شرح عکس

ح‌سین ق‌دیانی:

نگاه کن مأمون! خوب این تصویر مقدس را نگاه کن! یادت هست امام رضا علیه‌السلام را از مدینه کشاندی طوس، بلکه خورشید را ذیل خودت تعریف کنی؟! چه ابلهانه توهم زده بودی سیاست را و کیاست را بیش از حضرت ثامن‌الائمه می‌فهمی! فکر کرده بودی با تبعید می‌توانی از اشعه‌های آفتاب هشتم بکاهی! و مدام نام «علی» را و لقب «رضا» را کوچک و کوچک‌تر کنی! و سلطان جان و جهان را ببری زیر نام خودت! الان اما تو کجایی و علی‌بن موسی‌الرضا کجاست؟! کی را می‌خواستی ولی‌عهد کی کنی؟! چه بزرگی را می‌خواستی حقیر کنی؟! چه عظمتی را می‌خواستی خرد کنی؟! چه ضامنی را می‌خواستی بلااثر کنی؟! چه شرطی را می‌خواستی بلاوجه کنی؟! چه سلسله‌ای را می‌خواستی قطع کنی؟! القصه! همان خدایی که زحمت بزرگ‌کردن موسی را عدل انداخت گردن فرعون، بار گسترش گرما و حرارت و نور و محبت و حکمت و معرفت و ولایت و امامت علی‌بن موسی‌ را عدل انداخت گردن مأمون! خود خود خود تو! زیادی که علیه خدا نقشه بکشی، خدا خودت را هم وسیله‌ی تحقق اهداف الهی می‌کند! هم شمس‌الشموس را جاودانه می‌کند، هم به‌واسطه‌ی تدابیر هشتمین امام در ۲ پهنه‌ی زمان و زمین- درست در عصر حکومت تو! و درست از مدینه تا طوس!- کاری می‌کند که بعد از امام رضا، دیگر شیعه‌ی چندامامی نداشته باشیم و هر که علی‌بن موسی‌الرضا را امام می‌داند، محمدبن علی را نیز امام بداند، علی‌بن محمد را نیز، حسن‌بن علی را نیز، حجة‌بن الحسن را نیز! جانم! دلم می‌خواهد دست مرتب بزنم برای خدا! نه! در مدینه نمی‌شد به این شکیلی، مچ مأمون را بخواباند امام رضا! آمد در کاخ خود مأمون! مثل موسی در کاخ خود فرعون! و بنازم این اوزان، بلکه مفاهیم مشترک را! موسی و موسی‌الرضا! فرعون و مأمون! پس نگاه کن مأمون! خوب این تصویر مقدس را نگاه کن! این‌جا یعنی بارگاه منور ضامن آه و آهو و مضجع مطهر حضرت ثامن‌الحجج، تنها جایی در عالم است که ولی امر مسلمین جهان، سر به نشانه‌ی گدایی کج می‌کند! در شجاعت، اقتدار و بزرگی خامنه‌ای، همین بس که حاج‌قاسم و سیدحسن نصرالله را در سپاه قدسی خود می‌بیند لیکن محل این تصویر را شرح دیگری است! این‌جا در این آستان، سر خورشید را و سر ماه را و سر ستاره‌ها را و سر تمام زمین و تمام آسمان را نمی‌بینی الا به حالت خضوع! و به شکل خشوع! و نه عجب که این‌جا در این آستان، حال امام زمان عجل‌‌الله فرجه هم همین حال نائب بر حق‌شان باشد! دقیقا! مچ امام رضا را می‌خواستی بخوابانی پس؟! فکر کنم فکر این‌جایش را نکرده بودی جناب مأمون! و من در این متن، به در گفتم که دیوار بشنود جناب ترامپ!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۳ دیدگاه

چه خواهد شد؟!

