حق با دکتر مددی است، اما عقاب آسیا با ماست…

تقدیم به دکتر مددی عزیز، جراح حاذق استخوان و مفاصل به خاطر دل پردرد این روزهایش

اگر فوتبال ایران را به زانو تشبیه کنیم، این زانوی پاره پوره، کشککی جز احمدرضا عابدزاده ندارد، اما به راستی اهمیت زانو در اندام آدمی چیست که این روزها «آرتروز» شده قوز بالای قوز؟! در پیکر آدمی زاد، روی هیچ عضوی اندازه زانو «فشار جسمی» وارد نمی شود. بیراه نیست اگر بگوییم زانو جورکش همه وزن مادی ماست. آن فشاری که بر کمر وارد می شود، بیشتر «فشار روحی» است. از این رو در جمله ابتلائات، جمله «کمرم شکست»، جمله دقیقی است. قطعا قلب آدمی نیز بی فشار نیست. فشاری که قلب تحمل می کند، «فشار معنوی» است. همچنان که بار «فشار روانی» عمدتا روی دوش مغز است. در بدن ما زانو از آن رو نقش ویژه دارد که علاوه بر تحمل وزن همه بدن، نقش «لولا» هم بازی می کند. لولایی که عامل اتصال زانو به پایین و زانو به بالای پای آدمی، حضرات ساق و ران است. دمی فکر کنیم که اگر زانو نبود، چگونه می خواستیم پای خود را به انواع و اقسام زوایای مرسوم بچرخانیم؟ جلو عقب ببریم؟ راست و خم کنیم؟ بالا پایین بپریم؟ یا لگد بزنیم به استکبار جهانی؟! اگر سرکرده اغلب تحرکات آدمی زاد، عضو مظلوم زانوست، معرفت به این عضو، بسی لازم و حیاتی است. به خدا برای شکر خدا اگر که بفهمیم و بدانیم، همین نعمت زانو کافی است. مفصل زانو محل اتصال هرکول ترین استخوان های انسان است؛ آنجا که سطح تحتانی استخوان ران به سطح فوقانی استخوان ساق، دست می دهد. ساق پا متشکل از ۲ استخوان به نام های «درشت نی» و «نازک نی» است. نازک نی در بالا، به دیگر استخوان ساق، عالیجناب درشت نی وصل می شود، و درشت نی در نهایت به استخوان ران متصل می شود. عامل اتصال استخوان ساق و استخوان ران، ۴ رباط سخت، محکم و قوی به نام های رباط صلیبی جلویی، رباط صلیبی عقبی، رباط جانبی داخلی و رباط جانبی خارجی است. این زمختی و استحکام، به وسیله ۲ بافت پیوندی به نام «مینیسک» که مثل واشر یا ضربه گیر عمل می کند، منعطف و نرم می شود. از این مجموعه، استخوان متحرکی به نام «کشکک» محافظت می کند که در محاذات بافت قرار دارد. سهم فوتبالیست ها از عوارض زانو، عمدتا در ناحیه رباط صلیبی و مینیسک، خلاصه می شود. مهم ترین و اساسی ترین اعضای عضو بی بدیل زانو. زانوی فوتبالیست ها اغلب به ۲ شیوه دچار مشکل می شود؛ متاثر از برخورد با بازیکن دیگر یا تحت تاثیر حالت خاصی از چرخش پا. بر خلاف تصور عامه، اتفاقا این دومی، دردش بیشتر، احتمال وقوعش متداول تر، و درمانش طولانی تر است. چرخش نادرست پا، آن دم رخ می دهد که تحت تاثیر خستگی جسمی و روحی، زانوی غم زده قادر به انجام کار معمول خود نیست. در این چرخش نادر، ساق پا در یک لحظه، شاید کسری از ثانیه، ارتباط منطقی اش را با ران پا از دست می دهد. گویی ران و ساق در ۲ جهت غیر همسان، شاید هم متضاد دچار چرخش شده اند. دود این چرخش دل آزار، مستقیما به چشم جناب زانو می رود. می دانم؛ تصورش هم عجیب و دردآور، حتی در بدو امر، غیر ممکن می نماید، اما باور بفرمایید که رباط صلیبی یا مینیسک یک فوتبالیست، عینا در چنین حالتی پاره می شود. بدیهی است انواع و اقسام دارد این پارگی. گاهی چرخش غیر معمول، آنقدر حاد نیست و فقط به کشیدگی مینیسک منجر می شود. این کشیدگی گاهی آنچنان خفیف است که اصلا نیازی به عمل جراحی ندارد و با آب درمانی، فیزیوتراپی، ماساژ یخ، و چند هفته ای استراحت قابل درمان است. اگر این چنین باشد فوتبالیست خیلی باید خدا را شکر کند، چرا که متاسفانه در عالم فوتبال، این اتفاق مبارک(!) به ندرت رخ می دهد! فرق فوتبال و سایر رشته های ورزشی، آنجا که سخن بر سر آسیب های ورزشی است، دقیقا همین جا خودنمایی می کند. به این عبارت، بی رحم تر از ورزش فوتبال، ورزش فوتبال است! در فوتبال، اغلب اوقات، زانو دچار صدمه نمی شود، الا اینکه یا مینیسک پاره شود و یا از آن بدتر، رباط صلیبی. برای تصور شدت این درد، کافی است تصور کنید ریسمان عامل اتصال ساق و ران، دچار پارگی شده. هم ساق استخوانی و دراز و کشیده هست و هم ران عضلانی و محکم و چموش، لیکن عامل پیوندشان، خود نیاز به پیوند دارد! پیش این درد وحشتناک، درد دندان، حکم یک قلقلک خنده دار دارد! لاف نمی زنم؛ هر ۲ را ناجور و جورواجور تجربه کرده ام.

