ترامپ؛ هم نماینده لیبرال‌دموکراسی، هم پایان آن

وطن امروز ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

صادق زیباکلام در یکی از این زنجیره‌ای‌ها که سابق بر این لوگوی خود را با پرچم تکفیری‌ها ست کرده بود، آسمان و زمین را بهم بافته تا ثابت کند «ترامپ نماینده نظام لیبرال‌دموکراسی نیست»! اساسا نگاه همه غربگراها همین است! با رئیس‌جمهوری از رؤسای جمهور آمریکا صفا کنند، او می‌شود «نماینده لیبرال‌دموکراسی» لیکن نفر اول کاخ سفید اگر ترامپ باشد، آنقدر حاضرند ببافند و ببافند و ببافند تا ثابت کنند دامن لیبرال‌دموکراسی از داشتن چنین نماینده‌ای پاک است! ناگفته روشن است در یادداشت مد نظر، اوباما واجد این لیاقت بوده که نماینده نظام لیبرال‌دموکراسی فرض شود! اشتباه فاحش زیباکلام و امثالهم در اینجاست که فکر می‌کنند نظام لیبرال‌دموکراسی حکایت آن میوه‌فروشی است که براساس قاعده «سوا کن، جدا کن» میوه‌های خود را می‌فروشد! براساس این قاعده، شاید میوه‌فروش یادشده بتواند ادعا کند بادمجان تلخ، نماینده میوه‌های من نیست اما نکته اینجاست که در میوه‌فروشی لیبرال‌دموکراسی، اصلا و اساسا قاعده‌ «سوا کن، جدا کن» حاکم نیست! و به قول معروف، میوه‌ها «درهم» است! در چنین منظومه‌ای، صرف‌نظر از نظر شخصی تو درباره شخصیت بوش پدر، بیل‌کلینتون، بوش پسر، اوباما و ترامپ، این‌همه، همگی با هم، میوه‌های نظام لیبرال‌دموکراسی هستند؛ گیرم هر کدام، وجهی از این نظام را به شکل متمایز و ویژه نمایندگی کنند! زیباکلام می‌تواند از اوباما خوشش بیاید و از ترامپ نه، لیکن نماینده و نتیجه و محصول لیبرال‌دموکراسی شدن، ربطی به خوشایند امثال ایشان ندارد که چون اوباما «مؤدب و باهوش» است، می‌تواند نماینده لیبرال‌دموکراسی خوانده شود و چون ترامپ «خل و چل» است، نمی‌تواند! واقعا جا دارد بپرسیم: چگونه ممکن است کالایی محصول یک کارخانه باشد اما نماینده‌اش نباشد؟! کالایی که از یک کارخانه بیرون آمده، خوب باشد یا بد، معرف و نماینده آن کارخانه است! همین‌جا بگویم؛ ما به شهادت تیتر یک‌هایی که در وصف دیوانه فعلی حاکم بر کاخ سفید رفته‌ایم، من‌جمله تیتر یک «دادزن تحریم» بسی بیشتر از «صادق و دوستان» متنفر و منزجر از رئیس‌جمهور فعلی آمریکا هستیم اما درست به همین اندازه، از اوبامای جلاد و کلاش بدمان می‌آید! واقعا مانده‌ام جماعت، با وجود آن همه تهدید و تحریم و بدعهدی در حق ملت ایران، چطور اوباما را «خوب» فرض می‌گیرند و منتج از این فرض، دوباره فرض می‌گیرند؛ پس رئیس‌جمهور سابق آمریکا، شایستگی این را دارد که نماینده نظام لیبرال‌دموکراسی خوانده شود؟! ما البته اوباما را هم مثل ترامپ، نماینده نظام لیبرال‌دموکراسی می‌دانیم اما نه به این دلیل که چون «خوب» بود! و نه حتی به این دلیل که چون «بد» بود! ما، چون از ترامپ بدمان می‌آید، او را به نظام لیبرال‌دموکراسی سنجاق نکرده‌ایم، بلکه واقعیت این است که ترامپ و همه آن اسلافش، ذاتا به لیبرال‌دموکراسی سنجاق شده‌اند! میوه‌هایی از این دست، محصول مستقیم باغ یا به تعبیر اصح باغچه لیبرال‌دموکراسی هستند! و البته بله! می‌توان به موازات این نمایندگی، در وصف خوب و بد بودن‌شان سخن‌ها گفت! که بود اوباما؟! الا همان دیو بدکاره‌ای که حتی کدخداشمارندگانش هم تصریح کردند به بدعهدی او؟! الا همان جلاد واضع تحریم‌های معروف به فلج‌کننده علیه دولت و ملت ایران؟! الا همان دزد سرگردنه پسابرجام که با یک دست تلفن روحانی را جواب می‌داد و با دست دیگر ۲ میلیارد دلار از اموال ملت ایران را بالا می‌کشید؟! الا همان حامی سفت و سخت رژیم غاصب صهیونیستی؟! الا همان حامی آل‌خلیفه و آل‌سعود؟! الا همان حامی بمباران مردم یمن توسط ابولهب‌های معاصر؟! الا همان که همه جهانیان، مستند به اسناد آشکار و تحلیل‌های متقن، او را البته همراه با هیلاری کلینتون، «مخترع داعش» و «حامی پر و پا قرص همه تکفیری‌ها» می‌خوانند؟! فقط در یک قلم عرض می‌کنم که در ۸ سال ریاست‌جمهوری این دیو نابکار، هواپیماهای بدون سرنشین پنتاگون توانستند «رکورد جنایت» بزنند در کشت و کشتار، من‌جمله به عزا تبدیل کردن عروسی‌های مردم افغان! و مثال و نمونه، از این دست بسیار است! همین جلاد را اما غرب‌زده‌های ما آنقدر بزک می‌کنند که شرم نکنند و حیا نکنند هنگامی که «خوب» یا «مؤدب و باهوش» خطابش می‌کنند! اگر اوباما خوب بود، پس چرا با بدعهدی‌های مکرر خود، بارها و بارها بر فرق سر «صبح بدون تحریم» زنجیره‌ای‌ها که از قضا صادق زیباکلام در همه‌شان بلااستثنا سرمقاله نوشته، چماق کوبید؟! نکند منظورتان از خوب بودن اوباما، خوب بودن جنس چماق این مردک یانکی است؟! طرفه حکایت اینجاست؛ جماعت مدعی خوب بودن اوباما، در حالی اذعان به بد بودن ترامپ دارند که در موارد مکرر، با این هر دو نماینده نظام لیبرال‌دموکراسی، هم‌رای و هم‌عقیده‌اند؛ تندرو و افراطی خواندن نیروهای انقلابی در همه کشورها از جمله ایران، معتدل خواندن عناصر دارای گرایش به غرب در همه کشورها از جمله ایران، فتنه علیه انتخابات، آنجا که با رای مردم بنا به هر دلیل مشکل دارند، در همه کشورها از جمله ایران! آری! ترامپ دیوانه است اما دیوانه‌بازی‌های او مثل دیوانه‌بازی آن روزنامه‌ای است که در اوج وقاحت، لوگوی خود را با پرچم تکفیری‌ها ست می‌کند! و مثل دیوانه‌بازی‌های آن روزنامه‌ای است که فردای شهادت سردار شهید حسین همدانی، بی‌شرمانه تیتر می‌زند: «سرتیپ حسین همدانی در سوریه کشته شد»! آیا ترامپ و اوباما اگر در ایران روزنامه‌ای داشتند، جز این تیتر می‌‌زدند؟! القصه! ترامپ، نخستین نماینده دیوانه نظام لیبرال‌دموکراسی نیست! این نظام ظاهرا منظم اما فی‌الواقع لخت و عریان و وحشی، از این مجانین، زیاد تربیت کرده! چون بخشی از هیأت حاکمه یانکی‌ها با ترامپ حال نمی‌کنند، هرگز دلیل بر این نمی‌شود او را فاقد شایستگی برای نمایندگی نظام به بن‌بست رسیده لیبرال‌دموکراسی فرض کنیم! از قضا، حرف حساب این هیأت حاکمه هم این نیست که ترامپ، خارج از کارخانه لیبرال‌دموکراسی، ناگهان وارد گود کاخ سفید شده، بلکه تمام جلز و ولز این روزهای‌شان، از این زاویه است که نکند این دیوانه، علاوه بر نمایندگی نظام لیبرال‌دموکراسی، مهر پایانی سریع‌تر و عجول‌تر بر این نظام همین‌طوری هم رو به زوال لیبرال‌دموکراسی باشد! آقای زیباکلام! ترامپ، آن روی سکه اوباما است، نه آن روی سگش! ما سال ۸۸ روی سگ این جلاد را در همراهی با فتنه قانون‌شکنان، کم ندیدیم! همان روزهایی که اینجا عده‌ای در تنور فتنه می‌دمیدند تا اوباما و هیلاری کلینتون، آنجا و در کاخ سفید، چراغ تحریم معروف به فلج‌کننده را علیه ملت ایران روشن کنند! آری! ترامپ، آن روی سکه رئیس‌جمهور قبل از خود است؛ سکه‌ای که توسط نظام لیبرال‌دموکراسی ضرب شده! عینا و دقیقا! به این سکه نگاه کنید! به منتخب مردم آمریکا نگاه کنید! به رئیس‌جمهور نظام لیبرال‌دموکراسی نگاه کنید! به حاکم پایتخت تمدن غرب یعنی همان که به او می‌گفتید «کدخدا» نگاه کنید! این تمدن ظاهرا مدنی اما واقعا وحشی، جز این تقدیری ندارد که با یکی در مایه‌های ترامپ، به آخرین روزهای عمرش نزدیک شود! نه! این «پایان تاریخ» نیست! پایان نظام خشن لیبرال‌دموکراسی است! نظامی که نظم خود را در بی‌نظم کردن دنیا جست‌وجو می‌کرد، اینک بدل به ضرب‌المثل هرج و مرج شده! گفتار ترامپ یعنی هرج و مرج! رفتار ترامپ یعنی هرج و مرج! و لیبرال‌دموکراسی، حالا باید ثمره آن همه باد را که در جای‌جای دنیا کاشت، با توفانی به مراتب مهیب‌تر از کاترینا در جای‌جای سرزمین خود درو کند! من البته شما را درک می‌کنم! و لااقل این یکی را به شما حق می‌دهم! به ترامپ نمی‌خورد «پادشاه» باشد! او بیشتر شبیه پشه‌ای است که وزوزکنان، بینی نظام لیبرال‌دموکراسی را هدف گرفته! نظامی که مردم دنیا را زیاد نیش زد، این بار، مار را در آستین خود می‌بیند! و نماینده راستین خود می‌بیند! آقای زیباکلام! دلواپسی خوب نیست! اصلا خوب نیست! سرمقاله‌تان اما عجیب بوی دلواپسی می‌داد! جمله بعدی را محض مزاح لیکن کاملا جدی بخوانید؛ پا روی پرچم بدترکیب یانکی‌ها بگذاری، آنقدر «مرگ بر آمریکا» نگفته‌ای که برداری بنویسی؛ رئیس‌جمهور پایتخت تمدن غرب، نماینده نظام لیبرال‌دموکراسی نیست! نه جانم! ترامپ، نماینده لیبرال‌دموکراسی هست اما لیبرال‌دموکراسی با وجود او، دیگر یک نظام نیست! و نظم و نسقش، دیری نخواهد پایید! و نخواهد ماند! ترامپ، دیوانه‌تر از آن است که «گورباچف» باشد لیکن برای «لیبرالیسم» همان تحفه‌ای را ارمغان آورده که سیاستمدار شرق برای «کمونیسم»! این روزها، سلفی رئیس‌جمهور حاکم بر کاخ سفید با بینی نظام لیبرال‌دموکراسی، آدمی را یاد وزوز پشه‌ای می‌اندازد که پادشاهی را از تاج و تخت انداخت! بدرود نمرود لیبرال‌دموکراسی! بی‌تو، دنیا برای زندگی، جای بهتری است! تا تو باشی برای ساختن مجسمه‌ای به اسم «آزادی»، این همه ابنای آدم را به «اسارت» نبری! به رفتار و گفتار نماینده‌ات نگاه کن! دارد گور می‌کند برایت ترامپ گوربه‌گوری!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۱ دیدگاه

قصه امیرخان از هواپیمای امام

وطن امروز ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

خاطره بهمن ۵۷ مسجد جوادالائمه را زیاد برایم تعریف کرده بود امیرخان! هربار اما چیز جدیدی به خاطره قبلی اضافه می‌کرد، انگار که قصه‌ای باشد ادامه‌دار! می‌گفت: «نشد من در جوادالائمه، قنوت بگیرم، صدای فرود هواپیما را نشنوم!» عمدی داشت که تا جمله‌اش به هواپیما می‌رسید، چشمان همیشه آرامش را ببندد! می‌گفت: «این صدا، برای من و برای همه بچه‌ها، یادآور همان صدای هواپیمایی بود که امام را از نوفل‌لوشاتو به تهران آورد!» عمدی داشت که نگوید فرانسه یا پاریس! می‌گفت: «شب ۱۲ بهمن ۵۷ تا صبح، با صدای هر هواپیمایی، می‌مردیم و زنده می‌شدیم! بازار شایعه گرم بود! شاید امام زودتر بیاید! شاید دیرتر! اگر برای این هواپیما اتفاقی بیفتد چه؟! چه خوفی داشتیم! و چه رجایی! چه بیمی! و چه امیدی! ببین تا کجاها را فکر می‌کردیم که پدرت پیشنهاد داد تا صبح بمانیم مسجد که اگر امام زودتر آمد و جایی برای اسکان نداشت، اصلا بیاید همین جوادالائمه خودمان! نزدیک‌ترین مسجد به مهرآباد! یادش به خیر! بچه‌ها مانده بودند در روحیه پدرت! و اینکه با صدای هر هواپیمایی، جلدی می‌رفت حیاط مسجد و آسمان را نگاه می‌کرد تا هواپیما دقیقا از فراز مسجد دیده شود! بعد بنا می‌کرد دست تکان دادن برای هواپیما که حالا دیگر، صدایش را واضح‌تر از قبل می‌شنیدیم! و عرض سلامی بلندبالا به امام! گو اینکه صدای اکبر را و صدای ما را می‌شنود! و راستش می‌شنید! ما این را باور داشتیم که امام، ما را می‌بیند! و ما را می‌شنود! آن‌شب، سیاهی شب، کشت ما را تا صبح شود! اما هر چه بود، دیو رفت و فرشته آمد! صبح آمد! اصلا صدای این هواپیمای آخری، چیز دیگری بود! داشتم نماز نذری برای سفر سلامت امام می‌خواندم که صدا را شنیدم! کجا؟ در قنوت! «ربنا آتنا فی‌الدنیا حسنه» مصادف شد با شنیدن صدای فرود هواپیمای امام! این دیگر نمی‌شد همان هواپیمای امام نباشد! نه، نمی‌شد! خیلی زود و بدوبدو مسجد را ترک کردیم سمت فرودگاه! سبک شده بودیم! انگار داشتیم روی ابرها قدم برمی‌داشتیم! بعد از عمری فوتبال، تازه فهمیده بودیم معنای دویدن را! و اینکه می‌تواند چه لذتی داشته باشد! میدان آزادی، هیچ روزی به قشنگی آن روز نبود! و مهرآباد هم! و صدای شنیدن هواپیما هم! و مسجد هم! گویی بر زمین و زمان، روح خدا دمیده شده بود! همه چیز زیبا شده بود!» القصه! چند ماه بعد از بیان این خاطره که قسمت هواپیمایش البته کاملا جدید بود، امیرخان برای همیشه از میان ما رفت! روز وداع اما همین که پیکر امیرخان را به صحن مسجد آوردند، صدای یک هواپیما هم آمد! در دلم خطاب به امیرخان گفتم: می‌شنوی؟!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵ دیدگاه

اینجا هم «فروشنده»؟!

وطن امروز ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

وقتی برای آمریکاپرستی حدی قائل نباشند، می‌شود همین مختصری که برای روزنامه آمریکایی نوشتند؛ تذکری خشک و خالی به جلاد جدید ساکن کاخ سفید لیکن همراه با مخلفات همیشگی، یعنی تندرو نامیدن جماعتی از ملت خود! یک بساز و بفروش که دقیقا و عینا نماینده تام و تمام تمدن عریان غرب است، عشاق آمریکا را از طواف بر گرد مجسمه مثلا آزادی محروم کرده، اینجا طرف می‌آید عمده اعتراض خود را سوار بر گرده گروهی از ملت ایران می‌کند که به زعم او «تندرو» هستند! گنه کرد در آمریکا، رئیس‌جمهوری؛ به ملت ایران چه مربوط؟! گویا جماعت، تا «فروشنده» بودن خود را، همیشه و در همه‌جا، حتی در نامه اعتراض به رئیس‌جمهور وحشی آمریکا ثابت نکنند و تا ۲ تا پاراگراف بار ملت خود نکنند، روزشان شب نمی‌شود! گمانم اما همین ۲ پاراگراف هم فاکتور شد برای نیل دوباره به اسکار! از قضا دعا می‌کنیم اسکار را باز به او بدهند، بلکه طرف، به بهانه گناه رئیس‌جمهوری در آن‌سوی اقیانوس، بیش از این مجبور نباشد خودش را برای یک مجسمه بی‌ارزش، لوس کند! قیاس کنید این سبک جدید اعتراض را با واکنش درست سیدشهاب حسینی! حتی واکنش یک‌خطی بازیگر خانم «فروشنده» هم آنقدر خوب بود که جناب کارگردان، دست آخر نتوانست در اعتراض نیویورک‌تایمزی خود، او را ننوازد! آقای فروشنده! مثلا خواستی بگویی تو و مدیر فیلمبرداری‌ات، آمریکا دعوت بودید و خانم علیدوستی نبود؟! نه اما! من از قضا، قبول دارم آن بخش از نامه‌ات را که نوشتی: «تندروها در همه جای دنیا، بسیار شبیه هم به جهان می‌نگرند»! آری! میان رئیس‌جمهور افراطی آمریکا با کارگردان افراطی ما تشابه بسیار است! این هر ۲ افراطی، یکی در عالم سیاست و دیگری در وادی سینما، مشغول ارائه سیاه‌ترین چهره از کشور متبوع خود هستند! حقا که گل گفتی! افراطی‌ها در همه جای دنیا مثل هم عمل می‌کنند! تو برمی‌داری و مردم سرزمین خودت را متهم به دروغگویی، تندروی و مشتی اتهام دیگر می‌کنی؛ امثال اوباما و کلینتون و ترامپ هم با افراط خود در دشمنی، گند می‌زنند به چهره کشوری که از نظر بعضی‌ها «کدخدا» تشریف دارد! صدالبته سران کشور سازنده داعش، آنقدری نزد جهانیان منفور هستند که این روزها به کرات مشاهده کردیم پرچم آمریکا حتی در خاک این کشور و توسط خود آمریکایی‌ها پاره و به آتش کشیده می‌شود اما به‌راستی تندرو نامیدن مردم ایران عزیز که در جبهه اول جنگ با تروریست‌های حرامی هستند، آیا خودش به تنهایی، مصداق مسلم همصدایی همه افراطی‌های عالم با هم نیست؟! و مگر نه آن است جناب فرهادی! که از اوباما گرفته تا کلینتون و از این عجوزه گرفته تا ترامپ، آنها هم درست مثل شما، فرزندان غیور ملت ایران را «تندرو» خطاب می‌کنند؟! در نهایت، یک سوال: تحریم‌های ظالمانه سران کاخ سفید علیه ملت غیور ایران و سکوت امثال شما، بفرمایید اولی مصداق چه بود و دومی مصداق چه؟! آری! نام فیلم، اشکالی ندارد «فروشنده» باشد لیکن نام کارگردان هم؟! جمهور خودت را چرا می‌فروشی؛ وقتی می‌خواهی علیه رئیس‌جمهور یانکی‌ها ۲ خط بنویسی؟!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶ دیدگاه

چه خوب که «سرهنگ» نیستی!

وطن امروز ۷ بهمن ۱۳۹۵

«مثل زمان جنگ» عبارتی است که این روزها، ناظر بر جانفشانی آتش‌نشانان فداکار، نیز همدلی سراسری مردم با این عزیزان، زیاد می‌شنویم! اگر آتش‌نشانی به نام «علی»، آنقدر دفاع از «مال مردم» برایش موضوعیت دارد که حاضر است در راه حفظ اموال ملت، دست از جان شیرین بشوید؛ آن‌که این صحنه را می‌بیند یا این حکایت را می‌شنود، قبل از هر چیز می‌گوید «مثل زمان جنگ»! اگر بچه‌های مدرسه، با شاخه گلی در دست، به فلان ناحیه آتش‌نشانی می‌روند و به همکاران بی‌ادعای شهدای آتش‌نشان، «خدا قوت» می‌گویند؛ آن‌که این صحنه را می‌بیند یا این حکایت را می‌شنود، قبل از هر چیز می‌گوید «مثل زمان جنگ»! اگر جماعتی از مردم، صبح علی‌الطلوع، با شیر داغ و خرما، مختصر صبحانه‌ای بی‌ریا برای قهرمانان زخم‌خورده خود تهیه می‌کنند؛ آن‌که این صحنه را می‌بیند یا این حکایت را می‌شنود، قبل از هر چیز می‌گوید؛ «مثل زمان جنگ»! شگفتا! دیروز در یکی از این چند روزنامه زنجیره‌ای که سابق بر این، به بهانه بیان مضرات جنگ، حتی از تخریب فرهنگ مقاومت هم هیچ ابایی نداشت، عینا همین عبارت «مثل زمان جنگ» را خواندم: «آنچه روزهای گذشته شاهد آن بودیم، «مثل زمان جنگ» تبلور اوج ایثار بود. اینکه خود را قربانی کنی، برای اینکه دیگران، شاید دقیقه‌ای بیشتر زنده بمانند یا اموال‌شان کمتر در معرض آسیب قرار بگیرد». اینک اما وقت این سوال اساسی است: «وقتی می‌گوییم «مثل زمان جنگ»، دقیقا داریم از چه زمانی سخن می‌گوییم؟!» واضح‌تر بپرسم: «وقتی می‌گوییم «مثل زمان جنگ»، مشخصا داریم از کدام جنگ حرف می‌زنیم؟!» تا به این سوال پاسخ دهیم، لاجرم باید سوال دیگری طرح کنیم: «مگر جنگ، چیزی جز درد و دوری و زخم و بمباران هم دارد که همه با هر سلیقه و عقیده، خوب‌ترین کار را و خوب‌ترین حال را و خوب‌ترین احساس را به «جنگ» و «زمان جنگ» نسبت می‌دهیم؟!» عجبا که برای پاسخ به این سوال هم، هیچ جوابی بهتر از چنبره‌زدن در پرسشی دیگر نیست: «اگر صلح بر جنگ، شرافت ذاتی دارد، پس چرا معطوف بر رفتار فداکارانه و کردار جوانمردانه، از عبارت «مثل زمان صلح» استفاده نمی‌کنیم؟!» حال فرض کنید همین سوال را بخواهم از زنجیره‌ای‌ها بپرسم! آیا چاره‌ای هست جز بازترکردن روضه؟! سوالم را ببینید: «مگر این «جنگ» و «زمان جنگ»، همانی نبود که بارها و بارها با استفاده ابزاری از واژه «صلح»، بی‌رحمانه بر فرقش کوبیدید و حتی حیا نکردید «بچه‌های جنگ» را لااقل با «سربازان وحشی قوم آتیلا» قیاس نکنید؟!» با جنگ، «آفتاب از کدوم طرف دراومده، مهربون شدی»د که خواسته یا شاید هم ناخواسته، بهترین عبارتی که در وصف ایثار به ذهن‌تان می‌رسد، همین «مثل زمان جنگ» است؟! هان ‌ای جماعت مدعی ضد‌ جنگ! مگر این همان جنگی نبود که به زعم شما، بعد از فتح خرمشهر، دیگر نباید ادامه پیدا می‌کرد؟! و مگر جز این است که عبارت «مثل زمان جنگ» اشاره دارد به روز اول جنگ تا روز آخر جنگ؟! مردم عادی یعنی همین مردم کوچه و بازار، اگر از عبارت «مثل زمان جنگ» استفاده می‌کنند، کاملا قابل فهم است، چرا که در عین آگاه بودن به مضرات جنگ و دست و پنجه نرم کردن با بدی‌های جنگ، هرگز «حرف‌های اضافه بر سازمان» نمی‌زنند، به مردان بی‌ادعا، تهمت «سربازان وحشی قوم آتیلا» نمی‌زنند و بعد از شهادت سردار هر دو جبهه خرمشهر و خان‌طومان، مثل شما ناجوانمردان، اینگونه دم نمی‌زنند که «سرتیپ حسین همدانی در سوریه کشته شد»! بنابراین شما باید این تناقض را حل کنید که عبارت «مثل زمان جنگ»، عاقبت برای‌تان تداعی‌گر «سربازان وحشی قوم آتیلا» است یا «ایثار و جان‌نثاری»؟! القصه! تجلی آشکار عبارت «مثل زمان جنگ» همین فداییان معروف به «مدافعان حرم»اند! شیربچه‌های دلاوری که جنگ در بیرون مرزها را به جان می‌خرند تا قدوم نحس دشمن، اصلا و اساسا خاک مقدس وطن را آلوده نکند! به این معنی، «ضد‌ جنگ» اتفاقا یعنی قاسم سلیمانی و همه آن سرداران و سرهنگ‌ها و سربازانی که غریبانه اما شجاعانه، دشمن حرامی را، کیلومترها آن‌سوتر از مرز پاک ایران عزیز، متوقف کرده‌اند! اصطلاح «ضد‌ جنگ» هرگز زیبنده حقوقدان یا دیپلماتی نیست که با توافق تقریبا هیچ خود، دشمن را به اهدافی حتی فراتر از اهداف حمله فرضی می‌رساند! آمریکا