شرق با خمینی، غرب با خامنه ای

قبلا که خانه ها حیاط داشت، با گل و گلدان و شاخه و برگ و دار و درخت و طناب و رخت و خاک و جارو و خاک انداز و احیانا یکی دو تا خروس و مرغ، زندگی قشنگ تر حیات داشت. حالا باید برای این واحدهای نقلی، از جناب گل فروش، فقط تعدادی گل آپارتمانی خرید یا بدتر، گل مصنوعی که مجبوری با ادوکلن خودت معطرش کنی! بله دیگر. خوب که نگاه کنی، خنده دار به نظر می رسد اغلب کارهای این آدمیزاد آخرین. این روزها به شکل مرتب، روزی ۲ ساعت مشغول بازنویسی سفرنامه حجم هستم. به فراخور این ویرایش، نیم ساعتی چیزهای مرتبطی می خوانم. هر مردمی از هر جای جهان، عمدتا با طیاره عازم حج می شوند. ما از تهران با یک پرواز ۳ ساعته وارد خاک حجاز می شویم. قبلا اما سفر حج، حکم یک جهاد را داشت. از مجاهده سخت تر! آنی تصور کن مسلمانی از کشمیر می خواست حج به جا آورد. نقشه را نگاه کن و ببین چه سفر دور و درازی می داشت؛ در خشکی با پای پیاده و در بحر با سفینه ای نامطمئن. ظاهر ماجرا آسانی حج گزار امروز را نشان می دهد، اما اخیرا گروهی از روان شناسان به علاوه دانشمندان و پزشکان تحقیق کرده و به این نتیجه رسیده اند؛ هنگام سوار شدن بر هواپیما، ناخودآگاه اضطراب عجیبی به آدمی دست می دهد که فعالیت قلب، مغز و گردش خون را به شدت مختل می کند. حد این اختلال که بعدها تاثیرات مخربش را بر گرده جسم و روح انسان سوارتر و آشکارتر می کند، تا آنجاست که به نظر می رسد سفرهای دور و دراز و پر رمز و راز قبلی، با همه بعد مسافت، در مجموع آسان تر از طیاره گردی های امروز آدمی است. هنوز هم هیچ ارابه ای مطمئن تر از «پا» نیست. پایی که آهسته و پیوسته می برد، اما بی اضطراب. حتی به سراب، به رهزن هم اگر رسیدی، اضطرابی که ناشی از حمله قطاع الطریق بر تو مستولی می شود، آنقدر نیست که هنگام باز شدن چرخ طیاره، آن فرود. این حرف ها اگر چه با قلم من است، اما حرف من نیست و پشتش مطالعه خوابیده و تحقیق. من هم مثل شما، اول بار که این چیزها را خواندم، باورش سخت بود برایم، اما کمی تفکر کردم و فهمیدم پر بیراه نمی گویند اهل کنکاش. از ماشین بگیر تا هواپیما، هیچ جنگ و سیل و زلزله ای، اینقدر از نوع آدم قربانی نگرفته که مرکب گرفته. گویی این مرکب، مرکب مرگ آدمی است، نه اسباب حمل و نقل آسانش. آسان هم که می بردت، با دل و جان و عقل و هوشت بازی های بدی می کند. مجموعه ای از همین چیزهاست که امروز با همه پیشرفت های بشر، شاهد کوتاه ترین عمر آدمیزاد هستیم در همه سالیان عمرش. قبلا اگر آدمی به سرایت طاعون جوان مرگ می شد، اما اینقدر بود؛ آنکه می ماند، خیلی بیش از پیرهای امروزی عمر می کرد. دیروز آدمی دختربچه سرطانی نداشت. پسربچه ۵ ساله ام اسی نداشت. بعضا یکی دو سال حجش طول می کشید، اما در همه این سالیان سخت، آن اندازه فشار خونش دچار نوسان نمی شد که فی الحال هنگام نشست و برخاست طیاره می شود. نه عزیز! من اصلا نمی خواهم بگویم علاج این درد، رجوع به دوران غارنشینی است. منکر خوشی های عینی طیاره گردی نیز نیستم، بلکه همه حرفم این است؛ باطن تکنولوژی بر خلاف ظاهرش، ضربه های اساسی، اما خاموش و ندیدنی می زند به انسان. کافی است فکر نکنیم خیلی راحت داریم نسبت به گذشتگان زندگی می کنیم. یا حتی نسبت به آن روستایی که اینترنت ندارد! در شهیدآباد مازندران، سالی پیش از این، پیرزنی را پرسیدم: حاجیه خانم! شما اینجا حوصله تان سر نمی رود؟ جواب داد: شما تهران حوصله تان سر نمی رود؟ و بعد گفت: من مکه نرفته ام. از هواپیما می ترسم! همین شهیدآباد ۱۰۰۰ سال پیش هیچ پیرزنی از رفتن به حج با پای پیاده هراس نداشت، مگر به نقصی و علتی!

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

توی مخاطب، گمانم داری با خود زمزمه می کنی؛ این چیزها چه ربطی دارد به آن گل و گلدان که پاراگراف اول نوشتی؟! شاید هم جناب سردبیر دارد با خود زمزمه می کند؛ این چیزها چه ربطی دارد به یادداشت روز وطن امروز، یک روز بعد از اجلاس سران عدم تعهد؟! می گویم، همه را می گویم! گل های آپارتمانی اغلب محتاج نورند، نه آفتاب مستقیم. مقدار کمی آب و اندکی نور غیر مستقیم بس شان است. زیاد بگذاری شان جلوی خورشید، پلاسیده می شود برگ شان. شعاعی از نور خورشید را می خواهند، نه خود خورشید را. آفتاب اذیت شان می کند؛ نه اینکه آفتاب استغفرالله آزار داشته باشد! مشکل از آپارتمانی بودن، بگو؛ زیادی نازک نارنجی بودن این گل های نازنازوست! بهتر بگویم؛ گل های آپارتمانی لیاقت هم نشینی با خورشید ندارند. تاب آفتاب ندارند. از همه آنچه ما بدان آفتاب می گوییم، پرتویی نور غیر مستقیم برای شان کافی است. همین قدر نور باشد که تاریک نباشد. این را در مقام نقد هیچ گل و گیاهی ننوشتم؛ بیان واقعیتی است. اهل موضوع خوب می دانند چه دارم می گویم. ما یک نور داریم، یک آفتاب. درخت سیب باید علاوه بر نور آفتاب، خود آفتاب را هم ببیند، اما گل بامبو همان به کنج دیوار باشد و در طول روز ساعاتی نور ببیند. آنهم نور غیر مستقیم از پشت پنجره. این وجیزه را می خواهی ربطش بدهم به سیاست؟! تا به حال چند بار از خود پرسیده ای؛ چرا کسانی که معصوم را درک کرده و در روزگار مثلا امیرالمومنین زندگی کردند، داد «این عمار» مولای خود را درآوردند؟! از «علی» تا به حال چند بار گذر به روزگار «سیدعلی» کرده ای که؛ چرا بعضی خواص نزدیک بزرگان، دچار بی بصیرتی می شوند؟! اصلی حاکم است بر امور دنیا که باید تنظیم باشد روابط. تو یک وقت حدت، شعاعی از نور غیر مستقیم آفتاب است، یک وقت هم هست که رسما می شوی مالک اشتر. گل آپارتمانی وقتی شان خود نمی داند یا دچار بدقلقی های روزگار می شود و عدل، می شود هم نشین معصوم یا جانشین معصوم، وقتی پژمرده شد، آفتاب را مقصر می داند یا برمی دارد به «حضرت ماه» نامه سرگشاده می نویسد. عزیز من! کنج دیوار باید می نشستی و قناعت به اندکی از نور می کردی. اگر همه نور ماه، همه ماه، چشم تو را می زند، وای به حال آفتاب! حال وقت آن است که سوزنی هم به خودمان بزنیم. از من و ما بسیارند دوستانی که در به در دنبال آشنایی، رفیق با نفوذی، واسطه ای، چیزی می گردند تا مگر «آقا» را از نزدیک ببینند. بعله! روزهای گذشته، به خصوص آن ساعت که ساحت ولایت، مساحت اجلاس را منور کرد، ما همه درگیر اجلاس بودیم!! دیدن سردار، اگر نشد لااقل افه آن، علاقه فطری هر سربازی است، اما تویی که می خواهی نزدیک ترین ستاره ها به ماه باشی، اول نظری به خود بینداز. ببین بامبویی یا درخت سیب؟! خودت را بشناس و معرفت داشته باش و پیش وجدان خود قضاوت کن؛ نسبتت با پرتویی از یک نور غیر مستقیم است یا تاب رفتن زیر آفتاب هم داری؟! اندکی دقیق باشی در این تحقیق، خواهی فهمید چرا در نهج البلاغه، حضرت ابوتراب گلایه ها داشت از بعضی منصوبین خود. جماعتی بامبو بودند که گمان کردند درخت سیب اند! شدند اصحاب جمل. شدند یاران خوارج. شدند اهل کوفه. جملگی عکس ها داشتند با علی! دست بر قضا آنکه فرق مولی را شکافت، در ۲ قدمی اش نشسته بود. خب! هنوز یک ربط ناتمام ماند؛ اول و آخر این نوشته چه ربطی داشت به وسطش؟! تکنولوژی قادر است مصنوعی همه چیز را بسازد، از فاصله های بعید بکاهد، حج چند ساله را تبدیل به حج ۳ ساعته کند، چه کند، چه کند، چه کند، اما آیا در تمام دنیای مدرنیته، سنتی هم پای «سنت شهادت» پیدا می شود؟! شهادت، همان طیاره ای است که تو را زود به مقصد می رساند، اما بی هیچ اضطرابی! هم فال و هم تماشا. در حیاط جمهوری اسلامی تا گل لاله هست، حیات جاودان جاری است. لاله باید مستقیم از آفتاب نور بگیرد. لاله اما تو مپندار عمرش به کوتاهی بهار است. با «آرمیتا و علیرضا»، شهدای هسته ای، کار ناتمام تکنولوژی را تمام کرده اند. تکنولوژی به ما انرژی هسته ای داد، اما همین تکنولوژی دانشمندان هسته ای ما را ترور کرد. تکنولوژی مثل دیروز و امروز می ماند. در حسن و عیبش قصه ها می توان نوشت. نظام سلطه ام القرای تکنولوژی است، اما با کدام تکنولوژی می توان نوسان فشار خون آقای «جفری فلتمن» هنگام باز شدن چرخ هواپیما در آسمان جمهوری اسلامی را محاسبه کرد؟! کاش آقای وحید، نبض این یهودی الاصل نانجیب را می گرفت! اصولا نور آفتاب ولایت، وقتی مستقیم می تابد، پژمرده می کند اندام نظام سلطه را. ما دیروز با خمینی، پژمردگی بلوک شرق را از نزدیک در حسینیه  ساده و با صفای جماران دیدیم، و امروز با خامنه ای، پژمردگی غرب را از نزدیک در حسینیه ساده و با صفای بیت رهبری به تماشا نشسته ایم. غرب نیز مثل شرق، قبل از سقوط ابتدا باید آفتاب بگیرد! یعنی از نزدیک، از هرم و حرارت ولایت، بمیرد! ما با انوار سخنرانی خامنه ای، نتانیاهو را از اینکه هست، عصبانی تر می کنیم. این دیروز بود که فرعون برای دیدن موسی پیاده می آمد. وقتی همه دنیا «آرمیتا و علیرضا» را دوست می دارند، امروز باید بیشتر زجر بکشند فراعنه. عصر امروز، عصر ایمان است. حج گزار اصلی از دل تاریخ می آید. از دل همه زمین ها و همه زمان ها. دیر و زود. دور و نزدیک. ماه که چنین سیلی می زند، ببین آفتاب چه خواهد کرد با چشم بدکیشان. انقلاب اسلامی سحر است. بیداری اسلامی نور آفتاب. خود آفتاب را همین حوالی باید دنبالش بگردیم. به ما می گویند حواریون ظهور. همراهان نور. ما خود شان خویش می دانیم. اندکی از نور ولایت، همه جان مان را مست می کند. آقای اسرائیل! «ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما، یک مو ز سر علی اگر کم گردد». جناب نتانیاهو! اول مخاطب شعار «مرگ بر ضد ولایت فقیه» تویی. تو به ما حمله نکنی، «وای اگر خامنه ای، حکم جهادم دهد»، ما به تو حمله می کنیم! قدس را زودتر می خواهی از چنگت درآوریم، حتما به ما حمله کن. قدس، درخت سیب است. نور مستقیم آفتاب می خواهد این روزها. ما برای لاله شدن، دنبال بهانه می گردیم. دنبال خانه هایی که حیاط داشت. ما در خانه قدس، اول بار رو به سوی قبله کعبه نماز گزارده بودیم. سقف خانه ما آسمان بود. دیوار نداشت. قدس را از قفس، بیرون خواهد کشید مداد رنگی های آرمیتا با گل و گلدان و شاخه و برگ و دار و درخت و طناب و رخت و خاک و جارو و خاک انداز و احیانا یکی دو تا خروس و مرغ.

وطن امروز/ ۱۱ شهریور ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۱۲ دیدگاه

۸ جلد کتاب با ۸ جمله قصار

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

علی اکبر بهشتی: حدودا از یک ماه قبل اجلاس، چند جایی با من تماس گرفتند که فلانی! ایام اجلاس سران عدم‌ تعهد، بالاغیرتا بی‌بصیرتی نکن، هر چیزی را ننویس، اصلا چند وقت برو شمال! ننوشتی هم ننوشتی، به این خواص و چهره‌های برجسته گیر نده، صدای دستگاه قضایی را در نیار، شورش را در نیار، خواستی هم بنویسی، یکی اوباما را بزن، یکی هم نتانیاهو را، به مابقی کارت نباشد!… و خب! شما خوانندگان محترم شاهدید که این چند وقت چیزی نبودم جز یک‌پارچه آقا! اصولا آنجا که پای انقلاب اسلامی در میان باشد افتخار می‌کنم به میرزا‌ بنویسی و صد البته و ناظر به این بحث؛ میرزا ننویسی!! اما نمی‌دانم آیا ایام اجلاس سران عدم‌ تعهد، خواندن کتب متعدد و ادامه‌‌دار خاطرات آقای هاشمی هم مشمول موارد بی‌بصیرتی می‌شود یا نه، اما در هر صورت دیروز همین طور کشکی کتره‌ای داشتم تورق می‌کردم صفحاتی از این دست مجلد انبوه را که ماشا‌ءالله هزار شمس‌الوازلین یکی، دو تا هم نیستند. القصه! هنگام تورق، کمی تعرق کافی بود تا پی به نکته بسیار عجیبی ببرم. حکایت سیبی که به کله نیوتن خورد، ملتفت شدم کل این چند جلد خاطرات قطور و مطول، فقط و فقط حول محور چند جمله می‌گردد. یعنی همه‌اش ۸ جمله است که آقای هاشمی دامت‌برکاته در همه کتب خاطرات خود، این جملات مشخص را تکرار و احیانا اندکی به فراخور مسائل روز تغییر می‌دهند و بالا پایین می‌کنند. آن ۸ جمله به شرح زیر است. (طبعا احدی نیست که این خاطرات را اجمالا خوانده باشد و بر ادعای من مهر تایید نزند. قضاوت با خودتان).

۱- تمام روز در منزل ماندم و مطالعه کردم. ظهر اخوی محمد آمد و از سروده فخر‌الدین [حجازی] گله داشت. تذکرات لازم را دادم.

۲- پاسدارها آمدند. ناهار کباب خوردند. خودمان تخم‌مرغ نیمرو کردیم. عفت زنگ زد و از اینکه فاطی به آنها ملحق نشده ناراحت بود.

۳- محسن داخل آکلاد [رضایی] و محسن داخل یک آکلاد دیگر(!) [رفیقدوست] آمدند؛ حرف‌های زیادی داشتند و مزاحمت زیادی ایجاد کردند. گفتم بروند. بعد از ظهر استخر را مرتب کردم. حوض بزرگی است! صیاد [شیرازی] از جبهه تماس گرفت که کلی شهید داشتیم. تذکرات لازم را دادم.

۴- از صنایع دفاع آمده بودند و توضیحات فراوانی درباره دستاوردهای دفاعی در زمینه خمپاره و موشک جنگنده‌های F14 دادند و وقت زیادی از من گرفتند. انتظار تشویق داشتند. قبول کردم و آفرین گفتم.

۵- عفت با دایی‌اش به سفر رفته و فاطی و فائزه و یاسر و مهدی و حمید و سعید… هفته‌ای ۳ بار بیرون غذا می‌خورند. برای من و اخوی محمد و پاسدارها و بهزاد [نبوی] و نبوی [مرتضی] ساندویچ خریده بودند.

۶- شب در مجلس خوابیدم. صیاد [شیرازی] از جبهه تلفن کرد و از موفقیت‌های عملیات گزارش داد. خوشحال شدم و تذکرات لازم را دادم.

۷- به بیت امام [خمینی] رفتم در جماران [حسینیه]. یک جفت کفش که برای امام هدیه آورده بودند، از [حاج] احمد [آقا] گرفتم. می‌خواستند استعفا بدهند که تذکرات لازم را دادم.

۸- برای نماز جمعه ۵ دقیقه مطالعه کردم و به دانشگاه رفتم. از لندن و بلژیک گزارشی بود که حاکی از تلاش برای فریب و تقلب در معامله اسلحه می‌داد. به اخوی محمد گفتم چک مورد ادعای منافقین در بروکسل را تکذیب کند. همیشه از این تهمت‌ها می‌زنند.

وطن امروز/ ۹ شهریور ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۸ دیدگاه

راز این زبان دراز

از بازی های المپیک ۲ هفته ای گذشته اما به جای رسانه های اصول گرا، این جراید دوم خردادی هستند که هنوز هم از المپیک می نویسند با این تذکر مدام که؛ مبادا فتوحات لندن مصادره شود! واضح تر این تنبه می شود این: «نه جمهوری اسلامی و نه اصول گرایان، نه حکومت و نه دولت، هیچ یک حق ندارند بی نظیرترین کارنامه تاریخ المپیک را به نام خود ثبت کنند». در این باره باید اشاره به نکاتی کرد:

۱: این چند وقت به اندازه کافی اخبار را مرور کرده ام. اصول گرایی را ندیده ام که همین طور خشک و عریان بردارد ادعا کند که پیروزی های درخشان المپیک به خاطر عصر دولتمردی اصول گرایان بوده است. نه وزیری نه مدیری نه حتی وبلاگ نویسی هرگز چنین ادعایی نکرده. دوست داران انقلاب اسلامی من جمله اصول گرایان و اعضای دولت، اغلب با این مدال آوری ها برخورد منطقی و خویشتن دارانه داشته اند. سئوال اساسی این جاست که تذکر فوق برای چه چیزی و علیه چه کسی داده می شود؟! مگر کسی حرفی از مصادره رتبه خوب ایران در المپیک زده که این چنین بلند است داد اصلاح طلبان؟!

