره گروه عزیز پایداری، مرتفع خواهد شد.

دوم: در ادامه بند بالا، خرج کردن از استوانه هایی چون «مطهری زمان» را برای دار و دسته خودمان -هر چقدر هم که خوب و عمار و سالار باشیم!- درست نمی دانم. مصباح یزدی، مال کلیت انقلاب اسلامی است. همچنان که مهدوی کنی. چه خوب که آرایش فضا را به گونه ای ترسیم نکنیم که بزرگان انقلاب اسلامی، مجبور شوند به جای دفاع از اصل انقلاب اسلامی و اصل ولایت فقیه، مشغول رتق و فتق امور حزبی و گروهی ما شوند. خواه نام مان را «جبهه متحد» گذاشته باشیم، خواه «جبهه پایداری».

سوم: چند وقت پیش با واسطه یک دوست، به روح الله حسینیان عزیز گفتم: شمایی که ما می شناسیم، چه بهتر که مثل همه این سال ها، خودتان را فقط و فقط خرج انقلاب اسلامی کنید. حتی این را هم گفتم: اینکه گروه پایداری، زیرمجموعه انقلاب اسلامی است، هرگز سبب نمی شود خودتان را بیش از انقلاب اسلامی، هزینه گروه هایی کنید که گیرم خیلی خوب اند و خیلی عمار! دست آخر گفتم: من روح الله حسینیان را بیشتر به شجاعت بی مثالش در برنامه «چراغ» می شناسم، نه عضو ارشد گروه پایداری. گمانم حق به من داده باشد رئیس محترم مرکز اسناد انقلاب اسلامی. این نام بامرام، اگر به توکلی و قالیباف و لاریجانی و باهنر نمی خورد، به صادق محصولی هم نباید بخورد!! 

چهارم: اعضای گروه پایداری، بعضا و جدا جدا، از کلیت گروه شان، بزرگ ترند! از آنجا که در مثل مناقشه نیست… ولش کن! هر جور بنویسم، به یک جا برمی خورد!!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

در روزگاری که عده ای، «جبهه» را خرج خودشان می کنند، زنده باد نام و یاد شهدا که همچنان، خودشان را خرج «جبهه» می کنند. به هر حال، چون این روزها هر کسی از خانه اش قهر می کند، یک جبهه تاسیس می کند، ناچار بودم به این تلنگر! اگر این طعنه، برای اصحاب سیاست، گران آمد، عذر نمی خواهم! باورم هست گوش سیاسی ها را محکم تر از این باید پیچاند! حتی گاه خوب های شان را محکم تر لازم است! چرا که آن روی سکه صمیمیت و صداقت و شیرینی، صراحت است و بیان حق و حرف تلخ!

روزنامه جوان/ ۲۰ بهمن ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷۴ دیدگاه