«آزادانه» به عشق «آقا»

تقدیم به ملت نستوه و شهیدپرور ایران اسلامی

مثل همین سه شنبه خوب خدا، نوزدهم دی ماه هر سال، معطوف به دیدار مردم قم با رهبر انقلاب، همواره پر از خیر و برکت است. هر مفهومی، بهاری دارد؛ وقتی کلام «آقا» از بالکن حسینیه ساده و باصفای امام خمینی، شکوفه می زند، «بهار بصیرت» است. دیدار ۱۹ دی ۹۱ تقریبا بخش دوم سخنان رهبر انقلاب درباره انتخابات پیش رو بود و بالطبع اغلب رسانه ها، از جراید دوست گرفته تا سایت های دشمن، بیشترین تمرکزشان روی این قسمت از اظهارات ولی امر مسلمین بود. هر چند از «منظر حرفه ای»، نمی توان ایرادی بر این روند گرفت، اما متاسفانه «تیتر یک»، «تیتر» یا «سوتیتر»، گاهی سبب می شود بخش های دیگر سخنان نائب امام زمان (عج) کمتر دیده شود. معطوف به این نقص، که خیلی هم غیر طبیعی نیست، فرازی از سخنان «حضرت آقا» را که ابتدای سخنان شان بیان شد، بازنشر می دهم؛

«ملت‌های مؤمن، هوشیار و با استقامت در زمان متناسب، قطعا و یقینا از یاری پروردگار برخوردار می‌شوند و این حقیقت، سنت تغییرناپذیر الهی است و بر اساس همین سنت الهی، ملت ایران در این مرحله و همه مراحل دیگر بر دشمنان خود پیروز خواهد شد… اگر ملت عزیز و جوانان خوش روحیه و پرتوان ایران، مسیر خود را با پایداری ادامه دهند، بدون شک و بر اساس سنت صادق الهی در زمان مناسب، همه آمال، آرزوها و شعارهای «ملی، اسلامی و جهانی» آنان تحقق پیدا می کند، مسیر تاریخ عوض می شود و زمینه‌های ظهور حضرت ولی‌عصر (عج) فراهم خواهد شد».

به یمن همین بند مقدس و فراز امام زمانی، دوست دارم بنوسیم؛ از بای بسم الله تا آخر، خامنه ای وقتی سخنرانی می کند، همه اش «تیتر یک» است… تا طلوع آفتاب، «ملت ایران، زمینه های ظهور حضرت ولی عصر (عج) را فراهم خواهد کرد»، در سینه ما شد «تیتر یک». این روزها دل ما، خود یک پا «رسانه» است. چه می شود کرد؟! «آقا»یی داریم که از جمله، جمال می باراند و از کلمه، کمال. در «مکتب علی (ع)»، عطر نهج البلاغه دارد «سیدعلی». زیبا، باشکوه، بلیغ، استوار، دقیق، محکم، عمیق، دشمن شکن، مظلوم، مقتدر، قدیمی، جدید… روزی «عقیق» و روزی «حدید».

«آقا» جان! انتخابات های جمهوری اسلامی که جای خود دارد؛ یوم الله ۹ دی نیز «آزادانه» بود. ملت آن روز، «آزادانه» اما حیدری و ولایی، سیلی زد به گوش آنان که باید! و «آزادانه» سرخ کرد، صورت استکبار را! نیز شعارهایی داد علیه اصحاب تبعیض! آزادانه و تمیز!

«آقا» جان! از پیله هر فتنه ای، ریز و درشت، داخلی و خارجی، کوچک و بزرگ، «آزادانه» پروانه بصیرت خواهیم ساخت. «انتخابات آزادانه»، ما با رای مان هستیم، اما «امتحانات آزادانه»، جان بر کف به صحنه می آییم. «رای» را «آزادانه» می دهیم و می گیریم، لیکن «جان» را «آزادانه تر»، می دهیم و پس نمی گیریم! «شهادت آزادانه» را خوب آموخته ایم از پدران شهیدمان. فقط ۲۶ سال گذشته از شلمچه کربلای پنج! چیزی نیست! دیروز سالگردش بود! هنوز بوی سیب می دهد لبخند حاج حسین خرازی در شرق ابوالخصیب!

«آقا» جان! اگر دل تان برای «بچه های جزیره بوارین» تنگ شده، بگویید «اسماعیل دقایقی» را صدا کنم. هنوز تا شهادتش، دقایقی مانده! هنوز آتش نگرفته لندکروز حاج بخشی در «سه راه شهادت»! و هنوز احسان رجبی، از لحظه شهادت «امیر حاج امینی»، آن عکس زیبا را نگرفته. ما از شهدا، «خون سرخ» به ارث برده ایم؛ آزادانه! کربلا، «امام حسن (ع)» نبود، «احلی من العسل» که بود!

