غیبت طولانی شده است

وطن امروز ۳۱ تیر ۱۳۹۶

عصر جمعه است که نشسته‌ام پای این متن! و هنوز چند ساعت بیشتر از جمکرانی که در شب شهادت امام جعفر صادق علیه‌السلام رفتم، نمی‌گذرد! در این نوشته بنا بر تعریف ۲ روایت دارم که اولی مربوط است به آیت‌الله بهجت! نقل است که ایشان هر وقت تهران می‌آمدند، حتما به زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‌السلام می‌رفتند! باری اما به در بسته حرم می‌خورند! نیمه‌شبی بوده گویا! همراهان که شاید فکر می‌کردند آیت‌الله بهجت، بسنده به همین حضور تا پای در ورودی می‌کنند و سلامی از همان‌جا، ناگهان می‌بینند ایشان می‌نشینند پشت در، با این تذکر سفت و سخت که همین‌جا می‌نشینیم و منتظر می‌مانیم تا سحر برای نماز، در حرم باز شود! این از روایت اول! روایت دوم اما نقل سخنی از عالم بزرگوار دیگری است: «از خدا بخواهید فرج امام عصر را برساند! غیبت‌شان طولانی شده!» الغرض! جمع این ۲ روایت یا ۲ حکایت، گمانم سخن‌ها دارد با من و شما! کسی که تشنه بر امری است، کسی که مشتاق زیارتی است، کسی که منتظر دیداری است، کسی که متقاضی واقعه‌ای است، کسی که آرزومند مشاهده‌ای است، کسی که خواهان ملاقاتی است، باید چونان باشد که آیت‌الله بهجت بود! صدالبته از پشت در حرم سیدالکریم هم می‌توان به ایشان سلامی عرض کرد و بسته بودن باب را، دلیل بر ترک مضجع باشکوه ری کرد اما منتظر دیدار، اگر واقعا «منتظر» باشد و اگر از فرط انتظار، به درجه «اضطرار» رسیده باشد، تا رخ دلربای یار را نبیند و تا در گشوده شده حرم را نبیند، آرام نمی‌گیرد! شاید آن شب و آنجا، من و شما بودیم، می‌رفتیم لیکن آن که بر رساله خود، امضای «عبد» می‌زند و تمنایش برای دیدار یار و نهایت شوقش از این وصال، هر زمان که دست داد، دیگر مجال در پرده ماندن ندارد و به عبارتی «شهره» می‌شود، تفاوت دارد با من نویسنده و شمای خواننده! طرفه حکایت اینجاست که زیارت حرم حضرت عبدالعظیم حسنی در ری، ولو آنکه مثل زیارت حرم حضرت سیدالشهدا در کربلا باشد، باز هم ذیل امور «مستحب» تعریف می‌شود! و حالا بگو «مستحب بسیار مؤکد» که جز این هم نیست قطعا! اینجا اگر «ادا کردن حق معرفت» همان کار نمادین، جهت‌دار، پندآموز و درس‌آوری بود که «بهجت‌العرفا» انجام داد، پس چگونه باید باشد کم و کیف انتظار منتظران عظیم‌ترین رخداد هستی یعنی ظهور منجی عالم بشریت؟! بسی جای این تلنگر است که اگر زائر مزار سیدالکریم، آیت‌الله بهجت بود؛ آیا من و شما می‌توانیم خود را اصلا و اساسا در شمار «منتظران مهدی فاطمه» بنامیم؟! اینک در «روایت دوم» دوباره دقیق شوید! واقعا از کجا معلوم که قرار بود زمان غیبت، این همه به درازا بینجامد؟! که حتی از عمر نوح هم بیشتر شود؟! از کجا معلوم؟! و این درست که در شماری از روایات، به طولانی بودن زمان غیبت منجی عالم بشریت اشاره رفته لیکن از کجا معلوم اموری مثل همین گناهان ریز و درشت من و شما، زمان غیبت را طولانی‌تر نکرده باشد؟! و جدایی ما را از آن خلاصه خلقت و عصاره آفرینش که آفتاب، تنها یک جلوه‌ از نور علی نور اوست، مفصل‌تر نکرده باشد؟! اگر روزی، روزگاری متوجه شدیم امر عظیم ظهور، قرار بود مثلا ۵۰۰ سال پیش حادث شود و اموری من‌جمله معصیت‌ها و غفلت‌های ما… آری! ما ابنای خطاکار آدم، تحقق این واقعه شیرین را به تعویق انداخته، آیا باز هم قادریم خود را «منتظر» بخوانیم؟! شگفتا! زمان غیبت این همه طولانی شده و ما اما هنوز «مضطر» نشده‌ایم! و حتی «منتظر» هم! منتظری که هم هست و هم نیست؛ چه می‌فهمد معنای انتظار را؟! و طولانی شدن زمان غیبت را؟! باشد که تجدیدنظری کنیم در مقوله انتظار! هیهات! «انتظار» یک مفهوم انتزاعی نیست که جمعی را شباهنگامی مضمون سخن باشد! و شمع مباحث! پس باید در باب انتظار هم «انقلابی» عمل کنیم! و «انقلابی» دعا کنیم! و چون دری را بسته دیدیم، آن را دال بر رفتن خود نکنیم! و چون زمان بسته شدن این باب را طولانی دیدیم، غفلت از ثانیه‌ها، دقیقه‌ها، ساعت‌ها، روزها، هفته‌ها، ماه‌ها، سال‌ها و قرن‌ها نکنیم! و مدام این مهم را به خود تذکر دهیم که چرا پس این همه طولانی؟! در بسی کمتر از این فاصله، هم عمر نوح سرآمد و هم جدایی یعقوب از یوسف و هم دوره دوری موسی! خدایا! بر ما رحم کن، همچنان که بر بنی‌اسرائیل رحم کردی! خدایا! دیری است آدینه‌های ما، به همین منوال می‌گذرد! غمگین و غمگین و غمگین! و این درست که هرگز در خور شأن و مقام «بقیةالله» منتظر نبوده‌ایم اما نیک می‌دانیم و بارها نوشته‌ایم که تا او نیاید، هیچ گرهی را باز شدن، نشاید! گرهی هم اگر باز شود، می‌خورد به گره‌های محکم‌تری! تو گویی هنوز «عیسی» مرده‌ای را زنده نکرده! و «موسی» دریا را نشکافته! و «ابراهیم» بتی را نشکسته! و «نوح» کشتی نجاتی نساخته! تو گویی هنوز «آدم» در فراق بهشت، مشغول ندبه است: «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء و یجعلکم خلفاء الارض اءله مع الله قلیلا ما تذکرون».

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۳ دیدگاه

نسبت ریاضی و نابغه‌های سیاسی!

وطن امروز ۲۸ تیر ۱۳۹۶

نگه داشتن احترام نوابغ علمی اگر مابه‌ازایی در رفتار و گفتار ما نداشته باشد، بی‌تعارف مشتی تعارف است که فقط به کار تبریک و تسلیت می‌آید! ابلهی که در مخزن روغن ماشین خود، نوشابه می‌ریزد، چه سود از تکریم لفظی فلان نابغه مکانیک؟! نادان نابخردی که آخرش هم نفهمید یا نخواست بفهمد ۴۰ از ۲۴ بزرگ‌تر است و ۲۴ هم از ۱۳ قدر مسلم بهتر است به جای سخن درباره نوابغ ریاضی، ابتدایی‌ترین بدیهیات این علم را فرابگیرد؛ چیزهایی مثل علامت کوچک‌تر و بزرگ‌تر! یادش به خیر متن ماندگار «من مستأجر نیستم؛ خانه‌ام بیت رهبری است!» در آن دل‌نوشت، نوشته بودم: «معلم کلاس اول من یاد داده بود ۲۴ از ۱۳ بزرگ‌تر است!» آری! اهل دروغ و دغل و شانتاژ و فتنه و توهم و آشوب و اعلام پیروزی قبل از اتمام رأی‌گیری که باشی، هم در الفبای وجدان کم می‌آوری و هم در مسلمات ریاضی! الباقی را نکته‌وار بنویسم، راحت‌ترم اما! پس اولا ما فرق میان نخبه‌ای که ناظر بر شایستگی‌های علمی، به فلان مرتبه نبوغ و بهمان جایزه بین‌المللی نائل آمده، با مثلا هنرمندی که منبعث از «سیاه‌نمایی» به گرفتن خرمهره‌ای از دست بیگانه کیفور شده، به نیکی می‌دانیم! و این را هم خوب می‌دانیم که کی و کجا، وقت کدامین سخن است! ثانیا قدردانی از نخبگان علمی کشور، با اشتباه گرفتن دانشگاه با باشگاه سیاسی حزب و دارودسته خود، جور درنمی‌آید! دیده‌ایم وادادگانی را که حکایت «۱۸ تیر ۷۸» وقتی به نفع‌ فتنه‌گری‌شان باشد، اندک ابایی از قربانی کردن قشر دانشجو پای مطامع تند و اغراض افراطی خود ندارند اما چند صباح دیگر و هنگام اقتضای نفعی دیگر، رسما و علنا و چشم در چشم دانشجو «جنبش دانشجویی» را «حرف مفت» می‌خوانند! برای این جماعت، فی‌الواقع دانشجویی نخبه‌تر است که بیشتر اهداف شوم‌شان را پادویی کند! و البته کم ندیده‌ایم که بر زحمت و دسترنج نخبگان وطن، یا سیمان فتنه و سیاست‌بازی بریزند یا سیمان بایکوت و بی‌توجهی یا سیمان توجه همراه با غرض و مرض و شلوغ‌کاری یا هم سیمان دیپلماسی! ثالثا آنی فرض کنید نابغه ریاضی ما در همین ایران خودمان به علت بیماری جان می‌باخت! کاملا مفروض است بازتاب این مرگ، در رسانه‌های جماعت واداده! چه اینکه سابقه‌ سیاهی دارند در مواردی از این دست؛ اگر فلانی در غرب مداوا می‌شد، حتما زنده می‌ماند! اگر در غرب بود، عمرا می‌مرد! اگر اینجا نبود و آنجا بود، حالاحالاها زنده می‌ماند! جوری اینجا را بد و آنجا را خوب جلوه می‌دهند، کأنه آسمان غرب، رنگی متفاوت دارد! واقعا اگر «نابغه ریاضی» در همین ایران خودمان تسلیم مرگ می‌شد، آیا همین بود واکنش واداده‌ها؟! قطعا نه! و این در حالی است که آمریکای خبیث، مدت طولانی، به پدر و مادر همین مریم میرزاخانی که اصلا و اساسا ورودی در سیاست نداشت و له یا علیه هیچ‌کس نبود، ویزا نداد که حال و روز دختر بیمارشان را از نزدیک جویا شوند! جالب است! وکیل نابغه ایرانی، نامه‌ای به اعتراض برای سفارت آمریکا می‌نویسد و در آن نامه، کاملا تشریح می‌کند که تأخیر در صدور ویزای والدین مریم میرزاخانی، دارد منتهی به وخیم شدن وضع جسمی و بویژه روحی او می‌شود اما آمریکای بدعهد لامروت، باز هم مدت‌ها دست‌دست کرد تا عاقبت این ویزای کوفتی را صادر کند! خب! همه این اتفاقات تلخ، مربوط به همان مدینه فاضله‌ای است که واداده‌ها، آنجا را «کدخدای دهکده جهانی» می‌نامند! و چنان مدحش می‌کنند، تو گویی دم مسیحایی دارد؛ مرده، زنده می‌کند! من در روزهای اخیر، اغلب زنجیره‌ای‌ها را مرور کردم! درباره نابغه ریاضی کشور، کم و بیش، یادداشت‌هایی نوشتند لیکن دریغ از یک متن، یک پاراگراف، یک جمله و حتی یک کلمه اعتراض به دولت آمریکا بابت این رفتار غیر انسانی با یک نخبه علمی که اتفاقا هیچ تعلقی هم به سیاست و زنده‌بادها و مرده‌بادها نداشت! البته این، نه اولین‌بار بوده و نه آخرین‌بار خواهد بود که جماعت، برای آمریکاپرستی خود، سند ارائه دهند! خدا رحمتت کند «جلال»! اگر بودی، باید «غرب‌پرستی» را می‌نوشتی! که کار جماعت، از «غرب‌زدگی» گذشته!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۱ دیدگاه