۲: لااقل نظر به روی دور و دراز رسانه های دوم خردادی… آری! لااقل ناظر به این نظر، آیا ایرادی دارد یکی مدعی شود؛ پیروزی های المپیک، یکی هم ناشی از تصمیمات درست مدیران جمهوری اسلامی در امر ورزش قهرمانی بوده؟! یا آیا اشکالی دارد یکی مدعی شود؛ اصول گرایان در زمینه ورزش، نشان به نشان المپیک، کارنامه بهتری از اصلاح طلبان دارند؟! من اصلا نمی خواهم بگویم کسی بیاید و مدال آوری های ورزشی را مصادره کند، بلکه فقط می گویم یکی پیدا شود و حرف از حداقل ترین بدیهیات بزند! عاقبت اینقدرش هست که رتبه ممتاز ما در المپیک لندن، در دوره جمهوری اسلامی به وقوع پیوسته و در زمانی که اغلب صندلی های مجریه و مقننه دست دوستان اصول گرا بوده. به خدا طوری دوم خردادی ها می گویند «مصادره نکنید، مصادره نکنید» که گویی فتوحات ورزشی لندن در رژیم پهلوی رخ داده یا دست کم زمان دوم خرداد! یعنی از ترس سرزنش سرزنش کنندگان، باور کنید بیان چنین ادعای یاوه و هیچ و پوچی، آسان تر به نظر می رسد تا ذکر این واقعیت که هر چه هست، افتخارات ورزشی المپیک لندن در چهارمین دهه از حیات مقدس نظام جمهوری اسلامی به وقوع پیوسته. اما آیا بیان این حرف حداقلی نیز مصداق مصادره فتوحات ورزشی لندن به نفع سیاست است؟!

۳: در همین زمینه مروری گذرا بر تعامل اصلاح طلبان با برد و باخت تیم های ملی، متاسفانه موید گونه ای دیگر از نفاق نزد ایشان است. آیا عجیب نیست؛ پیروزی های ورزشی در ابعاد ملی هیچ ربطی به حکومت و دولت ندارد، اما کافی است فلان تیم ملی در بهمان مسابقات ببازد. نه فقط وزیر و وکیل و رئیس فدراسیون، بلکه رسما تمام دولت و همه حکومت حتی تلویحا اصل انقلاب اسلامی را زیر سئوال می برند که چرا تیم ملی به جام جهانی نرفت یا چرا آن ورزشکار اعزامی دوپینگی از آب درآمد یا چرا… حتی چرا این دربی آخری با نتیجه بدون گل مساوی شد؟! آنجا که در ورزش، پای باخت در میان است، ایراد حتما از این نظام ارزشی است، لیکن آنجا که پای برد در میان است، اندک ربطی نه به حکومت دارد و نه به دولت! ورزشکار بوده و همت خودش و غیرتی که گذاشته وسط و کمی هم دعای پدر مادر و بدرقه مردم و کمی هم خب، زحمات جناب بنا! هیچ از یاد نبرده ام سال های نزدیک را که تیم ملی فوتبال به جام جهانی نرفت و جراید اصلاحات تلویحا و تصریحا، بگو رسما پای نظام را به میان کشیدند، و نه فقط نظام ورزشی، بلکه سر تا پای نظام را. آن روز رئیس جمهور و رئیس مجلس و دولت و بلکه تمام حکومت می بایست به خاطر نرفتن تیم ملی به جام جهانی حساب پس می دادند، اما امروز فتوحات لندن هیچ ربطی به جمهوری اسلامی و دولت و مجلس ندارد! آن روز نظام بیش از مربیان تیم ملی مقصر بود، اما امروز به جمهوری اسلامی چه ربطی دارد که در لندن، قهرمان ما جهان پهلوان شده؟! مصادره پیشکش! حتی حق این را هم ندارد که بپرسد؛ این افتخار، بالاخره در دوران زمام داری جمهوری اسلامی بوده یا نه؟!

۴: حقا که مثل قشنگی است این مثل: «کافر همه را به کیش خود پندارد». در اینکه چرا همچین منافقانه مشی می کنند بعضی از اصلاح طلبان، صد البته پای اغراض سیاسی و امراض آن طرف آبی وسط است، اما گذشته از این مسائل، باید گفت: «اصلاح طلبان همه را به کیش خود می پندارند». عصر اصلاحات یادمان نرفته است. در زمینه ورزش یا زمینه علم یا هر زمینه دیگری از المپیک بگیر تا المپیاد، وقتی که می باختیم، آقایان ابتدا به ساکن قائم می شدند و بعد مدعی می شدند اختیارات شان ناکافی است و جریانی وجود دارد که مانع کار کردن ایشان است و چه و چه، لیکن هنگام پیروزی ها، هر مدالی را گره به زلف روز دوم خرداد می زدند! ترافیک اگر روان می شد، حتما به خاطر خاتمی بود و دوم خرداد، اما اگر مختل می شد، پای اقتدارگرایان در میان بود! القصه! نه که دیروز خود هر فتحی را مصادره می کردند و به نام می زدند، توهم زده اند همین کار می کنند اصول گرایان.

۵: این از ورزش. آن از زلزله. یک روده راست در شکم بعضی از این دوم خردادی ها پیدا نمی شود! این روزها جماعت مد نظر زیاد در بوق می کنند ناکارآمدی اصول گرایان را. بر حکم رانی دولت مستقر، مجلس و سایر نهادها حتما ایراد هست، اما اصلاح طلبان بعضا طوری غیر منصفانه نقد می کنند که ما مجبور شویم به یادشان آوریم ماجرای عبرت آموز شورای شهر اول را. لابد اصول گرایان بسی بهتر از جماعت صرفا حراف و اغلب وراج دوم خرداد کار کرده اند که پله شورای شهر، پله صعود اولی بوده و سقوط دومی. ما از آن نهاد خدماتی و دم دستی و پائین، پله پله بالا رفتیم که اصلاح طلبان از همان پله پله پایین آمدند. برای گرفتن اغلاط املایی که اصول گرایان نوشته اند، آنکه قطعا معلم شایسته ای نیست، همین اصلاح طلبان اند! منتهی گفت: «تلک الایام نداولها بین الناس». به هوش نباشیم باز هم «همین اصلاح طلبان» می شوند رئیس روسای ما. آن روز اگر در المپیک حتی یک طلا بگیریم، شک نکن مصادره اش می کنند! لیکن آن روز اگر به جام جهانی نرویم، طعنه باران مان می کنند که؛ خانه از پای بست ویران است. «خانه از پای بست ویران است»، یعنی تیم ملی فقط به خاطر یک مسئله نتوانسته به جام جهانی برود. مشکل از هیچ چیز نیست الا انقلاب اسلامی!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

از ورزش تا ارزش، به راستی چه چیزی این چنین باز کرده زبان بعضی ها را؟! راز این همه گستاخی اهل فتنه را خوب می دانم؛ دعوای اصول گرا با اصول گرا! نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد!

جوان/ ۵ شهریور ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۸ دیدگاه

با زلزله و زلزله زده ها، کاسبی می کنند!

یک: خوب یادم هست غروب روز غم انگیز تشییع باشکوه پیکر مطهر حضرت روح الله، با جمعی از هم مدرسه ای ها، خسته و درمانده از یک داغ عظیم، نشسته بودیم پای اخبار صدا و سیما که بالطبع فقط امام بود و امام، اما ناگهان گوینده اخبار به عنوان آخرین خبر، گفت: کوپن شماره فلان از سری کوپن های بسیج اقتصادی اعلام شد! اعلام این کوپن توسط جناب افشار همانا و درگرفتن بحثی شدید میان ما همانا. از جماعت، اغلب شاکی بودند که الان چه وقت این خبر بود؟! لیکن معلم پرورشی که علاقه اش به امام، اگر از من و ما بیشتر نبود، قطعا کمتر هم نبود، در یک کلام، اشاره به نکته حکیمانه ای کرد؛ «زندگی را نمی شود تعطیل کرد» و بعد ادامه داد: «حتی بعد از خمینی، فردا هم روز خداست و روح امام، آن روز از دست ما آزرده می شود که به بهانه اقامه عزا برای ایشان، در خدمت رسانی به مردم و اداره امور و کسب و کار و بار، خلل وارد کنیم. پس سوگواری سر جای خود، اعلام کوپن جدید هم سر جای خود».

دو: این روزها از دوست گرفته تا دشمن، و از بچه حزب اللهی گرفته تا دوم خردادی و بالاترینی و منتقد و معتقد و معاند و… جملگی در کوبیدن رسانه ملی، به مسابقه با هم مشغول اند. ظاهرا علت این هجمه عجیب، هیچ نیست الا اینکه چرا صدا و سیما در روز نخست زلزله شمال غرب کشور، منفعلانه و بی خیال با این حادثه تلخ برخورد کرد؟! در این باره گفتنی هایی هست:

دو/ ۱: صرف اینکه ما خودی ها، بیشتر از غیر خودی ها و نخودی ها و دشمن، صدا و سیمای جمهوری اسلامی را بکوبیم و در این کوبیدن، گوی سبقت را با سرعت از همگان برباییم، صرف نظر از میزان قصور رسانه ملی، و اینکه چقدر حق با ماست یا نه، عملی از سر بی بصیرتی است. اولا نقد اگر هم حق باشد باید منصفانه بیان شود و ثانیا باید بدانیم که اولین، مهم ترین و اساسی ترین وظیفه ما این نیست که دم به ساعت و با دلیل و بی دلیل از نهادهای نظام انتقاد کنیم. انتقاد از صدا و سیما فی حد ذاته بصیرت نیست. وظیفه هم نیست.

دو/ ۲: بر عکس اغلب مشاغل، اهل قلم به سبب نشر کارشان در عیان مردم، چیز خاصی برای پنهان کردن ندارند. به شهادت نوشته هایم تا همین آن، هرگز آدم محافظه کاری نبوده ام و آنجا که نقدی را لازم می بینم، خیلی در بند این نبوده و نیستم که طرف از سران قواست یا جایی در مایه های صدا و سیماست یا چیست و کیست. همیشه آزادانه حتی گستاخانه نظرم را داده ام. اشتباه هم اگر نوشته ام، بعضا به صدقه سر صداقتم مورد بخشش منتقدین قرار گرفته ام. از سویی به سبب شهادت شناسنامه و تبار به آذری بودن خود افتخار می کنم و اگر چه نه مدال المپیک بر سینه دارم و نه ستاره سینما هستم و نه آدم مهمی، دوست می دارم داغ دیده های زلزله شمال غرب میهن عزیزم مرا نیز در غم خود حقا و قلبا سهیم بدانند. به ویژه افسران آشنای جنگ نرم از آن نواحی غیور آذری از وب نویس گرفته تا غیره.

دو/ ۳: اما منهای هر حدیث نفسی، آرمان گرایی و واقع گرایی با هم معنی می یابند. یک وقت هست که ما از رسانه ملی گله می کنیم؛ چرا هم زمان با داغ زلزله، «خنده بازار» روی مخ مخاطب داغ دار پخش می کند؟! اما مع الاسف یک وقت هست که ما در زدن رسانه ملی از دشمنان هم پیشی می گیریم و مرز باریک نقد و تخریب را مراعات نمی کنیم و منصفانه موضع نمی گیریم و وقتی به خود می آییم که متوجه می شویم سایت های دشمنان از روی دست وبلاگ های دوستان، منفی و مثبت رسانه ملی را به هم گره و با هم می زنند! آیا این عملی از سر بصیرت است؟!

دو/ ۴: در نقد جایی از جنس صدا و سیما یعنی صدا و سیمای نظام مقدس جمهوری اسلامی، و در مجالی از جنس قیل و قال اخیر، بیش از هر انتقاد دیگری، لازم است حرف طرف نقد را هم بشنویم یا حداقل احساساتش را درک کنیم.

دو/ ۴/ یک: روز نخست زلزله اهر، مصادف با آخرین لیله القدر بود. حتی خود زلزله زدگان عزیز نیز غالبا برای «علی» پیرهن مشکی به تن داشتند و اگر نبود که به ویرانه آوار دچار آمده بودند، دنبال احیا بودند و مثل همه ایرانیان، قرآن سر گرفتن. آیا رواست از صدا و سیما به حدی و به گونه ای انتقاد کنیم که گویی نشان دادن مراسم احیای رمضان الکریم، مخل خبررسانی زلزله بوده است؟! گاهی بی آنکه خود بخواهیم از نقد ما برداشت بدی توسط دشمن می شود که در این مواقع هوشیاری بهتر است. بگذارید همین جا به نقل دوستی اشاره کنم از بچه های بسیجی عضو هلال احمر. «سعید داوری» می گفت: شب نخست زلزله، زن جوانی را دیدم که در لا به لای آوار، دنبال چیزی می گردد و خاک ها را مدام جا به جا می کند. رفتم جلو و به آن خانم گفتم: کاری هست، کمک تان کنم. فکر می کردم دنبال جسد بچه اش یا پیکر پدر و مادرش می گردد، اما آن زن به من گفت: دارم دنبال جانمازم، چادرنمازم، قرآنم می گردم! برادرم، خواهرم! این زن زلزله زده ماست. با این حساب، آیا رواست رسانه ملی را طوری بکوبیم که دشمن از آب گل آلود برای خود ماهی علیه لیله القدر بگیرد؟!

دو/ ۴/ دو: دگر بار نکته مطلع این نوشتار را بخوانید. اگر عزاداری برای امام و اعلام کوپن هر ۲ سر جای خود لازم است، پس آزادانه و گستاخانه و صادقانه می خواهم از اصحاب رسانه ملی، تشکر کنم که شب برتر از هزاران شب و به عبارتی مشهورترین لیله القدر را حتی قربانی عزای جانکاه زلزله زدگان شمال غرب هم نکردند. خوب می دانم لااقل در این یک قلم، خود زلزله زدگان محترم نیز ولو در اوج عزا و غم، کوچک ترین نقدی به صدا و سیما ندارند چرا که آذربایجان… «آذربایجان اویاخدی، اینقلابا دایاخدی؛ آذربایجان جانباز، اینقلاب دن آیربلماز، خامنه ای دن آیربلماز». این اگر چه شعار همه اقوام ایرانی است، اما آذری ها در غیرت دینی و شهامت انقلابی سرآمدند و زلزله زده و غیر زلزله زده، خود را «فدای علی»، «فدای شب قدر»، «فدای انقلاب» و «سرباز فدایی خامنه ای» می دانند. ما اگر به «۹ دی» می نازیم، آذربایجان اما به «هشتم و نهم و دهم دی ۸۸» می نازد و هر جا سخن از دین و انقلاب و خدا و خمینی و خامنه ای است، آذربایجان قوم پیشتاز است و زن زلزله زده اش دنبال چادرنماز. «سعید داوری» می گفت: همان شب اول در بدترین حالات داغ و عزا و زلزله که حتی خدا هم خیلی مسائل را آسان گرفته است، نه خللی به غیرت مردان زلزله زده وارد آمد و نه آسیبی به حجاب زنان داغ دار. جالب بود! دست پیرزنی را خواستم بگیرم بیاورمش جای بهتری، گفت: خیر ببینی جوان، از گوشه چادرم بگیر! این است مادر پیر داغ دار قصه آذربایجان.

دو/ ۴/ سه: تجربه زلزله بم برای رسانه ملی درس هایی در برداشت. متاثر از خبررسانی آن زمان صدا و سیما، یکی از مهم ترین، بلکه مهم ترین مشکل اهل امداد از سپاه شریف تا بسیج عزیز تا بچه های ارتش تا مخلصین هلال احمر و… این بود که به قول معروف، دست، هم برای اهل خدمت زیاد شده بود و هم احیانا برای خیانت و سوء استفاده از اموال و اقلام بر زمین مانده توسط عده ای نا به کار. بدیهی است در چنین فضای شلوغ پلوغ و بی نظمی، امر خدمت رسانی کندتر از حد معمول صورت می گیرد و چه بسیار که مخلصانه برای کار آمده بودند اما فی الواقع مزاحم حرفه ای های امر امداد شده بودند. در زلزله اخیر که البته به لحاظ میزان تلفات، شکر خدا اصلا قابل قیاس با زلزله بم نیست، رسانه ملی از تجربه خبررسانی خود در زلزله غم بار بم بهترین بهره را گرفت و این تجربه اندوزی، اتفاقا نقطه قوت کار بچه های صدا و سیما به ویژه در نخستین ساعات زلزله بود. از سویی دیگر صدا و سیما، رسانه ملی است و تا از صحت و سقم اخبار مطلع نشود، نمی تواند به همان راحتی سایر رسانه ها، مرز خبر و شایعه را درنوردد. لذا در خبررسانی خود، خبر نخوردن و صبر کردن را باید هم زمان لحاظ کند. منصفانه باید اعتراف کرد؛ رسانه ملی با در نظر گرفتن همه این مسائل، به هیچ وجه «مردود زلزله» نبوده است، که می بینیم بعد از اندکی تانی و تامل، به خوبی در حال پوشش اخبار این حادثه دلخراش است. هم کارهای صورت گرفته را پوشش می دهد، هم ضعف ها را. هم سفرهای دست اندرکاران خدوم را، هم خطرها را. از اینها گذشته، آیا این همه جار و جنجال، خود بهترین سند نیست که صدا و سیما گذشته از همه نقاط ضعفش، بالاخره «رسانه ملی» است و بیش از هر رسانه دیگری، «برد» و «بیننده» در ابعاد سراسری دارد؟! اگر بنا به ادعای عده ای؛ رسانه ملی بیننده ندارد و جنگ رسانه ای را به ماهواره ها باخته است، پس چرا این همه مهم است پوشش اخبار توسط صدا و سیما؟!

دو/ ۵: من نمی دانم مردود این زلزله کیست و این را نیز نمی دانم که عناوینی از این دست، چه کمکی به زلزله زده ها می کند، لیکن قرار نیست عمده بار امداد روی دوش آحاد ملت، بسیج سرافراز، سپاه فداکار، عزیزان هلال احمر، خادمین وزارت بهداشت و… باشد، اما پزش را بعضی مدعیان دروغین اصلاحات بدهند! از فتنه ۸۸ همه اش مگر چقدر گذشته است؟! آیا رسانه های موسوم به اصلاحات، آیا اهل و عیال فتنه، آیا سایت های آن ور آبی، همان ها نبودند که رای پابرهنه های اهر و ورزقان و هریس و… را اصولا داخل آدم حساب نکردند؟! آیا این دایه های مهربان تر از مادر برای زلزله زده ها، همان ها نبودند که آرای روستاییان من جمله همین روستاییان آذربایجان را «دروغ» و «تقلب» خواندند؟! آیا این آتش بیاران معرکه، همان ها نبودند که رای «ف. ه» و «م. ه» را فقط چون «ف. ه» و «م. ه» اند، بر آرای این زلزله زده های روستایی غلبه دادند؟! و عمله «شورش اشرافیت بر جمهوریت» شدند؟! چه شده که حالا و در اوج وقاحت، سخنگوی درد اهل حاشیه پردرد شده اند؟! اف بر فتنه گران که از رای زمان زنده بودن قربانیان زلزله گذشتند، اینک اما در قساوتی بی مانند، کاسبی با جان نداشته شان می کنند!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

اگر چه المپیک تمام شد، اما باید مدال صبر داد به زلزله زدگان عزیز آذری. باید مدال «بنی آدم اعضای یک پیکرند» داد به آحاد ملت ایران که نه در بم، نه در اهر، نه هیچ کجای دیگری، تنها نمی گذارند هم وطن خود را. باید باز هم مدال داد به مدال آورندگان المپیک. به ورزشکاران، دلاوران، نام آوران، که الحق مایه گذاشتند برای هم میهنان زلزله زده خود. رجب طیب بهتر است به فکر گرسنگان کشور خود، یا به فکر شهرهای لب مرز ترکیه باشد! آقای اردوغان! ایران، سوریه نیست که به اسم آمبولانس، تروریست بالانس کنی برایش! هر چند تاوان سوریه را هم پس خواهی داد! ان شاء الله بنده خدا! ما خودمان ذغال فروشیم؛ تو و اوباما و نتانیاهو و پرز و القاعده و سلفی ها و تروریست ها را یک جا رنگ می کنیم و ۳ سال بعد از فتنه ۸۸ پرچم جمهوری اسلامی را حتی در لندن بالا می بریم! آقای اوباما! ما زلزله زده های مان داخل چادر می روند؛ این صد شرف دارد که متاثر از زلزله ۹۹ درصدی، در خیابان وال استریت با گاز فلفل به جان چادرنشینان آمریکایی بیافتی! اگر چه المپیک تمام شد، اما ایران، انگلیس نیست؛ ما ایرانی ها برای هم جان می دهیم، به خاطر یک بطری آب معدنی به جان هم نمی افتیم! دیروز ما همه بمی بودیم، امروز ما همه اهری هستیم. ایرانی جماعت، خواه ترک باشد، خواه کرد، خواه لر، خواه عرب، خواه فارس، خواه بلوچ، خواه ترکمن، زمینش شاید بلرزد، اما ایمانش به دین، به آئین، به شب قدر، به چادرنماز، به قرآن، به «علی» و کوری چشم دشمن به «سیدعلی» نمی لرزد. زلزله زده های ما فردا پس فردا از چادر به خانه هایی نو کوچ خواهند کرد، اما فردا پس فردا… همین امروز بر اندام ناساز و ناراست نظام سلطه، آنچه از همه دیدنی تر است، «زمین لرزه» نیست، بلکه «زمان لرزه» است. زلزله فقط «پس لرزه» ندارد. بیداری اسلامی، «پیش لرزه ظهور» است. دوستم از شب نخست زلزله می گفت: «دعا برای فرج امام زمان(ع) می کردند، کسانی که خود محتاج دعا بودند و خیلی داغ دیده بودند، خیلی!»

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۳۱ دیدگاه

۴ گزینه ای «ف. ه»

تقدیم به طلایی ترین ورزشکار کاروان ایران؛ سعید عبد ولی، شیربچه دوکوهه

یک- حاج سعید قاسمی قبلا گفته بود؛ اگر «ف. ه» به … برود، … را می تراشد.

الف) لندن- مداد دوران تحصیلش

ب) زندان- ریشش

ج) درک- مدادقرمز دوران تحصیل سعید تاجیک

د) همه موارد

دو- «ف. ه» برای تماشای … به … رفته است.

الف) توله دربار- مستراح بار

ب) دلفین های خلیج همیشه فارس- آب های همیشه نیلگون جزیره کیش

ج) فرشته عدالت- قربان دستگاه قضا

د) امامعلی رحمانف- خواب جناب دامت برکاته

سه- خانواده آقای هاشمی در حکم … است.

الف) اهل بیت انقلاب اسلامی

ب) ثقلین ۱۵ خرداد

ج) هیچ کدام

د) عترتی!

چهار- اجرای عدالت همین که به خانواده آقای هاشمی می رسد، … می شود.

الف) چرخش پنچر

ب) دچار مصلحت

ج) حاج سعید قاسمی به عدم تراشیدن ریشش تشویق

د) یه جورایی

پنج- حضور … در لندن بیشتر از … در گرفتن مدال های رنگارنگ ورزشکاران جمهوری اسلامی نقش داشت.

الف) «ف. ه»- دعای خیر مردم

ب) «ف. ه»- حسین رضازاده

ج) دانشگاه آزاد واحد آکسفورد- نفس حضور «ف. ه»

د) موارد الف و ب

شش- افضل اعمال در شب قدر رفتن … به … و … به … است.

الف) اون بچه آقای هاشمی- لندن- اون یکی- دبی

ب) من- مسجد ارک- میثم محمدحسنی- حاج قربون

ج) کیسان ابوعمره- مسجد کوفه- بن مالک- مسجد ضرار

د) مورد الف

هفت- در جمهوری اسلامی «ف. ه» از … آزاد است.

الف) هفت دولت

ب) مدیران ارشد دانشگاه

ج) بدل کاران کشتی

د) لایمکن الفرار من حکومتک

هشت- من … را به کل خاندان سرگشاده نمی دهم، لذا توسط … باید … شوم.

الف) یک تار موی سعید عبد ولی- ق ق- حبس ابد

ب) یک تار از ریش حاج سعید قاسمی- ق. ق- اعدام

ج) یک دانه از تسبیح حاج مقصود حسین رضازاده- ق. ق- اعدام

د) یک قطره از عرق حمید سوریان- دادستان تهران- متهم به بی بصیرتی

نه- چون زندان زنان، … ندارد، «ف. ه» رهسپار … شده است.

الف) سلول خالی- لندن

ب) ساندویچ فروشی- فحش خلاف ادب

ج) باغ پسته- ورزشکاران، دلاوران، نام آوران

د) مانتوفروشی- چیز

ده- اگر در مسابقات المپیک، رشته … نیز گنجانده شود، دوربین صدا و سیما به صورت زنده وارد منزل … می شود؛ اون گوشه تلویزیون!

الف) گرگم به هوا- عفت اینا

ب) قائم با شک- مادری در روستای نوق

ج) اگه می تونی منو بگیر- آقای هاشمی

د) قائم با یقین(!)- آقای هاشمی که البته به نام ایشان نیست

وطن امروز/ ۲۲ مرداد ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۴ دیدگاه

کار سخت بعدی ها

این روزها کلا حق با دوم خردادی هاست. اصلاح طلبان تا کنون اینقدر حرف درست حسابی نزده اند؛ الحق رئیس جمهور بعدی به ویژه در برابر بعضی امتیازات خاص رئیس جمهور دهم کار سختی در پیش دارد. البته فقط رئیس جمهور بعد از احمدی نژاد نیست که کار سختی در پیش دارد. شهردار بعد از قالیباف نیز کار سختی در پیش دارد. رئیس روسای شورای شهرهای بزرگ و کوچک نیز کار سختی در پیش دارند و باید در دکترین خدمت بی مزد و منت برای ملت گوی سبقت از چمران مردمی و شیبانی ساده زیست بربایند و ساعی تر از اسلاف خود باشند. حتی رئیس مجلس بعدی هم از حداد عادل و علی لاریجانی باید بسی مقتدرتر و کاراتر باشد. در مزیت عصر حاکمیت اصول گرایی همین بس که کار برای بعدی ها سخت و دشوار می نماید. گذشت دوره ای که رئیس مجلس شورای اسلامی کسی در مایه های شیخ بیسواد بود و «راس امور»، مجلسی در حد بی حد مجلس ششم. گذشت دوره ای که به اعتراف خود دوم خردادی ها، اصلاح طلبان در شورای شهر چنان اسبان عصبانی در سربالایی، همدیگر را گاز می گرفتند و بهم لگد پرت می کردند. گذشت دوره ای که یک آدم صرفا حراف و خالی بند با وراجی «نمی گذارند کار کنیم» و «هر ۹ روز یک بحران» بر صندلی قوه مجریه تکیه بزند و خودهاشان صادقانه اعتراف کنند که فلانی همان به کنج کتابخانه ملی می نشست و به جای صدارت، پک های عمیق روشنفکری می زد و پزهای عتیقه می داد و تز پشت بند تز ارائه می نمود که اصولا در روز دوم خرداد آمده بود برای باختن، نه ردای ریاست بر جمهور پوشیدن. بعد از زمان اصلاحات، به یک روایت، اصول گرایان کار چندان مشکلی نداشتند؛ بهتر کار کردن از جیغ جیغوهای دوم خردادی شورای شهر، هنر نیست. بدیهی است در هر صورت، کارنامه حداد عادل و علی لاریجانی از کارنامه مهدی کروبی و نمایندگان مجلس ششم برتر و روشن تر است. شهرداران اصول گرایان؛ احمدی نژاد و قالیباف کجا و ملک مدنی کجا؟! کرباسچی کجا که تورم و اختلاس و ریخت و پاش را در امور شهری به عبارتی برای همیشه نهادینه کرد؟! اگر هنوز هم همگان خاتمی را به مرد بزم و دمدمی بودن و تعلل و بی تصمیمی و شل و ولی و خالی بندی و یکی به نعل و یکی به میخ می شناسند، اما همچنان دولت فعلی را به سفرهای استانی، مسکن مهر، پرداخت یارانه، محروم نوازی، دوندگی بی امان جهت حل مشکلات، پیشرفت های خیره کننده علمی و… می شناسند. قطعا رئیس جمهور بعدی کار سختی در پیش دارد. او باید بیشتر از احمدی نژاد بدود و بیشتر از دکتر، دردآشنای لب مرزترین خانه های روستایی باشد. اعضای کابینه بعدی باید خیلی کمتر از هیات دولت امروز بخوابند و رکوردهای علی نیکزاد در افتتاح پروژه های سحرگاهی را بشکنند. افطار را باید سر سفره ایتام بگذرانند و در طرح های ملی بهداشتی روی دست «پزشک خانواده» بلند شوند. نه همین قدر که کافی نیست، بلکه باید خیلی بیش از این بوی خدمت دهند و در کار خیر خدمت عجول باشند. بعد از احمدی نژاد باز هم در مقام عمل ایران باید برای همه ایرانیان باشد و فرقی میان ایرانی روستایی و ایرانی شمال شهر تهرانی نباشد. رئیس جمهور بعدی باید خیلی بیشتر از اینکه تا کنون شاهد بوده ایم، پاسدار خون شهدای هسته ای باشد و حتی برای آنی تداعی گر دوره شوم اصلاحات و وکلای بی شرم و حیای مجلس ششم نباشد. رئیس جمهور بعدی صبح باید سد افتتاح کند، ظهر باید در شهری دیگر آزادراه افتتاح کند، بعد از ظهر باید در محروم ترین روستاهای حاشیه همان شهر پای درد دل پابرهنگان بنشیند، غروب باید خبر خوش هسته ای دهد، و خستگی را بسی بیشتر از آمارهای برآمده از این دولت، خسته کند. رئیس جمهور بعدی باید تمام مزایای دولت فعلی را داشته باشد، منهای خبط و خطاهای موجود. شهردار بعدی باید بتواند در عرض کمتر از فصلی از سال، بوستانی در مایه های «ولایت» بسازد و آنقدر در کار خدمت رسانی کوشا باشد که شهروندان اغلب پر ادعای شمال پایتخت نیز به راحتی، سنگینی عبور و مرور در پل در حال ساخت صدر را به سرعت و دقت اجرای این پروژه بزرگ ببخشند و هرگز بوقی به اعتراض نزنند. طرفه حکایت اینجاست؛ بخشی از قوه قضائیه با منتقدین بعضا حزب اللهی رئیس مجلس نامهربان و تند و تیز است، اما بزرگ ترین اهانت در حق علی لاریجانی هیچ نیست الا اینکه یکی بردارد و رئیس مجلس اصول گرایان را با مجلس و رئیس مجلسی در مایه های مجلس ششم قیاس کند.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

این روزها اصلاح طلبان به ویژه آن جماعت از این قوم که در فتنه ۸۸ به درستی سزای اعمال شان را ندیدند، در مقام سوء استفاده از عطوفت و کرامت نظام، جملگی مدیران اصول گرا را می زنند، تا کلیت جریان اصول گرایی را زده باشند. مدیران اصول گرا برای ایشان اسم رمز اصول گرایی، و اصول گرایی اسم رمز اصل انقلاب اسلامی است. یکی را می زنند که یکی دیگر را زده باشند. حضرات دوم خردادی برای این عمل خود، مفر خوبی پیدا کرده اند. به جای مفهوم «انقلاب اسلامی»، عنوان «اصول گرایی» می گذارند و بعد هر آنچه بر زبان شان می آید علیه خدمت رسانی و استکبارستیزی و ساده زیستی و مردم داری و ولایت مداری نثار می کنند. مشکل این جماعت، نه احمدی نژاد است و نه قالیباف. در وهله اول مشکل با اصول گرایی دارند و بعد هم خود انقلاب. پر واضح است در عصر حاکمیت اصول گرایان، صرف نظر از معایب گاه و بی گاه شان، و حداقل در قیاس با عصر دوم خرداد، درجه کارایی و کارآمدی نظام سیر صعودی به خود گرفته است. پس چرا دوم خردادی ها مدعی اند که رئیس جمهور بعدی کار سختی در پیش دارد؟! و چرا همزمان با هم رئیس جمهور و رئیس مجلس و شهردار و مدیران شورای شهر و… را مورد تاخت و تاز قرار می دهند؟! این وسط آیا دعوای اصول گرا با اصول گرا ابلهانه نیست؟! و آیا خام اندیشانه نیست که باز هم مثل قبل، شماری از ما معتقد باشیم فتنه مرده است و اصلاح طلبان خواب تشریف دارند؟!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

کاش اصول گرایی در قامت یک انسان مظلوم ظاهر می شد و ندا سر می داد؛ کیست مرا یاری کند؟!

وطن امروز/ ۱۸ مرداد ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۰۷ دیدگاه