عرفه در سومار

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ سروده ای از چشم انتظار

دویدم و دویدم، به کودکی رسیدم/ تو خاطرات نابم، ملوک خانومو دیدم
ماشالا پر بچه بود، ۸ دختر و ۱ پسر/ برای یک دخترش، دائم می داد نویدم
اما مرضیه خانوم، همسایه ی اون وری/ به جز انبار توپام، چیزی ازش ندیدم
هرچند که وسواسی بود، مثل مامان خوبم/ ولی تو قلب پاکش، نوای حق شنیدم
۲۰۰ تا توپ فوتبال، اونم همش دو لایه/ تحویل مادرم داد، از خوشحالی پریدم
یادش بخیر وقتی که، برای رفع حاجت!/ تو دستشویی موندم و، شرمندگی کشیدم
حالا فقط تو ذهنم، خاطره ای مونده و/ از عکس تو حیاط و، بابا اکبر شهیدم
ممنون دختر کوچولو منو بردی به اون سال/ شدم طفل صغیری، با آنکه من رشیدم

سخنی با سردار دشمن شکن، حاج قاسم سلیمانی/ به زودی در وبلاگ قطعه ۲۶

یک شنبه دعای عرفه در شهر سومار بودم. غرب کشور. بچه های تفحص ۲ شهید آورده بودند از دل همین خاک سومار. هر چند سومار بعد از جنگ، خالی از سکنه شده، اما از مردم بومی بگیر تا امثال ما، آمده بودند برای مراسم تشییع. به یمن شهدا باز هم شهر، شهر شده بود و زندگی مگر برای ساعاتی جاری شده بود در این شهر. سومار زمان جنگ، روستایی بزرگ بود که جنگ، به شدت ویرانش کرد. خیلی ها رفتند شهر ایوان استان ایلام و همان جا ساکن شدند. بعد از جنگ اما نبود امکانات سبب شد اهالی سومار، اگر چه زادگاه شان را دوست می دارند، مع الاسف به سومار برنگردند. حالا چند صباحی است که سومار، صاحب شهردار و شهرداری شده تا بلکه مردم و مسئولین دست به دست هم بدهند و دوباره روح زندگی بدمند به این شهر جنگ زده. بگذار چند نکته ای بگویم از آنچه روز عرفه در این شهر دیدم.

یک: قبل از دعا رفتم تا از تنها سوپرمارکت شهر، آری! تنها سوپرمارکت شهر، واقع در تنها میدان شهر، آب معدنی بخرم. به جوان صاحب بقالی گفتم: چرا همچین است اینجا؟ در جواب، همان چیزهایی را گفت که در مطلع این پلاک خواندی. با بغض حرف می زد و از اینکه سومار خالی از سکنه شده، غصه ها داشت؛ «گیرم که اهالی بخواهند برگردند، با کدام امکانات؟! اینجا اسمش شهر است، اما مسجد ندارد، مدرسه ندارد، رونق و کسب و کار و مغازه ندارد. راهیان نور هم اغلب می روند جنوب، تا سومار در میان جبهه های غرب غریب، غریب ترین باشد».

دو: کنار شهرداری اما مردی را دیدم که با زن و بچه آمده بود. گوشه ای سفره پهن کرده بودند و نشسته بودند به غذا. منتظر بودند تا شهدا بیایند و بعد از مراسم تشییع، دعای عرفه بخوانند. با این مرد هم کلام شدم. به گوشه ای از شهر اشاره کرد و خانه مخروبه ای را نشانم داد و گفت: آنجا که می بینی، خانه من است. من توی همین خانه به دنیا آمدم. وقتی جنگ شد، زن و بچه و زندگی ام را بردم ایوان، و خودم برگشتم. سومار خیلی کوچک بود و زود دست به دست می شد میان ما و عراق. بعثی ها خیلی بد زدند سومار و نفت شهر را. روزی که شهر سقوط کرد، دیدم روی دیوار نوشته اند؛ «آمده ایم که بمانیم». نوشته بعثی ها را پاک کردم و به جایش نوشتم؛ «ما برمی گردیم به شهرمان»… و بعد، با یک دل پر از درد، رفتم پیش خانواده ام که ببینم در غربت چه می کنند. سقوط سومار، تلخ ترین خاطره همه زندگی ام است، اما وقتی که به همت رزمنده ها، شهر دوباره دست ایران افتاد، من ۳ هفته قبلش از ایوان برگشتم، تا در آزاد کردن شهرم، بی نقش نباشم. از همان دوران سقوط، اسلحه ای دستم مانده بود، که با آن آمدم. بعد از چند روز درگیری و تعدادی شهید، عاقبت شهر آزاد شد. بعد از آزادی شهر، اولین کاری که کردم، این بود؛ رفتم پی همان دیوار و همان نوشته. در میان خرابه ها، آنقدر گشتم که پیدا کردم دیوار را. همین که چشمم به دست خطم افتاد، زدم زیر گریه. دستم را می کشیدم روی کلمات جمله «ما برمی گردیم به شهرمان» و اشک می ریختم. از سر شکر به درگاه خدا ایستادم به نماز. آب شهر اما کلا قطع بود. مانده بودم چگونه وضو بگیرم. کمی آن سوتر جنازه یک عراقی افتاده بود. مرده بود. قمقمه اش را نگاه کردم. هنوز چند قطره ای آب داشت. قمقمه را برداشتم تا وضو بگیرم، اما دروغ نگفته باشم، خیلی تشنه ام بود؛ خیلی! آب درون قمقمه به اندازه ای بود که یا باید وضو می گرفتم و یا آب را می نوشیدم. بی خیال عطش که کشنده بود، وضویی ساختم و کنار همان دیوار ایستادم به نماز. بهترین و قشنگ ترین نماز همه عمرم را با اشک و ندبه و گریه و زاری خواندم. چند ساعت بعد، ماموریت مراقبت از چند اسیر بعثی را دادند به من. یکی شان که مثل بلبل، فارسی را با لهجه کردی حرف می زد، گفت: ما عراق را که خاک مان است، دوست داریم، شما ایران را که خاک تان است، اما شما خمینی را دوست دارید، ما از صدام بیزاریم.