وطن امروز ۱۴ مرداد ۱۳۹۷

این روزها پرسش بالا را خیلی‌ها از خیلی‌ها می‌پرسند اما اساس این سئوال، ریشه در ۲ ضعف ذاتی آدمی دارد؛ ترس و یأس! ترس و یأس اما همان مکر ابلیس است تا مؤمنین و مؤمنات را بیندازد در منجلاب سرخوردگی! پس اولا مراقب نقشه شیطان باشیم و ثانیا خدا را و این همه لطف و مدد الهی را فراموش نکنیم! واقعیت آن است که اول بار نیست که متأثر از خباثت دشمن و خیانت دشمن‌دوست و بلاهت دوست، گاه از خود می‌پرسیم «چه خواهد شد؟!» خوب است به یاد آوریم دیروز و دیروزها را! اولین ساعات روز ۱۲ بهمن ۵۷ که هنوز مطمئن نبودیم از آمدن امام، مگر نپرسیدیم «چه خواهد شد؟!» و حتی بعد از نشستن پرواز انقلاب، مگر باز نپرسیدیم «چه خواهد شد؟!» آری! این سئوال آشنای ما بندگان ضعیف است؛ وقتی که تحریم شدیم، وقتی که تهدید شدیم و وقتی که رسما جنگ شد! «چه خواهد شد؟!» روز سقوط خرمشهر؛ «چه خواهد شد؟!» شب شکست کربلای ۴؛ «چه خواهد شد؟!» فتنه ۱۸ تیر؛ «چه خواهد شد؟!» فتنه بزرگ‌تر ۸۸؛ «چه خواهد شد؟!» اولی اما ختم شد به سوم خرداد و دومی به کربلای ۵ و سومی به یوم‌الله ۲۳ تیر و چهارمی هم به یوم‌العیار ۹ دی! ما در ورای جنگ تحمیلی، با وجود همه حضورمان، درگیر «چه خواهد شد؟!» شدیم اما خدای بالاسر، از جنگ، گنج ساخت تا محسن وزوایی خودی نشان دهد! تا هر آنکه مرد است، عیار خودش را ببرد بالاتر! آیا بدون جنگ، باز هم آن دانشجوی پرشر و شور اصفهانی می‌توانست محمود شهبازی شود؟! اگر ما بندگان ضعیف هستیم، دلیل نمی‌شود خدا قادر نباشد از پیله کرم ابریشم، پروانه بسازد! «جنگ» پیله کرم ابریشم بود و «شهید ابراهیم هادی» پروانه! «ما عرضه نداریم» پیله کرم ابریشم بود و «شهید مجید شهریاری» پروانه! بلاشک بدترین جای دنیا برای زنده ماندن موسی، کاخ فرعون بود لیکن بنگر قدرت خدا را و حکمت خدا را که کلیم‌الله را عدل در همان کاخ فرعون بزرگ کرد! در شبی از شب‌های جبهه، تمام زحمات اروند و والفجر ۸ داشت به فنا می‌رفت اما خدا با رساندن یک بولدوزرچی روستایی به نام «شهید علی‌اشرف مظاهری» ورق معرکه را به نفع رزمندگان اسلام برگرداند! ترس از جنود شیطان است و یأس هم اما ما را امامی بود خداباور که وقتی جنگ شد، آن را تشبیه به سنگ‌اندازی دیوانه‌ای کرد و وقتی خونین‌شهر آزاد شد، آن را به تمامه نوشت پای «الله» پاسدار حرمت خون شهیدان! تو بگذار در این شهر و آن خیابان، عمال دشمن اصل‌کاری با سوءاستفاده از اعتراض مردم، چند تایی هم شعار نثار سیدعلی کنند ولی مگر تنها می‌گذارد خداوند، آن رهبری را که بارها از مردم خواست «دقت کنید به که رأی می‌دهید»؟! حرف، البته زیاد است، من‌جمله با عزیزان شورای نگهبان! اساس بعضی تأیید صلاحیت‌ها خواباندن صدای اعتراض همان جماعتی بود که مع‌الاسف این شب‌ها نشان دادند حتی با گلایه‌های مردم هم خوب بلدند کاسبی کنند و «نقد به قوه مجریه» را بدل به «ناسزا علیه اصل نظام» کنند! ولی مگر اول بار است که فحش ناکثین و قاسطین و مارقین را علی دشت می‌کند؟! از به کار بردن این جمله در رسانه رسمی مملکت، عذرخواهم لیکن فحش‌خور علی، همیشه ملس بوده! گنه کرد در پاستور، وزیری و به جرمش شهید محمد بلباسی باید توضیح دهد که چرا رفت سوریه! شهیدی با ۴ فرزند که آخری یعنی زینب، چند ماه بعد از شهادت پدر به دنیا آمد! واقعا جا دارد اینگونه بنویسم که اگر محمد بلباسی، زن و بچه و زندگی را رها نمی‌کرد تا دشمن در همان کشور دیگر، متوقف بماند و قدوم نحسش خاک پاک وطن را آلوده نکند، آیا باز هم اینقدر راحت می‌توانستیم به روحانی رأی بدهیم لیکن از نظام انتقاد کنیم؟!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸ دیدگاه

ضد نامه‌ای به متوسلیان

سلام حاج‌احمد! از صبح می‌خواستم برایت نامه‌ای بنویسم اما چگونه؟! نه مطمئن هستم هستی و نه مطمئن که رفته باشی آن‌سوی هستی! چنان معمایت بزرگ است که به زعم من، سخت‌ترین کار دنیا، نامه نوشتن به شما است! فرزندان شهدا راحت می‌توانند به پدران خود نامه بنویسند و‌ فرزندان غیر شهدا هم! به شما اما بعد از این همه سال بی‌خبری، چگونه باید نامه نوشت؟! از کجا شروع کرد و به کجا رسید؟! «سلام حاج‌احمد! امیدوارم هر کجا هستی، حالت خوب باشد!» چقدر ضایع! اصلا بیا و یک کاری کن! شما قلم بردار و برای من نامه بنویس! نه مشخصا من! برای ما! حتما داری آمار ما را! حتما می‌دانی چقدر دلتنگت هستیم! حتما می‌دانی سر تعصب به تو، چقدر متلک ریز و درشت شنیده‌ایم! حتما می‌دانی چقدر با دیدن تصاویر مادرت… آه! مادرت… خشک شد چشمش به در، پیرزن! تق‌تق در شد زنگ و زنگ شد آیفون تصویری و آیفون تصویری شد موبایل آیفون و… روزنامه شد وبلاگ و وبلاگ شد اینستاگرام و… این وزیرخارجه رفت و آن وزیرخارجه آمد اما بمیرم برای مادرت! هیچ خبری از تو به گوشش نرسید که نرسید! کلی غصه می‌خورد لابد هر روز بعد از تماشای اخبار تلویزیون! هر خبری در این همه سال شنید الا آنکه خبری از احمدش به دستش برسد! اصلا بیا و ما را بپیچان! اما آقایی کن و نامه‌ای بنویس برای مادرت! چه شهید شده باشی و چه نه، حتم دارم تو این توان را داری که به مادرت نامه‌ای بنویسی! حالا فرستنده، آسمان باشد یا زمین! شهید شده باشد یا اسیر! عقل می‌گوید؛ تو همان روز اول، از باده‌ی شهادت نوشیدی اما نمی‌دانم این کدام حس است و کدام عشق است و کدام زمزمه است که مدام به دل ما می‌اندازد که تو زنده‌ای هنوز؟! نکند بنا داری با «مهدی فاطمه» بیایی و از خدا هم قول گرفته‌ای؟! والله هیچ تعجب نمی‌کنیم هم‌چین باشد! اعجوبه‌ای بودی برای خود! هنوز هم هستی! هنوز هم انگار داری داد می‌زنی سر زمین و زمان! که این چه طرز جنگ است؟! که این چه طرز زندگی است؟! آخ که وقتی عصبانی می‌شدی، دلبری‌هایت بیشتر می‌شد! خواستنی‌تر می‌شدی! در ایران، یک جاده هست که اهواز را می‌رساند به خرمشهر! بگو خب! گفتم بگو خب! آفرین! برای ما، برق چشمان تو، نقشه‌ی جغرافیای این جاده است! و تو تا قدس هم می‌روی! به خدا می‌روی! فقط «نه» نیاور! قلم بردار و الساعه برای مادرت، نامه‌ای بنویس! سوی چشمانش کم شده ولی دست‌خط احمدش را می‌شناسد! موهایت بی‌خود سفید می‌شوند! چین و چروک صورت هم مهم نیست! مادرت خواهد شناخت تو را! فقط کافی است زنگ خانه را بزنی! نه! همان تق‌تق در بهتر است…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۴ دیدگاه

ماشاءالله حزب‌الله

دشمن
با سوءاستفاده از دوست
و دشمن‌دوست
هدف گرفته
ایمان ما را
به درایت شما
و
امید ما را
به یاری خدا
اما حضرت آقا!