«آقا» جان! هزار و اندی سال پس از «کربلای ۶۱»، «لبیک یا حسین» شعار آزادانه همه احرار است. در آستانه ظهور، نونوآر کرده ایم ضریح ارباب را. «اربعین آزادانه» را ندیدی؟! «راهپیمایی آزادانه» را ندیدی؟! بین الحرمین، فقط میان حرم ۲ برادر نیست. از اربعین تا ظهور را پر می کند. راز «ما رایت الا جمیلا» نهفته در چشم منتقم عاشوراست.

*** *** ***

«آقا» جان! «خوش روحیه و پرتوان» راه خود را با «پایداری» ادامه می دهیم… تا «مسیر تاریخ» عوض شود… تا «آزادانه» ببینیم آن لحظه را که دست کف العباسی شما، دست یوسف زهرا (س) را بفشارد. آن روز، آزادانه تر از اشک ما، بغض باز شده انتظار است…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۱ دیدگاه

فلسطین، قضیتنا

یک: با همه سختی هایش، خیلی هم بی برکت نبود. خودش گر چه «شر» بود، لیکن برکاتش «خیر» می نمود. فتنه را می گویم؛ فتنه ۸۸! انصافا علاوه بر آنکه بصیرت مان را در گذر آزمون های سخت، فزونی داد، مسبب فهم بهتر ما از برخی کژتابی های تاریخ شد. فتنه نبود، گمان می کردیم ماجرای تلخ طلحه و زبیر، واقعیتی است البته آمیخته به اغراق! فتنه اما معمای تاریخ را برای ما حل کرد. بعضی آقازاده ها رسما بازیگر نقش عبدالله بن زبیر شدند. هر چند که ملت ما، هرگز لباس کوفیان بر تن نکرد. در فتنه فهمیدیم چگونه «علی (ع)» تنها شد و «چاه» مونس «آه»، لیکن از صدقه سر همین «فهم»، یوم الله ۹ دی آفریدیم، تا «حضرت ماه» تنها نماند.

دو: ظاهرا تا «ظهور»، ماجراها داریم با فتن رنگارنگ. فتنه دیروز تمام نشده، فتنه امروز فرا می رسد، و فتنه داخلی سرد نشده، فتنه خارجی گرم می شود. این وسط، انحراف و حلقه انحرافی هم شده قوز بالا قوز! جنگ بصیرت و فتنه، انگار تقدیر ماست. عیبی ندارد! ما راضی به رضای خدای ظهوریم. گله نمی کنیم. نق نمی زنیم. تا آماده شویم برای اقامه عدل جهانی، همین است دیگر! باید قد بکشد بصیرت مان. هر که طاووس اهل بهشت خواهد، جور فتنه ها را نیز باید بکشد! می ارزد. ما هستیم. این ندای بصیرت ماست؛ ای فتنه ها! ما را دریابید…

سه: دشمن، اگر تا دیروز فتنه را مشخصا علیه این کشور و آن ملت، در مرزی محدود و محدوده ای معین، تدارک می دید، نشان به نشان «فتنه شام» و پس لرزه هایش، چندی است تغییر تاکتیک داده. اولا؛ علیه همه جهان اسلام و همه جغرافیای مسلمین فتنه می کند، ثانیا؛ نوک پیکان فتنه اش، نه «مضامین ملی»، بلکه «مفاهیم فراملی» است. بگذار واضح تر بگویم: کسی با بشار اسد، به عنوان «رئیس جمهور سوریه» کاری ندارد. همچنان که کسی با ملت سوریه به عنوان «مردم سوریه» کاری ندارد. در نظرگاه دشمنان، سوریه بهترین کشور برای تغییر جغرافیای سیاسی فرهنگی غرب آسیا، و ترسیم «نقشه راه» است. گناه سوریه در نگاه غرب، موقعیت استراتژیک اما شکننده آن -لااقل در قیاس با جمهوری اسلامی- است. به همین منوال، قطعا جناب بشار، هیچ گناهی ندارد، الا اینکه پای مفهوم «مقاومت»، محکم و مانا ایستاده است. هیچ با خود اندیشه کرده اید؛ چرا فتنه شام، این همه برای ترکیه و عربستان، یک جور، و ایران و عراق، جور دیگر، مهم و حیاتی می نماید؟! حال به ترکیه و عربستان، آمریکا و اسرائیل را اضافه کنید و به ایران و عراق، روسیه و چین را. الحق ناموسی شده فتنه شام. اگر ما در «ادبیات نظامی»، «جنگ جهانی» داریم، حتما در «ادبیات سیاسی»، آنچه این روزها در سوریه می گذرد، یک «فتنه جهانی» است. فتنه ای که اسد را به نمایندگی از مقاومت می زند، و سوریه را به وکالت از اسلام.