سه: سخنران این مراسم، سردار علی فضلی بود. مرد محبوب جبهه ها. بعد از اینکه سخنان سردار تمام شد، خیلی ها به خصوص از مردم بومی و عشایر، جلو آمدند و سردار را گرفتند به روبوسی. یکی پیشانی علی فضلی را می بوسید و دیگری چشمش را. همان چشم مجروح را. از همین دیدار گرم و صمیمی اشاره کنم به ۲ صحنه.

الف: مردی با لباس عشایر آمد جلو و بعد از اینکه پیشانی سردار را بوسید، گفت: زمانی که خامنه ای آمده بود کرمانشاه، نشد که به خود ایشان بگویم. این را به شما می گویم، شما هر وقت «آقا» را دیدی، به ایشان از قول ما بگو؛ «ما عشایر حواس مان به همه جا هست؛ مرد نیستیم، اگر برایت شهید نشویم».

ب: اما صحنه دوم. همان نویسنده جمله «ما برمی گردیم به شهرمان»، جلوی علی فضلی را گرفت و گفت: سردار! درد ما را به گوش مسئولین برسان. چه کسی بدش می آید به شهرش، وطنش، زادگاهش برگردد، اما در سومار غریب، کو کار؟ کو زندگی؟ کو مدرسه؟ کو بازار؟

چهار: گمانم به برکت تدفین ۲ شهید گمنام دفاع مقدس در خاک سومار، و حضور گرم تر راهیان نور در جبهه های غرب و به ویژه شهرهای نفت شهر و سومار، و ایضا همت مسئولین محلی، می شود امید داشت که دوباره سومار را زنده کرد. سومار حیف است شهری که بود، باشد؛ بهتر است شهری که هست، باشد. از جنوب و غرب و شرق و شمال، هر چه در شهرهای مرزی، روح زندگی بیشتر جریان داشته باشد، این به نفع امنیت ملی ماست، چرا که اولین مرزبانان این خاک، ساکنین شهرهای مرزی اند.

پنج: باز هم از همان نویسنده جمله «ما برمی گردیم به شهرمان» بگویم که می گفت: آخرین بچه ام سمیه، گاهی که از ایوان می آورمش سومار، و دیوار پر خاطره را نشانش می دهم، می زند زیر گریه و می گوید؛ بابا! پس ما کی برمی گردیم به شهرمان؟!

شش: این همه را نوشتم، اما آنچه که من فهمیدم، سومار، دوباره یک شهر زنده نمی شود، مگر که سوماری ها، خود بخواهند به شهرشان برگردند. اگر قناعت کنند به همین که فلان جا کار دارند و بهمان جا خانه، لابد هیچ وقت سومار، شهر سومار نمی شود. برای طلوع دوباره زندگی در این شهر پر خاطره، اولین کسی که مسئول است، خود سوماری ها هستند. این شهر، سقوط غم انگیزش، و آزادی جان افزایش، بخشی از خاطرات همچون گنج ۸ سال جنگ ماست. حالا که بلندای سومار، زیارتگه ۲ ستاره شهید شده، حالا که نسل سمیه، دنبال روزگار وصل می گردند، البته که حیف است شهری شهردار داشته باشد، اما سکنه نداشته باشد. این جمله آخر را از زبان همان جوانک سوپرمارکتی نوشتم که با بغض حرف می زد.

روزنامه جوان/ ۱۸ آبان ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۶۰ دیدگاه