دشمن
کور خوانده
می‌مانیم پای انقلاب
و پای رهبر انقلاب
که شما باشی
سخت‌تر از شب‌های جبهه نیست
این روزها
بگذار از آسمان
آتش ببارد
بگذار روان‌مان را
نشانه بروند
بگذار نتانیاهو
علاوه بر نقاشی
کارگاه قصه هم راه بیندازد!
بگذار ترامپ
توهم بزند که پول خرید انقلاب اسلامی را هم دارد
بگذار مجازستان
ایمان ما را امتحان کند
اما باز قصه همان است
قمقمه‌ها شاید
خالی از آب شود
اما دل‌ها
خالی از امید نمی‌شود
گیرم حاج‌بخشی نیست
«ماشاءالله حزب‌الله» که هست
گیرم حاج‌حسین نیست
مستند «علمدار» که هست
گیرم آوینی نیست
«روایت فتح» که هست
تازه!
ما به زنده بودن حاج‌احمد هم امیدواریم
در انتهای افق
و تازه اول انقلاب است
اما این بار
حرمله
به جای گلو
فریاد علی‌اصغر را هدف گرفته
به آسمان پرتاب کن
خون دل ما را
یا حسین!
نوشتم «حسین»
یاد شهدا افتادم
در سه‌راهی شهادت
یاد لب‌های تشنه
یاد حنابندان
یاد بادگیرهای سورمه‌ای
یاد سربندهای سرخ
هیچ معلوم هست کجایید شهیدان؟!
دلم برادران دستواره می‌خواهد
برادران جمهور
دلم سخنرانی شما را می‌خواهد
حضرت آقا
در بالکن حسینیه‌ی امام خمینی
چقدر مصرع
زیاد شده علیه بیت
این روزها
چه تجهیزی
چقدر دشمن
چقدر نقشه
چقدر حیله
رسما شرق ابوالخصیب است
چقدر تیر
چقدر گلوله
چقدر خبر
چقدر درد
سلمنا!
به این می‌گویند امتحان الهی
از همه طرف می‌بارد
ببارد
ما خدا را داریم
خدای خنده‌های خرازی
خدای گریه‌های سلیمانی
خدای قایق عاشورا
خدای بچه‌های تخریب
خدای بسیجیان گردان حبیب
خدای صبحگاه دوکوهه
خدای پادگان حمید
به همین خدا قسم
ذره‌ای به تدبیر رهبرمان
تردید نداریم
ما آرامیم
در دل طوفان
و اگر قرار بود مشکلات
کمر انقلاب را خم کند
۴۰ ساله نمی‌شد
تنهاتر از عصر والفجر ۸ که نیستیم
هیهات!
مرد
از جزر و مد اروند
نمی‌ترسد
بی‌خود رجز می‌خواند ابلیس
نام عموی ما عباس است
مظهر وفاداری
می‌مانیم پای شما
حضرت آقا
زیر تیرباران دشمن
بیشتر می‌چسبد
دیروز
روزگار جنگ بود
و امروز
جنگ روزگار
و مگر در خیبر
چند تا بسیجی
خط مجنون را نگه داشتند؟!
و مگر در بدر
چند تا قایق عاشورا داشتیم؟!
خدا امروز هم معجزه را بلد است
«شرق» توهم زده
مشاوران خوبی دارد نتانیاهو!
غرب‌زده است دیگر!
