مسافر اربعین

تقدیم به روح مطهر و پاک معلم اخلاق جمهوری اسلامی

اگر خروجی اش امثال حاج آقا مجتبی تهرانی است، باید هم آجر به آجر حوزه های علمیه ما مقدس باشد. این تنها لباس پیامبر است که می تواند اسوه های بی مثال؛ هم نام آور و هم گمنام بیافریند. فقط از بطن حجره است که این گونه حنجره های پاک، زمزم اخلاق را زمزمه دل و جان آدمی می کنند. از دل حلقه بیمار روشنفکران، حتی کوچک ترین شاگردان حاج آقا مجتبی نیز بیرون نمی آید. حوزه اما استاد اخلاق پرور است. و اگر می دانستند «کرامت اخلاق» آن رسول آخرین، از پس هزار و اندی سال، باز هم می تواند حاج آقا مجتبی بیافریند، هرگز «محمد امین» را «شاعر» نمی خواندند. بعضی ها برای کوچ شان از کوچه دنیا، وه که چه خوب روزی را انتخاب می کنند. روز اربعین. اربعین، جان مضاعفی به عاشورا بخشیده. عاشورا با اینکه زنده بود، اما با اربعین، زنده تر از قبل شده است. شاید آن روز که آخرین رسول خدا فرمود؛ «از شهادت فرزندم حسین (ع) حرارتی در قلوب مردم ایجاد می شود که هرگز خاموش شدنی نیست»، باز هم عده ای پیامبر را شاعر خطاب می کردند! محمد (ص) اما «شاهد» بود آینده را… و آیندگان را. و می دید این روزها را. حالا دیدن دارد «کنگره کربلا»… و امروز است که راز «ما رایت الا جمیلا» معلوم می شود. اربعین، روز به این بزرگی، روزی حاج آقا مجتبی شد. باید هم «مسافر اربعین» می شد معلم اخلاق جمهوری اسلامی. اربعین، بعثت خون حسین (ع) را کامل کرد. اربعین، هنوز هم غدیر عاشوراست. کاروان اربعین، کاروان اخلاق است و ادب. عمله ظلم شام بارها گفته بودند؛ «ما در این اسارت، هر چه می خواستیم به زینب (س) و سکینه (س) و رقیه (س) ناسزا گفتیم، هر چه توانستیم، حرم حسین (ع) را شلاق زدیم و زخم انداختیم، هر چه یارای مان بود، دشمنی کردیم، اما زبان آل الله هرگز به دشنام باز نشد». جان معلم اخلاق باید هم با کاروان ادب می رفت. اربعین، حق حاج آقا مجتبی بود. گمانم قبل از آن دنیا، همراه کاروان ادب، رهسپار کربلا شده باشد روح مطهر ایشان. چه سعادتی بالاتر از اینکه سفر آخرت را از کربلا آغاز کنیم؟! نشان به نشان حاج آقا مجتبی، هر جا سخن از خداست، یا هر جا سخن از مردم کوچه و بازار است، همیشه پای روحانیت راستین، اصیل و سنتی در میان است. همسفری از خلق تا خدا، اما فقط یکی از معجزات اخلاق است. حاج آقا مجتبی، آنهمه اهل اخلاق و تزکیه و تهذیب نفس بود، که چندان میانه ای با سیاست و ریاست و صندلی و قدرت نداشت. می توانست داشته باشد، اما نداشت. خودش نمی خواست. خوش نداشت. با این همه، آفت دنیانخواهی و پرهیز و زهد، گاهی عافیت طلبی و انزوا و کنج دنج نشینی می شود. حاج آقا مجتبی اما لحظه ای بی تفاوت نبود. بامردم بودنش، سبب بی مردم شدنش نشد. با کلاس اخلاقش، کلاس نمی گذاشت. خیلی سیاسی نبود و اغلب سخن بر مدار سیاست نمی راند، اما با آن نفس گرم و گرامی، همگان را ارجاع می داد به ولایت فقیه. در دفاع از ولی فقیه، بعضی ها سخنرانی می کنند، لیکن حاج آقا مجتبی حتی به این سخنرانی هم احتیاجی نداشت. نفس حق او کافی بود که خط بدهد. و برای این «نفس حق» زحمت ها کشیده بود. آخرش هم نفهمیدیم مشهور است یا گمنام؟! همه جا صحبت از درس اخلاق حاج آقا مجتبی بود، اما از بس خود را فدای خدا کرده بود، زیاد به چشم نمی آمد. انگار بود و نبود! و همین گونه بود که گمنامی اش بیش از اشتهارش، به چشم می آمد… و سایه اش، بیش از خودش. گفت: «از هزاران تن، یکی تن صوفی اند، مابقی در سایه او می زی اند». سایه اخلاق حاج آقا مجتبی نبود، «مابقی» هم نبودیم حتی!

