نامه‌ی حسین قدیانی به غلامعلی حداد عادل

با سلام. این روزها تصاویر قدیم و تفاسیر جدید شما در مجازستان، محل بحث شده. جز دروغ مطروحه که بیش از پیش ثابت کرد چرا بزرگان از همان سال هشتاد و چهار، طرف را مناسب مناصب بزرگ نمی‌دانستند، الباقی مباحث در ذات خود مؤید یک نکته‌ی مهم است و آن این‌که انقلاب اسلامی برخلاف آن‌چه ضدانقلاب می‌گوید، هرگز با قضاوت‌های ظاهربینانه جلو نرفته. ملاک امام ابدا این نبود که بگردیم ببینیم کی با چه ظاهری و با چه کسی عکس داشته. امام به عنوان بانی انقلاب، نه فقط معنای انقلاب را می‌دانست بل‌که دقیقا آگاه بود از کم و کیف نهضتی که داشت هدایتش می‌کرد. اخیرا کلیپی از مسعود بهنود دیدم که ناظر بر انقلاب اسلامی، از این حرف می‌زد که آن روزها هیچ کس، هیچ چیز نمی‌دانست؛ تا حدی که «همه نمی‌دانستیم» شاه‌بیت سخنش بود. اساسا مشکل جریان زاویه‌دار با انقلاب همین است که این عدم فهم خود را به انقلابی‌های اصیل هم نسبت می‌دهد. من نمی‌خواهم ادعا کنم امام همه چیز را می‌دانست لیکن این یکی را خوب می‌دانست که دارد با نسل جوان عصر خود چه می‌کند. سال‌ها پیش که چشمم به جمال عکس متفاوتی از مرتضای آوینی روشن شد و سال‌ها پیش‌ترش که عکس‌های پدرم را با شلوارلی کوتاه در ارتفاعات توچال می‌دیدم، بیش‌تر به عظمت امام پی بردم. امام، پیامی الهی با خود داشت که تو را ناگزیر از انقلاب می‌کرد، حتی در ظاهرت. ندیده، یقین دارم برادر شهید شما نیز مثل خودتان عکس‌های آن‌چنانی داشته در زندگی‌اش. موسمی دیگر که بهار برسد، همه دگر بار خواهیم فهمید که #تغییر هنر بزرگ خداوند است و این هنر را #خدا به روح خدا هم داده بود. ضدانقلاب می‌خواهد ثابت کند که شما نه تنها با دفتر فرح که با خود او هم مرتبط بوده‌اید و من می‌خواهم بگویم سلمنا! ببین چه پهن‌دشتی دارد این دامنه‌ی وسیع انقلاب ما که عنصری متصل به غیر، از رجال حکومتش می‌شود. ناگفته پیدا است که یکی چون ح‌ق به خوبی می‌داند جز تدبر در علوم نظری هیچ رشته‌ی محبت دیگری میان شما و امثال نصر نبوده اما من شیفته‌ی انقلابی هستم که اتفاقا قبل از بخش‌نامه، در دل آدم‌ها انقلاب کرد و دل‌داده‌ی رهبر انقلابی هستم که چفیه از دوشش نمی‌افتد ولی پسر دومش، داماد جناب‌عالی است که ضدانقلاب می‌گوید مرتبط بوده‌اید با دفتر فرح و احمدی‌نژاد که دیگر بدتر! قدرمسلم انگ قشری‌نگری به این انقلاب نمی‌چسبد. ضدانقلاب، انقلاب را از ظاهر بعضی از جوانان نسل امروز نترساند. خامنه‌ای روزهای آدینه، فقط در نمازجمعه خطبه نخوانده؛ در کوه هم خوانده. سایه‌ی حضرت‌آقا مستدام. والسلام…
قصه‌ها و غصه‌ها
ح‌ق: بهتر دیدم به جای کل‌کل در کامنت‌ها، این‌جا حرفم را بزنم. بماند که محدودیت کلمه در اینستاگرام باعث شد پست قبلم ابتر بماند. سر همین بود که بعد از «والسلام» عوض یک نقطه، سه نقطه گذاشتم؛ یعنی نامه‌ام به آقای حداد ادامه دارد. فی‌الحال بیست و دو سال از نخستین متنی که به روزنامه‌ها دادم می‌گذرد. سه سال دیگر زنده بمانیم، می‌شود یک ربع قرن روزنامه‌نگاری. رسما پیر شدیم. در این سال‌ها، چند یادداشت معیار از دیگران در ذهنم مانده که از قضا یکی‌اش را جناب حداد نوشته. ماجرا برمی‌گردد به بیست سال پیش. روزهایی که مواضع علامه مصباح در سخنان پیش از خطبه‌های نمازجمعه سر و صدا می‌کرد و دوم خردادی‌ها با سوءاستفاده از کلام رک آیت‌الله، تیترهای باب دل خودشان را از آن سخنان می‌کشیدند بیرون تا این‌جور وانمود کنند که مصباح «تئوریسین خشونت» است. من با این‌که همان زمان هم خیلی با ادبیات شفاهی علامه ارتباط نمی‌گرفتم و وزانت آثار مکتوب ایشان را بیش‌تر می‌پسندیدم اما از سر حریت، متنی نوشتم با این تیتر: «مصباح هدایت» که صدر تا ذیل آن در دفاع از علامه بود. فردای انتشار متن احساسی من در کیهان، اطلاعات، یادداشتی فاخر، نغز و پرمغز به قلم همیشه پاکیزه‌ی حداد عادل کار کرد تا معلوم شود چرا دود از کنده بلند می‌شود. ایشان در آن متن متین، بی‌آن‌که