فواید مذاکره با آمریکا!؟

۱- از آنجا که مذاکره با آمریکا، مقدمه خیلی چیزهای دیگر، من جمله رابطه با آمریکاست، می توان در ایالات متحده، چند واحد دانشگاه آزاد تاسیس کرد و عندالزوم، «م. ه» را رهسپار آن دیار، برای رسیدگی به مشکلات شعبه مذکور نمود!

۲- می توان به بهانه مذاکره با آمریکا، «میدان آزادی» را وقف «برج آزادی» کرد، اما به نام نزد!!

۳- هنگام مذاکره با آمریکا، باید تصریح کرد؛ ما از همان قبل انقلاب… یعنی ببخشید؛ قبل از کشف آمریکا توسط کریم پوست کلفت، خواهان رابطه با کاخ سفید بودیم، اما در عین حال، چیزی به نام مان نبود!

۴- باید مد نظر داشت که حتی المقدور، ناگفته های ما از مذاکره با آمریکا، خیلی بیشتر از گفته های ما در این زمینه باشد! باید مثل بلبل، حرف بزنیم، ولی تاکیدمان بر این باشد که عاقبت، روزی سکوت را خواهیم شکست! حالا یا الهام بخش وحدت، یا الهام بخش غفلت!!

۵- در مقوله مذاکره با آمریکا، می بایست به جای دیدن امام در بیداری، امامعلی رحمانف را در خواب، زیارت کنیم!! پرواضح است جناب رحمانف در عالم خواب، باید نکات زیر را مد نظر داشته باشد.

۵/ ۱: رحمانف باید آگاه باشد که به خواب چه کسی آمده است.

۵/ ۲: صحبت های رحمانف در عالم رویا نباید مخل «خر و پف سرگشاده» باشد!

۵/ ۳: رحمانف در عالم خواب، اگر احیانا چیزی پیدا کرد، باید بیاورد تا به نامش بزنیم!!

۵/ ۴: اگر رحمانف در خواب، و در جواب ما سکوت کرد، این سکوت باید نشانه رضایت ایشان از مذاکره با آمریکا تلقی شود. با این همه آمدیم و امامعلی رحمانف در مخالفت با ما حرف زد؛ در چنین حالتی، جامعه را منتظر ناگفته های خود نگه می داریم، اما تذکرات لازم را به رحمانف خواهیم داد!

۵/ ۵: جناب رحمانف، جز برای همراهی و اعلام رضایت، نباید وارد عالم خواب ما شود!

۵/ ۶: بر محافظین فرض است هنگام تردد رحمانف در اطراف خواب ما، خودشان را به جلیقه ضد گلوله، سپر دفاع ضد موشکی، تانک، پنجه بکس، و غفلت مولوکوف(!) مجهز کنند!!

۶- از آنجایی که خاندان اشراف، جملگی مستاجر تشریف دارند، و هنوز از طریق کشاورزی امرار معاش می کنند، بهترین راه مذاکره با آمریکا راه مالرو است!! بدیهی است «الاغ تشریفات» باید ضد گلوله باشد!! و در ماتحتش، چه بهتر که «الاغ سیاسی» درج شده باشد!!

۷- از محسنات ویژه مذاکره با آمریکا، پول گرفتن از شیطان بزرگ، بدون واسطه ملک عبدلی است! هنگام دست دادن به ابلیس، هر چه دست، کمتر باشد، ضمن کمک به تولید ملی، درجه آخر به سود مصرف کننده تمام می شود!!

۸- مذاکره با «شیطان بزرگ» می تواند مقدمه تعامل با «شیطان رجیم» باشد! جذب حداکثری باید شامل حال هر ۲ شیطان شده، در پروسه برگرداندن شیطان رجیم به بهشت، نقش بازیگر مکمل زن را بازی کند!! از درگاه عادل باید خواست ضمن الگوگیری از خاندان اشراف، به جای محاکمه ابلیس، از در مذاکره با وی درآید!! محل این مذاکره می تواند منچستر انگلیس، پرسپولیس، آناپولیس یا دبیرخانه مجمع تشخیص باشد!!

۹- کتاب «ناگفته های مذاکره با آمریکا» باید قبل از مذاکره با آمریکا، توسط «نشر معارف ضد انقلاب»، پیش بینی و چاپ شود!

۱۰- یکی از محسنات مذاکره با آمریکا «اسگل درمانی» است!! در این روش، جمهوری اسلامی در اوج محاکمه آمریکا در جای جای جهان، محاکمه را بی خیال شده، می رود و با آمریکا مذاکره می کند! اگر در عفو، لذتی هست که در انتقام نیست، پس در مذاکره هم لذتی هست که در محاکمه نیست! ناقل اولی اگر معصوم است، ناقل دومی اما دامت برکاته است! و تو چه می دانی که دامت برکاته کیست؟!

۱۱- از آنجا که مذاکره با آمریکا، آیه ای از آیات الهی است، اطلاق عنوان «حجت الاسلام» به بعضی ها، در حکم اختلال در ورود امامعلی رحمانف به خواب دامت برکاته خواهد بود! مبرهن است که ایشان، تنها حجت الاسلامی است که هیچ آیت اللهی، دامت شان اندازه ایشان حاوی مقادیر معتنابهی برکاته نیست! و تو چه می دانی که معنای این جمله چیست؟!

۱۲- جمعه ها باید در برنامه «یک و یک و یک»، میان جریان انحرافی و راس فتنه، مسابقه طناب کشی مذاکره با آمریکا برگزار شود. در این شیرین کاری، هر که برنده شد، مجری «مسابقه محله» باید وی را از ناحیه چیز، ماچ کند!

۱۳- اگر مذاکره با آمریکا از نظر بزرگان، در حکم معامله با آمریکاست، هیچ عیبی ندارد؛ در این معامله، می توان «پسته خندان» به آمریکا داد، اما به نام نزد!! اینطوری، ضمن رفع دغدغه بزرگان، ابرقدرتی کاخ سفید هم به بازی گرفته می شود!

۱۴- چندی پیش یک جنین فریز شده که ۱۱ سال توی فریزر یخچال دکتر نصر اصفهانی اینا(!) بود، به دنیا آمد! برای کم کردن روی این جنین، آیا بهتر نیست جنین ۳۰ ساله فریز شده مذاکره با آمریکا، به دست متخصص «دکتر نصر رفسنجانی» به دنیا بیاید؟؟!!

درک مطلب ۱: سی و سه پل اصفهان از آثار باستانی کدام شهر است؟!

الف) رفسنجان ب) بهرمان ج) نوق د) جابلسا

۱۵- مهم ترین حسن مذاکره با دولت آمریکا، تودهنی زدن به مردم آمریکا در مسئله جنبش تسخیر وال استریت است! روشن است اگر مردم یک کشور، ضعیف شوند، دولت آن کشور هم ضعیف می شود؛ لذا مذاکره با آمریکا، در اصل، مقابله با کاخ سفید است!! این نکته ظریف، متاسفانه از دید حکیمانه بزرگان دور مانده!!

۱۶- از آنجا که در نوروز، بنا به گفته لیدر جریان انحرافی؛ «دست و پای شیطان، در غل و زنجیر است»، می توان نزدیکی این ایام به ایام نوروز را به فال نیک گرفت و ضمن مذاکره با شیطان، دست و پای وی را از غل و زنجیر باز، عاشقی با ابلیس را آغاز، بر بلندای کاخ سفید، پرواز، و اوج علاقه خود به اتاق بیضی را ابراز کرد!

درک مطلب ۲: چه هنگامی از سال، دست و پای شیطان در غل و زنجیر است؟!

الف) هنگام سمنوپزون عمه لیلا در میدان تجریش! ب) هنگامی که بعضی ها و لیدر جریان انحرافی، جفت شان در یک ساعت، در یک ساحت، و در یک مساحت(!) خوابیده باشند ج) هنگام ساندویچ خوردن «ف. ه» در خیابان انقلاب اسلامی د) هنگام مذاکره با آمریکا

«آقای چیز» کیهان/ ۲۰ فروردین ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷۰ دیدگاه

«خوبان» را نگاه، «هاشمی» را نگاه؟!

پرده اول/ امام خمینی: عکس شهیدتان را ندارید؟ می خواهم ببینم!

«عموعلی» تکنسین آزمایشگاه بود در بیمارستان قلب جماران، زمان امام. الکی هم بگذار بزرگ نمایی نکنم. از اعضای معالج امام در سال ۶۸ نبود، اما از آنجا که سپاهی بود و پزشکی خوانده بود، هم از محافظین بیت امام بود و هم در بیمارستان قلب جماران می پلکید. هیچ وقت هم مرا پیش امام نبرد، با اینکه می دانستم می توانست. هر وقت اصرار می کردم به عموعلی که مرا ببر امام را از نزدیک ببینم، می گفت، یعنی این را می گفت و اعصابم را خرد می کرد: «ما این همه فرزند شهید داریم، اگر امام بخواهد به همه این فرزندان شهدا وقت دیدار بدهد، پس کی به رهبری جامعه برسد؟!» سنم کمتر از آن بود که حرف عموعلی را بفهمم! من فقط یک چیز می فهمیدم و آن اینکه بتوانم امام را از نزدیک ببینم که عموعلی، آخرش هم این دیدار را جور نکرد! عموعلی اما به سبب کارش بارها و بارها امام را از نزدیک، نزدیکِ نزدیکِ نزدیک، دیده بود. به دلایلی، هیچ کس هم در محیط کار عموعلی، یعنی بیت/ دفتر امام، حسینیه جماران، و بیمارستان قلب، نمی دانست که عموعلی، برادر شهید است. خوش داشت پنهان بماند این موضوع. در محیط کار عموعلی، سال ۶۷ اما عاقبت، یک نفر فهمید که عموعلی، برادر شهید است. آنهم جز امام، کسی نبود! القصه؛ جور شده بود که تعدادی از بر و بچه های بیت امام، بروند و به مناسبت فلان عید، ایام را به امام تبریک بگویند و «اسعدالله ایامکم» بگویند و دست بوسی و از این حرف ها. محل این دیدار، دقیقا حیاط خانه امام بود. گویی امام در بالکن نشسته بود و اهل دیدار، می رفتند و ثانیه هایی، بلکه یکی دو دقیقه با امام خلوت می کردند. نوبت که به عموعلی رسید، دست امام را بوسید و به امام گفت: من برادر شهیدم. اگر می شود، دوست دارم نائب امام زمان، در حق برادر شهیدم، دعایی کند. امام از عموعلی پرسید: برادر شما کجا شهید شد؟ عموعلی گفت: عملیات «الی بیت المقدس». امام گفت: چند سال شان بود؟ عموعلی گفت: ۲۹ سال. امام گفت: بسیجی بود؟ عموعلی گفت: بله. امام گفت: پدر و مادرشان در قید حیات هستند؟ عموعلی گفت: بله. امام گفت: خیلی به ایشان سلام برسانید. شهید ازدواج هم کرده بود؟ عموعلی گفت: بله. امام گفت: بچه هم داشت؟ عموعلی گفت: ۲ تا. امام خندید و گفت: حتما به خانواده شان سلام گرم مرا برسانید. مراقب شان که هستید حالا؟ عموعلی گفت: بله. امام گفت: مرتب سر بزنید بهشان. عکس شهید را دارید؟ عموعلی گفت: بله، و یک قطعه از عکس ۳ در ۴ بابااکبر را که همراه یک کپی از وصیت نامه پدرم، همیشه، مثل همین حالا، در جیبش داشت، به امام نشان داد. امام، عکس بابااکبر را از عموعلی گرفت و نگاه کرد و گفت: این شهدا هستند که باید امثال مرا دعا کنند. شما پاسدارها باید این پدر پیرتان را دعا کنید. کار ما در برابر خون شهدا کوچک بوده. کار ما در برابر صبر خانواده شهدا کوچک بوده. پروردگار عالمیان، شهید شما را با سیدالشهدا محشور کند. اسم شهیدتان چه بود؟ عموعلی که اشک در چشمانش گرم شده بود، گفت: اکبر. امام گفت: خیلی سلام برسانید خانواده را. عموعلی دوباره دست امام را بوسید و از امام خداحافظی کرد. عموعلی داشت می رفت که امام گفت: من عکس شهدا را می دهم نگه می دارند اینجا. دوست دارم داشته باشم.

پرده دوم/ امام خامنه ای: کرامتی اگر هست، از طرف شهداست، نه ما!