این یکی از سخت ترین و پرویرایش ترین مطالب من در «قطعه ۲۶» است. اولا ناچارم به حدیث نفس لعنتی! ثانیا بنا به شرح دردی دارم که چون خودم دچارش شده ام، هنگام تایپ، خاطره آن درد، روح و روانم را آزار می دهد. ثالثا سخن بر سر دعوای ۲ انسان است که یکی برایم طبیب بوده و دیگری منتهی الیه آمال و آرزوهای نوجوانانه/ فوتبالی ام. آنجا که خودم هافبک بودم، اما همه عشقم گلر بلندبالا و خوش تیپی بود که در محوطه ۶ قدم، آدامس می جوید و به علی اصغر مدیرروستا، مهاجم آن روزهای پاس تهران، لایی می انداخت و بعد می خندید و یک لایی دیگر، این بار به محسن گروسی می انداخت و هم چنان آدامس می جوید!! و موقع دویدن سرش را این ور و آن ور می کرد و حالتی می داد به دست هایش، به این نشانه که؛ ریز می بینمت عمو!! این، مال روزهایی است که پای عابدزاده سالم بود، عقاب اما همیشه عقاب است؛ حتی اگر حریف ایران، استرالیا باشد و محل بازی، «جهنم ملبورن»، که البته «به لطف یزدان و بچه ها» برای ما شد «بهشت ملبورن». آن روز با زانوی عابدزاده کسی نمی توانست راه برود، اما عقاب آسیا مشغول تحقیر مهاجمان صاحب نام استرالیا بود! اینکه گفتم، سخنی از سر غلو نیست؛ در این مرز و بوم، هر ارتوپدی، اذعان دارد که با زانوی عابدزاده، راه رفتن، خودش معجزه است! از دکتر رازی بگیر تا دکتر مددی، جملگی معتقدند که عابدزاده یک فرد غیر عادی، استثنایی و خارق العاده است. اسپایدرمنی در شمایل عقاب! البته بعله! عابدزاده هنگام امضا دادن، گاهی که اعصاب نداشته باشد، الکی یک خط می کشد، گاهی به حق یا ناحق، از استقلال به پرسپولیس کوچ می کند، گاهی جواب خبرنگاران را به تندی می دهد، گاهی به سیم آخر می زند، گاهی درست و باکلاس سخن نمی گوید، گاهی مراعات شان بالای خودش را نمی کند، گاهی شیطنت هایی می کند آن سرش ناپیدا، گاهی انگشت در سوراخ دماغ مهاجم حریف می کند… اما دقت شود؛ قهرمان قصه ما، یک معلم اخلاق نیست! و قرار نیست باشد! مگر کدام استاد اخلاق، حتی کدام دروازه بان دائم الورد(!) یارای این بود که جهنم ملبورن را تاب بیاورد؟! تازه، پشتک هم بزند؟! به عابدزاده خیلی ایراد وارد است، لیکن عقاب آسیا، «مظهر اراده» است. بارها و بارها تمرین کردن و تمرین دادن عابدزاده را از نزدیک دیده ام. اغلب گلرهایی که مربی شان، عقاب آسیا بوده، خیلی زود دچار آسیب دیدگی می شوند! گمان نکنم ایراد از نحوه تمرین دادن احمدرضای فوتبال ایران باشد؛ سخن بر سر این است که فقط یک نفر می تواند مثل عابدزاده تمرین کند. آن فرد، خود عابدزاده است! این فقط احمدرضا عابدزاده است که می تواند با یک زانوی قراضه، به همه هیکل علم جراحی استخوان، قاه قاه بخندد! از نظر من، عابدزاده یک دیوانه به شدت محبوب و دوست داشتنی است. من به جز زمین فوتبال، او را تا به حال، چند باری سوار بر بلیزر مشکی معروف و به نسبت قدیمی اش یا پشت دخل ساندویچی اش در خیابان شریعتی دیده ام، اما روزی اگر پشت چراغ قرمز، عابدزاده را سوار بر یک پورشه ۴۰۰ میلیونی ببینم، اصلا خیال نمی کنم بیت المال، زیادی به او حال داده! برخلاف این احساس، وقتی که فلان «بازیکن اولی» را سوار بر یک مرکب ۲۰۰ میلیونی می بینم، دقیقا حتم می کنم که طرف از جیب من و امثال من برداشته و برای خودش مرسدس خریده! اتفاقا عابدزاده را نه درون مغازه ساندویچی، که خیلی شیک تر و باکلاس تر از این حرف ها دوست می دارم. ستاره فوتبال باید ستارگی کند و این حق اوست، اما شرط است که واقعا «ستاره» باشد. ما در فوتبال مان مثل عابدزاده و مجتبی محرمی و ناصر محمدخانی و کریم باقری و علی دایی و خداداد و شاهرخ بیانی و محمد پنجعلی و… خیلی خیلی خیلی کم داریم. یکی مثل علی دایی، ستاره عاقلی است، اما عابدزاده کجا، عقل کجا؟؟!! آدم عاقل، عمرا بتواند با زانوی عابدزاده راه برود، چه اینکه بخواهد گلر بازی ایران و آمریکا در جام جهانی باشد! این قبیل کارهای خارق العاده، دست بر قضا فقط از «دیوانه های استثنایی» برمی آید. یک دیوانه تو دل برو که البته گاهی اسیر حاشیه ها می شود و به تحریک اطرافیان، راه به راه علیه دکتر مددی مصاحبه جنجالی می کند. در این دعوا اما حق با کیست؟! حق با دکتر مددی است یا عابدزاده دارد راست می گوید؟! جز به حدیث نفس، نمی توانم پرنده این بحث را از قفس کلمات بیرون درآورم. این پرونده، دور و دراز است… آنچه پایم را قلم کرد و قلم به دستم داد، عارضه زانو بود. این خواست خدا بود، اما ورزشی بودن، هیچ کم از ارزشی بودن ندارد! حقا که ورزش، خود یک ارزش است. هم الان اگر مخیر بودم میان انتخاب فوتبال، و آنچه این و آن، سربازی برای انقلاب اسلامی می خوانند، حتما فوتبال را انتخاب می کردم، چرا که انقلاب اسلامی در ورزش فوتبال، به شکل عجیبی، غریب است. گذشته از این، نمی دانم عالم فوتبال چقدر کثیف است، اما در قیاس با عالم نویسندگی، زلال ترین عوالم است! عالم سیاست را که اصلا بی خیال! از عالم فوتبال خاطره ها دارم، اما ماندگارترینش، گمانم ۱۳ سال پیش رقم خورد. همراه با شماری از بازیکنان فعلی تیم ملی از قبیل مهدی رحمتی، در تیم جوانان پاس بازی می کردم. مربی ما عمران عزتی بود و زمین تمرین ما، «زمین پلیس» نازی آباد. در آن تیم، محسن سلطانی چپ پا هم بود که بعدا به سایپا رفت، اما هرگز قدر خودش را ندانست و نتوانست اندازه لیاقتش از ظرف فوتبال، غذا بردارد. یکی دو سال بعد رفتم همای تهران، رده سنی امید. آنجا با حسین کاظمی هم بازی شدم که گمانم در انتخاب تیم، چند سالی است دارد اشتباه می کند. از استقلال به استیل آذین رفت، اما هم تیم ملی را از دست داد و هم جلوی رشدش را گرفت. حالا خیلی کم بازی های متوسطش در راه آهن علی دایی به چشم می آید. در هما اما نام مربی مان یادم نیست. خیلی هم طولانی نشد حضورم در هما. به ۲ ماه شاید نکشید که جناب عنبری، مربی آن زمان تیم فوتبال امید فجر تهران، بازی مرا در یک دیدار دوستانه دید و پسندید. رفتم فجر. فجر و البته فتح، آن زمان در رده های جوانان و امید، عالی بودند. خیلی بالاتر از آبی و قرمز، و هر ۲ هم به نوعی زیر نظر سپاه و بسیج. از قبل با شماری از بازیکنان فجر رفاقت فوتبالی داشتم. خیلی زود فجری شدم. آن زمان سردار مشایخی مدیر هم زمان فجر و فتح بود و چون از قبل بازی مرا در کوچه و خیابان شهرک شهید محلاتی دیده بود، بی نقش نبود در این انتقال. بگذریم که آقای ناظری، دوست فوتبالی پدرم، از گردانندگان فجر بود. در تیم فجر، زمین تمرین ما شرقی ترین نقطه تهران بود. کمی آن ورتر از ورزشگاه تختی که معروف بود از بالای تپه های کنار زمین، رشته کوه بینالود، شهر مشهد، و یکی از گلدسته های حرم امام رضا(ع) معلوم است!! در فجر، خیلی زود جا افتادم. پستم را از هافبک وسط با هافبک چپ عوض کردم. ذاتا راست پا بودم، اما آنقدر برای قوی شدن پای چپم تمرین اختصاصی کرده بودم که دیگر نمی شد حدس زد چپ پا هستم یا راست پا. واقعا نمی شد. در رفتن به سمت چپ زمین، البته علاقه ام به پائولو مالدینی چپ پای میلان بی تاثیر نبود. این علاقه آنقدر بود که گاهی رسما در پست بک چپ بازی می کردم. در اولین بازی ام با تیم فجر تهران که فکر کنم حریف مان امید استقلال بود، از منطقه چپ زمین، با پای چپ، کنار خط، یکی دو نفر را جا گذاشتم و با پای راست زدم به عمق. هنوز تا محوطه ۱۸ قدم، خیلی فاصله بود که با پای راست، زدم سر توپ، یکی دیگر را جا گذاشتم و با پای چپ شوت زدم. توپ خورد تیر دروازه، برگشت خورد سر گلر حریف و رفت توی دروازه! نمی دانم چه شد که به جای شادی بعد از گل، بلند داد زدم و ژست عجیب غریبی گرفتم و گفتم: «مالدینی!!» آن روز، خیلی از بچه های شهرک شهید محلاتی تماشاگر بازی بودند و سر همین، خیلی زود شدم «حسین مالدینی!!»… کات! ایام فتنه ۸۸ در یکی از مدارس شهرک، دعوتم کرده بودند خواندن متن. مجری مراسم که از دوستان سابقم بود، از من اینگونه دعوت کرد برای رفتن بالای سن؛ «دعوت می کنیم از نویسنده محترم، آقای حسین مالدینی(!؟)…». خداوکیلی از معدود مالدینی هایی بودم که به جای قیافه و قر و فر، بازی ام شبیه پائولو بود! آن زمان هنوز خیلی مانده بود استادم صفارهرندی بازی های فوتبالم را ببیند و برای کتاب «نه ده» مقدمه قشنگ بنویسد. حضرت استاد، وقتی بازی مرا دید که چند سالی از عمل زانویم توسط دکتر مددی می گذشت. بی اغراق فوتبال مرا اصلا ندیده استاد. آنچه ایشان از بازی من دیده، کاریکاتوری مجروح از بازی آن حسین قدیانی ۱۵ ساله است که تحت نظر بهتاش فریبا، مربی امروز استقلال، فرت و فرت از نقطه کرنر گل می زد!! بهتاش خان روزی مرا کنار کشید و گفت: بازی پدرت را خوب به یاد دارم، از آن خدابیامرز داری بهتر بازی می کنی! القصه! عصر یک روز پاییزی ۲ تیم شده بودیم و داشتیم زیر نظر آقای عنبری تمرین می کردیم. آن روز اصلا روپا نبودم. کلاس مدرسه را به خاطر رسیدن به تمرین، عمدتا غیبت می کردم. سوم دبیرستان، مدرسه فتح شاهد. ساعت کار مدرسه ما، از ۸ صبح بود تا ۳ بعد از ظهر. من به کلاس های بعد از ظهر نمی رسیدم. کلاس های صبح هم تا آنجا که جا داشت، می پیچاندم! صبح آن روز اما، با جناب ناظم، آقای جان شکن –اگر اشتباه نکرده باشم!- سر همین غیبت کردن ها دعوایم شد. گفت: باید مادرت را بیاوری مدرسه! گفتم: مادرم بیکار نیست که به خاطر غیبت کردن من، هر روز بیاید مدرسه! این را هم خوب یادم هست که گفتم: من دارم غیبت می کنم، چرا مادرم باید بیاید مدرسه؟! تهدید کرد که؛ با این رویه حتما اخراج می شوی!! شاید فکر کرده بود با این جمله می توانست منضبطم کند! این دعوا و یک دعوای دیگر که البته نانوشتنی است، باعث شد با یک اعصاب درب و داغان به تمرین بروم. به تمرین، دقایقی دیر رسیده بودم و همین را کم داشتم که آقای عنبری ۲ ساعت برایم از فواید نظم، روضه بخواند! آن روزها همه مرا نامنظم می خواندند چرا که قادر نبودم هم زمان، و در یک ساعت معین، هم در کلاس درس باشم و هم سر تمرین فوتبال!! روزهای بدی بود و بدترینش، همین روز مذکور که گمانم یک شنبه بود. آن روزها زمین تمرین تیم ما، اصلا زمین مناسبی نبود. یک چیزی در مایه های زمین بازی تیم فجر شهید سپاسی! این را به تجربه دارم می گویم؛ بازی در زمین سراسر خاکی، برای سلامت بازیکن، خیلی بهتر از بازی در زمین چمن نامناسب و به قول معروف کچل است. بازی در چنین چمنی، جان می دهد برای پارگی رباط صلیبی! از بخت بد من، بدترین جای زمین تمرین فجر، همان جایی بود که من حداقل یک نیمه باید آنجا بازی می کردم. آنقدر کنار یکی از ۲ خط طولی زمین، چاله چوله بود که گاو هم اگر به چرا می آمد، بی چون و چرا رباط پاره می کرد! الغصه! گلر تیم، توپ را به من داد که سمت چپ زمین بودم. توپ را پاس دادم هافبک دفاعی مان، او انداخت چند متر جلوی من. پاس بدی داد. باید کورس می گذاشتم تا به توپ برسم، چرا که توپ، بیشتر نزدیک یار حریف بود تا من. ثانیه ای قبل از رسیدن به توپ، پای چپم گیر کرد توی یکی از چاله های زمین، و از آنجا که سرعتم خیلی بالا بود، همان چرخشی رخ داد که در سطور نخستین این نوشتار نوشتم. صدایی هم از زانویم شنیدم که البته صدای خفیفی بود. درد داشتم، اما نه خیلی. بلند شدم، ولی لنگان لنگان. سرعت بالا و یحتمل، روز پرآشوب و اعصاب ناآرام و گرم کردن نامناسب و چاله چمن، باعث شد زانویم آسیب ببیند. چنین دردی، مال وقتی است که زانو به پایین فوتبالیست یعنی ساق او، در یک آن، ارتباط مناسبش را با زانو به بالای فوتبالیست یعنی ران پا از دست می دهد. در چنین حالت نادری، چرخش ران پا دقیقا خلاف جهت چرخش ساق پاست. این بدچرخشی، پدر زانو را درمی آورد. نه عزیز! این اتفاق باید برایت رخ دهد تا بدانی من چه دارم می گویم! می دانم؛ الان ایستاده ای و داری، این حالت را روی پایت پیاده می کنی و به من تشر می زنی که مگر چنین چیزی ممکن است؟! بعله جانم! اتفاقا چون ممکن نیست، پیر زانوی آدمی را درمی آورد!! حالتی است که با دست خودت و آگاهانه پیش نمی آید! باید تجربه اش کنی، اما برای آنکه این روضه باز، اندکی برایت قابل هضم باشد، خواهش می کنم هم الان، بالا و پایین انگشت اشاره یکی از دستانت را با کمک انگشتان دست دیگر، به ۲ جهت مخالف فشار دهی. از مفصل انگشت اشاره به بالا، مثلا به سمت چپ، از مفصل به پایین، به سمت راست. پارگی مینیسک یا رباط صلیبی پای یک فوتبالیست، از آن رو حادث می شود که برخلاف مانور بالا، اختیار این فشار، اصلا دست تو نیست! سرعتت بالاست، چاله چمن، آسیب زاست، استخوان ساق و ران، درشت و نگه داری اش سخت است، زانو خسته شده، مغز فرمان نمی دهد، چرخش پا بد صورت می گیرد و… زانویت دچار صدمه می شود. کجا بودم؟!… عرض زمین را داشتم لنگان لنگان می آمدم پیش مربی. خودش دوید و آمد پیشم. بازی موقتا تعطیل شد تا آقای عنبری بفهمد چه مرگم شده. متاسفانه در تیم های پایه، مربی، با حفظ سمت، پزشک و توپ جمع کن و کمک مربی و مربی دروازه بان و سرپرست تیم هم هست! تا حال و روز فوتبال مملکت ما این باشد!! من درد داشتم، اما درد قابل تحمل بود. ایستادم و زانوی پای چپم را آرام باز و بسته کردم؛ دیدم اگر چه کمی سخت، اما کاملا باز و کاملا بسته می شود. کمی رویش فشار آوردم؛ دیدم می توانم بازی کنم. عنبری به من رسید و گفت: کجاته؟ گفتم: زانومه! با انگشتانش به زانوی پای چپم فشار آورد و پرسید: درد داری؟ گفتم: خیلی کم! کمی ماساژ داد و پرسید: حالا چی؟ گفتم: درد ندارم! خداییش اصلا درد نداشتم! فقط حسی از درونم می گفت که بازی نکنی بهتر است! این حس داشت با درونم کلنجار می رفت که به خود آمدم و دیدم برگشته ام به میدان. باور کنید اگر آقای عنبری می گفت که درد زانو اصلا شوخی بردار نیست و مصلحت است که بازی نکنی، عمرا بازی می کردم! فوتبال، همه سرمایه جوانی ام بود. دوست نداشتم خیلی زود، هدر رود. هر شب، تا چند بار به ۲ تیم فوتبال عراق و آمریکا گل نمی زدم، عمرا خوابم می برد! پیراهن استقلال و پرسپولیس که جای خود دارد؛ در آرزوهایم لژیونر شدن را می دیدم و گاهی هم بازی پائولو مالدینی می شدم! آنقدر فوتبال را دوست داشتم، که شیمی شدم ۵!! تستی بود، و الا تقلب اگر راحت نبود، ۲ هم نمی شدم!! وقتی تو می توانی با یک برگردان تماشایی، گل دوم را هم به امیدهای اس اس بزنی، گور بابای عناصر جدول مندلیف!! حتما به تیم های مهم تری می روی و رسما می شوی یک فوتبالیست. نه نه! اصلا دوست نداشتم نان آرزوهایی که برایش صبح و شب گذاشته بودم، آجر شود. آقای عنبری را، هم می بخشم و هم فراموش می کنم، اما من اگر جای ایشان بودم، می فهمیدم که درد زانو اصلا شوخی بردار نیست! بر فرض که اینگونه مواقع، بازیکن بخواهد با زور بازی کند، مربی نباید اجازه دهد! حتی شده یکی بخواباند توی گوشش که غلط می کنی می خواهی بازی کنی!! هرگز یادم نمی رود؛ آخرین لحظه که دوباره می خواستم به بازی ادامه دهم، به مربی گفتم: فکر کنم بازی نکنم بهتره ها!! فکر کنم یه کمی درد دارم!! آقای عنبری اما خندید و گفت: بازیکن من، لوس نمی شه!! برای اینکه ثابت کنم بازیکن ایشان لوس نمی شود، برگشتم به بازی، اما اولین توپی که به من رسید، فضای جلویم خالی بود. توپ را انداختم جلو و با سرعت دنبالش دویدیم؛ تا توپ اما چند متری فاصله داشتم که ناگهان، صدای وحشتناکی از زانویم شنیدیم!! این درد آنقدر شدید بود که گریه ام را درآورد. دراز کشیدم و شروع کردم داد زدن. فشارم افت عجیبی کرده بود. همه جا را سیاه می دیدم. زانوی پای چپم رسما قفل کرده بود. اصلا نمی شد تکانش بدهم. تمام آرزوهای فوتبالی ام بالای سرم داشت بال بال می زد! آن روزها معروف بود که بهترین جراح استخوان، همان دکتری است که عابدزاده را عمل کرده. خیلی از فوتبالیست ها زانوی شان را به دکتر مددی سپرده بودند. من البته دکتر مددی را به سبب دیگری هم می شناختم. ایشان تنها دکتری بود که موفق شد درد نهفته در استخوان پای عموزاده ام را بفهمد. بفهمد و ۷ ساعت، عمل سخت، اما موفقیت آمیز داشته باشد. دردم آنقدر شدید بود که فردای آن روز، رفتم ساختمان پزشکان در خیابان شهید مطهری. صبحش دکتر مددی در بیمارستان، عمل داشت و نمی توانست در مطب باشد. بگذریم که سرش آنقدر شلوغ بود که وقت اورژانس دادن، به همه اورژانسی هایی از قبیل مرا نداشت. به مادرم گفت: بیا مطب، اما مثل شما خیلی ها هستند. آخرین نفر پایش را می بینم. از ۵ غروب تا ۱۰ شب در مطب دکتر صبر کردم تا نوبتم شود. همین هم خارج از نوبت بود! کور که نبودم؛ می دیدم تعداد مراجعه کنندگان را، که بعضی شان از ۲ ماه پیش وقت ملاقات داشتند! دکتر مددی با دستان قوی خودش، ساق پایم را به جهتی، و ران پا را به جهتی دیگر فشار داد و اصلا نپرسید که درد دارم یا نه؟ جیغی که هنگام این حرکت دکتر زدم، معلوم بود چقدر درد دارم! گفت: دمر بخواب! همین حرکت را در آن حالت باز هم تکرار کرد و دوباره جیغ مرا درآورد! توی دلم ۲ تا فحش بهش دادم!! بعد کمی با زانویم ور رفت و هر بار جیغم را بدتر از قبل درآورد! داشتم گریه می کردم که گفت: توی دلت داری به من فحش می دی ها!! خندید و گفت: تعریف کن ببینم چرا همچین شدی! تعریف کردم. افسوس خورد، خیلی! ۲ تا فحش توی دلش به آقای عنبری داد و گفت: بار اول، فقط کمی مینیسک پایت کشیده شده بود. بدون عمل، و با چند هفته استراحت، درست می شد. الان اما رباط صلیبی جلویی و عقبی پایت حتما پاره شده. به احتمال قوی مینیسک خارجی پایت هم پاره شده. عکس هایی که فردای آن روز از پایم انداختم، موید حرف های دکتر مددی بود. یکی دو روز بعد در بیمارستان باهر تهران، پایم را به تیغ جراحی ایشان سپردم. چند ساعت بعد، آمد کنار تختم و گفت: خوب می شی! تا خوب خوب شوم، چند ماهی باید طول می کشید. این بسته به توان بدنی و روحی بازیکن است. در این نوع درد، بازیکن فوتبال حداقل ۷ ماه و حداکثر یک سال از فوتبال دور خواهد ماند. تا مثل قبل بشود، که البته خیلی بیش از این حرف ها طول می کشد. شاید بیشتر از ۲ سال. سر همین، خیلی از فوتبالیست ها به خصوص آنها که پا به سن گذاشته اند، بعد از عمل رباط، عطای ریسک فوتبال را به لقای راه رفتن بدون درد مینیسک می بخشند. من اما بعد از ۷ ماه تقریبا خوب شدم. آن روزها دکتر مددی به من گفت: اصلا در چمن نامناسب حق بازی نداری! مبادا بروی جام رمضان، فوتسال بازی کنی! به هیچ وجه با کفش ۶ استوک بازی نباید بکنی! زمین سفت برای زانوی تو سم مهلک است! قید بازی در آسفالت، ولو برای چند دقیقه تفریح ۱۳ به در را باید بزنی! خیلی ملایم تمرین کن و فعلا ماهی یک بار، بیا پایت را ببینم! این همه البته در تخصص دکتر مددی بود. دکتر فیروز مددی اما یک ماه بعد از عمل، که لازم بود من ساعاتی از روز، روی زانوی پای چپم فشار بیاورم تا به قول معروف، راست و نرم شود، به من گفت: تکیه می دهی، می نشینی، پایت را باز می کنی، یک متکای کوچک زیر زانوی چپت می گذاری، با هر ۲ دست، زانویت را به پایین فشار کنترل شده می دهی، هر بار که فشار می دهی، ۳ تا صلوات بفرست، بعد چند ثانیه استراحت کن، دوباره! خلاصه در تمام دستورات پزشکی ایشان، در همه مراحل درمان، رنگ و بویی از خدا و معنویت هویدا بود. اعتراف می کنم دکتر مددی، کاملا زانویم را خوب کرد. من الان بیشتر از ۱۰ سال است که ایشان را ندیده ام. این اعتراف، از سر حب و بغض نیست، ناشی از شرافت و صداقت است. نه دکتر مددی به تعریف من نیاز دارد و نه این تعریف، جز وجدان، دلیل دیگری دارد. رابطه ای با ایشان ندارم که بعد از این تعریف، دنبال سودی باشم. وانگهی! من اگر دکتر مددی را فقط به خاطر عمل خودم دوست دارم، عابدزاده را برای انبوهی از دلایل دوست می دارم. مادربزرگم تمام عمرش فقط ۲ فوتبال دیده است. یکی بازی ایران و استرالیا، یکی هم بازی ایران و آمریکا. از اشک شوق و دل شاد یک ملت، اعم از زن و مرد و پیر و جوان و رهبر و رهرو، آنکه در عرصه ورزش، بیش از هر ستاره دیگری سهم دارد، بعد از حسین رضازاده، احمدرضا عابدزاده است. شرط است که پهلوان زنده را عشق نباشد!! من مهدی رحمتی را خیلی دوست می دارم و بی شک، امروز، او بهترین دروازه بان فوتبال ماست، اما ۴ تا مهاجم زپرتی الجزیره امارات، گمان نکنم این همه ذکر و ورد نیاز داشته باشد!! توسل به اهل بیت البته امر مقدسی است، اما قرآن گذاشتن وحید طالب لو لای حوله دروازه بانی اش، آنهم در برابر آرش برهانی(!) یا همین دائم الوردی مرد شماره یک، با عرض معذرت از این عزیزان، بیشتر به یک نمایش شبیه است تا نیایش! اینقدر گستاخی اش را دارم که بنویسم و ادعا کنم؛ بعضی ستاره های امروز ما، از هر آن کار که باعث ویژه دیده شدن شان می شود، انگار خوش شان می آید! همچین دارد وسط بازی ذکر می گوید مهدی رحمتی عزیز که انگار به جای هادی نوروزی، «لیونل مسی»، مهاجم حریف است!! چه خبر است؟! تو اگر «الی بیت المقدس» می خواستی به جای توپ غلامرضا رضایی، جلوی توپ و تانک لشکر صدام از دروازه کشورت محافظت کنی، چه ذکری می خواندی؟؟!! این را به کنار، تو اگر «جهنم ملبورن» بودی، می خواستی چه کنی؟! حتما عقاب آسیا هم اهل ذکر و توسل هست، اما نه اینقدر تابلو، جلوی اسکوربورد ورزشگاه! تو وقتی هنوز هم مثل ۱۲ سال پیش، در خروج مشکل داری و مثل آب خوردن گل می خوری، چرا باید جور این ضعف تو را اهل بیت بکشند؟! حضرت عباس چه تقصیری دارد که تو ضعف همیشگی خودت را اصلاح نمی کنی؟! کجا بودم؟!… داشتم اعتراف می کردم وقتی که من نوعی، به حرف دکتر گوش نمی کنم، با کفش ۶ استوک بازی می کنم، به درخواست هم محله ای ها برای جام رمضان، «نه» نمی گویم و… معلوم است که عمل خراب می شود و دوباره زانو آسیب می بیند! آرزوهای فوتبالی مرا دکتر مددی به باد نداد، من خودم کله شق بودم! کله شقی کردم و دوباره زانویم مشکل دار شد و این بار، خودم شدم معالج خودم!! هم الان دقیقا نمی دانم مشکل زانویم چیست که هر از چندی، به شکل خفیف قفل می کند، لیکن هر بار که همچین می شوم، حداقل یک ماه می لنگم تا کمی بهتر شوم، تا دوباره فوتبال بازی کنم و روز از نو!! از توصیه های دکتر مددی، فقط ۲ ماه گذشته بود که رفتم جام رمضان و همان جا در یک برخورد با بازیکن حریف، گند زدم به زانویم! آیا مقصر زانوی امروز من دکتر مددی است؟! عابدزاده عزیز و دوست داشتنی، هرگز نباید فراموش کند که اواخر دهه ۷۰ در آن بازی لعنتی میان ایران و تایوان، چه اتفاق نادری برای زانویش افتاد. آن ایام عابدزاده برای آنکه حقش را از غلامپور بگیرد و نه یک بازی در میان، که گلر ثابت تیم ملی باشد، نیاز داشت به یک خودنمایی، اما بدبختی اینجا بود که مهاجم الاغ تیم تایوان، هنگام شیرین کاری عقاب محبوب ما، به جای آنکه از عابدزاده رد شود، خودش را محکم زد به زانوی عقاب!! عابدزاده خودش همیشه می گوید؛ «زانویم در آن حادثه کلا خرد شد». مسئله اصلا رباط و مینیسک و کشکک و… نبود. صحبت بر سر همه محتویات عضو حساس زانوی عابدزاده بود. آن روزها شماری از بهترین ارتوپدها هرگز قبول نکردند زانوی عقاب آسیا را عمل کنند. از عواقب عمل به شدت بیم داشتند و حتی کتمان نمی کردند که این عمل، ممکن است منجر به قطع پای عابدزاده شود! خدا را شکر، خود عابدزاده همه این موارد را قبول دارد. اگر نتیجه عمل عقاب آسیا به این منجر می شد که عابدزاده قید فوتبال را بزند، اما در عوض، بتواند راه برود، این خبر مسرت بخش(!) خوش خوشان همه اهل فوتبال بود! واقعیت این است و خود عابدزاده هم قبول دارد که دکتر مددی با پذیرش عمل زانوی درب و داغان عابدزاده، کاری در مایه های «ایثار» انجام داد. دکتر مددی زانوی عابدزاده را عمل کرد، زیر بار همه عواقب این عمل سخت و عجیب و غریب رفت، عمل هم به اعتراف خبرگان رشته ارتوپدی، عمل خوبی بود، لیکن دکتر مددی از عابدزاده خواست قید فوتبال را از اساس بزند! عقاب اما در مصاف عقل و عشق، دیوانگی را انتخاب کرد! دکتر مددی گمان می کرد عابدزاده حتما به حرفش گوش می دهد، چرا که اگر هم بخواهد، نمی تواند فوتبال بازی کند! این، مهم ترین فرق عمل زانوی عابدزاده با دیگران بود، چرا که صرف نظر از توصیه پزشک معالج، اصلا تصور فوتبال بازی کردن عابدزاده در هیچ عقل سلیمی نمی گنجید و با هیچ داده پزشکی هم خوانی نداشت! عابدزاده اما دیر یا زود به فوتبال برگشت! منتهی این بار با پایی لنگ و خراب، عجبا که باز هم لایی می انداخت و آدامس می جوید و حماسه می آفرید! فهم این مهم که پای عابدزاده مشکل دارد، برای اهل فوتبال اصلا سخت نبود؛ راه رفتن عابدزاده اشکال داشت و معلوم بود که دارد می لنگد. دگر بار در بازی معروف ایران و استرالیا دقت کنید! به وضوح عابدزاده دارد بد راه می رود. هر کسی اندک سر و کاری با ورزش داشته باشد، این را می فهمد. اینکه چگونه عابدزاده توانست با زانوی بعد از عمل منحصر به فردش، همچنان فوتبال بازی کند، حتما از اسرار فوتبال است. گمانم در ورای این «سر استثنایی» می توان جور دیگری قصه را دید. از دکتر مددی به خاطر شجاعت در قبول عمل عابدزاده تشکر کرد. از دکتر مددی به خاطر انجام درست عمل، تشکر کرد. از دکتر مددی به خاطر توصیه های بعد از عمل به عقاب آسیا تشکر کرد، اما استثنائا عابدزاده را به خاطر گوش ندادن به حرف دکتر معالجش، به باد انتقاد نگرفت! من اصلا تصور نمی کنم که عابدزاده با بازگشت دوباره اش به فوتبال، حرف دکتر مددی را زمین زد! کاری که او انجام داد، «خواستن» نبود، «توانستن» بود! عابدزاده حتی اگر خودش هم می خواست عمرا می توانست به فوتبال برگردد، اما دیوانه ها گاهی کاری می توانند انجام دهند که خودشان هم بخواهند نمی توانند! در این قبیل موارد، باید رد پای دست لطف و کرامت خدا را جست و جو کرد. استثنائا این گونه نادر از الطاف الهی، به هیچ وجه شامل حال عقلا نمی شود!! عابدزاده اگر عقل می کرد و به حرف دکترش گوش می داد، قطعا کار خوبی کرده بود، اما او عقل نکرد، به حرف دکتر مددی گوش نداد، چرا که با عمق وجود، باور داشت خدا از علم پزشکی بالاتر است. بعله! تنافری میان خدا و علم پزشکی نیست و دستور طبیب، همان حکم حبیب است، لیکن مگر نه این است که هر قاعده ای، استثنایی دارد؟! چه کسی شک دارد که احمدرضای عزیز فوتبال ایران، یک استثنای بی مانند است؟! اگر الساعه مخاطب کلاسیک قلم من، به من بگوید که؛ «شان قلم تو، بالاتر از نوشتن درباره عابدزاده است، عابدزاده ارزش این همه طول و درازا نداشت!»، به او می گویم: گاهی، گاه گداری نوشتن درباره زانوی عابدزاده صدشرف دارد به نوشتن درباره سیاست، چرا که در زانوی عقاب آسیا آنچه هویداست، «خدا» است؛ همان خدایی که بعضا در سیاست گم و ناپیداست! بر فرض که حکم کنی عابدزاده جهنمی است!! از بعض شما هیچ بعید نیست!! من جهنم رفتن با زانوی آش و لاش عقاب آسیا را حتما به سکونت در ۲ خیابان ترجیح می دهم؛ یکی خیابان پاستور، دیگری خیابان بهشت!! در قاموس قلم من، سیاسی بازی اصلا نمی گنجد، اما حتما تیغ دکتر فیروز مددی و بخیه زانوی عابدزاده، با هم می گنجند! من به خاطر سیاسی بازی، از ساکن نازنین خیابان فلسطین جنوبی دفاع نمی کنم؛ بیشتر به خاطر شرافت است، کمتر به خاطر سیاست است!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