شهید همیشه «شهید» است!

وطن امروز ۲۷ تیر ۱۳۹۶

غصه ریزش‌ها تلخ است اما قصه رویش‌ها شیرین! و این قصه، شیرین‌تر هم می‌شود، اگر به فصل دل‌ربای شهادت برسد که هنوز هم «در باغ شهادت، باز باز است!» یادش به خیر، روزگار خوش ابتدایی! حتی به «حسین فهمیده» ۱۳ ساله هم به چشم برادر بزرگ‌تر نگاه می‌کردیم! رهبر ما این طفل ۱۳ ساله بود یا «بهنام محمدی» چه فرقی می‌کند؟! هر دو شهید ما بودند و هر دو افتخار ما بودند و هر دو بزرگ ما بودند، حتی به لحاظ سن و سال! الان را نگاه نکن که چند سال مانده تا ۴۰ سالگی، اغلب شهدای مدافع حرم را در سن و سالی کوچک‌تر از خود می‌بینم! حتی سال ۸۸ شهدایی چون «حسین غلام‌کبیری» و «امیرحسام ذوالعلی» که فی‌الواقع شهدای دفاع از ۴۰ میلیون رأی مردم بودند و شهدای راه پاسداری از انتخابات بودند و شهدای دفاع از حریم جمهوریت بودند و شهدای مبارزه با فتنه علیه صندوق آرا بودند و شهدای مقابله با توحش متوهمینی بودند که وسط رأی‌گیری، چونان مجانین بی‌خرد، اعلام پیروزی کردند، سالیانی از ما کوچک‌تر بودند! آری! گذشت روزگاری که به هر شهیدی برمی‌خوردیم، او را هم‌سن پدر خود می‌دیدیم یا حداقل در سن و سالی بیشتر از خود! همین شهدای مدافع حرم! بعضا ۵ سال و بلکه هم بیشتر، کمتر از راقم این سطور در این دنیا زندگی کردند! البته که برای امثال من، هم جای حسرت است و هم جای حسادت اما برای انقلاب اسلامی و رهبر آن، گمان نکنم چیزی شیرین‌تر از این قصه خوش رویش‌ها باشد! که ما شهیدی داشته باشیم و افتخاری داشته باشیم که نه روزگار انقلاب را و نه روزگار امام را و نه روزگار جنگ را درک کرد، لیکن به کوری چشم بدخواهان، هم انقلاب را و هم امام را و هم جنگ را درک کرد! فرمانده کل قوا اگر ولی‌فقیه باشد و همه توجه او اگر به خدا باشد، هر نسلی و هر فصلی، مصطفای شهید خود را پیدا خواهد کرد! دیروز چمران، امروز احمدی‌روشن و فردا هم شهید دیگری! برداشتند برای خود شعار درست کردند که «بسیجی واقعی، همت بود و باکری»! اما یادشان رفت که شهدایی چون «غلام‌کبیری» و «ذوالعلی» واقعی‌ترین شاگردان مکتب شهدای دوران دفاع مقدس بودند که در برابر تیر فتنه علیه آرای مردم، سینه سپر کردند تا «۲۲ خرداد ۸۸» تحت امامت حکیمانه رهبر انقلاب، هرگز آخرین انتخابات این نظام مقدس و البته مظلوم نباشد! قدر مسلم، من و امثال من که در آستانه ۴۰ سالگی به سر می‌بریم، اگر دهه ۶۰ مفتخر به شهدایی بودیم بزرگ‌تر از سن خود، اینک سالیانی است مفتخر به شهدایی هستیم کوچک‌تر از سال خود! و البته به عاقبت سرخ سراسر بهشتی این عزیزان، غبطه‌ها می‌خوریم! و از خدای بزرگ، با علم به اینکه برای این آرزو، اصلا و اساسا لیاقت نداریم لیکن تمنا داریم مرگ ما را هم، شهادت قرار دهد! تا خدای متعال چه کند با این دعا، به اختصار، الباقی متن را بنویسم و خلاص! بر اساس یک مصلحت، مجموعه نظام، خیلی بنا نداشت به شکل امروز، رسانه‌ای کند قصه مدافعان حرم و شهدایش را! دقت شود! دارم درباره حدود ۵ سال پیش سخن می‌گویم که لابد قبول می‌کنید با این کم و کیف، رسانه‌ای نمی‌شد کار این عزیزان! اصل قصه البته از همان اول هم واضح بود! و واضح بود که در عراق و