چهار: فتنه شام اما حکایت فتنه ۸۸ برکات خودش را دارد. اگر فتنه ۸۸ خون در رگ های نظام جمهوری اسلامی حجامت شد، اینک نوبت تصفیه خون جهان اسلام است. تا این خون، از برخی ناپاکی ها، پاک نشود، خبری از «بهار» نیست. «امیدوارانه» بخواهم بنویسم، باید اذعان کنم؛ فتنه شام هم حکایت فتنه ۸۸ می گردد و می گردد و می گردد، عاقبت یوم الله ۹ دی خود را پیدا می کند، لیکن «واقع بینانه» بخواهم بنویسم، باید به یادتان بیاورم؛ فتنه شام، فتنه ای جهانی است، و به آن زودی ها که ما به ۹ دی رسیدیم، به یوم الله بصیرت و روز نصرت نمی رسد. در فتنه شام، برخلاف فتنه هشتاد و اشک، «خواص بی بصیرت» یا «سران فتنه»، نامزدهای مغلوب و مفلوک انتخابات ریاست جمهوری نیستند، بلکه رسما رئیس جمهور ترکیه تشریف دارند! مهندس و شیخ نیستند، «رجب طیب اردوغان» اند! «ملک عبدالله» اند! سطح شان بالاتر است! یا کلیددار کعبه اند، یا در وهم رهبری جهان اسلام! آش ۸۸ باور بفرمایید اینقدر شور نبود!

پنج: من حتی فتنه ۸۸ هم متوجه نشدم که چرا صدر اسلام، بعضی امرای بلاد آن روزگار، اینقدر عاجز بودند از درک اهم و مهم! به برکت فتنه، زوایای تاریکی از قصه های صدر اسلام برایم روشن شد، لیکن نه همه زوایا! فتنه شام اما عجیب کلاس بصیرت است. جناب اردوغان، حاضر است با آمریکا و اسرائیل متحد شود و علیه اسد بشورد، لیکن حاضر نیست کمکی به جبهه «فجر ۵» کند! حتی به این هم راضی نیست که به خاطر گل روی قدس، این همه تروریست عازم سوریه نکند! به راستی، این اردوغان، همان اردوغانی است که هر از گاه، دلش برای آرمان قدس تنگ می شود و وسط سخنرانی نتانیاهو به اعتراض بلند می شود؟! جهل است، خیانت است، کج فهمی است، نادانی است، خوش خدمتی است… چیست این همه نعل وارونه رجب طیب؟! من فرض را بر این می گیرم که رئیس جمهور ترکیه، با دلیل یا بی دلیل، کینه های دیر و دور از بشار اسد دارد. سئوال اساسی این جاست؛ دعوای اخوانی و غیر اخوانی، آیا از جنگ اسرائیل با قدس، مهم تر است؟! و آیا بشار اسد، از نتانیاهو خطرناک تر است؟! چگونه قدس با اسرائیل تحمل می شود، لیکن سوریه با رئیس جمهور قانونی اش، نه؟! گیرم برای اسلام اردوغانی، بشار اسد، موجود خطرناکی باشد، اما این خطر چقدر جدی است که از دیو غاصب قدس، فرشته هم پیمان علیه اسد ساخته؟!