*** *** ***

جمهوری اسلامی به مدافعینی از جنس حاج آقا مجتبی نیاز مبرم دارد، که دور از قدرت و میز و صندلی و ریاست، حتی دور از سخن و سخنرانی، گاه با عمل شان، گاه با نفس حق شان، زمینه ساز جذب مردم به شعائر مقدس باشند. بعضی ها به اسم نزدیکی به ولایت، سیاست را دو دستی چسبیده اند! و بعضی ها به اسم نزدیکی به خدمت، عاشق قدرت شده اند! لیکن حاج آقا مجتبی نشان داد دور از سیاست بازی، -حتی دور از سیاست!- هم می توان جمهوری اسلامی را دوست داشت… و برایش کار کرد. «آقا»ی ما اما برای حاج آقا مجتبی نماز خواند؛ برای آخوندی که منبر را به صندلی نفروخت. نه! این نماز، «نماز میت» نبود. معانی پر بار داشت برای زندگان. از جمله: «درس اخلاق هم محل خدمت است در این نظام الهی. خدمت که فقط از مسیر قدرت میسر نمی شود. لطفا کمی از دور، دورتر، اندکی از میان مردم کوچه و بازار، مدافع انقلاب باشید». حرف ها داشت این نماز… آنقدر مهم و اساسی که حتی «وضو» هم نمی خواست! اصل حرف این نماز، از آدابش مهمتر بود! نامزدهای پشت سر، آیا بگیرند؟! آیا نگیرند؟!

وطن امروز/ ۱۷ دی ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۴۸ دیدگاه

طنز و جدی از سیاست

شاید طنز/ لطفا به من نامزد بینوا کمک کنید!

یکی از نامزدهای محترم انتخابات که در دولت های سازندگی، اصلاحات و دوره اول احمدی نژاد سابقه وزارت داشته، ضمن تاکید بر نامزدی خود در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو، شماره حسابی اعلام کرده، بلکه هزینه تبلیغاتش از طریق کمک های مردمی جور شود! من اما بیش از آنکه این «اعلام شماره حساب» را بگذارم پای سلامت مالی و ساده زیستی ایشان، ترجیح می دهم از این نامزد انتخابات، یک سئوال بپرسم؛ کاندیدایی که از پس هزینه تبلیغات خود برنمی آید و به ملت رو می اندازد، آیا ممکن است بار سنگین ریاست جمهوری را درست و صحیح، و تا آخر، بر دوش بکشد؟! طرفه حکایت اینجاست؛ من هم مثل خیلی های دیگر، بر سلامت مالی و ساده زیستی جناب سعیدی کیا، -حتی بی توجه به اعلام رسمی شماره حساب!- لااقل در قیاس با شمار دیگری از نامزدهای انتخابات صحه می گذارم، اما سالم بودن به حیث اقتصادی، اگر چه شرط لازم برای ریاست جمهوری است، ولی فکر نکنم این شرط، برای یک رئیس جمهور ایده آل، شرط کافی باشد. گمانم رئیس جمهور باید اندکی از هزینه های مردم کم کند، نه اینکه همین اول بسم اللهی، شماره حساب بدهد به خلق الله. چنین کاری بیش از آنکه صحه مضاعف بر سلامت مالی کاندیدا بگذارد، نمایش نوعی ناتوانی مالی مدیریتی است، قطعا!

آقای سعیدی کیای عزیز! ساده زیستی شما به روی چشم، لیکن اگر واقعا اینقدر بی پول هستید، چه اصراری هست به نامزدی؟! به هر حال آنکه در خود توان اداره کشور به لحاظ امور اجرایی و گرداندن کابینه را می بیند، آیا باید از قبل فکری برای تامین هزینه های مالی خود کرده باشد یا خیر؟! حتما و طبعا من و امثال من طرفدار نامزدهای سرمایه دار نیستیم، اما «اعلام شماره حساب» هم، باور بفرمایید اندکی به لوس بازی شبیه است و کمی نچسب!!

شاید جدی/ سخنی با پیر موتلفه

به سخنان اخیر جناب عسگراولادی نقدهای جدی وارد است. ایشان در چند روز گذشته، به بهانه تواصی مکرر رهبر انقلاب به حفظ وحدت و آرامش، گفته اند؛ «نباید به اسم نقد مهدی هاشمی، شخص آقای هاشمی و دیگر اعضای خانواده ایشان تخریب شوند… باید با حسن ظن به دیدگاه ها و مواضع آقای هاشمی نگاه کرد… نظر رهبر نیز ناظر بر انتصاب مجدد ایشان به ریاست مجمع تشخیص مصلحت، حفظ آقای هاشمی در خانواده انقلاب است». در این باره از آقای عسگراولادی محترم چند سئوال باید پرسید؛

یک: اگر هر که از «آقا» حکمی دارد، -به سبب این انتصاب- نباید نقد شود، پس دیگر چه کسی می ماند برای نقد؟! از سایر اعضای مجمع تشخیص بگیرید تا اغلب رجال سیاسی ما، عاقبت یکی دو حکم از رهبر عزیز دارند. حتی جوانانی که کوچک ترین شان خود من هستم نیز از سوی «آقا»، حکم زیبای «افسران جوان جنگ نرم» داریم. پس با این حساب کلا باید در نقد را گل گرفت!

دو: انتقاد از آقای هاشمی، ربطی به حفظ یا حذف ایشان ندارد. ایشان گاهی رفتار و گفتاری دارند که نقدش واجب می نماید. مثل نامه سرگشاده یا حمایت های مکرر از «م. ه» و «ف. ه». پس بحث حفظ یا حذف نیست؛ بحث نقد است. آقای هاشمی در سال های اخیر آنقدر خطا داشته که ۴ تا نقد به مواضع ایشان بلامانع باشد. این نقدها عمدتا نقد است و هرگز تخریب یا حذف ایشان نیست، اما گمانم آنچه بیشتر دارد تخریب می شود، نه آقای هاشمی توسط منتقدینش، بلکه انقلاب اسلامی است توسط ایشان و خاندان محترم شان. غیر از این است جناب عسگراولادی؟!

سه: دمی با خود درنگ کنید؛ چرا احدی به خاطر مواضع غلط مهدی خزعلی، آیت الله خزعلی را نقد یا به قول شما تخریب نمی کند؟! القصه، آقای هاشمی همیشه و همیشه پشت بچه های شان مثل کوه ایستاده اند. لذا اصلا و اصولا ممکن نیست کسی بتواند «م. ه» یا «ف. ه» را نقد کند، و کاری به کار آقای هاشمی نداشته باشد!! این وسط گله باید از آقای هاشمی کرد که چرا خود را از آقازاده های خطاکار و فتنه گرشان، ولو برای لحظه ای جدا نمی کنند؟!

چهار: تلاش برای حفظ آقای هاشمی در مجموعه نیروهای انقلاب، البته تلاش ممدوحی است، و فقط هم بحث هاشمی نیست. اصولا «جذب حداکثری» و «دفع حداقلی» در ذات انقلاب اسلامی است و نظام علی الدوام از در مدارا وارد برخورد با نیروهای بعضا خطاکارش می شود، مگر آنکه مجبور به استفاده از قهر و شدت و عدل و حصر شود. سخن اینجاست؛ اگر جایی «حفظ انقلاب»، نسبت به «حفظ این و آن»، دارای اولویت بیشتری شد، آنجا چه باید کرد؟! خوب است آقای عسگراولادی عزیز بفرمایند؛ اگر قرار بود به مفاد «نامه سرگشاده» عمل شود، از جمهوریت و اسلامیت جمهوری اسلامی دقیقا چه چیزی باقی می ماند؟!

*** *** ***

این همه را گفتم، اما باوری دارم. در کنار جوانان آرمان خواه، وجود امثال عسگراولادی و عسگراولادی ها ضرورتی غیر قابل انکار است. گیرم نقدی هم به سخنی از این پیران جمع داشته باشیم، منکر ذی قیمت بودن حضورشان نیستیم و نخواهیم بود. من کاری با آقای هاشمی ندارم، اما در نقد موسپیدهایی مثل جناب عسگراولادی، می بینم گاهی دوستان آرمان خواه، تند می روند و افراط می کنند. این نیز غلط است. من هر جور که حساب می کنم، به این نتیجه نمی رسم؛ آقای عسگراولادی، «آدم هاشمی» است! گاهی هم که حرفی من باب جذب می زنند، -اگر چه قابل نقد!- اما از ورای شدت علاقه شان به انقلاب و شخص «آقا»ست که حتی المقدور دور این شمع، پر از سلیقه های مختلف باشد و عقیده های متفاوت. عقل و تجربه می گوید؛ ذات این نگاه، نگاه درستی است. پس دوستان عزیز! حد نقد نگه داریم، در باب همه.

جوان/ ۱۳ دی ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۴۸ دیدگاه

مگر بهشت، تالار دیده ای پسر خوب؟!

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

اواخر مرداد ۸۹ بود. در وبلاگم قصه واره غصه داری نوشتم درباره یک پدر شهید که متاثر از سیاسی بودن بیش از حد فضای آن روزها خیلی دیده نشد. ابتدا مختصری از آن نوشته را با ویرایش جدید در ۳ اپیزود بخوانید؛ ماجرای «کربلایی حسن» دست تان بیاید، تا بعد.

اپیزود ۱: پیرمرد را از سالها قبل می شناختم. یک پای ثابت ۵ شنبه های بهشت زهرا بود. صبح زود می آمد تا به ترافیک دود و آهن و آدم نخورد. نماز صبح را در خانه می خواند و از میدان خراسان می آمد بهشت زهرا. از همان سنگکی محل نانی می خرید و با یک فلاسک کوچک می آمد سر مزار پسرش شهید علی اکبر رحمتی تا بهترین چای شیرین عمرش را بخورد. گاهی پیرمرد چیزهایی از پسرش برای من تعریف می کرد. همین یک پسر را داشت از قرار. البته یکی دیگر هم بود؛ محسن، که همان نوزادی سل گرفت و مرد. علی اکبر اما در یکی از دانشگاه های تهران، دانشجو بود. داشت برای مقطع بالاتر می خواند که عملیات کربلای ۵ نگذاشت. ادامه تحصیل برایش خیلی مهم بود، اما چه می کرد با خیمه خمینی؟ آن ایام علی اکبر با یک دختر خانم عقد کرده بود. برای عروسی، حتی آخرین قرار و مدارها را هم گذاشته بودند که مراسم کجا باشد، ماشین عروس، ماشین کی باشد، مهمان چند نفر؟! اوایل دی ماه ۶۵ بود. بنده های خدا جلو جلو کارت عروسی را سفارش داده بودند، اما علی اکبر، یک روز دست عروس خانم را گرفت و برد بهشت زهرا. برد سر مزار دوست هم دانشگاهی اش که در والفجر ۸ به شهادت رسیده بود؛ علی اصغر. به همسرش «فاطمه» گفت: من و این علی اصغر را که می بینی، با هم عهد اخوت بسته بودیم. اروند نامردی کرد و برادرم را از من گرفت. علی اصغر فقط ۲۳ سال داشت وقتی شهید شد. تیر خورده بود پهلویش. هنوز لباسش خونی بود که پیکرش را برای تشییع به تهران آوردند. فاطمه! دیشب خواب علی اصغر را دیدم. گفت: اگر می خواهی بیایی، الان وقتش است.

اپیزود ۲: یعنی چه بلایی سرش آمده بود؟ پیرمرد را می گویم! ماه ها بود کربلایی حسن را در بهشت زهرا ندیده بودم. دلم می گفت؛ شاید به رحمت خدا رفته. تا اینکه ۵ شنبه همین هفته قبل، بعد از شاید یک سال، عاقبت پیرمرد را دیدم… اما دیگر سر صبح نبود. خورشید به جای بالا آمدن، داشت غروب می کرد. رفتم جلو. خودم را به پیرمرد نشان دادم. خیلی تحویل نگرفت. «کربلایی حسن» همیشگی نبود. القصه، جا خوردن من از برخورد سرد پیرمرد، یکی از همراهانش را وادار کرد تا مرا بکشاند کنار و بگوید؛ کربلایی حسن آلزایمر گرفته. یک سالی می شود. خود ما را درست به جا نمی آورد. تازگی ها فهمیده ایم مبتلا به سرطان هم هست، ولی با ۷۸ سال سن، بدنش کشش شیمی درمانی ندارد. پزشکان می گویند؛ «حداکثر تا ۲ ماه زنده است. نهایت ۳ ماه. هر روز هم آلزایمرش بدتر می شود». گاهی تا ساعت ها عکس علی اکبر را دست می گیرد و شروع می کند سینه زدن. اغلب یادش می رود علی اکبر شهید شده و همین طور پسرش را صدا می زند. می گوییم؛ کربلایی! علی اکبر شهید شده. می گوید؛ من که هنوز برایش عروسی نگرفته ام. دامادش کنم، بعد برود شهید شود! امروز صبح اما اصرار کرد؛ مرا ببرید بهشت زهرا. نگاه کن! چه جوری دارد به قبر علی اکبر نگاه می کند! چه جوری دارد دست می کشد روی سنگ قبر! غلط نکنم یک چیزهایی از شهادت علی اکبر یادش آمده. تا الان که از ما قبول نمی کرد شهید شده.

اپیزود ۳: دلم آتش گرفت وقتی دیدم کربلایی حسن نشست زمین و سنگ مزار پسرش را بوسید. همچین سنگ قبر را بغل گرفته بود که. دیدم دارد مثل ابر بهار گریه می کند. فکر کردم؛ چه کارت های عروسی که تبدیل به وصیت نامه شهدا شد تا عده ای امروز برای یک صندلی، سر و کله هم بزنند! و چقدر امثال کربلایی حسن، خون جگر خوردند تا امروز عده ای به جای دوست، با دشمن نرد عشق ببازند! و چه لباس های آغشته به خون، به جای رخت دامادی پوشیده شد تا امروز عده ای شهدا را ولو با یک صلوات یاد نکنند! و چقدر فاطمه ها که در حسرت ازدواج با علی اکبرها ماندند و چه حسرت ها که نخوردند از فاصله ها. بارها اما خوانده ام سنگ مزار این شهید را؛ «چرا دشمنان در کفر خود تا این حد محکم و منسجم اند، ولی ما در اصول و ارزش ها و ایمان خود این همه سستی به خرج می دهیم؟ من هم از پیش شما می روم اما سفارشی ندارم الا یک چیز؛ ولی فقیه را تنها نگذارید».

*** *** ***

این همه را دوباره نوشتم که بگویم مرگ و زندگی دست خداست. بر خلاف گفته پزشکان، تا همین هفته پیش زنده بود کربلایی حسن! اما همان طور که پزشکان تشخیص داده بودند، آلزایمر کربلایی حسن، روز به روز شدیدتر می شد. این یکی را پزشکان به خال زده بودند، البته جز درباره علی اکبر! من خبر فوت کربلایی حسن را ۳ شنبه از پدربزرگم شنیدم. کربلایی حسن، نسبت دوری با ما داشت. هم ولایتی مان بود. پیرمرد اواخر زندگی اش گاهی عکس علی اکبر را بغل می کرد و اشک می ریخت و می گفت: «نمیای بهم سر بزنی، حتما رفتی بهشت دیگه، پسر خوب!»

پسر خوب! علی اکبر شهید! فراموش کار ما بودیم که نفهمیدیم کربلایی حسن را… آغوشت را باز کن… پدر را پذیرا باش… و بر ما ببخش این همه آلزایمر را… هنوز هم تو «نامزد» هستی و ما برای اهل سیاست خرجش می کنیم! راستی پسر خوب! هنوز هم کارت عروسی تان دست فاطمه است… مگر بهشت، تالار دیده ای پسر خوب؟!

جوان/ ۹ دی ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۱ دیدگاه

پروپاگاندای ایرانی!

همه شاهد بودیم که عدم حضور فرهاد مجیدی در تیم استقلال، ابتدای این فصل از لیگ برتر فوتبال ما، چه غوغایی در رسانه ها به پا کرد. از جراید ورزشی بگیر تا زرد و نارنجی و قهوه ای و حتی روزنامه های سیاسی! تقریبا نزدیک یک ماه، درباره این «عدم حضور»، هر متن و حاشیه ای که می شد، نوشته شد. و آنقدر داغ و آتشین، که گویی لیونل مسی، بارسلونا نرفته!! یا کریس رونالدو، رئال نرفته!! آن روزها اما بنا به استقلالی بودنم، نیز علاقه ذاتی ام به فوتبال، فاصله ای تا جو گیر شدن نداشتم؛ بلکه من هم وارد گود شوم و در این «عدم حضور»، حاضری بزنم! با این همه دمی درنگ کردم که آیا نیامدن فرهاد مجیدی به استقلال، مگر چقدر مهم است حالا؟! چند خبر؟! چند گفت و گو؟! چند مقاله؟! چند نقد؟! چند تا تیتر یک؟! و اصلا خود فوتبال ما چی هست، که عدم حضور یک بازیکن در تیم سابقش این همه باید سر و صدا کند؟! همان ایام فکر کردم سهم جوانانی نظیر احمدی روشن ها و داریوش رضایی نژادها، نخبگان علمی و هسته ای، دانشجویانی که در عرصه نانو شبانه روز مشغول ممارست اند، بچه های غرورآفرین المپیادهای جهانی، و جوانانی که در کنج آزمایشگاه ها، غریبانه، کار سنگین مطالعاتی پژوهشی انجام می دهند، بلکه فلان دارو، داخل کشور تولید شود و شر تحریم بخوابد، از رسانه های ما چیست؟!

به روایت دوست و اعتراف دشمن، سال های اخیر، رشد علمی کشور، به همت شماری از دانشجویان و اساتید، بسیار چشمگیر بوده. در اغلب علوم و فن آوری ها، ارتقای رتبه و اعتلای نمره پیدا کرده ایم که در نمودارهای بین المللی کاملا مشخص است. در بحث انرژی هسته ای، پزشکی، فن آوری های فضایی، نانو و… به یمن کار و ابتکار و اختراع جوانان اهل دانش، افتخار آفرینی تبدیل به متاعی رایج شده. این همه شکوه و اقتدار اما چه جایی در رسانه های کشور دارد؟! این بچه ها کی «تیتر یک» می شوند؟! کی «چهره» می شوند؟! کی راهی به رسانه پیدا می کنند؟! برای انعکاس این همه موفقیت علمی، روزنامه علم محور ما کجاست؟! آیا متاثر از تلاش موفقیت آمیز نخبگان علمی کشور، جای خالی یک روزنامه، هفته نامه، یا حتی ماه نامه و گاه نامه علمی، -نه علمی تخیلی!!- در میان این همه جراید سیاسی و ورزشی و سینمایی خالی نیست؟! آیا نباید در ازای این همه رشد علمی، لااقل یک روزنامه با محوریت علم و فن آوری داشته باشیم؟! اینک اما فرهاد خان مجیدی به استقلال برگشته! آن از اول فصل که عدم حضورش ترکاند، این هم از نیم فصل که حضورش! واقعا ببینید چه حجم از کلمه و جمله و عکس و تیتر، اختصاص به این موضوع حیاتی (!) پیدا کرده؟!

فوتبال آلمان به عبارتی کلا ۳ روزنامه فوتبالی دارد، اما فوتبال ما حکایت «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی»، پر از رسانه است. رسانه هایی که مجیدی و مجیدی ها را در بوق می کنند، و آنقدر آلودگی صوتی تولید می کنند، که از هیج نخبه ای، صدایی شنیده نمی شود. در این مجاهدت نفس گیر علمی، انگار حتما باید به شهادت برسند نخبگان ما، بلکه شناخته شوند!

وقتی فوتبال بیش از لیاقت خود، قدر رسانه ای می بیند و صدر اخبار می نشیند، لابد رسانه نخبگان را به ایشان نداده ایم… و می بینیم همین طور است!

در همان روزهایی که فرهاد مجیدی نیامد، و در همین روزهایی که به لیگ برتر ما شرف حضور داد، لابد احمدی روشن ها و رضایی نژادهای فراوانی به کار علمی تحقیقاتی خود مشغول بوده و هستند، اما آمدن و نیامدن یک فوتبالیست در این فوتبال نیم بند، آنقدر پر کرده رسانه های ما را، که جایی برای تنفس رسانه ای اهل علم و فن آوری نیست.

من قطعا نمی خواهم منکر جذابیت های متن و حاشیه فوتبال شوم، اما فوتبال ایرانی و فوتبالیست ایرانی، متاثر از رسانه های ظاهربین ما لوس و ننر بار آمده اند. از طرفی، بیش از لیاقت شان رنگ رسانه را به خود می بینند، و از طرفی، بیش از حدشان، پول می گیرند. حرفه ای پول می گیرند، بی آنکه حرفه ای تمرین کنند! در فوتبال تراز اول دنیا، گویی بازیکن، بنده یا برده باشگاه است. بازیکنان حتی اگر مسی یا رونالدو باشند، صبح تا شب در اختیار باشگاه اند. بازیکن ایرانی اما در ۲۴ ساعت، فقط ۲ ساعت تمرین الکی می کند، آن وقت حرفه ای پول می گیرد و مثل حرفه ای ها سوار پورشه می شود. خب! این طوری هاست که باری پیش از این نوشتم؛ «اگر آنچه مسی بدان مشغول است، فوتبال خوانده می شود، حکما آنچه برهانی آبی ها و نوروزی قرمزها انجام می دهند، چیزی فراتر از یه قل دو قل نیست!»

واقعا این همه رسانه لازم دارد فوتبال ما؟! و آیا این همه جوان ایرانی که برای اعتلای نام کشور، کار علمی می کنند، لایق هیچ رسانه مستقلی نیستند؟! به آنکه باید بپردازیم، اصلا نمی پردازیم، و به آنکه نباید، شبانه روز! اگر دنیا بفهمد فوتبال زپرتی ما این همه رسانه دارد، حتما به ما خواهد خندید! و اگر متوجه شود که ماهواره «امید»، بی رسانه، و امیدآفرینان، بی روزنامه اند، در عقل پروپاگاندای ایرانی، شک می کند!

جوان/ ۷ دی ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۸ دیدگاه

بیچاره شمال شهری ها

در این جنوب شهر، نمی دانم چه رمز و رازی هست، چه سری، چه هویتی، چه افتخاری، چه غرور باشکوهی، و چه عشق نابی که از بازیکن و بازیگر، فوتبالیست و سینماگر، سیاستمدار و طبیب، استاد و اهل فن، هر که اثاث کشی می کند شمال شهر، دست آخر خودش را جنوب شهری می خواند؛ من هنوز بچه نازی آبادم، بچه ناف خانی آبادم، بچه ۴۰۰ دستگاهم، بچه سه راه آذری ام، بچه جوادیه ام، بچه پایین خطم، بچه میدان خراسانم، بچه مهرآبادم و… بچه یافت آباد. لابد اصالت جنوب شهر، اصالت مضاعفی است که آدمی، صرف نظر از محل فعلی سکونتش، دوست دارد خود را به جنوب شهر وصل کند.

شنبه اما یکی از جراید زنجیره ای نقل قولی نوشت از فاطمه هاشمی رفسنجانی با این مضمون؛ «پدرم می گوید: ما انقلاب نکردیم که زعفرانیه بشود جنوب شهر، انقلاب کردیم که جنوب شهر بشود زعفرانیه». آقای هاشمی است دیگر! صد سال یک بار هم وقتی سخن بر مدار عدالت می راند، از آن بیشتر بوی «توسعه» به مشام می رسد تا «پیشرفت و عدالت». برای فهم بهتر تفاوت میان «پیشرفت و عدالت» با «توسعه»، چه بسیار که مطالب نظری بیان شده و ذیل علوم انسانی، مقاله های خوبی نوشته شده. در همین باب، یکی از پیشقراولان، بی شک سیدمرتضی آوینی است. «سید شهیدان اهل قلم» در کتاب «توسعه و مبانی تمدن غرب»، ناظر بر زمان نگارش مقاله های کتاب، خیلی خوب از پس بیان تفاوت های توسعه و عدالت برآمده و سئوالات اساسی پرسیده که اغلب هنوز هم بی جواب مانده اند. در نقد این کتاب، توسط روشنفکران، زیاد دیده و زیاد خوانده ام که مثلا سطح کتاب پایین است و دلایل سست اقامه شده، اما این قبیل نقد کردن ها و نق زدن ها، قطعا نمی تواند منکر تفاوت های بنیادین عدالت و توسعه شود. آوینی اگر در کتاب «توسعه و مبانی تمدن غرب» برای ما فقط از بیان این تفاوت ها و نقاط افتراق پرده برداشته باشد، کارش را گمانم به خوبی انجام داده است. اما خب! گاه هست که با یک مثال عینی، خیلی راحت تر از مجادلات نفس گیر نظری، می توان به فهم درست مسائل رسید. اگر حال کتاب خواندن نداریم و تورق در آثار علوم انسانی و تعرق در نظریه پردازی های جدید و قدیم، برای بعضی از ما سخت و دشوار می نماید، کافی است حرف آقای هاشمی به فرزندش را با دقت بیشتری از نظر بگذرانیم! برای دانستن شایسته و بایسته تفاوت میان عدالت و توسعه، این توصیه در حکم یک راه میان بر است! آقای هاشمی به جای اینکه به فرزندش بگوید؛ «ما انقلاب نکردیم که فاصله میان فقیر و غنی بیشتر شود، انقلاب کردیم که این فاصله کم شود»، می گوید؛ «ما انقلاب نکردیم که زعفرانیه بشود جنوب شهر، انقلاب کردیم که جنوب شهر بشود زعفرانیه». آن جمله اول که هاشمی نگفت، رایحه عدالت می دهد، اما این جمله دوم که هاشمی گفت، بوی توسعه دارد. اصلا و اصولا چه کسی گفته که ما انقلاب کردیم تا جنوب شهر بشود زعفرانیه؟! کی و کجا خمینی و خامنه ای همچین هدفی از انقلاب برای ما ترسیم کرده اند؟! ارزش بیشتر زعفرانیه و نیاوران و فرمانیه و کامرانیه و آجودانیه، نسبت به ۱۳ متری حاجیان و امام زاده معصوم و خیابان پیروزی و عبدل آباد و احمدآباد مستوفی دقیقا در کجاست که جنوب شهر باید زعفرانیه بشود؟! و آیا بعد از زعفرانیه شدن جنوب شهر، جنوب شهری ها هم باید زعفرانیه ای بشوند؟! کم و کسری جنوب شهری ها دقیقا چیست که جز با این تغییر نام و مرام، جبران نمی شود؟! جمله آقای هاشمی به فرزندش، البته بیشتر به تعارف شبیه است. من فکر نکنم حتی زعفرانیه شدن جنوب شهر هم مشکل اصلی خاندان سرگشاده –بخوانید مشکل توسعه!- را حل کند. مروری بر رفتار و گفتار این خاندان در همه این سالیان به خصوص مقطع فتنه ۸۸ نشان می دهد منظور دقیق تر آقای هاشمی از زعفرانیه شدن جنوب شهر، قربانی شدن جنوب شهر و جنوب شهری ها پای اشراف و اشرافیت است. فقط از صدقه سر همین دیدگاه است که نامه سرگشاده علیه رای توده ها علت وجودی خود را پیدا می کند! آقای هاشمی و جمله خاندان اشراف، بیش از آنکه با فقر در جنوب شهر مشکل داشته باشند، با اسلام پابرهنه های حضرت امام عداوت دارند، و برای تخریب همین اسلام عدالت محور است که جنوب شهر باید زعفرانیه شود. «توسعه» فقط در ظاهر بر وزن «توطئه» نیست. توسعه، همه جا و همیشه بر وزن توطئه است تا از عدالت، یک کاریکاتور پست مدرن بکشد. از همین زاویه هاست که انتقادات تند و تیز پایین شهری ها به دولت سازندگی و در ادامه، دولت اصلاحات معنی پیدا می کند. تو وقتی به پیشرفت و عدالت، می گویی توسعه، فقط این نیست که یک اسم را جا به جا کرده باشی. آئین و رسوم را نیز به هم می زنی، و کاری می کنی که مهم ترین قربانی توسعه، اول عدالت باشد و بعد پیشرفت. از همین مناظر است که در جنوب شهر، بوستان ولایت ساخته نمی شود در دولت سازندگی. و پل جوادیه ساخته نمی شود در دولت اصلاحات. چرا که نگاه، نگاه توسعه محور است؛ جوادیه یا باید زعفرانیه شود، یا اگر ممکن نیست زعفرانیه شود، باید نیست و نابود شود! زعفرانیه اما زعفرانیه است و نازی آباد، نازی آباد. هیچ کدام قرار نیست جای هم را بگیرند! من ضمن اینکه اصلا نمی خواهم منکر شمار کثیری از شمال شهری های عزیز و با اصالت شوم، باید بگویم؛ خاندان اشراف حتی به شمال شهر هم رحم نکرده اند! و با سکونت در شمال شهر تهران، مسبب پاره ای قضاوت های ناصحیح، اما ناگزیر شده اند! چه اینکه؛ این روزها بوی باغ پسته توسعه، بیش از روستاهای رفسنجان، از کوچه پس کوچه های نیاوران به مشام می رسد! من از اهالی اغلب شریف شمال شهر تهران عذر می خواهم، اما مجبورم ادامه نوشته را این چنین بنویسم؛ اگر شمال شهر یعنی زندگی به سبک خاندان تبعیض، زنده باد کوچه های تنگ جوادیه. اگر شمال شهر یعنی زندگی با وثیقه های ۱۰ میلیاردی، زنده باد خانه نمور مادر شهید چهاردانگه ای. اگر شمال شهر یعنی باندبازی آقازاده ها، زنده باد جانبازی رزمنده های اتوبان آهنگ. اگر شمال شهر یعنی شورش علیه آرای پابرهنه ها، برج، کاخ، توسعه، فایل صوتی، انواع و اقسام مفسده های رنگارنگ، کوچه های بی شهید، یکی به نعل انقلاب زدن و یکی به میخ ضد انقلاب، زد و بند، خانه تیمی قیطریه در فتنه سال هشتاد و اشک، ساخت و پاخت، بریز و بپاش و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگر، جنوب شهر نخواهد و افتخار ندهد زعفرانیه شود، چه کسی را باید ببیند؟! اگر شمال شهر یعنی «م. ه» و جنوب شهر یعنی «برادران دستواره»، اگر شمال شهر یعنی نامه سرگشاده و جنوب شهر یعنی «وصیت نامه شهید عاشقلو»، ما جنوب شهری ها نخواهیم و افتخار ندهیم زعفرانیه ای بشویم، چه کسی را باید ببینیم؟!

*** *** ***

هر چند در ۲ دولت سازندگی و اصلاحات، عمل بر مبنای توسعه، -تا همان حد که حضرات توانستند!- سد راه عدالت شد و قرائت نادرستی از پیشرفت ارائه داد، لیکن در نظام مقدس جمهوری اسلامی، بی آنکه نیاز باشد جنوب شهر، زعفرانیه شود، چه بسیار حلبی آبادهای زمان شاه که جای خود را به پارک و بوستان و کتابخانه و ورزشگاه و محله های مناسب برای زندگی داد. در جمهوری اسلامی، کم کردن فاصله فقیر و غنی، آنقدر موضوعیت دارد که بسیاری از پروژه های عمرانی، در مناطق غیر برخوردار شهرهای بزرگ انجام می شود. در تهران، همین دیروز منطقه ۱۹ شاهد افتتاح چندین و چند پروژه عمرانی بود. آیا امروزه روز، جنوب شهر تهران با جنوب شهر رژیم پهلوی قابل قیاس است که تا این حد نگران شده اند آقای هاشمی؟! طرفه حکایت اینجاست؛ گاهی بعضی اهالی شمال شهر تهران، گلایه می کنند که چرا فقط به جنوب شهر رسیدگی می شود؟! آیا فقط جنوب شهری ها بوستانی به بزرگی بوستان ولایت نیاز دارند؟! خانم فاطمه هاشمی! به استحضار ابوی برسانید؛ اگر نگران عدالت اند، در جمهوری اسلامی همواره کم کردن فاصله جنوب شهر و شمال شهر، یک اولویت قطعی است که می بینیم بسیار هم موفق بوده. لذا نگرانی بی خود دارند، لااقل در این باب از موضوع عدالت. آنجایی از بی عدالتی و تبعیض باید نگران کند ایشان را که پای «م. ه» در میان است. بی عدالتی آنجاست که به قوه مظلوم قضائیه ما، متاثر از رفتار و گفتار خاندان سرگشاده، همیشه ۲ جور فشار وارد می آید؛ یک فشار برای آزادی، و یک فشار برای عدالت! اما گناه این قوه، ایضا گناه منادیان عدالت چیست که قطر گردن مصلحت بعضی ها، حتی از قطر پرونده شان نیز بیشتر است؟! اما به استحضار ابوی برسانید؛ جوادیه جنوب شهر، این همه شهید و این همه کوچه های چند شهید نداده که بشود زعفرانیه! بعضی خانه ها گیرم ۶۰ متر، باکلاس تر از بعضی کاخ هاست. و لابد یک چیزی هست که «من بچه نازی آبادم»، پز ناتمام دارد. به ابوی سلام برسانید و بگویید؛ توسعه بر وزن توطئه است، اما «پیشرفت و عدالت» دقیقا بر وزن «بوستان ولایت» است. پس ما به جوادیه، جوادیه می گوییم، به زعفرانیه، زعفرانیه. ما در جنوب شهر، حال خوشی داریم. برای همسایه های شما در شمال شهر، اما دل مان می سوزد. دیوار به دیوار خانه «ننه علی» خیلی راحت تر می توان زندگی کرد تا دیوار به دیوار خاندان تبعیض. جنوب شهر، هیچ خانه ای، هیچ ماشینی «پلاک سیاسی» نیست، اما از سفر جنوب، هنوز پلاک بعضی خانه ها برنگشته. باورم هست آنکه باید تغییر کند، آقای هاشمی است، نه نام زیبای «جنوب شهر».

وطن امروز/ ۴ دی ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۰ دیدگاه