سوریه، ما در اصل داریم برای خودمان می‌جنگیم! این مهم، بله! «دفاع از حرم اهل بیت» و «برخاسته از روح تعالیم اسلامی» هم بود لیکن لعین تکفیری اگر در موصل و حلب متوقف نمی‌ماند، لاجرم باید در همین ایران خودمان به مصاف زبان‌نفهم‌ترین حرامیان می‌رفتیم! پس پشت قصه حضور ما در خط مقدم مقاومت، اتفاقا یک محاسبه عاقلانه هم وجود دارد! با این همه، خیلی صلاح بر این دیده نمی‌شد که موضوع، به این شکلی که امروز رسانه‌ای شده، رسانه‌ای شود! سد این مصلحت را اما چه کسی شکست؟! خود مردم! شگفتا! مجموعه نظام از قضا یکی هم ناظر بر عواطف و احساسات مردم، خیلی بنای بر پر و بال دادن به مدافعان حرم و شهدایش نداشت اما خود مردم به انحای مختلف، آرام‌آرام به مجموعه نظام نشان دادند هرگز بیمی از قصه شیرین شهادت ندارند، بلکه کاملا هم آماده‌اند! ناگهان دیدیم فوتبالیستی، بعد از زدن گل، پیراهن خود را می‌دهد بالا، تا همه دوربین‌ها، عکس شهید مدافع حرم را نشان دهند! ناگهان دیدیم بازیگری که خیلی هم از او موضع‌گیری‌های این‌چنینی متوقع نبود، به صحنه آمده و دارد تبیین حقیقت می‌کند و ابراز وفاداری می‌کند به شیربچه‌های سپاه قدس! ناگهان دیدیم همه جا سخن از «حاج‌قاسم سلیمانی» است که با آن همه تلاش در دیده نشدن و با آن همه تحفظ در سخن، در هر کوی و برزن، سخن از محبوبیت ویژه اوست! از این دست نمونه‌ها، البته بسیار است! الغرض! مردم خوب و قدرشناسی داریم ما که حتی آنجا که مصلحتی ناظر بر آرامش بیشتر خودشان توسط نظام سنجیده می‌شود، به اشکال مختلف، تجلی این مهم می‌شوند که «ما زنده به‌آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست!» پس برای این مردم، فرقی نمی‌کند که شهید، شهید دهه ۶۰ باشد یا شهید دهه‌های بعد! شهید دهلاویه باشد یا شهید هسته‌ای! شاهرخ ضرغام باشد یا داریوش رضایی‌نژاد! برای این مردم، شهید، «شهید» است! و همیشه هم شهید است! بسی اشتباه بزرگی است که مردم رأی‌دهنده به یک عنصر سیاسی را، لزوما همان‌گونه تصور و تصویر کنیم که آن عنصر سیاسی را! نه! مردم، پیچیدگی مردان سیاست را ندارند! و ما هم کاش به صرف یک رأی متفاوت، مردم را نه اهل کوفه بخوانیم و نه لزوما با همان چوب برانیم که اصحاب سیاست را! به‌رغم میل طراحان شعار «بسیجی واقعی، همت بود و باکری» اینک در هر گلزار شهدایی، مزار شهدای مدافع حرم، همان‌قدر زائر دارد که مزار شهدای دوران دفاع‌ مقدس! آنکه امروز شعار «بسیجی واقعی، همت بود و باکری» را طراحی می‌کند، همان است که زمان جنگ، همین همت و همین باکری را خشونت‌طلب و متحجر و افراطی و تندرو و لابد بی‌شناسنامه و تازه‌ به دوران رسیده می‌خواند! و چند صباح دیگر، من نویسنده مرده و شمای خواننده زنده! اگر همین شهدای امروز مدافع حرم را بر سر بسیجیان آن روزگار نکوفتند! اما باکی نیست! فردا هم این رهبر نورانی و این راه آسمانی، رویش‌های سرخ خود را خواهند داشت! و خمینی هم از قبل، این را گفته بود که دفتر و کتاب شهادت، هرگز برای این ملت، بسته نخواهد شد! جمله آخر! «مرده» آن انقلابی است که نسل شهدایش نوبه‌نو نشود! و تازه نشود!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵ دیدگاه

عوض کار، خنده نشاندن بر لب گروهک نابکار!

وطن امروز ۱۵ تیر ۱۳۹۶

بدتر از این هم آیا متصور هست که سخن به‌گونه‌ای بگویی که منافقین را با آن همه سابقه در ترور و جنایت و وحشی‌گری، خوش بیاید، بدان حد که سرکرده وقیح و بی‌آبروی‌شان، از فلان موضع تو دفاع کند؟! واقعا تحریف امام و تخریب دوران امام، چرا؟! و وادادگی تا کجا؟! همین ایام، از قضا سالگرد یکی از ننگین‌ترین صفحات سیاه کارنامه منافقین است! کم کسی بود مگر آیت‌الله بهشتی؟! امامی که به جد پرهیز داشت از مدح اشخاص، در وصف «سیدالشهدای انقلاب اسلامی» اما از عنوان «ملت» استفاده کرد! حال آیا رواست جوری سخن بگویی و جوری دوران امام را و یاران غلتیده در خون امام را هدف بگیری که «سرکرده قاتلان بهشتی» برایت هورا بکشد؟! همان حرامیان که در جنگ تحمیلی و در آشکارترین خیانت ممکن، با صدام و صدامیان هم‌دست شدند علیه این خاک! همان حرامیان جلاد بی‌رحم، که نه بزرگ می‌شناختند و نه کوچک! نه عناصر تأثیرگذار و نه مردم عادی کوچه و بازار! مردی به سبب ریش یا زنی به جرم چادر، کم از تیغ منافقین گذشتند؟! گروهک نابکار، هزاران ترور در انواع و اقسام شیوه‌ها، بر انقلاب اسلامی نوپای تازه‌نفس تحمیل کردند و اینک، آیا سزاوار است سخن بر مدار خوشایند این جماعت حقیقتا عاری از شرف؟! در هر مصافی میان ملت ایران و دشمنان قسم‌خورده، آیا جز این است که منافقین، برای دشمن این مردم، خوش‌رقصی‌ها کرده‌اند؟! واقعا چه شده است بعضی‌ها را که موضع‌گیری‌شان در قبال فلان رخداد تاریخی، قند در دل منافقین آب می‌کند؟! و زبان آنها را علیه این ملت، دراز می‌کند؟! مع‌الاسف، سخنان چند شب پیش سرکرده منافقین روسیاه، نشان داد حرف را اگر دشمن‌پسند بزنیم و موضع را اگر ناجوانمردانه بگیریم، چقدر سابقه‌داران ترور را خوش می‌آید! سرکرده روسیاه منافقین البته از فتنه‌گران ۸۸ هم دفاع جانانه کرد! بگذار این را برای بار شاید صدم بنویسم که ما آن روزها، اگر چه طبق قاعده مسلم انتخابات، پذیرش رأی اکثریت را مصداق قانونگرایی می‌دانستیم لیکن همواره از «۴۰ میلیون رأی» گفتیم و نوشتیم! آری! ما معتقد بودیم فتنه، فقط فتنه علیه آرای اکثریت نیست، بلکه همه آرا را هدف دارد! و اصل و اساس انتخابات را هدف دارد! و حتی اصل و اساس نظام را هدف دارد! متأثر از دروغ بزرگ تقلب که «اسم رمز آشوب» بود، البته آن روزهای اول، خیلی‌ها معترض بودند اما وقتی دیدند و فهمیدند قصه چیز دیگری است و «انتخابات بهانه است»، صف خود را از فتنه‌گرانی که حتی به یوم‌العیار عاشورا هم رحم نکردند، جدا کردند! پس صد باره تأکید می‌کنم منظور ما از فتنه و فتنه‌گر، هرگز قاطبه هموطنانی نیستند که آن روزهای اول، اعتراضی از خود نشان دادند! منظور ما و مراد ما، جماعت وقیحی هستند که معتقد بودند «انتخابات بهانه است، اصل نظام نشانه است!» از قضا چند شب پیش، سرکرده گروهک ضاله منافقین هم، از تبدیل شعار «رأی مرا پس بده» به شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه» ابراز خشنودی کرد! آهای حضراتی که خود، بارها و بارها اعتراف کردید «تقلب، فی‌الواقع اسم رمز آشوب بود و واقعیت نداشت» و «اساسا سازوکار انتخابات در نظام جمهوری اسلامی، هرگز اجازه تخلف، آن هم در حد ۱۱ میلیون رأی را نمی‌دهد»، ننگ و نفرین ابدی بر شما باد که سرکرده تروریست‌ها، اینگونه از شما حمایت می‌کند! در خسران دنیا و اُخرای شما، حقا که همین بس! که قاتلان بهشتی و مطهری و رجایی و باهنر و مرد و زن کوچه و بازار، رسما بیایند وسط و این همه آشکار، حمایت‌تان کنند! و چه مضحک که بعضی از شما عنوان «خط امام» را هم یدک می‌کشید! لیکن امام شما و بزرگ شما و قائد شما و پیشوای شما، همان بود که چند شب پیش، از شعارتان حمایت کرد! و ناخواسته به همه فهماند که شما اعوان و انصار فتنه، فی‌الواقع در «خط رجوی» هستید! و اما، از ۸۸ چند سال بیاییم جلو! سلمنا آقایان! الان نه ۷۸ است و نه ۸۸ اما در همین سال ۹۶ شما چگونه در ایام تبلیغات انتخاباتی، سخن گفتید که سرکرده منافقین، اینگونه از تخریب دوران امام و تعویض شهید و جلاد، ابراز رضایت می‌کند؟! اجازه داریم بپرسیم «فأین تذهبون؟!» براستی چیست پاسخ شما در قبال این همصدایی؟! کجا می‌خواهید بروید؟! پله آخر این دشمن‌شادکنی‌ها کجاست؟! به کدام مقصد می‌خواهید برسید؟! والله، این راه را قبل از شما هم رفته‌اند! و به این مقصد، پیش از شما هم رسیده‌اند! هیهات! این حرکت آلوده، هرگز به فتح قله جدیدی منجر نمی‌شود، بلکه شما را الصاق می‌کند به قاتلان خون مطهر مطهری‌ها و بهشتی‌ها و قدوسی‌ها و رجایی‌ها و باهنرها! عوض کار، که خواسته همه ملت از شماست؛ عوض خدمت، که تمنای همه مردم از شماست؛ عوض غلبه متن بر حاشیه، که استدعای همه خیرخواهان از شماست؛ و عوض کاستن از مشکلات، که ابتدایی‌ترین تکلیف و طبیعی‌ترین وظیفه شماست؛ با مواضع کذا، خنده همراهی بر لب گروهک نابکار تروریستی منافقین می‌نشانید؟! کجا دارید می‌روید؟! این بود آنکه «اعتدال» می‌خواندیدش؟! که نفر اول منافقین، در ایام سالگرد شهادت بهشتی بزرگ، بیاید طرف شما؟! متأسفم برای این همه وادادگی! در مواجهه با کار، وادادگی! در مواجهه با دشمن، وادادگی! در مواجهه با بدعهدی دشمن، وادادگی! در مواجهه با گرفتن حق ملت و لغو واقعی تحریم‌ها، وادادگی! در مواجهه با منافقین هم وادادگی! آری! تحریف امام و تخریب دوران امام، یعنی وادادگی در قبال قاتلان خون ۷۲ تن، که سرکرده منافقین، بی‌خود شعار کسی را سردست نمی‌گیرد! این نوشته را اما تمام نمی‌کنم الا با سلامی نثار بهشتی و یارانش! آیت‌الله شهید! آنچه تو با خون خود نوشتی، شاهد باش با چه خون دلی، مشغول پاسداری از آن هستیم! با چه خون دلی…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۷ دیدگاه