اگر این است سیاست…

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

یکی از نمایندگان مجلس که این روزها پایش را در کفش سئوال از رئیس قوه مجریه کرده و شکل و شیوه اصرارش بر این سئوال، رنگ و بوی افراط گرفته و در نقد دولت، دور را از دوم خردادی ها ربوده و در سیاست ورزی بسیار عجول است، نخستین روزهای استقرار همین دولت، اما از سوی دیگر بام افتاده بود، تا حدی که در نامه ای به نسبت آمیخته با غلو، خطاب به دکتر احمدی نژاد نوشت: «با استقرار این دولت، امیدهای زیادی در دلها زنده شد که یک گام به جامعه ایده آل اسلامی نزدیک شویم. مثلا در باب عدالت اجتماعی، هیچ دولتی مانند دولت نهم، آن را جدی نگرفته است. این دولت بیش از دولت های پیشین در مسیر عدالت علی (ع) حرکت کرده است و البته کسانی که مانند عثمان به تبعیض عادت کرده اند، مشکلاتی ایجاد کرده و خواهند کرد». شاید همین نامه به شدت مهربانانه (!) باعث شد که آن زمان به توصیه شخص رئیس قوه مجریه، این نماینده مجلس، در لیست نامزدهای جبهه اصولگرا قرار گیرد و راهی بهارستان شود. رفتار آدمی باید متعادل باشد و عاقلانه. در مشی این نماینده محترم، اما عناصر صبر و بصیرت، کمتر دیده می شود. سیاست، عرصه ورود انسان های پخته و سرد و گرم چشیده و مجرب است. ما اگر می خواستیم از این نماینده و امثالهم الگو می گرفتیم، کارمان به جای صراط مستقیم، علی الدوام، سر از افراط و تفریط درمی آورد؛ یک روز لابد باید خیال می کردیم که احمدی نژاد در الگوگیری از معصوم، حتی از خمینی و خامنه ای هم جلو زده، و دگر روز مثل امروز باید مرغ سئوال مان فقط و فقط و فقط یک پا می داشت و به کمتر از این رضایت نمی دادیم. از چنبره این مخاطره، بیرون بیا تا برایت خاطره ای تعریف کنم. روزی همین شخص را در نمایشگاه کتاب یکی از همین سال ها -گمانم سال گذشته- دیدم و به ایشان گفتم: احمدی نژاد، نه آن زمان که به هم دل می دادید و قلوه می گرفتید، آنقدر خوب بود، نه حالا اینقدر بد است که شما می گویی. خندید و جوابم داد: آن روز داشتم به اقتضای زمان، به وظیفه ام عمل می کردم و امروز هم دقیقا دارم همین کار را می کنم. خندیدم و گفتم: البته جواب قشنگی است، لیکن این جواب، فقط از سوی اصولگرایان اصیل پذیرفته است، که هم دیروز و هم امروز، نقاط ضعف و قوت دولت و شخص احمدی نژاد را با هم می بینند، لیکن شما، هم دیروز، مدح تان عجولانه و تند بود، و هم امروز، کمیت و کیفیت نقدتان از مصادیق بی انصافی است. متاسفانه گاهی شما به بهانه نقد انحرافات، خدمات را هم می کوبید و از سویی، گمان کرده اید که رسالت نمایندگی تان فقط در نقد دولت، خلاصه شده است. اگر نقد جریان انحرافی لازم است -که هست- لیکن نوع تعامل حضرتعالی با فتنه ۸۸ خودش از مصادیق انحراف است. وانگهی! ما پدر معنوی حزب کارگزاران را معلم جریان انحرافی می دانیم، چرا که جریان انحرافی، موضع گیری علیه سپاه و بسیج، میدان دادن به نااهلان و نامحرمان، باعث تفرقه شدن میان دوستان، مصادره آرای مردم، قرائت های انحرافی و… را از همان کسانی آموخته است که شما امروز داری سنگ شان را به سینه می زنی و فراموش کرده ای، ملاک، حال فعلی افراد است. شما پیچیدگی فضای سیاسی را نمی شناسی و نگاهتان به مقولات سیاسی، عمدتا صفر و صدی است. شما شاید صداقت داشته باشی، اما در رفتار و گفتارتان کمترین رگه از حکمت دیده می شود. سر همین بی صبری و بی بصیرتی تان است که عمدتا بیش از آنکه دوستان از مواضع بعضا بر حق تان استفاده کنند، این دشمنان هستند که از سخنان شما سوء استفاده می کنند. توصیه ام به شما این است که به جای سیاست ورزی، کتب استاد شهید را بیشتر بخوانید. کمتر حرف زدن و بیشتر مطالعه کردن، به صلاح دنیا و آخرت شماست… از حق نگذرم البته که این نماینده محترم، نقدهای آمیخته به کنایه مرا خوب می شنید، وسط حرفم نمی پرید، لیکن آخر سر باز هم حرف خودشان را می زد!

همین نماینده محترم، این روزها در تحلیل اینکه چرا مجلس به وزیر اقتصاد، فرصت تمدید وزارت داد، مدعی شد که رئیس قوه مجریه از بعضی بزرگان بهارستان و سایر بستان ها (!) پرونده دارد. حرف درشتی است قطعا، و طبعا خوب نیست، آنچه به سبب مسئولیت مان از دیگران در اختیارمان است، در حکم گروگان باشد تا به وقت لزوم، از این و آن، امتیاز بگیریم. نمی دانم بنا را باید در این باب، بر چه بگذارم. اگر این نماینده، حرف خلاف واقعی زده، حتما باید بررسی شود، چرا که شمای خواننده هم باید تصدیقم کنید که حرف، حرف درشتی است. فرض دیگر این است که حرف این نماینده راست بوده باشد… مانده ام بعد از این ۳ نقطه چین، چه چیزی باید بنویسم. آیا باید بنویسم؛ «سیاست، پدر و مادر ندارد» یا اینکه باید بنویسم؛ «به جز خمینی و خامنه ای و شهدا و آحاد ملت و عده ای معدود، الباقی، از چپ گرفته تا راست، و از مخالف گرفته تا موافق، همگی سر و ته یک کرباس اند»؟!

***

حیف که «ستون پلاک» چندی است به صفحه سیاسی روزنامه جوان تغییر مکان داده، و الا اگر این است سیاست، من که تحریمش می کردم! باور کن عمو…

روزنامه جوان/ ۱۵ آبان ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۴۷ دیدگاه