که از صدقه‌سر «زمان آن جنگ» و «جنگ این زمان» یعنی از صدقه‌سر «قاسم سلیمانی کربلای ۵» و «قاسم سلیمانی کربلای معلی» فقط در عالم خواب، گزینه نظامی را علیه ایران به کار می‌برد، لیکن یارای جنگی هم اگر می‌داشت، آیا جز این بود که کاری کند مثلا قلب رآکتور اراک، دیگر نتپد؟! و آیا جز این است که برجام این دولت که در عرض ۴ سال، اندازه ۴۰ سال، همه ما را و همه کارخانه‌های ما را اعم از هسته‌ای و غیرهسته‌ای پیر کرد، بدون تحمیل هزینه جنگ بر دوش دشمن، دشمن را به بخش‌هایی مهم از هدف خود رساند؟! پس اصطلاح «ضد جنگ»، نه آن ستاره‌ای است که بر دوش امثال آقایان روحانی و ظریف بدرخشد! حقوقدان‌ها و دیپلمات‌ها ظاهرا عادت کرده‌اند که منت کار نکرده را بر سر ملت بگذارند! «ضد جنگ» یا «مرد صلح» یا «ضامن امنیت» یا «کبوتر آزادی»، از قضا زیبنده «اصحاب جنگ» است که خطر را برای خود می‌خرند و امن و امان را برای مردم! هنوز خیلی مانده که حقوقدان‌ها یا دیپلمات‌ها پی به مضرات جنگ ببرند! معایب جنگ را باید از سرهنگی پرسید که نوزادش را ۶ ماه به ۶ ماه در آغوش می‌گیرد! کاش پدرم «سرهنگ» بود تا پشیمان می‌کردم و اگر نه، مجبور به توضیح و تصحیح و معذرت می‌کردم نامزد انتخابات را از حرف درشتی که در مناظره‌ ۹۲ بار این جمع و جماعت بی‌ادعا کرد! «اگر سرهنگ نبود» یعنی «جنگ بود»! و یعنی مجال‌های زیادی بود برای تحقق همه آنچه داعش در خواب می‌بیند! آقای روحانی نباید بگوید «اگر برجام نبود»! چه اینکه ما، هم نبود و هم بود برجام را کاملا حس کرده‌ایم! تا قبل از طلوع آفتاب کاغذی برجام، قلب رآکتور خودکفایی در تپش بود و بعد از آن اما با کوهی از سیمان پر شد، بی‌آنکه شاکله تحریم‌ها تکانی اساسی خورده باشد! آقای روحانی باید بگوید «اگر سرهنگ نبود» چه می‌شد؟! و «اگر همان روحیه بچه‌های زمان جنگ در شیربچه‌های مدافع حرم متبلور نبود» چه می‌شد؟! و «اگر قاسم سلیمانی نبود» چه می‌شد؟! آقای روحانی باید بگوید «اگر شهریاری شهید نبود» ما با کدام داشته گرانقدر هسته‌ای، می‌خواستیم وارد توافق با دشمن شویم؟! و «اگر سردار و سرهنگ و سرباز نبودند» ما از کدام امنیت یارای سخن داشتیم؟! بنابراین ما یک «عبارت» داریم و یک «اصطلاح»! عبارت «مثل زمان جنگ» و اصطلاح «ضد جنگ»! «مثل زمان جنگ» اشاره دارد به ایثار آن آتش‌نشان شهید که در فضای مجازی، «مدافعان حرم» را «فالو» می‌کند و البته در فضای حقیقی هم آرزو می‌کند کاش مرگی جز شهادت همراه مدافعان حرم نصیبش نشود! لیکن چه باک از شهادت در «خیابان جمهوری»، وقتی گستره و شعاع حریم امنیت، از این خیابان شروع و به خیابان‌های حلب منتهی می‌شود؟! آری! «شهید بهنام میرزاخانی» هم «مدافع حرم» است، هم‌چنانکه یکایک شهدای مدافع حرم، در وهله اول، «مدافع حریم امنیت مردم» محسوب می‌شوند! اگر شهدای مدافع حرم نبودند، نشنیدن صدای ضدهوایی تعجب داشت، نه شنیدنش! و اگر همین سربازها و سرهنگ‌ها و سردارها نبودند، آتش‌نشان ما باید هر روز را کنار خرواری از آوار سپری می‌کرد! و این است راز عشق آتش‌نشان شهید به شهید زنده؛ سردار قاسم سلیمانی و شیربچه‌هایش! پس عبارت «مثل زمان جنگ» اشاره به همان دارد که خمینی گفت «ما حتی برای یک لحظه هم نادم از جنگ نیستیم»! و اشاره به همان دارد که خامنه‌ای گفت «جنگ ما حقیقتا یک گنج است»! گنج ایثار! گنج دلاوری! گنج گذشت! گنج انسانیت! و گنج بالاترین مراتب کمال! و البته بعله! مضراتی هم دارد جنگ، که ناظر بر آن، اصطلاح «ضد جنگ» ساخته می‌شود! کیست اما «ضد جنگ»؟! الا سردار و سرباز و سرهنگی که دارد بیرون مرزها می‌جنگد تا شیپور لامروت جنگ، هیچ دخترکی را از خواب خوش شبانه بیدار نکند؟! تا صفیر وحشیانه هیچ گلوله‌ای، نغمه خوش هیچ عروسکی را به سکوت مرگبار بدل نکند؟! آقای روحانی! حقوقدان شدن کاری ندارد! فقط باید چند واحد پاس کنی! اما سرهنگ شدن، یعنی گرفتن جان کف دست! و دل به معرکه جنگ زدن! خرداد ۹۲ بر سینه کوبیدید و با افتخار فرمودید «من سرهنگ نیستم، حقوقدانم»! بهمن ۹۵ بر سینه می‌کوبم و با افتخار می‌گویم من دست همه سرهنگ‌های ضامن صلح و امنیت کشورم را می‌بوسم و البته خیلی هم خدا را شاکرم که شما همان حقوقدان هستی، نه سرهنگ!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۲ دیدگاه

هان ای «عنصر چهارم»! نکند «پلاسکو» را با «جهنم» اشتباه گرفتی؟!

ما آتش‌فشانی به نام «پلاسکو» نداشتیم!

روزنامه جوان ۵ بهمن ۱۳۹۵

قرار بود گرم‌مان‌ کنی
نه اینکه بسوزانی‌…
و گیرم
قرار بود بسوزانی!
یعنی این سوزاندن، حدی ندارد؟
قهرم با تو ای لجباز قدیمی
که گویا
سر خاموشی نداری…
راستی!
با چه داری بازی می‌کنی؟!
جان آدمی‌زاد؟!
همان که به تو
به چشم پناهگاه
نگاه می‌کرد؟!
و آن‌همه دوستت می‌داشت؟!
لعنت به این‌همه خاطره…
غذایش را می‌داد
تو گرم کنی!
در سیاهی شب
با تو روشن می‌شد
و وقت خطر
شعله‌های تو را به رخ دیو می‌کشید!
آهای «فرشته سرخ»!
حضرت آتش!
دوست قدیمی انسان!
دیرینه‌یار!
زبانه‌بکش…
زبانه‌بکش
تا بیشتر بفهمیم
عشق و نفرت
چقدر به هم نزدیک‌اند…
زبانه‌بکش!
آنقدر زیاد
که موسم خاموشی
شرمنده «آدم» شوی!
شرمنده ما پیامبرزاده‌ها!
و شرمنده شعرا!
آه!
چقدر شعر
در وصف تو سروده‌اند…
و تو
چقدر خوب
رفاقت را ادا کردی
در حق بیت
و مصرع
و غزل
و لسان‌الغیب
که عمری با تو آشتی بود…
با توی دیوانه!
در جای‌جای دیوانش!
اما
هنوز هم
هیچ‌کس برای «حافظ»
و «فردوسی»
و «جمهوری»
و ما «جمهور»
مثل تو نمی‌شود…
و مثل تو نمی‌تواند
جگرمان را کباب کند!
القصه!
دیشب داشتم
«شمع، گل، پروانه» می‌خواندم…
از مثنوی عشق
و آوار کلمات
خبر از
«آتش پنهان» می‌داد!
آتشی که دیده نمی‌شد
اما خب!
خیلی خوب می‌سوزاند…
هان ای «عنصر چهارم»!
نکند «پلاسکو» را
با «جهنم» اشتباه گرفتی؟!
چه خبر است؟!
نکند «پنهان» شدی
چون روی دیدن «بهنام شهید» را نداری؟!
اف بر این دنیا!
و بر معرفت تو…
که اینجا
بیشتر
اهل بهشت را سوزاندی!
آشکار و پنهان!
در خرابه و…
در…
آری!
«در»
و باید هم «فاطمیه» نزدیک باشد…
«مادر مدافعان حرم»
برای «آتش‌نشان جان‌فشان» هم
مادری می‌تواند…
پس بسوزان دل ما را
بیشتر
و هرگز خاموش نشو…
می‌بینی!
دارم تلنگر می‌زنم
به وجدان زرد تو…
یعنی نمی‌خواهی بس کنی؟!
به یقین
قایم با شک
با احساسات دخترکی پراحساس
رسم مروت نیست!
زیر خروارها آوار
آنکه جا گذاشته
«بابا» صدایش می‌کند!
متوجه که هستی؟!
دیدی حق داشتیم
هرگز
«آتش‌پرست» نباشیم؟!
و تنها بسنده کنیم
به دوست‌داشتنت؟!
والله
این رسم دوستی نیست!
ما
هرگز
آتش‌فشانی به نام «پلاسکو» نداشتیم!
استعاره بود
آتشی که به مال‌شان می‌زدند!
چون «فصل حراج» بود…
می‌فهمی!
فصل حراج!
تو عاقبت
یک روز خاموش می‌شوی…
اما
آن‌روز هم
عشق ما
به «شهدای جان‌فشان»
جاودانه است!
«ققنوس»
باز هم تو را جا گذاشت
و سبک‌بال پرید
وقتی که تو
بازی را جدی گرفته بودی!
و بسته بودی چشمانت را…
حالا دیگر
زبانه‌های سیاه و سفید تو
به پر «پرستوی عاشق» نمی‌رسد!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۳ دیدگاه