#چوپان_تنهاست

چوپان کت‌شلواری

استاد محمد

 آموزش چوپانی

استاد حسن

ساعاتی پیش، دومین روز «آموزش چوپانی» زیر نظر «استادمحمد» آغاز شد اما از این لحظه به بعد «استادحسن» مرا با رموز بیشتری از این «شغل شریف» آشنا می‌کند!
◾️رئوس آن‌چه امروز تا این لحظه فراگرفتم:
✔️نحوه‌ی تشخیص گوسفند نر از گوسفند ماده، تنها با دست‌کشیدن روی پشم گوسفند
✔️نحوه‌ی تمییز گوسفند ماده از گوسفند نر، تنها با نگاه به بناگوش گوسفند
✔️چگونگی تعامل با گوسفندهای دوجنسه
✔️نحوه‌ی تمیزکردن آغل گوسفندان با مایع کرمی سیف
✔️تولید برق از پی‌پی گوسفند
◾️رئوس آن‌چه امروز، از این لحظه به بعد خواهم آموخت:
✔️چگونگی عبور گله از عرض آزادراه، طوری که پلیس، جریمه نکند
✔️نحوه‌ی مقابله با آن‌ دسته از گوسفندانی که معتقدند دوره‌ی داشتن سگ برای گله گذشته و از طریق گفت‌وگو می‌توان گرگ‌ را رام خود کرد
✔️چگونگی چخ‌کردن گوسفندان هنگام تمرد از دستورات سگ گله
✔️قطع چرای آن دسته از گوسفندانی که هنوز موضع خود را در قبال فتنه‌ی ۸۸ مشخص نکرده‌اند، بدون چون و چرا
✔️تنبیه گوسفندانی که علف خود را از دست‌رنج چوپان می‌خورند اما در دایرکت، برای آقاگرگه، نشان قلب می‌فرستند
✔️جریمه‌ی قوچ‌های بی‌کله‌ای که «کار درست» بلد نیستند و «گوسفندهای چیزاندیش» را طلب‌کار می‌کنند
✔️زدن پشم «گوسفندهای نجومی‌بگیر» طوری که درس عبرت همگان باشد
✔️خواندن ترانه‌ی «آهای دختر چوپون» برای تمدد اعصاب