چه می‌داند
رنگ سبز گنبد مسجدالاقصی
عالی می‌شود با رنگ سبز لباس سپاه
و‌ رنگ طلایی قبة‌الصخره
عالی می‌شود با پرچم طلایی حزب‌الله
سلام حاج‌قاسم
سلام سیدحسن
سلام حضرت سیدعلی
چفیه‌ات را عشق است…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۴ دیدگاه

به نام «الله» پاسدار حرمت خون شهیدان

وطن امروز ۲ مرداد ۱۳۹۷

نخستین بار نیست که «غریبانه» شهید می‌دهیم؛ آخرین بار هم نخواهد بود! «مریوان» نگین سبز انگشتر کردستان است که حتی زمان «کاک‌احمد» هم غریبانه شهید می‌داد! آن روزها هم کرد مدافع امنیت این مرز و بوم، هم سنی بود و هم شیعه! پس شهادت، تنها تجلی غربت ما نیست؛ جلوه وحدت ما نیز هست! آنجا که شیعه و سنی دوشادوش هم شهید می‌شوند، بلکه گروهک‌های جدایی‌طلب نتوانند ایران واحد و یکپارچه و متحد را بنا به خواست دشمن، تکه‌تکه و متفرق کنند! چند روز پیش که خبر شهادت این بچه‌ها را خواندم، ناخودآگاه یاد سرداری افتادم که دیری است مسافر «انتهای افق» شده! کجایی کاک‌احمد مهربان کردها؟! کجایی حاج‌احمد غیور ما؟! تو نیستی اما باز هم کردستان دارد شهید می‌دهد تا زریوار زیبا، همچنان متعلق به خاک ایران بماند! آه! الساعه یاد «مسیح کردستان» افتادم؛ شهید بروجردی که کردها خود این لقب را به ایشان داده بودند! داریم آیا ملی‌گراتر از شهدا؟! اصلا ملی‌گرایی به چیست؟! و مگر نه آن است که گذشتن از جان به خاطر حفظ تمامیت ارضی، آن هم لب لب لب مرز، مظهر بالاترین وفاداری به ملت است؟! بگذار رسانه‌ها حواس‌شان نباشد اما خدا که می‌بیند! حتی روزگار جنگ هم بودند روزنامه‌هایی که به قول شهید خرازی؛ جنگ را درشت می‌نوشتند، نه درست! و امروز هم قصه همین است! با دست نابکار لعین تکفیری، سر محسن حججی از بدن جدا می‌شود لیکن اینجا روزنامه زنجیره‌ای رنگ لوگو را با پرچم حرامیان ست می‌کند! و تا دیدند سردار محاسن‌سفید سپاه به شهادت رسید، زهر خود را ریختند و تیتر یک را اینگونه رفتند: «سرتیپ حسین همدانی در سوریه کشته شد!» و همین که متوجه شدند کسی به کسی نیست، از ضرورت محاکمه حاج‌قاسم نوشتند! جرم؟! نگه داشتن دشمن در همان سنگرهای ابتدایی، بلکه لازم نباشد در خاک خودمان با بازماندگان شمر و حرمله بجنگیم! کجایی راوی فتح؟! دلم حزن صدای تو را می‌خواهد، زمانی که برای‌مان از مظلومیت شهدا می‌نوشتی! از قاسم و‌ رضا! از علمدار! از شب عاشورایی! حالا هم عیبی ندارد اگر رسانه‌ها خون مطهر شهدای ما را نبینند! خدا که می‌بیند! از نظر خدا و در نقشه خدا، هیچ رسانه‌ای رساناتر از خون شهید نیست! از اول خلقت تا الان، همه بوق‌ها را و همه بوق‌چی‌ها را و همه روزنامه‌ها را و همه پیج‌ها را و همه پست‌ها را و همه توئیت‌ها را با هم جمع کنید! هنوز هم غلبه از آن سیدالشهدایی است که از خون خود، بهترین رسانه را ساخت! و خون هر شهیدی، جوهر دیگری از آن قلم است که در رسانه حسین بن علی منتشر می‌شود! و اگر جز این بود، کجا شور عاشورا به شکوه