خاطرات هاشمی به زبان طنز

ح‌سین ق‌دیانی: صبح از خواب بلند شدم! عفت(مرعشی) از سد(لتیان) زنگ زد که بچه‌ها همه اینجا هستند، تو هم بیا! محسن(رضایی) آمد و از کمبود کمپوت(سیب) در جبهه گله کرد! تذکرات لازم را دادم! اخوی‌محمد(هاشمی) آمد و از رضایی(محسن) و صیاد(شیرازی) انتقاد داشت که چرا با صدا(سیما) همکاری نمی‌کنند! ناهار پاسدارها کباب(بناب) آوردند که گوشتش بو می‌داد! تذکرات لازم را دادم! روحانی(حسن) آمد و اتوی ریشی را که از انگلیس(اسکاتلند) آورده بود، نشانم داد! گله داشت چرا چمران(شهید) با گل(آفتابگردان) عکس انداخته! تذکرات لازم را دادم! بعد درآمد که به مناسبت عید فطر، چی به من عیدی می‌دهی؟! انگشت(شصت) را نشانش دادم که خندید! مناسب برای ریاست جمهوری است، فقط کمی تنبل(تن‌پرور) است که قطعا کشور را به فنا می‌دهد! غروبی رفتم جماران و از امام(خمینی) خواستم برای مردم رفسنجان سخنرانی کند! باز هم ضدحال زد! گفتند: “برو بابا تو هم گیر دادی!” خیلی امام(خمینی) را دوست دارم! تلویزیون داشت آیت‌الله(خامنه‌ای) را نشان می‌داد که امام(خمینی) گفتند: “ایشان لیاقت رهبری را دارد!” از امام(خمینی) پرسیدم: “بزنیم آن کانال، بازی مونیخ و آرسنال را تماشا کنیم؟!” قبول نکردند! گفتم: “اقلا ۲ کلام سخنرانی کنید!” این را هم مخالفت کردند! بزرگوار(امام) کلا خیلی علاقه به ضایع(خیط) کردن من دارند! حاج‌احمد(خمینی) به من گفت: “بار چندم است امام، به آیت‌الله خامنه‌ای اشاره می‌کنند برای رهبری!” از حاج(احمد) خواستم موضوع را فعلا به کسی نگوید! قبول نکرد! از جماران آمدم بیرون! کمی کسالت دارم! عفت از سد(لتیان) زنگ زد که بچه‌ها رفته‌اند دز(سد) و کسی نیست! زودتر بیا، تا شب نشده! تذکرات لازم را دادم! ۳ اکیپ از پاسداران قرار شد زودتر بروند برای امنیت! منافقین خیلی اطراف سدها فعال شده‌اند! محمدعلی(نجفی) زنگ زد و خواهان تفنگ شد! تذکرات لازم را متأسفانه یادم رفت بدهم! عازم لتیان شدیم! پاسدارها از من عیدی خواستند که از مقاومت غواص‌ها در کربلای ۴ تشکر کردم! و تذکرات لازم را دادم! عفت گله کرد که چرا دیر آمدی؟! فاطی و مهدی برگشته‌اند اما فائزه و یاسر هنوز دزند! محسن(هاشمی) از بلژیک تماس گرفت که پرواز تأخیر دارد! گویا برف سنگینی در اروپا باریده! تلویزیون داشت آیت‌الله(خامنه‌ای) را در جبهه(سوسنگرد) نشان می‌داد که زدم آن کانال، ورزش و مردم! عفت گفت: “فردا برویم جت‌اسکی!” پذیرفتم! خیلی ورزش مفرحی است! شب صیاد(شیرازی) از جبهه تماس گرفت و گزارش داد! گویا دیشب خیلی شهید داده‌ایم! بغض کردم! تذکرات لازم را هم دادم! شام کتلت بود!

ح‌سین ق‌دیانی: بعد از نماز صبح، دیگر نخوابیدم! عفت از بلژیک زنگ زد که منافقین، محسن را در اتریش و یاسر را در تجریش (امام‌زاده صالح) شناسایی کرده‌اند! نگران بود و می‌خواست بچه‌ها زودتر برگردند! گویا در اروپا برف (دانه‌های سفید) باریده و پروازها تأخیر دارد! به دکتر (ولایتی) زنگ زدم و تذکرات را دادم! قرار شد با سفرا هماهنگ باشد! ساعت ۱۰ رفتم جماران! بچه‌های دفتر را هم بردم! حاج (احمد) به من گفت: “امام الان اعصاب ندارد و سر جدت (ثقةالاسلام بهرمانی) از آقا (امام) نخواه که برای‌تان سخنرانی کند!” تا چشم بچه‌ها به امام افتاد، بغض کردم! از امام خواستم که ۵ دقیقه (۳۰۰ ثانیه) خودم سخنرانی کنم که با بزرگواری قبول نکردند! گفتم: “اقلا خودتان حرف بزنید!” این را هم قبول نکردند! گریه کردم! امام گفتند: “نمی‌دانستم گریه‌ای هستی!” گفتم: “از ۱۵ خرداد ۴۲ تا الان، یک بار نشد به خواست من سخنرانی کنید!” و سپس تذکرات لازم را دادم! از جماران رفتم مجلس! در مجلس، نجفی (محمدعلی) زنگ زد که خطر منافقین، جدی است و تفنگی که پاسدارها به من دادند، گویا فقط آب (مایع حیات) می‌پاشد! تذکر دادم که تفنگش را عوض کنند! عوضی (نجفی) تا با این تفنگش دهان ما را سرویس نکند، ول کن (معامله) نیست! یادم باشد تماس بعدی حتما تذکر مختصری بدهم! عفت از بروکسل زنگ زد که منافقین، فائزه را هم شناسایی کرده‌اند! اخیرا منافقین خیلی فعال شده‌اند! کمی در مجلس خوابیدم! محسن (رضایی) و صیاد (شیرازی) از جبهه آمدند و از کمبودها گله داشتند! رفیقدوست (محسن) آمد و گلایه داشت از محمدعلی (نجفی) که حاضر نیست در تمرین کار با اسلحه (تفنگ) شرکت کند! می‌گفت که؛ “از هر ۵ تیر، اقلا ۳ تا را حرام می‌کند!” به نجفی (محمدعلی) زنگ زدم که تذکرات لازم را بدهم ولی اشغال بود! می‌ترسم آخر کار دست خودش (نجفی) بدهد! کرباسچی (غلامحسین) آمد و برای مطالعه روی مترو، تقاضای ۹ میلیارد (تومان) داشت! الدنگ (کرباسچی) فکر می‌کند بانکم! هر چند معتقد به حمایت از مدیران هستم! احمد (حاج) تماس گرفت که چرا از امام خواستم سخنرانی کند! تذکرات را دادم! شب، پاسدارها کباب آوردند! حسین (قدیانی) آمد و می‌خواست چند وقتی ننویسد! نپذیرفتم! خواستم شب بماند پیشم! اجازه دادم بپذیرد! عفت زنگ زد و نگرانم بود! گویا منافقین در اروپا شایعه کرده‌اند که مرده‌ام! حسن (روحانی) آمد و خیلی درب و داغون بود! نگو پسرش کشته شده! از حرف‌هایش این برداشت را کردم که نکند کار خودشان باشد! محمدعلی (نجفی) تماس گرفت که جواب ندادم! قدیانی و روحانی پیشم ماندند! شب پشت‌بام خوابیدیم!

ح‌سین ق‌دیانی: بعد از نماز صبح، کمی خوابیدم! اگر چه کراهت دارد! هنوز زکامم! عفت از کیش (جزیره) زنگ زد و نگران فائزه در تهران بود! گویا به بهایی‌ها گرایش پیدا کرده! می‌خواست کمی برایش وقت بگذارم! کمی قرآن خواندم و متمرکز بر تفسیر سوره‌ی کهف (اصحاب) شدم! تذکرات لازم را به ماکسی (میلیانوس) دادم! فائزه آمد! گویا کلاسش تشکیل نشده بود! دانشگاه این روزها تق (و لق) است! به فائزه گفتم: “این چه گرایش‌هایی است که پیدا کرده‌ای؟!” گفت: “به بهایی‌ها؟!” و بعد توضیح داد که “مگر شما و آیت‌الله (خامنه‌ای) به شیخ بهایی گرایش ندارید؟! چطور علاقه به یک بهایی مشکل ندارد ولی علاقه به چند بهایی (بهایی‌ها) مشکل دارد؟!” این بچه ذاتش خراب است! انحرافاتی دارد! دیشب هم از مجتبی (خامنه‌ای) گله می‌کرد نزد من که چرا اینقدر با دخترها سرسنگین است! و لباس مارک نمی‌پوشد! به فائزه گفتم: “انصافا خامنه‌ای (آیت‌الله) بچه‌هایش را خوب بار آورده! من اما فقط از محسن (هاشمی) تا حدی رضایت دارم! الباقی تحت‌تأثیر مادرتان (عفت) هستید!” قبل از مجلس، رفتم دیدار خامنه‌ای (آیت‌الله) و کمی با ایشان درباره‌ی تمرد بچه‌ها درددل کردم! گفتند: “ما که بیشتر درگیر سیاست هستیم و در تربیت بچه‌ها نقش مادر خیلی مهم است!” به عفت زنگ زدم که از جزیره (کیش) برگردد! نگو رفته بود قشم (جزیره) و مهدی و فاطی را هم با خودش برده! رفتم مجلس! نجفی (محمدعلی) آمد و برای دفاع از خودش تقاضای تانک داشت! گویا در محله‌شان یک خانه‌ی تیمی از منافقین پیدا شده! عوضی (نجفی) کار با تفنگ را هنوز یاد نگرفته، تانک می‌خواهد! روحانی (حسن) آمد و خواهان اعدام ارتشی‌ها در نماز (جمعه) شد! خیلی از چمران (دکتر) کفری بود! حرفش این بود که “اگر شهید شدم، عمرا دکتر (چمران) را شفاعت کنم!” بعد از مجلس رفتم جماران! احمد (حاج) گفت: “امام امروز سر کیف است و احتمالا قبول کند سخنرانی کند!” بغض کردم! به امام گفتم: “بچه‌ها کمی اذیت می‌کنند و عفت هم که هیچ‌وقت نیست!” امام درباره‌ی بچه‌ها تذکراتی دادند و سپس گفتند: “بروید با هم بسازید!” باز هم بغض کردم! از امام (خمینی) پرسیدم: “مگر سازشکاری در اسلام، مذموم نیست؟!” فرمودند: “سازشکاری در مقابل طاغوت، مذموم است، نه در زندگی! البته اگر همسر آدم خودش طاغوت شد و مثلا خواهان شورش علیه انتخابات شد، آن دیگر یک بحث جداست! و همه باید هوشیار باشیم!” گریه کردم! بعد تلویزیون، موسوی (اردبیلی) و اردبیلی (مؤذن‌زاده) و مارکو (فان‌باستن) را نشان داد! حاج (احمد) گفت: “آقا (امام) می‌خواهد بازی میلان (آث) را ببیند!” رفتم!

ح‌سین ق‌دیانی: با زنگ عفت بیدار شدم! گویا از قشم (جزیره) رفته ابو (موسی) و زن اخوی (محمد) را هم با خودش برده! محمد (اخوی) تماس گرفت و از این موضوع گله داشت! تذکرات (لازم) را دادم! کمی روی تفسیر (قرآن) کار کردم! هر جای کلام‌الله را که می‌بینی، موسی (حضرت) هم هست! به حمدلله پیامبر مقربی است! فائزه آمد و گلایه داشت از فرزندان آیت‌الله (خامنه‌ای) که چرا به بهایی‌ها گرایش ندارند! خداوند (منان) مرا از شر این دختر (فائزه) حفظ کند! احمد (حاج) تماس گرفت که “امروز، پیش امام نیا! اگر آمدی و سخنرانی نکرد، بعدا گله نکنی از من!” رفتم مجلس! حسن (روحانی) آمد و از چمران (دکتر) شکایت داشت که چرا این‌قدر بیسواد است! محسن (رضایی) آمد و گزارش جنگ را داد! مثل اینکه موفقیت‌هایی در جبهه‌ی سوسن (گرد) داشته‌ایم! تذکرات را دادم! در مجلس، برای خانواده‌ی شهدا سخنرانی کردم! قبل از من، حسین (قدیانی) به نمایندگی از جمع، متن طنزی خواند که ماندم این چیزها را از کجایش در می‌آورد! غلامحسین (کرباسچی) آمد و شاکی بود که چرا نجفی (محمدعلی) این همه سرش در گوشی است! معتقد بود: “درگیر مسائلی هست که نباید پست (سمت) بگیرد!” محمدعلی (نجفی) را خواستم! آمد! کرباس (چی) را هم خواستم! آمد! خواهان آشتی‌شان شدم! اجازه دادم نپذیرند! رفیقدوست (محسن) هم آمد و گلایه داشت از نجفی (محمدعلی) که “اگر ولش کنی، اندازه‌ی گردان نجف (اشرف) اسلحه می‌خواهد!” از محسن (رفیقدوست) خواستم فعلا یک تفنگ به او بدهند! تذکر دادم فقط تا آخر دهه‌ی ۹۰ دستش باشد! دیشب خواب بدی دیدم! خواب دیدم؛ “نجفی (محمدعلی) به آئین میترائیسم گرایش پیدا کرده! مدام هم دستش تفنگ است و هی دارد تمرین (تیراندازی) می‌کند اما تیرها را حرام می‌کند و به غلام (حسین) فحش می‌دهد!” غروب، خاتمی (محمد) آمد و اصرار داشت که نجفی (محمدعلی) پست بهتری بگیرد! برگشتم خانه! عفت از تنب (بزرگ) زنگ زد که فاطی و مهدی در کوچک (تنب) توسط منافقین، شناسایی شده‌اند! صیاد (شیرازی) از جبهه زنگ زد و خبرهای خوبی داشت! بغض کردم! به احمد (حاج) زنگ زدم که امام را باید ببینم! با اینکه اجازه ندادم نپذیرد ولی نپذیرفت! به آیت‌الله (خامنه‌ای) زنگ زدم! خواستم مصطفی (خامنه‌ای) و خامنه‌ای (مجتبی) کمی روی مهدی و یاسر، کار کنند! کمی دچار شبهه در عقاید (اصول) شده‌اند! حرف ما را هم که قبول نمی‌کنند! مهدی معتقد به حرمت رانت و رشوه نیست! کمی انحراف مالی دارد! پاسدارها آمدند و گله کردند مقداری پول از جیب‌شان کم شده! بیژن (زنگنه) زنگ زد! مرتیکه (زنگنه) فکر نمی‌کند این ساعت، خواب باشم!

ح‌سین ق‌دیانی: ساعت ۹ برای همایش پروین (اعتصامی) سخنرانی مبسوطی کردم! جماعت لذت بردند و ابراز ارادت کردند! فکر نمی‌کردند این همه از آن مرحومه (پروین) شعر بلد باشم! از بچگی عاشق اشعار پروین بودم! مادرم (خدابیامرز) کل دیوان اشعار اعتصامی را حفظ بود! متأسفانه فائزه متأثر از هایده (شبا همش به میخونه می‌رم من) است! چند بار کمیته (پاترول سبز) خواسته فائزه را بگیرد که نپذیرفتم! ساعت ۱۲ خامنه‌ای (آیت‌الله) زنگ زدند و گفتند: “اشعاری که در همایش پروین خواندی، دو تاش مال فروغ (فرخ‌زاد) بود که در شب اول از سفر سومش به شمال سروده بوده و سومی هم مال اخوان (ثالث) است که کنار خودم در مسجد گوهر (شاد) سروده بوده!” اطلاعات‌شان از زندگی شعرا و کلا شعر و شاعری فوق‌العاده است! گویا خیلی هم رمان خوانده‌اند! تذکرات لازم را دادم! رفتم مجلس! طهرانی (مقدم) آمد و گزارشی از پیشرفت‌های موشکی ارائه داد! تذکر دادم که برد موشک‌ها خیلی هم زیاد نشود! در مخالفت با تذکر من، استناد کرد به آیه‌ای که روی آرم سپاه است! جوان مستعدی است! ظهر در مجلس، کمی خوابیده بودم که امام‌علی (رحمانف) جهت تبریک عید فطر تماس گرفت! با زنگش چرتم پاره شد! اینقدر نمی‌فهمد که ما هنوز ماه (قمر) را ندیده‌ایم! در دلم به او و همه‌ی رؤسای جمهور کشورهای تازه استقلال یافته فحش دادم! یادم باشد این قسمت، بعدها که خواست کتاب شود، حذف شود! بهزاد (نبوی) آمد اما چیزی نگفت و رفت! تذکرات لازم را دادم! برای نماز (مغرب) رفتم جماران! به امام (خمینی) از فواید مذاکره با آمریکا گفتم که زیر بار نرفتند! خوش‌بین به مذاکره با آمریکایی‌ها نیستند! از جماران به خانه برگشتم! عفت از اتریش تماس گرفت که عمل فاطی در کانادا موفق بوده! بغض کردم! سجده (شکر) به‌جا آوردم! گروهی از جانبازان شیمیایی (۷۵ درصد) آمدند و به من محبت ورزیدند! قدیانی (حسین) و صفار (هرندی) و مداری (شریعت) آمدند و از من تقاضا کردند برای سالگرد شهدای مظلوم مؤتلفه حرف بزنم! همین که اسم “مؤتلفه” را شنیدم، بغض کردم! از شریعت (مداری) و هرندی (صفار) خواستم که حسین (قدیانی) را به جبهه (خط مقدم) بفرستند تا شهید شود و از دستش راحت شویم! از سخنان‌شان فهمیدم امام (خمینی) و آیت‌الله (خامنه‌ای) با رفتن قد (یانی) به جبهه مخالفند! آخر شب، محمدعلی (نجفی) آمد! متقاضی ۳ نارنجک، اقلا ۲ هلی‌کوپتر، حداقل ۴ کوکتل (مولوتف) و ۵ نفربر زرهی برای دفاع از خودش بود! مالک (اشتر) در جنگ (صفین) این همه سلاح نداشت! کمی روی تفسیر مریم (سوره) مطالعه کردم! دقایقی گریه کردم! پاسدارها آرامم نمودند!

ح‌سین ق‌دیانی: دیشب در مجلس خوابیدم! بنیه ندارم! بدخوابم! عفت از اتریش به من (اکبر) در تهران زنگ زد که به فاطی در کانادا و یاسر در لندن بگویم که فائزه در کیش توسط منافقینی که دنبال محسن در بلژیک بوده‌اند، شناسایی شده! مادر است و نگران بچه‌ها! زن خوب و صبوری است! این‌جور زن، کمتر گیر آدم می‌آید! ساعت ۱۰ صبح، آقایان جنَّ (T) و کنی (مهدوی) و اولادی (عسکر) آمدند و به ترتیب از خاتمی (محمد) و محمدعلی (نجفی) و جاس (B) گله داشتند که چرا راست‌قامت جاودانه‌ی تاریخ نیستند! موسوی خوئینی (ها) آمد و از (حسن) روحانی گلایه داشت که چرا اینقدر می‌خوابد و تنبل است! معتقد بود روحانی (حسن) اگر همین‌طور بخواهد زیاد بخوابد، آبروی ما را می‌برد! به خوئینی‌ها (موسوی) تذکر دادم که اول برود جلوی ریخت و پاش‌های کروبی (مهدی) را بگیرد! شاکی شد و گفت: “دیگ به دیگ می‌گه روت سیاه!” سرتیم حفاظتم عصبانی شد و یک چک (سیلی) در گوش نفر اول پاسدارهای موسوی (خوئینی‌ها) خواباند! حال (کیف) کردم! متأسفانه دعوا به پاسداران جفت‌مان کشیده شد! زور پاسدارهای من بیشتر بود! تا می‌خوردند، پاسداران خوئینی‌ها را زدند! از مظلومیتِ ها (خوئینی) و پاسدارانش بغض کردم! تذکرات لازم را دادم! نژاد (احمدی) آمد و از مشکلات استان اردبیل گفت! از استانداران خوبم است! فقط زیاد حرف می‌زند! خاویر (پرز) آمد و خواهان تغییر در دکوئیار جمهوری اسلامی شد! یاد مقاومت حضرت (موسی) در برابر فرعون افتادم! بغض کردم! نپذیرفتم! بعد از ناهار، ادواردو (آنیلی) آمد! گویا از خواندن نماز جمعه به امامت خامنه‌ای (آیت‌الله) و ملاقات با من مشعوف بود! تازه مسلمان شده و کمی در وضو (مسح سر) مشکل دارد! عصر به بهشت (زهرا) رفتم! با دیدن مزار شهدا بغض کردم! شهدا را بدهکار به خود نمی‌دانم! بر سر مزار بهشتی (شهید) گریه کردم! یاد آیاتی از سوره‌ی احزاب افتادم! منقلب گردیدم! تعادل نداشتم ولی جوری وانمود کردم که پاسدارها نفهمند! عاشقم هستند! برگشتم خانه! مجتبی (خامنه‌ای) تماس گرفت که؛ “من و خامنه‌ای (مصطفی) قادر به کار بیشتر روی مهدی و یاسر نیستیم!” معتقد بود که چون خشت‌شان کج بنا شده، تا ثریا احتمالا کج بالا بروند! پیشنهاد داد برادران دیگرشان یعنی خامنه‌ای‌ها (مسعود و میثم) چون جوان‌تر هستند، بهتر می‌توانند زبان این ۲ ورو (جک) را بفهمند! محبت دارد! تذکرات لازم را دادم! آخر شب، یاسر (عرفات) تماس گرفت که نجفی (محمدعلی) از طریق فیفا، با دیگو (مارادونا) و فیدل (کاسترو) وارد مذاکره شده تا تفنگ‌های چگوارا را مخفیانه تحویل بگیرد! خجالت هم نمی‌کشد!

ح‌سین ق‌دیانی: امروز تاسوعاست! کمی بغض کردم اما نه آنقدر که عاشورا (زیارت) بخوانم! عفت از لتیان (سد) زنگ زد که جت (اسکی) آماده است! پاسدارها صبحانه عدسی آوردند که اگر خواستم گریه کنم، چشمم اذیت نشود! عفت باز زنگ زد و گفت: “بیا بیا سوار بشیم اسکی، برای همه‌ی تذکرات مرسی!” با هلی (کوپتر) به سمت سد رفتیم! مردم تهران همه به خیابان‌ها آمده‌اند! شایعه شده قرار است زلزله بیاید! در کوپتر (هلی) کمی تفسیر زلزال (سوره) را خواندم و خیلی شدید بغض کردم! پاسدارها بغض در ارتفاع را مضر برای بدنم می‌دانند! نگران هستند! رسیدیم لتیان! کمی شنا (قورباغه) رفتم که چسبید! بدنم برای (پروانه) شنا مناسب نیست! با عفت، سوار جت شدیم و اسکی کردیم! کمی ستون فقراتم کش آمد اما ورزش مهیجی است! صیاد (شیرازی) از جبهه تماس گرفت که بچه‌ها در هور به آب زده‌اند و چند تایی شهید داشته‌ایم! بغض کردم! به او گفتم که ما هم در لتیان به آب زده‌ایم اما همه سالم هستیم! تذکرات را دادم! کرباس (چی) تماس گرفت که مردم از ترس زلزله به خانه‌ها نمی‌روند! بغض کردم! می‌گفت: “اینقدر که شما بغض می‌کنی، احسان (علی‌خانی) در ماه (عسل) بغض نکرده!” تذکرات لازم را دادم! محمدعلی (نجفی) زنگ زد که وقتی از ترس زلزله به خیابان آمده، توسط منافقین شناسایی شده! گفتم برود از هادی (غفاری) اسلحه بگیرد! احمد (حاج) تماس گرفت که کجایی؟! گفتم به آب زده‌ام! چون فکر کرد العظیم (هور) هستم، خوشحال شد! از پاسدارها خواستم خیلی زود عازم جبهه بشویم! مهدی و فاطی هنوز در حال اسکی (جت) هستند! ورزیده هستند! کرباسچی مجددا تماس گرفت که در زد و خورد میان غفاری (هادی) و نجفی (محمدعلی) بر سر گرفتن تفنگ، اقلا ۲۶ نفر کشته شده‌اند! تقاضا داشت که از نجفی در هیچ پستی استفاده نشود! عوضی‌ها (نجفی، غفاری و کرباسچی) اگر گذاشتند ۲ ساعت در لتیان خوش باشیم! با دیدن یاسر که تنها داشت در ساحل قدم می‌زد، یاد مظلومیت مسلم در کوفه افتادم! تلویزیون، خامنه‌ای (آیت‌الله) را نشان داد که در تهران هستند! اگر زلزله آمد و اتفاقی برای ایشان افتاد، قطعا یاد بهشتی (شهید) خواهم افتاد! عاشق آیت‌الله (خامنه‌ای) هستم! در این دنیا، هیچ ۲ نفری پیدا نمی‌شوند که اینقدر که من و ایشان به هم نزدیک هستیم، به هم نزدیک باشند! سرتیم حفاظت از ما خواست که سریع به دز برویم! یک چین‌تایپه‌ای شایعه کرده که احتمالا در لتیان هم زلزله می‌آید! دوباره سوار هلی‌کوپتر شدیم! یاد شیرودی (شهید) افتادم ولی بغض نکردم! کمتر باید بغض کنم! رسیدیم دز! فردا عاشوراست، البته اگر محمدعلی (نجفی) بگذارد!

ح‌سین ق‌دیانی: نماز صبح را در مهر (آباد) خواندیم و همراه پاسدارها به اهواز رفتیم! پاسدارها موافق نبودند که جلو بروم اما نپذیرفتم! نگران هستند که مبادا به درجه‌ی رفیع شهادت بپیوندم! خیلی ابراز لطف می‌کنند! سمج (گیر سه‌پیچ) هستند! خیلی زود به طرف کرخه حرکت کردیم! صیاد (شیرازی) آمد و گزارشی ارائه داد! آشنا به منطقه است و از عناصر بسیار مخلص ارتش! از صورتش نور خدا می‌بارد! روحانی (حسن) آمد و خواهان اعدام آن دسته از ارتشی‌هایی شد که در دعای کمیل، خوب گریه نکرده‌اند! البته خواهان اعدام سپاهیانی که در قنوت نمازشب، خیلی اشک می‌ریزند هم هست! با این همه افراط، خودش را معتدل می‌خواند! عنصر خوبی برای انقلاب نیست اما محاسنی دارد! در راه اروند، ناگهان دیدم چمران (دکتر) دارد یک گل (آفتاب‌گردان) را ناز می‌کند و با او حرف می‌زند! حسن (روحانی) هم که این صحنه را دید، گفت: “به دکتر (چمران) مشکوک هستم که نکند هنوز با آمریکایی‌ها در تماس باشد!” گفتم: “تو با انگلیسی‌ها در تماس نباش، خیال ما از اخلاص چمران راحت است!” البته به چمران تذکر دادم که خیلی گل‌ها را لوس (ننر) نکند! گرایشات عرفانی دارد! حاج (احمد) تماس گرفت که الان تلویزیون (شبکه‌ی ۲) در جبهه نشانت داد! ذوق کرده بود! از احمد (حاج) پرسیدم که؛ “امام هم آیا این صحنه را دید؟!” که گفت: “بله! و تا شما را تلویزیون نشان داد، آقا (امام) گفتند که ایشان لیاقت دارد!” خوشحال شدم و پرسیدم؛ “لیاقت رهبری؟!” که حاج (احمد) گفت: “نخیر! شما را داشت تلویزیون در حال نماز در دوکوهه نشان می‌داد که امام ناگهان فرمود؛ هاشمی برای پیش‌نمازی در پادگان حمید هم لیاقت دارد!” بغض کردم! از احمد (حاج) خواستم فعلا این موضوع را به کسی نگوید! ناهار پاسدارها تن ماهی آوردند که محمدعلی (نجفی) از تهران تماس گرفت و برای دفاع از خودش خواهان یک فروند C130 و ۴ فروند F14 شد! عوضی (نجفی) ولش کنی، به استعداد یک گردان، متقاضی مهمات از ماست! محسن (رضایی) آمد و گزارش داد که طهرانی (مقدم) توانسته موشکی طراحی کند که در جنگ، خیلی به‌درد ما می‌خورد! بغض کردم! تذکر دادم که برد موشک‌ها خیلی هم زیاد نشود که دشمن، مرعوب شود! قاسم (سلیمانی) و قالی (باف) آمدند و گزارشی از فتوحات اخیر ارائه دادند! می‌گفتند: “اینجا بچه‌ها، اول به فکر عبور از سیم‌خاردار نفس خودشان هستند!” روحانی (حسن) خواهان اعدام آن دسته از رزمندگانی شد که هنگام عبور از سیم‌خاردار نفس، راضی به مذاکره با شیطان نمی‌شوند! غروب به تهران برگشتم! عفت زنگ زد که با بچه‌ها دزند! گویا صبح رفته بودند لتیان!

ح‌سین ق‌دیانی: ساعت ۷ صبح، خامنه‌ای‌ها (مسعود و میثم) آمدند که کار روی مهدی و یاسر، از توان ما نیز خارج است! معتقدند بچه‌های خوبی نیستند! گویا به هیچ صراطی هم مستقیم نیستند! به دیدار آیت‌الله (خامنه‌ای) در بیمارستان بهارلو رفتم! بغض کردم و صورت‌شان را بوسیدم! خیلی بهتر شده‌اند! نعمتی برای انقلاب، تشخیص داده‌ام‌شان! ملاحظه‌ی محبت شدید ایشان به بهشتی (شهید) را کردم و به دروغ (الکی) گفتم که بهشتی، کمی فقط زخم برداشته! گفتند همه چیز را می‌دانند! ضایع شدم! زیرک هستند! گویا ۲ شب پیش بو برده بودند که بهشتی هم شهید شده و بعد، از یکی از پرستاران برای آنکه مطمئن شوند، همچین سئوالی می‌پرسند که آیا از پیکر بهشتی، چیزی هم مانده یا نه؟! آن اسگل هم گول می‌خورد و همه چیز لو می‌رود! کلا در هیچ چیز نمی‌توان به خامنه‌ای (آیت‌الله) دروغ گفت! به مجلس رفتم! (حسن) روحانی آمد و گله داشت که چرا مانع انتشار خبر شهادت بهشتی به آیت‌الله (خامنه‌ای) نشده‌اید! ۲ رکعت در نوفل (لوشاتو) پشت امام (خمینی) نماز خوانده و فکر می‌کند از رجال انقلاب است! تذکر دادم در مناسبات بزرگان دخالت نکند! خودش را هم‌ردیف من (اکبر) و بهشتی (شهید) و خامنه‌ای (علی) می‌داند ولی در حد ناطق (نوری) هم نیست! نبوی (بهزاد) آمد و ۲ دقیقه مرا نگاه کرد و رفت! مش (کوک) است! مداری (شریعت) آمد و مدعی شد که ما باید انتقام خون بهشتی را، نه‌فقط از آمریکا، بلکه از عربستان و امارات (و قطر و بحرین و اردن و الی‌آخر) بگیریم! کمی تند است! پیش (بینی) کرد که در آمریکا به زودی، کسی به نام ترامپ، رئیس‌جمهور می‌شود! اندکی هم عاقبت خودم را بینی (پیش) کرد که نپذیرفتم! اعتقاد داشت که در سال ۱۳۸۸ خواهان ابطال انتخابات می‌شوم! تذکرات لازم را دادم! عصر برای سخنرانی برای مظلومیت بهشتی و یارانش به مسجد جل‌الخالق رفتم ولی بیشتر از مظلومیت خودم و یارانم گفتم! آنجا خاطره‌ی جعلی “آسیاب به نوبت” را برای بار صدم تعریف کردم که جماعت، اعتراض کردند! از دیدن مظلومیت خودم، بغض کردم! عفت از بروکسل زنگ زد که فاطی در کانادا از قول محسن در اتریش گفته که فائزه در کیش برای مهدی و یاسر در لتیان، کمی پول می‌خواهد! انسجام خانواده کشته مرا! به خانه برگشتم! محمدعلی (نجفی) آمد و از مظلومیت بانوان گلایه کرد! خاتمی (محمد) آمد و از مظلومیت خودش و نجفی گله کرد! خوابیدم! در خواب، حسین (قدیانی) را دیدم که می‌گفت: “بهشتی حتی از مظلومیت زمان حال خودش هم گله نکرد، دلش برای مظلومیت جعلی تو (اکبر) در آینده بسوزد؟!” بیدار شدم! هم‌زمان غسل و بغض کردم!

ح‌سین ق‌دیانی: شب از خواب بلند شدم! در اینجا روزها می‌خوابیم! با دنیا تفاوت‌هایی دارد! هنوز به شرایط جدید، عادت نکرده‌ام! طهرانی‌مقدم (شهید) آمد و با اشاره به حماسه‌ی سامانه‌ی سوم خرداد در انهدام پهپاد آمریکایی‌ها به من (اکبر) گفت: “آیا هنوز هم فکر می‌کنید عصر موشک تمام شده؟!” تا حدودی پذیرفتم! کمی متنبه شده‌ام! حاج (احمد) آمد و از قول خمینی (امام) گفت که کاش اکبر (من) همان هاشمی دهه‌ی ۶۰ باقی مانده بودم و هرگز علیه انتخاباتی که خودم را نیز رئیس‌جمهور کرده بود، نقشه نمی‌کشیدم! به خواب موسوی (مهندس) رفتم و از او برای آنکه هنوز رأی ملت، تمام نشده، اعلام پیروزی کرد، گله کردم! جواب داد که با اختلاف، بیشترین کسی است که من (هاشمی) به خوابش رفته‌ام! عوضی (مهندس) این را هم دروغ می‌گفت! بیشتر از همه به خواب عفت رفته‌ام! امیر (کبیر) آمد و گله داشت چرا در دنیا، سیدحسن را علامه خوانده بودم، در حالی که خودش (امیرکبیر) القاب و عناوین بی‌خود را حذف کرده بود! سطوری از کتابم در وصف کبیر (امیر) را خواندم و بغض کردم! عاشق امیرکبیر هستم! در دیار باقی، هیچ ۲ نفری به آن اندازه که من و امیرکبیر به‌هم نزدیک هستیم، به‌هم نزدیک نیستند! رجایی (شهید) آمد و مدعی شد که من و شهید (باهنر) از تو (رفسنجانی) و امیرکبیر به‌هم نزدیک‌تریم! بدی اینجا این است که تا چیزی به ذهنت خطور می‌کند، عند ربهم (یرزقون) متوجه می‌شوند! میترا (استاد) آمد و از خاتمی (محمد) گله داشت که اگر اصرار او بر شهردارشدن نجفی (محمدعلی) نبود، من الان زنده بودم! نپذیرفتم! هنوز کاملا متنبه نشده‌ام! به ملائکه (فرشتگان) قول داده‌ام بهتر شوم! یاسر (عرفات) آمد و گفت: “این خامنه‌ای (آیت‌الله) یک چیز می‌دانست که هزینه‌ی سازش را از هزینه‌ی مقاومت، بیشتر می‌دانست!” اشاره داشت به قتل مشکوک خودش توسط اسرائیلی‌ها! از خوابتمالف (فرشته‌ی خواب) اجازه گرفتم و به خواب جان (کری) رفتم! در راه آمریکا، عفت از کیش زنگ زد که ماشین دکترِ فاطی در بروکسل خراب شده و نیاز به بوکسل دارد! هنوز هم به من (اکبر) زنگ می‌زند! قبول نکرده که مرده‌ام! در عالم خواب از کری (جان) گله کردم که امضایت، کوفت هم نبود، چه رسد به تضمین! تذکرات لازم را دادم که به ترامپ بدهد! هنوز کامل به مذاکره با آمریکایی‌ها بدبین نشده‌ام! اعوجاجاتی دارم! از خواب جان دایورت شدم به خواب حسن و تذکر دادم که با این کارکردنت، آبروی ما را بردی! قول داد که تا آخر سال ۹۹ چنان رونق اقتصادی ایجاد کند که مردم اصلا به هیچ ۴۵ تومنی محتاج نباشند! بغض کردم!

ح‌سین ق‌دیانی: ظهر از خواب بیدار شدم! تازه ۷ صبح خوابیده بودم! عفت از لتیان زنگ زد که فاطی در کانادا نگران فائزه در دز است! ناراحت بود! مادر است! یاد حدیث “بهشت زیر پای مادران است” افتادم و بغض کردم! لاری (جانی) آمد و ۲۰ دقیقه‌ای یک چیز را گفت و برید و دوخت و رفت! کمی #قرآن خواندم و متمرکز بر تفسیر یوسف شدم! با زلیخا مرزبندی دارم! با حفظ شروطی، تأیید کردم که احسن‌القصص است! ظریف (MJ) آمد و مدعی شد که صدام اگر کمی بیشتر از سلاح‌های شیمیایی استفاده کند، ایران حتما نابود خواهد شد! بز (دل) است! روبرتو (باجو) آمد و ادعا کرد که قبلا با ادواردو (آنیلی) هم‌مدرسه‌ای بوده! این را هم گفت که دوست‌دختر فرانکو (باره‌سی) از شاگردان فارلین (مک) بوده و گویا خیلی علاقه به میک‌زدن بستنی (کیمی) دارد! یک چیزهایی هم از ارتباط خواهرزده‌ی روحانی (حسن) با جیسون (رضائیان) به‌واسطه‌ی یک دختر مش (کوک) گفت! کره (بز) اشراف خوبی بر مسائل ایران داشت! به اخوی (محمد) زنگ زدم که مواظب سریال‌های تلویزیون باشد، مبادا حسن (روحانی) مکدر شود! شجریان (هاهاهاهاها) آمد و از نظام بابت اهمیت‌دادن به موسیقی اصیل و سنتی و عدم ترویج ترانه‌های شخمی، تشکر کرد! می‌خواستم به او (شجریان) تذکر بدهم که پس همیشه قدردان اسلام و انقلاب باشد که پاسدارها گفتند؛ نجفی (محمدعلی) آمده اما غرضی (محمد) و قمشه‌ای (الهی) و ماها (تیر) و بینظیر (بوتو) و حکمتیار (گلبدین) و قرائتی (پنج‌شنبه‌ها) و شفیع (یک‌شنبه‌ها) هم آمده‌اند و ما نمی‌دانیم کدام‌شان را اول بفرستیم! عصبانی شدم و هیچ کدام را راه ندادم! انبار (لویی) زنگ زد و از طرف عسکر (اولادی) از سخنرانی‌ام برای شهدای مؤتلفه تشکر کرد! پاسدارها عصرانه آوردند که نخوردم! مهدی و یاسر از لتیان زنگ زدند که توسط منافقین فعال در سد دز، شناسایی شده‌اند! تذکراتی دادم! رفتم بهارلو! حال آیت‌الله (خامنه‌ای) خیلی بهتر شده! بغض کردم! آنجا خامنه‌ای‌ها (محمد و هادی و حسن) را دیدم! خامنه‌ای (محمد) از من (اکبر) خواست که برای همایش صدرا (ملا) سخنرانی کنم که پذیرفتم! محسن (رضایی) از جبهه تماس گرفت که رزمندگان از دیدن پیام خامنه‌ای (آیت‌الله) روحیه گرفته‌اند! از بهارلو رفتم مهرآباد! در آخرین دقایق روز یک‌شنبه همراه با هیأت همراه وارد دوشنبه شدم! امام (علی رحمانف) استقبال گرمی به عمل آورد! دختربچه‌های تاجیک با زبان فارسی خیر مقدم گفتند و غزلی از #حافظ خواندند! شب در هتل، خواب اندرزگو (شهید) را دیدم! گو (اندرز) این اندرز را به من داد که تغییر چهره به از تعویض وجهه! پند نگرفتم!

این نوشته در 20:06 ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. حسین قدیانی می‌گوید:

    در استقبال از شهدا
    ح‌سین ق‌دیانی: ناراحتی که شهر، شلوغ و آلوده به دود و بوق و دروغ است؟! ناراحتی که چرا هوا نیست؟! ناراحتی و حتی نمی‌دانی چرا ناراحتی؟! دلت از زمین و زمان گرفته؟! پنج‌شنبه بیا تشییع پیکر شهدا، یک دل سیر زیر تابوت‌شان گریه کن، آرام شو! آرام آرام آرام! اصلا برای خودت بیا! بیا تا نفسی تازه کنی! تا دوباره زنده شوی! و راستش این شهدا هم برای تو آمده‌اند! عاقبت دل‌شان سوخت برای تنهایی‌هایت! غم و غصه‌هایت! معرفت به‌خرج دادند! مثل روزهایی که معرفت به‌خرج دادند و رفتند جبهه! و حالا پس از گذشت این همه سال، بازگشته‌اند به شهر! من، خودم را می‌گویم؛ عین نیازم، عین احتیاجم، عین گدا هستم در برابر شهدا! گاهی بی‌خود و بی‌جهت، با خودم زمزمه می‌کنم؛ “کجایید ای شهیدان خدایی؟!” یا “شهیدان زنده‌اند، الله‌اکبر!” یا یاد بوی اسفند کنار تابوت شهدا می‌کنم و مست می‌شوم! گل‌ها و لاله‌ها! عطرها! کبوترها! تابوت‌های ۳ رنگ! مادران شهدا! آخ! مادران شهدا! وعده‌ی ما پنج‌شنبه! بیاییم حتما! والله خیلی از مشکلات ما ناشی از همین فاصله‌ی ما از شهداست! آنها وصل بودند و ما بعید! آنها نزدیک هستند و ما دور! آنها رسیده‌اند و ما جامانده‌ایم! آنها نوشیدند و ما تشنه‌لبیم! ما غریبیم شهدا! تنها افتاده‌ایم گوشه‌ای! خسارت‌زدگانیم! تازگی‌ها چقدر دیر به دیر به ما سرمی‌زنید! چقدر مشتاق بودیم که بیایید! جبهه‌ی ما پیشانی شماست! خط ما خون سرخ شماست! راه ما قدم‌های منور شماست! آری! ما در جناح شماییم! نگاه به این گناهان‌مان نکنید! همه از سر غفلت است! فکر کنید بدبختیم! و مگر نیستیم؟! خوش‌بختی ما با شما بود! فقدان شما، شهر را بیچاره کرده! آسمان نداریم! خوشی نداریم! کمتر می‌خندیم! زود به زود به ما سر بزنید شهدا! رحم کنید به ما! ما ماهیان دریای شماییم؛ شهر، کدام قبرستان است؟! مگر حضور شما، جان مجدد ببخشد به پیکر مرده‌ی ما! جنازه ماییم! و شهرمان قبرستان برج و آهن و ماشین! کم آورده‌ایم! یار می‌خواهیم! نیست شده‌ایم! هست‌مان کنید! رحم کنید به ما! ما السابقون معراج شهداییم! بچه‌های قدیمی زیر تابوت! خواهران شما! برادران شما! ما نسبت خود را با شما می‌سنجیم! و در همه‌ی این سال‌ها، عاشق‌تان بوده‌ایم! ما آقازاده‌های پلاک شماییم! نه! دهه‌ی چفیه نگذشته! تار و پود عشق که منقرض نمی‌شود! راستی! من چرا به شما سلام ندادم؟! خبر آمدن‌تان، پاک مجنونم کرده! السلام علیک ای حضرات نور! ای رهاشدگان هور! ای عزیزان اروند! ای بلاجویان شلمچه! ای سواران قایق عاشورا! ای نازنیان فاو! ای مهربانان فکه! ای گمنامان صبحگاه دوکوهه…
    #حسین_قدیانی

  2. حسین قدیانی می‌گوید:

    ح‌ق: آنچه در ادامه می‌خوانید، واکنش حقیر به حذف مکرر پست‌هایم توسط مدیران اینستاگرام است که ناگزیر، مرا صاحب ۲ خانه در آن شبکه‌ی اجتماعی کرد! با مشاهده‌ی آخرین استوری‌ها از پیج اول، خواهید فهمید که فقط در یک قلم، روز گذشته ۴ تا از مطالبم به تیغ سانسور دچار آمد! بخوانید…
    تسلیم نمی‌شویم!
    ح‌سین ق‌دیانی: حالا که در آن طرف، یعنی اولین پیجم در این فضا، محدودم و مواجه با تیغ حذف و سانسور، حکم عقل آن است که از نو، خانه‌ای بسازم اما نبازم! قطار این قلم روی ریل نویسندگی می‌رود و حالا واگنی هم اضافه شده! این برکت سنگ‌های مکرری است که در پیج اولم، نثار شد و لابد ملاحظه کردید در استوری‌ها! حالا اما ۲ صفحه در این شبکه‌ی اجتماعی دارم! و این یعنی در آستانه‌ی ۴۰ سالگی، هنوز کودک تخس درونم، بسی فعال است و بازی‌گوش! این پیج، ذخیره‌ی آن پیج نیست! ادامه‌ی آن است! هست! زنده است! می‌نویسد! ما شیعه‌ی مرتضی علی هستیم و مساجدمان ۲ مناره دارد! بسم‌الله! این هم مناره‌ی دوم! پس در همان خطم که بودم! مرا اینجا هم، نه به ضدیت با دوم خرداد بشناسید و نه به محبت با سوم تیر! سوم من در هر جا که باشم، سوم خرداد است! سامانه‌ی عزت! و مقاومت! اینجا هم عکس می‌گذارم و قهر می‌کنم و آشتی می‌کنم و می‌روم و می‌آیم و برای‌تان از دیدنی‌ها و شنیدنی‌هایم می‌نویسم! فرض کنید کتابی را ورق زده‌اید! این ورق دوم است! برگی دیگر! آنهم در شروع گرم‌ترین فصل سال! دم‌تان گرم! اینجا هم هوایم را داشته باشید! که اصلش به هوای شما، راه انداخته‌ام اینجا را! سعی می‌کنم اینجا هم برای رضایت خدا بنویسم لیکن مخاطب، شمایید! خیلی از شما، مرا از ۸۸ و با عکس همین پست می‌شناسید! در وبلاگی که “قطعه ۲۶” نام داشت! خیلی از شما اما مرا از ۷۸ می‌شناسید! از دوره‌ای که در “کیهان” می‌نوشتم! ۲۰ سال است و یا ۱۰ سال است و اصلا بگو یک ساعت است که با هم آشناییم! به حرمت این دوستی، این مناره‌ی دوم را هم بردم بالا، تا زودتر از آنکه در این بخش از مجازستان، بی‌خانه شوم؛ صاحب ۲ خانه شوم! حالا صدای اذان قلم مرا از ۲ مناره خواهید شنید! اینجا هم صاحب این قلم، گدای در خانه‌ی امیرالمؤمنین است و هر چه دارد، از دعای خانم فاطمه! مایی که عشق‌مان اهل بیت است، هیچ کجا بی‌خانمان نمی‌شویم! تسلیم نمی‌شویم! قافیه را نمی‌بازیم! فکر نکنند با حذف عکس صیاد از پیج اول‌مان، خسته می‌شویم! از نوارکاست تا الان و از روزنامه‌دیواری تا الان و از بچگی تا الان، راه درازی آمده‌ایم! کسر لاتی است، اگر این سید را تنها بگذاریم! بی‌لیاقتی است! جماعت توهم زده‌اند خامنه‌ای را هم می‌شود تحریم کرد! هیهات! آقای ما، علیِ اکبر صدر انقلاب است! و حالا علاوه بر سیم‌خاردار، سامانه‌ی سوم خرداد را هم دارد! ای بسا سنگ که صورت را زخمی می‌کند لیکن اراده را عزم مجدد می‌بخشد! حلقوم شیعه را شاید بتوان برید ولی فریاد محبان علی از حنجره‌های خون‌آلود، بلندتر است…
    #حسین_قدیانی
    @ghete26
    https://www.instagram.com/p/BzJnrmRn1cd/?igshid=1rjsejotohgij

  3. حسین قدیانی می‌گوید:

    آقاننه
    ح‌سین ق‌دیانی: همیشه حسرت می‌خورم چرا مادربزرگ و پدربزرگ مادری‌ام را ندیده‌ام. خیلی سال پیش از تولد من، از دنیا رفتند و حتی مادرم و خواهران و برادرانش هم خیلی سن و سالی نداشتند که مادر و پدرشان از دنیا رفتند. عزیز و باباکبابی اما الحمدلله هنوز هستند. حتی من، آقاننه را هم یادم می‌آید؛ مادر مادر پدرم که عجیب، نورانی بود و همیشه‌ی خدا از گردن‌بند مخصوص آویزان از گردنش که به یک کیسه‌ی کوچک چرمی وصل بود، به ما بچه‌ها عیدی مختصری می‌داد که خب، خیلی پولی نمی‌شد ولی برای ما قدر یک دنیا ارزش داشت. این “ما بچه‌ها” که گفتم، از پدرم که بزرگ‌ترین نوه‌ی آقاننه بود، شروع می‌شد تا برسد به آبجی خدیجه و من که بزرگ‌ترین نتیجه‌های آقاننه بودیم. پیرزن باخدایی که خیلی شعر بلد بود، خیلی قرآن بلد بود، خیلی از ادعیه را بلد بود، خیلی قصه و حکایت می‌دانست و از همه مهم‌تر، خیلی مهربان بود. آقاننه… چی شد که من اصلا چند روزی است این همه یاد آقاننه می‌کنم؟! ظهری که از مادرم یعنی عروس دختر آقاننه، از آقاننه پرسیدم، کلی خاطره‌ی خوب داشت برای تعریف، ولی آخرش گفت: “چی شد که حالا یاد آقاننه کردی؟!” خودم هم درست نمی‌دانم اما در فک و فامیل ما، آقاننه بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین انسانی است که دیده‌امش. نه‌تنها بزرگ خاندان، بلکه نزدیک‌ترین آدم به آدم و به‌خصوص نزدیک‌ترین زن به حوا. زنی مال عصر ماضی که کل دهات خواستگارش بودند؛ پنجه‌ی آفتاب اما در حجاب که حتی در پیری هم خوشگل بود. اول ابتدایی بودم که آقاننه مرد. خیلی گریه کردم برایش. الان اما دارم تعجب می‌کنم از خودم که چرا هیچ‌وقت از عزیز نپرسیدم که؛ “چرا به آقاننه “آقاننه” می‌گفتیم؟!” آیا چون در عین زن بودن، از بس مرد بود؟! آیا چون سالیان سال، بزرگ قوم بود؟! نه! این را هیچ‌وقت از مادربزرگ نپرسیدم ولی خوب یادم هست عزیز، هروقت که حرف از آقاننه می‌شود، می‌گوید: “از همه بیشتر اکبر را دوست داشت. اولین نوه‌اش بود. خیلی به پدرت وابسته بود. بیشترین پولش را به اکبر می‌داد، بهترین قصه‌هایش را برای اکبر تعریف می‌کرد، بهترین کتلت‌هایش را برای اکبر می‌پخت، سرخ‌ترین حنایش را به دست و پای اکبر می‌بست، خوش‌بوترین عطرش را می‌زد گل و گردن اکبر و بلند صلوات می‌فرستاد و می‌گفت؛ اللهم صل علی محمد و آل محمد… بوی گل محمدی گرفتی بالام‌جان! وقتی که اکبر رفت برای خداحافظی، آقاننه مرا کشید کنار که زهرا! هرچه می‌خواهی اکبر را ببوس! اینی که من دیدم، دیگر برنمی‌گردد!” نوشتم؛ پیرزن باخدایی بود آقاننه، آنقدر باخدا که تمام گل‌های بهار در روسری بزرگش جا می‌شدند…
    #حسین_قدیانی
    @ghete26
    https://www.instagram.com/p/BzWEm3BH5di/?igshid=246ffrrxwces

  4. حسین قدیانی می‌گوید:

    تحلیل یک تحریم علیل
    ح‌سین ق‌دیانی: ۳۸ سال پس از واقعه‌ی ۶ تیر ۶۰ در مسجد ابوذر تهران، منفعلانه‌ترین، مضحک‌ترین، زبونانه‌ترین و ذلیلانه‌ترین تقابل جبهه‌ی استکبار با سیدعلی خامنه‌ای همین است که برداشته‌اند #حضرت_ماه را تحریم کرده‌اند! قریب ۴۰ سال پیش، عمله‌های دشمن بیرونی، حتی یک روز زودتر از بهشتی بزرگ که به قول رسانه‌های اجنبی؛ “بولدوزر آیت‌الله خمینی بود”، نقشه برای جان دردانه‌ی جوان پیر جماران کشیدند تا خطیب رعنای قصه‌ی ما که الحق خیلی زود بدل به زبان سرخ روح‌الله شده بود و در منبر، کلمه‌ها و جمله‌ها را به سماع انقلابی وا می‌داشت و به حروف، دم مسیحایی می‌داد، از یکه‌تازی بیفتد و رخ در نقاب خاک کشد! واقعا چه خاک سیاهی بر سر کاخ سفید کارتر و ریگان ریخته شده که ۳۸ سال پس از ۶ تیر ۶۰ و ۳۰ سال پس از نیمه‌ی خرداد ۶۸ از مرگ خامنه‌ای به تحریم ایشان رضایت داده‌اند؟! آنی فرض کنید شخصی را تحریم کرده‌اید که ۴۰ سال پیش برای گرفتن جانش، سنگ‌تمام گذاشته بودید! آری! حتما خواهد خندید تاریخ به فضاحت آمریکای این سالیان! مکرر، ماجرای ابوذر را خوانده‌ام! ۶ تیر ۶۰ خدا نگه داشت خامنه‌ای را و الا آن زخم که زدند، زخم دقیقی بود و زخم عمیقی بود! چرا فراعنه، این همه خدا را و حرف حساب خدا را دیر می‌فهمند؟! علیِ اکبر انقلاب اگر قرار بود تسلیم تیری شود، همان تیر ۳۸ سال پیش، کاری‌تر بود و کافی‌تر بود! تحریم مگر چه کار می‌خواهد بکند با رهبری که ۲ محله پایین‌تر از خیابان انقلاب، در خانه‌ای سازمانی زندگی می‌کند و بیش‌ترین دارایی دنیوی‌اش کتاب‌های فراوانی است که دارد؟! هیهات! لسان روح خدا، نه آن مقوله‌ای است که با تیر تحریم، خاموش شود! اگر در دهه‌ی ۶۰ سوم خرداد در کشور ما فقط یک روز بود؛ اینک بدل به سامانه‌ی عزت، غیرت و خودکفایی هر ایرانی باشرفی شده است! خامنه‌ای از تبار حسین است و این‌گونه مردان را نمی‌توان تحریم کرد! آمریکا اما با این تحریم مسخره، یک مسئله را عیان‌تر کرد؛ عداوت مشترکش با نظام و مردم! اگر ترور بوده و اگر تهدید و اگر تحریم و اگر هزینه، این را، هم بهشتی و مطهری و رجایی و باهنر و حاج‌قاسم متحمل شده‌اند؛ هم حقیر که کوچک‌ترین مردم این دیارم! قبل از همه‌ی این ۳۰۰ هزار شهید، مصطفای خمینی بود که شهید شد؛ هم‌چنان که فرزندان خامنه‌ای در جبهه لباس رزم پوشیدند! لطفا دقت کنید به این نکات! توی هم‌وطن عزیز، اگر شاکی از بخوربخور فلان مسئولی، پس چرا دقیقا به همین عناصر رأی می‌دهی؟! و بعد چرا عوض رأی غلط خود، ابوذر را می‌زنی؟! الامان از قدرت جهل مردم، حتی با وجود این آمریکای خفیف!
    #حسین_قدیانی
    @ghete26
    https://www.instagram.com/p/BzWUnLvHUKA/?igshid=2axwu0o9zzct

  5. حسین قدیانی می‌گوید:

    ۳ نکته
    ح‌سین ق‌دیانی:
    ▪️تعجب کرده بود چرا با ۲ تا ریکوردر رفته بودم سراغش! یامین‌پور را می‌گویم که حدود ۸ سال پیش با وبلاگ “قطعه ۲۶” به مصاحبه نشست و چقدر هم مطول و خواندنی شد! درآمدم: “قبلا هم که نوار کاست بود، همیشه وقتی برای گفت‌وگو می‌رفتم، حتما ۲ تا ضبط می‌بردم! آمدیم و یکی‌اش کار نکرد! دوباره چطوری از مادر شیرودی، وقت بگیرم؟!” الغرض! شاهد خصومت اینستا در بعضی استوری‌ها بوده‌اید! با مدد از ریپورت، گاه به عکسی پیله می‌کنند، گاه به متنی و بعد هم حذف! حکم عقل این بود؛ محکم‌کاری! پس پیج دوم این حقیر را هم دنبال کنید!
    ▪️همین الان هم ممکن است سر بعضی مسائل، با وحید و یاسر و علی‌اکبر و علی‌اصغر و علی‌اوسط و کی و کی، اختلاف نظر داشته باشم ولی الان، بزرگ‌ترین گناه #تفرقه است! این را نه در آستانه‌ی انتخابات، بلکه در آستانه‌ی امتحانات منجر به ظهور حضرت خورشید دارم می‌نویسم! اولین مخاطبش هم خودمم! باید نمایش‌گر #اتحاد باشیم و اقلا بین خودمان نمایش‌گر اتحاد باشیم! وانگهی! کلا چند نفر هستیم مگر که بنا کنیم به تخریب هم؟! از همه بدتر آن است که موفقیت دوستی از دوستان‌مان آزارمان بدهد! اگر اهل حسادتیم، وای بر “علی” که شیعیانش ما باشیم! مخرب‌تر از جهل مردم، این است که من، چشم دیدن موفقیت دوستم را نداشته باشم و بالعکس! صدالبته ما حق نداریم هر منتقدی را متهم به #حسادت کنیم اما تو فرضا با همین متن، مشکل داری! آیا رواست جوری نقد کنی که ملت در دل‌شان بگویند؛ اینها وقتی خودشان، خودشان را می‌زنند… آری! چند تا نقطه‌چین! خوب است کمی اتحاد را #تمرین کنیم! اتحاد مثل گریه‌ی محرم می‌ماند! ریایش هم خوب است! این ممارست، هم‌زبانی را بدل به هم‌دلی می‌کند! هم‌چنان که به‌هم‌پریدن‌های بی‌خود باعث ‌کینه‌های کور می‌شود! گیرم سخنران جماعتی هستی! اشاره کن به منبع فلان جمله‌ات! به رفیقت حال بده! بگذار او هم تو را عزیز بشمارد! یک بوق تشکر در جایی از راه تهران به مشهد، فقط انتقال #انرژی_مثبت از یک ماشین به ماشین دیگر نیست! تصاعدی بالا می‌رود و کل مسیر را پر از شعف می‌کند! راننده‌کامیون ۶۵ ساله‌ی سیبیل‌کلفتی می‌گفت؛ “اگر بد بوق بزنی، بوق بد می‌خوری و کل جاده را به گند می‌کشی!”
    ▪️#مجلس فقط گنجایش ۲۹۰ وکیل دارد! همه‌ی کسانی که من خوشم می‌آید، نمی‌توانند بروند مجلس! در سیاست‌ورزی عاقل باشیم تا به لیست واحد برسیم! در ثانی “مجلس در رأس امور است” اما قطعا همه‌ی امور نیست! اینکه “باید لیست را جوان ببندیم”، آری! اما سوزاندن همه‌ی نخبگان جوان برای بهارستان، نقض مشترک سیاست‌ورزی و جوان‌گرایی است!
    #حسین_قدیانی
    @ghete26
    https://www.instagram.com/p/BzWhOwxnqMJ/?igshid=vtfxuh76hqem

  6. حسین قدیانی می‌گوید:

    تبریک #روز_قلم به #سید_شهیدان_اهل_قلم
    ح‌سین ق‌دیانی: تا قبل ۲۰ فروردین ۷۲ پسربچه‌ای بودم که قاعدتا نباید #آوینی را می‌شناختم و نمی‌شناختم لیکن #راوی_فتح با شهادت خود در خرابات فکه؛ آنهم نه در “روزگار جنگ” که در “جنگ روزگار” خودش را به نیکی به من شناساند! صدالبته ناآشنا با #روایت_فتح پنج‌شنبه‌شب‌ها نبودم ولی صاحب آن صوت سماواتی که گویی صدایش از حنجره‌ی آسمان هفتم بیرون می‌آمد، حتی برای بسیاری از هم‌سن و سالان #شهید_سید_مرتضی_آوینی هم ناشناخته بود، چه رسد به ما تیله‌بازان قهار سر کوچه که با میخ، بادام را سوراخ می‌کردیم و مغز را پودر می‌کردیم و درمی‌آوردیم و جای آن، سرب نرم می‌ریختیم داخل بادام! آری! ما از اعماق پایین‌شهر با دم‌پایی‌های جلوبسته‌ی پلاستیکی پسر شجاع که عامل چرک دائم در لای انگشت پاهای‌مان بود، قطعا نمی‌توانستیم دوست‌دختری به کلاس #غزاله_علیزاده داشته باشیم ولی ناگهان با معجزه‌ی یک مین که گویی مأمور #خدا بود، خوردیم به پست آوینی اما نه در #اینستاگرام که در زیر پل کالج، مقابل حوزه‌ی هنری! همان منطقه‌ای که عصر شباب، پاتوق کافه‌گردی‌های آوینی بود، آنک داشت مرتضی را درون تابوت می‌دید! تابوتی ۳ رنگ مثل تابوت پدران‌مان! هر چه می‌گذشت، جالب‌تر می‌شد قصه‌ی مرتضی که از سویی #مسعود_بهنود از او سخن می‌گفت و از دیگر سو #حسین_شریعتمداری و این شد که رد قلمش را گرفتیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا روزی سید را با سیبیل نیچه‌ای ببینیم با سیگاری پر از پک‌های عمیق فلسفی اما روز آخر با عکس همین پست! حجله‌ای‌ترین عکس تمام تاریخ! تیله و بادام را ول کردیم! گردوها را شوت کردیم پشت‌بام سیاره‌ی ناهید که n تا دختر داشت اما هیچ کدام جاذبه‌ی چشم عینکی سید را نداشتند! #عاشق شده بودیم! عاشق مردی خوش‌تیپ؛ خیلی خوش‌تیپ با موهای لخت جوگندمی که از #کافه شروع کرد و به #فکه رسید! هیچ وقت نفهمیدیم قدمش زیباتر بود یا قلمش! ما با آوینی راه افتادیم! و “حلزون‌های خانه‌به‌دوش” راوی شدیم! با او #جلال را شناختیم و #شریعتی را نیز! و فهمیدیم می‌شود هم #هیچکاک را دوست داشت، هم #کاک_احمد را! جان گرفتیم از خون او! #همت را شناختیم! #خرازی را! و انکشف “آن آستین خالی که با باد، این سو و آن سو می‌رفت” ترشح قلم اوست! و “زمان، بادی است که می‌وزد” نیز! برگشتنی از پل کالج، فتیله‌ی تیله‌ها را حتی تیله‌های سه‌پر را پایین کشیدیم و دیگر برای دیدزدن هیچ کدام از دختران ملوک‌خانوم حتی نرگس، هیزبازی درنیاوردیم! کلاس‌مان بالا رفته بود! خون آوینی، ما را به سن تکلیف رساند و قلمش شد رساله‌ی توضیح‌المسائل ما!
    #حسین_قدیانی

  7. حسین قدیانی می‌گوید:

    #پدربزرگ
    ح‌سین ق‌دیانی: کافی است ۲ دقیقه با او حرف نزنیم؛ به خود می‌آییم و می‌بینیم خوابیده! خوابیده اما ۲۰ دقیقه یک بار بلند می‌شود و چیزی می‌پرسد؛ “هنوز اذان نداده‌اند؟! کی بود زنگ زد؟! کی رفت؟! کی آمد؟! چرا روزنامه نیاورده‌ای؟!” این آخری را همیشه به من می‌گوید! همراه کلی نصیحت دیگر، مثل همه‌ی پدربزرگ‌ها! ظهری که با فاطمه و مامان آمدیم خانه‌ی عزیز، جفت‌شان خیلی گله کردند که چرا دیر به دیر به ما سر می‌زنی؟! آخرین بار اول عید بود که رفته بودیم خانه‌شان! و خب! بعد از ۳ ماه و نیم، حق داشتند شاکی باشند بندگان خدا! ما هم البته ملاحظه می‌کنیم! تعداد نوه‌ها و نتیجه‌ها از بس زیاد شده، لاجرم باید خودمان را عادت بدهیم به این وضع و الا با خودم باشد، دوست دارم مثل ایام بچگی هر پنج‌شنبه و جمعه پر کنیم خانه‌ی مادربزرگ را از جیغ و داد و هورا! آن روزها نوه‌ها محدود در آبجی‌خدیجه و من و هاجرِ عموعلی و فاطمه‌ساداتِ عمه‌طاهره و احسان و حسن بودیم و از سویی عزیز و باباکبابی (همان پدربزرگ!) کشش‌شان خیلی بیشتر از الان بود! یک چیز بنویسم، بخندید! سالیان اخیر وقتی خانه‌ی عزیز جمع می‌شویم، پدربزرگ، رأس ساعت ده و نیم، اولین اخطار را به من یا خواهرم به عنوان نوه‌های بزرگ‌تر می‌دهد تا حساب کار دست الباقی بیفتد؛ “ببینم! ساعت چیه؟!” این “ساعت چیه؟!” یعنی اخطار اول! و اگر بی‌توجهی کنیم، یک ربع بعد مواجه با اخطار دوم می‌شویم؛ “پسرجان! اگه می‌مونین، برین خودتون جا رو بندازین، چراغ‌ها رو خاموش کنین، بلکه ما بخوابیم! بالاغیرتا ساکت باشین! ما دیگه اون آدم سابق نیستیم! کشش نداریم! اگر هم رفتنی هستید، زودتر بروید که ما زودتر بخوابیم! ما دیگه اون آدم سابق نیستیم! کشش نداریم!” حق هم دارد بنده‌ی خدا در آستانه‌ی ۹۰ سالگی! سر همین دیگر کمتر اکیپی خراب می‌شویم سرشان! جداجدا می‌رویم اما حسرت آن شلوغی‌های گرم دهه‌ی ۶۰ برای همیشه در دل‌مان می‌ماند که صبح‌های جمعه، پز بدهیم به صف بی‌انتهای مشتریان حلیم باباکبابی در تقاطع جنت‌آباد و کاشانی! یا بغض کنیم همراه اشک‌هایش در تعریف این خاطره؛ “بچه بودم! پدر و مادرم عمرشان به دنیا نبود! از دهات آمدم تهران! هوا سرد بود! ذغال قلیان، جابه‌جا می‌کردم! تخم‌مرغ گاهی! چه شب‌هایی که حتی جای خواب نداشتم! یک شب برفی در خیابان بوذرجمهری، گوشه‌ای گرفتم خوابیدم و هیچ امید نداشتم تا صبح زنده بمانم! اما صبح که بلند شدم، دیدم کم و بیش گرمم است! گویا پتویی رویم انداخته بودند ولی پتو نبود! نگو سگی آمده و تکیه داده به من، تا در آن سوز وحشتناک سرما، نه خودش بمیرد، نه من!”
    #حسین_قدیانی

  8. حسین قدیانی می‌گوید:

    #صیاد_شیرازی
    ح‌سین ق‌دیانی: مخاطب این متن، نوجوانانی هستند که مرتب، گله از غربت حزب‌الله می‌کنند؛ “غم زیاد است و غصه فراوان و روزگار مهجور!” القصه! نخستین سالیانی که در سرم سودای سیاست افتاد، هم‌زمان شد با ۲ خرداد ۷۶ و آن شکست تلخ! الان را نگاه نکنید که خاتمی به امامت ناطق نماز می‌خواند و نه این و نه آن، هیچ جایگاهی در دل ما ندارند! چنان باخت ناطق به خاتمی سنگین بود که گویی تمام حق به تمام باطل باخته، ولو آنکه کل شهر پر شده بود از پوستر “سلام بر ۳ سید فاطمی؛ خمینی، خامنه‌ای، خاتمی”! اصل قصه، ورای این شعار لوس بود! درست یا غلط، ناطق شده بود مالک اشتر علی و از همه بامزه‌تر اینکه خود چپی‌ها تا ۲ ماه قبل از انتخابات، راضی به یک شکست محترمانه بودند تا مجمع روحانیون، بدل به اقلیتی دارای بلندگو در جامعه شود! آری! دوم خرداد فقط شوک به من و ما نبود، که حتی جماعت پیروز هم تا مدت‌ها خیال خواب داشتند از فتح‌شان! بگذریم که چقدر زعمای راست، کج تبلیغ کردند و گل‌درشت حرف زدند و نفهمیدند که اصلا آیا صلاح هست ناطق را بکنی نماینده‌ی همه‌ی محاسن؟! از همه بدتر، دوکان دونبش هاشمی بود که رسما میان ناطق و خاتمی، آفتاب‌بالانس می‌زد! به جد معتقدم؛ دوم خرداد، نه “نه به خمینی” بود، نه “نه به خامنه‌ای” اما رفسنجانی، استادانه “نه به هاشمی” را تلویحا تعبیر به گذر مردم از آرمان‌ها کرد! حرفم این است؛ متأثر از دلایل فراوان، تا ماه‌ها بعد از ۲ خرداد، حزب‌الله هیچ فرصت بروزی پیدا نکرد! ما که سیاست‌اولی‌های آن عصر بودیم، از همه تنهاتر، تنها به عکس همت روی دیواری، دل‌مان خوش بود! رفته بودیم توی لک! درون غار! گاه آوینی می‌خواندیم و گاه با نوای حاج‌صادق، گریه‌های بلند می‌کردیم! آنچه ما را از آن انزوا بیرون کشید و دوباره مجتمع‌مان کرد، زیر تابوت #صیاد بود، قریب ۲ سال بعد از آن روز کذا! رحمت الهی بر امیر ارتش اسلام که برای خود محافظ نخواست ولی خونش حافظ حزب‌الله شد و نفسی نو به انقلابیون بخشید! بعد از تشییع امام و حاج‌احمد، باشکوه‌ترین تشییع، مشایعت صیاد بود! این سر جمعیت، تقاطع شریعتی و معلم، آن سرش پیچ شمیران! قهرمان مرصاد باز هم گل کاشت و هیمنه‌ی حزب‌الله را به رخ منافقین کشید! الغرض! مشکل الان ما تشتت صدا از جبهه‌ی خودی است؛ حال آنکه ۲ سال بعد از ۲ خرداد، تازه زیر تابوت صیاد، شکوه گم‌گشته‌ی خود را بازیافتیم! کجا آن ایام، این همه جوان چهره داشتیم؟! و این همه رسانه داشتیم؟! لذا عوض یأس، نسخه‌ی بصیرت و وحدت باید پیچید! وضع‌مان خیلی هم خوب است به‌شرط آنکه عقل را هم به صدای‌مان اضافه کنیم!
    #حسین_قدیانی

  9. حسین قدیانی می‌گوید:

    بخوان به نام حاج‌احمد
    ح‌سین ق‌دیانی:
    غربزده‌ها
    چشم‌انتظار مکرون‌اند
    اما امانوئل
    در خود فرانسه
    هر شنبه لعن می‌شود
    غربزده‌ها
    امام‌زاده‌ای دارند
    به نام ایفل
    از جنس آهن
    و نذر کرده‌اند اگر مکرون سالم رسید
    بروند پاریس
    زیر برج
    لفت و لیس
    غربزده‌ها
    خیال می‌کنند خرمشهر را
    ژاک شیراک آزاد کرد
    غربزده‌ها
    از روحانیت متنفرند
    اما به یک روحانی رأی می‌دهند
    غربزده‌ها
    هر روز به سلمان فارسی فحش می‌دهند
    اما با بن‌سلمان در یک جبهه‌اند
    غربزده‌ها
    از اعراب متنفرند
    ولی با بلیط دوبی در دست
    غربزده‌ها
    توهم زده‌اند
    ۱۴۰۰ سال است که عمرسعد
    حاکم ری است
    غربزده‌ها
    مدعی‌اند که ذلت
    هزینه ندارد
    اما ذلت بنی‌صدر
    خاک را داد
    و مقاومت حاج‌احمد
    خاک را پس گرفت
    و خرمشهر آزاد شد
    غربزدگان عزیز!
    توجه فرمایید
    خر پیش شما پروفسور است
    و شما را
    فقط باید مسخره کرد
    و صدالبته محاکمه
    دولت‌تان این بود؟!
    برجام‌تان این بود؟!
    این جور زبان دنیا را بلد بودید؟!
    من که ۹۲ به قالیباف رأی دادم
    اما این انگشت
    حواله‌ی شما
    که آمریکا
    ظریف را تحریم کرد
    لیکن جلیلی را نه
    و این است هزینه‌ی ذلت
    مکرون هنر داشت
    پاریس را جمع می‌کرد
    بگذار فاش بگویم؛
    ما در تحریم غربزده‌ها هستیم
    نه غرب
    غربزده‌ها در سپاه نیستند
    و سپاه
    با وجود حتی تحریم سیم‌خاردار
    سامانه‌ی سوم خرداد می‌سازد
    و برجک طیاره‌ی مافوق مدرن را می‌آورد پایین
    اما به خداوندی خدا قسم
    همه‌ی تحریم‌ها هم اگر بالمره لغو شود
    باز کلید شیخ غربزده‌ها
    هیچ قفلی را نخواهد گشود
    بگذارید از آمریکا دفاعی بکنم
    بی‌عرضگی روحانی
    نه ربطی به اوباما داشت
    نه مربوط به ترامپ است
    این لامپ سوخته را
    غربزده‌ها خریدند
    از سمساری انگلیس
    با شکمی‌ترین رأی ممکن
    آهای غربزده‌ها!
    رئیس‌جمهورتان بنا دارد غنی‌سازی را برگرداند
    از جیب که؟!
    اگر جنگ شد چه؟!
    اگر آمریکا حمله کرد؟!
    شانس آوردید جلال مرد
    و الا فحش خواهر و مادر نثارتان می‌کرد
    که ۶ سال
    تلف کردید
    وقت این ملت را
    روی ویلچر ظریف
    باندباز صددرصد
    عشق است ویلچر مادر حاج‌احمد
    مادر صددرصد
    چشم‌انتظار یوسف
    تف به بچه‌های بی‌عفت
    که روز تاسوعا
    رفتند جت‌اسکی
    خرس‌گنده‌های لتیان
    خاطرات زیرآبی
    آقای هاشمی!
    این هم دولت حسنک
    آقای خاتمی!
    این هم نتیجه‌ی تَکرار مکرراتت
    به خدا خیلی زشت شده‌ای
    سلام بر ۲ سید زیباروی فاطمی
    خمینی
    خامنه‌ای
    و سلام بر حاج‌احمد
    و سلام بر مادر صبورش
    مکرون
    بوی گاز خردل می‌دهد
    اما متوسلیان
    عطر نرگس دارد
    و ما منتظر حاج‌احمدیم
    نه مکرون
    آهای سران نظام!
    اگر مکرون آمد
    سرفه‌های سینه‌ی جانبازان شیمیایی را
    با اشک‌آور ساخت فرانسه
    به رخش بکشید
    نیز شنبه‌های شرم‌آور فنارسه را…
    #حسین_قدیانی

  10. حسین قدیانی می‌گوید:

    مخاطب؛ همین توی حزب‌اللهی
    ح‌سین ق‌دیانی: ان‌شاءالله خود نیز هنوز در شمار جوانانم و قطعا از متقاضیان سپردن امور به نسل نو، اما یک بخش مهم از مشکلات ما جوانان حزب‌اللهی این است که نه‌تنها احترام بزرگان خود را نگه نمی‌داریم که بعضا نمی‌شناسیم‌شان اصلا! و از جمله‌ی این رجال بی‌ادعا #محمدکاظم_انبارلویی است که گمانم بیش از ۳۰ سال، سردبیر روزنامه‌ی #رسالت است و تو جوان انقلابی، اگر توهم زده‌ای که پیجت در اینستاگرام، بیش از “رسالت” مخاطب و اثرگذاری دارد، برسانم به عرضت که در فتنه‌ی تیرماه سال ۷۸ یکی از محوری‌ترین شعارهای فتنه‌گران خط‌گیرنده از امثال تاج‌زاده، این بود: “کیهان، رسالت؛ عامل هر جنایت!” پس عوض گنده‌گویی، خوب است قدر موسفیدکرده‌های انقلاب اسلامی به‌خصوص در عالم #رسانه را بدانیم و مست از تماشای ۴ تا یا حالا بگو ۴۰۰۰ تا لایک نشویم! انبارلویی را به ۲ قلم می‌شناسم؛ یکی مطالبش در نقد #سروش که الحمدلله عامه‌فهم و خوش‌خوان است و بعدها هم کتاب شد گویا و دیگری سرمقاله‌های متخصصانه‌اش در حوزه‌های اقتصادی به‌ویژه #نفت که هم‌چنان ادامه دارد! من قطعا از شور و هیجان پشت‌بند چهره‌های جوان انقلابی مسرور می‌شوم و اصل وجود این همه نونخبگان را که کم هم طرفدار ندارند، متاثر از لطف الهی می‌دانم لیکن من و ما اگر تکیه‌گاه‌های خود را قدر ندانیم، زودی خواهیم شکست! امثال انبارلویی، هرندی، شریعتمداری، زارعی، ایمانی، دژاکام و الی‌آخر، تنه‌ی محکم درختی هستند که ما اگر بگوییم میوه‌های این درختیم، باز هم به خودمان حال داده‌ایم! طرفه حکایت اینجاست که بزرگی چون انبارلویی، حتی منهای عالم سیاست نیز، حقیقتا #انسان است و حقا شریف! ۲۰ سال پیش در رسالت، نوقلمی بودم که وقتی در نقد امثال حجاریان، طنزی می‌نوشتم، اولین توصیه‌ی استاد انبارلویی “رعایت اخلاق” بود و این در حالی بود که طرف مقابل، رسالت را “عامل هر جنایت” می‌دانست! والله اغراق نیست اگر بگویم کل این مجازستان، حتی مجازستان حزب‌اللهی، هرگز بار معرفتی ۴ خط از سرمقاله‌های انبارلویی را ندارد! و آن‌وقت گنده‌گویی را ببین که طرف می‌نویسد؛ “اصلا روزنامه‌های حزب‌اللهی به چه درد می‌خورند؟!” نه! تو به درد می‌خوری که جز ایجاد تفرقه بین خودی‌ها، هیچ وقت، هیچ سودی نداشتی! سربسته بگویم؛ همان “آقا”یی که در نقد امثال حقیر، غرور را آفت بصیرت می‌خوانند، حظ می‌برند از قلم انبارلویی! و لابد افسوس می‌خورند از غربت‌شان! مزاحی کنم خط آخری با استاد! فنارسه‌ی مکرونی کلا چند تا “لویی” دارد؟! ما در ایران خودمان، یک انبار، لویی داریم؛ “محمدکاظم انبارلویی”!
    #حسین_قدیانی

  11. حسین قدیانی می‌گوید:

    و همه فرماندهانش «حاج‌احمد»
    ح‌سین ق‌دیانی:
    دلم مسافرت می‌خواهد
    به جایی که نیست
    به غاری با پایان باز…
    که آن‌طرفش به دریا می‌رسد!
    به ساحل
    به آزادی
    به صلح
    به حیاط امام‌زاده‌ای نامکشوف
    شهری در کنج آسمان
    مدینه‌ای که هر روز صبح
    لاله‌هایش
    قناری‌هایش
    بادبادک‌هایش
    و عروسک‌هایش
    به «گل نرگس» سلام می‌کنند
    من باید «پلاک» یک «ستاره» را
    که هنوز در «جبهه جنوب» زندگی می‌کند
    به دست مادرش برسانم…
    و آشتی کنم
    با جزر و مد اروند
    و آن‌همه نخل سرجدا
    من هنوز
    دنبال «قایق عاشورا» می‌گردم
    که در «شب حنابندان» گم شد
    و آنطور که یادم هست
    آخرین بار
    «سردار جمهور»
    در «هور» دیده شد…
    بشنو از «نی»
    بشنو از «سنگر»
    بشنو از «بیسیم»
    عمار، عمار، عمار
    میثم! بگوشم…
    من در «سه‌راهی شهادت»
    با مورچه‌ای آشنا شدم
    که هر شب، «نمل» می‌خواند
    و با رزمنده‌ای که سلیمان نفسش بود!
    و با سرهنگی که با آخرین حقوقش
    تلویزیون چوبی دردار خرید
    برای فرزند همرزم شهیدش
    که امام را در ابعاد «خمینی» نشان می‌داد
    دلم سفر می‌خواهد
    لابه‌لای ابرها
    گذشته‌ای نزدیک
    و آینده‌ای که شاید همین آدینه باشد
    گوشه «پادگان حمید» شاید
    من عاشق تماشای شهری هستم
    با فقط یک روزنامه
    چاپ عصر
    ۱۶ صفحه سفید
    تا دفترچه نقاشی «بچه‌های ولی‌عصر» باشد…
    مدادرنگی‌ها را تیز کنید!
    نقش و نگار مرا
    خفه کردند با «سیمان»!
    شمشیرها را برق بیندازید!
    بند پوتین‌ها را محکم کنید!
    سفری دراز در پیش است…
    ببینم!
    شما شهری نمی‌شناسید
    که همه فصل‌هایش «بهار» باشد؟!
    و همه زنانش «حوا»؟!
    و همه مردانش «آدم»؟!
    و همه سربندهایش «یا زهرا»؟!
    و همه کوچه‌هایش «بنی‌هاشم»؟!
    و همه روزهایش «تاسوعا»؟!
    و همه رودهایش «علقمه»؟!
    و همه جزایرش «مجنون»؟!
    و همه منتظرانش «یعقوب»؟!
    وهمه چشم‌هایش «نوح»؟!
    و همه موحدانش «ابراهیم»؟!
    و همه حاجیانش «هاجر»؟!
    و همه امیدوارانش «موسی»؟!
    و همه حواریونش «عیسی»؟!
    و همه پادگان‌هایش «دوکوهه»؟!
    و همه فرماندهانش «حاج‌احمد»؟!
    و همه شب‌شکنانش «نصرالله»؟!
    و همه مساجدش «مسجدالاقصی»؟!
    و همه کانال‌هایش «حنظله»؟!
    و همه شب‌ جمعه‌هایش «کمیل»؟!
    و همه تقاطع‌هایش «سه‌راهی شهادت»؟!
    و همه کربلاهایش «پنج»؟!
    و همه خنده‌هایش «خرازی»؟!
    نه! در «نقشه» نیست شهری که بنا دارم مسافرش باشم!
    سرتان را بالا بگیرید…
    #حسین_قدیانی

  12. حسین قدیانی می‌گوید:

    میلادالرضا
    ح‌سین ق‌دیانی: نه! «مأمون» نام هیچ پادشاهی نیست! دیوانه‌ی شیرین‌عقلی است که توهم زده بود می‌تواند آفتاب را تبعید کند! آنهم چه آفتابی؛ حضرت شمس‌الشموس! علی بن موسی را از مدینه کشاند طوس، بلکه خورشید را ببرد زیر سایه‌ی تاج و تخت خود! شگفتا! ولی عصر خود را «ولی‌عهد» هم کرد تا مثلا ثابت کند خیلی معاویه است! معاویه‌ی ثانی! به آفتاب، پُست بدهی که او را پَست کنی! خفیف کنی! تحقیر کنی! خودت را صدر بنشانی و او را نفر دوم! خودت اول و او نفر بعدی! از بس نقشه ریختی، خدای علی بن موسی نیز دست به کار شد تا به تو ثابت کند که شمس‌الشموس از تو زیرک‌تر است! هم‌چنان که موسی از فرعون، زیرک‌تر بود! ظاهرش این است که پادشاه از پشه، قوی‌تر است اما نه برای خدا! برای خدا، تمام زندگی نمرود بسته به مسیر پرواز مگسی است که اراده کند و سوراخ بینی قدرقدرت را نشانه رود! آری! ما خواب بودیم لیکن خدا بیدار بود! و برای خدا، شن صحرای طبس هم کافی است! انسان، طیاره‌ی دشمن را جز با موشک نمی‌تواند زمین بنشاند و ساقط کند اما خداوند حتی با شن هم می‌تواند! شن! «شین» و «نون»! یا فرعون! حالا که می‌خواهی همه‌ی نوزادان پسر را بکشی بل‌که یکی‌شان موسی درآمد، نظرت چیست منِ خدا اراده کنم خودت زحمت موسای کوچک را بکشی؟! و آن‌هم دقیقا در کاخ خودت؟! یا مأمون! حالا که می‌خواهی از اشعه‌های ولی بر حق من در زمین و آسمان بکاهی و او را ببری تحت نام خود، پس چنان از مدینه تا طوس را منور به وجود علی بن موسی می‌کنم که جای‌جای این پهن‌دشت بزرگ، پر شود از فرزندان موسی و برادران و خواهران و خاندان رضا! آنقدر که بعد از رضا، شیعه‌ی چند امامی تمام شود و هر که تا رضا بیاید، تا حجت بن الحسن نیز بیاید! و اینجا که اندکی بعد می‌شود «مشهدالرضا»- به برکت همین نام- آبشخور انقلابی شود مقدمه‌ی انقلاب جهانی مهدی موعود! پس بی‌زحمت، زودتر نقشه‌ات را عملی کن که منِ خدا، اراده کرده‌ام این بار به دست تو و دقیقا در کاخ خودت، علی بن موسی را بزرگ و بزرگ‌تر کنم، که با موسی نیز و به‌واسطه‌ی فرعون و دقیقا در کاخ خودش، همین کردم! فرعون می‌خواست موسی را برای همیشه نابود کند و توی مأمون هم همین نقشه را بنا داری برای علی بن موسی بکشی اما حتی کاخ شما ۲ تن نیز ملک من است! و گوشه‌هایی از مملکت من است! پس همان‌طور که زحمت بزرگ‌کردن موسای کوچک را عدل انداختم گردن فرعون، زحمت بزرگ‌تر کردن علی بن موسای بزرگ را رسما و علنا می‌اندازم گردن خودت! سلمنا! چند صباحی دلت را خوش کن به اینکه ولی من، ولی تو شده! و ولی تمام اعصار و قرون، ولی‌عهد تو شده! لیکن علی بن موسی، راضی به رضای من است! و از توی دیوانه، بسی سیاست‌مدارتر است! من اگر بلدم از پیله‌ی کرم ابریشم، پروانه بسازم، کاخ تو را هم قادرم به مجرای سلطنت دائم جانشینم تبدیل کنم! جوری که همه‌ی انس و جن به علی بن موسی بگویند؛ «سلطان»! جوری که آفتاب، تا ابتدا به اشراق حرمش سلام نکند و در برابر گنبد باشکوهش خم نشود، هرگز به هیچ کجا نتابد! یعنی جانم به خدایی که تو باشی! اگر پیامبرت «محمد» است و اگر ولی‌ات «علی» و اگر به شهادت سلطان طوس، باز هم ولی‌ات «علی» است، پرستش فقط تو را سزاوار است که درست روی نقشه‌ی دشمنانت، نقشه می‌کشی! و مکر خود را بالاتر از مکر شیاطین تعریف می‌کنی! و دست خود را مافوق همه‌ی دست‌ها می‌نشانی! خدایا! تو را شکر بابت نعمت گران‌قدر امام رضا و مشهدالرضا! با کمک بلاهت دیوانه‌ای به نام «مأمون» از همه‌ی اهل بیت «رضای آل محمد» را به ایران ما کشاندی، شاید به این استعاره که آل محمد، از فرزندان سلمان فارسی، رضایت قلبی دارند! و مگر نه آنکه خمینی و خامنه‌ای در این عصر غیبت، پرچم‌دار اسلام محمد و آل محمد شده‌اند؟! آه! دلم پر کشید صحن قدس! و مسجدی فیروزه‌ای به نام گوهرشاد! و پرواز بر آسمان صحن انقلاب! و «السلام علیک یا سلطان یا علی بن موسی‌الرضا»! و صدای خوش‌آهنگ نقاره‌ها! و تماشای بچه‌های سقاخانه! و زن و مرد شبکه‌های پنجره‌فولاد! و رقص کبوتران حرم! و قدم‌زدن از این صحن به آن صحن! و رفتن به دارالولایه! و زیارتی و نمازی و چسبیدن به ضریح مطهر! و دوباره سقاخانه و رفع عطش با جرعه‌ای آب! سلام بر حسین! و بر عباس! و بر رضا! و دوباره سخن با مأمون که نام هیچ پادشاهی نیست! تاریخ را از من بشنوید! «عباسی» نام سلسله‌ای ماندگار است که پدرش «علی» بود و مادرش «ام‌البنین»! در این سلسله اما همه خود را نوکر «فاطمه» می‌خوانند و فرزندان او که شرط سلسلةالذهب باشند! یا زهرا! رضای تو به ما آبرو داد اما دعای تو را لازم داریم برای پایان غیبت «مهدی فاطمه»! مادری کن باز هم برای روزگار که هر آن دست تو به آسمان بلند می‌شود، موسم طلوع خورشید است! شمسی و قمری ندارد! تو مادر تمام تقویمی! و دلسوز همه‌ی ابنای آدم! مادر تمام هستی! و دلسوز همه‌ی بشریت! به پر چادرتان قسم، ما بهار را منتظریم…
    #حسین_قدیانی

  13. حسین قدیانی می‌گوید:

    جانم رضا! ای جان جانانم رضا
    ح‌سین ق‌دیانی: هر چند «رضا» یعنی جمع «صبر» و «بصر» اما درد از این بالاتر؟ امامی که ولی عصر خود بود، باید ولی‌عهد مأمون خوانده می‌شد! باری از عزیزی که خود اهل خراسان بود شنیدم؛ «مکتب مشهد، نه مکتب فلاسفه، نه مکتب شعرا، نه مکتب سخن‌وران، نه حتی مکتب عدالتیون، بلکه تنها و تنها «مکتب غربت» است»! تا نفهمیم معنای #غربت را چگونه خواهیم فهمید معنای #مکتب_غربت را؟ غربت فرق می‌کند با مظلومیت! رنجش مضاعف است! غربت یعنی تو «دوست» داشته باشی اما در میان دوست هم غریب باشی! غربت یعنی تو «دشمن» داشته باشی اما دوست با تو بیشتر دشمنی کند! غربت یعنی «دوست خائن» دانسته و «دوست احمق» ندانسته، دشمن اصل کاری تو را همراهی کند! آه از «تجمیع خیانت و حماقت» در حق ولایت، آه! غربت از قضا، عمدتا در اوج عظمت رخ می‌دهد! غربت یعنی در نهایت شُکوه، مجبور باشی شِکوه کنی از روزگار! غربت اما با این همه آه، با این همه درد جان‌کاه، هرگز مخل تصمیمات حکیمانه‌ی ولایت نیست! و می‌بینیم که نیست! امام رضا علیه‌السلام در اوج غربت، همه‌ی رفتار و گفتارشان بر مبنای حکمت بود! در مسیر هجرت از مدینه تا طوس، هر منزلی سکنی ‌گزیدند، آنچنان گرم و گیرا به تبیین مبانی #شیعه پرداختند که دیگر بعد از ایشان، این قصه‌ی غصه‌دار شیعه‌ی چند امامی تکرار نشد! و می‌بینیم که نشد! تا امام رضا هر که آمده، صحه بر امامت دیگر امامان بعد از ایشان هم گذاشته! تا «علی‌بن موسی» هر که آمده، تا «حجت‌بن الحسن» را هم قبول داشته! و قبول دارد! پیوندی هست میان ثامن‌الائمه و صاحب‌الزمان، از جنس معنی! اینک از همین جنس معنی، جای ۲ پرسش اصل کاری است؛ اولا چرا در میان این همه امام، تنها امام رضا علیه‌السلام به ایران هجرت کردند؟! و ثانیا چرا در میان این همه انقلاب «انقلاب اسلامی» به معنای حداکثری و دقیق کلمه، تنها در ایران اتفاق افتاد؟! پیوندی هست میان ثامن‌الائمه و انقلاب اسلامی! هم‌چنانکه پیوندی هست میان انقلاب اسلامی و صاحب‌الزمان! انقلاب اسلامی یعنی حدفاصل این ۲ معصوم تا خداوند منان به وعده‌ای که مبنی بر ظهور داده عمل کند! غربت #انقلاب_اسلامی جای خود اما باید هم نبض تحولات جهان دست #جمهوری_اسلامی باشد! و باید هم شیاطین عالم، هنگام سخن گفتن درباره‌ی سردار قاسم سلیمانی، جوانب ادب را درنظربگیرند! ما این همه را، به گذشته که نگاه می‌کنیم، از چشم «علی‌بن موسی» می‌بینیم و به آینده که خیره می‌شویم از چشم «حجت‌بن الحسن»! شجره‌ی طیبه‌ی انقلاب اسلامی، ریشه در همان منازلی دارد که امام رضا علیه‌السلام از #مدینه تا #مشهد به تبیین مبانی #اسلام پرداختند، فلذا همان جمهوری اسلامی که از سویی توسط وهابی‌های تکفیری طرد می‌شود و از دیگر سو توسط شیعه‌ی انگلیسی، هم از حماس اهل سنت دفاع می‌کند، هم از حماسه‌ی حزب‌الله شیعی! «فرعُها»ی شجره‌ی طیبه‌ی انقلاب اسلامی البته «فی‌السماء» است! اگر خون هر شهید این نظام ۳۰۰ هزار شهید جمهوری اسلامی ریشه در «مکتب مشهد» دارد، چشم شهدا در «مکتب ظهور» جز قامت دلربای «یوسف فاطمه» را نمی‌بیند! ما نیز چون شهدا و چون امام شهدا، چشم از #افق برنمی‌داریم! گذشت آن دوره که نور، بنا به جبر روزگار، ولی‌عهد تاریکی باشد! هر چند آن دوره هم، این نور بود که توانست در اوج غربت، حکمت به خرج دهد و تاریکی را تحت‌الشعاع خود قرار دهد! تاریکی یعنی ظلمت یعنی مأمون، نور اما یعنی روشنایی یعنی ضامن آهو! اینک در مشهد «ولادت نور» محشر به پا کرده! و مأمون مرده است! خیلی وقت است مرده است! مادام که انقلاب اسلامی، رهبری چون خمینی دارد و مادام که جمهوری اسلامی، رهبری چون خامنه‌ای؛ یعنی چشم این نهضت و این نظام، به «بقیة‌الله الاعظم» دوخته شده! چه معصوم باشد، چه نائب معصوم، ما خودمان «ولی» داریم و ولی‌عهد هیچ مأمون مرده‌ای نخواهیم شد! بعضی‌ها لطفا خواب‌های پریشان برای این دیار نام‌آشنا نبینند! فلان توافق چه تصویب بشود، چه تصویب نشود، یارای این را نخواهد داشت ذره‌ای از عداوت ما با تاریکی و ظلمت کم کند! ما از آرمان «مرگ بر آمریکا» لحظه‌ای پاپس نمی‌کشیم! اگر ایران، قدمگاه امام هشتم است، انقلاب اسلامی ملت ایران اما حادث شده تا مقدمه‌ای باشد برای ظهور! و مقدم آفتاب دوازدهم را گرامی بدارد! گفتم که! ما خود ولی داریم! توافق ما با حضرت ثامن است! یا امام رضا! ما کبوتر جلد باب‌الجوادیم! و تا آسمان مشهد را داریم، عارمان می‌آید که بخواهیم آنهم داوطلبانه (!) وارد قفس شیطان بزرگ شویم! عشق ما امام خراسان است! صحن انقلاب! آسمان گنبد! عشق ما امام خراسانی است! صحن حسینیه! آسمان بیت! ولادت با سرسعادت نور هشتم فرخنده باد!
    #امام_رضا
    #مشهدالرضا
    #حسین_قدیانی
    @ghete26

  14. حسین قدیانی می‌گوید:

    #عینک
    ح‌سین ق‌دیانی: و #خداوند اراده کرده است دیده‌بان #اسلام همان چشم‌هایی باشد که از بچگی ضعیف بود، آنقدر که کلمات و جملات تخته‌سیاه را تار می‌دید! از آن روزهای کودکی در #مشهدالرضا تا این سالیان پیری در #تهران بارها و بارها سیدعلی مجبور به تعویض عینک شده لیکن چشمی که #خدا بخواهد ببیند، می‌بیند! و آن‌قدر تمیز و شیک و مجلسی می‌بیند که n سال پیش، آری! سال‌ها پیش از آنکه شیخ سرخه، گفت‌وگو با یانکی‌ها را دیوانگی بخواند، بگوید؛ “من به #مذاکره با #آمریکا خوش‌بین نیستم!” ای بسا معلم لابد کراواتی مدرسه‌ی محل تحصیل #حضرت_آقا در کوچه‌پس‌کوچه‌های بازار سرشور #مشهد وقتی ۲ دیده‌ی سید ما را پشت آن شیشه‌های گرد عینک گنده دیده بود، توهم زده بود مردمک چشم این سید، مگر با #سلام و #صلوات تا ۴۰ سالگی یارای تماشا داشته باشد، لیکن نور دیدگان مردان الهی با حضرت احدیت است، نه حتی چشم‌پزشک! و شگفتا! چشمانی که عمری دراز و پررمز و راز با عینک، عجین بوده، رمانی نیست که نخوانده باشد! آن‌هم رمان‌های قطور ۴ جلدی چاپ قبل از #انقلاب که چشم سالم را هم کور می‌کرد، چه رسد به چشم یار خراسانی! هیهات! “دیده‌بان” نام هیچ برنامه‌ای در هیچ تلویزیونی نیست، بلکه استعاره از نگاه نافذ تنها یادگار #خمینی است! خدا بخواهد، به چشم ضعیف هم نگاه حکیمانه می‌دهد! عشق است برد نگاه بصیر حضرت آیت‌الله‌العظمی امام خامنه‌ای (❤) که BBC گفت: “اسد از شام می‌رود” و VOA گفت: “اسد از سوریه می‌رود” اما آقای ما و #حضرت_ماه ما با همین عین و همین عینک #بشار_اسد را وعده داد به #پیروزی_مقاومت و چنان محکم که تو گویی #خشت_خام برایش #آینه است! دلم می‌خواهد رجز بخوانم؛ آهای مجری بی‌حجاب که آن شب، نشسته بودی جلوی #مسعود_بهنود و سعی داشتی تشکیک کنی در حلاوت این قلم! این متن، نه‌تنها به شیرینی این #قلم شهادت می‌دهد، بلکه بالاتر؛ شهادت می‌دهد که BBC کور است و VOA کور است و اساسا همه‌ی غربزده‌ها کورند اما نور علی نور است چشم خامنه‌ای و نافذالبصیرة است نگاه علی! ۳۰ سال پس از خرداد ۶۸ و ۲۰ سال پس از تیر ۷۸ و ۱۰ سال پس از خرداد ۸۸ چند باری عینک مولای ما عوض شد اما نیست که ما اهل کوفه نبوده و نیستیم، مشاهده می‌کنید که هم‌چنان حاکم #علی است! و هنوز هم رهبر #سیدعلی است! ای جانم به مقتدای عاشوراییان که عینک به عینک، زیباتر می‌شود! اصلا عشق است جمال چهره‌ی صلوات‌لازمش! خدا را چه دیدی! شاید با همین عینک که عجیب فرم باعشقی دارد، چشم آقای ما به #عصر_ظهور و #گل_نرگس روشن شد! آفرین خانوم خوب! دیگه رو حرف کارشناس برنامه، حرف نزن! فقط هیس!
    #حسین_قدیانی

  15. حسین قدیانی می‌گوید:

    درود بر نظام #جمهوری_اسلامی
    ح‌سین ق‌دیانی: در بین جماعت روزنامه‌نویس شاید هیچ‌کس اندازه‌ی حقیر، توأمان در مدح و نقد #شورای_نگهبان یادداشت ننوشته باشد و البته انتقاد بیشتر بوده! الغرض! حدود ۲ سال پیش و بعد از متنی چکشی علیه شورای نگهبان، از دفتر جناب #کدخدایی با من تماس گرفتند که بیا و حرفی اگر داری، رودررو با ما بزن! آن متن آن‌قدر تند بود که مفتخر به دریافت تندترین توبیخ از ناحیه‌ی #صفار شدم! بگذار این‌جور بگویم؛ استاد همیشه آرام را هرگز آن‌قدر عصبی ندیده بودم! من اما الان بنا ندارم که از آن متن، دفاع کنم یا بابت انتشارش عذری بخواهم؛ حرفم این است که نمی‌دانم چرا آن دیدار ۲ سال پیش هرگز محقق نشد! راستش تماس آخری که برای تنظیم روز و ساعت قرار، قرار بود از طرف دفتر آقای کدخدایی با من گرفته شود، هرگز گرفته نشد! با خود عهد کردم دیگر هیچ چیز له یا علیه شورای نگهبان ننویسم؛ هر چند، چند صباح بعد، یادداشت مطولی تحت عنوان “آخرین متنم درباره‌ی شورای نگهبان” نوشتم که به راحتی در کانالم در تلگرام قابل رصد است! کاش بروید متن را پیدا کنید! “آخرین متنم” را بزنید در سرچ، برای‌تان می‌آورد که شامل ۵ باکس است! ایامی بود که کدخدایی رفته بود تلویزیون اما پاسخ‌های ایشان بیشتر ناظر بر سئوالات ضدانقلاب و افسادطلبان و خلاصه آن‌طرفی‌ها بود، اقلا به‌زعم من! چندی بعد هم ناگهان دیدم که ایشان به #پگاه_آهنگرانی وقت دیداری داده‌اند، ولو برای تکمیل پروژه‌ی دوست خوبم #سهیل_کریمی و این شد عامل ناراحتی بیش از پیش ما! و حالا القصه! چند روز پیش و نیز امروز، دوباره از دفتر جناب کدخدایی با ما تماس گرفتند برای وقت دیداری که من هم رک و راست، ضمن گله از بدقولی در آن قرار اولی، گفتم؛ “آقای کدخدایی بروند با همان سلبریتی‌ها جلسه بگذارند!” و خداحافظی کرده یا نکرده، قطع کردم! باز زنگ زدند و توضیح و تشریح و اینکه حتما قراری باشد! آنی پایین آمدم از #خر_شیطان و ستودم #انقلاب_اسلامی را که سخنگوی شورای نگهبانش، خود را هم به من #حسین_قدیانی پاسخ‌گو می‌داند، هم به کی و کی! و دعوت می‌کند طیف‌های مختلف را که بیایید و حرف‌های‌تان را به ما بزنید! کجا زمان شاه، این‌جوری بود؟! اصلا انتخاباتی بود که حالا سخنگوی نهاد نظارتی‌اش، خود پیش‌قدم باشد برای پاسخ‌گویی؟! آنهم به متنوع‌ترین طیف‌ها؟! و هم ناز مرا بخرد، هم ناز مخالفم را؟! اینکه ما از اصل نظام دفاع می‌کنیم، یکی هم ناظر بر همین است که درِ دفتر مسئول نظام، هم به روی من باز است، هم به روی مخالف من! نه! قدر انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را نمی‌دانیم! آه! که نه من و نه پگاه!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>