مرتکب اهانتی شود، در نهایت احترام خطاب به علامه، جملاتی گرم و گیرا نوشته بود که خلاصه‌اش می‌شود این ضرب‌المثل: «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد». هنوز بندهایی از آن متن در یادم هست و چون روزنامه و روزنامه‌نگاری بیش از آن‌که برایم مصداق شغل باشد، حکایت عشق است، می‌خواهم ادعا کنم که از خود آقای حداد، متن‌شان را با شفافیت بیش‌تری در خاطر دارم؛ ولو آن‌که بیست سال از آن روزها گذشته باشد. الغرض! چند سالی است که دوست دارم «مصباح»های آن یادداشت را بکنم «حداد» و «سیاست» را نیز جای‌گزین «سخنان پیش از خطبه‌ها» کنم تا نتیجه بشود متنی خطاب به آقای حداد عادل که اوصیکم به همان فرهنگ. سیاست زبان اهلش را می‌خواهد و فرهنگ برای آقای حداد، ردای مناسب‌تری است. کلاس آقای حداد بالاتر از بعضی اظهارنظرها است. در جواب فلانی، همان به که امثال شریعتمداری و انبارلویی و زاکانی و ضرغامی سخن بگویند، نه حداد. صدالبته نقش ایشان در پشت‌صحنه به عنوان یکی از منادیان وحدت، حتما ستودنی و مأجور است اما اشکال بزرگ جناح انقلابی این است که تقریبا همه‌ی چهره‌هایش را در قمار سیاست، سوزانده؛ از مداح و واعظ و علامه و حتی مرجع تقلید بگیر تا فرهنگ‌مداری چون خود آقای حداد. عصری که ما دانش‌جو بودیم، بردن اسم دو نفر، تضمین روشن‌فکری‌مان بود: هدایت در ادبیات و سروش در فرهنگ. این مال روزگاری است که هنوز روزنامه‌نگار نشده بودم. روزی اقلا دو مرتبه صورتم را تیغ می‌زدم، گاه موهایم را مثل باجو دم‌اسبی می‌بستم و خب! مگر می‌شد با هم‌چین شمایلی، شب‌ها هایده گوش نداد؟ هایده‌ی روزها اما هایده‌ی دیگری بود. دانش‌جویی بود اصالتا ترک، متخصص دل‌بری. از آن اهل جهنم‌ها که خانه در بهشت دارند و نمی‌دانند تقدیر در فردای‌شان چه نوشته. هر چه به بهانه‌ی هدایت خواستم هدایتش کنم، جواب نداد. اصلا اهل رمان نبود اما از سر پر سودایش در کلاس مثنوی می‌شد فهمید که هم عاشق مولانا است، هم دیوانه‌ی مولاناخوانی‌های سروش. سر نخ دستم آمد. یک روز بعد از دو ساعت آوارگی در راسته‌ی کتاب‌فروشی‌های انقلاب، یک نوار کاست از سروش خریدم و فردایش تور مدنظر را پهن کردم. جواب داد. حتی داشت کارمان به جاهای باریک و تاریک هم می‌کشید که نمی‌دانم کدام دستی از عالم غیب، هایده را روانه‌ی لس‌آنجلس کرد؛ پیش یکی از عمه‌هایش. اعتراف می‌کنم در همه‌ی «مرگ بر آمریکا»هایم، یک نموره ناخالصی وجود دارد که خیلی ربطی به مقوله‌ی استکبارستیزی این انقلاب ندارد. آمریکا هایده را از من گرفت و در عوض، عشق به شمس تبریزی را در وجودم چکاند. انصافا هیچ کس مثل سروش، زبان دل آن لیالی غم‌بارم نبود. لاکردار قصه‌های مولانا را آن‌قدر خوب تفسیر می‌کرد که از یک جایی به بعد دیدم بیش از هایده، فایده از مثنوی می‌برم. همان روزها تصدیق گرفتم. اندکی بعد هم ماشین. اولین سفرم را تنهایی رفتم مشهد. شبی بود ستاره‌باران، نزدیکای نیشابور که موج رادیو دوباره برقرار شد. یکی بود که داشت مثنوی می‌خواند و مثنوی می‌خوراند. دیوانه‌کننده بود. آخر برنامه، از صحبت‌های مجری فهمیدم که آن مولاناپژوه محترم، کسی نیست جز همین آقای حداد عادل. آقای حداد عادل! اجازه دارم گریبان‌تان را بگیرم؟ چرا نسل جوان امروز، شما را عوض قصه‌های مولانا باید به غصه‌های شورای نگهبان و احمدی‌نژاد بشناسد؟ نه! به این قلم هر انگی بچسبد، ننگ پاچه‌خواری نمی‌چسبد. قبلا به مناسبتی، در نقد همین آقای حداد، متنی نوشته بودم؛ در حالی که انقلابی‌ها داشتند از ایشان با عنوان «مرد اخلاق» تجلیل می‌کردند. بله! سر قضایای مدارس فرهنگ هم از حداد حمایت کردم؛ چرا که اساسا به مقوله‌ی عدالت، نگاه کمونیستی ندارم. حرفم این است: کاش به هایده، در کنار کاست سروش، کاست حداد را هم داده بودم. آقای حداد! از مولانایی به نام خامنه‌ای، بیا و در زمین فرهنگ دفاع کن. این‌جا آقا دست‌تنهاتر است…

این نوشته در صفحه اصلی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.