شش: آری، باورش برایم سخت بود؛ آخر چگونه خوارج، جنگ با «علی (ع)» را به نبرد با معاویه ترجیح دادند، و با آنهمه سابقه صوری و لاحقه ظاهری، در تشخیص سره از ناسره و تمایز درست از نادرست دچار کج فهمی شدند؟! نه جبهه را فهمیدند و نه جبهه بندی را؟! تا اینکه دیدم داعیه دار رهبری جهان اسلام، -بخوانید اسلام آمریکایی!- جنگ با نماینده مقاومت را به نبرد با غاصبین قدس، برتری می دهد. اسمش را هم گذاشته: «جنگ با دیکتاتور سوریه!» و در توهم قابلگی، سخن از زایمان می راند! جناب رجب، اما بیش از آنکه «قابله» باشد، «قبیله گرا» است. قبیله گرایی که افق دیدش، قبله اول مسلمین نیست. ما تا دیروز، ترکیه را به «جذب توریست» می شناختیم، امروز به «اعزام تروریست». تروریست ها در سوریه، نسل کشی نکنند، زایمان پیشکش! بچه هر قومی را مامای همان قوم، دنیا می آورد، نه تروریست ها! شمشیر، تیغ جراحی نیست! «تولد»، آن بود که در مصر و یمن و لیبی و اردن و تونس رخ داد. تولد در بحرین رخ خواهد داد. تولد به رخداد «بیداری اسلامی» می گویند. بیداری اسلامی، بیداری شیعه و سنی و اخوانی و غیر اخوانی نیست؛ بیداری همه مسلمین است. همه آن مسلمینی که سفارتخانه اسرائیل را تسخیر می کنند و از دول بیداری اسلامی، باز شدن گذرگاه رفح را مطالبه دارند. همه آن مسلمینی که به آزادی قدس شریف فکر می کنند. همه آن مسلمینی که «فلسطین، قضیتنا»، بلندترین آرمان شان است. بشار اسد و مردم سوریه، دیری است در خط مقدم جبهه «فلسطین، قضیتنا»، مردانه ایستاده اند. آقای اردوغان باید جبهه خودش را مشخص کند! وقتی اسد در «جولان» است، اردوغان، همان به در اعتراض به «حریم سلطان» جولان دهد!!

*** *** ***

«با همه سختی هایش، خیلی هم بی برکت نبود. خودش گر چه «شر» بود، لیکن برکاتش «خیر» می نمود. فتنه را می گویم؛ فتنه شام!» آن روز حتما شام تیره به سحر رسیده…

جوان/ ۱۹ دی ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۲ دیدگاه

مسافر اربعین

تقدیم به روح مطهر و پاک معلم اخلاق جمهوری اسلامی

اگر خروجی اش امثال حاج آقا مجتبی تهرانی است، باید هم آجر به آجر حوزه های علمیه ما مقدس باشد. این تنها لباس پیامبر است که می تواند اسوه های بی مثال؛ هم نام آور و هم گمنام بیافریند. فقط از بطن حجره است که این گونه حنجره های پاک، زمزم اخلاق را زمزمه دل و جان آدمی می کنند. از دل حلقه بیمار روشنفکران، حتی کوچک ترین شاگردان حاج آقا مجتبی نیز بیرون نمی آید. حوزه اما استاد اخلاق پرور است. و اگر می دانستند «کرامت اخلاق» آن رسول آخرین، از پس هزار و اندی سال، باز هم می تواند حاج آقا مجتبی بیافریند، هرگز «محمد امین» را «شاعر» نمی خواندند. بعضی ها برای کوچ شان از کوچه دنیا، وه که چه خوب روزی را انتخاب می کنند. روز اربعین. اربعین، جان مضاعفی به عاشورا بخشیده. عاشورا با اینکه زنده بود، اما با اربعین، زنده تر از قبل شده است. شاید آن روز که آخرین رسول خدا فرمود؛ «از شهادت فرزندم حسین (ع) حرارتی در قلوب مردم ایجاد می شود که هرگز خاموش شدنی نیست»، باز هم عده ای پیامبر را شاعر خطاب می کردند! محمد (ص) اما «شاهد» بود آینده را… و آیندگان را. و می دید این روزها را. حالا دیدن دارد «کنگره کربلا»… و امروز است که راز «ما رایت الا جمیلا» معلوم می شود. اربعین، روز به این بزرگی، روزی حاج آقا مجتبی شد. باید هم «مسافر اربعین» می شد معلم اخلاق جمهوری اسلامی. اربعین، بعثت خون حسین (ع) را کامل کرد. اربعین، هنوز هم غدیر عاشوراست. کاروان اربعین، کاروان اخلاق است و ادب. عمله ظلم شام بارها گفته بودند؛ «ما در این اسارت، هر چه می خواستیم به زینب (س) و سکینه (س) و رقیه (س) ناسزا گفتیم، هر چه توانستیم، حرم حسین (ع) را شلاق زدیم و زخم انداختیم، هر چه یارای مان بود، دشمنی کردیم، اما زبان آل الله هرگز به دشنام باز نشد». جان معلم اخلاق باید هم با کاروان ادب می رفت. اربعین، حق حاج آقا مجتبی بود. گمانم قبل از آن دنیا، همراه کاروان ادب، رهسپار کربلا شده باشد روح مطهر ایشان. چه سعادتی بالاتر از اینکه سفر آخرت را از کربلا آغاز کنیم؟! نشان به نشان حاج آقا مجتبی، هر جا سخن از خداست، یا هر جا سخن از مردم کوچه و بازار است، همیشه پای روحانیت راستین، اصیل و سنتی در میان است. همسفری از خلق تا خدا، اما فقط یکی از معجزات اخلاق است. حاج آقا مجتبی، آنهمه اهل اخلاق و تزکیه و تهذیب نفس بود، که چندان میانه ای با سیاست و ریاست و صندلی و قدرت نداشت. می توانست داشته باشد، اما نداشت. خودش نمی خواست. خوش نداشت. با این همه، آفت دنیانخواهی و پرهیز و زهد، گاهی عافیت طلبی و انزوا و کنج دنج نشینی می شود. حاج آقا مجتبی اما لحظه ای بی تفاوت نبود. بامردم بودنش، سبب بی مردم شدنش نشد. با کلاس اخلاقش، کلاس نمی گذاشت. خیلی سیاسی نبود و اغلب سخن بر مدار سیاست نمی راند، اما با آن نفس گرم و گرامی، همگان را ارجاع می داد به ولایت فقیه. در دفاع از ولی فقیه، بعضی ها سخنرانی می کنند، لیکن حاج آقا مجتبی حتی به این سخنرانی هم احتیاجی نداشت. نفس حق او کافی بود که خط بدهد. و برای این «نفس حق» زحمت ها کشیده بود. آخرش هم نفهمیدیم مشهور است یا گمنام؟! همه جا صحبت از درس اخلاق حاج آقا مجتبی بود، اما از بس خود را فدای خدا کرده بود، زیاد به چشم نمی آمد. انگار بود و نبود! و همین گونه بود که گمنامی اش بیش از اشتهارش، به چشم می آمد… و سایه اش، بیش از خودش. گفت: «از هزاران تن، یکی تن صوفی اند، مابقی در سایه او می زی اند». سایه اخلاق حاج آقا مجتبی نبود، «مابقی» هم نبودیم حتی!