عابدزاده به خصوص بعد از عمل جراحی روی مغز سرش، بعضا پرت و بلا حرف می زند. این دیوانه دوست داشتنی، که خدا به شکل ویژه و خیلی زیاد دوستش دارد، چندی است پایش را در یک کفش کرده که عمل دکتر مددی منجر به کوتاه شدن پای چپش به اندازه ۲ سانت شده!! جالب اینکه مدعی است برای ادعای خود، از پزشکان آلمان هم سند دارد!! خب! دمی درنگ کنید. دکتر مددی در آن عمل، هر چه کرده، داخل زانوی عابدزاده بوده. ارتباط این مهم با اندازه پای عابدزاده، آنهم ۲ سانت(!) چیست؟؟!! دکتر مددی ۲ سانت از تیغ جراحی اش را هم در زانوی عابدزاده جا گذاشته باشد، زانو ممکن است ۲ سانت حجیم تر شود، اما قد پا کوچک و بزرگ نمی شود!! ۲ سانت از ساق پا یا ران پای عابدزاده را که نبریده!! محل کارش زانوی عقاب آسیا بوده. هر چند باورم هست زانوی عقاب آسیا در اصل، محل کار خدا بوده، تا روزگاری بعد، ملتی شاد شود با هنرنمایی عقابی که آدامس در دهان می جود و به هری کیول می گوید؛ ریز می بینمت عمو!! یک بار در محل تمرین پرسپولیس از عابدزاده پرسیدم؛ آخه لاکردار! چی شد که تونستی به فوتبال برگردی؟ گفت: هر چی بوده، لطف خانم فاطمه زهرا(س) بوده. من از فیلم هندی، از دعوایی که هندی تمام شود، بدم می آید، اما دوست دارم محبوب ترین ستاره فوتبال ما و دکتر مددی، این جراح حاذق، استثنائا در یک قاب، دست در دست هم، جلوی لنز دوربین عکاسان و خبرنگاران «خنده آشتی» کنند. باور کنید اگر روزی قرار باشد عابدزاده در این دیار که باعث بسیاری شادی ها بوده، شلاق بخورد، اولین نفری که آزرده می شود، دکتر مددی است. کمی اطرافیان عابدزاده در تحریک عقاب صاف و ساده آسیا بی اخلاقی کردند و الا دکتر مددی اصلا فکرش را هم نمی کرد که شکایتش از عابدزاده، منجر به صدور این احکام شود. سال ها پیش دکتر مددی بالای تخت من آمد و گفت: بعضی از دکترها چون عابدزاده را دوست داشتند، او را عمل نکردند، فرجام عمل اصلا معلوم نبود، اما من عابدزاده را عمل کردم، چون او را خیلی دوست داشتم! آقای عقاب آسیا! گاهی بد شلاق می زنی به آدم! با یک عذرخواهی از دکتر مددی، شان شما پیش ملت شریف ایران، پله ها بالاتر می رود. یاعلی مددی!

در ضمن! این را هم بدانی بد نیست: «شهر ما شهر میلانه…».

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۵۲ دیدگاه

تیغ اداره بر حلقوم اراده

دست عزیز، مبارک و فرخنده رهبر انقلاب اسلامی بر کتاب «قطعه ۲۶»

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ شعر: دیوونه داداشی

به یاد «قطعه» یاد اون قدیما، اون وقتا که عصا نبود دست ما

یادش به خیر! توی بهشت دنیا، قیامتی بود؛ صف «اول، آیا؟!»

یه کله، تایپ متن صد وجبی، قاط زدنا، یهویی، نصفه شبی

حبس نفس، تو سینه ی کاربراش، مثل «تمبر هندی»، توی «مشماش»

«فونت درشت»، با «حسین قدیانی»،  جای «داداش حسین»…؛ یعنی که یعنی!

ضایع شدن، سزای شب بیداری، را به را باز؛ «داداش! فدایی داریی»

خصوصی هایی که می شد بایگانی، دم به ساعت؛ «پیام بی زرگانی»

درست، شبایی که داداش، خسته بود، جون ما هم به خنده هاش، بسته بود

گرچه حضور داشتیم تو «قطعه»، محسوس، بیشتر از این روزها، نداشتیمش، دوس

یک: چند روزی است به سبب کار کتاب جدیدم با عنوان «ماشاء الله حزب الله» که ان شاء الله در نمایشگاه کتاب اردیبهشت رونمایی خواهد شد، کل شب را بیدار می مانم تا ساعت ۹ صبح که این روزها وقت خوابم شده است؛ سر ظهر با زنگ کی از خواب خوش بپریم، خدا عالم است! تا ۷ صبح بکوب، کار می کنم در خلوت، اما از ۷ تا ۹ رادیو را روشن می کنم و صبحانه و گوش دادن به اخبار و احیانا موسیقی و نوشتن و ویرایش و خواندن و دانه بردن برای حضرت قناری و چه و چه. گاهی بدم نمی آید هم زمان، چند کار مختلف انجام دهم. اصولا آدمی زاد دارد هم زمان کارهای مختلفی انجام می دهد؛ گوش می دهد، می بیند، می خواند، راه می رود، می خورد، قلبش می زند، نفس می کشد. به این همه کار، نوشتن را هم می توان اضافه کرد!