خرجام

اگر مرا به عنوان چوپان خود انتخاب کنید، ظرف ۱۰۰ روز، معادل وزن شما، برای‌ بره‌های‌تان طلا می‌خرم!
به گزارش «قوچ‌نیوز» حسین قدیانی ضمن بیان جمله‌ی بالا، تصریح کرد: «مشکل پشگل گوسفندان را بواسطه‌ی مذاکره با گرگ و امضای توافق «خرجام» مرتفع خواهم کرد!» وی که در جمع شماری از گوسفندهای شمال‌غرب کشور سخن می‌گفت، گوسفند را «سلطان جنگل» خواند و افزود: «اگر من چوپان شما شوم، شیر، پشم‌تان را هم نمی‌تواند بخورد!»
قدیانی در فراز دیگری از اراجیف خود، مشکل کمبود علف گوسفندان را ناشی از مدیریت غلط چوپان‌های قبلی دانست و از ذکر توضیح بیش‌تر در این‌باره خودداری کرد! وی که نمی‌خواست نامش فاش شود، ادامه داد: «اگر من را به‌عنوان چوپان انتخاب نکنید، خبر دارم که گرگ‌ها به آغل شما حمله‌ور خواهند شد!»
حسین قدیانی در بخش سوم چرت‌ و پرت‌های خود «خرجام» را عامل اصلی تأمین امنیت گله‌ها خواند و با انتقاد از نشان‌دادن عصای چوپان قبلی، خاطرنشان کرد: «معلوم است با این کارها، گرگ علیه امنیت ما رم می‌کند!» وی گفت: «هر وقت من از «خرجام» حرف می‌زنم، بعضی چوپان‌ها می‌لرزند! خب به جهنم! بروند جایی که چیز باشد، نلرزند!»
قدیانی در فراز آخر سخنان خود، ضمن دعوت همه‌ی چوپان‌ها به حفظ وحدت و رعایت اخلاق چوپانی، مدعی شد: «گوسفندان در دوره‌ی مدیریت من خواهند توانست به مدارج بالای علمی و مناصب مهم سیاسی دست‌یابند!» وی گفت: «نباید به خاطر ۴ تا رأی، از گوسفندان جناب جابر بن عبدالله انصاری، استفاده‌ی جناحی کنیم! لااقل گوسفندهای اویس قرنی و جابر را برای این ملت نگه داریم!»
لازم به ذکر است، مشروح این دیدار، تا ساعاتی دیگر در «قوچ‌نیوز» خواهد آمد!