اربعین می‌رسید؟! پس بگذار رسانه‌ها نبینند! خون خود همین ۱۱ شهید، کارش را بلد است! همچنان که چشم نافذ شهید سرجدا، کارش را بلد بود! همچنان که گلوی علی‌اصغر! مهم، تعداد شعبات یک تیر نیست؛ مهم آن است که اراده خدا چیست! خدا بخواهد، موسی را در کاخ خود فرعون بزرگ می‌کند! و آتش نمرود را بر ابراهیم، سرد و سلامت می‌کند! آن دم که حرمله، تیر سه‌شعبه را کشید، با خود می‌اندیشید تا ثانیه‌هایی دیگر کار کوچک‌ترین سرباز امام حسین علیه‌السلام تمام است ولی هنوز هم مادران، بر پیشانی نوزادان خود سربند علی‌اصغر می‌بندند! آیا آن لحظه تاریخی که امام عاشورا، خون علی‌اصغر خود را به آسمان پرتاب کرد، رسانه‌ای داشت جبهه حق؟! رسانه اما همان خدا بود! و آری! «ما رأیت الا جمیلا» هم کار خدا بود! دریاچه زریوار، زیباست اما امشب و فرداشب و هر شبی که از جوار زریوار، صدای خنده بچه‌ای می‌آید، یعنی یادمان باشد برای حفظ این شادی، جوانانی از جان شیرین خود دست شستند! سلام خدا بر این شهیدان که هم جلوه غربت شدند، هم تجلی وحدت! باز هم دشمن برود نقشه اختلاف بکشد میان شیعه و سنی! باز هم دشمن توهم بزند که جوان امروز، خالی از ایمان و امید و آرمان و انگیزه است! حتی در کشاکش فوران انواع و اقسام فساد که گویی تمام بر و بحر را فرا گرفته، هستند جوانان و بسیجیانی که عوض شهوت، در پی شهادت باشند! باید هم دشمن اینقدر کینه داشته باشد از بسیج و از پایگاه بسیج! اگر نبود جان‌برکفی این نهاد مقدس و اگر نبود هوشیاری جمیع نیروهای موظف به پاسداری از امن و امان تمام این آبادی، هر بخش ایران عزیز ما را گروهکی از این خاک می‌دزدید! و هیچ مهم نیست سلبریتی‌ها متوجه این مسائل باشند یا نباشند! علی‌اکبر و علی‌اصغر و قاسم و رضا و علمدار و پیران توپخانه، مگر با هشتگ ماندند که ما الان منت قشر بی‌هنر را بکشیم؟! و مگر پاکدامنی مریم، با هشتگ ثابت شد؟! و‌ مگر کلیم‌الله با کمک هشتگ، دریا را شکافت؟! حتی در شرق ابوالخصیب هم خبری از هشتگ نبود! اما آن علمدار را که الگو از علمدار کربلا می‌گیرد و با تمام وجود به «کفی بالله حسیبا» معتقد است، نمی‌بینی الا در حال لبخند! دست هم برود، طوری نیست! باز لب خرازی، تبسم را بلد است! شب‌های «کربلای‌ ۵» خبری از اینستاگرام نبود و تلگرام و هشتگ نبود، لیکن خدا بود! امروز هم خدا هست! این همان خدایی است که به‌واسطه شهادت، محمد بلباسی را به مردم ایران شناساند؛ یک پاسدار مازندرانی که اگر زلزله بیاید، پای کار مردم است و اگر سیل، باز هم! و اگر لازم باشد دشمن را بیرون مرزها نگه دارد، باز هم! یکی آن بالا هست که هوای مظلومیت بچه‌های ما را دارد! یکی آن بالا هست که همه طعنه‌ها را خوب می‌شنود! طعنه چقدر گرفت رفت! طعنه می‌خواست نرود! طعنه مدافعان اسد! اما این ۱۱ شهید اخیر که در خاک خودمان به شهادت رسیدند؛ پس چرا اینجا هم طعنه داریم می‌شنویم؛ طعنه سکوت؟! این نشان می‌دهد رنگ لوگوی زنجیره‌ای‌ها، با عرض معذرت، ست