از عمر روزنامه نگاری ام در مطبوعات، تقریبا ۵ سالی می گذشت. بگی نگی، اسمی هم در کرده بودیم. روزی از «بیت رهبری» به من زنگ زدند که؛ «برای کتابت جلسات نیمه رسمی دوشنبه «آقا» هر ماه یک خبرنگار/ نویسنده می آید و متن جلسات را همراه با حاشیه، به ذوق قلم خودش می نویسد. شما می توانید ماه بعد خبرنگار این جلسه باشید؟!» قصه مال حدود ۶ سال پیش است. دروغ نگویم، با سر رفتم توی دیوار! و گفتم: معلوم است که می توانم! از شانس بدم اما، اولین دوشنبه ماه، اصلا جلسه ای تشکیل نشد! این طور به من گفتند! شاید هم جلسه، مهم تر از آن بود که چون منی، خبرنگارش باشم! دومین دوشنبه ماه، اما روزگار بر وفق مراد چرخید و «حضرت ماه» را از نزدیکِ نزدیکِ نزدیک، زیارت کردم. گروه های مختلفی آمده بودند دیدار «آقا». شاید نزدیک ۱۰ گروه جداگانه، از مسئولین و مردم و حتی فلان عالم اهل مغرب! یکی از این گروه ها، خانواده شهید برونسی بود. نوبت به این خانواده که رسید، یکی از اقوام شهید برونسی، شاید برادر ایشان، -الان درست یادم نیست!- خطاب به «آقا» گفت: ما هر وقت قرار است به دیدار شما بیاییم، خواب شهیدمان را می بینیم که خیلی خوشحال است و از ما می خواهد که به شما سلام برسانیم. ما امروز آمده ایم سلام شهید برونسی را به شما برسانیم. «آقا» در جواب، اشارات حکیمانه ای کردند درباره این شهید، و البته گفتند: «این خانواده شهدا اغلب می آیند پیش ما و یک چیزهایی می گویند مثل همین خواب که شما تعریف کردی. این را بدانید که کرامتی اگر هست، مال شهداست، نه ما!» بعد از سخنان «آقا»، یکی دیگر از اعضای خانواده این شهید، خطاب به «آقا» گفت: اتفاقا همین هم نشان دهنده کرامت شماست! به لطف خدا، ۲ دوشنبه دیگر ماه هم رفتم و «حضرت ماه» را دیدم. این روزنامه نگاری، الحق که چه شغل شریف و بابرکتی است. آخرین دوشنبه، یکی از گروه های ملاقات کننده، خانواده شهیدی بود که زیاد اسم و رسمی نداشت شهیدشان. از این شهدای معروف نبود. نوبت که به ایشان رسید و شروع کردند به سخن، «آقا» مکرر در لا به لای سخنان این خانواده شهید -همسر شهیدی بود بعلاوه دو تا از فرزندان- سئوالاتی می پرسیدند. اینکه شهیدتان کجا و کی شهید شد، کارش چه بود، مادر و پدر شهید آیا در قید حیات هستند یا نه، بچه‌های دیگر شهید چه کار می کنند، چند نفرشان اینجا آمده‌اند، کارشان چیست، درس را تا کجا خوانده اند، آیا ازدواج کرده اند، و سئوالاتی از این قبیل. خلاصه، جلسه تمام شد و من از آنجا که می دانستم حالا حالاها نمی توانم «آقا» را از نزدیک زیارت کنم، مثل تمام شرکت کنندگان در جلسه، رفتم گرد «آقا». دور ایشان، خب! شلوغ بود و من از آنجا که کاتب جلسه بودم، می بایست رعایت می کردم چیزهایی را. شورش را درنیاوردم، کمی عقب تر ایستادم، فضا را حتی المقدور درک کردم، اما مترصد فرصت بودم که بروم جلو! «آقا» هم داشتند یواش یواش به طرف در حرکت می کردند که بروند برای نماز ظهر. ترس داشتم که «آقا» آخرین خداحافظی ها را از جمع بکنند و بروند. البته ترس اصلی من از چیز دیگری بود. گیرم رفتی جلو، چه می خواهی بگویی؟! چه داری که بگویی؟! وانگهی! میان ۲ طرف دیدار، باید حداقلی از تناسب باشد یا نه؟! خامنه ای نائب امام زمان است، تو که هستی؟! تو چه هستی؟!… داشت این سئوالات، مثل خوره، روحم را می خورد! بدبختی وقت هم داشت مثل برق و باد می گذشت! هنوز ایستاده بودم به تحیر، به تماشا، که جمع گرد «آقا» نزدیک همان جایی استقرار پیدا کرد که من ایستاده بودم. شاید کمتر از ۳ متر فاصله داشتم با سیدعلی حسینی… آری! حسینیِ خامنه ای! یعنی سیدعلی عاشوراییِ خامنه ای! آنی زدم توی برجک همه آن سئوالات عقل اندیش، رفتم جلو، و فقط یک نفر با رهبر انقلاب اسلامی فاصله داشتم. خیلی زود، خیلی دیر، خیلی دور، خیلی نزدیک، نوبت به من رسید. خودم را معرفی کردم؛ عقل کردم و قبل از اینکه بگویم خبرنگار فلان روزنامه و سردبیر بهمان مجله و کاتب ۳ تا از همین جلسات هستم، گفتم: فرزند شهید اکبر قدیانی هستم. شما سال اول رهبری تان آمده بودید خانه ما. «آقا» گفت: بله! یادمه! «آقا» گفت: خیلی به پدربزرگ و مادربزرگ تان سلام برسانید. حتما به مادر سلام برسانید. حال شان که خوب است؟ «آقا» گفت: «نوشته های تان را در روزنامه ها می خوانم. درود خدا، رحمت خدا بر پدر شما». این بهترین دوشنبه عمرم، هنوز به ظهر شرعی نرسیده بود، که بیرون «بیت»، دیدم فرزندان همان خانواده شهید، دارند برای نماز وضو می گیرند. باید حواشی دیدار را هم می نوشتم. سوژه دم دست بود. به یکی شان گفتم: «آقا» را دیدی ها! گفت: تا الان فکر می کردم پدرم شهید خیلی مهمی نیست، اما «آقای خامنه ای»(!) یک جوری ما را تحویل گرفت که حال کردم! هیچ مسئولی تا به حال، این همه از پدر ما و خانواده ما سئوال نپرسیده بود که «آقای خامنه ای»(!) پرسید! الان این احساس را دارم که ما خیلی برای رهبر، مهم هستیم! خیلی خیلی خوشحالم… خودت ببین از اشکام دیگه!

پرده سوم/ حجت الاسلام رفسنجانی: خب، نفر بعدی…!!

جانباز ویلچرنشین، «دکتر قدرت الله رحمانی» روزگاری دبیر گروه گفت و گوی کیهان بود. من هم می پلکیدم با این گروه. درست یک هفته قبل از بهترین دوشنبه عمرم، در بدترین دوشنبه عمرم، رفتم مجمع تشخیص، تا مثلا یکی از کسانی باشم که پروژه مصاحبه مطول کیهان با آقای هاشمی را رقم زدند. گفت و گویی چالشی که بعدها «کتاب» شد و شد «بی پرده با هاشمی رفسنجانی». لطف قدرت الله بود که پای مرا به این گفت و گو باز کرد؛ یعنی تو هم شریکی در این حرکت روزنامه! یعنی که یعنی! خجالتی تر از آن هستم که با اصحاب میز و صندلی و صدارت، بنشینم پای مصاحبه! هاشمی رفسنجانی که عینا از نظر من، بزرگ تر از همه اولیای الهی است! من حجت الاسلام رفسنجانی را نه دلیل انقلاب اسلامی، که علت خلقت طبقه هفتم بهشت + پنت هاوس طبقه سوم جنات تجری می دانم. من کجا، آقای هاشمی کجا؟! شاید فقط من باب هیجان یا چیزی در مایه های اندوختن تجربه، در بدترین دوشنبه عمرم، یعنی در چندمین جلسه گفت و گوی کیهان با آقای هاشمی، همراه قدرت و کائینی رفتیم دیدار حجت الاسلام دامت برکاته تا مگر از دامت فخمیه، دامن ما هم برکاته پیدا کند! توی مجمع، آقای رحمانی، قبل از شروع گفت و گو، شروع کرد معرفی من و کائینی برای جناب عالیجناب. من نزدیک ترش نشسته بودم! گفت: ایشان حسین قدیانی هستند. فرزند شهید اکبر قدیانی. این «آقای چیز» که در کیهان هست؟!… کار ایشان است! جناب سرگشاده، سری به نشانه سلامت تکان داد و نیم نگاهی انداخت به کائینی! یعنی این را فهمیدم؛ نفر بعدی را بگو!! فرزند شهید متوقعی نیستم، اما راستش دلم شکست. همه اش تقصیر این خمینی است که ما را بد عادت بار آورده!!! هاشمی داشت مثل بلبل(مراقب باشم «ب» را «د» تایپ نکنم! خدا را شکر، در کیبورد، فاصله دارند از هم!) جواب سئوالات کیهان را می داد، اما من داشتم به خاطره دیدار عموعلی با امام فکر می کردم. نگاهم به هواپیمای دکوری، خوشگل و گران قیمت کنار میز عالیجناب بود، اما بغض گلو، بسته بود راه نفسم را. حیف! حیف و صدافسوس و آه که آنجا گیر آبروی کیهان بودم و نماینده آن روزنامه و باید یک سری چیزها را مراعات می کردم، و الا می رفتم و آن طیاره اسباب بازی را دست می گرفتم و به آقای هاشمی می گفتم: «روزی گذشت پادشهی از گذرگهی، فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خواست؛ پرسید زان میانه یکی کودک یتیم، کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؛ آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست، پیداست آنقدر که متاعی گران بهاست؛ نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت، این اشک دیده من و خون دل شماست؛ ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است، این گرگ سال هاست که با گله آشناست؛ آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است، آن پادشه که مال رعیت خورد گداست؛ بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن، تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست؛ پروین به کج روان سخن از راستی چه سود، کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست». خدا پدرت را بیامرزد پروین اعتصامی. خدا مادرت را بیامرزد پروین اعتصامی. خدا خودت را با بی بی دو عالم محشور کند پروین اعتصامی.

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۴ دیدگاه

شهر کدام کتاب؟!

هنوز گرمای «بهار» را ندیده، دلم برای سرمای «زمستان» گرفته؛ حرف دارم با برف…

از سال سرمایه ایرانی ۵ روز گذشته بود، درست ۵ روز که برای تهیه یکی دو قلم لوازم التحریر، تعطیلی اغلب مغازه ها، مرا کشاند به یکی از ۲ شهر کتاب شعبه نیاوران، آنکه بزرگتر است. شاید بی حسن هم نبود؛ می توانستم به جز خرید لوازم التحریر مورد نظر، گشتی هم در قفسه کتاب شهر کتاب بزنم و احیانا کتابی بخرم. شاید حتی فیلمی، موزیکی، کاغذکادویی، و عروسکی به عنوان عیدی برای «صالحه» دختر همشیره که خدا می داند این بچه چقدر شیرین است! وقتی زمین می گذاریش، سرش را روی زمین نمی گذارد و آنقدر به گردنش زور می دهد تا سرش بالا بماند و همه جا را ببیند؛ آنقدر که خسته شود! ۲ دقیقه و ۱۲ ثانیه رکوردش است! حلال زاده، به دایی اش رفته! قبلا از «نورالدین پسر ایران» ۲ نسخه خریده بودم که عید، هر ۲ تایش شوهر رفت! اولی را خودم عیدی دادم به «عموحبیب»، اما دومی را «محسن پسرخاله» از من گرفت که بخواند و بعد بیاورد. عمرا بیاورد! اخلاقش دستم است! عاشق کتاب است، به آن شرط که پولش را یکی دیگر بدهد ناقلا! تجربه اش را داشتم که شهر کتاب، هیچ وقت روی خوش نشان نداده به کتب این طرفی، اما «نورالدین پسر ایران» یعنی کتاب خاطرات یک جانباز که این طرفی و آن طرفی و چپ و راست نیست! مال همه است؛ هر آنکس که ایرانی است. وانگهی! آیا از خاطرات یک جانباز که حتی از زیبایی صورتش هم برای این آبادی گذشته، کتابی فراجناحی تر، فرهنگی تر و سالم تر پیدا می شود؟!… اما نمی دانم چه شد که برای این سئوال، انگار دلم را باید به دریا می زدم و بخت خود را به بوته نقد می گذاشتم و از فروشنده می پرسیدم: می بخشین جناب! شما احیانا کتاب «نورالدین» را دارین؟! با چشمانش جوری نگاهم کرد که فهمیدم نباید این سئوال را از فروشنده هیچ شهر کتابی بپرسم! یعنی از اساس، خطا کرده ام! هم من تغییر حالتش را خوب فهمیدم و هم او تغییر حالم را خوب فهمید. خوب فهمید و برای آنکه مشتری اش را بیش از این آزرده نکرده باشد، به من گفت: گفتی چه کتابی؟! گفتم: «نورالدین پسر ایران». گفت: نداریم! اخلاق شهر کتابی ها دستم هست. این جور مواقع، می گویند؛ «متاسفانه نداریم»، اما این بار مثل اینکه جای هیچ تاسفی نبود! بدقلق نشدم و مایحتاجم را خریدم و برگشتم خانه، البته سر راه به تره بار شهرداری رفتم و دیدم «شهر کتاب» به عبارتی مثل مرکز «میوه و تره بار» می ماند و تو می توانی مسرور باشی که اقلام فرهنگی مورد نیازت را بی فوت وقت، از یک جا بخری، گیرم حتی «نورالدین پسر ایران» نداشته باشد!

۳ روز از این روز گذشت و با فلان حبیب خدای اهل فرهنگ و کتاب که میهمان عیدمان شده بود، قصه پنجم فروردین ۹۱ را در میان گذاشتم. چیزهایی گفتم و چیزهایی شنفتم. ظهر بود. ناهار را که خوردند رفتند، اما غروب، زنگ زد و گفت: هم الان شهر کتاب بودم و به فروشنده گفتم: می بخشین جناب! شما کتاب «نورالدین…» را ندارین؟! جواب داد: فقط یکی آورده بودیم!! به فروشنده که خانمی بود، گفتم: اما تا آنجایی که من می دانم، جایی مثل شهر کتاب، از هر کتاب، قطعا خیلی بیشتر از یک نسخه باید بیاورد؟!

نمی دانم «شهر کتاب» را باید «شهر فرهنگ» بخوانم، یا یکی هم به خاطر «یونیسف»، «شهر فرنگ»، اما بزرگان این شهر خوش خط و خال و شیک و تر تمیز، هر چه گفت و گو کرده اند و هر آنچه داعیه شان بوده، جز این نبوده که اولا استقلال دارند و ثانیا کاری به کار سیاست ندارند. معنای استقلال شان، عدم وابستگی به جمهوری اسلامی است. اینکه جمهوری اسلامی، خوب یا بد، «شهر کتاب» مستقل است از نظام. نه دولتی است و نه حکومتی و نه وابسته به هیچ جای دیگری از نظام. یعنی که مثلا خصوصی است و مردمی و از این حرفها و از این پزها. من اما نمی دانم مستقل بودن از جمهوری اسلامی، واقعا چقدر افتخار دارد، لیکن اگر کوبیدن بر طبل این فخر، کار لازمی باشد، منِ حسین قدیانیِ نویسنده حکومتی، حتما بیش از «شهر کتاب» می توانم پز عدم وابستگی به جمهوری اسلامی، حتی انقلاب اسلامی بدهم! چرا که من، یعنی منِ نوعی، بر خلاف «شهر کتاب»، ملک و املاک نداشته مان، مال شهرداری تهران نیست!! و برای تاسیس، و ادامه حیات خود، از نهاد شهرداری جمهوری اسلامی ارتزاق نمی کنیم!! از هیچ نهاد جمهوری اسلامی ارتزاق نمی کنیم. حق التالیف آثارمان را از دست خرید فرهنگی مردم می گیریم. گمانم طنز بی مزه ای باشد جایی مثل «شهر کتاب» ادعا کند که به جمهوری اسلامی وابسته نیست! این ماییم که به یک معنی، نه به جمهوری اسلامی وابسته ایم و نه صدالبته به یونیسف! اما دومین ادعای بزرگان «شهر کتاب»، سیاسی نبودن است. سیاسی نبودن، یعنی اینکه توی مشتری شهر کتاب، در این فروشگاه که به دست و زبان و پول و رانت مادی و معنوی شهرداری جمهوری اسلامی تاسیس شده، اگر می توانی کتب حسین بشیریه را تهیه کنی، در عوض باید بتوانی کتب «مطهری» و «مصباح» را هم بیابی!! «نورالدین پسر ایران» که جای خود دارد!! تو اما آیا اصلا جرئت می کنی از فروشنده شهر کتاب بپرسی که؛ می بخشین آقا! شما احیانا کتاب «آموزش عقاید» را دارین؟!! چه گستاخی ها! چه نفهمی ها! می بخشین خانوم! شما احیانا کتاب «حلزون های خانه به دوش» سید شهیدان اهل قلم را دارین؟!! می بخشین سرکار! شما احیانا مجموعه کتب «قدر ولایت» را نمی گویم، کتاب «صحیفه نور» را دارین؟!!… باز هم می گویم که؛ چه گستاخی ها! چه نفهمی ها!

من خیلی دوست داشتم باور کنم که «شهر کتاب» در ادعای سیاسی نبودن و مستقل بودن، بر مناط راست گویی می رفت، اما نمی توانم باور کنم! من باورم آمده «شهر کتاب» به شدت سیاسی است، تا آنجا که حتی تاب «نورالدین پسر ایران» را ندارد! و خیلی خوب می دانم که «شهر کتاب» به شدت وابسته به شهرداری جمهوری اسلامی است! شاید از اولین متر نخستین ملکش تا خرخره آخرین شعبه! اما چه خوب حالا که جناب شهردار، در سر سوداهای رنگارنگ دارد، اجازه تاسیس شهر کتابی دهد که در آن جرم نباشد سئوال پرسیدن درباره کتابی در مایه های «نورالدین پسر ایران»!! می بینید؛ ما در مقام عمل، اپوزیسیون فرهنگی و نجیب جمهوری اسلامی هستیم!! سطح توقعات مان خیلی پایین است!! اصلا کاری به نیت شهرداری نداریم. همین که برای مان شهر کتابی درست کند که در آن بشود از کتب خمینی و خامنه ای سراغ بگیریم و تحقیر نشویم، منت سرمان گذاشته!!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

راستی جناب مهدی فیروزان! پول و ملک و املاک جمهوری اسلامی برای شما، دفاع از انقلاب اسلامی برای ما! ما به این تقسیم کار، گله ای نداریم، فقط شما لطف کن در برخی ادعاهای خود تجدید نظر کن!!

  وطن امروز/ ۱۴ فروردین ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷۸ دیدگاه

نکاتی درباره «آر. کیو ۸۸»

یک: مجموعه طنز فتنه با نام «آر. کیو ۸۸» منتخبی دست چین شده با وسواس است از نوشته هایم در ستون روزخند روزنامه وطن امروز. ستون طنزی که مثل خود روزنامه از شهریور ۱۳۸۷ پا گرفت. ایامی که آرام آرام تنور انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ گرم می شد… و بعدش هم فتنه و مابقی ماجرا.

دو: از آنجا که وبلاگ قطعه ۲۶ در تاریخ ۱۱ دی ۱۳۸۸ تاسیس شده، بی شک، قریب یک سوم مکتوبات کتاب «آر. کیو ۸۸» هرگز راهی به این وبلاگ نیافته، و برای مخاطب کتاب، بکر و تر و تازه است. یعنی از شهریور ۸۷ تا دی ۸۸ به عبارتی یک سال و ۴ ماه، اگر چه نوشته های ستون روزخند در سایت های متعددی بازنشر می شد، لیکن نبود این نوشته ها در آرشیو وبلاگ قطعه ۲۶ علاقه مخاطب به خرید کتاب را مضاعف خواهد کرد.

سه: از اواسط شهریور ۸۷ تا دی ۸۸ -به جز ایام بستری شدنم در بیمارستان شهدای تجریش- تقریبا هر روز ستون روزخند به راه بود؛ برخلاف این روزها که گاهی طنز هم می نویسم. در طول این سالیان، به اعتبار آمار، اغلب نوشته های من در جراید، می بینیم و می دانیم که طنز نیست، اما به اعتراف منتقدان و مخاطبان، خوب یا بد، و درست یا نادرست، راقم این سطور را بیش از دل نوشت و یادداشت، به طنز می شناسند و نوشته های طنزم، اعم از ستون «روزخند» روزنامه وطن امروز یا ستون «خبرگزاری چیزنا»ی روزنامه کیهان، بیشتر از سایر مطالبم در رسانه های مکتوب و مجازی، منعکس می شود و خوانده می شود. به این کارنامه، البته باید طنزنوشته هایم در ستون «عصرانه» روزنامه همشهری عصر را هم اضافه کرد که البته عمر دولت چاپ عصر روزنامه همشهری، مستعجل بود.

چهار: اینکه کدام طنز را برای کتاب، انتخاب، و کدام را حذف کنم، با توجه با تعدد نوشته ها، البته کاری سخت بود و از نگارنده وقت زیادی گرفت. گاهی به مزاح، به سردبیر وطن امروز می گفتم که؛ اگر از اول، شروع به نوشتن یک مجموعه طنز مجزی می کردم، راحت تر بودم! با این همه، در دست چین مطالب «آر. کیو ۸۸» ملاحظات زیر را در نظر گرفتم: - حتی المقدور از طنزهایی که تاریخ مصرف شان گذشته، و حاوی نکته خاصی هم نبودند، صرف نظر کردم. - از آنجا که بار اصلی زحمت این کتاب، به ویژه نیمه اول آن، بر دوش شیخ بیسواد سوار بود، قید شماری از طنزهای مرتبط با ایشان را زدم. شاید نصف نوشته هایم درباره شیخ بیسواد، در این کتاب نیست. به هر حال، شانی برای کتاب متصور بودم! - در گزینش مطالب این اثر، نکته مد نظرم این بود که «آر. کیو ۸۸» بتواند نقش روزشمار مفهومی فتنه ۸۸ به زبان طنز را بازی کند. قطعا از همه رخدادهای مهم در متن و حاشیه فتنه ۸۸ به ترتیب تاریخ، در این کتاب رد پایی دیده می شود. «آر. کیو ۸۸» تقویم فتنه است، اما مختصر و مفید و قابل هضم و به زبان طنز. - در کار انتخاب و ارنج مطالب، رضا شکیبایی مشاور خوبی برایم بود، اما کل ویرایش اثر، یعنی چکش کاری مطالب مندرج در «آر. کیو ۸۸» کار خودم بود. - با این همه سعی کردم حتی المقدور به اصل نوشته ها وفادار بمانم و روزگار بعد از فتنه ۸۸ را مبنای قضاوتم در ویرایش مطالب قرار ندهم که طنز تاریخ، اتفاقا به همین چرخش هاست. - تمام سعی خود را کردم که مرز میان طنز و ناسزا و هجو را در ویرایش سخت و طولانی این کار رعایت کنم، حتی آنجا که طرف حسابم اصحاب فتنه بودند. در این باب، جوابی که باید ۲ فردای دیگر به خداوند پس دهم، از خنده نشاندن بر لب مخاطب، بسی مهم تر است. - سنتی دیرینه، درست و صد البته حرفه ای است که گاهی اصحاب رسانه روزنامه، مطالب خود را در رسانه کتاب هم عرضه می کنند. این سنت البته حد و مرز، و بایدها و نبایدهای خاص خودش را دارد. قطعا منکر تفاوت میان رسانه روزنامه و رسانه کتاب نیستم. هر چه کتاب شد، لیاقت ورود در روزنامه را ندارد و بالعکس. در این راه، از تجارب قبلی خود در کتب «نه ده» و «قطعه ۲۶» استفاده های شایان کرده ام. کتمان نمی کنم از خیر بعضی طنزهایم گذشتم، فقط به این دلیل که شاید برای رسانه روزنامه مناسب بودند، اما به درد رسانه کتاب نمی خوردند، هر چند که شاید به لحاظ طنز، قوی هم بودند. رعایت این نکته، یکی از ظریف ترین و حساس ترین مراحل کار ویرایش «آر. کیو ۸۸» بود. کاری که نزدیک ۵ ماه از من وقت گرفت.

پنج: پای هر نوشته، تاریخ انتشار آن درج شده است. می توانستم پای هر نوشته، به جز ذکر تاریخ، کمی هم درباره حال و هوای طنز مذکور چیزکی بنویسم، اما دیدم در بطن و متن هر طنز، روح حاکم بر فضای آن روزگار نهفته است. هر چه بود، از خیر یا شر این کار گذشتم. احساس کردم «توضیح واضحات» است.

شش: «آر. کیو ۸۸» حجمی معادل با ۵۰۰ صفحه دارد. در نظر بگیرید که شماری از طنزها، به اصطلاح، عمودی بودند، نه افقی. یعنی حالت محاوره و مکالمه داشتند و این باعث شد علی رغم همه سخت گیری ها در انتخاب طنزها، عدد صفحات کتاب به مرز ۵۰۰ صفحه نزدیک شود. با این همه اگر مثلا «نه ده» را کتاب خوش دستی بدانیم، «آر. کیو ۸۸» هم چیزی در همین حدود است.

هفت: به لطف خداوند منان، از این کتاب در نمایشگاه کتاب امسال، همان روز اول، رونمایی خواهد شد. همه ایام عید را گذاشتم برای کار و بارم تا حکایت سال های قبل تکرار نشود. این اما همه آن چیزی نیست که از راقم این سطور در نمایشگاه کتاب، دیده خواهد شد. پس منتظر اطلاع رسانی بعدی باشید.

هشت: آنچه در زیر می آید، «یاد ایام» است و عیدی من به شما، و البته یکی از طنزهای کتاب که در آرشیو وبلاگ «قطعه ۲۶» اثری از آن نیست. این طنز را بخوانید تا ببینید برای رای گرفتن از مردم، گاه هست که حتی از آدمی در مایه های «ساسی مانکن» هم سوء استفاده می شود!! و بعد تکذیب می شود و…!! در این «طنز/ خبر» حتما از «عنصر غلو» استفاده کرده ام، اما روح این متن، بر اساس واقعیت هایی بوده که همین الان هم، صحت آن، قابل جست و جوست. بخوانیم:

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤        ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

دیدار با ساسی مانکن!

اصل خبر/ در ادامه تلاش یکی از نامزدها مبنی‌ بر جذب ستاره‌ها و کسب آرای خاموش، وی با گروهی از خوانندگان رپ فارسی دیدار و گفت‌ و گو کرد. در این دیدار که ساسی مانکن، علی شمس و حسین مخته حضور داشتند، نامزد مورد نظر، خود را از علاقه‌ مندان موسیقی پاپ دانست و گفت: بنده از زمان گروهبان قندلی، عاشق موسیقی پاپ بودم. وی با اشاره به علاقه پیرمردها به موسیقی سنتی، این نوع موسیقی را برای نسل جوان که همواره دنبال تحرک است، نامناسب خواند و از مسئولان خواست که با در‌ نظر گرفتن تمهیدات لازم، مانع فرار خوانندگان رپ و زیرزمینی به خارج از کشور شوند. ایشان اشعار ساسی مانکن را از نظر محتوا، حاوی «مضامین عرفانی» خواند و قول داد که در صورت رئیس‌جمهور شدن، خوانندگان زیرزمینی را تا طبقه همکف بالا ‌آورد. وی در بخش دیگری از سخنان خود به ساسی مانکن پیشنهاد کرد گاهی به جای «تکنو» از «رقص سماع» استفاده کند. این نامزد انتخابات به برداشتن زیر ابرو توسط خوانندگان زیرزمینی پرداخت و گفت: از میان خوانندگانی که موی خود را فشن کنند، حتما یک وزیر انتخاب خواهم کرد.

چند ساعت بعد/ یکی از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری ضمن تکذیب دیدار خود با ساسی مانکن، علی شمس و حسین مخته، از رسانه‌ها ‌خواست اینقدر راحت با آبروی نامزدها بازی نکنند!! وی علاقه خود به موسیقی پاپ را شیطنت مطبوعات خواند و اظهار داشت: من از علاقه خود به پاپ گفتم، در حالی که منظورم پاپ بندیکت شانزدهم بود، اما رسانه‌ها از قول من نوشتند که فلانی از زمان گروهبان قندلی، عاشق موسیقی پاپ بوده و این در حالی است که در زمان گروهبان‌ قندلی، ما تنها موسیقی سنتی داشتیم و هنوز چیزی به عنوان موسیقی پاپ وجود نداشت. وی از وزارت ارشاد خواست که مطبوعات را از وجود گنده‌ باقالی‌ها و نوچه‌های ‌شان پاک کند.

یک روز بعد/ آقای ساسی مانکن(!) ضمن تایید دیدار خود با یکی از نامزدهای انتخابات گفت: ایشان، نه فقط با من دیدار داشت، بلکه به خدا با من دیدار داشت و تازه، به من قول داد که در صورت رئیس جمهور شدن، از بنده به عنوان وزیر ارشاد استفاده ‌می کند و من هم برنامه‌های خود را تقدیم وی کردم. ساسی مانکن ادامه داد: علی شمس را به عنوان معاون سینمایی خود در نظر دارم و احتمال دارد حسین مخته را در معاونت مطبوعاتی بگذارم.

دو روز بعد/ یکی از نامزدهای انتخابات گفت: من با ساسی مانکن دیدار نکردم، بلکه وی همراه جمعیتی به دیدار من آمد!

۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۷ دیدگاه

کتاب طنز «آر. کیو ۸۸»

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ روزشمار فتنه به زبان طنز ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤  

بسم الله الرحمن الرحیم

«جنگ برای صدام، فتح ایران نشد، اما برای من شهادت داشت». این، آخرین جمله شهید محمدحسین شریعتی بود در این دنیا. قبل از این جمله داشت می خندید، حین این جمله داشت می خندید، بعد از این جمله هم داشت می خندید که به شهادت رسید. شهدا آنقدر در خلوت خود گریه کرده اند که با خنده رفتن، حق شان باشد! آنهم کجا؟!… شرق ابوالخصیب، اوج کربلای پنج، زمستان شصت و پنج.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

فتنه ۸۸ خود خود خود جبهه بود، اما در عوض «جنگ دوست داشتنی»، من هم می توانستم اسم این کتاب طنز را «فتنه دوست داشتنی» بگذارم؟! فتنه که دوست داشتنی نمی شود، هر چند خود خود خود جبهه باشد… و این تمام مظلومیت نسل مرا می رساند! نسلی که در فتنه ۸۸ مردانه جنگید، اما نمی تواند و نباید فتنه را دوست داشته باشد! با همه این تفاصیل، نمی دانم من چرا فتنه را و مشخصا فتنه ۸۸ را دوست دارم؟!… شاید به این دلیل واضح که: «فتنه برای آمریکا و اسرائیل، براندازی نداشت، لیکن در ضمیر نسل پاک من، بذرهای فراوانی کاشت که بذر شهادت، یکی اش بود»… و دقیقا به همین خاطر، گاهی دلم برای فتنه ۸۸ یا بهتر بگویم قصه هشتاد و اشک تنگ می شود. غمش تلخ بود، خنده هایش تلخ تر، روزهایش عجیب، شب هایش غریب، رازهایش سر به مهر و پیچیده و تو در تو. فتنه بود دیگر! گاهی جنگ، هر جنگی، با همه عظمتش، پیش فتنه، کم می آورد و کوچک می شود. چه اینکه جنگ را راحت و آسوده می توان دوست داشت، اما فتنه را سخت و فرسوده! مگر با کلمات بازی کنی و دل مخاطب را راضی کنی!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

در جهان، سخت تر از کار در معدن، به طنز کشیدن فتنه ای است که اصولا با تنها چیزی که میانه ندارد، خنده است، اما بهار ۹۱ در قطعه ۲۶ بهشت زهرای تهران، مادر شهید حسین غلام کبیری، هنوز در چشمانش قطرات اشک، خشک نشده بود که به من گفت: «فتنه برای سران فتنه، براندازی نشد، ولی برای جگرگوشه ۱۸ ساله من، شهادت داشت». اعتراف می کنم اگر کمی تخس تر از این بودم، اسم این مجموعه طنز را می گذاشتم «فتنه دوست داشتنی»!! آنجا که «آر. کیو ۸۸» برخلاف «RQ170» اتفاقا طیاره بی سرنشین نبود! خلبان «آر. کیو ۸۸» آقای اوباما بود. کمک خلبان این طیاره غول پیکر، هیلاری کلینتون بود؛ زن بیلی که هرگز دوست ندارم، «خانم» صدایش کنم! دیگر چه بگویم از «آر. کیو ۸۸» که برج مراقبتش در «تل آویو» بود، هزینه سوختش را ملت بدبخت آمریکا می دادند؛ آنجا که به کاخ سفید، مالیات می دادند، اما سر از جیب سران فتنه در می آورد! سران فتنه ای که بعضا با امام در طیاره پاریس-تهران بودند، اما دست آخر، سرنشینان «آر. کیو ۸۸» شدند! آقازاده ها از «م. ه» بگیر تا «ف. ه» جملگی در این طیاره نشسته بودند و آمده بودند تا کار ناتمام «بعثی ها» را «بعضی ها» انجام دهند؛ به اسم خط امام! به اسم خمینی! به اسم انقلاب اسلامی! به اسم مردم! حتی به اسم الله اکبر! بعید می دانم حاج حسین خرازی در شرق ابوالخصیب، این چیزها را هم دیده باشد. آنجا «کانال پرورش ماهی» بود، اما اینجا رسما داشتند «گرگ» پرورش می دادند؛ «گرگ سوروس» شده بود معلم انقلاب مخملی در طبقه دوم طیاره ای به نام «آر. کیو ۸۸» که همه چیز داشت، اما خدا نداشت! و چون خدا نداشت، نسل من در یوم الله ۹ دی، این طیاره را همچین قشنگ بر زمین خیابان انقلاب نشاند که باید می بودی و می دیدی. بودی و دیدی! بودی و دیدی که «آر. کیو ۸۸» را ما خیلی زودتر از «RQ170» به اسارت خود درآوردیم! چون ما خدا داشتیم و خدا داریم و رهبری داشتیم و داریم که فقط می گوید: «خدا». خدا بخواهد، خرمشهر که آزاد می شود، هیچ! فتنه هم «دوست داشتنی» می شود! و مگر نشد؟! مگر «آرای باطله» نبود؟! مگر «کلا به شما که عرض می کنم» نبود؟! مگر خنده، غم نداشت، و غم، شیرین نبود؟! مگر راست راست راه نمی رفتند و «پیتزا پپرونی» نمی خوردند سوژه های پروژه شهید سازی؟! مگر فلانی، دانشمند برگزیده «فارین پالیسی» نشد که قبلا گفته بود: چون فلانی، داماد فلان جاست، پس اهالی بهمان جا به همسر من رای دادند؟! مگر ساندویچ فروشی ندارد خیابان انقلاب اسلامی؟! و مگر تو الان، داری نمی خندی؟! سرنشینان «آر. کیو ۸۸» گمان کرده بودند خدا مرده است! پس از نردبان «الله اکبر» بالا رفتند، اما به جای خدا، به «ملک عبدالله» رسیدند!! الله کجا و علی عبدالله صالح و ملک عبدالله کجا؟! خدا اما، نه فقط نمرده بود، بلکه دست خدا بر سر ما هیچ کجا مثل فتنه ۸۸ این همه ملموس نبود. گویی خدا بغل کرده بود انقلاب اسلامی ۳۰۰ هزار شهید را. ما در آغوش خدا چندان هم کار سختی نداشتیم! کشتی ما گر چه مجروح بود، «کشتی نوح» بود. ناخدای ما «باخدا» بود. ۸۸ هم سال خدا بود. خامنه ای هم «روح خدا» بود.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

«آر. کیو ۸۸» منتخبی است از طنزنوشته های من در ستون «روزخند» روزنامه «وطن امروز» که باز هم اگر لازم شود علیه فتنه می ایستد، اما هیچ وقت لازم نمی شود «جبهه انقلاب اسلامی» را حتی به «جبهه های محترم انقلاب اسلامی» بفروشد. جبهه یکی، جنگ هم یکی! مجموعه پیش رو به عمد، ۲ سالی بعد از فتنه ۸۸ «کتاب» شد، چون «خواندن تاریخ»، عبرت آموزتر از «نوشیدن حال» است! آنچه در صفحات بعدی این تالیف، تورق خواهید کرد، به عبارتی روزشمار فتنه است به زبان طنز. قبول دارم که مرز میان حق و باطل، باریک است و ایضا میان طنز و هجو و فحش، اما این اثر، در «خط مقدم ۸ ماه دفاع مقدس» نگاشته شده، در ستون روزنامه ای که به روز بود و مجال چندانی برای ویرایش نبود. فتنه در اوج بود. رسما جنگ بود! حجم آتش بالا بود، که گاهی تیر قلم به خودی می گرفت! این کتاب، نقدی است همراه با نیش و نوش به اصحاب سیاست، اما فقط در مقطع فتنه ۸۸ که حسن تاریخ اصلا به همین گردش روزگار است. «آر. کیو ۸۸» را تقدیم می کنم به همه دوستان عزیزم در وبلاگ «قطعه ۲۶» که همسنگران مهربان قلم من بوده اند در فضای سایبر که آنقدرها هم مجازی تر از دنیای بیرون نیست. از «مبصر محترم» گرفته تا دیگر بچه ها، این کتاب، سهم ایشان است. به رسم ادب باید تشکر کنم از سردبیر محترم روزنامه «وطن امروز» رضا شکیبایی، دوست خوبم که اگر نبود همراهی و هم آهی او با این قلم گستاخ، سوتی های این «سوتک صادقانه» سر به آسمان می سائید. همچنین از مرکز اسناد انقلاب اسلامی، روح الله حسینیان عزیز، نیز معاونت انتشارات این مرکز به خصوص مهدی رمضانی مهربان بابت همه همکاری ها ممنونم. دست آخر می ماند بوسیدن دست استادم «حسین صفارهرندی»، اگر که پروانه ای از پیله کرم فتنه، متولد شده است!

حسین قدیانی/ ۶ فروردین سرمایه ایرانی

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۱ دیدگاه