#چوپان_تنهاست

وطن امروز ۱۰ تیر ۱۳۹۶

همیشه که ان‌شاءالله در صحنه هستم! اما از ظهر پنجشنبه در «صحنه» هستم! یک شهر مانده تا کرمانشاه! و تا فردا هم، در همین حوالی! با عباس و محمد و حسن! و هر سه هم چوپان! و «عباس» بزرگ‌ترشان! با ۳۵ سال سن! دیپلم علوم انسانی! که به قول خودش «چوپان به دنیا آمده و چوپان زندگی کرده و چوپان هم خواهد مرد و بعد از مرگ، باز هم اگر به دنیا بیاید، دوباره همین چوپانی را انتخاب خواهد کرد!» و قصدم از این سفر، همراهی با چوپان! و آشنایی با چوپانی! و چرا! و گله! و سگ گله! و گوسفندان! و صحرا! و بیابان! و نی! و خلوت! و تنهایی! و سکوت! و تلنگر! و تفکر! و الان هم که روی تخته‌سنگی، نشسته‌ام پای این روایت، یک چشم به گله و گله‌داران دارم و چشمی هم به حروف و کلمات! و ذهنی اما به دوران دور! ایام ابتدایی شاید! که عاشق شده بودم اصحاب ۳ شغل را! خلبان! سوزن‌بان! و همین چوپان! با خلبان اما، با وجود پریدن‌هایی که داشتم، هیچ‌وقت مجال مصاحبه دست نداد! هر چند، باری در «شیرودمحله» گفت‌وگویی مفصل کردم با مادر یک خلبان! که بخشی از آن، سالیان ماضی در مجله «یاد ماندگار» کار شد و بخش دیگر، گمانم ۲ سال پیش در همین «وطن امروز»! با سوزن‌بانی اما، روزگار «کیهان» مصاحبه‌ای مختصر کردم که خیلی هم گرفت! قطار ما که داشت از مشهد برمی‌گشت، در «مزینان» خراب شد و تا درست شود، رفتم اتاقک سوزن‌بان! که دیدم روی تاقچه‌ای چوبی «قرآن مجید» را گذاشته روی «دیوان حافظ» و این را هم روی «کویر شریعتی»! رسما «اهل دل» بود! و عجیب تنها! و عجیب‌تر آنکه، هفته‌ای بعد از انتشار آن مصاحبه، دختری دانشجو، نامه نوشته بود! و فرستاده بود دفتر سردبیری! که «پدرم سوزن‌بان است! و این، فکر کنم اولین مصاحبه با یک سوزن‌بان باشد در مطبوعات! و چه خوب کردید!» و از این حرف‌ها! و حالا «ظهر جمعه» است! حواشی شهر صحنه! «عباس» دارد نی می‌زند! گوسفندها دارند می‌چرند! محمد و حسن در فکر سور و سات غذا! که از قرار «آب‌دوغ‌خیار» است! و در این گرما، حتم دارم خواهد چسبید! و سگ گله را ببین! که تخت گرفته خوابیده! و مرا ببین! که عجیب بیدارم! و هیچ‌وقت، این‌ همه بیدار نبوده‌ام که الان! و این همه خلوت نداشته‌ام که الان! و این همه حالم خوب نبوده که الان! و راستش، قصه این آشنایی، به سفر سال پیش برمی‌گردد به همین دیار! و خرید گوسفندی از عباس! و رد و بدل کردن شماره! و زنگ چند روز پیش! که از شهر خسته‌ام! و می‌خواهم سه‌پنج روزی بیایم پیش‌تان چوپانی! و چه جوابی داد، محشر! «اگر می‌خواهی بدزدی، گوسفند چوپان را بدزد؛ به نظمش کار نداشته باش! بالاخره ۳ روز یا ۵ روز؟!» و این حاضرجوابی، مرا یاد حرف‌های پارسالش انداخت! «چوپان مظهر صبر است و نظم! از صبح علی‌الطلوع با ۲۰۰ تا گوسفند باید سروکله بزنی تا دم غروب! بعد هم بی‌آنکه دانه‌دانه گوسفندها را بشمری، باید مطمئن شوی کم نشده باشند؛ گم نشده باشند!» پرسیدم: «مگر ممکن است بدون شمارش، مطمئن شوی؟!» گفت: «چوپان باشی، ممکن است اما «چوپان» باشی‌ها!» این را ولی همین ۲ ساعت پیش گفت که «همه فکر می‌کنند در چرا، کار مال من چوپان است و سگ گله اما اشتباه می‌کنند! گوسفند هم از من چوپان بپرس که کار می‌کند! و الا علف می‌ریختیم جلویش، بخورد خب! اتفاقا بهترین گوسفندها، پرتحرک‌ترین‌های‌شان است! گوسفند تنبل پرخور یکجانشین، فقط پیه در اطراف شکمش جمع می‌کند و بی‌خود و بی‌جهت، وزنش را و البته قیمتش را بالا می‌برد!» خندیدم و گفتم: «پس «برو کار می‌کن» درباره گوسفندها هم صادق است!» و بعد ادامه دادم: «قدر گوسفندهایت را بدان! دیروز دیدم که وقتی رفته بودند لب جاده، با ۲ تا یا نهایت ۳ تا چخ‌کردن تو، برمی‌گشتند سر جای‌شان! در کار ما اما هرگز اینطور نیست! هزاری هم طرف را دعوت به کار کنی و پرهیز از حاشیه، باز انگار نه انگار! گویی «برو کار می‌کن» را حضرت سعدی برای گوسفندان گفته!» و باز گفتم: «چوپانی یعنی چه عباس؟!» کمی مکث کرد و چند تایی بز را که آن جلو داشتند شکلک درمی‌آوردند، آرام کرد و گفت: «چوپانی یعنی آن لحظه که پشت به سگ گله و گوسفندهایت، می‌نشینی روی یک تخته‌سنگ و بنا می‌کنی حرف زدن با خدا! چوپان از قضا باید تنها باشد تا سیمش وصل شود! صبح، چی می‌گفتی هشتگ و ربات و توئیتر و از این حرف‌ها! هشتگ بزن چوپان تنهاست! آن که می‌بینی سگ است و اینها هم گوسفند! آری! چوپان تنهاست! و تنهایی چوپان، تنها با وجود خدا پر می‌شود! آن بالا، خورشید را نگاه کن! می‌خواهی دقیق بگویم ساعت چند است؟! تو در مچت ساعت بسته‌ای و اما وقت را آدمی می‌داند که دل را بند خدا کرده باشد! همین آخری را که گفتم بفهمی، خواهی فهمید چرا پیشه پیامبران، اغلب چوپانی بوده است! پس چوپان را به خدایش بشناس، نه به گوسفندانش!» راست می‌گفت عباس! این گوسفندان، همه قربانی می‌شوند! و آنکه برای چوپان می‌ماند، خداست!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۴ دیدگاه