*** *** ***

جمهوری اسلامی به مدافعینی از جنس حاج آقا مجتبی نیاز مبرم دارد، که دور از قدرت و میز و صندلی و ریاست، حتی دور از سخن و سخنرانی، گاه با عمل شان، گاه با نفس حق شان، زمینه ساز جذب مردم به شعائر مقدس باشند. بعضی ها به اسم نزدیکی به ولایت، سیاست را دو دستی چسبیده اند! و بعضی ها به اسم نزدیکی به خدمت، عاشق قدرت شده اند! لیکن حاج آقا مجتبی نشان داد دور از سیاست بازی، -حتی دور از سیاست!- هم می توان جمهوری اسلامی را دوست داشت… و برایش کار کرد. «آقا»ی ما اما برای حاج آقا مجتبی نماز خواند؛ برای آخوندی که منبر را به صندلی نفروخت. نه! این نماز، «نماز میت» نبود. معانی پر بار داشت برای زندگان. از جمله: «درس اخلاق هم محل خدمت است در این نظام الهی. خدمت که فقط از مسیر قدرت میسر نمی شود. لطفا کمی از دور، دورتر، اندکی از میان مردم کوچه و بازار، مدافع انقلاب باشید». حرف ها داشت این نماز… آنقدر مهم و اساسی که حتی «وضو» هم نمی خواست! اصل حرف این نماز، از آدابش مهمتر بود! نامزدهای پشت سر، آیا بگیرند؟! آیا نگیرند؟!

وطن امروز/ ۱۷ دی ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۴۸ دیدگاه

طنز و جدی از سیاست

شاید طنز/ لطفا به من نامزد بینوا کمک کنید!

یکی از نامزدهای محترم انتخابات که در دولت های سازندگی، اصلاحات و دوره اول احمدی نژاد سابقه وزارت داشته، ضمن تاکید بر نامزدی خود در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو، شماره حسابی اعلام کرده، بلکه هزینه تبلیغاتش از طریق کمک های مردمی جور شود! من اما بیش از آنکه این «اعلام شماره حساب» را بگذارم پای سلامت مالی و ساده زیستی ایشان، ترجیح می دهم از این نامزد انتخابات، یک سئوال بپرسم؛ کاندیدایی که از پس هزینه تبلیغات خود برنمی آید و به ملت رو می اندازد، آیا ممکن است بار سنگین ریاست جمهوری را درست و صحیح، و تا آخر، بر دوش بکشد؟! طرفه حکایت اینجاست؛ من هم مثل خیلی های دیگر، بر سلامت مالی و ساده زیستی جناب سعیدی کیا، -حتی بی توجه به اعلام رسمی شماره حساب!- لااقل در قیاس با شمار دیگری از نامزدهای انتخابات صحه می گذارم، اما سالم بودن به حیث اقتصادی، اگر چه شرط لازم برای ریاست جمهوری است، ولی فکر نکنم این شرط، برای یک رئیس جمهور ایده آل، شرط کافی باشد. گمانم رئیس جمهور باید اندکی از هزینه های مردم کم کند، نه اینکه همین اول بسم اللهی، شماره حساب بدهد به خلق الله. چنین کاری بیش از آنکه صحه مضاعف بر سلامت مالی کاندیدا بگذارد، نمایش نوعی ناتوانی مالی مدیریتی است، قطعا!

آقای سعیدی کیای عزیز! ساده زیستی شما به روی چشم، لیکن اگر واقعا اینقدر بی پول هستید، چه اصراری هست به نامزدی؟! به هر حال آنکه در خود توان اداره کشور به لحاظ امور اجرایی و گرداندن کابینه را می بیند، آیا باید از قبل فکری برای تامین هزینه های مالی خود کرده باشد یا خیر؟! حتما و طبعا من و امثال من طرفدار نامزدهای سرمایه دار نیستیم، اما «اعلام شماره حساب» هم، باور بفرمایید اندکی به لوس بازی شبیه است و کمی نچسب!!

شاید جدی/ سخنی با پیر موتلفه

به سخنان اخیر جناب عسگراولادی نقدهای جدی وارد است. ایشان در چند روز گذشته، به بهانه تواصی مکرر رهبر انقلاب به حفظ وحدت و آرامش، گفته اند؛ «نباید به اسم نقد مهدی هاشمی، شخص آقای هاشمی و دیگر اعضای خانواده ایشان تخریب شوند… باید با حسن ظن به دیدگاه ها و مواضع آقای هاشمی نگاه کرد… نظر رهبر نیز ناظر بر انتصاب مجدد ایشان به ریاست مجمع تشخیص مصلحت، حفظ آقای هاشمی در خانواده انقلاب است». در این باره از آقای عسگراولادی محترم چند سئوال باید پرسید؛

یک: اگر هر که از «آقا» حکمی دارد، -به سبب این انتصاب- نباید نقد شود، پس دیگر چه کسی می ماند برای نقد؟! از سایر اعضای مجمع تشخیص بگیرید تا اغلب رجال سیاسی ما، عاقبت یکی دو حکم از رهبر عزیز دارند. حتی جوانانی که کوچک ترین شان خود من هستم نیز از سوی «آقا»، حکم زیبای «افسران جوان جنگ نرم» داریم. پس با این حساب کلا باید در نقد را گل گرفت!

دو: انتقاد از آقای هاشمی، ربطی به حفظ یا حذف ایشان ندارد. ایشان گاهی رفتار و گفتاری دارند که نقدش واجب می نماید. مثل نامه سرگشاده یا حمایت های مکرر از «م. ه» و «ف. ه». پس بحث حفظ یا حذف نیست؛ بحث نقد است. آقای هاشمی در سال های اخیر آنقدر خطا داشته که ۴ تا نقد به مواضع ایشان بلامانع باشد. این نقدها عمدتا نقد است و هرگز تخریب یا حذف ایشان نیست، اما گمانم آنچه بیشتر دارد تخریب می شود، نه آقای هاشمی توسط منتقدینش، بلکه انقلاب اسلامی است توسط ایشان و خاندان محترم شان. غیر از این است جناب عسگراولادی؟!

سه: دمی با خود درنگ کنید؛ چرا احدی به خاطر مواضع غلط مهدی خزعلی، آیت الله خزعلی را نقد یا به قول شما تخریب نمی کند؟! القصه، آقای هاشمی همیشه و همیشه پشت بچه های شان مثل کوه ایستاده اند. لذا اصلا و اصولا ممکن نیست کسی بتواند «م. ه» یا «ف. ه» را نقد کند، و کاری به کار آقای هاشمی نداشته باشد!! این وسط گله باید از آقای هاشمی کرد که چرا خود را از آقازاده های خطاکار و فتنه گرشان، ولو برای لحظه ای جدا نمی کنند؟!

