از #روبرتو_باجو تا #محمد_ناظری

شاید اگر این پنالتی، گل می‌شد، این همه #بودای_کوچک محبوب نسل ما نمی‌شد! ما در این صحنه، با او بغض کردیم و همراه با ستاره‌ی فانتزی‌باز چکمه‌پوشان زدیم زیر گریه و خب! پایه‌ی دوستی‌هایی که با اشک، محکم شده باشد، ماندگارتر از رفاقت‌هایی است که سببش خنده و شادی بوده! ما آن روزها «مینی‌سیتی» می‌شستیم؛ «شهرک شهید محلاتی» که هنوز تعداد سگ‌هایش از تعداد ساکنانش بیشتر بود! حتی هنوز آسفالت نداشت خیابان‌های شهرک! فردای آن روز- همان روزی که روبرتو در دراماتیک‌ترین صحنه‌ی تمام فوتبال، توپ را شوت کرد آسمان!- رفتم بازار تجریش و یک تی‌شرت خریدم که جلویش عکسی بزرگ از بودای کوچک بود! و آنقدر این تی‌شرت را دوست داشتم که همان‌جا در مغازه‌ی کالای ورزشی بازار تجریش، پوشیدمش! بعد هم رفتم سلمونی! واقعا می‌خواستم موهایم را مدل باجویی کوتاه کنم؛ دم اسبی! در سلمونی فکر کنم ۲ نفر جلویم بودند و تا نوبتم بشود، داشتم به هزینه‌های این حرکت، فکر می‌کردم! به گیرهای خانواده و عمه و عمو و در و همسایه که همگی از قدیمی‌های سپاه بودند، آنهم از نوع پادگان ولیعصری! اما خیلی زودتر از آنچه فکرش را می‌کردم، نوبتم شد! به صاحب سلمونی گفتم: «روبرتو باجو را می‌شناسی؟!» گفت: «نه!» دوباره گفتم: «حالا که روبرتو باجو را نمی‌شناسی، خوب به عکس تیشرت من نگاه کن! موهایم را همین مدلی می‌خواهم بزنی!» درآمد: «دم اسبی؟!» گفتم: «بله! دم اسبی! اما خیلی هم دیگر خفن نباشد! موهای پشت سرم چند سانت است؟!» گفت: «حدودا ۱۰ سانتی باید باشد!» گفتم: «جز قسمتی که آن را دم اسبی می‌کنی، الباقی را با ماشین بزن! دم اسبی هم فقط ۵ سانت باشد! نه! ۶ سانت! نه! همان ۵ سانت!» القصه! با روبرتو باجویی‌ترین شکل ممکن از سلمونی زدم بیرون و رفتم پاساژ قائم که در عرض نیم‌ساعت، موفق شدم مخ ۵ تا دختر را بزنم که از این بین ۳ تا هم شماره دادند! آن زمان هنوز موبایل نیامده بود و اگر هم آمده بود، عمرا می‌شد دست نوجوانانی در سن من و رز و ژیلا و ماندانا- عجب فیسی داشت خدایی!- و مریم و آتوسا پیدا کنی! اینها البته به‌جز مهسا و مریلا و مرسده بودند که خودشان مخم را زدند! از همه بامزه‌تر، مهسا بود که تا مرا دید، گفت: «عاشقشم!» باجو را می‌گفت! من هم نه که تنورم تند بود، فورا بند را آب دادم: «منم عاشق همه‌ی عاشقان باجو هستم! حالا البته گور پدر روبرتو! حال خودتون چطوره؟! بریم سینما آستارا؟!» آمد! واضح است که خیلی نفهمیدم فیلم چی هست اصلا! ما مشغول بازی خودمان بودیم! در عصری که پشت لب‌مان تازه داشت سبز می‌شد! نیم‌ساعت بعد از سینما و پس از آنکه با مهسا خداحافظی کردم، رفتم باجه‌ی تلفن عمومی و کارت را گذاشتم و بنا کردم تماس با آن شماره‌ها! به مهسا نمی‌توانستم زنگ بزنم، چون خودم به او شماره داده بودم! چه ریسکی! البته خیلی هم ریسک خطرناکی نشد، چرا که مهسا هیچ‌وقت به آن شماره زنگ نزد! گاهی از مادر و خواهرم پرس‌وجو می‌کردم که «آیا اشتباهی، دختری به ما زنگ نزده؟!» و جواب‌ها عمدتا این بود؛ «وای به حالت بخواهی دختربازی کنی حسین!» گمانم مهسا واقعا عاشق باجو بود! یک عشق پاک! به‌حدی که در سینما، فیلم را بی‌خیال شد و گفت: «من یکی از گل‌های روبرتو باجو را می‌گویم، بعد تو بگو تا ببینیم کی کم می‌آورد!» و من کم آوردم! در گل شماره‌ی سی و دوم! سی و یکمی را مهسا گفت که فلان گل بوده و به بهمان تیم و این‌جور! و من دیگر گلی از گل‌های باجو را که بخواهم شرح بدهم، به یاد نداشتم! اعتراف می‌کنم که این، سالم‌ترین بازی تمام عمر نوجوانی‌ام بود! و اما رز! رز را گرفتم و کسی جواب نداد! هنوز هم گاهی با اضافه کردن عدد اول، به شماره‌ی رز، زنگ می‌زنم که تلاش کاملا بی‌فایده‌ای است! ژیلا اما جواب داد! البته نه خودش، که پدرش! ترسیدم؛ «می‌بخشید! من منزل حجت‌الاسلام سعادت‌رخش را گرفتم؟!» فکرم این بود که فامیلی پدر ژیلا، قطعا نباید «سعادت‌رخش» باشد و اگر هم باشد، قطعا نباید «حجت‌الاسلام» باشد! واضح است که دیگر به شماره‌ای که از ژیلا گرفته بودم، زنگ نزدم! ولی همان روز و در همان باجه، به آتوسا زنگ زدم که متأسفانه فهمیدم شماره‌اش یک عدد کم دارد! عوضی حواسش به این نبود که پسرها حرمت دارند! خسته و کوفته سوار مینی‌بوس تجریش-مینی‌سیتی شدم! دم اذان، رسید! رفتم مسجد امام حسن که یکی از همسایه‌ها که پای ثابت مسجد بود و از سرداران سپاه، جلویم را گرفت؛ «این چه تیپی است؟! این چه لباسی است؟! این چه مدل مویی است؟! اینجا شهرک محلاتی است‌ها! خجالت بکش جوان! ما همسن و سال تو بودیم، یک پای‌مان جبهه بود! اصلا آدم، اینجوری می‌آید خانه‌ی خدا؟! ناسلامتی فرزند شهید هم هستی! حرمت ما را نگه نمی‌داری، اقلا حرمت پدرت را نگه دار! این مدلی بخواهی بگردی، دفعه‌ی بعد می‌فرستمت کانکس بسیج! شهرک غرب که نیست!» و الی‌آخر! خواستم مسجد را بی‌خیال شوم که دیدم بدجوری چیز دارم! اما قبل از دستشویی، رفتم و از لوازم‌التحریر زیر مسجد- که از دوستانم بود!- یک ماژیک قرمز خریدم! «لعنت به هر چی سپاه و سپاهی» دق دلی من بود که بعد از چیزم، خالی شد پشت در مستراح مسجد! یک فحش هم مخصوص آن سردار نوشتم که حالا بماند! «کاف» خیلی غلیظی داشت! خیلی غلیظ! کلی سبک شدم و از دستشویی آمدم بیرون که ناگهان «حاج‌ممد» را دیدم که داشت وضو می‌گرفت! حاج‌محمد ناظری! به اسباب مختلف، از دوستان بابااکبر بود؛ فوتبال، سینما جی، انقلاب، محله، مسجد و چه و چه! از همان آینه‌ی بالای روشویی، مرا دید و اگر چه فکر می‌کنم اول من ایشان را دیدم اما خوب یادم هست که اول ایشان به من سلام داد! از همان سلام‌های بلند و با مرام که مخصوص اهل معرفت است! هم‌الان رفتم در حس! لعنتی چه بغضی گرفته گلویم را! یادش به‌خیر! با همان بر و روی خیس، بغلم کرد و خوب یادم هست که بوسه‌ای هم به پیشانی‌ام زد؛ «به‌به! چه تی‌شرت خوشگلی! دیدی پنالتی را کجا زد لامصب؟! اکبر اما عاشق بکن‌بائر بود و مرتب، ادایش را درمی‌آورد! زود باش که لااقل به نماز دوم برسیم!» مجددا القصه! قصه را از سیر تا پیاز برایش شرح دادم! و حتی شاهکار پشت در مستراح را! غش کرد از خنده، وقتی نوشته‌ها را دید! «لعنت به هر چی سپاه و سپاهی» را خودم همان جا پاک کردم و یکی هم به این دلیل که هنگام نوشتن، اصلا حواسم به این نبود که یکی مثل حاج‌ممد هم سپاهی است! فحش کاف‌دار را اما خود حاج‌ممد گفت پاک کنم؛ «دز فحشش را کم کن و الباقی جمله را بگذار بماند!» از حاج‌ممد خجالت کشیدم و کل جمله را پاک کردم! نمی‌دانستم ویراستاری هم بلد است! ویرایش بیشترش اما وقتی بود که با هم رفتیم نمازخانه‌ی مسجد! بعد از نماز، رفت سراغ آن سردار! صدالبته خود حاج‌ممد هم سردار بود؛ «فلانی! تو همسن این بچه بودی، جبهه بودی؟! تا پایین شانه‌هایت، زلف آویزان نکرده بودی عین هیپی‌ها؟! پدر حسین را به رخش می‌کشی؟! اگر بفهمی پدر شهیدش در جوانی با شلوارک لی می‌رفت کلکچال، چی؟! با چه مجوزی، حرف از کانکس بسیج می‌زنی؟! خیلی زور در بازوهایت قلمبه کرده، با من مچ بینداز! این بچه، فردا هم با همین تی‌شرت و همین مدل مو، اگر باز هم خواست به مسجد بیاید، می‌آید! نه به من ربطی دارد و نه به تو! سپاه به ادا نیست!» الان دیگر دارم گریه می‌کنم! هست هنوز صدای مردانگی حاج‌ممد در گوشم! همان حاج‌ممد که روز تشییع پیکرش، همه‌جور تیپی را می‌دیدی! از همان سردار متذکر به من گرفته تا عالیجناب پسرش- پسر همان سردار متذکر!- که مارک نایک پشت لباسش بدجوری توی ذوق می‌زد! بگذریم که نه خودش ریش داشت، نه آقازاده! بعد از تشییع، رفتم سینما آستارا! و نشستم درست در همان صندلی! همان صندلی بازی با گل‌های بودای کوچک! موبایلم را درآوردم و رفتم اینستا! و بنا کردم گشتن دنبال پیجی پر از عکس‌های روبرتو باجو که ادمینش #مهسا باشد! راستی! شماره‌تلفن خانه‌ی ما در شهرک شهید محلاتی چی بود؟!

این نوشته در صفحه اصلی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. ح‌ق می‌گوید:

    دکمه‌های مجید
    ح‌سین ق‌دیانی: عصری برای کاری، زنگ زدم یکی از این اپراتورها! نفر سی‌ام بودم در صف انتظار! دخترک صداضبطی آن سوی خط، مدام «از صبر و شکیبایی» من تشکر می‌کرد؛ «شما الان نفر بیست و هشتم در صف انتظار هستید! و به زودی به یکی از کارشناسان ما وصل می‌شوید! از صبر و شکیبایی شما متشکریم!» تا نفر بیست و دوم، قصه همین بود ولی از این‌جا به بعد، ماجرا فرق کرد؛ «از این‌که در ارتباط شما با کارشناسان ما، تأخیر به‌وجود آمده، عذرخواهیم! لطفا تماس را قطع نکنید تا در اسرع وقت، به یکی از کارشناسان ما وصل شوید! از صبر و شکیبایی شما متشکریم!» تا همین جا شد ۵ دقیقه تشکر از صبر و انتظار من! دقیقا ۵ دقیقه! کمی کفری شدم راستش تا باز هم محتوای جملات، دچار کمی تغییر شد؛ «تماس شما برای ما مهم است! به‌منظور ارائه‌ی بهتر خدمات، مکالمه‌ی شما ضبط می‌شود! شما الان نفر نوزدهم در صف انتظار هستید! ضمن پوزش از تأخیر، به‌زودی شما به یکی از کارشناسان ما وصل می‌شوید! از صبر و شکیبایی شما متشکریم!» تا نفر پانزدهم «صبر و شکیبایی» کردم اما همین که دیدم دقیقا ۱۰ دقیقه معطل شده‌ام و یحتمل، همین حدود و بلکه هم بیشتر، باز باید منتظر بمانم، راستش عصبانی شدم و ۴ تا درشت، بار آن دخترک کردم و کله‌گنده‌های اپراتور کوفتی و قطع تماس که مرحله‌ی آخر عملیات بود! کنترل را برداشتم و تلویزیون را روشن کردم که دخترخانومی داشت با مادر یکی از شهدای والفجر ۸ صحبت می‌کرد و انکشف که هنوز پیکر پسرش برنگشته؛ «۳۳ سال است با هر زنگی، کلی امیدوار می‌شوم که پیکر مجید را پیدا کرده‌اند اما دریغا فقط از یک پلاک یا یک ساک! و دوباره انتظار و دوباره «صبر و شکیبایی» تا زنگ بعدی! و خدایی هنوز هم امیدوارم! باور کنید اگر همه‌ی این ۳۳ سال، قرار بود پشت خط بمانم تا بلکه از پیکر مجید، خبری برایم بیاید، والله گوشی را قطع نمی‌کردم! آن سوی خط هم اگر از «صبر و شکیبایی» من متشکر نبودند، نبودند! فقط دلم مجید را می‌خواهد و اصلا بگو فقط یک دکمه از پیراهنش را که خودم هم برایش دوخته بودم! [خنده‌ی مادر شهید] دکمه‌های خودم را قبول نکرد! گفت: «این رنگ و مدل دکمه، به این لباس نمی‌آید!» رفت فکر کنم از مشیرخلوت که هنوز هم بورس دکمه است، کلی دکمه خرید به چه خوشگلی! زیادها! یعنی تا روز آخر جنگ، هر چه لباس برای رزمنده‌ها دوختم، با دکمه‌های مجید بود! شما آن روز به من زنگ زدید! آن را هم به این امید جواب دادم که شاید منشأ خبری از پیکر مجید باشد! اگر مجید را اروند برده باشد چی؟! نه! حتی به یک لباس هم راضی‌ام! شما بگو یک دکمه!»
    #شهدا
    #مادران_شهدا
    #حسین_قدیانی

  2. ح‌ق می‌گوید:

    چهارشنبه‌های پیچ- قسمت ۲
    ح‌سین ق‌دیانی: امروز- دیگر شد دیروز!- فاطمه را گذاشتم کلاس خیاطی و زدم به چاک جاده! الغرض! مصمم هستم و خانم را هم راضی کرده‌ام که از #تهران برای همیشه برویم، ولو جایی فقط در ۳۰ کیلومتری پایتخت دود و آهن و ترافیک! هر کجا که اسمش تهران نباشد! یک هفته‌ای است آپارتمان‌مان در قعر جنوب شهر را گذاشته‌ایم برای فروش و بسته به پولی که گیرمان بیاید، بنا داریم جایی در حواشی شمال شرق تهران- که نسبتا به خانه‌ی پدری فاطمه در مینی‌سیتی نزدیک باشد!- خانه‌ای بخریم و بچپیم توش! جایی مثل پردیس و ترجیحا رودهن و شاید هم دماوند! خیلی چپ‌مان پر نیست و وسعت انتخاب‌مان هم محدود است لیکن تهران دیگر شهر زندگی نیست! اصلا نیست! از جایی که الان ساکنیم، به قم زودتر می‌رسیم تا مثلا خانه‌ی هم‌شیره در سعادت‌آباد، از بس که یادگار، همیشه قفل است! و همت، همیشه قفل است! و چمران، همیشه قفل است! و کل شهر، همیشه قفل است! و همیشه هم دود! امروز در رودهن- اگر چه تنها ۳۰ کیلومتر با نوبنیاد فاصله دارد!- واقعا آسمان، آبی بود! رفتم و ساعت یک، خانم را برداشتم و این بار ۲ تایی رفتیم چند واحدی ببینیم! صبحش پردیس را تنهایی رفته بودم که خدا می‌داند در فازهای ۸ و ۱۱ چقدر راکد بود کار ساخت و ساز مسکن مهر و همین‌طور فحشی بود که ملت به «آخوندی بی‌شرف» می‌دادند! این «بی‌شرف» که نوشتم، فحش ملت بود به وزیر سابق مسکن که کار را خوابانده بود زمین و الا سئوال که نه! تعجب من از شرف نظم و نظام است؛ «توی جمهوری اسلامی، چجوری اذن دادی که کسی با آن همه سوءسابقه‌ی هشتاد و هشتی که رسما داعیه‌ی تقلب در انتخابات حضرت‌عالی را داشت، بشود وزیر مسکن؟! اصلا مأموریت او، همین خواباندن کار بود دیگر! که ملت پابرهنه‌ی مهرندیده‌ی بی‌مسکن، امروز بگویند؛ «آخوندی بی‌شرف» و زبانم لال، دوفردای دیگر؛ «آخوندهای بی‌شرف»! و راستش من اگر حرف و غم و درد و رنج مردم را به گوش توی جمهوری اسلامی نرسانم، پس آیا قلم در دست گرفته‌ام برای چه؟! که تنها سالگرد جلال، از آل احمد بنویسم و سال‌روز علی، از شریعتی؟! همین؟! که به اسم جلال و شریعتی، رسم مردم‌نوازشان را فراموش کنم؟! آقای جمهوری اسلامی! «۱۴ ماه است که با بچه‌ای در بغل، آواره‌ی این قبرستان هستم تا واحدی که قول داده بودند حدود ۲ سال پیش آماده شود را ازشان تحویل بگیرم ولی کار خوابیده که خوابیده! ما که دست‌مان به آخوندی نرسید اما تو هم باید آخوند باشی! [اشاره داشت به ریش حقیر!] همه‌ی‌تان از دم بی‌شرفید! یکی از یکی بی‌شرف‌تر! به خدا خسته می‌کنید آدم را!» سخن زنی بود با من! اینجاست که به‌جد معتقدم؛ از قضا آخوندی کارش را به‌نحو احسن انجام داد! مأموریت او همین بود که امثال این خانم که اتفاقا چادری هم بود را بیندازد به جان امثال من! منی که صدالبته آخوند نیستم! و حتی آبدارچی وزارت مسکن هم نیستم! لیکن قلمی که در دست دارم! ندارم؟! و اگر این ظلم و تظلم را منعکس نکنم، حتم دارم نوشتن صرف از شهدا، پشیزی هم ارزش ندارد! آری! اینجا موسم فهمیده بودن است و الا مدح حسین فهمیده که کاری ندارد! والله بابت این نعمت و بلکه هم منت «که سال بعد ۲۰ درصد حقوق‌ها را افزایش می‌دهیم» نه آقای روحانی، بلکه روحانیون دیگری دارند فحش می‌خورند؛ خمینی و خامنه‌ای! نوشتم؛ من که روحانی نیستم! من، میرزابنویس آلام و آمال زنی هستم که دستش از همه جا کوتاه بود و حقیر را که خود دنبال خانه‌ای در همان نواحی بود، کله‌گنده یافته بود! مثلا مسئول! مسئول مملکت! مسئول تورم‌های ۲۰۰ درصدی و افزایش حقوق‌های ۲۰ درصدی! آقای روحانی! گیرم اصلا شورای نگهبانی نمی‌بود! شما آیا عرضه و جنم و حال و حوصله‌ی رئیس‌جمهوری داشتید که هم ۹۲ و هم ۹۶ نامزد انتخابات شدید؟! و هان ای رجال شورای نگهبان! باز هم صلاحیت امثال روحانی را تأیید کنید! تا باز هم عوض آخوندی، همه‌ی آخوندها فحش بشنوند! حتی خمینی! حتی خامنه‌ای! حتی منی که آخوند نیستم! نوشتم؛ من که روحانی نیستم! من هم داشتم در همان پردیس، دنبال خانه می‌گشتم! و اگر چه اقلا ۱۰ مشاور املاک رفتم، لیکن فاش می‌گویم که هیچ کدام اندازه‌ی دولت، دلال نبودند! ماشین ۳۰ میلیونی پارسال را بکنی ۱۰۰ میلیون امسال، چون که دلار کشیده بالا و چون که دلار کشید پایین، نهایت بشود ۹۵ میلیون! این اگر دلالی نیست، پس چیست؟! لذا موسم این متن باید یاد «جلال» بود و اگر نه، زنده‌یاد آل احمد مگر دختربچه است که جشن تولد بخواهد؟! و جلالیه بخواهد؟! ما می‌گردیم و ان‌شاءالله خانه‌ای پیدا می‌کنیم اما ننوشتن از بی‌خانمان‌ها را از ما نخواهید! قرار نیست قلم امثال حقیر، فقط چماقی باشد بر سر مکرون! چه می‌نویسم که جمهوری اسلامی، آنقدری که از آخوندی‌ها و بعضی آخوندها ضربه خورده، از هیچ دشمنی نخورده! من هم اگر اقلا در این اباطیلم، پژواک غصه‌ی ملت نباشم، هیچ فرقی با وزیر مستعفی مسکن نخواهم داشت! سلمنا! متن تلخی بود اما نه تلخ‌تر از فریادهای آن زن بچه‌بغل؛ «بارها در همین سه‌راه، یک آن دیدم که پشت‌سرم چند تا سگ هستند به چه بزرگی! بعد از این همه سگ‌دو، هنوز که واحد ما آماده نشده، ولی می‌خواهم ببینم یک ساعت زن و بچه‌ی آقای روحانی حاضرند با وجود این همه سگ، اینجا زندگی کنند؟! فقط یک ساعت؟!»
    #حسین_قدیانی

  3. ح‌ق می‌گوید:

    #بوش
    ح‌سین ق‌دیانی: خوب به این فیلم نگاه کنید! گریه‌ی گرگ دبلیوز پلنگ در جوار نعش ۹۴ ساله‌ی پدرش! همان پدر گاوچران که باعث و بانی بسیاری از جنگ‌های جهان بود و فرزندان بی‌شماری را در جای‌جای جهان، یتیم کرد که صدالبته پدران‌شان در اوج جوانی بودند، نه مثل پدر این بی‌پدر که حتی ۹۰ را هم رد کرده بود! نوشتم ۹۰ و یاد ۹۰ میلادی افتادم که همین الدنگ بدترکیب- جرج بوش پدر!- در کسوت رئیس‌جمهور آمریکا، رسما سخن از مرگ نظام ما گفت! اوج وقاحت این دیو اما به ۲ سال قبل از ۹۰ برمی‌گردد؛ سوم جولای ۱۹۸۸ که جرج بوش پدر، معاون اول ریگان بود و در قبال جنایت حمله‌ی یگان دریایی آمریکا به طیاره‌ی مسافربری ایران که منجر به مرگ مظلومانه‌ی ۲۹۰ هم‌وطن ما از جمله ۶۶ کودک شد، نه‌تنها از یک عذرخواهی ساده دریغ کرد که بارها و بارها خوی وحشی خود را به رخ جهانیان کشید و به عنوان مثال در ۲ آگوست ۱۹۸۸ یعنی تنها یک ماه بعد از آن شلیک وحشیانه، افاضه فرمود: «من هیچ‌گاه از طرف ایالات متحده‌ی آمریکا- از مردم ایران- عذرخواهی نخواهم کرد! هیچ‌وقت! اهمیتی ندارد حقایق چه باشند!» واقعا خاک بر سر آن روشنفکر و خاک بر سر آن روحانی که امضای این قبیل درنده‌های عاری از شرف را تضمین بخوانند! جان کری هم جلادی مثل جرج بوش پدر! حالا جرج بوش پسر یا همان جرج دبلیو بوش- که من در طنزهایم در نخستین سالیان روزنامه‌نگاری، او را «گرگ دبلیوز پلنگ» می‌خواندم!- برای ما صاحب‌عزای پدر جلادش شده و آب‌غوره هم می‌گیرد بی‌شعور احمق! گویا یادش رفته خنده‌های پدرش را و خودش را و اسلاف و اخلافش را هنگام پرپرشدن لاله‌های ما! بله که از اشک‌های گرگ دبلیوز پلنگ، خوشحال شدم! خدا جای حق نشسته، پرزیدنت خل! با آن چشم‌های همیشه چپت! آری! خدا ما ایتام زبان‌دراز و دل‌گنده‌ی دهه‌ی ۶۰ را آنقدر زنده نگه داشت که عاقبت، خوردن دست پست تو به تابوت پدرت را با همین چشم‌های خودمان ببینیم! و یک دل سیر بخندیم! جرج بوش پدر هم که باشی و قریب یک قرن هم که عمر کنی، خداوند منان باز بلد است چگونه تن نحس تو را وارد گور کند و خوراک مار و مور کند! تا برای همیشه، به گور ببری آرزوی مرگ #جمهوری_اسلامی را! گمانم حضرت عزرائیل- که درود خدا بر او باد!- موسم گرفتن جان این جلاد، به او گفته باشد؛ «بسه دیگه جرج! ۹۴ سال دیگه هم عمر کنی، باز حریف جمهوری اسلامی نمی‌شی! هرّی عزیزم!» خوب به این فیلم نگاه کنید! دقیقا به همین شیکی، همان بلایی که بر سر #کمونیسم آمد، بر سر #لیبرالیسم هم خواهد آمد! مرسی بابت کف مرتب‌تان، حضار نامحترم!

  4. ح‌ق می‌گوید:

    #مرگ_بر_آمریکا
    ح‌سین ق‌دیانی: درست در سالیانی که جریان مایل به غرب، بنا بر بزک شیطان بزرگ گذاشته، حکمت خدا را ببین که به‌واسطه‌ی رأی مردم آمریکا، یک دیوانه‌ی زنجیری، سکان کاخ روسیاه سفید را در دست می‌گیرد تا فی‌المثل با حمایت همه‌جانبه از بن‌سلمان وحشی، تتمه‌ی آبروی لیبرال‌دموکراسی را نیز بر باد دهد! روشنفکران غرب‌زده چقدر دوست داشتند که #هیلاری_کلینتون رئیس‌جمهور آمریکا شود اما از یاد نبریم نقش همین عجوزه را در تولد داعش! پس اگر چه خلیّت و اسگلیّت ترامپ، انصافا ممتاز و متمایز است لیکن خیلی هم فرق نمی‌کند چه کسی نفر اول اتاق بیضی باشد! ۱۰ سالی است نفر اول اتاق بیضی، همه‌رقم نقشه‌ای کشید تا بشار اسد را از سوریه اخراج کند و بلکه هم بکُشد اما رئیس‌جمهور شام- که سگش به خیلی از رؤسای جمهور دنیا شرف دارد!- در حالی هنوز مرد اول دمشق است که نه اوباما دیگر رئیس‌جمهور یانکی‌هاست و نه حتی بوش پدر، زنده است! از جمله حکامی که خیلی آرزو داشت مرگ بشار اسد را ببیند، ملک عبدالله بود ولی الان سال‌هاست که نعش پادشاه سعودی هم رهسپار گور شده و خوراک مار و مور! روزگاری بود که آمریکا تنها و تنها با اندکی اراده و کَمَکی پول، عین آب خوردن مصدق‌نامی را حذف می‌کرد و مهره‌ی مطلوب خود را جایگزین او می‌کرد لیکن سال‌هاست که نه آن روزگار است! در همین منطقه‌ی غرب آسیا، سران غرب #ژنرال_پترائوس را رو کردند و سران عرب #عمر_سلیمان را! ترکیبی محشر که راست کار «خاورمیانه‌ی جدید» بود و #بشار_اسد را می‌توانست با یک فوت، شوت کند به زباله‌دان تاریخ! حتی از رحم زن‌بیل هم، #ابوبکرالبغدادی خارج شد تا با کمک شمشیر داعش، نه عراق و نه سوریه و نه حتی لبنان، دیگر پای کار #مقاومت و #آزادی_قدس نباشند! و این همه یعنی بزرگ‌ترین ضربه‌ی جهان کفر به جهان اسلام، می‌خواهم بگویم؛ در تمام طول تاریخ! ضربه‌ای حتی ضربتی‌تر از جنگ احد! که عوض شکستن دندان رسول‌الله، رسما دندان الله بشکند! ولی امر مسلمین جهان اما ذره‌ای هم از این صف‌آرایی نترسید! سیدعلی خوب می‌دانست علی‌رغم همه‌ی این نقشه‌های شوم- به یاری خداوند منان- قصه همان قصه‌ی بدر است! اگر در صدر اسلام، حمزه با علی به جنگ بطالین بدر رفت، دست خامنه‌ای هم هرگز خالی از شیربچه‌های حیدر کرار نبود! لذا #رهبر_انقلاب، سردار کربلای پنجی خود را به کفار و منافقین و مشرکین، معرفی کرد؛ #قاسم_سلیمانی و در میدانی دیگر؛ #سیدحسن_نصرالله و شاید حضرت آقا هم همچون سیدالشهدای آن روزها، خطاب به دشمن می‌گفت؛ «آیا ما در شأن شما هستیم؟!» عظمت #کاخ_سفید کجا و سادگی #بیت_رهبری کجا؟! قیمت نجومی لوسترهای کاخ سفید کجا و قیمت نازل گلیم‌های بعضا پوسیده و نخ‌نمای بیت رهبری کجا؟! قیمت کت و شلوار اوباما و ترامپ کجا و قیمت عبا و چفیه‌ی رهبر ما کجا؟! و گمانم ستاره‌های روی دوش پترائوس و عمرسلیمان را اگر با هم جمع می‌زدی، حتی با تریلی ۱۸ چرخ هم نمی‌شد حمل‌شان کرد! واقعا ۱۰ سال پیش، چه کسی در دنیا حاج‌قاسم را می‌شناخت؟! اقلا مثل امروز؟! و اینک سئوالی مهم‌تر: «الساعه پترائوس و عمرسلیمان کجا هستند؟! و بله! حاج‌قاسم کجاست؟!» هیهات! هرگز شعار نبود آن‌چه آن روز نوشتم که «خامنه‌ای باهوش‌تر از اوباماست!» اگر دیروز، خمینی بسی باهوش‌تر از شرق بود؛ امروز هم خامنه‌ای بسی باهوش‌تر از غرب است! ما با روح‌الله، زوال کمونیسم را تجربه کردیم و با سیدعلی نیز زوال لیبرالیسم را تجربه خواهیم کرد ان‌شاءالله! نه! رفتن بشار اسد، بسته به نظر سران کاخ سفید نیست؛ بستگی به این دارد که بشار اسد تا کجا بخواهد پای مقاومت بایستد! مادام که بایستد، در سوریه می‌ماند! و این را همان ۱۰ سال پیش گفته بود ولی امر مسلمین جهان! بن‌سلمان، ولی امر نفس اماره‌ی خویش است و فی‌الواقع همان #گاو_شیرده اما آنکه به جهان اسلام، خط می‌دهد و ترکیب را جوری می‌چیند که حاج‌قاسم در کربلا باشد و محبوب قلوب همه‌ی احرار عالم اما پترائوس و عمرسلیمان در هیچستان «سیدعلی خامنه‌ای» است! این وسط، ورقه‌ای مثل #برجام هم شاید بتواند خسارتی به ما بزند و یا چند شاخ ظریف را از دولت ما بشکند لیکن این را، هم اوباما فهمیده و هم ترامپ؛ در مصاف آمریکا با جمهوری اسلامی، حریف کاخ سفید، مقر فرماندهی حاج‌قاسم است، نه اتاق آقای ظریف در وزارت خارجه! حالا خوب است وسط دعوا، نرخ را معین کنم؛ کل کاخ سفید + قیمت کراوات ترامپ، قدر یک نخ از تار و پود چفیه‌ی رهبر ما نیست! هیچ یک از سران غرب و هیچ یک از سران عرب، با بشار اسد حال نکردند ولی جمهوری اسلامی پای رئیس‌جمهور سوریه‌ی ایستاده پای فلسطین ایستاد! و هنوز هم اسد ایستاده! و اتفاقا در همین حالت ایستاده، هم رفتن اوباما را دید و هم نیامدن هیلاری را! مرگ بوش پدر هم کامل‌تر کرد سخن ما را! ملک عبدالله هم نیست تازه! علی عبدالله صالح نیز! عمرسلیمان نیز! و پترائوس نیز! اما قاسم سلیمانی با وجود این همه قهرمانی، شاکی از دانشجویانی است که عکسش را به در و دیوار دانشگاه می‌زنند! سلمنا! همین قدر باید مخلص و متواضع و خاکی باشد سردار ابرمرد سپاه سیدعلی! و اگر فرضا این متن را حضرت آقا ببینند، سلمنا! باید هم بگویند؛ «این سپاه، سپاه #الله است، نه سپاه شخص!» یعنی من عاشق این تذکراتت هستم حضرت آقا!
    #حسین_قدیانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>