و اما انگشت نماهای سیاسی

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

در آن گُل را باید گِل گرفت، اگر شادی بعد از فرو ریختن دروازه حریف، زشت باشد و سخیف. انگشتی که نداند به کجا باید اشاره کند، نباشد بهتر است. کاش پخش زنده، همراه با دیدن حرکات زننده نباشد. فوتبال البته به قیل و قالش زنده است، اگر نگیرند بی اخلاق های تازه به دوران رسیده، حالش را. القصه! شاید هم الغصه! یا الپسته! شادی عجیب و غریب بعد از گل ۲ تن از بازیکنان فوتبال، اگر چه عملی خلاف ادب، قبیح و بی شرمانه بود، اما باعث شد اهالی ورزش این بار قاطعانه تر از دفعات قبل، ممنوع الفعالیت کنند فاعل و مفعول را. اینقدرش را باید به فال نیک گرفت، چرا که تنبیه، بخشی از تربیت است. متاسفانه دنیا رو کرده به فوتبالیست نماهایی که هنوز خود را برای رعایت بدیهی ترین و پیش پا افتاده ترین اصول اخلاقی، نساخته اند. آن بزرگ، خیلی خوب دعا کرده بود که ای کاش دنیا به ما رو نیاورد، هنگامی که هنوز نساخته ایم خودمان را. همچین عده ای از بازیکنان ما بعد از گل، خل می شوند و از خود، بی خود، کانه به بارسلونا گل زده اند، نه داماش! فاش باید گفت که شوتبالیست هم نیستند بعضی از این فوتبالیست ها. این از این اما، زشت تر و قبیح تر و هتاکانه تر از این عمل ناهنجار، آنجایی است که بعضی ها نه به یک نفر، که به ۴۰ میلیون رای یک ملت، تعرض می کنند و با «نامه سرگشاده» به عدد نفوس یک ملت، و رای ایشان، تجاوز می کنند. اشاره این انگشت را هم باید دید و صاحب این انگشت را هم مدعی العموم باید مجازات کند. پس بی اخلاق تر از شیث رضایی و محمد نصرتی، اکبر هاشمی رفسنجانی بهرمانی دامت برکاته، بلکه هم زید عزه است. تا آنجا که من شنیده ام، قرار است حضور این ۲ بازیکن را در فعالیت های ورزشی، مادام العمر -یا چیزی در همین مایه ها- ممنوع کنند، و حتی این را هم شنیده ام که قرار است اجازه ندهند این ۲ نفر در اماکن ورزشی حضور داشته باشند. کار خوبی است؛ به ویژه درباره یکی شان که نشان داده اصلاح بشو نیست و ترحم به وی اصلا جایز نیست و مصداق آفتی می ماند که اگر ریشه کن نشود، آسیب به همه مزرعه می زند. این هم از این، و اما آیا متعرضین به همه آرای ملت، که انگشت اشاره شان، از دست و آستین دشمن بیرون می آید، بهتر نیست از هر گونه فعالیت سیاسی، به خصوص فعالیت انتخاباتی، مادام العمر محروم شوند؟! آیا بی اخلاق های وادی سیاست، که علیه یک انتخابات باشکوه و ۴۰ میلیونی، انگشت سرگشاده نشان می دهند، و بی ادبی می کنند، بهتر نیست که صرف نظر از مقام و عنوان شان، یک بار برای همیشه متنبه شوند و از هر گونه اظهار نظر سیاسی منع شوند؟! اگر شیث رضایی، روزگاری، در طیاره، نابه جاترین و نانجیبانه ترین شیطنت ممکن را می کند و به دروغ خبر از سقوط هواپیما می دهد و مسافرین بیچاره را تا مرز سکته پیش می برد، روزگاری هم بود که ما در آن شاهد بودیم، بعضی ها همراه با ایل و تبارشان و آقازاده های شان، به دروغ بر طبل تقلب کوفتند تا بلکه یک حماسه آسمانی را با اهرم فتنه تا مرز سکته پیش ببرند. این درست که آحاد ملت، حق بعضی ها را در یوم الله ۹ دی به تمیزی تمام، کف دست پست شان گذاشت، لیکن بعضی انگشت ها هست که برای گلوی رای پابرهنه ها، دقیقا کار تیزی می کند. اگر رضایی و نصرتی به درستی باید مجازات شوند، به طریق اولی، تیزی را باید گرفت از دست کسانی که اختیار انگشت اشاره شان دست اجنبی است. اتفاقی که البته خود به خود دارد می افتد؛ «باز هم این حرف زد»، اولین واکنش آحاد ملت است، وقتی که بزرگ خاندان اشراف، انگشتی به اشاره می چرخاند و برای خودش حرف می زند.

روزنامه وطن امروز/ ۱۱ آبان ۱۳۹۰

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۱۹ دیدگاه

خدا به ما نظر دیگری دارد

پیامک/ اقتصادتم!

هم الان که بنا کردم به نوشتن پلاک امروز، یکی برایم پیامک فرستاد که رشته افکارم را پاره کرد، اما در عین بی مزگی، بامزه بود. پیامک این دوست را عینا بخوانید، تا برویم سر اصل بحث. «از اقتصاد دنیا که خراب تر نداریم؟!… اقتصادتم!»

جامعه/ بی نظمی های منظم تهران!

تهران وقتی که یکی دو قطره بیشتر، باران به خود می بیند، شهر را غافلگیر می کند که شرح این شهر را دیروز برای تان نوشتم. امروز صبح اما هنگام رفتن به سر کار، هنوز تهران بارانی بود، بگذریم که هوای مه آلود هم به باران اضافه شده بود. راستش به نظرم آمده که بی نظمی های این شهر شلوغ، خودش برای خودش نظم قشنگی پیدا کرده! آن دسته از شهروندانی که صبح خیلی زود از خانه بیرون می زنند، دیده اند که خلق الله چه عجله ای دارند برای رسیدن به محل کار خود، تا بلکه گذرشان به ترافیک سنگین و روی مخ صبحگاهی نیفتد. البته این موضوع برای نواحی مختلف شهر فرق می کند. باید اهل سحرخیزی باشی که بفهمی چه دارم می گویم. آنجایی که ما زندگی می کنیم، از ساعت نزدیک شش و ربع به بعد، جنگ برای مواجه نشدن با ترافیک، جنگ بر سر دقیقه ها بلکه ثانیه هاست. از این زمان که نوشتم، تو اگر یک ربع دیرتر به خودت بجنبی، درگیر ترافیکی می شوی، که جورش را باید نزدیک یک تا دو ساعت بپردازی. به قولی؛ «یک ربع غفلت، مساوی است با یک روز کاری پشیمانی». هوا اما وقتی که بارانی می شود، این یک ربع، جای خود را به پنج دقیقه می دهد. در چنین حالتی جنگ دقیقه ها و ثانیه ها دیدنی می شود. عجله شهروندان سحرخیز برای درگیر نشدن با ترافیک، که نبودن پرسنل راهنمایی و رانندگی، هم بر این سرعت و شتاب می افزاید، آنقدر هست که گاه اتوبان های شهر را بدل به پیست رالی می کند! این حالت ادامه دارد تا ساعت هفت صبح. از این ساعت به بعد، باید به جای شهروندان پر از اندوه، به ماشین های پر از انبوه (!) سلام کنی. از این ساعت به بعد، خیلی دیر به محل کارت می رسی. از این ساعت به بعد البته خیلی فرقی نمی کند که بگیری و بخوابی، مثلا ساعت نه که به شکل ملموسی از بار ترافیک کم می شود، بیرون بیایی، یا همان هفت صبح! فرق معامله اش نیم ساعت است! هفت صبح بزنی بیرون، با این ترافیک، ساعت نه می رسی، اما ساعت نه بزنی بیرون، نه و نیم، شاید یک ربع به ده! البته وقتی هوا بارانی است، همه این ساعت هایی که نوشتم، باید نیم ساعت از آن کم کنی، چرا که بارش باران در شهر تهران، با چند برابر شدن وسایل نقلیه، نسبت کاملا مستقیمی دارد! آیا با وجود تاکسی هایی که حتی دربست هم سوار نمی کنند، چون برای شان صرف ندارد، آیا با وجود صف عجیب و غریب اتوبوس و مترو، آیا با وجود این همه چاله چوله در خیابان ها و کوچه های شهر، می توان از مردم توقع داشت که در هوای بارانی، از وسیله نقلیه شخصی استفاده نکنند؟! قطعا مردم دوست ندارند که با اتوبانی مواجه شوند که به پارکینگ ماشین، تغییر کاربری داده، اما احتمالا سیستم حمل و نقل شهری به خصوص در روزهای بارانی و بحرانی، اصلا کشش حمل و نقل مسافر را ندارد. حالا باز هم دعوا کنند دولت و شهرداری با هم بر سر بودجه مترو. وقتی دود این دعوا، درست وسط چشم ملت فرو می رود، البته که در این دعوا، رضایت خدا نمی بینند و به هیچ کدام شان حق نمی دهند. این را اما برای کسانی می گویم که می خواهند از پست های فعلی شان به سمت های مهم تری برسند. به خدا هیچ تبلیغی، بلیغ تر از کار کردن در همین پست فعلی تان نیست. اصلا لازم نیست که حرف های قشنگ بزنید. اصلا لازم نیست ادعاهای قشنگ کنید. اصلا لازم نیست که تیتر بزنید «باران، شهر را غافلگیر نکرد». فقط کافی است برای مردم، خالصانه کار کنید. کار بهترین ابتکار است در زمینه تبلیغ، و الا وعده و وعید را همه بلدند. پیش امت حزب الله، از حضرت ماه و ستاره ها سخن گفتن، و پیش مردم کوچه و بازار، زار از مشکلات معیشتی زدن، و پیش دوم خردادی ها، حرف های روشنفکرانه زدن را، به خداوندی خدا، من هم یاد گرفته ام. منظورم قطعا شخص خاصی نیست و همه حضرات را می گویم. آهای! کسی که می خواهی بروی مجلس و نماینده ما مردم بشوی، چرا الکی قول می دهی که اگر نماینده شدم، تورم را کم می کنم؟! اصلا تورم مگر در حوزه کاری توست؟! البته باز هم صد رحمت به تو. آن دوست دیگرت به مردم فلان شهر قول داده که اگر رهسپار بهارستان شدم، در این شهر دانشگاه آزاد تاسیس می کنم! خب بگو از همین حالا بستی دیگه! تو نماینده شوی، چه می کنی با این مردم، خدا عالم است؟! فقط خدا!

تلنگر/ ما و این خدای مهربان!

آخر بند بالا صحبت از خدا شد. هیچ از خدا به خاطر این باران تشکر کرده ایم؟! طبق اخبار، همه سدهای کشور، از همین حالا پر شده، و این یعنی که سال ۹۱ در فصل تابستان، نباید بحران کم آبی داشته باشیم. یعنی نمی ارزد که به خاطر این نعمت، چند رکعتی برای حضرت دوست، نماز بخوانیم؟! هر جای دنیا را که نگاه می کنی، یا در بحران اند و یا در انقلاب و یا در اعتراض و یا در فقر و یا در کشتار و یا در بی آبی و یا در سیل و یا در خشکسالی و یا در زلزله. خدایی که من می شناسم، به ملت ما و سرزمین ما نظر دیگری دارد. کمی مهربان تر باشیم با این خدا. کاش کمی بیشتر بندگی اش کنیم.

روزنامه جوان/ ۱۰ آبان ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۴۴ دیدگاه

باز باران با ترافیک!

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

صبح زود از خانه بیرون زده ای، و می بینی که ترافیک وحشتناک از سر خیابان و اتوبان محل زندگی ات، رسیده به سر کوچه. اصلا بگو دم خانه! بی اغراق، باران که البته نعمت ناز خداست، به خاطر سوء مدیریت ها چند برابر کرده ترافیک شهر را. یک جورهایی قفل به نظر می رسد. برآوردت این است که با این اوصاف، حداقل یک ساعت با تاخیر در سر کار حاضر شوی. با اولین چاله خیابان و بی معرفتی راننده ای که خیلی معلوم است عجله دارد، همه هیکلت خیس می شود. با کلی تاخیر به سر کار می رسی و می بینی که خیلی از همکارانت هنوز نرسیده اند و فعلا مانده اند در خیابان. غروب می خواهی به خانه برگردی و مشاهده می کنی غوغای ماشین و بوق، همچنان بیداد می کند. آب جوی خیابان به حاشیه خیابان کشیده شده. یک چیزی در مایه های استخر! کفش و جوراب و پاهایت کاملا خیس شده اند. تاکسی نگه نمی دارد. حتی دربست هم که می گویی، باز ناز می کند. مسافران باد کرده اند در خیابان و تا وسط خیابان جلو آمده اند تا اگر مسافرکشی دلش به رحم آمد، زرنگی کنند و زودتر از بقیه سوار ماشین شوند. صف اتوبوس انتهایش معلوم نیست. تا ایستگاه مترو باید نیم ساعتی پیاده بروی. خسته ای. هنگام رد شدن از عرض خیابان باید محاسبات فیثاغورسی انجام دهی و ایضا کمی تا قسمتی پرش ارتفاع بلد باشی که در رودخانه جاری شده در حاشیه خیابان، غرق نشوی. اما هر طور شده به ایستگاه مترو می رسی و صفی می بینی که نگو و نپرس. مطمئن می شوی که به قطار اول و دوم نمی رسی. کنارت عاقله مردی را می بینی که روزنامه «همشهری» دستش است. همان مرد به تو می گوید؛ سر جدت ببین چی نوشته! و بعد سرش را چند باری تکان می دهد. تیتر یک روزنامه را می خوانی. «باران، شهر را غافل گیر نکرد»، روی مخت رژه می رود! تو هم چند بار سرت را تکان می دهی! اعتماد به نفس خاص مدیران شهری، غافل گیرت کرده! قطار اول می آید و می رود. قطار دوم هم. قطار سوم هم. تو اما شانس می آوری که به قطار چهارم می رسی. تراکم آدم ها در داخل قطار، دیدنی است. ضربان قلب افراد کناری ات را به وضوح می شنوی. صدای نفس کشیدن شان را. ایستگاه بعدی اما، نیمی از افراد قطار پیاده می شوند تا جا برای خروج کسانی که در این ایستگاه می خواهند پیاده شوند، باز شود. نمی دانی بخندی یا گریه کنی. یاد تیتر یک ارگان شهرداری می افتی. آخرین ایستگاه از قطار پیاده می شوی، اما در پایانه، می بینی که صف تاکسی و اتوبوس هست، قشنگ هم هست، اما فعلا که خبری از تاکسی و اتوبوس نیست. تا به صف برسی، جوانکی داد می زند؛ روزنامه، روزنامه! تیتر یک همان روزنامه باز هم غافل گیرت می کند! فکر می کنی، یعنی حدس می زنی که شاید، «همشهری» ارگان شهرداری تهران نیست و مال یک شهر دیگر است که وقتی در آنجا باران می بارد، شهر غافلگیر نمی شود. شاید جابلسا یا شاید هم قابلسا! می زنی به بی خیالی و بلند بلند می خندی. باران اما همچنان دارد می بارد. به خودت تلنگر می زنی که مبادا سوء مدیریت شهرداری را، حتی دعوای دولت و شهرداری را بر سر خیلی چیزها که دودش فقط در چشم شهروندان فرو می رود، به پای باران بنویسی. به پای خدا بنویسی! دلت برای مظلومیت این نعمت قشنگ خدا می سوزد. سرت را به طرف آسمان می چرخانی و اجازه می دهی که خدا صورت تو را با قطرات باران نوازش کند. همین کار را می کند خدا. همین کار را می کند خدا، تا ۴۵ دقیقه دیگر که سوار اتوبوس شوی. با تاخیر به خانه می رسی. همچنان که با تاخیر به سر کار رسیدی. آخرای اخبار، هواشناسی اعلام می کند که باران، حالاحالاها خواهد بارید. فردا صبح، یک ساعت و نیم زودتر از خواب بلند می شوی! 

توی خواننده اگر ساکن همین تهرانی، دروغ نوشتم، بگو دروغ نوشتی. حرف بدی زدم، بگو حرف بدی زدی. سیاه نمایی کردم، بگو سیاه نمایی کردی. غلو کردم، بگو غلو کردی. فقط یادت باشد که «باران شهر را غافلگیر نکرد»، اصلا و ابدا!!

روزنامه جوان/ ۹ آبان ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۴ دیدگاه

نمایشی مطبوع از نمایشگاه مطبوعات

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

سال گذشته در همین نمایشگاه مطبوعات، جلوی غرفه یکی از همین روزنامه های به شدت سیاسی، با خانم محترمه ای که با ۲ پسرش به نمایشگاه آمده بود، کارمان به یک بحث به شدت صنفی کشیده شد. آن خانم، می خورد که ۴۰ سالش باشد و می گفت؛ از بچگی روزنامه خوان بوده تا حالا و کدهایی هم که می داد، موید ادعایش بود. خوب بحث می کرد. شمرده شمرده و آرام سخن می گفت و اجازه می داد بحث سر یک موضوع، به پایان برسد، بعد سراغ سوژه دیگری می رفت. بیشتر می پرسید و من بیشتر جواب می دادم، اما گاه می شد که من سئوال می کردم و ایشان پاسخ می داد. بحث خوب و متنوعی شده بود. در میان همه مباحثات سیاسی، این بگو مگوی صنفی، آنقدر جذاب شده بود که جمعیتی به جمع ۲ نفره ما پیوستند. شاید نزدیک ۱۵ نفر که وسط صحبت ما، هر کدام شان چیزی می گفتند و چیزی می شنیدند. از جمله محورهای بحث ما، این نکته بود که آیا مطبوعات، فقط وظیفه دارند که اخبار دارای بار منفی را پوشش دهند؟! این البته سئوال آن خانم محترم بود که آخرای بحث، فهمیدم معلم مقطع دبیرستان است. سئوال هایی که در شعاع همین سئوال، مکرر از من می پرسید، بگذار چند تایش را بیاورم اینجا. آیا شما روزنامه نگاران، در این عصر کذایی پر از اضطراب و پر از خبر و پر از حادثه، بیشتر امید به مردم می دهید، یا اغلب ناامیدشان می کنید؟! چرا شما خبرنگاران، تمرکز کارتان بیشتر روی نقاط منفی اخبار است؟! چرا خیال می کنید مثبت نگری و دیدن سوژه های امیدوار کننده، مشتری ندارد؟! چرا در قیاس با اخبار سیاسی، کمتر به مقولات اجتماعی می پردازید؟! چرا حتی اخبار حوزه اجتماعی تان، -همه روزنامه ها را می گفت- بیشتر درباره فلان قتل و بهمان جنایت است؟! آیا دمیدن روح امید در مردم با انعکاس اخبار مثبت، نمی تواند جزئی از رسالت اهالی مطبوعات باشد؟! چرا اخبار مثبتی هم که کار می شود، عمدتا در حوزه وعده وعید مسئولان است؟! چرا سهم توده مردم از این دست از اخبار، کم و ناچیز است؟! آیا جز این است که مطبوعات، به بهانه واقع نگری و بیان معضلات که البته کار غلطی نیست، کمی تا قسمتی منفی باف و سیاه نما شده اند؟! آیا چشم شما بیشتر مترصد اخبار منفی و حوادث توام با بار اضطراب نیست؟!

القصه! تا آنجا که سوادم اجازه می داد، جواب دادم به سئوالات این خانم. به ایشان گفتم: همه حرف های شما درست، اما انعکاس مشکلات مردم، واقع نگری است، نه سیاه نمایی. مردم از رسانه ها توقع دارند که مشکلات شان، حتی اگر تلخ و گزنده باشد، منعکس شود. اخبار توام با بار منفی هم مثل فلان رشوه، فلان اختلاس، فلان تخلف، فلان خلف وعده، اگر ما رسانه ها پوشش بدهیم، متهم به سیاه نمایی می شویم و اگر منعکس نکنیم، متهم می شویم به سانسور و سفیدنمایی.

به اینجا که رسیدم، باز آن خانم، زلف بحث را دست گرفت و گفت: متاسفانه اغلب روزنامه ها در پوشش و انعکاس همین اخبار منفی هم، بیشتر سیاسی و جناحی عمل می کنند تا صنفی و کارشناسی، اما من هنوز سر حرف خودم هستم و گمان می کنم روزنامه های ما متاسفانه و بی آنکه قصد جسارتی به شما داشته باشم، خصلت مگس پیدا کرده اند و بیشتر روی تیرگی ها و پلشتی ها می نشینند.

این خانم محترم البته خیلی زود تاکید کرد که در این مباحثه دارد به نقاط منفی مطبوعات اشاره می کند و اصلا منکر خدمات رسانه های مکتوب نیست. با این همه، در جواب بند بالا به طرف بحثم گفتم: طبیب برای درآوردن غده سرطانی از بدن بیمار، هم به بیمار نزدیک می شود و هم به نقاط عفونی بدن بیمار، لیکن کسی طبابت را با خلق و خوی مگس، مقایسه نمی کند. ما روزنامه نگاران هم در باب امراض اجتماعی، اگر نقش طبیب نداشته باشیم، لااقل موظفیم به آژیر کشیدن. صدای آژیر البته موسیقی زمختی است، لیکن گاهی باید بلند و رسا ناله زد و یا منعکس کننده آلام مردم شد، تا طبیب، متوجه درد بیمار شود.

خلاصه، در یک فضای محترمانه، یکی من می گفتم و یکی این خانم، اما بحث دور و درازی شد که بیشتر از یک ساعت به طول انجامید. جالب اینجا بود که ۲ پسر این خانم هم مستمعینی بودند که صاحب سخن را بر سر ذوق می آوردند و با اینکه سن و سالی نداشتند، سئوالات بعضا مهیجی می پرسیدند. در سالی که و در نمایشگاهی که اغلب مباحث، سیاسی بود، مباحثه صرفا صنفی، با این خانواده محترم خیلی برایم خوش آیند بود. دامنه بحث اما آنقدر کش دار شد و ناتمام ماند، که این خانم محترم که به شدت به مباحث این چنینی علاقه داشت، از من شماره محل کارم در یکی از این روزنامه ها را گرفت که به قول خودشان «مزاحم وقت شریف» ما بشوند، که البته نشدند تا همین روز سه شنبه ای، که بعد از یک سال زنگ زدند و گفتند؛ من فلانی ام، یادتان آمد؟! خندیدم و گفتم؛ بله! بی مقدمه رفت سر اصل بحث و گفت: در روزنامه هایی که تو در آنها مشغولی و نیز سایر روزنامه ها، می دانی درباره اختلاس یا تخلف ۳ هزار میلیارد تومانی چقدر مطلب نوشته شد؟! گفتم: با احتساب خبرگزاری ها و سایت ها و وبلاگ ها و پیامک ها و بلوتوث ها و کوفت ها و زهرمارها، شاید اندازه ۳ هزار میلیارد کلمه!! خندید و گفت: اما دیروز در شهر ما دارالعباده، یک راننده تاکسی، کیف پر از طلای مسافرش را که جا مانده بود، و بیش از ۱۲۰ میلیون تومان می ارزید، به صاحبش برگرداند، ولی این خبر دارای بار مثبت، این خبر امیدوار کننده، این خبر قشنگ، و این خبر دوست داشتنی، نه در روزنامه های اصول گرا «تیتر یک» شد و نه در روزنامه های اصلاح طلب. اصلا گم شد میان این همه خبر کسل کننده. چرا شما روزنامه چی ها که خیلی هم به خودتان و کارتان ارادت دارم، اختلاس را درشت و در حد «تیتر یک» پوشش می دهید، لیکن به اخلاص که می رسد، یادتان می رود انعکاس را؟! آیا این راننده تاکسی اهل یزد، لیاقت «تیتر یک» شدن نداشت؟! آیا کار کمی کرده بود، که هیچ مقاله ای، خود شما درباره اش ننوشتی؟! آیا دوستان و همکارانت، این خبر را آن اندازه که باید منعکس کردند و این فرد شریف را آن اندازه که باید، تبلیغ کردند؟! الان همه مردم «امیرمنصور آریا» را فهمیدند و شناختند، مع الاسف شاید از کم کاری اهل رسانه باشد، یا شاید هم از سر تعریف غلط شما روزنامه چی ها از رسالت مطبوعاتی تان، که کمتر کسی، بلکه هیچ کس «محمدعلی بهروان» را نمی شناسد. خواستم به این خانم محترم بگویم که فلان روزنامه و بهمان سایت، البته این خبر را کار کردند، که دیدم چیزی نگویم بهتر است. انعکاس ۳ خط از یک اخلاص بزرگ، در مقایسه با انعکاس خرواری از یک اختلاس بزرگ، یعنی که ما اهل رسانه متاسفانه چشمان مان عادت کرده به دیدن بدی ها. اگر امثال این راننده تاکسی با وجدان، هرگز به صفحات رویی هیچ روزنامه ای راه ندارند، و جایی در صفحه یک ندارند، یعنی باید تجدید نظر اساسی کنیم در تعریف مان از رسالت حرفه ای مان.

جمعه ظهر که برای بار دوم این خانم را در نمایشگاه مطبوعات دیدم، به ایشان گفتم: شما پر بیراه نمی گفتی پارسال، اما ماشاء الله ظرف یک سال، چه قدی کشیده اند بچه هایت. بعد هم گفتم: می دانی خواهرم! ما روزنامه چی ها متاسفانه برخی اخبار را که باید درست پوشش دهیم، سانسور می کنیم، اما برخی اخبار را مثل آسانسور، به طرفه العینی بالا می بریم. خندید و گفت: اما امسال می خواهم درباره خوبی های کارتان با تو حرف بزنم. آماده ای برای بحث که؟!   

روزنامه جوان/ ۷ آبان ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۷ دیدگاه

نجوایی با باران

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

باران، عاشقانه ترین سلام پاییز است به صورت ما، اما کمی هم شیطنت دارد و خیس کرده روزنامه های روی پیشخوان دکه را. مثل پاچه شلوار مرد موتورسوار که روی طلق موتورش نوشته «بیمه دعای مادر». مگر باران پر کند چاله چوله های شهر را. مرد روزنامه فروش با چه مهارتی دارد لایی روزنامه را می زند داخل صفحات رویی. ترق، ترق! صدای نوستالژیکش زیر این باران بیشتر به دل می نشیند. کاش می شد می نوشتم این صدا را، و صدای بوسه گرم باران را بر گونه سرد زمین. آواز گنجشک ها. تیترها آب رفته اند و سوتیترها خیس شده اند. چند قطره باران، نشسته روی مربع های کوچک جدول کلمات متقاطع. «آدم» تنها کلمه ای است که وقتی باران می بارد، چتر باز می کند بالای سرش. کلاس کلمات دیگر، مثل «کبوتر»، مثل «کلاغ» بالاتر است و اجازه می دهند باران، بال هایشان را تمیز کند. ما آدم ها از یک طرف دعا می کنیم باران ببارد، از یک طرف چتر باز می کنیم! نگاه کن! پیشانی البرز هم سفید شده، با سربندی از برف، مثل موی پیرمردی که در صف سنگک، دارد به مقصد موعود، تسبیح شاه مقصود می چرخاند و مدام ذکر می گوید. ذکر روز چهارشنبه. صبح زود است. چهارشنبه. یادم نیست چندم آبان. شاید چهارشنبه، اول باران! اصلا چه فرقی می کند؛ مهم این است که باران هنوز قهر نکرده با ما، اگر چه کمی سرسنگین شده و دیر به دیر، سراغ ما را می گیرد.

باران فصل پاییز، با باران فصل بهار فرق می کند و نرم می کند استخوان خشک برگ های زرد را که نجیبانه تر بشکنند زیر پای رهگذران. پاییز خودش هم رهگذر تاریخ است. فصل پیاده روی و شنیدن صدای خش خش برگ ها که سخاوتمندانه از شاخه های درخت به پای ما می ریزند. مثل کرامت قطره های باران. مثل همین چهارشنبه خوب خدا. فقط جای آفتاب خالی است. درآمده، اما ابرها جلویش را گرفته اند. نیست و هست. هست و نیست. امان از تردید. از این بی خورشیدی، دلم گرفته. شاید آسمان در عوض من دارد گریه می کند. شاید هم در عوض تو. باران، مسافر آسمان است. همسایه خدا. اشک بهشت. شاید هم ولیعهد عشق. گمانم خبر داشته باشد از خورشید. از دل خورشید. نگاهش کن! مثل افسانه می ماند، بس که زیباست. تا رنگین کمان درنیامده، و تا بیش از این دیر نشده، ای عاشقانه ترین سلام پاییز! علیکم السلام!

راستی! شنیده ام وقتی تو می باری، دعا مستجاب می شود؛ از تو بارش، از من نیایش. بیا با هم «عهد» ببندیم؛ به امید تبسم خورشید، ترنم از تو، توسل از من. «اللهم ارنی الطلعه الرشیده».    

روزنامه جوان/ ۵ آبان ۱۳۹۰

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۱ دیدگاه