چهار: تلاش برای حفظ آقای هاشمی در مجموعه نیروهای انقلاب، البته تلاش ممدوحی است، و فقط هم بحث هاشمی نیست. اصولا «جذب حداکثری» و «دفع حداقلی» در ذات انقلاب اسلامی است و نظام علی الدوام از در مدارا وارد برخورد با نیروهای بعضا خطاکارش می شود، مگر آنکه مجبور به استفاده از قهر و شدت و عدل و حصر شود. سخن اینجاست؛ اگر جایی «حفظ انقلاب»، نسبت به «حفظ این و آن»، دارای اولویت بیشتری شد، آنجا چه باید کرد؟! خوب است آقای عسگراولادی عزیز بفرمایند؛ اگر قرار بود به مفاد «نامه سرگشاده» عمل شود، از جمهوریت و اسلامیت جمهوری اسلامی دقیقا چه چیزی باقی می ماند؟!

*** *** ***

این همه را گفتم، اما باوری دارم. در کنار جوانان آرمان خواه، وجود امثال عسگراولادی و عسگراولادی ها ضرورتی غیر قابل انکار است. گیرم نقدی هم به سخنی از این پیران جمع داشته باشیم، منکر ذی قیمت بودن حضورشان نیستیم و نخواهیم بود. من کاری با آقای هاشمی ندارم، اما در نقد موسپیدهایی مثل جناب عسگراولادی، می بینم گاهی دوستان آرمان خواه، تند می روند و افراط می کنند. این نیز غلط است. من هر جور که حساب می کنم، به این نتیجه نمی رسم؛ آقای عسگراولادی، «آدم هاشمی» است! گاهی هم که حرفی من باب جذب می زنند، -اگر چه قابل نقد!- اما از ورای شدت علاقه شان به انقلاب و شخص «آقا»ست که حتی المقدور دور این شمع، پر از سلیقه های مختلف باشد و عقیده های متفاوت. عقل و تجربه می گوید؛ ذات این نگاه، نگاه درستی است. پس دوستان عزیز! حد نقد نگه داریم، در باب همه.

جوان/ ۱۳ دی ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۴۸ دیدگاه

مگر بهشت، تالار دیده ای پسر خوب؟!

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

اواخر مرداد ۸۹ بود. در وبلاگم قصه واره غصه داری نوشتم درباره یک پدر شهید که متاثر از سیاسی بودن بیش از حد فضای آن روزها خیلی دیده نشد. ابتدا مختصری از آن نوشته را با ویرایش جدید در ۳ اپیزود بخوانید؛ ماجرای «کربلایی حسن» دست تان بیاید، تا بعد.

اپیزود ۱: پیرمرد را از سالها قبل می شناختم. یک پای ثابت ۵ شنبه های بهشت زهرا بود. صبح زود می آمد تا به ترافیک دود و آهن و آدم نخورد. نماز صبح را در خانه می خواند و از میدان خراسان می آمد بهشت زهرا. از همان سنگکی محل نانی می خرید و با یک فلاسک کوچک می آمد سر مزار پسرش شهید علی اکبر رحمتی تا بهترین چای شیرین عمرش را بخورد. گاهی پیرمرد چیزهایی از پسرش برای من تعریف می کرد. همین یک پسر را داشت از قرار. البته یکی دیگر هم بود؛ محسن، که همان نوزادی سل گرفت و مرد. علی اکبر اما در یکی از دانشگاه های تهران، دانشجو بود. داشت برای مقطع بالاتر می خواند که عملیات کربلای ۵ نگذاشت. ادامه تحصیل برایش خیلی مهم بود، اما چه می کرد با خیمه خمینی؟ آن ایام علی اکبر با یک دختر خانم عقد کرده بود. برای عروسی، حتی آخرین قرار و مدارها را هم گذاشته بودند که مراسم کجا باشد، ماشین عروس، ماشین کی باشد، مهمان چند نفر؟! اوایل دی ماه ۶۵ بود. بنده های خدا جلو جلو کارت عروسی را سفارش داده بودند، اما علی اکبر، یک روز دست عروس خانم را گرفت و برد بهشت زهرا. برد سر مزار دوست هم دانشگاهی اش که در والفجر ۸ به شهادت رسیده بود؛ علی اصغر. به همسرش «فاطمه» گفت: من و این علی اصغر را که می بینی، با هم عهد اخوت بسته بودیم. اروند نامردی کرد و برادرم را از من گرفت. علی اصغر فقط ۲۳ سال داشت وقتی شهید شد. تیر خورده بود پهلویش. هنوز لباسش خونی بود که پیکرش را برای تشییع به تهران آوردند. فاطمه! دیشب خواب علی اصغر را دیدم. گفت: اگر می خواهی بیایی، الان وقتش است.

اپیزود ۲: یعنی چه بلایی سرش آمده بود؟ پیرمرد را می گویم! ماه ها بود کربلایی حسن را در بهشت زهرا ندیده بودم. دلم می گفت؛ شاید به رحمت خدا رفته. تا اینکه ۵ شنبه همین هفته قبل، بعد از شاید یک سال، عاقبت پیرمرد را دیدم… اما دیگر سر صبح نبود. خورشید به جای بالا آمدن، داشت غروب می کرد. رفتم جلو. خودم را به پیرمرد نشان دادم. خیلی تحویل نگرفت. «کربلایی حسن» همیشگی نبود. القصه، جا خوردن من از برخورد سرد پیرمرد، یکی از همراهانش را وادار کرد تا مرا بکشاند کنار و بگوید؛ کربلایی حسن آلزایمر گرفته. یک سالی می شود. خود ما را درست به جا نمی آورد. تازگی ها فهمیده ایم مبتلا به سرطان هم هست، ولی با ۷۸ سال سن، بدنش کشش شیمی درمانی ندارد. پزشکان می گویند؛ «حداکثر تا ۲ ماه زنده است. نهایت ۳ ماه. هر روز هم آلزایمرش بدتر می شود». گاهی تا ساعت ها عکس علی اکبر را دست می گیرد و شروع می کند سینه زدن. اغلب یادش می رود علی اکبر شهید شده و همین طور پسرش را صدا می زند. می گوییم؛ کربلایی! علی اکبر شهید شده. می گوید؛ من که هنوز برایش عروسی نگرفته ام. دامادش کنم، بعد برود شهید شود! امروز صبح اما اصرار کرد؛ مرا ببرید بهشت زهرا. نگاه کن! چه جوری دارد به قبر علی اکبر نگاه می کند! چه جوری دارد دست می کشد روی سنگ قبر! غلط نکنم یک چیزهایی از شهادت علی اکبر یادش آمده. تا الان که از ما قبول نمی کرد شهید شده.

اپیزود ۳: دلم آتش گرفت وقتی دیدم کربلایی حسن نشست زمین و سنگ مزار پسرش را بوسید. همچین سنگ قبر را بغل گرفته بود که. دیدم دارد مثل ابر بهار گریه می کند. فکر کردم؛ چه کارت های عروسی که تبدیل به وصیت نامه شهدا شد تا عده ای امروز برای یک صندلی، سر و کله هم بزنند! و چقدر امثال کربلایی حسن، خون جگر خوردند تا امروز عده ای به جای دوست، با دشمن نرد عشق ببازند! و چه لباس های آغشته به خون، به جای رخت دامادی پوشیده شد تا امروز عده ای شهدا را ولو با یک صلوات یاد نکنند! و چقدر فاطمه ها که در حسرت ازدواج با علی اکبرها ماندند و چه حسرت ها که نخوردند از فاصله ها. بارها اما خوانده ام سنگ مزار این شهید را؛ «چرا دشمنان در کفر خود تا این حد محکم و منسجم اند، ولی ما در اصول و ارزش ها و ایمان خود این همه سستی به خرج می دهیم؟ من هم از پیش شما می روم اما سفارشی ندارم الا یک چیز؛ ولی فقیه را تنها نگذارید».

*** *** ***

این همه را دوباره نوشتم که بگویم مرگ و زندگی دست خداست. بر خلاف گفته پزشکان، تا همین هفته پیش زنده بود کربلایی حسن! اما همان طور که پزشکان تشخیص داده بودند، آلزایمر کربلایی حسن، روز به روز شدیدتر می شد. این یکی را پزشکان به خال زده بودند، البته جز درباره علی اکبر! من خبر فوت کربلایی حسن را ۳ شنبه از پدربزرگم شنیدم. کربلایی حسن، نسبت دوری با ما داشت. هم ولایتی مان بود. پیرمرد اواخر زندگی اش گاهی عکس علی اکبر را بغل می کرد و اشک می ریخت و می گفت: «نمیای بهم سر بزنی، حتما رفتی بهشت دیگه، پسر خوب!»

پسر خوب! علی اکبر شهید! فراموش کار ما بودیم که نفهمیدیم کربلایی حسن را… آغوشت را باز کن… پدر را پذیرا باش… و بر ما ببخش این همه آلزایمر را… هنوز هم تو «نامزد» هستی و ما برای اهل سیاست خرجش می کنیم! راستی پسر خوب! هنوز هم کارت عروسی تان دست فاطمه است… مگر بهشت، تالار دیده ای پسر خوب؟!

جوان/ ۹ دی ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۱ دیدگاه