خدایا! خدایا!

گوش کنید! خوب گوش کنید! می‌خواهم برای‌تان قصه‌ی آن روز داغ نیمه‌ی خرداد را تعریف کنم که طفلی بیش نبودم و فاصله‌ای تا کفر مطلق نداشتم! آن‌قدر که گاهی بد و بی‌راه می‌گفتم به خدا! تا این حد! آخر پدرم کلا ۱۰ خط وصیت‌نامه نوشته بود که جمله‌ی آخرش این بود: «خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه دار!» با بغض و آه، به الله می‌گفتم: «بت‌پرستان بت دارند، ما هم دل‌مان را خوش کرده‌ایم که مثلا خدا داریم! مشتی! تو حتی دعای شهدا را هم اجابت نکردی! الان وقت گرفتن امام بود از ما؟! نکند مهدی، انقلاب کرده و ما نمی‌دانیم! خجالت نمی‌کشی؟! خواستی خمینی را ببری که مثلا بگویی چقدر قدرت داری؟! دمت گرم! نه! با این بردن، تو فقط ما را یتیم نکردی، بل‌که روی شهدای خودت را هم زمین انداختی! بندگان خدا، چقدر دل‌شان را به این خوش کرده بودند که تو نگه می‌داری تا انقلاب مهدی، خمینی را! و تو هم چقدر نگه داشتی تا انقلاب مهدی، خمینی را! این خبر است که افشار و حیاتی دارند می‌خوانند؟! هیچ معلوم است چه کار داری می‌کنی با ما، با خودت، با انقلاب مهدی؟! این‌جور عاشق شهدا بودی؟! خمینی که انقلاب مهدی را ندید هیچ، ما هم نشد روح‌الله را ببینیم! یعنی شهدا این‌قدر هم ارزش نداشتند؟! و حالا چه کنیم با طعنه‌ها؟! و‌ زخم‌زبان‌ها؟! خدای‌تان هم که گوش نکرد به وصیت شهدا! و هنوز مهدی، انقلاب نکرده، خمینی را برد!» آری! کافر شده بودم، تا این‌که خبر آمد؛ یک پیرجوان زخم‌چشیده، جانشین خمینی شده! با همه‌ی بچگی‌ام، خوب می‌دانستم که خامنه‌ای خوب است ولی خامنه‌ای کجا، خمینی کجا؟! تا این‌که بزرگ شدم، بزرگ و بزرگ‌تر! گاهی می‌رفتم حسینیه‌ی امام خمینی و در بیت رهبری، خامنه‌ای را می‌دیدم! و می‌دیدم که سیدعلی، مدام دارد شبیه‌تر می‌شود به روح‌الله! سخنرانی به سخنرانی! واقعه به واقعه! گاهی حس می‌کردم اشبه‌الناس به خمینی، خامنه‌ای است؛ خُلقا، خَلقا و منطقا! دیروز اما روز دیگری بود! و خامنه‌ای رسما خمینی شده بود! نه «خمینی دیگر» که خود امام! با همان غرور! همان تواضع! همان صلابت! همان بت‌شکنی! عجب روزی بود دیروز! دیروز، آشکارتر از همیشه، وقتی به خامنه‌ای نگاه می‌کردیم، خمینی را می‌دیدیم! اصلا معجزه بود! و من یقین قلبی کردم خدا، خط آخر وصیت شهدا را کاملا خوانده! و کاملا اجابت کرده! والله با وجود سیدعلی، تا انقلاب مهدی، روح‌الله را خدا نگه داشته! آن همه تکبیر، اصلش برای همین بود! خدایا! ببخش مرا برای آن همه بچگی! و آن همه کفریات! سلمنا! اجابت کردی دعای شهیدانت را در به‌‌ترین صورت ممکن! تسلیم…

این نوشته در یمین ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. یکی می‌گوید:

    سلام
    اول نوشته‌ی‌تان سرشاراز ناامیدی بود اما…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>