دو: در یکی از امواج رادیو، نیم ساعت مانده به ۸ صبح، چند روزی است ملتفت شده ام که جناب مجری، در برنامه ای ثابت، تیتر برخی جراید را می خواند. کدام روزنامه ها را؟! توی این چند روز که تا امروز پای ثابت این برنامه بوده ام، نه اسمی از «وطن امروز» بود، نه «کیهان» و نه «جوان». اغلب تیتر یک جراید زنجیره ای خوانده می شد و ایضا چند تایی روزنامه اقتصادی که بعضی شان در شمار همان زنجیره ای ها تعریف می شوند. مثلا دوشنبه، روزنامه های اعتماد و شرق و جمهوری اسلامی و دنیای اقتصاد و جهان صنعت را خوب یادم هست. اینکه حالا کدام شان زنجیره ای اند و کدام نیستند، قضاوتش با مخاطب. اما امروز صبح، تیتر صفحه نخست این جراید از قول رادیوی نظام مقدس جمهوری اسلامی، حول ۲ محور می گشت. یکی آب گرفتگی تهران، متاثر از باران بهاری. ضعفی که به من ربطی ندارد و شهرداری تهران باید جواب دهد که چه کرده و چه کار دارد می کند. اینکه از اساس به من چه، لیکن دومین محور این روزنامه ها آنطور که گوینده رادیوی نظام مقدس جمهوری اسلامی به خورد مخاطبش می دهد، این بود؛ «بازار به تعامل مثبت ایران با «۱ + ۵» روی خوش نشان داد». جناب مجری، یعنی کارمند نظام مقدس جمهوری اسلامی، البته این را هم مدام از قول خودش اضافه می کرد که؛ سیاست، چقدر می تواند تاثیر مثبت و منفی داشته باشد روی اقتصاد.

سه: به عنوان یک شنونده، پیام نهفته در ورای این نقل قول رادیوی نظام مقدس جمهوری اسلامی را به خوبی گرفتم! این پیام دارد به مخاطب می گوید؛ اگر نظام با دشمنان خود، به جای مبارزه، تعامل کند، یعنی کوتاه بیاید و الکی شر درست نکند و حد و مرز خود را بشناسد و دنبال «مرگ بر آمریکا» نباشد، قیمت سکه و دلار پایین می آید و ارزش سهام بالا می رود و بر لب اقتصاد، خنده جاری می کند! این پیام دارد همین را به مخاطب منتقل می کند، اما مسئله اینجاست؛ آیا ما با «۱ + ۵» تعامل کردیم، یا آنها با ما؟! ما کوتاه آمدیم یا آنها؟! ما اگر می خواستیم با «۱ + ۵» تعامل کنیم، مذاکرات هسته ای در همان ماه اول و دور اول، تمام شده بود و ایران می بایست بالکل قید انرژی هسته ای را می زد! قصه دردآور اینجاست که اتفاقا اقتصاد، نه به تعامل مثبت ما با «۱ + ۵»، بلکه به ایستادگی ما بر سر حقوق مسلم مان، روی خوش نشان داده است. از یاد نبریم عصر دوم خرداد، ناشی از ندانم کاری ها، بی غیرتی ها و بی اعتقادی های دولت وقت، در مذاکرات هسته ای، مثل امروز، اهل ایستادگی و مبارزه نبودیم، لیکن این تعامل، هرگز سبب تبسم اقتصاد و شکوفایی عرصه سهام نشد! در اوج همین تعامل، عجبا که ما شدیم «محور شرارت»، و البته ارزش ریال در برابر دلار، هنگام خنده آقای خاتمی به آقای ژاک شیراک، یا لبخند شیخ دیپلمات به جک استراو بیشتر نشد! قیمت سکه هم پایین نیامد! اقتصاد اگر ریگی به کفشش نباشد، اتفاقا به «مقاومت سیاسی» است که روی خوش نشان می دهد، نه «تعامل سیاسی». آنچه این روزها دیپلمات های شریف ما در حال انجام آنند، نه تعامل، که رسما تودهنی زدن به نظام سلطه است. منتهی یک سیلی شکیل و شیک و دیپلماتیک.

چهار: حتما درد نهفته در این متن، شما را هم دردمند کرده است. من واقعا مانده ام چرا روزنامه های «جوان» و «کیهان» و «وطن امروز» منتسب و منتصب به نظام مقدس جمهوری اسلامی خوانده می شوند؟! اگر رادیوی این نظام، به عنوان اداره این نظام، در خدمت روزنامه های زنجیره ای است، آیا من همان اپوزیسیونی نیستم که در ۳ روزنامه اپوزیسیون نظام دارم روزنامه نگاری می کنم؟! اگر رادیوی نظام مقدس جمهوری اسلامی در طول یک هفته ای که من شنونده اش بودم، در خدمت «شرق» و «اعتماد» است، کدام دروغ از این بزرگ تر که این جماعت در وصف خویش از «برند اپوزیسیون» استفاده می کنند؟!

پنج: فتنه قبلی، هر وقت دوستی پیامک می داد، رفیقی خبر می داد که فلان ساختمان رادیو یا بهمان جای صدا و سیما، کمی تا قسمتی شلوغ شده، دست از کارم یعنی نوشتن می کشیدم و به جای قلم، باتوم دست می گرفتم تا فقط در عالم رویا، بسیجی نباشم. وسط میدان هم بسیجی لباس پلنگی باشم. نویسندگان جراید زنجیره ای اما به امثال من، هم زمان ۲ طعنه می زنند؛ «قلم به دست مزدور» و «چماق به دست» که البته در این دومی، صفت مزدوری، حذف به قرینه معنوی چماق شده است! من سئوالم از اهل و عیال نظام مقدس جمهوری اسلامی این است: آیا به نظر شما، روزنامه نگاران زنجیره ای، این همه شرف دارند که فتنه بعدی، -بخوانید فتنه فرضی!- بیایند و از ساختمان رادیو دفاع کنند؟؟!! آقای رسانه ملی! اگر پاسخ شما به این سئوال منفی است، من باز هم در رکابم! من باز هم می آیم تا در راه دفاع از ساختمان صدا و سیما، همچنان از اهالی فتنه، سنگ بخورم، تا از اداره های نظام مقدس جمهوری اسلامی در مقام عمل پاسداری کرده باشم. بعید می دانم هیچ کجای دنیا، به نجابت ما اپوزیسیونی پیدا شود!

شش: قول داده بودم به سردبیر «وطن امروز» که «اداره های جمهوری اسلامی» را این همه در برابر «اراده های انقلاب اسلامی» قرار ندهم و با کلمات بازی نکنم. اتفاقا حرفش را هم قبول داشتم، اما مانده ام، یعنی درمانده ام؛ اگر قرار است هر چه فریاد دارم بر سر آمریکا بکشم، پس چرا اداره های جمهوری اسلامی، هر چه فریاد دارند بر سر اراده های انقلاب اسلامی می کشند؟؟!! تعامل با دشمن به روایت رادیوی نظام مقدس جمهوری اسلامی که به اقتصاد روی خوش نشان می دهد، رادیوی این نظام که به زنجیره ای ها روی خوش نشان می دهد؛ پس آقای اوباما! دریاب ما فرزندان انقلاب اسلامی را! نه نه! این را من نگفتم! اصلا من نبودم؛ شیطان بود! غلط کردم!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

«آقا»! شما فقط «رهبر انقلاب اسلامی» هستی… مگر نه؟! از دست این اداره های جمهوری اسلامی، با شما حرف بزنم بهتر است! مگر روی سخنم شما باشی، تا این ققنوس درد آرام بگیرد. ما از نظام، تریبون نمی خواهیم. می خواهیم تریبون نظام، به دشمن روی خوش نشان ندهد. می خواهیم تریبون نظام، ایستادگی را تعامل نخواند. می خواهیم جمهوری اسلامی هر چه فریاد دارد بر سر انقلاب اسلامی نکشد.

وطن امروز/ ۲۹ فروردین ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۰۹ دیدگاه

مدح ریشه یا فتح گیشه؟! خط شکنی فرهنگی یا خط کشی سیاسی؟!

تاملی بر تالمات این روزهای جبهه فرهنگی هنری انقلاب اسلامی

یک: فتنه ۸۸ اگر چه تک و توک خاطرات خوشی داشت، اما بی عارضه هم نبود. از جمله عوارض فرهنگی فتنه ۸۸ نگاه کردن از دریچه سیاست است به مقوله هنر، که مع الاسف در فتنه ۸۸ مختومه نشد و تا امروز به پیکر جامعه هنری ما سرایت کرده است. تا فردا روزی از این «درد مکتوم» نجات پیدا کنیم، جز معاینه و معالجه و جراحی، چاره ای نیست. این بیماری، البته فقط مختص من و ما نیست؛ نیک اگر بنگری، دامن همگان را از زرد و سبز و قهوه ای و آبی آلوده کرده است. ما را اما کاری با دیگران نیست که آیا چه می کنند. فرض است بر ما، به ویژه بر دوستان حزب الله که امراض خود را بشناسیم و علاج واقعه قبل از وقوع مرگ کنیم. گاهی چون سرطان، مرضی هست که نمود ندارد، اصلا انگار وجود ندارد، اما طبیب اگر حبیب هم نباشد، می فهمد که فرد، بیمار است. امروز، عرصه فرهنگ و هنر، بیمار است. نام این بیماری «سیاست زدگی» است. شک نیست که هنر، حتما سیاسی هم هست و سیاسی ترین شعار، اتفاقا شعار «جدایی هنر از سیاست» است، اما یک وقت هست که ما داریم علیه شعار دشمن، سخن می گوییم، یک وقت هست که ما داریم خودمان را نقد می کنیم. دلیل انتشار این نوشتار، ملاحظه مهم و حیاتی دومی است.

دو: اهل اخلاق، اصحاب خداترسی، گاهی تذکر می دهند که شیطان لزوما از در شر وارد نفس آدمی نمی شود. مهم ترین هنر ابلیس، دست بر قضا این است که گاهی از روزنه کار خیر، محصول شر درو می کند. فتنه و فتنه آفرینی از دسایس شیطان است. چه سال ۸۸ باشد، چه نباشد، مادام که شیطان هست، فتنه هم هست، و راه من و تو ای عزیز! از گذر این مبارزه می گذرد. این هم از فتن رنگارنگ شیطان است که گاهی نقطه قوت را بدل می کند به نقطه ضعف. در اوج فتنه ۸۸ حتما لازم بود که بچه حزب اللهی هوای بچه حزب اللهی را داشته باشد. امروز اما فتنه فرهنگی جز این نیست که به بهانه همین هواداری که حتما کار پسندیده ای است، دچار نوعی «قشری گری» شویم. اینکه دیگران هم به این مرض دچارند، هرگز سبب نمی شود اهل ولا، چشم بر درد خفته و مرض نهفته خود ببندد. اگر به قول حکیمانه رهبر انقلاب؛ «آفت بصیرت، غرور و خودبزرگ بینی است»، پس آفتی هم دارد هواداری حزب اللهی از حزب اللهی. این آفت، که نگارنده دعوایی بر سر نامش ندارم، هر چه بخوانی، بی تعارف، «آفت فرهنگ و هنر اهل ولا» است.

سه: خط مقدم جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی، چه باک دارم که ادعا کنم جای خط شکنی است، اما خط شکنی، فرق اساسی دارد با خط کشی. خط کش سیاست، خراب می کند هنر را. سیاست زدگی آسیب می زند به فرهنگ. گمانم حدی دارد نگاه به مقولات فرهنگی و هنری، با عینک سیاست. ما جملگی به این عارضه مسری ایام فتنه دچار آمده ایم. اول وجود این مرض را باور کنیم، تا بعد راه علاج!

چهار: فلان نویسنده، کتاب می نویسد. کتاب خوبی هم هست. این کتاب حتما در چارچوب جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی قابل ارزیابی است. ما این کتاب را یا بایکوت می کنیم یا می کوبیم، چرا که جناب مولف، روزگار فتنه به زعم ما در شمار عماریون نبود. یا اتفاقا عمار بود، اما به زعم گروه دیگری از ما، اهل افراط و تندروی. غصه دار می کند این نگاه پر از گناه، قصه فرهنگ را. من داعیه ای ندارم که «آقا» را خیلی خوب می شناسم، اما در این یکی ذره ای تردید ندارم که نگاهم در این نوشتار، به جنم فرهنگی و هنری رهبر فرزانه قرابت دارد. اینجا دیگر از آنجاها نیست که غفلت خود را با این بهانه توجیه کنیم که رسالت روی دوش سردار، لزوما با رسالت روی دوش سرباز، یکی نیست. بعضی از ما فقط در سیاست، رهبر انقلاب را رهبر انقلاب می دانیم، اما در فرهنگ، اصلا عطر ولایت نمی دهیم. مقاله ای در روزنامه ای نمی خوانیم، تئاتر نمی بینیم، سینما نمی رویم، اهل گالری نیستیم، تا به حال یک رمان درست و درمان چند جلدی دست نگرفته ایم، اما برای همه این جماعت، حکم های آتشین صادر می کنیم! به تولید امروز هنرمند کاری نداریم، به موضع دیروزش نگاه می کنیم! چون یکی هم کیش مان است، در بوم نقاشی، اگر به جای رنگ، مالچ هم بپاشد، حتما تابلوی فاخری است! رهبر انقلاب هم اگر عمومی از این اثر تعریف نکرده باشد، خصوصی حتما کرده است!! من، شما را نمی گویم. خودم را می گویم: من مستاجر نیستم، شده ام صاحب خانه «آقا» در «بیت»!! در بیت فرهنگ و هنر اما، اصلا وسعت نظر رهبر را ندارم. سعه صدر ندارم. خط کش دارم، لیکن خط شکنی ندارم.

پنج: می بینی فلان هنرمند، سریالی برای سیما یا فیلمی برای سینما خلق کرده است. بر خود هیچ لازم نمی بینیم این اثر را ببینیم، بعد در مذمت یا مدح آن چیزکی بنویسیم. این تولید را دیده یا ندیده، -اغلب ندیده!- قبل از هر چیز نگاه می کنیم به کارنامه طرف در فتنه ۸۸ که ساکت فتنه بوده، کاسب فتنه بوده، مردود فتنه بوده، رفوزه فتنه بوده، چی چی فتنه بوده! اگر کارنامه اش با مذاق مان جور درآمد، حتما اثرش، اثری خوب و متعالی و مرضی رضای بزرگان است، و الا که هیچ! رسما طرف را روانه جبهه غرب می کنیم! گمان نکنم این کار ما در حوزه فرهنگ و هنر تعریف شود. باورم هست این کار ما حتی، کار سیاسی هم نیست. نام این کار «قشری گری» است. نقاشی خانم فلان، اثر خوبی است، چون هم کیش ماست، اما کتاب آقای بهمان، چیز بی خودی است، چون در فتنه ۸۸ فقط ۳۸ درجه با ما تفاوت زاویه داشت! در این نوع نگاه، آدم ها نه نقد، بلکه تخریب می شوند، لیکن تولید هنری شان، اصلا در بوته نقد قرار نمی گیرد. یکی دو تا نیست مضرات این نگاه. چند تایی را برمی شمارم.

پنج/ ۱- اثری هنری، بی آنکه ویژگی های ممتاز و متمایزی داشته باشد، می شود نماینده رسمی نظام در حوزه آن هنر. در آن سو، اثری که لزوما مال دشمن نیست، می شود نماینده رسمی جناح اپوزیسیون. صرف نظر از ظلمی که در اینجا به نظام می شود و نظام، بی خود هزینه یک اثر نه چندان دندان گیر می شود، بی هیچ دلیلی دشمن تراشی صورت می گیرد. گیرم فلان و بهمان فیلم سینمایی، خیلی منطبق بر آرمان انقلاب اسلامی نباشد؛ این درست، اما چه لزومی به لشکرکشی حق و باطل است؟! چرا به جناح اپوزیسیون عمدتا خارج نشین، اجازه می دهیم که در زمین فرهنگ و هنر جمهوری اسلامی، اینقدر راحت و بی هزینه وارد شود و یارگیری کند؟! گیرم او چنین می کند؛ عقل ما کجا رفته که ادامه ندهیم این طناب کشی را؟!

پنج/ ۲- اگر حتی به دیگران هم کاری نداشته باشیم، «قشری گری» سبب می شود فرصت نقد و رشد و بالندگی از هنرمندان جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی گرفته شود. تمام دلیل خوب یا بد بودن یک اثر هنری، حاشا که خلاصه در کارنامه سیاسی طرف، به ویژه محدود در موضع گیری او زمان فتنه ۸۸ باشد. مواجهه اینگونه با مولف هر هنری، معرف مرض بدعلاج «قشری گری» است. اگر می بینیم گاهی اصحاب فرهنگ، جوزده می شوند و بر اساس موج، رفتار و گفتارشان را تطبیق می دهند، در این گناه، حتما خیلی از ما سهیم هستیم. سیاسی دیدن مقوله فرهنگ و هنر، آنهم به بدترین شکل ممکن، بزرگ ترین و سیاه ترین دودش، در وهله اول به چشم هنرمندان متعهد می رود. اینگونه می شود که مدت هاست فیلمی در مایه های «آژانس شیشه ای» یا «بچه های آسمان» یا «لیلی با من است» ساخته نمی شود. خوبان متخصص، کار ضعیف ارائه می دهند و ضعیفان متعهد، به جای آنکه گامی جهت رشد بردارند، به کنار آمدن با جو، و ابراز رضایت از خط کشی موجود، بسنده می کنند. فتنه ۸۸ حتی اگر جز این درد، هیچ تالم دیگری نمی داشت، کافی بود که ما چون زهر، تلخ بخوانیمش و افسوس بخوریم کاش نمی بود!

پنج/ ۳- در هیاهوی این همهمه سیاه و سفید، عجبا که فقط ۲ اثر حق و باطل، یکی به نمایندگی از جبهه نظام، و دیگری به وکالت از جبهه اپوزیسیون دیده می شود و چه بسیار از آثار که در لا به لای این همه داد و بیداد اصلا به چشم نمی آید. آثاری که حتما برای خلقش زحمت کشیده شده و بعضا از ۲ اثر مذکور، از حیث فنی و کیفی بهتر و بالاترند. واضح است که در این ۲ قطبی غیر لازم، به خیل کثیری از هنرمندان و بسیاری از آثار، ظلم می شود. ای بسا آثاری که حداقل باید دیده شود، اما دیده نمی شود، و ای بسا آثاری که فقط نان موج موجود را می خورند! خیلی فیلم نیستند، خیلی کتاب نیستند، خیلی مقاله نیستند، خیلی هنر نیستند، خیلی مستند نیستند، اما چون وکیل یکی از ۲ جریان پوزیسیون یا اپوزیسیون تلقی می شوند، قدر می بینند و صدر می نشینند، اما عجبا که قدر سیاسی، نه صدر فرهنگی.

پنج/ ۴- هنری که مدعی نمایندگی از انقلاب اسلامی، ولایت فقیه، بسیج و خون شهداست، لاجرم باید هم شان آرمان متعالی نظام باشد. این هم شانی، ناظر بر ۲ نکته است؛ هم تخصص، هم تعهد. من واقعا نمی دانم چرا باید بعضی فیلم های سینمایی را با حمل بر صحت کردن پاره ای رفتار و گفتار، بعضا به تلویح، بعضا به تصریح، نماینده تفکر ولایت فقیه بدانم؟! چرا؟! آیا عمل درست و به هنگام در فتنه ۸۸ برای این نمایندگی کفایت می کند؟! آیا برای این وکالت، همین که جناب نویسنده فلان کتاب، بهمان جا از طرف «آقا» مورد لطف واقع شده، کافی است؟! از یاد نبریم کتابی که مدعی نمایندگی از اصل نظام است، خیلی باید کتاب باشد، و فیلمی که داعیه همین وکالت دارد، خیلی باید فیلم باشد. آیا در هر ۲ بعد تخصص و تعهد، فیلم هایی که نوروز سال گذشته و بهار امسال، الصاق به اصل انقلاب اسلامی شد، صرف نظر از خط کشی های موجود، اما در عین حال با حفظ احترام مولفین عزیزشان، حقا و انصافا و از روی نقد، به این رتبه رسیده اند، یا ما داریم رتبه ها را فقط با خط کش سیاست، بذل و بخشش می کنیم؟! این کار، کمک به اهل هنر متعهد است یا قلقلک دادن ایشان؟! ما داریم به این عزیزان، کمک می کنیم یا ظلم؟! این عزیزان در حق خودشان دارند کمک می کنند یا ظلم؟! آیا از دل این روند، حقیقتا «هنرمند» بیرون می آید؟! گیرم بیرون بیاید؛ آیا ادامه دادن این روند، هنر هنرمند را بالاتر می برد یا باعث سکون و رخوت و بی هنری می شود؟! آیا چون ۲ شعار «هنر برای هنر» و «هنر منهای سیاست» هر ۲ از اساس دروغ است، ما حق داریم دامن به ۲ دروغ دیگر، یعنی دامن به ۲ شعار «هنر برای موج» و «هنر منهای نقد» بزنیم؟! آیا چنین روندی و چنین جوی و چنین موجی، هنر متعالی برخاسته از یوم الله ۹ دی را به اوج می رساند، یا غوطه خوردن در وادی روزمرگی ها و جوزدگی هاست البته با اسانس هنر، یعنی هنرنمایی؟! مگر نه این است که هنر تفاوت دارد با هنرنمایی؟! مگر نه این است که حزب الله، با تخصص نیز هم پای تعهد، عهد بسته است؟! مگر نه این است که هنر، کسب و کار فرهنگ است، نه دکان ۲ نبش سیاست؟! و مگر نه این است که انقلاب اسلامی را بیش از سیاست، با هنر و فرهنگ باید شناساند؟! پس بر ما چه رفته است که حتی فرهنگ و هنر انقلاب اسلامی را نیز، اغلب با عینک سیاه و سفید سیاست رصد می کنیم؟! آیا قرار بر فهم غلط از سیاسی بودن اهل ولاست؟! آیا ما همان حلزونی نیستیم که به جای سکونت در خانه فرهنگ و هنر، فرهنگ و هنر را نیز در به در و خانه به دوش سیاست کرده ایم؟! آنهم نه سیاست، به معنای سیاست انقلاب اسلامی، بلکه سیاست به روایت خط کشی و قشری نگری! فیلم فلانی خوب است، چون از ماست، و فیلم بهمانی بد است، چون با ما نیست! آیا مابه ازای این خط کشی، رشدی هم برای اهل هنر متعهد، متصور هست؟! آیا فلانی و فلانی ها در دل خود نمی گویند؛ چه لزوم برای همت مضاعف؟ ما هر فیلمی که بسازیم، نیمی از جامعه از روی رودربایستی هم که شده، به به و چه چه خواهند کرد!

پنج/ ۵- در باب مضرات خط کشی فرهنگ با خط کش زمخت و بی هنر سیاست، حرف بسیار است، اما سخن را در این بخش از نوشتار کوتاه کنم، با این تذکر که چرا چندی است «شهوت فروش» به محل دعوای جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی و جبهه دیگران، تبدیل شده است؟! آیا این بود همه رسالت فرهنگی انقلاب اسلامی؟! فیلم خوب، فیلم خوب است، گیرم که بیشترین فروش را نداشته باشد و در این زمینه رکورد نزده باشد. این درست که جماعت روشنفکر، بینی شان در بحث «گیشه» به خاک مالیده شد، اما حد سرور ما از فتح گیشه تا کجا باید باشد؟! ما برای مدح ریشه آمده بودیم یا فتح گیشه؟! مبادا که در این همه جوزدگی، آنچه فراموش مان شود، دقیقا همان رسالت اصلی ما باشد. گمان نکنم با ندیدن این درد، اصل درد از بدن ما رخت بندد. کتمان این درد، آنجا خودش را نشان می دهد که فی المثل نوروز هر سال، نمایشگاه کتاب یا مطبوعات یا فیلم فجر هر سال، فیلمی می شود نماینده نظام و اثری می شود نماینده مخالفین، اما جای افسوس آنجاست که از دل این دوگانه پنداری، «جدایی نادر از سیمین» اسکار می گیرد، لیکن سطح سینمای سیاسی انقلاب اسلامی از «فلانی های ۳» فراتر نمی رود! آری! درست حدس زده اید. می خواهم بگویم در این دوگانه پنداری ها و خط کشی ها، اصحاب هنر متعهد، بیش از دیگران ضرر می کنند و درجا می زنند. به رشدی کمی و بی مقدار قناعت می کنند. به ۲ پله بالاتر آمدن رضایت می دهند. اما چرا این ضرر، در این سوی میدان، تجلی بیشتری دارد؟! شاید به این دلیل، که این سوی میدان، حتی اگر شاخ غول سینما را هم بشکند، هرگز نمی تواند سودای اسکار در سر بپروراند! نه به او اسکار می دهند، و نه او اسکار می گیرد! اسکار او، نمایندگی انقلاب اسلامی است! اسکار انقلاب، از اسکار سینما بالاتر است. زود راضی نکنیم اهل هنر متعهد را به دوران نقاهت و ایام استراحت! آسمان فرهنگ را این همه مه آلود نکنیم به ابر سیاست. این نیست امر ولایت. خط کشی کار مردان سیاست است. اهل هنر هم که بخواهند خط شکنی نکنند، پس آیا باز باید از «مرتضای راوی» بخواهیم برای مان فتح بیداری اسلامی، این فتح الفتوح انقلاب اسلامی را روایت کند؟؟!! روح ما مجروح تر از آن است که با همین چند لقمه نان سیر شود. سینمای متعهد ما، هنوز غذایی نخورده که این چنین باد کرده معده نفسش! اسکار انقلاب اسلامی را دیر باید داد. اینجا تاخیر، جایز است!

شش: دقت شود! خیلی دقت شود! فیلم، کتاب، موسیقی، سریال و هر هنر دیگری که به هر انقلابی وصل شود و این چنین در بوق و کرنا نماینده آن انقلاب خوانده شود، اگر قوی نباشد، حتما آن انقلاب، ضعیف است. پس دگر بار دقت کنیم در برخی واژه ها که به کار می بریم. تامل کنیم در بار معنایی شان. حد و حدود مدح را اگر مراعات نکنیم، عواقب آن، حتما حمل بر ضعف انقلاب اسلامی خواهد شد. فلان فیلم ممکن است فیلمی طنز یا سیاسی باشد، به نسبت سینمای امروز، نیز، به نسبت سینمای مولف، اثر بدتر یا بهتری باشد، در چنین زمانه ای حتی قابل تقدیر باشد، قصه نداشته یا درام داشته باشد، اما این همه کجا، و این کجا که ما این فیلم را نماینده انقلاب اسلامی و خون شهدا بخوانیم؟! آیا نماینده انقلاب اسلامی ۳۰۰ هزار شهید در عرصه فرهنگ و هنر، هم پای تعهد مولف، تخصص تالیف را نمی طلبد؟! کجا عمارها سینما را فتح کرده اند؟! این اتفاق فرخنده دقیقا کی و کجا افتاده است که فقط اهل خط کش از وقوع آن باخبرند؟؟!!

هفت: نخیر! اشتباه نشود. این نوشته، به هیچ وجه قصد صدور مجوز برای دوره افتادن اهل حزب الله به نقد و احیانا ناسزای همدیگر ندارد. تمام حرفم این است که ما باید هوای هم را داشته باشیم، اما نه مثل هواداران قرمز و آبی! نه سخیف، بلکه شکیل. نه با قال و قیل، بلکه با نقد و دلیل. محصول و نتیجه هواداری ما، اگر بیش از خط شکنی، خط کشی شد و نگاه صفر و صدی، حتما مشکل دارد هواداری ما از یکدیگر، که هواداری هم آداب و رسومی دارد. اگر ما در ظاهر، هوادار هم باشیم، اما هوای انقلاب اسلامی در آسمان فرهنگ و هنر، تنها بماند، اگر رمان خوب نوشته نشود، اگر فیلم خوب ساخته نشود، اگر هنر متعالی نداشته باشیم، آنچه زیر سئوال می رود، اصل انقلاب اسلامی است. سید شهیدان اهل قلم، سیدمرتضی آوینی از جمله هواداران انقلاب اسلامی بود. هوادار انقلاب اسلامی، اگر چه در توهم «هنر برای هنر» اسیر نمی شود، لیکن با خط کش سیاست، به مقوله فرهنگ نمی نگرد و حتی اگر همه حزب اللهی ها بگویند فلان فیلم، نماینده انقلاب اسلامی است، به جای گیر افتادن در «خط کشی»، «خط شکنی» می کند و نقد می کند و نمی ترسد. تا یک فیلم سینمایی فقط در ۲ ساعت، وکیل انقلاب اسلامی، نماینده بچه های مظلوم بازی دراز، و زبان مظلومیت مقتدرانه خمینی و خامنه ای شود، خیلی راه درازی داریم. دور و درازتر از کار شهدای بازی دراز. ما هنوز یک دقیقه از «کربلای ۵» را نشان نداده ایم! کجاست «حاج بخشی» در سینمای ما؟! کجاست «آوینی» و سیر تحول او در رمان و داستان ما؟! «ماشاء الله حزب الله» هنگام خاموش کردن آتش داماد شلمچه درون لندکروز، کجای هنر انقلاب اسلامی به تصویر آمده است؟! بیاییم و الطاف خفیه خدای شهیدان به این انقلاب را به نام خود مصادره نکنیم! تا جوزدگی به افق سینما، آنچه زیاد داریم، راه نرفته است. جای دوربین، مثل اسلحه روی دوش شهدا، باید خراب کند کتف کارگردان ما را، و الا هیچ هنری، یک شبه، نماینده یک شب انقلاب اسلامی در سه راه شهادت نمی شود.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

این نوشته، در سر سودای نقد فنی هیچ اثری نداشت. من به جز فیلم خودمان با بازی خودمان(!) فیلم دیگری را نقد نکردم، و الا به جز تعریف، حتما انتقاد به فیلم هایی که کارگردانان شان را عزیز خودمان می پنداریم، زیاد وارد است. دیروز، هواداری از اهل ولا باعث شد در مدح بعضی فیلم ها قلمکی بزنم، امروز اما هواداری از انقلاب اسلامی سبب انتشار این نوشتار شد. این هر ۲ را اگر با هم و در طول هم ببینیم، زیبنده تر است. ای عزیزان! بدا به حال مان، اگر آن روز که باید هوای هم را داشته باشیم، به ناسزا بگذرد، و آن شب که باید هوای انقلاب را، به سکوت! بدا به حال مان، اگر «خط شکنی» را فدای «خط کشی» کنیم. گفت: «یا ایها العزیز! به ما و خانواده ما آسیب رسیده است و سرمایه‏ ناچیز آورده‏ ایم. بنابراین، پیمانه ما را تمام بده، و بر ما تصدق کن، که خدا صدقه ‏دهندگان را پاداش می دهد».

وطن امروز/ ۲۶ فروردین ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۶ دیدگاه

دانای کل قصه شهادت

تقدیم به ارواح مطهر شهیدان صیاد و آوینی

نزدیکی سالگرد شهیدان صیاد و آوینی در دهه سوم فروردین هر سال، اگر نیک بنگری، قرابت معناداری است. شهیدی که دلاورانه جنگید و شهیدی که صادقانه روایت کرد. آوینی و صیاد، نماد «انسان انقلاب اسلامی» اند. اصلا مهم نیست اسلحه روی دوش این انسان باشد، یا دوربین. آنچه اهمیت دارد قدرت انقلاب اسلامی در پرورش انسان هم تراز خویش است. به جنگیدن صیاد نگاه می کنم؛ جنگ نمی بینم، خدا می بینم. «روایت فتح» نگاه می کنم؛ مستند نمی بینم، خدا می بینم. آوینی و صیاد، با یکی دو برگ اختلاف، بهترین همسایه های سررسید انقلاب اسلامی اند. جنگ نبود، ظاهرا بهار صلح و آرامش بود، اما راه هر دو شهید، از کربلا گذشت. این روزهای تقویم، «قطعه ای از بهشت» است؛ هنوز مانده تا دهمین شب ماه قشنگ اردیبهشت که بچه های «الی بیت المقدس» به خط بزنند. چیست اما راز ماندگاری شهدا؟ چرا هنوز خون شان به جوش است و خودشان، محل حرف و حدیث؟ همین آوینی و صیاد که این چنین به شکل ویژه، زنده و تاثیرگذار مانده اند، علت چیست؟

یک: انقلاب اسلامی در کنار اصول ثابت، نه فقط خود را نو به نو می کند، بلکه شهدای خود را نیز تازه تر از قبل می کند. این هنر انقلاب اسلامی است. این هنرآفرینی را ما تا ابد مدیون و ممنون خمینی و خامنه ای هستیم. نو به نو شدن شهدای نظام، اما ناظر بر ۲ مفهوم است. اولا در نظام مقدس جمهوری اسلامی، در باغ شهادت هرگز بسته نیست. وقتی مصطفی احمدی روشن در سال ۹۰ به خیل شهدا می پیوندد، خون این شهید کمک می کند به تر و تازگی خون شهدای جبهه و جنگ. این کمک، البته دوسویه است. هیچ کس مثل شهدا هوای هم، بلکه هوای خون هم را ندارند! اصلا شهادت، قصه شیرین هم افزایی خون سرخ در رگ روزگار است. ثانیا شهید با اینکه علی الظاهر دستش از دامان دنیا کوتاه می شود، اما شهادت، نقطه مرگ شهید نیست؛ نقطه عطف، به عبارتی سالروز تولد دوباره اوست. آوینی در ۲۰ فروردین سال ۷۲ یک سال سنش از آوینی در ۲۰ فروردین سال ۷۳ کمتر است، چرا که شهید، بدون تعارف، زنده است. حیات شهید اما فرق می کند با زندگی ما. شهید اگر چه بر سن و سالش افزوده می شود، اما این مهم، خللی بر بهار عمر او وارد نمی کند. این ما هستیم که با اضافه شدن سن و سال مان، به خزان عمر خود نزدیک می شویم، لیکن شهدا مثل صیاد و آوینی و حسین غلام کبیری و احمدی روشن و همت و باکری و آن شهید گمنام روستایی، هر بهار، سالی از پی هم زیاد می کنند، بی آنکه اجازه دهند روزگار بر ایشان بگذرد. آری! این شهید است که بر روزگار می گذرد و بر باد می وزد، و الا این همه سال از شهادت صیاد گذشته. نگاه کن به چهره اش! صیاد پیر شده، یا من و تو؟! اینکه می گویند شهدا «حیات جاودان» دارند، البته از درک ما عاجز است؛ شاید با همین نگاه، بفهمیم مسئله را.

دو: شهدا انسان انقلاب اسلامی اند. اشبه الناس به انقلاب اسلامی، شهدای این نظام اند. مگر ممکن است انقلاب اسلامی، خار چشم دشمنان دین خدا باشد، اما یاد شهدا فراموش شود؟! مهم ترین راز ماندگاری شهدای ما، خود انقلاب اسلامی است. مفهوم انقلاب اسلامی و مفهوم شهادت، خدمات شان به یکدیگر «خدمات متقابل» است. انقلاب اسلامی، چه جنگ باشد و چه نباشد، راه شهادت را باز نگه می دارد، اما خون شهید هم، جایی جز شجره طیبه انقلاب اسلامی را آبیاری نمی کند. درختی اگر همیشه بهاری است، ریشه در ریشه اش باید جست. گاهی ریشه درخت، همان قدر تنومند و زنده است، که خود درخت. درخت بی ریشه، بی درختی است و برای سرنگونی اش تیشه لازم نیست. اینکه هر انقلابی، انقلاب اسلامی ملت ایران نمی شود، یکی هم به خاطر زنده بودن ریشه آن است. درخت انقلاب اسلامی، به عدد شهدای نظام، ریشه دارد. ریشه ای که اگر چه حیاتش در دل خاک، -شاید هم در اوج افلاک!- گاهی از چشم ظاهربین من و تو، دور می ماند، اما هست! تر و تازه و بکر و تمیز! «فرعها فی السماء» جمهوری اسلامی در آسمان بیداری اسلامی، حتی تا عمق خاک آمریکا، آنجا که عکس مصطفای شهید و علیرضا، دست مردم آمریکا دیده می شود، محصول «اصلها ثابت» خون شهداست. حیات درخت، جدای از حیات ریشه نیست. راز ماندگاری یکی، راز ماندگاری دومی است.

سه: شهدا مثل هم اند. آوینی اگر لازم بود بجنگد، مثل صیاد می جنگید. صیاد اگر لازم بود، مستند بسازد، روایت فتح می ساخت. مهم ترین وجه مشترک همه شهدا، شهید بودن شان است. در منظومه شهادت، خیلی مهم نیست، صیاد، امیر سپهبد ارتش باشد و آوینی، هنرمند متعهد. همین آوینی، روزگاری در جهاد، بیل هم زده است، و همین صیاد، روزگاری در ارتش، به فکر تدوین تصاویر جبهه و جنگ در واحد تلویزیونی ارتش بود. برای شهید، آنچه مهم است کار خالصانه برای خداست. خود را زدودن و خدا را دیدن. کدام کار، مهم نیست؛ اخلاص در انجام وظیفه مهم است. برترین خصوصیت اخلاص، زنده نگه داشتن کار است. هم صیاد و هم آوینی، در روزگار حیات شان، -حیات قبل از شهادت!- نام خود را فدای عمل خالصانه، و اسم خود را قربانی رسم گمنامی کردند. این روزها اما برترین خصوصیت اخلاص، خوب دارد جلوه نمایی می کند. اینک، نه صیاد گمنام مانده و نه آوینی. پس اخلاص، راز ماندگاری شهداست.

چهار: شهدا هیچ اصلی را فدای فروع نکردند. حاشیه را هرگز بزرگ تر از متن ندیدند. در خدمت جبهه اصل کاری انقلاب اسلامی بودند. جبهه آفرینی نکردند، اگر چه خط شکنی زیاد می کردند. درگیر تکلیف بودند، اما به همین بهانه، دچار خودبزرگ بینی نشدند. خوب بودند، لیکن خودشان را قسیم نار و جنه نمی دانستند. ذوب در جبهه حق بودند. موضع گیری می کردند، اما «جبهه» را «جبهه ها» نمی کردند. جواب غفلت زده ها را می دادند، اما وحدت را خراب نمی کردند. آوینی هم لابد می توانست در روایت فتح، چیزهای دیگری نشان دهد، اما برای او جبهه، یکی بود و جنگ هم یکی! همچنان که برای صیاد.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

اینگونه باشی، بعد از عمری گمنامی، خدا تو را «حیات جاودان» می دهد و حتی اگر جنگ نباشد، راه تو را از کربلا می گذراند. خدا دانای کل قصه شهادت است. خدا بهتر از من و شما می داند که چگونه پاداش مردان بی ادعا را بدهد؛ مین و فکه و زمین جلوی در خانه هم نبود، خدایی که ما می شناسیم، آوینی و صیاد را جز با شهادت نمی برد. حالا حساب کن ببین، آوینی و صیاد چند ساله شده اند؟! حالا اما حساب کن و ببین، روزگار بر چه کسی گذشته؟! من جایی ندیده ام حسادت در قبال مقام شهدا، گناه باشد! کار ما جاماندگان از غبطه گذشته است! ای شهید! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته ای… ای بالایی! ای آسمانی! ای که بر روزگار می گذری و بر باد می وزی! مقام تو، حسادت ما را توجیه می کند. این «گناه» ما نیست؛ «نگاه» ماست. پس دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.

کیهان/ ۲۴ فروردین ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵۵ دیدگاه

چرا برای «علی» محافظ نگذاشته بودند؟!

۲ ساعت گفت و گوی اختصاصی وبلاگ «قطعه ۲۶» با سرکار خانم شهربانو شجاع

«مشهد، آزادشهر، بلوار رضا، حسینیه شهید صیاد شیرازی». با این نشانی راه افتادیم خانه مادر صیاد. به ظاهر، نشانی درست و درمانی به نظر نمی رسید، ولی راننده مشهدی با لهجه مشهدی، خیال مان را راحت کرد: «حسینیه صیاد در مشهد معروف است. همه می شناسند. اکثر وقت ها مثل همین فاطمیه، آنجا مراسم است. خانواده شهید صیاد در این قبیل کارها خیلی فعال اند». هنوز ذکر خیر راننده تاکسی از خانواده صیاد تمام نشده بود که به حسینیه رسیدیم. می دانستیم در طبقه بالای حسینیه، مادر صیاد زندگی می کند. زنگ طبقه دوم را زدیم و بعد از مصافحه با یکی از برادران صیاد که جانباز جنگ هم بود، رفتیم بالا. مادر و خواهر شهید به استقبال مان آمدند. اولین چیزی که بعد از ورود به خانه با صفای مادر صیاد، نظرمان را جلب کرد، «یاد صیاد» بود. هر کجا را که نگاه می کردی، عکس صیاد بود. از تصاویر معروف صیاد گرفته تا عکس هایی که برای اولین بار می دیدیم. جالب اینکه حتی در آشپزخانه هم چند تایی تصویر صیاد بود که در قاب ها و قالب هایی زیبا آرام گرفته بود…

می خواهم از در و دیوار خانه، عکس های علی ببارد. می خواهم رو به هر طرف خانه که می ایستم، لااقل یک عکس علی باشد. صیاد خیلی خوب بود. آنقدر که بعد از شهادتش، روزی چند بار گریه می کنم. مثل دیروز، مثل امروز، مثل فردا. دوست دارم هنگام گریه برای علی، اشک برای جگرگوشه شهیدم جان بدهم. دوست دارم در این حالت بمیرم. بعد از روزگار جنگ، دیگر دلشوره نداشتم که علی را از دست بدهم، اما… اما امان از روزگار!

به اینجا که رسید، بار دوم بود که بغض می کرد. اولین بغضش وقتی بود که ما از در خانه وارد شدیم…

خدا به شما خیر بدهد که ما را فراموش نمی کنید.

آن بار بغضش را فرو خورد، ولی بعد از بغض دوم، مثل ابر بهاری، لحظاتی مروارید اشک را مهمان گونه اش کرد. گریه ای! حق داشت. آخر صیاد برایش یادآور چیزی جز خیر و خوبی و خوشی نبود. در این وانفسا از این می سوخت که چرا صیاد، نه در روزگار جنگ که آمادگی اش را داشت، بلکه در جنگ روزگار که باورش سخت بود، از دستش پرید. گر چه مادر چند باری در طول مصاحبه از سرانجام صیاد که به شهادت، ختم شد، گله ای نداشت، اما مگر می فهمد مهر مادری، غصه فراق را…  

من خودم پدرم شیرازی بود، مادرم اهل انارک. در عجبم که با این همه فاصله، با هم زیر یک سقف کوچک در درگز چه کار می کردند! من در همان درگز به دنیا آمدم. دو ساله بودم که پدرم عمرش را به شما بخشید. پدرم به تجارت و حمل و نقل کالا مشغول بود و بزرگ شیرازی های این اطراف. بعد از فوت پدر، مادرم چون جوان بود، ازدواج مجدد می کند. پدرخوانده ام به مادرم گفته بود: روزها نوکرت می شوم، شب ها شوهرت! چند سال بعد، پسر یکی از اقوام نزدیک آمد خواستگاری من. مادرم چون این خانواده را می شناخت، با ازدواج ما موافقت کرد. سالی بعد از ازدواجم، علی را به دنیا آوردم. آن موقع همه اش ۱۵ سال داشتم. سر همین خیلی با علی اختلاف سن نداشتم. علی گاهی می شد بچه ام، گاهی برادرم، گاهی رفیقم، حتی گاهی هم بازی ام! گذشته از مهر مادری، من و علی با هم دوست بودیم. علی که شهید شد، خدا ظاهرا از من یک اولاد گرفت، اما من باید داغ فرزند و داغ دوست و داغ هم بازی و داغ برادر و داغ این همه فراق و جدایی را یک جا با هم تحمل می کردم. من و علی، خیلی با هم رفیق بودیم. علی فوق العاده انسان بود. هنوز داغش برایم تازه است.

مادر صیاد، از زمانی که علی را باردار بود، چنین یاد می کند…

شاید شما خیال کنید دارم بزرگ نمایی می کنم، اما خداییش احساسم این بود که خدا می خواهد فرشته ای آسمانی به من عطا کند. معمولا خانم ها در این ایام، بیم و امید را با هم دارند، ولی در من چیزی جز امید نبود. هر لحظه انتظار به دنیا آمدن صیاد را می کشیدم. علی یک ساله بود که آمدیم مشهد. بعد یک سال، از مشهد رفتیم گرگان. تا وقتی پدر صیاد بازنشسته شود، آنجا بودیم. علی همان جا درسش را خواند و چون خیلی در درس موفق بود، پدرش علی را فرستاد تهران تا مدرک دوازده را در مدرسه امیرکبیر تهران بگیرد. بعد هم پایش را در یک کفش کرد که برود ارتش، با این نیت که برای خدمت به مردم و دفاع از خاک وطن، هیچ کجا مثل ارتش نمی شود. صیاد با اینکه از نظر علمی، خیلی باهوش و مستعد بود، ولی علمی را که در عمل، گره ای از کار مردم باز نکند، اصلا دوست نداشت. بچه تر هم که بود، عشق ارتش داشت! در بچگی یک پوتین داشت که هیچ وقت نمی پوشید! یک بار بغلش کردم و پرسیدم: مادر! چرا هیچ وقت این پوتین ها را نمی پوشی؟ گفت: می خواهم سالم بماند تا وقتی بزرگ شدم باهاش برم ارتش، دشمن رو بکشم! آن زمان ۸ سالش بود. خیلی بچه رامی بود. مطیع بود. انگار فرزند ما نبود، بلکه سرباز ما بود. هیچ وقت نشد از من پول بی جهت بخواهد. هر وقت از من یا پدرش پولی برای درس یا امر واجب دیگری می گرفت، بخشی از آن را پس انداز می کرد و دوباره می داد به خود ما! اینقدر هم این کارش برکت داشت که یک بار پدرش به من گفت: پولی که علی از پس انداز پول های ما به خودش، برمی گرداند به خانه، یک جوری است که انگار از پولی که ما به او می دهیم بیشتر است! هیچ به مال دنیا چشم نداشت. در همان دوران دبستان، دوستی داشت که پدرش رفتگر بود. ما آن زمان هر کاری کردیم که برای علی، یکی از این بارانی ها بخریم، نگذاشت که نگذاشت. می گفت: هر وقت پدر دوستم توانست برای بچه اش بارانی بخرد، شما هم برای من بارانی بخرید! این قصه یک بچه ۹ ساله است ها! هیچ وقت به ما اجازه نمی داد برای شروع سال جدید تحصیلی، لباس نو برایش بگیریم. می گفت: شاید یکی نداشته باشد، تن من ببیند، خوب نیست! سر همین اخلاقش بود که علی همیشه برای من، برای همه، در حکم نور بود. این را همه می گویند که چهره صیاد، خیلی نورانی بود. نور اخلاق و فروتنی و مردم داری می بارید از صورتش. مثل نور مظلومیت! خدا می داند با اینکه همه بچه هایم خوب هستند، اما همیشه لباس های علی را جدای از لباس بچه های دیگر می گذاشتم. یک جور ویژگی خاص برایم داشت. تازه دبیرستان رفته بود؛ هر شب می دیدم از این چراغ های لامپا روی سرش روشن کرده و دارد درس می خواند. دل واپسی داشتم که یک وقت چراغ لامپا روی سرش نیفتد. یک بار صبح پدرش به من گفت: علی را بیدار کن، نمازش قضا نشود. گفتم: علی شب ها تا دیر وقت بیدار می ماند، چی کارش داری؟! بگذار راحت بخوابد. بعد رفتم سری به علی بزنم که دیدم نمازش را خوانده، لباسش را مثل همیشه مرتب پوشیده و می خواهد برود نان بگیرد. علی همچین بچه ای بود. می جوشید با مردم. هیچ کدام از کارهایش را گردن کسی نمی انداخت. به برادرها و خواهرهایش همیشه می گفت: کارتان را خودتان بکنید. اگر خواستید به مامان و بابا کاری بسپرید، به من بگویید. خیلی هوای من و پدرش را داشت.

مادر صیاد قصه مخالفت پدر با پیوستن علی به ارتش را اینگونه نقل می کند…

ما همسایه ای داشتیم ستوان بود. یک بار آمد خانه ما و شروع کرد از ارتش، بد گفتن. علی در همان حالات جوانی خودش جواب می دهد: آدمی که از دولت، حقوق می گیرد تا برای ملت، خدمت کند، نباید با این نق زدن ها، حقوقش را حرام کند! البته همان طور که گفتم، ارتش برای علی در آن زمان، جایی بود برای دفاع از این آب و خاک، نه محلی برای سربازی رژیم طاغوت.

مادر صیاد راست می گوید. نحوه برخورد ارتش رژیم طاغوت، هر چقدر که از راس به قاعده نزدیک می شد، با مردم، مهربان تر می شد. کم نبودند سربازانی که علی الظاهر مامور به خدمت در ارتش شاه بودند، ولی در اصل و از آنجا که انگیزه پیوستن شان به ارتش، دفاع از میهن بود، از همان جایی فرمان می بردند که ملت فرمان می برد؛ یعنی از امام خمینی. از همین رو بود که در اسلحه سربازان جوانمرد و راستین ارتش آن زمان، گاهی گل لاله، جای گلوله می نشست، تا ارتش، ارتش ملت باشد، نه ارتش شاه…

اندکی بعد از پیوستن علی به ارتش، او متوجه شد که در ارتش شاه، زمینه چندانی برای رسیدن به اهدافش که همانا دفاع از حق مردم و این آب و خاک بود، وجود ندارد، چرا که ارتش پر بود از نیرنگ و ریا و بی عدالتی. علی می دید که در ارتش، سربازان را گرسنه نگه می دارند تا شکم فرماندهان، سیر باشد. به تنها چیزی که در ارتش شاه توجه نمی شد، دغدغه دفاع از هویت ملت و مرزهای ایران بود. روزی علی در جواب یکی از برادرانش که او هم می خواست جا پای برادر بگذارد و به ارتش برود، گفت: صبر کن! انقلاب که پیروز شد، بعد بیا ارتش. از کنده این ارتش، دودی برای ملت بلند نمی شود. لابد می دانید که علی در جریان حوادث منتهی به انقلاب، به دلیل خیانت، در لیست سیاه ساواک قرار گرفت و رژیم قصد داشت که ارتشی هایی از جنس علی را بکشد؛ تنها به این جرم که امثال علی هرگز از شاه و نوکرانش در ارتش، فرمان نمی بردند. ما خیلی شانس آوردیم که انقلاب، به موقع پیروز شد، و الا اگر چند روز دیرتر انقلاب به پیروزی می رسید، شاید همان زمان علی را شهید می کردند. یک بار ما رفته بودیم کرمانشاه. علی هنوز ازدواج نکرده بود. یک ارتشی آمد در خانه و مقداری آذوقه به ما داد. حالا علی به ما قبلا سفارش کرده بود که از این جور چیزها به هیچ وجه نگیریم. من به آن ارتشی گفتم: اینها چیست؟ گفت: مال جناب سروان است! من پاکت ها را گذاشتم آشپزخانه، اما درشان را باز نکردم. تا اینکه سر و کله علی پیدا شد و من ماجرا را برایش تعریف کردم. علی خیلی ناراحت شد که چرا آن پاکت ها را که ظاهرا چای بودند، آوردم خانه. بعد از چند روز، دوباره سر و کله همان مرد پیدا شد. این بار من هیچ پاکتی از او نگرفتم. بعدها در پادگان ارتش، این ارتشی برای خودشیرینی، یک جوری به علی حالی می کند که پاکت ها کار او بوده! بنده خدا که فکر می کرد با تشویق علی رو به رو می شود، با اخم و تخم علی مواجه شد که تو به چه حقی از بیت المال، برای خودشیرینی استفاده کرده ای؟! بعد هم علی به آن مرد می گوید: پول پاکت ها با محتویاتش چقدر می شود؟ خلاصه آن پول را برمی گرداند بیت المال و طرف را هم یک هفته بازداشت می کند! مثل همین الان که قوه قضائیه با مفسدین اقتصادی و آقازاده ها به شدت برخورد می کند!! علی همیشه می گفت: پول برای من، با کثافت هیچ فرقی نمی کند. الان کسی این حرف ها را باورش نمی شود، ولی علی بعد از پیوستنش به دانشگاه افسری، همه حقوق خود را به من می داد. می گفت: مادرجان! من یک جور بلدم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم، اما شما ۵ تا پسر و ۲ تا دختر داری. حتی بعد از ازدواج هم، بخشی از حقوقش را می داد به من، که قبول کردنش برای من سخت بود. حاضر بود خودش و خانواده اش در سختی زندگی کنند، اما به ما هیچ گزندی نرسد. تا وقتی شهید شد، هیچ وقت نشد این مقرری را به ما ندهد… (بغض مادر) علی فکر می کرد پدرش با حقوق ناچیز بازنشستگی، چگونه می توانست این خانواده شلوغ و پر رفت و آمد را بچرخاند.

حاجیه خانم سپس به نترسی و بی باکی صیاد در مقابله با هر گونه زورگویی، بی عدالتی یا بی دینی اشاره می کند و به عنوان نمونه، شجاعت مثال زدنی فرزندش در برابر بنی صدر را برای مان شرح می دهد…

اوایل جنگ، در جلسه ای بنی صدر، بدون «بسم الله» شروع می کند حرف زدن. علی به نشانه اعتراض به بنی صدر که فرمانده کل قوا بود، می گوید: من در جلسه ای که اولین سخنرانش، بی آنکه نامی از خدا ببرد، حرف بزند، هیچ سخنی نمی گویم! دوستان علی جا به جا نقل می کنند که او همان زمان که هنوز خیانت بنی صدر علنی نشده بود، بنی صدر را علی رغم پست هایی که داشت، اصلا تحویل نمی گرفت و خیلی با دیده ظن و تردید به بنی صدر، به خصوص به استدلال های نظامی بنی صدر نگاه می کرد. می دانید که؛ آن زمان بنی صدر، خودش را متصل به امام جا انداخته بود و ایستادن در برابر بنی صدر، خیلی هزینه داشت و گاهی به مخالفت با امام، تفسیر می شد.

بی باکی امیر سپهبد علی صیاد شیرازی از سر دین خواهی او بود و اینکه تعلقی به دنیا نداشت. هر چقدر بر درجات نظامی صیاد اضافه می شد، تواضعش بیشتر می شد. اگر در سالیان میانی عمر، تنها دوشنبه ها و پنج شنبه ها روزه می گرفت، در آخرین سال های زندگی، کمتر روزی بود که صیاد، روزه نباشد. اغلب روز را با روزه به شب می رساند. کل ماه شعبان را روزه می گرفت. عاشقانه دین داری می کرد. برایش ضعف بدنی، دلیل مسخره ای بود که نخواهد لذت عشق بازی با خدا، با زبان تشنه و شکم گرسنه را بچشد. صیاد در مقام عمل، اهل «سلام بر حسین» بود. باری صیاد را دیدم تنهای تنها در کنج دنجی از امام زاده صالح. بی هیچ محافظی. بی هیچ راننده ای. داشت نماز می خواند. از آن نمازهای عاشقانه. اول بار بود از نزدیک می دیدمش. شک کردم خودش باشد! از فرط تواضع، هیچ نمی خورد اول امیر ارتش اسلام در عصر آخرالزمان باشد. کمی بیشتر نگاهش کردم؛ مطمئن شدم خودش است. با خود گفتم: فقط در قصه مرصاد، منافقین از صیاد، کینه های خیبری و بدری به دل دارند، عجبا که این امیر، بی محافظ به نماز ایستاده! بسیجی ترین ارتشی تاریخ! انقلابی ترین کارمند جمهوری اسلامی! سپاهی ترین ستاره به دوش که خودش ستاره تر از ستاره های روی دوشش بود! بگذریم که آن روز، کت شلوار پوشیده بود. طوسی رنگ. امیر داشت نماز می خواند و من داشتم نماز او را نگاه می کردم. رفتم نزدیک تر! نزدیک نزدیک نزدیک. گوش تیز کردم تا بشنوم دعای قنوتش را. در سجده که نفهمیدم چه از خدا می خواهد! دعای قنوتش را اما شنیدم: «اللهم ارزقنا توفیق الشهاده». چه نمازی، چه نمازی! به به! نمازش که تمام شد، فهمید دارم نگاهش می کنم! فهمید شناخته بودمش! سنی نداشتم و ترس برم داشته بود که چه بگویم، اما خنده اش آرامم کرد. به امیر گفتم: شما صیاد شیرازی نیستین؟! با تبسمی جوابم داد و دوباره ایستاد به نماز. اغراق نکرده ام اگر بگویم همه «فتح خرمشهر» بغل دستم به نماز ایستاده بود. آن روزها به دلایلی که ذکرش در این مقال نمی گنجد، بی مهری ها شده بود با صیاد. اینکه محافظ نداشت، پیشش هیچ بود. چنبره های رنگارنگ زده بودند خفاشان، بر دامنه این بی مهری ها، تا مگر صیاد، اهل سکوت و خانه نشینی و انزوا شود. اصلا جای باز کردن این روضه نیست، لیکن بوسه «آقا» بر پیکر مطهر صیاد، سیلی محکم ولی امر بود بر صورت مصلحت پرستان. واقعیت این است که صیاد در ۲ مرصاد، فاتح شد. یکی مرصاد روزگار جنگ، دیگری مرصاد سالیان آخر عمرش در جنگ روزگار. آنجا که ثابت کرد ولایت پذیری، ربطی به ستاره های روی دوش و مقام و درجه ندارد. آنجا که تا آخرین قطره خونش، سرباز گوش به فرمان ولی فقیه باقی ماند. آنجا که نق نزد، نقد نکرد، ناله نکرد. آنجا که سرباز ماند تا آشفته کند خواب جماعتی را که «صیاد روزگار جنگ» را «صیاد جنگ روزگار» نمی خواستند. جماعتی که برای بیان ناگفته های همیشگی شان از جنگ، حتی به صیاد هم چشم طمع دوخته بودند. دومین مرصاد صیاد، دیدنی تر از تنگه مرصاد بود. من دست خط نفاق جدید را در پس شهادت صیاد، بسیار پررنگ می بینم؛ پررنگ تر  از منافقین. صیاد اما باورم نمی شد؛ یک قدمی ام ایستاده بود به نماز. خدا داشت از او محافظت می کرد…

عجیب به نماز اول وقت مقید بود. هر جا که بود و مشغول هر کاری که بود، وقت نماز، کارش را تعطیل می کرد. به شدت مردمی بود. دوست نداشت حتی وجود یک محافظ، میان او و مردم فاصله بیاندازد. خیلی از مجامع و محافل، بی تکلف می رفت. نماز جمعه، بهشت زهرا، راهپیمایی ها، امام زاده صالح. زیاد امام زاده صالح می رفت. آنجا که می رفت گوشه ای می نشست و شروع می کرد با خدا حرف زدن. فقط در نماز نبود که با خدا سخن می گفت. بعضی وقت ها بهش می گفتم: با کی داری حرف می زنی؟! می گفت: دارم با خدا صحبت می کنم! خیلی علی با خدا بود؛ خیلی! شما می دانید چرا تشییع پیکرش آنقدر شلوغ شد؟! چون مردم جلوه ای از نور خدا را در چهره اش دیده بودند. چون اخلاصش را فهمیده بودند. چون متوجه شده بودند که ولایت پذیری صیاد، بند درجه و پست و مقام نبود که با یک باد بیاید و با یک باد برود. قسم می خورم اگر خامنه ای به او امر می کرد که خودت را در تنور داغ بیانداز، با رضایت صد در صد قلب، بی هیچ چون و چرایی می انداخت. یک بار به من گفت: خامنه ای فقط فرمانده کل قوا نیست. فرمانده همه قلب ماست. دقیقا همان گونه خامنه ای را دوست می داشت، که امام را. باری به من، در وصف «آقا» گفت: من لزوم اطاعت از این مرد را، قبل از رهبری، بر خود واجب می دانستم. همیشه می گفت: سراسر رفتار و گفتار رهبر انقلاب، بر اساس حکمت است. من افتخار می کنم تنها مادری هستم که نائب امام زمان، بر بالین خونین پیکر فرزندش نشست و آنرا بوسید. «آقا» با این کار ویژه شان، قشنگ ترین مهر قبولی را بر کارنامه ولایت پذیری علی زد. یادش به خیر! یک بار مثل خیلی از مردم، «امیر» صدایش زدم. خندید. بلند خندید و راستش من نفهمیدم خنده اش برای خوشحالی بود یا ناراحتی، اما گفت: مادر! من غلام شما هستم، نه امیر شما! یک بار هم بر سر درجه و از این جور چیزها، فهمیده بودم دوست و دشمن، خیلی پشت سرش حرف و حدیث درست کرده اند. آن روزها به من می گفت: من در درجه اول دارم برای خدا کار می کنم، بعد خامنه ای. کار کردن برای ولایت، خودش فی نفسه درجه است. این کار اخلاص می خواهد، نه درجه.

شهربانو شجاع اما از بعضی مسئولین هنوز گله دارد…

این درست که علی نمی خواست محافظ داشته باشد، ولی عقل آنها که در این باره مسئولیت داشتند، کجا رفته بود؟! همین الان خیلی از مسئولین نمی خواهند محافظ داشته باشند، اما مگر با خودشان است؟! خیلی ها هم البته هستند که اصلا نیازی به محافظ ندارند، اما جوری از ایشان حفاظت می شود که انگار بادی گارد دارند!! من گله ام این است: آیا مسئولی در حد و اندازه صیاد، محافظ نمی خواست؟! آیا بعد از شهادتش، باید محافظ می گذاشتند برای خانه اش؟! والا در و دیوار خانه که محافظ نمی خواهد!! مگر ما چند تا مثل صیاد داریم؟! روزگاری صیاد، نفر اول ارتش این کشور بود و آخرین روزهای حیاتش هم، در بالاترین رده های ارتش بود؛ پس چرا ازش حفاظت نشد؟! آیا نمی دانستند که منافقین، همیشه و همیشه در کمین صیاد نشسته اند؟!

مادر صیاد اما سرشار از خاطرات ناب است. خاطراتی که دل می برد…

سر به دنیا آمدن یکی از فرزندانش؛ آقا مهدی، رفته بودم تهران. صیاد آن روزها مجروح شده بود. با گلوله زده بودند ماهیچه پایش. البته این جور مواقع نمی گذاشت ما متوجه شویم؛ اول جراحتش، رفته بود خانه یکی از دوستانش! بعد از چند روز، در خانه را زدند. در را باز کردم. دیدم علی عقب ایستاده و به من می گوید: هوا سرد است. شما بروید داخل، من هم می آیم! برگشتم خانه. بعد از نیم ساعت رفتم توی اتاقش. دیدم پایش را بسته و دراز کشیده. پرسیدم: چی شده؟ گفت: در هلی کوپتر بودم که تیراندازی کردند. هیچی نشده! حالا ماهیچه پایش از بس خون ریزی کرده بود، پایش آب شده بود! یک بار هم زمان بنی صدر، عوامل آن ملعون می خواستند یک جوری صیاد را از سر راه خود بردارند، طوری که سر و صدایی هم نداشته باشد. آنجا از قرار یک تصادف عمدی با ماشین صیاد می کنند و صیاد را می برند بیمارستانی که اگر در تصادف زنده ماند، در همان بیمارستان کارش را تمام کنند. هوشیاری رئیس آن بیمارستان اما باعث می شود که خیلی زود، صیاد را منتقل کنند به یک بیمارستان دیگر. البته آن طور که پزشکان می گویند؛ زنده ماندن علی در آن تصادف، فقط معجزه خدا بود. آن روزها می خواستند علی را به دلیل سرپیچی از اوامر بنی صدر محاکمه نظامی کنند که شکر خدا نفاق بنی صدر بر ملا می شود. ایامی که بنی صدر، فرمانده کل قوا بود، به هیچ کس اندازه علی سخت نگذشت. این را خیلی ها اعتراف کرده اند.

از مادر امیر ارتش اسلام می خواهم که برایم همچنان از صیاد بگوید…

هر بار که مجروح می شد، هنوز خوب نشده، می رفت جبهه. می گفتم: مادر! آخر چرا با خودت همچین می کنی؟! می گفت: رفتن به جبهه، آخرین مرحله از دوران جراحت و نقاهت من است! همین که بچه بسیجی ها را ببینم، حالم بالکل خوب می شود. اگر شما بدانید علی که بود، به من حق می دهید چرا بعد از شهادتش، تا یک هفته در بیمارستان بستری شدم. بی خبر، مرا برداشتند از مشهد بردند تهران. دم در خانه شان، برادر صیاد به من گفت: عزیز! گفتم: هان؟ گفت: داداش علی…! تا گفت علی، زدم توی سرم! جوری گفت «داداش علی» که فهمیدم شهید شده. زدم سرم و شروع کردم «حسین حسین» گفتن. باورم نمی شد. علی همه کس و کارم بود. فقط که بچه ام نبود. همه هستی ام بود. همه دار و ندارم بود. جگرگوشه ام بود. پاره تنم بود. همه مدتی که توی بیمارستان بودم، گاهی غش می کردم، گاه به هوش می آمدم، اما همین که به هوش می آمدم، علی را کنار خودم می دیدم. باور کنید علی را با پوست و گوشت و استخوان و جسمیتش می دیدم. از قبل هم، هر وقت در بیمارستان بستری می شدم، علی هر کجا که بود، خودش را به بالینم می رساند. می دانست که تا او را نبینم، محال ممکن است خوب شوم. آن ایام هم علی آمده بود بالای بالینم تا خوب شوم… (گریه عجیب و غریب مادر محترمه صیاد) هر وقت مریض می شدم، آنقدر بالای سرم می ایستاد و نگاهم می کرد تا خوب شوم. می رفت و ۲ رکعت نماز می خواند به شکرانه اینکه مادرش هنوز زنده است. آره! بعد از شهادتش در خواب و بیداری، علی را زیاد دیده ام. خودش می داند که جانم به جان او بند است. علی پیشم نباشد، می میرم. می فهمی؟ می میرم! این را خودش می داند. خودش می داند که این روزها، دلم خیلی هوایش را کرده. هر وقت همچین می شوم، می آید و می نشیند کنارم و آنقدر نگاهم می کند، آنقدر نگاهش می کنم؛ علی، علی، علی…

در وادی عشق، اشک سخن می گوید؛ بشنو! این صدای شیرزنی است که امیر لشکر اسلام در عصر آخرالزمان، در دامان او تربیت یافته است. «شهربانو شجاع» پیامبر خون صیاد است. پیامبر پیام مرصاد. به کوری چشم منافقین، صیاد ارتش اسلام، زنده است. امیر، هنوز هم، گاهی به مادرش سر می زند، گاه «این عمار»، به خامنه ای. گفت: «شهیدان زنده اند، الله اکبر». من از رشادت بی نظیر این روزهای «مولای خراسانی» می فهمم که هر کجا «مرصاد» باشد، «صیاد»، امیر بی بدیل لشکر اسلام است. چشم خط نفاق جدید، چشم منافقین، چشم اهل مصلحت، کور! تا ما در «مرصاد هشتاد و اشک» پیروزیم، «صیاد» زنده است. بشنو! اشک، زبان عشق است…

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ سروده ای از «قاصدک منتظر»

صیاد و اسیر دام دلبر، ای مظهر عشق، ای دلاور
ای صید نهائیت شهادت، ای مست قنوت در عبادت
ای صورت تو بوَد منور، ای یاور بی ریای رهبر
مانند علی امیر مظلوم، از چهره ی پاک توست معلوم
خون تو به راه عشق جاری، باشی تو امیر سر به داری
با دست منافقان ملعون، گشتی تو به خون خویش گلگون
جانی که فدای یار گشته، گل بوسه ی آن نگار گشته
من در عجبم ز مسلخ عشق، عشق بر تو اسیر، یا تو بر عشق؟
من «قاصدکم» اسیر عشقم، من «منتظر» امیر عشقم
از عمق وجود می زنم داد، لعنت به کسی که کشت صیاد

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۹ دیدگاه

فواید مذاکره با آمریکا!؟

۱- از آنجا که مذاکره با آمریکا، مقدمه خیلی چیزهای دیگر، من جمله رابطه با آمریکاست، می توان در ایالات متحده، چند واحد دانشگاه آزاد تاسیس کرد و عندالزوم، «م. ه» را رهسپار آن دیار، برای رسیدگی به مشکلات شعبه مذکور نمود!

۲- می توان به بهانه مذاکره با آمریکا، «میدان آزادی» را وقف «برج آزادی» کرد، اما به نام نزد!!

۳- هنگام مذاکره با آمریکا، باید تصریح کرد؛ ما از همان قبل انقلاب… یعنی ببخشید؛ قبل از کشف آمریکا توسط کریم پوست کلفت، خواهان رابطه با کاخ سفید بودیم، اما در عین حال، چیزی به نام مان نبود!

۴- باید مد نظر داشت که حتی المقدور، ناگفته های ما از مذاکره با آمریکا، خیلی بیشتر از گفته های ما در این زمینه باشد! باید مثل بلبل، حرف بزنیم، ولی تاکیدمان بر این باشد که عاقبت، روزی سکوت را خواهیم شکست! حالا یا الهام بخش وحدت، یا الهام بخش غفلت!!

۵- در مقوله مذاکره با آمریکا، می بایست به جای دیدن امام در بیداری، امامعلی رحمانف را در خواب، زیارت کنیم!! پرواضح است جناب رحمانف در عالم خواب، باید نکات زیر را مد نظر داشته باشد.

۵/ ۱: رحمانف باید آگاه باشد که به خواب چه کسی آمده است.

۵/ ۲: صحبت های رحمانف در عالم رویا نباید مخل «خر و پف سرگشاده» باشد!

۵/ ۳: رحمانف در عالم خواب، اگر احیانا چیزی پیدا کرد، باید بیاورد تا به نامش بزنیم!!

۵/ ۴: اگر رحمانف در خواب، و در جواب ما سکوت کرد، این سکوت باید نشانه رضایت ایشان از مذاکره با آمریکا تلقی شود. با این همه آمدیم و امامعلی رحمانف در مخالفت با ما حرف زد؛ در چنین حالتی، جامعه را منتظر ناگفته های خود نگه می داریم، اما تذکرات لازم را به رحمانف خواهیم داد!

۵/ ۵: جناب رحمانف، جز برای همراهی و اعلام رضایت، نباید وارد عالم خواب ما شود!

۵/ ۶: بر محافظین فرض است هنگام تردد رحمانف در اطراف خواب ما، خودشان را به جلیقه ضد گلوله، سپر دفاع ضد موشکی، تانک، پنجه بکس، و غفلت مولوکوف(!) مجهز کنند!!

۶- از آنجایی که خاندان اشراف، جملگی مستاجر تشریف دارند، و هنوز از طریق کشاورزی امرار معاش می کنند، بهترین راه مذاکره با آمریکا راه مالرو است!! بدیهی است «الاغ تشریفات» باید ضد گلوله باشد!! و در ماتحتش، چه بهتر که «الاغ سیاسی» درج شده باشد!!

۷- از محسنات ویژه مذاکره با آمریکا، پول گرفتن از شیطان بزرگ، بدون واسطه ملک عبدلی است! هنگام دست دادن به ابلیس، هر چه دست، کمتر باشد، ضمن کمک به تولید ملی، درجه آخر به سود مصرف کننده تمام می شود!!

۸- مذاکره با «شیطان بزرگ» می تواند مقدمه تعامل با «شیطان رجیم» باشد! جذب حداکثری باید شامل حال هر ۲ شیطان شده، در پروسه برگرداندن شیطان رجیم به بهشت، نقش بازیگر مکمل زن را بازی کند!! از درگاه عادل باید خواست ضمن الگوگیری از خاندان اشراف، به جای محاکمه ابلیس، از در مذاکره با وی درآید!! محل این مذاکره می تواند منچستر انگلیس، پرسپولیس، آناپولیس یا دبیرخانه مجمع تشخیص باشد!!

۹- کتاب «ناگفته های مذاکره با آمریکا» باید قبل از مذاکره با آمریکا، توسط «نشر معارف ضد انقلاب»، پیش بینی و چاپ شود!

۱۰- یکی از محسنات مذاکره با آمریکا «اسگل درمانی» است!! در این روش، جمهوری اسلامی در اوج محاکمه آمریکا در جای جای جهان، محاکمه را بی خیال شده، می رود و با آمریکا مذاکره می کند! اگر در عفو، لذتی هست که در انتقام نیست، پس در مذاکره هم لذتی هست که در محاکمه نیست! ناقل اولی اگر معصوم است، ناقل دومی اما دامت برکاته است! و تو چه می دانی که دامت برکاته کیست؟!

۱۱- از آنجا که مذاکره با آمریکا، آیه ای از آیات الهی است، اطلاق عنوان «حجت الاسلام» به بعضی ها، در حکم اختلال در ورود امامعلی رحمانف به خواب دامت برکاته خواهد بود! مبرهن است که ایشان، تنها حجت الاسلامی است که هیچ آیت اللهی، دامت شان اندازه ایشان حاوی مقادیر معتنابهی برکاته نیست! و تو چه می دانی که معنای این جمله چیست؟!

۱۲- جمعه ها باید در برنامه «یک و یک و یک»، میان جریان انحرافی و راس فتنه، مسابقه طناب کشی مذاکره با آمریکا برگزار شود. در این شیرین کاری، هر که برنده شد، مجری «مسابقه محله» باید وی را از ناحیه چیز، ماچ کند!

۱۳- اگر مذاکره با آمریکا از نظر بزرگان، در حکم معامله با آمریکاست، هیچ عیبی ندارد؛ در این معامله، می توان «پسته خندان» به آمریکا داد، اما به نام نزد!! اینطوری، ضمن رفع دغدغه بزرگان، ابرقدرتی کاخ سفید هم به بازی گرفته می شود!

۱۴- چندی پیش یک جنین فریز شده که ۱۱ سال توی فریزر یخچال دکتر نصر اصفهانی اینا(!) بود، به دنیا آمد! برای کم کردن روی این جنین، آیا بهتر نیست جنین ۳۰ ساله فریز شده مذاکره با آمریکا، به دست متخصص «دکتر نصر رفسنجانی» به دنیا بیاید؟؟!!

درک مطلب ۱: سی و سه پل اصفهان از آثار باستانی کدام شهر است؟!

الف) رفسنجان ب) بهرمان ج) نوق د) جابلسا

۱۵- مهم ترین حسن مذاکره با دولت آمریکا، تودهنی زدن به مردم آمریکا در مسئله جنبش تسخیر وال استریت است! روشن است اگر مردم یک کشور، ضعیف شوند، دولت آن کشور هم ضعیف می شود؛ لذا مذاکره با آمریکا، در اصل، مقابله با کاخ سفید است!! این نکته ظریف، متاسفانه از دید حکیمانه بزرگان دور مانده!!

۱۶- از آنجا که در نوروز، بنا به گفته لیدر جریان انحرافی؛ «دست و پای شیطان، در غل و زنجیر است»، می توان نزدیکی این ایام به ایام نوروز را به فال نیک گرفت و ضمن مذاکره با شیطان، دست و پای وی را از غل و زنجیر باز، عاشقی با ابلیس را آغاز، بر بلندای کاخ سفید، پرواز، و اوج علاقه خود به اتاق بیضی را ابراز کرد!

درک مطلب ۲: چه هنگامی از سال، دست و پای شیطان در غل و زنجیر است؟!

الف) هنگام سمنوپزون عمه لیلا در میدان تجریش! ب) هنگامی که بعضی ها و لیدر جریان انحرافی، جفت شان در یک ساعت، در یک ساحت، و در یک مساحت(!) خوابیده باشند ج) هنگام ساندویچ خوردن «ف. ه» در خیابان انقلاب اسلامی د) هنگام مذاکره با آمریکا

«آقای چیز» کیهان/ ۲۰ فروردین ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷۰ دیدگاه