زینبیه‌ای که هست؛ حسینیه‌ای که بود!

الساعه داشتم «شریعتی» را می‌آمدم پایین که چشمم افتاد به «گنبد فیروزه‌ای»! همان تریبون فریادهای سرخ «معلم انقلاب» بر سر «زر و زور و‌ تزویر»! همان محراب جنگ‌های آتشین کویر! همان «سوتک» بر دهان پسرک فقیر که خود را برآمده از جایی می‌دانست که آبادی ندارد! همان سنگر «پیامبر انقلاب حسین»! و همان جان گرامی که عاقبت، در غرب، تسلیم روزگار شد و در جنوب، برای همیشه آرمید تا «زینبیه‌ی دمشق» همواره برای ما یادآور معلمی عاصی و سراسیمه باشد که هیچ نامی جز نام «زینب» آرامش نمی‌کرد:

«زینب! ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش! ای که از کربلا می‌آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی جلادان، هم‌چنان به گوش تاریخ می‌رسانی. ای زینب! با ما سخن بگو! مگو که بر شما چه گذشت! مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی! مگو که جنایت در آنجا تا به کجا رسید! مگو که خداوند، آن‌روز، عزیزترین و پرشکوه‌ترین ارزش‌ها و عظمت‌هایی را که آفریده است، یک‌جا در ساحل فرات و بر روی ریگ‌زارهای تفتیده‌ی بیابان طف، چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگانش عرضه کرد تا بدانند که چرا می‌بایست بر آدم سجده کنند! آری زینب! مگو که در آنجا بر شما چه رفت! مگو که دشمنان‌تان چه کردند! و دوستان‌تان چه کردند! آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما می‌دانیم. ما همه را شنیده‌ایم. تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را، به درستی گذارده‌ای. تو خود شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی، هم‌چون برادرت که با قطره‌قطره خون خویش سخن می‌گوید. اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه کنیم! لحظه‌ای بنگر که ما چه می‌کشیم! دمی به ما گوش کن تا مصائب خویش را با تو بازگوییم. با تو ای خواهر مهربان! این تو هستی که باید بر ما بگریی. ای رسول امین برادر! که از کربلا می‌آیی و در طول تاریخ، بر همه‌ی نسل‌ها می‌گذری و پیام شهیدان را می‌رسانی. ای که از باغ‌های سرخ شهادت می‌آیی و بوی گل‌های نوشکفته‌ی آن دیار را هنوز به دامن داری! ای دختر علی! ای خواهر! ای که قافله‌سالار کاروان اسیرانی! ما را نیز در پی این قافله با خود ببر!»

القصه! از ماشین پیاده شدم و با بغضی در گلو، ایستادم به این عکس! سوژه، حسینیه‌ای بود که روزگاری، با زر و زور و تزویر، مجاهدت‌ها می‌کرد! سوژه در خیابان شریعتی بود! هان ای دکتر! خوش به حالت که در زینبیه‌‌ هستی! آنجا هنوز هم برادران ما مشغول قیام علیه زر و زور و تزویرند! اینجا اما یادش بخیر! حسینیه‌ای بود…

این نوشته در صفحه اصلی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. خان‌باجی می‌گوید:

    سلام آقای قدیانی…

  2. محزون می‌گوید:

    سلام برادر
    می‌خوام با شما صحبت کنم!
    چطور ارتباط بگیریم؟

  3. مانی می‌گوید:

    لطفا آن‌بلاک کنید من رو توی اینستاگرام!

  4. فرهاد می‌گوید:

    کجایند مردان بی‌ادعا؟!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>