یافت‌آباد؛ چهارراه داش‌مجید

وطن‌امروز؛ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۸

ح‌سین ق‌دیانی: آبادم، یافت‌آباد! کمی جلوتر از چهارراه معروف به قهوه‌خانه! و در گلزار شهدای جنوب‌غربی‌ترین نقطه تهران نشسته‌ام سر مزار شهید مجید قربانخانی و متحیر از استعداد عجیب و غریب انقلاب اسلامی در متحول ‌کردن انسان‌ها، ولو آنکه بزن‌بهادر یافت‌آباد باشد! و غرق در همین افکار بودم که سروکله چند دانش‌آموز پیدا شد! لباس فرم مدرسه تن‌شان بود! و عجبا! مثل پروانه دور شمع شهید بچه‌محل که حالا بدل به قهرمان زندگی‌شان شده بود، می‌چرخیدند! و چه بخت، با من یار بود که تا خواستم عکسی از شور و شوق‌شان بگیرم، یکی‌شان بنا کرد بوسیدن عکس مجید! داش‌مجید! و همراه با این ادعا: «داش‌مجید با من رفیق بود!» ادعایی بزرگ که موجب جر و بحث دانش‌آموزان شد: «حالا همسایه‌تون بوده دیگه! رفیقت که نبوده!» ولی «ولی محسن راست می‌گوید! خودم یک‌بار دیدم که نشسته بود ترک موتور داش‌مجید!» و گویا فقط یک بار هم نبوده: «اقلا ۱۰ بار! بار آخر، کمی هم موتورسواری یادم داد که بعد خودش بی‌خیال شد! گفت هنوز خیلی بچه‌ای! و بعد رفت مسجد و بعد هم سوریه!» و جواب دوست دیگر: «سوریه که نه خنگ‌خدا! خانومان!» و تصحیح اشتباه رفیق؛ «خان‌طومان، بابا! همه‌چیز رو هم غلط، تلفظ می‌کنی تو!» و ادامه‌ بگومگوی‌شان؛ «خان‌طومان در سوریه است دیگر! به قرآن مطمئنم!» آری! به قرآن مطمئنم که نسل طیب‌ها و شاهرخ ضرغام‌ها هرگز در انقلاب اسلامی منقرض نشده! کاش روز تشییع باشکوه و حقیقتا گرم و گیرای پیکر شهید مجید قربانخانی در یافت‌آباد بودی و از نزدیک می‌دیدی تفاوت تیپ‌ها را! از بسیجیان «الهی و قلبی محجوب» بودند تا رفقای ادوار گذشته زندگی داش‌مجید! و مرا باش! چنان نوشتم «ادوار گذشته» کأنه حالا چقدر سن داشت! تولد؛ ۳۰ مرداد ۶۹ و شهادت؛ ۲۱ دی ۹۴ و همه‌اش ۲۵ سال عمر! ۲۵ سالی که خیلی از اوقاتش صرف فرار از مدرسه شد! و دعوای بعد از زنگ آخر! و حالا نزن، کی بزن! و بعد هم عشق و حال با نانچیکوی بروس‌لی! و شهرت در چهارراه قهوه‌خانه! و کشیدن قلیان با هر طعم توتون که فکرش را بکنی! و گنده‌بازی با خوانسار! و ترک دوسیب و نعناع! که سن من از این پک‌های لوس گذشته! و بعد خودت قهوه‌خانه بزنی! و حتی خال! روی بازویت! و مستقیم به هیچ صراطی نباشی! و آن همه دعوا در باغ نعیمی! و هیچ هم خسته نشوی! و گاه بیفتی با سوزوکی دنبال ماشین عروس! و با صدای بوق موتورت، اعصاب کل شهر را خراب کنی! اما خب! خطوط‌ قرمزی هم داشته باشی! و علایقی! من‌جمله بوسه بر دست مادری که خیلی وقت‌ها به حرف‌هایش گوش نمی‌دادی! «به حرف‌هایش گوش نمی‌دادی» اما عاشقش که بودی! حتی در اوج بد بودن‌هایت! و شر شدن‌هایت! و قوانینی که برای خود داشتی؛ «دعوا را پایه‌ام اما لعنت بر دزدی و هیزی!» با این همه اما هیچ‌وقت دلت با محسن صاف نشد! محسن بچه‌محل! و حتی روز اعزام محسن فرامرزی به سوریه هم دلت با او صاف نشد! محسن را یک سپاهی، یک بسیجی می‌دانستی که نه او در خط تو بود و نه تو در خط او! فقط احترام سنش را نگه می‌داشتی که از تو ۹ سالی بزرگ‌تر بود! که ۵ آذر ۹۴ از بچه‌های محل خداحافظی کرد! و رفت! رفت و حتی این وداع هم خیلی نتوانست دلت را تکان دهد! تا اینکه ۲۵ روز بعد، در آخرین روز فصل پاییز، ناگهان خبردار شدی که محسن در جبهه شام به شهادت رسیده! دلت ریخت! دلت آخرین برگ روی درخت پاییز بود! یاد خاطراتت با محسن افتادی! و آن دفاعی که همیشه حتی وسط دعوا از تو می‌کرد؛ «ذات داش‌مجید پاک است!» یاد آن خاطره افتادی که محسن می‌خواست عاشورا برود مسجد بازار ولی تا چشمش به دسته شما افتاد، منصرف شد! آمد ایستاد در صف و بنا کرد زنجیر زدن! در تکیه‌ای که به طعنه می‌گفتند «دسته خلافکارها!» کجا رفتی رفیق؟! چه طولانی شد این آخرین غروب پاییز لعنتی! و چقدر گریه کردی در مراسمش! بویژه وقتی مداح، روضه زینب می‌خواند! زینب! یادت هست داش‌مجید که چقدر صفا می‌کردی با «زینب‌ زینب» مؤذن‌زاده! و شد آنچه که باید! و روضه زینب مراسم محسن، سبب تحولت شد! خیلی آن روز گریه کردی، خیلی! و دیگر نرفتی قهوه‌خانه! عوضش حرف از اعزام به سوریه زدی! و همه خندیدند! کل چهارراه قهوه‌خانه خندید! کل یافت‌آباد خندید! همه خندیدند! همه الا مادرت که دلش هُرّی ریخت! هی داد و بیداد! دلم یک دل سیر، گریه می‌خواهد! و گریه می‌خواست که بالای مزار داش‌مجید، از گوشی‌ام «زینب‌ زینب» را گذاشتم! هنوز اما بچه‌ها بودند! و هنوز صحبت از ترک موتور داش‌مجید بود! که کدام‌شان چندبار سوار شده‌اند! حالا این موتور، تا خود بهشت می‌راند! تمام شد دیگر چرخ‌زدن‌های الکی! تک‌چرخ‌های هیجانی! خاک شد! پاک شد! و چه اردیبهشتی شد برایت داش‌مجید! بی‌خود نبود که یکی از بچه‌ها می‌گفت؛ «مادرم گفته که دیگر نگوییم چهارراه قهوه‌خانه! بگوییم چهارراه داش‌مجید!» و حرف آن دیگری؛ «چند ساله بشیم می‌تونیم بریم سوریه؟!» و جواب آن دانش‌آموز؛ «اول باید سلیمانی ببیندت!» پس ببین سردار! خوب نگاه کن! این نسل آیا تو را یاد همان اردیبهشتی‌های الی‌بیت‌المقدس نمی‌اندازد؟! گلزار شهدای یافت‌آباد؛ ۳۷ سال بعد! نه! هیچ چیز عوض نشده! الا آنکه جوان شده‌اند مادران شهدا! آن از مادر محسن! این از مادر مجید! حق با محسن بود؛ «ذات داش‌مجید پاک است!» ببینم رفیق! هنوز هم آیا ترک موتورت کسی را سوار می‌کنی؟! الکی هم بچرخانی‌مان قبول است! به قرآن مطمئنم تو نشان روشن عصر مایی! جوانمردی که در روزگار تئوریزه‌کردن ذلت، تا بلندای آزادگی رفت! کاش موتور ما را هم روشن کنی داش‌مجید…

این نوشته در صفحه اصلی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. حسین قدیانی می‌گوید:

    #هادی_عامری را قدر #بابااکبر دوست دارم!
    ح‌سین ق‌دیانی: امروز سی و هفتمین سالگرد شهادت پدرم است! پدری که ۳۷ سال پیش در چنین روزی “سپیده‌دم خونین عشق” را دید و برای همیشه پر گشود! در این ۳۷ سال، خیلی‌ها شک کردند! بعضا چپ کردند! این یقین من اما ریشه در خون پدر دارد! تیر صدام اگرچه گلوی بابااکبر را برید اما اربعین امسال، پخش کردم صدای پدر را در نجف و کربلا! جوانی از جوانان حشدالشعبی که فارسی می‌دانست و رفت‌وآمدی در خیمه‌ی ما داشت، پرسید؛ “صدای چیست؟! صدای کیست؟!” قصه را برایش شرح دادم! و از آن پس، بیشتر مراقبم بود! بهتر پذیرایی می‌کرد! کامل‌تر هوایم را داشت! القصه! #مهناز_افشار و دوست‌پسر سیاسی‌اش #عباس_عبدی که #نویسندگی را با #بافندگی عوضی گرفته، بدانند که برد توئیت‌ها و تحلیل‌های‌شان هرگز بیشتر از تیرهای #صدام نیست! ۱۰ اردیبهشت ۶۱ چه بسیار که نگران عاقبت ما بودند لیکن خدا #کربلا را که آرزوی پدران‌مان بود، بدل به خاطره‌ی ما کرد! نه! کلفت‌تر از سیبیل صدام آمریکایی نیست، پوست افسادطلبان آمریکایی! می‌دانید خداوند، کی پوست این جماعت را خواهد کند؟! روزی که ایتام شهدای امروز، صدای پدر را در قبة‌الصخره پخش کنند! اصلا یک چیز! ازدواج با دختر و پسر حشدالشعبی دقیقا چه مشکلی دارد؟! بنی‌آدم با هم وصلت می‌کنند دیگر! یعنی بی‌شمار است تناقض مدعیان اصلاحات! از سویی پز می‌دهند که فلانی، داماد لبنان است و از دیگرسو علیه خبری که نه راست است و نه درست، مانور تشکیلاتی می‌دهند! این همه از اعراب متنفرید؛ زیبنده نیست لولیدن‌تان زیر دشداشه‌ی آل‌سعود! آمارتان را دارم! از مخرج وجدان‌تان، کم نبوده که شیوخ شکم‌گنده‌ی سعودی، آلتی به علامت فتح تکان دهند! ما اما افتخار می‌کنیم که سرباز عامری باشیم؛ هم‌چنان که او خود را سرباز سلیمانی می‌داند! با سلیطه‌ها وصلت کردن بد است و الا ایرانی برود دختر آمریکایی بگیرد و برعکس! #شرع و #قانون رعایت شود؛ الباقی به ما چه! بگذار فاش بگویم؛ خانم افشار! بدبخت شوهرت! اگر لات مایل به تو، هنرش در ریختن خون هموطن بی‌گناه است لیکن لات مایل به ما زور بازویش را به رخ #داعش می‌کشد! پس تصحیح کنید اغلاط‌تان را! ۱۰ اردیبهشت ۶۱ هادی عامری عراقی با مردم ایران بود علیه صدام اما منافقین هنوز هم ایرانی‌ها را می‌کشند! “نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی” تنها فیلمی است که مهناز افشار در عالم واقعیت بازی کرده! اصلا تقصیر من بود آقای عبدی! کمتر بباف! کاش از #سروش به همان #گوگوش می‌رسیدید، نه به کاریکاتورش! آهای عامری! قدر پدرم دوستت دارم! آنقدر که دق کنند از این محبت!
    #حسین_قدیانی

  2. حسین قدیانی می‌گوید:

    مهناز افشار؛ تتلوی اصلاح‌طلبان
    ح‌سین ق‌دیانی: هنوز هم بر این باورم که آن فیلم کذا ضربه‌ی بدی به آقای رئیسی زد در آستانه‌ی انتخابات! یک‌جور کج‌فهمی از مقوله‌ی جذب حداکثری بود! بله! حتی تلاش برای هدایت تتلو هم کاری است برای خود اما راهش نه آن آبروبری بود! آن ایام، روی هر سنی از مراسم اصول‌گرایان، تتلو را هم آن بالا می‌دیدی! البته به‌زعم من فقط بحث جذب حداکثری نبود! اصول‌گرایان در یک تحلیل خام، این طمع را نیز داشتند که محبوبیت مجازی و زیرزمینی تتلو را منتقل به سبد رأی رئیسی کنند و به قشر خاکستری این پیام را بدهند؛ “ببینید! مایی که با حتی با تتلو هم رفاقت داریم، هرگز آن دیوی نیستیم که دیوار بکشیم در پیاده‌روها!” البته مقصود درستی بود ولی با راهی نادرست، بودار و ناامن! نه! تتلو درختی نبود که رئیسی روی آن یادگاری بنویسد! همین جا از ترس مغالطه‌ی نظردهندگان، اشاره کنم به مطالب اخیرم در مدح شهید مجید قربانخانی! و اینکه حتی نانچیکوبه‌دستان یافت‌آباد را هم می‌توان به صراط مستقیم شهادت کشاند اما آیا مسخره نیست که با همین نیت، متوقع باشیم که عن‌قریب جمعی از لات‌وپوت‌ها را ببرند دیدار بزرگان؟! پس با راه کج نمی‌توان به هدف راست رسید! که آش، هم بی‌نمکش بدمزه است؛ هم شورش! الغرض! همان سیلی که تتلو به اصول‌گرایان زد، ماه‌هاست که مهناز افشار دارد به اصلاح‌طلبان می‌زند! با این فرق که در جریان انقلابی، همان موسم انتخابات هم ۴ تا حر بی‌تکلف پیدا شدند که متذکر زعمای قوم اصول‌گرا شوند اما اینجا حتی عباس عبدی هم که گاه آزادانه می‌نویسد، بنا می‌کند به نگارش قبیله‌ای‌ترین تحلیل ممکن! و تو بخوان؛ بافتن، نه نوشتن! به توئیت‌ها و پیج‌نوشته‌های چند ماه اخیر افشار دقت کنید! نه! مخاطب طعنه‌های او و گرادادن‌هایش فقط مؤمنین و انقلابی‌ها نبوده‌اند! او حتی تجویز می‌کند که فلان دارو برای بهمان بیماران، مفید هست یا نه! و موجب واکنش اطبا هم می‌شود! اگر تتلو تنها یک زیرزمینی‌خوان است، افشار اما در حد یک علامه‌ی ذوالفنون(!) مشغول لگدپرانی به اصلاحات است! علاج کم‌کاری روحانی در واقعستان اگر دست اصلاح‌طلبان نیست، آیا از خرکاری افشار در مجازستان هم نمی‌توانند جلوگیری یا اقلا اعلام برائت کنند؟! گیرم توئیت افشار بعد از قتل روحانی همدانی بوده! نشر کذب که بوده! تشویش اذهان که بوده! موارد متعدد قبل که بوده! نگرانم برای اصلاح‌طلبان که از موسی‌صدر به مهناز رسیده‌اند! بی‌آنکه حتی یک حر داشته باشند! اگر تتلو به ما تنها یک سیلی زد، افشار بی‌افسار اما مرتب دارد چپ و راست می‌کند جماعت را! می‌فهمند آیا؟!
    #حسین_قدیانی

  3. حسین قدیانی می‌گوید:

    #شهید_اکبر_قدیانی
    ح‌سین ق‌دیانی: امروز به همراه اقوام، رفتیم #بهشت_زهرا تا سی‌وهفتمین سالگرد شهادت بابااکبر را گرامی بداریم! ۳۷ سال است که نزدیک‌ترین پنج‌شنبه به ۱۰ اردیبهشت کارمان همین است که پروانه‌وار جمع شویم دور شمعی که نامش #شهید است و منبع نور مدام و تا ابد باعث فخر ما! ما خجلیم پیش خدا و روح خدا و سیدعلی و ملتش و آنکه سر ما را تا حدی بالا نگه داشته، همین حضرت ابوی است که از شرمندگی‌مان کاسته! القصه! چند روز پیش برای‌تان از وصیت‌نامه‌ی پدر نوشتم و از همرزمش حاج‌اصغر آبخضر و نگو همان شب، ایشان پدر را در خواب دیده! و اینکه پدرم از رفیقش خواسته که بیا یک پایی به توپ بزنیم؛ “خیلی وقت است فوتبال بازی نکرده‌ام اصغر! بیا یک توپ جور کن، یک دست فوتبال بزنیم!” و الباقی را از قول حاج‌اصغر بخوان: “جایی بودیم که به زمان حال شبیه بود! بگو همین الان! تو بودی! خواهرت بود! اکبر اما در همان سن شهادتش بود و خیلی هم سر کیف! بعد همه با هم رفتیم خانه‌ی مادربزرگت! این اصرار اکبر بود! مدام می‌گفت که دلم برای مادرم تنگ شده! من به اکبر گفتم: “حاجیه‌خانوم حدود ۴۰ سال است تو را ندیده و اگر یک‌هو ببیندت شاید منقلب شود! بگذار یکی یک‌جوری آماده‌اش کند برای این دیدار!” اکبر اما قبول نکرد! و فقط می‌گفت که زودتر برویم! خلاصه رفتیم! رفتیم و دیدیم در خانه باز است و مادربزرگت پله‌ها را دارد می‌آید پایین! انگار که می‌دانست مهمان دارد! چه مهمانی! اکبر همین که عزیزت را دید، جلوجلو رفت و افتاد به پای مادرش! گاه پایش را می‌بوسید و گاه دستش را! بعد هم رفتند داخل یک اتاق و اکبر بنا کرد سخن‌گفتن با مادربزرگت! کاملا هم جدی! مثل سخن‌گفتن‌های جدی زمان حیاتش که جدیت حرفش را با نگاه‌های خاص پشت عینک نشان می‌داد! این همان اتاقی بود که الان هم وصیت‌نامه و عکس پدرت در آن هست!” همیشه همین‌طور حی و زنده و باحیات بوده #بابااکبر برای‌مان! اینکه حالا خواب بود ولی در بیداری هم کم از #پدر کمک نگرفته‌ایم! خودم اعتراف می‌کنم که مرا در این راه، خون پدر نگه داشته و الا من روسیاه با این تاب و توان کم، حتما بریده بودم! وانگهی! #قلم ناقدر من کجا و نوشتن از بزرگان کجا؛ اما حتی همین ناقابل هم که گاه از #حضرت_ماه می‌نویسم، از آبروی پدر است! هزاران‌هزار ستاره فدای یک لبخند شمس و قمر؛ که امامت و ولایت ریشه در خون ما دارد! حالا زیاد عرشی نکنم! #محمد_انصاری هم آمده بود! می‌گفت: “مال عالم بالاست وصیت‌نامه‌ی پدرت!” و چه گرم گرفته بود با عزیز! رضا شکیبایی هم آمد! جواد آقایی هم! و یک آن دیدم چه نوربالا می‌زند عزیز…
    #حسین_قدیانی

  4. حسین قدیانی می‌گوید:

    #محمد_انصاری
    ح‌سین ق‌دیانی: شهید قطعه‌ی ۲۶ اگر یک پرسپولیسی تیر باشد که حتی وقتی به خواب هم‌رزمانش می‌آید هم دنبال #فوتبال است، نه عجب که زائر مزارش محمد انصاری باشد! دفاع چپ محکم قرمزها که در روزگار انسداد پنجره‌ی پرسپولیس، برادری‌اش را به تیفوسی‌های سرخ ثابت کرد و وقتی متأثر از پارگی رباط مجبور شد زانوی غم بغل کند، همه به احترامش ایستادند حتی آبی‌ها! محمد انصاری اما در بیرون زمین فوتبال هم محترم است! ساده می‌رود؛ ساده می‌آید؛ ساده می‌پوشد و تو گویی از عوالم اشتهار فوتبالیست‌ها کاملا مبراست! آری! سخن بر سر چپ‌پایی است که با الگوگیری از #شهید_ابراهیم_هادی راه راست را می‌رود! آقامحمد اگر پنج‌شنبه‌ها درگیر تمرین و مسابقه نباشد، به احتمال زیاد می‌رود #بهشت_زهرا تا ساعاتی را در جوار “عند ربهم یرزقون” سپری کند! از جمله دایی شهیدش که مثل پدر شهیدم از ستارگان ۲۶ است؛ قطعه‌ی ۲۶ بهشت‌زهرا که همان اوایل جنگ از شهدا تکمیل شد! القصه! عصر پنج‌شنبه در بهشت‌زهرا محمد را دیدم و سلام و علیکی گرم! همان بود که فکرش را می‌کردم! در عصر شوم سلبریتی‌های حال‌بهم‌زن که با کم‌ترین سواد، بیشترین فخر را می‌فروشند، بک چپ پرسپولیس حکم کیمیا را دارد! محمد برای همه در حکم کیمیاست و همه قدر ادب و تواضع و اخلاص و شهیددوستی بی‌رنگ‌وریایش را می‌دانند، آن‌قدر که حتی در پیجش توسط خانم‌های آن‌مدلی هم “حاجی‌مون” خطاب می‌شود؛ “حاجی‌مون رو عشقه!” حاجی قرمزها لیکن دلش پر بود از بعضی بی‌مرامی‌ها که خب! به او گفتم: “این ذات روزگار است که قهرمان زنده را بیشتر در بوق کند!” بعد هم دعوتش کردم بیاید سر مزار پدرم و ناگفته نماند که قبلا به او آمار پرسپولیسی‌بودن #بابااکبر را داده بودم و اینکه از عشاق سر طلایی #همایون_بهزادی بوده! در راه، تعریف کرد از وصیت‌نامه‌ی پدرم؛ “مال عالم بالاست قلمی که زده!” کلی هم کری خواند برایم؛ “مانده‌ام چه‌جوری آبی شدی، اگر پدرت آن‌همه سرخ بود؟!” خلاصه که رسیدیم سر مزار ابوی و مادربزرگ به آقامحمد، نان‌خامه‌ای تعارف کرد! دوباره کری‌خوانی داغ شد و این‌بار عموهای پرسپولیسی‌ام هم به محمد اضافه شده بودند! شهید؛ پرسپولیسی، برادرانش؛ پرسپولیسی و زائر مزارش هم که بازیکن خوش‌قامت پرسپولیس! و راستش یک‌آن دچار غربت شدم! مرا از این حال، حرف بامعنای عزیز نجات داد، آن‌جا که با اشاره به محمد انصاری، یواشکی بهم گفت: “از بی‌زرق‌وبرق بودنش خوشم آمد! بهش بگو!” پس خوب گوش کن برادر! یک #مادر_شهید از اعماق دهه‌ی ۶۰ اضافه شد به خیل طرفدارانت! به هواداران جورواجور “حاجی‌مون!”
    #شهید_اکبر_قدیانی
    #حسین_قدیانی

  5. حسین قدیانی می‌گوید:

    #پائولو_مالدینی
    ح‌سین ق‌دیانی: هم‌سخنی روز پنج‌شنبه با بک چپ پرسپولیس، مرا از قطعه‌ی ۲۶ بهشت‌زهرای تهران کند و برد سن‌سیرو! کلیسایی که سال‌های سال، معبد اعجاز مقدس‌ترین شماره ۳ تاریخ بود؛ پائولو مالدینی! آقازاده‌ای که خودش هم آقا شد و هرگز نان زیاده از نام پدرش #چزاره_مالدینی نخورد! الغرض! گاهی دلم تنگ می‌شود برای بازی پائولو! چه روزها که به این عشق سپری می‌کردیم که شبش بازی آث‌میلان را ببینیم و به‌ویژه مدافع چپ قدر و قدرتمندی که در دقیق‌ترین ثانیه، تکل را می‌بست و شگفتا! از همان محل تکل، دفاع را بدل می‌کرد به ضدحمله! یعنی که کل تیم را جلو می‌فرستاد! نه! مالدینی مدافعی نبود که بسنده کند به فرستادن توپ به اوت! عجیب میل به نفوذ داشت و وقتی کورس می‌گذاشت، چنان سریع اما چنان نجیب می‌دوید که موهای آشفته در بادش، آخرین مد شهر میلان می‌شد! آخرش هم نفهمیدیم این اسب خوش‌تراش، چپ‌پا بود یا راست‌پا! از سمت چپ، هم به کنار خط می‌زد و با چپ سانتر می‌کرد و هم به عمق می‌آمد و برای شوت، مدد از پای راست می‌گرفت! روز خداحافظی مالدینی از فوتبال، حال آن بسیجیانی را داشتم که در آخرین روز جنگ، سر بر دیوار حسینیه‌ی حاج‌همت گذاشته بودند! مرا بابت این تشبیه خواهید بخشید، چرا که دیوانه‌وار مالدینی را دوست داشتم! علتش هم آن بود که وقتی اول‌بار بازی‌اش را در تلویزیون زردرنگ پارس سیاه‌سفید خانه‌ی‌مان واقع در اعماق جنوب شهر دیدم، جلدی رفتم سراغ آلبوم عکس‌های فوتبالی پدرم با آن موهای بلند فر مجعد هیپی و صورت صاف و صوف که بی‌شباهت به سر و وضع مالدینی نبود! این مال سال‌هایی بود که میلان با گولیت و فان‌باستن و ریکارد و باره‌سی و آلبرتینی و دونادونی، آن‌چنان هویتی داشت که بیشتر می‌خورد یک #تیم_ملی باشد، تا یک تیم باشگاهی! در میان آن‌همه ستاره اما مالدینی چیز دیگری بود! بیشتر می‌خورد آرتیست سینما باشد، از بس خوش‌گل و خوش‌تیپ بود! با این‌همه، مثل پایین‌شهری‌ها حریصانه فوتبال می‌کرد و الحق از جان مایه می‌گذاشت! وقتی تکل می‌بست، جوری بود که انگار قلبش را گذاشته باشد جلوی توپ! گویی سکانسی جامانده از #نجات_سرباز_رایان بود! که آخرش هم بلند می‌شد و توپ را از خود می‌کرد و سر را می‌انداخت مثل اسب نجیب، پایین و شروع ضدحمله! آری! دل میلان خوش به ساق‌های پای پائولو بود که وقتی می‌دوید، اسب سفید خواستنی همه‌ی دختران اروپا می‌شد! بگو همه‌ی پسران جهان! پس خوب گوش کن #محمد_انصاری که در بک چپ، الگویی جز پائولو #کفر است! این چپ‌های امروزی مالی نیستند! “حاجی‌مون” وقتی برگشت، باید بشه؛ “انصاری مالدینی”!
    #حسین_قدیانی

  6. حسین قدیانی می‌گوید:

    درس داخل خدمت
    ح‌سین ق‌دیانی:
    لباس تدریس
    لباس تحصیل
    لباس تهذیب
    و صدالبته لباس عملگی
    عملگی
    هم برای خدا
    و هم برای خلق خدا
    شباهنگام
    #تسبیح و #انگشتر
    و روز
    جارو و خاک‌انداز و #بیل
    روفتن گِل
    مگر خنده گُل کند
    در سیمای پیرزنی سیل‌زده
    نه!
    حوزه‌ی علمیه
    مروج سکولاریسم نیست
    مبلغ تدین متکبرانه نیست
    مبشر اسلام آل‌سعود نیست
    خط تولید انبوه کارگر است
    حمال می‌دهد بیرون
    حمال دین خدا
    حمال درد مردم
    پای درس مطهری و مصباح
    و خمینی و حضرت ماه
    و مراجع شعائرالله
    آن طلبه‌ای رشد می‌کند
    که کربلای ۵
    می‌رود شلمچه
    و کربلای خدمت
    می‌رود حمیدیه
    بستان
    سوسنگرد
    اهواز
    خرمشهر
    پل‌دختر
    اتوبوس هم نبود
    پشت کامیون
    ترک موتور
    بستنی‌ات را لیس بزن
    حضرت منورالفکر غرب‌زده
    در پارک نیاوران
    گل و لای خانه‌های سیل‌زدگان
    دکور کراواتت را خراب می‌کند
    تو
    ذوب در ولایت کاخ سفیدی
    اما من
    طلبه‌ای را می‌شناسم
    از همان بچه‌های مکتب قمقمه‌های خالی
    که هنوز به قم برنگشته
    و هم‌چنان دارد بیل می‌زند
    بیلِ روشنفکران زشت‌کلام
    کلینتون است
    که وقتی زنش
    در #آمریکا رأی نیاورد
    رسما عزا گرفتند
    هیأت متوسلین به هیلاری
    مادر داعش
    غرب‌زده‌ها
    کراوات خود را
    با رنگ ریش البغدادی ست می‌کنند
    و زنجیره‌ای‌ها
    رنگ لوگوی چیزنامه را
    با پرچم تکفیری‌ها
    اما طلبه‌ی اعزامی از حجره
    هنوز هم فرزند فاطمه است
    که فرمود:
    “الجار ثم الدار”
    اول همسایه
    سپس خود
    اول مردم
    سپس خود
    و به این می‌گویند؛
    رساله‌ی عملیه
    رسالت عملگی
    بیرون‌آمده از رساله‌ی علمیه
    درود بر تک‌تک آجرهای فیضیه
    درود بر هر تار و پود لباس روحانیت
    درود بر داخل‌شدگان درس خارج فقه
    که وقتی بار سفر می‌بندند
    عوض کیش
    می‌روند عین‌دو
    تا همین من و تو
    وقتی در مترو
    طلبه‌ای می‌بینیم
    دستش بیندازیم
    لامشکل
    همه‌ی این طعنه‌ها را
    پیامبر هم شنید
    و تمام این زخم‌ها را
    پیامبر هم خورد
    اما هان ای روحانی اهل خدمت!
    عمامه‌ی آغشته به خاک تو
    تفسیر مجدد “ابوتراب” شد
    #علی
    امیرالمؤمنین کار و جهاد
    دستی بر خطبه
    پایی در خدمت
    و دست‌آخر هم محراب شهادت
    آقای روحانی!
    از این طلبه‌ها بیاموز
    #کار را
    که لباس پیامبر
    یعنی لباس کار
    کمال انقطاع از #خدا
    نمی‌بینی که پرروتر کرد #کدخدا را؟!
    #آرایش_جنگی یعنی آرایش خدمت
    نه آرایش ریش
    از این طلبه‌ها یاد بگیر
    که چقدر بوی #برونسی می‌دهد
    دست پینه‌بسته‌ی‌شان
    که چقدر مثل #همت می‌ماند
    برق چشمان امیدوارشان
    که وقتی می‌خندند
    انگار #خرازی می‌خندد
    در شرق ابوالخصیب خدمت
    در دوکوهه‌ی کار و جهاد و همت
    نه!
    روحانیت #مردم را تنها نمی‌گذارند
    مکاسب را شاید غیبت بخورند
    اما خدمت را هرگز
    خارج فقه
    داخل خدمت بارشان آورده
    داخل آدمیت
    #حسین_قدیانی

  7. صدیقه می‌گوید:

    خوش بحالتان که تهرانید…بهشت زهرا صفای خاصی داره که هیچ جایی نداره…دانشجو که بودم ا‌کثر اوقات ۵شنبه یا جمعه میرفتم مزار شهدا…

  8. ناشناس می‌گوید:

    سلام
    کتاب «خون دلی که لعل شد» رو خوندم. خیلی حرف‌ها داشت …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>