با بی‌شرفی است، نه لزوما با پرچم حرامیان! اینها همان نامردانی بودند که از لزوم بازنگری در زیارت عاشورا نوشتند ولی خدا جواب‌شان را با زیارت اربعین داد! دیوانه‌ها توهم زده‌اند با ۴ تا شبهه که «چرا پس از سوم خرداد، جنگ تمام نشد؟!» دفاع مقدس از چشم جوان امروز می‌افتد! فکر اینجا را نمی‌کردند که «احمد کاظمی» تا ابد در دل «محسن حججی» جاودانه است! دوست دارم رجز بخوانم! خیال‌تان راحت! تا زیارت اربعین به زیارت قدس شریف منتهی نشود، دفاع مقدس ما تمام نمی‌شود! بی‌شعورهای عاری از شرف، مثلا یادشان رفته که روز سوم خرداد، فقط خرمشهر آزاد شد، نه تمام جنوب و غرب! و مثلا یادشان رفته که واقعه مرصاد، اصلا و اساسا بعد از قطعنامه بود! شگفتا! اشک‌شان را در فردای مجازات منافقین مصمم به دشمنی، مکرر دیده‌ایم اما همین که ما در غم کاک‌احمد و سوگ مسیح کردستان، نم اشکی بریزیم، می‌شود ترویج غم و غصه! غم و غصه اما ارزانی خودشان! ما با شهدا زندگی می‌کنیم! شهادت آنقدر زیباست که چمران را از آمریکا می‌کشاند و می‌آورد روزی لبنان و روزی هم دهلاویه! حالا باز بروید در عینک «مصطفای خمینی» توپ و تانک، فتوشاپ کنید! حالا باز همه سعی خود را بکنید، بلکه احمدی‌روشن دیده نشود! لیکن به کوری چشم شما «مصطفای خامنه‌ای» هم مثل چمران، دانشور عرصه هسته‌ای شد و عاقبت هم شهید شد! چه چیزی را بنا دارید نبینید؟! چه مفهومی را می‌خواهید تخریب کنید؟! کدام بزرگ را می‌خواهید کوچک کنید؟! با کدام خدا به جنگ برخاسته‌اید؟! خدایی که دخل نمرود را با پشه‌ای درآورد؟! خدای شن‌های صحرای طبس؟! خدای مردمک چشم حججی؟! خدای این ۱۱ شهید؟! سال ۸۸ در تهران، ابواب‌جمع مدعیان دروغین اصلاحات، به پایگاه بسیج حمله کردند و امسال هم گروهک پژاک در مریوان! و این، نه نخستین پیوند افسادطلبان با گروهک‌های تروریستی است، نه آخرینش! واقعیت آن است رنگ لوگوی زنجیره‌ای‌ها با پرچم همه گروهک‌های بی‌منطق، ست است! صدالبته وحوشی که انتخابات را تنها به شرط برد می‌پذیرند، باید هم هماهنگ با گروهک‌های ضاله باشند! لیکن آرزوی ما این است که هم‌‌آهنگ با شهدا باشیم! نوشتم «آهنگ» و دلم پر کشید برای نوحه «آهنگران» در ابتدای «روایت فتح» قسمت «علمدار»!‌ ای جانم! یعنی من عاشق موسیقی تیتراژ روایت فتح هستم! می‌بینید! حتی این مجازستان کوفتی پر از هشتگ هم نتوانست ذائقه ما را عوض کند! از بس تخریب کردید «راهیان نور» را، این هم نتیجه‌اش! رسما «مجنون» شده‌ایم! آری! ما در همین چهارراه ولیعصر، بارها و بارها آغوش گرم مادران شهدا را برای جگرگوشه‌های خود دیده‌ایم؛ چه موسم اعزام به جبهه، چه هنگام برگشت لاله‌های خونین! ما مادر کاک‌احمد را داریم! ما «زینب» را داریم که به ما یاد داد؛ مادام که خدا هست و مادام که خون خدا، جز زیبایی نباید دید! ما کجا شهیدی دیدیم، الا آنکه نگوییم؛ السلام علیک یا اباعبدالله…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵ دیدگاه