انتخابات… ابتلائات… امتحانات

اگر فقط سومی… فقط «آقا» مانده برایم، مال رای من نبوده، مال آقایی خودشان بوده

قریب سالی، کلید قوه ای از ۳ قوه کشور را می خواهیم دست چه کسی بسپریم؟ کیانند گزینه های موجود؟ از میان این مطرحین، اعتماد به کدام شان باید کرد؟ قوه مجریه اگر مهم تر از قوای دیگر نباشد، اجرایی ترین قوه کشور است. عمده بار کار بر دوش قوه مجریه سوار است و به اندازه وظایف بزرگش، اختیارات سترگ دارد. عزل می کند و نصب می کند و ۴ سال که تو می توانی ۸ سال بخوانی، امر و نهی. مضاف بر اینکه ما به رئیس قوای مقننه یا قضائیه، رئیس جمهور نمی گوییم و این عنوان در جمهوری اسلامی فقط خرج رئیس قوه مجریه می شود و این فرد، در درون و بیرون، نفر دوم جمهوری اسلامی خوانده می شود. خوب یا بد، در نظام ما رئیس قوه مجریه، رئیس جمهور هم هست. یک سال به انتخابات ریاست جمهوری باقی مانده باشد، یا ۴ سال؛ سئوال این است: چه کسانی در سر سودای ریاست بر جمهور می پرورانند؟! کدامین شان ادعا می کنند ولع ندارند، کدامیک آماده اند؟! در این باب، سخن گفتن از گزینه ها، اگر چه اقدامی ژورنالیستی، حتی «زرد» جلوه می کند، اما مع الاسف ساز و کار انتخابات ریاست جمهوری در نظام جمهوری اسلامی، آدمی را بدان جا می کشاند تا به جای «برنامه ها»، سخن از «افراد» بگوید. نه! من مقصر نیستم. جز این قصور که گردن من نیست، تقصیر دیگری را می پذیرم. نخواسته ام در این نوشته، اطلاعات جدید یا اخبار پشت صحنه ای به خواننده بدهم. کم و بیش بنایم بر تجمیع حرف و حدیث موجود است.

یک: نامزدهای مورد نظر دولت مستقر

قدر مسلم رئیس جمهور اصلا بدش نمی آید رئیس جمهور بعدی، از دل دولت او برآید و این البته خاص محمود احمدی نژاد نیست، گر چه برای او به دلایلی، حیاتی تر از اسلافش می نماید. مرور کنیم گزینه ها را.

علی اکبر صالحی؛ در شیوه نادر عزل و نصب های این دولت، گل سرسبد است. تقریبا با تردستی جای «متکی» را گرفت و دستی دستی نامش بین گزینه های دولت، هم پای دیگران مطرح است. «بیداری اسلامی» و نقش طبیعتا ویژه وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی در این گمانه زنی بی تاثیر نیست. او را بی زاویه با جریان انحرافی می خوانند و البته مطیع احمدی نژاد. از آنجا که علی اکبر صالحی، فاقد آن روی سکه احمدی نژاد، یعنی اشتهار به خدمت رسانی است، احتمال ماندن این گزینه در بین «گزینه های بالقوه» زیاد است.

علی نیکزاد؛ در کابینه احمدی نژاد به «علی بولدزر» معروف است و به شدت واجد «آن روی سکه محمود». با مهارتی خاص سعی کرده حتی المقدور در مسیری قرار نگیرد که نسبتش با جریان انحرافی مشخص شود. بی نیاز به طرح دوستی یا دشمنی با این جریان، خود را شهره به «کار زیاد» کرده.

یک/ ۱: تا پیش از این، نام افرادی چون «حاجی بابایی» هم شنیده می شد. بگذریم که هنوز گاهی اسم «اسفندیار رحیم مشایی» نیز طرح می شود که البته با کلکسیونی از خبط های سیاسی، خطاهای اقتصادی و خط های غلط عقیدتی، تایید صلاحیتش بعید می نماید.

یک/ ۲: با شناخت از نوع سیاست ورزی محمود احمدی نژاد، آنچه باید کرد، «صبر» است! اصلا دور از ذهن نیست که از گزینه اصلی دولت فعلی، در دقیقه ۹۰ رونمایی شود. گزینه ای که تا آن زمان شاید خوابیده باشد در آب نمک! یکی مثل محمدرضا رحیمی.

یک/ ۳: ناظر بر برخی دیدارها و پاره ای رفتار و گفتار، عده ای معتقدند؛ اگر لازم باشد، احمدی نژاد، معامله با اصلاح طلبان را هرگز خط قرمز خود فرض نخواهد کرد. نیز دور از ذهن نیست که در صورت لزوم، گزینه مد نظر دولت، با نامزد مورد تائید بخش هایی از جریان اصول گرایی، یکی باشد. شاید هم این گزینه، تافته جدابافته دولت باشد. باید صبر کرد.

یک/ ۴: این دولت را عقیده بر این است؛ ما آنقدر برای مردم، به ویژه قشر تهی دست، کار کرده ایم که مردم به راحتی بیایند و به همان فرد مد نظر ما رای بدهند.

دو: نامزدهای مورد نظر اصول گرایان

اصول گرایی به عنوان جریانی که مدت هاست با اقبال مردم روبرو بوده، پر از چهره مطرح برای انتخابات ریاست جمهوری است.

محمدباقر قالیباف؛ خیلی ها معتقدند که جناب خلبان اگر سال ۸۴ همه برگ های خود را زود و عجولانه رو نمی کرد، محمود احمدی نژاد بدل به «پدیده» نمی شد و از خیابان بهشت، راهی پاستور نمی شد، حتی بعدها جمهوری اسلامی با فتنه پیچیده ۸۸ مواجه نمی شد. آیا راهی که یک بار احمدی نژاد از آن به سلامت عبور کرد، اینک انتظار قالیباف را می کشد؟! قالیباف اگر چه اخیرا اعلام کرده؛ برای ریاست جمهوری ولع ندارد و اگر هم احساس تکلیف کند، رگ خدمتش گل می کند، نه حس صدارتش، اما خب! یعنی خب دیگه!! قالیباف در میان لایه ای از اصول گرایان، یک رای ثابت دارد. محسنات دیگرش -در اینجا منظور از محسنات، محسنات سیاسی است، نه حسن های حقیقی!- این است: حکومت به او اعتماد دارد، اگر چه برخی سلائقش را نپسندد. سابقه سرداری دارد، که برایش بعضا حمایت ویژه می آورد. در دعوای میان سران اصول گرا اغلب خود را کنار می کشد تا روحیه خدمتش را رو کند. تا به حال هر جا بوده، من جمله نیروی انتظامی و شهرداری، به نسبت موفق بوده. عقلای قوم اصلاحات معتدلش می خوانند. توده های علاقمند به جریان دوم خرداد، با او سر جنگ ندارند و اگر دست دهد، از رای دادن به او پرهیز ندارند. به همین دلایل، چه بسیار که او را رئیس جمهور بعدی نظام می دانند، اما درباره سردار دیروز، این مظنه ها نیز مطرح است: هنوز آمار سالمی از میزان محبوبیت کشوری شهردار تهران در دست نیست. کسی که یک بار در انتخابات ریاست جمهوری بختش با شکست همراه بوده، بنا به تجربه، باز هم شکست می خورد. لایه هایی از اصول گرایان اصلا میانه خوشی با شهردار تهران و تیمش ندارند و از ایشان تعبیر به ساکت فتنه می کنند. میان اقشار حزب اللهی، قالیباف چهره محبوبی نیست. نیاز به رجوع به قالیباف نیست، بلکه باید دنبال چهره های جدید گشت. یک احمدی نژاد منهای جریان انحرافی.

سعید جلیلی؛ «احمدی نژاد منهای جریان انحرافی» از نظر بسیاری اوست. اگر صالحی نماینده دولت در «بیداری اسلامی» است، جلیلی نماینده حکومت است و جز این، در مبحث هسته ای نیز توانسته چهره محکم، در عین حال محبوبی از خود یادگار بگذارد. او میان حزب اللهی ها محبوب است. اصول گرایان دوستش می دارند. توده مردم خاطره بدی از وی ندارند. در کارنامه اش بر خلاف دیگران، نه اثری از شکست است و نه اتهاماتی چون کاسب و ساکت. خیلی جدید نیست، اما خیلی هم قدیمی نیست که رای دادن به او، «دنده عقب» تفسیر شود. دیپلمات است و وجهه بین المللی دارد. همزمان با این پز شیک، ساده زیست است و خلق و خوی مردمی دارد. واقعا بسیجی است و چفیه را برای ادا نمی اندازد. دولتش حتما رابطه درستی با حکومت خواهد داشت و… اما، مسئله اینجاست که سعید جلیلی، واقعا ولعی برای ریاست جمهوری ندارد و این ضعف کمی نیست! نداشتن ولع مثبت، منجر به نداشتن تیم حرفه ای و فقدان برنامه مدون می شود. کسی که می خواهد رئیس جمهور شود، باید «شور» داشته باشد. در کنار آن پای لنگان که برای سعید جلیلی مایه افتخار است، این پای لنگ، گمانه زنی ها را دشوار می کند. جز این، ریاست بر قوه مجریه، نوع خاصی از سابقه مدیریتی و روحیه شخصیتی می طلبد که منتقدین سعید جلیلی، وی را واجد آن نمی دانند و دبیر شورای عالی امنیت ملی را پاک تر از این حرف ها می خوانند!

محسن رضایی؛ مگر می تواند انتخابات ریاست جمهوری باشد، اما از محسن رضایی حرفی نباشد؟! مدت هاست منظور برادر محسن زمان جنگ از جریان نجات بخش «خط سوم»، خودشان اند! منتهی ابر و باد و مه و خورشید و فلک باید دست در دست هم دهند، تا شاید محسن رضایی، رئیس جمهور جمهوری اسلامی شود. محسن رضایی علاقمند به دیدن روزی است که مردم، حرف شان این باشد: رانده از اصلاح طلبان، مانده از اصول گرایان، عشق است خط سوم محسن رضایی. گاهی باید به یاد محسن رضایی آورد که خط سوم، اگر هم ایده درستی باشد، این را مردم بر دوش یک خط سومی می گذارند، نه آنکه در ردیف اصول گرایان می خوانند.

علی اکبر ولایتی؛ برای کرسی ریاست جمهوری، آنقدر وجاهت و اجماع نزد خواص دارد که از هاشمی رفسنجانی تا ناطق نوری تا مهدوی کنی تا بسیاری اصول گرایان و بسیاری اصلاح طلبان، بگو جمله ریش سپیدان، بر نامش صحه بگذارند. دکتر ولایتی نماد یک سیاستمدار اصیل و آدم است. سال ۸۴ پای قولش می ایستد و با آمدن آقای هاشمی، از انتخابات کناره می گیرد. سال ۸۸ اما پای عهدش به خامنه ای می ایستد و آنقدر از ولی فقیه دفاع می کند که حتی تندروترین اصول گرایان هم نتوانند ساکت فتنه خطابش کنند. باز پای همین عهد، به آخرین اظهار نظر رئیس مجمع تشخیص در باب بیداری اسلامی پاسخ متین می دهد و البته مراقب اخلاق نیز هست تا مبادا دامن به هیاهو زده باشد. ولایتی که دیروز فرد محبوب «آقا» برای نخست وزیری بود، روزگار فتنه، مستحق ترین افراد برای تاختن به مهندس موسوی شمرده می شد، اما او عمارگری را مترادف با حب و بغض نکرد و از ولایت فقیه، دفاع عاقلانه کرد. امروز هم بی گمان آنقدر مورد علاقه امام خامنه ای هست، که به روایتی، ولایتی را وزیر امور خارجه اصل نظام بخوانیم. با این همه اما، دکتر ولایتی از نظر برخی «نماد گذشته» فرض می شود و رای دادن به او نوعی بازگشت. صرف نظر از اینکه این «بازگشت» مگر تا کجا امر مذمومی است، ایراد جوان نبودن و از آن مهم تر، روحیه جوانی نداشتن، نقطه منفی دکتر ولایتی شمرده می شود. خیلی ها می گویند؛ دکتر ولایتی به وقتش رئیس جمهور این مملکت نشد! این روزها آنقدر که اسم دکتر ولایتی مطرح است، خودشان به نظر می رسد دغدغه ریاست جمهوری ندارند. با توجه به شناختی که از ایشان وجود دارد، در ۲ صورت، بسیار بعید است نامزد ریاست جمهوری شوند. یکی عدم اجماع اصول گرایان بر ایشان، دیگری احساس اینکه برای پیروزی، رای کافی ندارند. ریاست جمهوری اگر چه مسئله خواص است، اما مسئله خواص را رای عوام معین می کند! بی شک از نظر مردم، دکتر ولایتی فرد غیر محبوبی نیست، اما نشستن بر صندلی ریاست جمهوری، محبوبیتی مخصوص می طلبد که نه با سن و سال ایشان جور در می آید، نه با حس و حال شان. اینگونه است که دکتر گاهی ترجیح می دهد به جای سخن گفتن از مسائل روز، به «سلسله جلیله صفویه» بپردازد! باید منتظر بود و دید که آیا خیاط مخصوص دکتر ولایتی، قادر است کت شلوار مخصوص ریاست جمهوری برای وی بدوزد؟!

دو/ ۱: جماعتی که اصول گرا خوانده می شوند، الحمدلله چیزی که اندازه عدد خودشان، جبهه های شان، و فراکسیون های شان دارند، نامزد بالقوه برای پست ریاست جمهوری است. متاسفانه من هم قبول دارم که «قدرت» مهم ترین اصل حضرات اصول گراست. منتهای مراتب وقتی قدرت بدل به یک اصل شد، تو دیگر اصول گرا نیستی، بلکه «قدرت گرایی»، یا به قول طعنه زنندگانت «اقتدارگرا».

دو/ ۲: از جمله آفات اقتدارگرایی، سوزاندن چهره های ملی، حتی علمای ربانی و بزرگان مجاهد برای وقت لازم است. آنی درنگ کنید و فرض کنید که برای انتخابات ریاست جمهوری پیش رو، وحدت اصول گرایان اجتناب ناپذیر باشد. برای نیل به این مهم، آیا باز هم اصول گرایان روی شان می شود مایه از آیت الله مهدوی بگذارند؟! از آن سو، آیا درست است دیگر علما را در مسیری بگذاریم که فقط برای دعوا جواب بدهند و برای وحدت، نه؟! آیا اصول گرایان متوجه ظلم بزرگ خود به بزرگان شان هستند؟!

دو/ ۳: یک وقت هست که «غلامعلی» به «علی» نمی بازد، بلکه علی و غلامعلی و محمدباقر و محمود و علی اکبر و محسن و سعید… کل جریان اصول گرایی به کل جریان اصلاحات می بازد! آن روز چه فرقی می کند حداد عادل و باقری لنکرانی و… هم نامزد انتخابات باشند یا نباشند؟!

دو/ ۴: ساکت فتنه شاید با «وحدت»، و در یک سیکل درست و سیاستمدارانه طرد شود، اما با «تفرقه»، نه فقط از صحنه روزگار محو نمی شود، بلکه آن می شود که دانی! این بدیهیات را اگر ندانیم، به جای ساکت فتنه، شاید خود فتنه گران آمدند و بر جمهور، ریاست کردند. اگر خداوند به اصول گرایان وعده خاصی داده، به ما هم بگویند!

سه: نامزدهای مورد نظر اصلاح طلبان

اصلاح طلبان چه خوابی برای انتخابات ریاست جمهوری ۹۲ به عنوان اولین انتخابات ریاست جمهوری بعد از فتنه ۸۸ دیده اند؟! برای اصلاح چهره خود، چه بناست بکنند؟! آدم های شان کیست و ایده های شان چیست؟! با کینه جلو می آیند، یا سکینه در پیش می گیرند؟! اصلا می آیند یا نمی آیند؟!

سیدحسن خمینی؛ یکی دو دوره ای می شود که اصلاح طلبان برای جبران مافات اصلاحات، هزینه از اسم سیدحسن خمینی می کنند. بگذریم که حتی این نام را نیز، صادقانه مطرح نمی کنند، بلکه برای نیل به اهدافی، سیدحسن خمینی را خرج خویش می کنند، بی آنکه واقعا فکری برای ریاست جمهوری ایشان کرده باشند. در این باب، اصلاح طلبان بیشتر به فکر خواب دیدن اند، تا بستر تفکر! و این ظلم بزرگی به هر آن کسی است که نام خمینی داشته باشد. بالطبع نگارنده بی نقد به اظهارات سیاسی سیدحسن خمینی نیست، لیکن دوست می دارم حتی همین سیدحسن آقا نیز، مال همه مردم باشد، نه جماعتی از دوم خردادی ها. شاید از ورای همین نگاه است که سیدحسن خمینی و دفتر ایشان، علی الدوام نامزدی نوه امام برای انتخابات را تکذیب کرده اند. اما از آنجا که نام سیدحسن خمینی مطرح است، و این نوشته هم درباره «مطرحین»، باید گفت: سیدحسن خمینی نوه امام خمینی است، درس حوزه خوانده، تالیفاتی داشته، به لحاظ ظاهر، واجد امتیازاتی در چهره است و صدالبته مورد احترام آحاد ملت. رئیس جمهور اما باید به معنای درست کلمه «رجل سیاسی» باشد و لااقل سابقه مدیریت بر یک دبیرستان را داشته باشد. نکات مهمی که به هیچ وجه در پرونده سیدحسن خمینی نیست. من فکر می کنم سید حسن خمینی آنقدر هوش و ذکاوت داشته باشد که خود را فدای ظلم دوم خردادی ها در حق نام بلند خمینی نکند، لیکن قانون انتخابات، «قانون انتخابات» است و همه در برابر قانون برابرند، حتی با نام سیدحسن خمینی. این، البته تمام آن چیزی نیست که من از «خمینی» آموخته ام. امام به من آموخته؛ توی نوعی وقتی حرف سیاسی می زنی، دیگر حق نداری هنگام مشاهده جواب دیگران، بگویی: وا اسلاما! به خانواده شهدا توهین شد!! نخیر آقا! جواب تو را داده اند، کسی با خانواده شهدا کار ندارد. ای کاش سیدحسن خمینی، اجازه ندهند نام قشنگ شان خرج دعواهای سیاسی شود. این کار را گیرم اصول گرایان با ایشان می کردند؛ باز هم همین را می نوشتم. همچنان که خرج کردن بی رویه و غیر اصولی اصول گرایان از علمای خود را برنمی تابم.

محمدرضا عارف؛ ما یک اصلاح طلب داریم، یک فتنه گر. امثال عارف، اگر چه حتما اولی هستند، اما هرگز دومی نیستند. بی گمان محمدرضا عارف از چهره های موجه دوم خردادی است. طیف های مختلفی از جماعت اصلاح طلب روی نام عارف اجماع کرده اند و او را فردی سالم، خوش نام، بدون سابقه منفی، اصلاح طلب اصول گرا، مورد تایید نظام، و از همه مهم تر، بهترین گزینه برای آشتی جماعتی از اهل فتنه با نظام می خوانند. گویی کلید قفل ورود فتنه گرانی که با نظام از در آشتی بلند شده اند، -یا اینگونه می نمایند!- کسی جز محمدرضا عارف نیست. عارف برای دوم خردادی ها محسناتی دارد و معایبی. حسنش به وجاهتش است، لیکن عیبش به این است که در نظر توده ها «چهره کاری» حساب نمی شود. این «چهره کاری»، از آنجا موضوعیت می یابد که اصلاح طلبان به خوبی واقف اند؛ احمدی نژاد صرف نظر از معایبش، یک «چهره کاری» محسوب می شود. احمدی نژاد در پاره ای زمینه ها آنقدر خدمت کرده که «کاریزمای کار» برای رئیس جمهور بعدی، لازم بیاید و این مسئله، اصلاح طلب و اصول گرا نمی شناسد. اگر دوم خردادی ها دنبال «احمدی نژاد اصلاح طلب» باشند، حتما به عارف نمی رسند. فرض دیگر اصلاح طلبان این است؛ حال که متاسفانه نتوانسته ایم یک چهره خدوم یا مشهور به خدمت، از خود ارائه دهیم، آیا بهتر نیست دنبال «ولایتی اصلاح طلب» باشیم؟! با این سئوال، حتما عارف، جواب می دهد. حتی بدون این سئوال، باز هم عارف، گزینه مناسبی برای «پروژه ورود» است. مسئله اصل کاری اما جواب محمدرضا عارف به دعوت دوم خردادی هاست. از قرار، بیش از حکومت مظلوم، این عارف محجوب است که برای دوم خردادی ها شرط و شروط دارد! عارف اصلا دوست نمی دارد خاتمی دوم شود؛ حتی خاتمی زمان اصلاحات شود! شاید چند ماهی باید صبر کرد تا عارف «تصمیم کبری» را بگیرد! او زبان حکومت را بلد است؛ آنچه نمی فهمد، زبان فتنه گران تندروست!

اسحاق جهانگیری؛ با اغماض، این چهره دوم خردادی را می توان همان «چهره کار اصلاح طلبان» دانست. خلق الله نیز اسحاق جهانگیری را بیشتر به «اقتصاد» می سنجند، تا «سیاست». دوم خردادی ها با یک پیش فرض، اسحاق را به محمدرضا ترجیح می دهند؛ بهتر است به جای «بن بست عبوس سیاست»، در «کوی ملوس اقتصاد» با نظام آشتی کنیم. هم اکنون شماری از اصلاح طلبان، این ایده را دارند. به ویژه اقتصادی ترهای شان، حتی گروهی از تکنوکرات های دوم خردادی. مزیت جهانگیری بر عارف، عزم جزمی است که برای ریاست جمهوری دارد و در این باب، به هیچ جلسه ای «نه» نمی گوید. از نظر بعضی اصلاح طلبان، چهره جهانگیری نزد افکار عمومی، بی شباهت به چهره احمدی نژاد در دور اول ریاست جمهوری نیست. در این چهره، «کار» بیشتر از «قیافه» موج می زند! گاه هست که مردم در پیشانی، آنقدر که در پی چین و چروک اند، دنبال اثر مُهر نیستند! برای این منظور، اسحاق ایده آل نیست، اما کس دیگری هم نیست!

سه/ ۱: خاتمی حتما نمی تواند گزینه اصلاح طلبان باشد، چرا که برای رد صلاحیتش، دریایی از دلیل خوابیده است. البته نظام از رای دادن او استقبال می کند!

سه/ ۲: اصلاح طلبان این روزها زیاد فکر می کنند که آیا ممکن است همای سعادت، چیزی از جنس دوم خرداد، دوباره روی شانه شان بنشیند؟! به امید تحقق این رویا، باید منتظر بود و نام گزینه های جدید را در اردوگاه دوم خردادی ها شنید. برآوردها نشان می دهد اصلاح طلبان روی بزن بزن اصول گرایان، «حساب ویژه» باز کرده اند. اصلاح طلبان حتما فردا روزی، پرونده گشایی و سند سازی اصول گرایان علیه اصول گرایان را، به عنوان سندی جذاب از ناکارآمدی کلیت جریان اصول گرایی، رو خواهند کرد.

سه/ ۳: می توان با قطعیت گفت که گزینه تحریم، روی میز کلیت جریان اصلاح طلبی نیست. «قدرت» فقط از اصول اصول گرایی نیست، بلکه همه اصول اصلاح طلبی، خلاصه در مقوله «قدرت» می شود. اینجا آش، شورتر است!

سه/ ۴: ناگفته پیداست بعضی فتنه گران که به دروغ، خود را اصلاح طلب می خوانند، متاثر از فتنه ۸۸ کینه های بدری و خیبری شان بسی بیش از قبل شده. اینها نیز دنبال گزینه تحریم نیستند، بلکه به این صرافت افتاده اند؛ جمهوری اسلامی را مگر از درون، بتوانی بلرزانی! ناظر بر این مسئله، مردم، نظام، اهل سیاست، حتی نامزدهای محترم جریان اصلاحات باید مراقب باشند. خدا اضافه کند بر درجات شیخ اجل. گفت: «دشمن چو از همه حیلتی فرو ماند، سلسله دوستی بجنباند. پس آنگه به دوستی کارها کند، که هیچ دشمن نتواند».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

این نوشته تمام نمی شود الا به طرح چند سئوال. چرا از ژورنالیست گرفته تا سیاستمدار، در چنین مقاطعی، سخن از آدم ها می رانیم، اما حرفی از برنامه ها نداریم؟! کجای کار سیستم انتخاباتی ما به ویژه در مقطع انتخابات ریاست جمهوری می لنگد که حتی دشمن بیرونی هم می تواند از دل یک انتخابات داخلی، گزینه مد نظر داشته باشد؟! آیا می توان همه بار نظارت را بر دوش شورای نگهبان انداخت؟! این گزینه ها قبل از انتخابات در کجا رصد می شوند و در کجا مورد نظارت قرار می گیرند؟! نامزدها کجا تربیت می شوند؟! نظام چگونه جرئت می کند مسئولیت حساس ترین قوه کشور را دست افرادی بسپرد که در یک فرایند حرفه ای و معقول، بالا نیامده اند، و پله پله رشد نکرده اند؟! آیا آقای خاتمی از اصول علم اقتصاد اندازه ۴ خط خوانده بود که ناگهان رئیس قوه مجریه جمهوری اسلامی شد؟! آیا وجود یک کارنامه خوب در شهرداری کافی است تا مستقر بهشت، رهسپار پاستور شود؟! شناخت نظام از نامزدهای پست ریاست جمهوری، یعنی از رئیس جمهور آینده، دقیقا کی و کجا حاصل می شود؟! این گزینه ها در کدام نهاد برای ریاست بر جمهور و گرداندن قوه مجریه تربیت حرفه ای می شوند؟! اعضای کابینه شان کی و کجا شکل می گیرد؟! چرا روسای جمهور ما زیاد عزل می کنند و زیاد نصب می کنند؟! مضرات غلبه آدم ها بر برنامه ها چیست؟! چرا جریان های سیاسی، گزینه دارند، لیکن برنامه ندارند؟! چرا جریان های سیاسی از اجماع بر سر یک فرد، عاجزند؟! چرا گزینه ها، بازی جریان هایی که خود، از دل آنها برخاسته اند، به هم می زنند؟! چرا از رئیس قوه مجریه ای که با کارشکنی و منم منم بالا آمده، توقع قانون گرایی می رود؟! چرا وقتی به اجتماع چند حزب همسو، «جبهه» می گوییم، بی آنکه «حزب» داشته باشیم، این همه جبهه داریم؟! چرا هنوز حزب نشده، جبهه تاسیس می کنیم؟! چرا وحدت ما مترادف با ریش سفیدی، و رقابت ما هم معنای دعواست؟! چرا از رقابت ما، اختلاف می زاید و دشمن سود می برد؟! چرا در باب وحدت، مشکل داریم؟! چرا فکر می کنیم وحدت یعنی سهم هر کسی را بده تا صدای هیچ کس درنیاید؟! چرا فکر می کنیم رقابت یعنی افشاگری علیه همسوترین جریان ممکن؟! چرا به جای آنکه از دل حزب، رئیس جمهور داشته باشیم، رئیس قوه مجریه می آید و از بالا احزاب ناقص الخلقه مشارکت، سازندگی و جریان انحرافی را تاسیس می کند؟! حزب باید کابینه را معلوم کند یا رئیس جمهور باید در هیات دولت، کار حزبی کند؟! حزب باید رئیس جمهور بسازد یا رئیس جمهور باید حزب درست کند؟! حزبی که رئیس جمهور درست کند، به کجا منتهی می شود؟! نامزدی که در هیچ کجا حتی حزب، چکش نمی خورد و موزون نمی شود، به کجا منتهی می شود؟! جمهوری اسلامی، نفر دوم نظامش را کجا پرورش حرفه ای برای پست ریاست جمهوری می دهد؟! آیا وجود سوابق نیم بند، جبران این فقدان تربیت مدیر را می کند؟! محل پرورش مدیر ارشد و راس قوه مجریه یا مقننه در نظام جمهوری اسلامی کجاست؟! مردم تا کی بناست به آدم هایی اعتماد کنند که نظارت حزب بالای سرشان نبوده؟! مردم تا کی بناست در خلا برنامه ها، رای به آدم ها بدهند؟! مردم تا کی بناست به نامزدی رای بدهند که اعضای کابینه اش را هیچ نمی شناسند؟! مردم در تغییر اعضای کابینه چرا بی نقش اند؟! جبهه و جریان همسو چرا در این همه عزل و نصب، بی تاثیر است؟! مردم قبل از دوم خرداد ۷۶ چقدر محمد خاتمی را می شناختند؟! اگر «آری» مردم به فلانی، بیشتر تابع «نه» به بهمانی است، نتایج این آرای سلبی چه می شود؟! معایب این درد بزرگ، کجا نمود پیدا می کند؟! چرا باید رئیس جمهور جمهوری اسلامی اهل فتنه از آب درآید؟! چرا باید اولین رئیس جمهور نظام، منافق فراری باشد؟! سیستم انتخاباتی نظام در انتخابات ریاست جمهوری، دارای چه اشکالاتی است که از متن سوم تیر مکتبی، حاشیه انحراف بیرون می آید؟! جایی که از حوزه نظارت شورای نگهبان خارج است، چه کسی باید مراقب رئیس قوه مجریه باشد؟! آیا رواست کاری که علی القاعده بر عهده احزاب حرفه ای است، بیفتد روی دوش رهبر؟! آیا رواست درباره هر مسئله ای، ولی فقیه مجبور به هزینه از رفتار و گفتار خویش شوند؟! آیا بهتر نیست و عاقلانه تر نیست و کمتر مضحک نیست که عدد جبهه های ما از عدد احزاب ما فزونی نگیرد؟! آیا نباید احزاب را از پائین به بالا ساخت و حزب دولت ساخته درست نکرد؟! آیا خنده دار نیست به جای اینکه حزب، دولت تشکیل دهد، دولت، حزب تاسیس می کند؟! آیا نمی توان بر اساس دریافت های بومی، نیز رهیافت های اسلامی، بر مدار تهذیب، تحزب کرد؟! آیا داشتن حزب، غربی کردن سیستم انتخابات است؟! انتخابات ریاست جمهوری به همین منوال، غربی است یا شرقی؟! مدلش چیست؟! آیا اشکالاتش، ناشی از فقدان حزب حرفه ای نیست؟! آیا عجیب نیست رای دادن من به نامزدی که قهر و مهرش، دورکاری و نزدیک کاری اش، بسته به دل نازنین خویش است؟! اگر حزب داشته باشیم، اما حرفه ای نباشد، مضراتش چیست؟! آیا احزاب ناقص الخلقه، نبودشان، بهتر از بود و نمودشان نیست؟! راهکارهای تاسیس حزب به شکل بومی در عین حال حرفه ای چیست؟! در باب این همه پرسش، خروجی اتاق فکر نظام چیست؟! حزب بیاید، کدام درد می رود، کدام مرض می آید؟! آیا تنها راه علاج امراض فوق الذکر، فقط و فقط حزب است؟! چرا ما نمی توانیم احزاب موفق داشته باشیم؟! چرا ما می توانیم جبهه های ناموفق داشته باشیم؟! آیا حزب با هویت ایرانی سر ناسازگاری دارد؟! آیا حزب با فطرت اسلامی ناخواناست؟! آیا حزب از اساس، ظرفی شیطانی است؟! اگر چنین است، پس «حزب الله» که در قرآن وعده به فتحش در آینده داده اند، چیست؟! چرا خدا می تواند حزب داشته باشد، اما مومنین به خدا نمی توانند در امتداد حزب الله، تحزب پیشه کنند؟! آیا تحزب مخل تهذیب است؟! آیا بهتر نیست مردم به همان نامزدی رای بدهند که خودش، کابینه اش، برنامه اش و حزبش را می شناسند، تا از لج بهمانی؟! تا از ورای احساسات؟! آیا جمهور نباید رئیسش را بشناسد؟! اگر حلقه مفقوده این عدم معرفت، حزب است، پس حزب ما کجاست؟! اگر حزب نیست، علاجش در کجاست؟!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

کاش می شد «حزب الله» یک جبهه داشت، اما در عوض، احزاب به جای شورای نگهبان بر روسای جمهور نظارت می کردند. کاش جمهور می شناخت رئیس جمهور را. کاش خلق الله هم مثل الله، حزب می داشتند، اما این همه جبهه نمی داشتند! «حزب فقط حزب علی، رهبر فقط سیدعلی»، یعنی جنگ یکی، جبهه هم یکی! نه بی حزب بودن! یا این چنین حزب داشتن! این همه جبهه داشتن! اصلا همین! «حزب علی» کجاست؟! حزب متناسب با دغدغه های آرمانی «سیدعلی» کجاست؟! انقلاب اسلامی، حزبش کجاست؟! جمهوری اسلامی، حزبش کجاست؟! به خدا من هیچ کدام از نامزدهای فوق الذکر را، آن اندازه که با اطمینان قلب، بی هیچ نگرانی به ایشان رای دهم، نمی شناسم! چون نمی شناسم، اولی فراری می شود، دومی شهید می شود، چهارمی عالیجناب می شود، پنجمی فتنه گر می شود، ششمی عاشق کورش! اگر فقط سومی… فقط «آقا» مانده برایم، مال رای من نبوده، مال آقایی خودشان بوده. مدرسه، مسجد، حزب، تشکل، گروه… من نمی دانم! یک جایی باید باشد که چون «سیدعلی حسینی خامنه ای» رئیس جمهور مکتبی پرورش دهد. و الا رایش را مردم می دهند، پزش را حزب کارگزاران، حزب مشارکت، حزب جریان انحرافی! من دوست ندارم رئیس جمهورم حزب درست کند، دوست دارم حزبم رئیس جمهور مکتبی پرورش دهد. نمی دانم علاج این درد چیست، شاید حتی حزب نباشد، اما این ملت، این حکومت، این ولایت، این خمینی و این خامنه ای، روسای جمهوری می خواهند در تراز نام بلند انقلاب اسلامی. لابد یک جای سیستم انتخاباتی ما دارد می لنگد که با حفظ احترام به همه آقایان، می بینیم؛ جمهوری اسلامی از رئیس جمهور، خیلی شانس نیاورده!! نه عزیز! هنگامی که داشتیم می نوشتیم «احمدی نژاد»، فکر نمی کردیم خوانده شود «مشایی». رای دادن به نامزد ریاست جمهوری، با آرامش، با معرفت، حق مسلم ماست. مسلم تر از انرژی هسته ای.

وطن امروز/ ۱۶ خرداد ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۶۸ دیدگاه

«آقا» را از هر طرف بخوانی «آقا»ست

فرزند شهید که باشی، جور دیگری به «خامنه ای»، می گویی «آقا»

سلام «آقا». می خواهم نامه بنویسم به شما. حرف بزنم. می خواهم مقصد نامه ام را بنویسم «فلسطین جنوبی». می خواهم دل خوش کنم به خوشی های روزگار. شاید به دستت رسید و خواندی. از «ماه» که چیزی کم نمی شود. شما «آقا»ی مایی. «آقا» را از هر طرف بخوانی «آقا»ست. با شما نجوا نکنیم، می پوسیم. از هر سو برویم، آخر به شما می رسیم. رود اگر چه جاری است، لیکن مسیر دریا را بلد است. می پیچد و می خمد تا دست به دریا دهد. آه! چه لذتی دارد شما را داشتن. قلب به دلیلی باید بزند. «ولایت فقیه» دلیل زندگی ماست. من اصلا مراقب نیستم غلو نکنم. مشکلم قصور زبان در مدح شماست. مشکلم چیز دیگری است. فرض کن یک منتظر می خواهد به نائب امام زمان، نامه بنویسد. خب سخت است. ننویسد هم سخت است! خوش به حال شهدا. دم رفتن، راحت بود نوشتن. ای خوشا صفحه، خاک باشد و جوهر قلم، خون. لحظه ای است لحظه عاشقی. ما اما فاصله ها داریم با دیدار. زندگی شده حجاب شهادت. غرور شده آفت بصیرت. نمی فهمیم شما را. ماهی، همه دریا را چگونه بفهمد؟! پروانه، همه آسمان را چگونه تصویر کند؟! مایی که نمی فهمیم شما را، چه بیم از غلو؟! کلمات ما کجا و کمالات شما کجا؟! ببخش که این نوشته در شان شما نیست، هر چند قدر مرا بالاتر می برد. من اینجا روزنامه نگار نیستم؛ فرزند شهیدم. دوست دارم این سمت را. فرزند شهید که باشی، جور دیگری به «خامنه ای»، می گویی «آقا». چفیه شما، چفیه شهداست. با شهدا باشد، هنوز هم برای ولی فقیه جان می دهند. شنیده ام شهدا رجعت می کنند. رجعت کنند، باز هم به عشق ولی فقیه شهید می شوند. در رگ ما خونی است بی قرار. در سینه ما دردی است که دوایش شهادت است. شهادت، زیباترین نسخه ای است که خدا برای عاشق می پیچد. ما عاشق خداییم. عاشق «دست خدا». دست خدا مجروح نیست. روح «کف العباس» دارد. جراحت از نگاه ماست که نمی فهمیم شما را، اما بدان دوستت داریم «آقا»، همچنان که پدران مان «خمینی» را دوست داشتند. حتی ما بیشتر. فرزندان ما از خودمان بیشتر. می دانی «آقا»! آنجا که شما نباشی، جبهه ما نیست. ما اردو در سرزمین ولایت زده ایم. خمینی یعنی خیمه. خامنه ای یعنی جبهه. مکتب ما «اسلام» هم که باشد، جز با قرائت ولی فقیه، قبولش نداریم. کربلا به پا کنی، با خون مان راحت تر سخن می گوییم تا با کلمات. دارم حساب می کنم از ۶۸ به این طرف، چند سال می شود؟! سرباز چشم بر هم می زند، جنگ تمام می شود، اما در عوض، فرمانده پیر می شود. «آقا»! معایب ما، محاسن شما را سپید کرد. شاید هم معایب سیاست، محاسن ولایت را. چه بسیار حادثه که شما نگذاشتی فتنه شود، و ما نفهمیدیم. چه بسیار فتنه تلخ که پایانش ۲۳ تیر و ۹ دی شد، شیرین تمام شد، و ما نفهمیدیم. به خود گفتیم «عمار»، اما بی خود گفتیم. باد می برد پروانه را، اگر که آسمان قرار نداشته باشد. قرارگاه ما شمایی «آقا». «قرارگاه عمار»، «بیت رهبری» است. «علی» در هر عصری، «عمار» دارد و «میثم تمار». اگر «عمار» یعنی یار «علی»، آنکه امروز بر صورت اغیار سیلی می زند، «سفیر نهج البلاغه» است. «سیدعلی» بودن، کار سختی است. بعد از «محمد»، «ولی» بودن، کار دشواری است. فتنه را مدیری چون شما باید، که دست آخر، سران فتنه هم بیایند و رای بدهند. شما مظلومی «آقا»، مثل «انقلاب اسلامی» اما اقتدارتان بسیار بیشتر است. ما به اقتدار شما افتخار می کنیم، آنجا که در صف رای مان، اصحاب قلیل فتنه را می بینیم. روزهایی هست که می ایستیم به نوبت تا در انتخابات جمهوری اسلامی رای دهیم. روزهایی هست «آقا» که با شناسنامه می آییم. جز این، روزهای دیگری نیز هست. روزهایی که وصیت نامه، هویت ما می شود. ایام بیعت. بیعت فرق دارد با رای. رای می آید و می رود، آنچه اما هیچ طوفانی یارای خم کردن قامتش را ندارد، بیعت ما با شماست. خون بر خلاف رای، نمی آید و نمی رود، بلکه فقط به عشق محبوب جاری می شود. کاش بدانی «آقا» چه لذتی دارد امامی چون خامنه ای داشتن. شما بگو چیست راز گریه های ما؟ مگر می توان شما را دید و اشک نریخت؟ چیست راز این گریه ها؟ ولایت چه می کند با قلوب عشاق؟ شما بگو! پدرم در وصیت نامه اش نوشته: «خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی(عج)، خمینی را نگهدار». امام که رفت، غصه ها خوردم. شما که رهبر شدی، دیدم خدا روی هیچ شهیدی را زمین نمی اندازد. تا انقلاب مهدی(عج) خمینی شده خامنه ای. خمینی زنده است. عاشق این شعارم: «دست خدا بر سر ماست، خامنه ای رهبر ماست».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

ای سید و مولای ما! سالها بعد از فتن ۷۸ و ۸۸ دارم با شما سخن می گویم. با همه معایب مان، عهد کرده بودیم اینجا کوفه نباشد. اینجا کوفه نیست. تا انقلاب آفتاب، ستاره هر روز، عشقش به ولی فقیه فزونی می گیرد. ما نه فقط منتظر خورشیدیم، بلکه انتظار یک لحظه ناب را نیز می کشیم. نگاه ما به دست کف العباسی شماست. آری! در علقمه باید ریشه داشته باشد آن دست، که دست در دست یوسف زهرا(س) بگذارد. با این همه آرزو، بگذار پروانه بد تفسیر کند آسمان را. در اقیانوس ظهور، تصویر ماه می بینم. امن تر از ولایت، ما را چه ساحلی است «آقا» جان؟! دل به دریا می زنیم، امر کنی طوفان می کنیم، بخواهی سر می بازیم، اما از ما نخواه با شما نجوا نکنیم. نوشتن از پرواز، کمترین سهم پروانه زخمی است! گفت: «ای نامه که می روی به سوی حسین، از جانب من ببوس روی حسین».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

راستی «آقا»! دوست دارم در این نامه، خطاب به شما با کلماتی بغض آلود بنویسم: پیشاپیش روز پدر مبارک! این را اما خوب می دانی؛ «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست». کیهان/ ۱۱ خرداد ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۲۴ دیدگاه

باز هم دعوا کنید با هم اصول گرایان!

جبهه تشکیل دادند که ساکتین فتنه را از صفحه روزگار محو کنند، جملگی بر صدر بهارستان تکیه زدند! گفت: «شد غلامی که آب جوی آرد، آب جوی آمد و غلام ببرد».

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۴ دیدگاه

ارباب رجوع دفتر شما رئیس جمهور شد

تقدیم به استاد قدیمی ام «حاج کاظم روزنامه ها» سردبیر دیرین روزنامه وزین «رسالت»

سلام جناب محمدکاظم انبارلویی یا «حاج کاظم روزنامه ها» که وقتی این تعبیر را به شماری از دوستان مطبوعاتی گفتم، جملگی صحه گذاشتند که تعبیر درستی است الحق. گفتند؛ قشنگه! قبل از شروع، برای اینکه بدانی اهل مرامم، می خواهم اول نفری باشم که اولین سالگرد درگذشت پدرتان ابوالشهیدین محمدصادق و محمدمسعود را تسلیت عرض می کند. البته خیلی هم تسلیت ندارد. هم الان مرحوم حاج صفر، کنار ۲ شهید بهشتی، آبروها دارد پیش سیدالشهدا. نمی ارزد آدم بمیرد، اما ارباب را روسفید ببیند؟! پدر شما، پدر ۲ شهید است؛ شوخی نیست. شما برادر ۲ شهیدی. عنوانی که حتی با سردبیری روزنامه ای در قامت رسالت نیز قابل قیاس نیست. کاش از اخوی ها بخواهی، هنگام «سلام بر حسین» ما زمینی ها را فراموش نکنند.

استاد! از عرش بگذار به فرش بیایم با اتوبوسی از خاطرات. روزگار فتنه به «وطن امروز» دادم، متن «چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی…». متنی که خیلی گرفت! چه بسیار سایت و خبرگزاری و روزنامه و هفته نامه که با هم همه جور اختلاف سلیقه داشتند، اما جملگی «من مستاجر نیستم؛ خانه ام بیت رهبری است» را کار کردند. یادش به خیر! در تحریریه وطن امروز، نشسته بودم به تورق روزنامه ها که دیدم در صفحه ۲ روزنامه رسالت، شما هم کارش کرده اید. بال درآوردم از خوشحالی. اسمم را هم زده بودی پای مطلب، اما اسمی از «وطن امروز» نبرده بودی. بیم داشتم به بچه های وطن گران بیاید، که سردبیر گفت: اصلا تو مال رسالتی. ما با حاج کاظم، این حرفها را نداریم. دست بر شانه ام گذاشت رضا شکیبایی و گفت: برو پز بده حاج کاظم مطلبت رو کار کرده. همچین افتخاری رو به هر کسی نمی ده ایشون! گفتم: به «لویی» هم اگر باشد، فرانسه ۱۸ لویی دارد، جمهوری اسلامی یک انبار لویی!!

استاد! چون شما اگر اساتیدی نداشتم، قلم زنی ممکن نبود. روزی در آسانسور روزنامه، که آن زمان در خیابان ویلا بود، که مثل همیشه پشت گوش تان خودکار بیک آبی بود، که باز هم پشت کفش تان خوابیده بود، گوشم را گرفتی و با همان لهجه ناز قزوینی(گزوینی!) گفتی: می خواهی نویسنده شوی، باید ۲۰۰ صفحه بخوانی و ۲ کلمه بنویسی! بعد گفتی: عکست را بده، می خواهم بزنم صفحه یک روزنامه! گفتم: زود نیست؟ گفتی: جنبه اش را داشته باش!

استاد! سال ۸۰ بود که از این روزنامه به آن روزنامه آواره بودم برای کار. از نوشته هایم در «کیهان» تعریف کردی و گفتی: اینجا نیز می توانی بنویسی. اسم ستونم شد «شبیه طنز». یاد جمعه هایی که بعد از نماز، تا دفتر رسالت پیاده گز می کردیم به خیر! یک بار متنی نوشته بودم علیه چریک پیر اصلاحات. خندیدی و گفتی: خنده دار است اما کمی غیر اخلاقی است! کارش نکردی و آیه بالای لوگوی رسالت را خواندی و گفتی: رسالت، دغدغه اخلاق دارد، نه دغدغه سر و صدا. باری بچه های تفحص، شهید آورده بودند؛ گمانم ۳۰۰ تا. بردی مرا اتاقت و گفتی: قلمت را به طرف قبله بگیر، از خدا بخواه درش نمک بریزد، بعد بنشین و برای شهدا بنویس. گفتی: به خدا بگو؛ خدایا! این قلم داره خرج انقلاب اسلامی می شه، نمکش با خودت!

استاد! خوب یادم هست روزی بهاری، همراه محمدرضا کائینی منتظر بودیم جلسه شورای سردبیری روزنامه تمام شود و بیاییم اتاقت. بیرون نشسته بودیم که ناگهان سر و کله محمود احمدی نژاد پیدا شد. هنوز شهردار تهران نشده بود، چه رسد به رئیس قوه مجریه ایران! آمده بود تو را ببیند، البته نوبتش بعد از من و کائینی بود! ما جلوتر بودیم! خوشم می آید از آدم هایی که صندلی شان عوض می شود، اما خودشان نه! تو که حتی صندلی ات هم عوض نشده این همه سال! روزنامه و روزنامه نگاری خودش موضوعیت دارد، نردبان نیست! طرفه حکایت را ببین استاد! اینک محمود احمدی نژاد خودش را اصول گرا نمی داند! خوب یا بد، اگر کسی پیدا شود و بگوید؛ محمود احمدی نژاد، صندلی هایش را مدیون اصول گرایان، بلکه جناح راست است، گزاره قابل اثباتی است!! حیف نکنم قلم را.

استاد! به این توپی نشده بود ریشم؛ پر از جای خالی بود، تنک بود که دستم را گرفتی و پا به پا بردی. خدا می داند چقدر از شما چیز یاد گرفته ام. روزنامه نگاری محل «اسم» است و مخل «گمنامی»، اما شما نشان دادی که می شود حتی در این عرصه، گمنام بود و مخلصانه و بی سر و صدا کار کرد و اخلاق را مراعات کرد. من نمی دانم روزنامه رسالت، دقیقا ارگان کجاست و برایم مهم نیست، اما حاج کاظم روزنامه ها، ارگان اخلاق مداری در راه پر خطر روزنامه نگاری است. ارگان تقوا، تواضع، محبت، و بصیرت، البته منهای آفاتش! شما نشان دادی که می شود حرفهای مهم زد، اما کلاس نگذاشت و بی ریا بود. استاد! در عرصه مطبوعات کشور، «فقدان قلم» بیداد می کند. اینترنت، کار خبررسانی و روزنامه نگاری را آسان کرده، اما قلم را بی رحمانه از اهالی مطبوعات، گرفته. بیم دارم کار در روزنامه، از یک «هنر»، به یک «شغل» فرو بکاهد و روزنامه، بشود «اداره» بی «اراده». بیم دارم صرف نظر از خط مشی، «کارت زدن» غلبه پیدا کند در روزنامه های ما، بر «قلم زدن». روزنامه نگاری شعبه ای از کار نویسندگی است. روزنامه نگار، دقیقا مثل یک رمان نویس، باید اهل هنر بداند خودش را. ابزار روزنامه، بیم دارم قلم نباشد و محدود در اینترنت بماند. باز هم صرف نظر از خط مشی، می ترسم که بوی همه چیز، من جمله سیاست بدهند روزنامه های ما، اما خالی از عطر هنر باشند. استاد! در چنین زمانه ای که «فقدان قلم» در روزنامه و روزنامه نگاری کاملا مشهود است، کم پیش می آید قلمی را «صاحب سبک» ببینم. سرخوشم که شما برای خودت در قلم زنی، سبکی اختیار کرده ای. در عصری که فلان روزنامه، فقط می خواهد حال بهمان خط سیاسی را بگیرد و بهمان روزنامه، تنها کارش گرفتن حال فلان خط سیاسی است، آنچه بیش از همه احوالش پریشان می شود، نه خط و خطوط سیاسی، بلکه «خط قلم» است. الحمدلله محمدکاظم انبارلویی، قلم خود را از این دعوا بیرون کشیده، و اگر چه در این دعوا، حتما و قطعا بی داعیه نیست، اما اجازه نداده سیاسی نویسی، آفت نوشته هایش، و رهزن سبک ساده و بی پیرایه قلمش شود. من از آن رو شما را «صاحب سبک» در قلم روزنامه نگارانه می دانم که این روزها بسیار کم پیش می آید سطور آغازین نوشته ای را بخوانم و بدون نگاه به نام نویسنده، فقط از نوع قلم، پی به نام قلم زن ببرم. در این باب، شما در ردیف استثناهایی. شرط است که صاحب سبک را گمان نکنی به پیپ کشیدن و پاپیون بستن و حلقه ادبی داشتن است. از این اداها که بگذریم، قلم شما در روزنامه رسالت، سبک دارد. فی المثل، یادداشت های حوزه نفت شما که به شدت اقتصادی است، یا نقدهای قدیمی تان به سروش که به شدت سیاسی فلسفی است، عینا با همان قلم نوشته شده که در حوزه مسائل روز و آشکار و ملموس برمی دارید و سرمقاله می نویسید. قلم شما واضح است و دارد داد می زند که قلم شماست؛ سوژه می خواهد هر چیزی باشد. خیلی روان، کمی تا قسمتی شفاهی، خیلی ساده، حتی کمی عامیانه، جملاتی راحت، و کلماتی آسان، مشخصه های خاص قلم شماست. ناظر بر این تعریف، یک بار به بچه های وطن گفتم: اگر امام خمینی می خواست روزنامه نگار شود، از حیث «سبک قلم» شبیه حاج کاظم روزنامه ها می نوشت. سادگی، از جمله صفات امام است که کم بیان می شود!

استاد! سواد یک دکتر به نسخه اش است و سواد یک مهندس به فنی که فراگرفته. من نمی دانم مدرک شما چیست و در چه حوزه ای است، اما قلم روزنامه نگار باید «سواد» داشته باشد و این سواد، فی نفسه دارای موضوعیت است. «سواد قلم» به مدرک و کاغذ نیست؛ علم، هنر، هوش، یا تجربه ای است که قلمی دارد و قلمی ندارد. بعضی ها بعضی نویسنده ها را بی سواد می خوانند، اما قلم نویسنده های صاحب سبک، خود، مصداق سواد است. سواد یک روزنامه نگار، قبل از هر چیز، «سواد روزنامه نگاری» است. روزنامه نگاری، سطحی نویسی نیست، بی عمق نیست، بلکه رمانی است که در قالب یک خبر، یک مقاله یا یک گزارش عرضه می شود. البته اگر عالیجناب اینترنت، مترادف با «شعر» نکند این تعابیر را!

استاد! «اصیل گرایی» بسی مهم تر از «اصول گرایی» است. در روزگاری که اصلاح طلب زیاد داریم و اصول گرا مثل نقل و نبات، به من بگو؛ «اصالت» کجاست؟! اگر شما در شمار دوم خردادی ها هم بودی، من باز همین چیزها را درباره ات می نوشتم، چرا که دوم خردادی بودن، گناه نیست. گناه این است؛ اصول گرا باشی اما آدم نباشی! یا دوم خردادی باشی، اما آدم نباشی! شما آدمی استاد! هنر انقلاب اسلامی به پرورش آدم است.

استاد! اگر شما لطف کنی و به من بگویی که اصول گرایان دقیقا چند جبهه هستند و در بهارستان چند فراکسیون دارند، به شما خواهم گفت: اینها را انقلاب اسلامی بار نیاورده، بزرگ شده هوای نفس خویش اند! قلم شما «ارگان اصالت» است؛ چه اهمیتی دارد روزنامه «رسالت» ارگان کجا باشد؟!

استاد! ممکن است خواهش کنم که به من نگویی؛ جریان اصول گرایی، ارگان انقلاب اسلامی است؟! آیا ممکن است یک «فریاد واحد»، این همه حلقوم مختلف، بلکه متضاد و قهر و لجوج و بی مهر داشته باشد؟! بیم دارم فرمان «اتوبوسی که چهارشنبه ما را آورد راهپیمایی» بیفتد دست جماعتی که چپ کرده اند در پیچ تاریخ! «چاه پیمایی»… «جاه پیمایی» که نمی خواهیم بکنیم؟!

استاد! ۱۰ سال پیش درون اتوبوس خط طالقانی، ایستاده بودم مثل خیلی ها! توی اون همه شلوغی اتوبوس، دست یکی «رسالت» دیدم. خوشحال شدم که یکی هم نوشته های ما را می خواند. رفتم جلو، ببینم کیست! دیدم شمایی! از آن سالها، سالیانی گذشت. ارباب رجوع دفتر شما، رئیس جمهور شد!

استاد! خودمان خواننده نداشته باشیم، آیا شرف ندارد که مردان سیاست مان، اصول گرا باشند، اما «اصیل» نباشند؟! کاش می شد عمومی می گفتم که اصول گرای غیر اصیل، چگونه آدم انقلاب اسلامی را خر احزاب می خواهد… پشت در دفترتان، ۱۰ سال بعد از احمدی نژاد، نوبتی هم که باشد، نوبت من است! استاد! الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احد الا الله و کفی بالله حسیبا. وطن امروز/ ۸ خرداد ۱۳۹۱

ارسال شده در صفحه اصلی | ۹۰ دیدگاه

زیارت جامعه کبیره

از آنجا که بعضی ها برای دفاع از امام علی بن محمد و مقابله با هتاکی های اخیر، پیشنهاد قطع اینترنت در شب شهادت دهمین امام + پخش زورکی زیارت جامعه کبیره داده اند، ضمن یادآوری جمله زنده یاد علی شریعتی: «اگر می خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید»، به سایر روش های دفاعی اشاره می شود:

برای دفاع از حضرت حمزه، خوب است دور جدید مذاکرات هسته ای میان ایران و «پنج + یک» در جوار کوه احد برگزار شود!

برای دفاع از جناب مختار، و مبارزه با بی بصیرتی های ابراهیم بن مالک، بهترین راه، حذف شهر کوفه از نقشه های جغرافیایی است!

برای دفاع از مظلومیت شهر مدینه، عاقلانه ترین راه این است: گذاشتن آهنگ سریال امام حسن، روی بازی امشب پرسپولیس تهران با الاتحاد جده!

برای دفاع از محرم و صفر، باید راهکارهایی اتخاذ شود که بتوان در فضای سایبر، یواشکی قمه زد؛ آن لاین!

برای دفاع از شهدا، جانبازان و ایثارگران پیشنهاد می شود یوم العیار آب به مدت ۴ ساعت قطع شود!!

برای دفاع از ادعیه نورانی، چه راهی بهتر از قطع ناگهانی اخبار سراسری، رفتن حیاتی، آمدن موسوی قهار و پخش فرازهایی از صحیفه سجادیه؟!

برای دفاع از اهل حدیث ترین اولیای دین، یکی از عالی ترین روش ها، قطع ضربتی برنامه «راه شب» و پخش احادیث معصومین است!

برای دفاع از امام خمینی چه راهی جالب تر از اینکه شب ۱۴ و روز ۱۴ و شب ۱۵ و روز ۱۵ خرداد، همه کانال های تلویزیون، آخرین ناگفته های آقای هاشمی از امام را هم زمان پخش کنند؟!

برای دفاع از امام خامنه ای، البته بهترین راه ممکن در حال انجام است؛ دم به دم تشکیل جبهه جدید روی مخ جبهه انقلاب اسلامی! و اجرای فن فیتیله پیچ در پیچ تاریخی!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

جدای از این طنز تلخ، اما اشاره به نکاتی لازم است:

یک: انصافا تا همین جای کار، افسران جوان جنگ نرم، به خوبی توانسته اند در مقام کار ایجابی و کار سلبی، مدافع حق معصوم در فضای سایبر باشند. بسته به بضاعت، عالی بود کار دوستان. وای اما از آن روز که نگاه اداره ای، دولتی، بخشنامه ای، زوری، دفعتی و عاری از هنر، می آید و گند می زند به کارهای نیک صورت گرفته. بی هیچ تزی از جانب مقامی، واقعا داشت دفاع شکیلی از فقیه اهل بیت رخ می داد؛ بسیجی وار و خالصانه. هر اختلافی هم بود، امام هادی شده بود عامل وحدت. کاش خرابش نکنند با این ایده ها.

دو: یک وقت دوستی به فلان وبلاگ نویس یا بهمان اهل سایت، پیشنهاد می دهد که با هم جمع شویم و مثلا روز شهادت امام هادی، در اقدامی هماهنگ، با پخش زیارت جامعه کبیره، خانه خود در فضای مجازی را به روز کنیم. این نه فقط ایرادی ندارد، بلکه عالی است. این کار فرضی، خیلی فرق دارد با ابتکار فوق الذکر، که باورم هست پشتش همه چیز خوابیده، الا فکر!

سه: صرف نظر از همه کلماتی که خواندید، آدم بیاید و پیشنهاد قطع اینترنت بدهد تا به خیال خودش از معصوم دفاع کرده باشد، صد شرف دارد به آن ابلهی که گمان می کند بر صورت آفتاب می توان خاک پاشید.

چهار: الحمدلله شنیده ام؛ اگر چه این پیشنهاد عجیب به قوت خود باقی است، لیکن اجرایش تکذیب شده است. می فشارم دست همه عزیزانی را که مانع دفاع بد از معصوم شده اند. امیدوارم این «شنیده» موثق باشد.

پنج: دلم می خواهد با «زیارت جامعه کبیره» این متن را به پایان برسانم. البته می دانم کپی کردن شاید کار عاقلانه تری باشد، اما دوست دارم آرام آرام تایپ کنم این دعای زیبا را به عشق علی بن محمد. بابت این کار، نذری دارم. هم متن دعا هست و هم صدای دعا که می توانید روی «زیارت جامعه کریمه» پایین عکس، کلیک کنید. بیاییم با دلی شکسته، سخت غریبانه و بغض آلود نجوا کنیم…

«زیارت جامعه کبیره»

السلام علیکم یا اهل بیت النبوه و موضع الرساله و مختلف الملائکه و مهبط الوحی و معدن الرحمه و خزان العلم و منتهی الحلم و اصول الکرم و قاده الامم و اولیاء النعم و عناصر الابرار و دعایم الاخیار و ساسه العباد و ارکان البلاد و ابواب الایمان و امناء الرحمن و سلاله النبیین و صفوه المرسلین و عتره خیره رب العالمین و رحمه الله و برکاته. السلام علی ائمه الهدی و مصابیح الدجی و اعلام التقی و ذوی النهی و اولی الحجی و کهف الوری و ورثه الانبیاء و المثل الاعلی و الدعوه الحسنی حجج الله علی اهل الدنیا و الاخره و الاولی و رحمه الله و برکاته. السلام علی محال معرفه الله و مساکن برکه الله و معادن حکمه الله و حفظه سر الله و حمله کتاب الله و اوصیاء نبی الله و ذریه رسول الله صلی الله علیه و آله و رحمه الله و برکاته. السلام علی الدعاه الی الله و الادلاء علی مرضاه الله و المستقرین فی امر الله و التامین فی محبه الله و المخلصین فی توحید الله و المظهرین لامر الله و نهیه و عباده المکرمین الذین لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون و رحمه الله و برکاته. السلام علی الائمه الدعاه و القاده الهداه و الساده الولاه و الذاده الحماه و اهل الذکر و اولی الامر و بقیه الله و خیرته و حزبه و عیبه علمه و حجته و صراطه و نوره و برهانه و رحمه الله و برکاته. اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له کما شهدالله لنفسه و شهدت له ملائکته و اولوالعلم من خلقه لا اله الا الله هو العزیز الحکیم و اشهد ان محمدا عبده المنتجب و رسوله المرتضی ارسله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون. و اشهد انکم الائمه الراشدون المهدیون المعصومون المکرمون المقربون المتقون الصادقون المصطفون المطیعون لله القوامون بامره العاملون بارادته الفائزون بکرامته اصطفاکم بعلمه ورتضاکم لغیبه وختارکم لسره وجتبیکم بقدرته و اعزکم بهداه و خصکم ببرهانه ونتجبکم لنوره و ایدکم بروحه و رضیکم خلفاء فی ارضه و حججا علی بریته و انصارا لدینه و حفظه لسره و خزنه لعمله و مستودعا لحکمته و تراجمه لوحیه و ارکانا لتوحیده و شهداء علی خلقه و اعلاما لعباده و منارا فی بلاده و ادلاء علی صراطه و عصمکم الله من الزلل و امنکم من الفتن و طهرکم من الدنس و اذهب عنکم الرجس و طهرکم تطهیرا فعظمتم جلاله و اکبرتم شانه و مجدتم کرمه و ادمتم ذکره و وکدتم میثاقه و احکمتم عقد طاعته نصحتم له فی السر و العلانیه و دعوتم الی سبیله بالحکمه و الموعظه الحسنه و بذلتم انفسکم فی مرضاته و صبرتم علی ما اصابکم فی جنبه و اقمتم الصلوه و اتیتم الزکاه و امرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر و جاهدتم فی الله حق جهاده حتی اعلنتم دعوته بینتم فرائضه و اقمتم حدوده و نشرتم شرایع احکامه و سننتم سنته و صرتم فی ذلک منه الی الرضا و سلمتم له القضاء صدقتم من رسله من مضی فالراغب عنکم مارق و اللازم لکم لاحق والمقصر فی حقکم زاهق والحق معکم و فیکم و منکم و الیکم و انتم اهله و معدنه و میراث النبوه عندکم و ایاب الخلق الیکم و حسابهم علیکم و فصل الخطاب عندکم و ایات لله لدیکم و عزائمه فیکم و نوره و برهانه عندکم و امره الیکم من والاکم فقد والی الله و من عاداکم فقد عادالله و من احبکم فقد احب الله و من ابغضکم فقد ابغض الله و من اعتصم بکم فقد اعتصم بالله انتم الصراط الاقوم و شهداء دارالفناء و شفعاء دار البقاء و الرحمه الموصوله و الایه المخزونه و الامانه المحفوظه والباب المبتلی به الناس من اتیکم نجی و من لم یاتکم هلک الی الله تدعون و علیه تدلون و به تومنون و له تسلمون و بامره تعملون و الی سبیله ترشدون بقوله تحکمون سعد من والاکم و هلک من عاداکم و خاب من جحدکم و ضل من فارقکم و فاز من تمسک بکم و امن من لجا الیکم و سلم من صدقکم و هدی من اعتصم بکم من اتبعکم فالجنه ماویه و من خالفکم فالنار مثویه و من جحدکم کافر و من حاربکم مشرک و من رد علیکم فی اسفل درک من الجحیم. اشهد ان هذا سابق لکم فیما مضی و جار لکم فیما بقی و ان ارواحکم و نورکم و طینتکم واحده طابت و طهرت بعضها من بعض خلقکم الله انوارا فجعلکم بعرشه محدقین حتی من علینا بکم فجعلکم فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه و جعل صلوتنا علیکم و ما خصنا به من ولایتکم طیبا لخلقنا و طهاره لانفسنا و تزکیه لنا و کفاره لذنوبنا فکنا عنده مسلمین بفضلکم و معروفین بتصدیقنا ایاکم فبلغ الله بکم اشرف محل المکرمین و اعلی منازل المقربین و ارفع درجات المرسلین حیث لا یلحقه لاحق و لا یفوقه فائق و لا یسبقه سابق و لا یطمع فی ادراکه طامع حتی لایبقی ملک مقرب و لا نبی مرسل و لا صدیق و لا شهید و لا عالم و لا جاهل و لا دنی و لا فاضل و لا مومن صالح و لا فاجر طالح و لا جبار عنید و لا شیطان مرید و لا خلق فیما بین ذلک شهید الا عرفهم جلاله امرکم و عظم خطرکم و کبر شانکم و تمام نورکم و صدق مقاعدکم و ثبات مقامکم و شرف محلکم و منزلتکم عنده و کرامتکم علیه و خاصتکم لدیه و قرب منزلتکم منه بابی انت و امی و اهلی و مالی و اسرتی. اشهد الله و اشهدکم انی مومن بکم و بما امنتم به کافر بعدوکم و بما کفرتم به مستبصر بشانکم و بضلاله من خالفکم موال لکم و لاولیائکم مبغض لاعدائکم و معاد لهم سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم محقق لما حققتم مبطل لما ابطلتم مطیع لکم عارف بحقکم مقر بفضلکم محتمل لعلمکم محتجب بذمتکم معترف بکم مومن بایابکم مصدق برجعتکم منتظر لامرکم مرتقب لدولتکم آخذ بقولکم عامل بامرکم مستجیر بکم زائر لکم لائذ عائذ بقبورکم مستشفع الی الله عز و جل بکم و متقرب بکم الیه و مقدمکم امام طلبتی و حوایجی و ارادتی فی کل احوالی و اموری مومن بسرکم و علانیتکم و شاهدکم و غائبکم و اولکم و آخرکم و مفوض فی ذلک کله الیکم و مسلم فیه معکم و قلبی لکم مسلم و رایی لکم تبع و نصرتی لکم معده حتی یحیی الله تعالی دینه بکم و یردکم فی ایامه و یظهرکم لعدله و یمکنکم فی ارضه فمعکم معکم لامع غیرکم آمنت بکم و تولیت آخرکم بما تولیت به اولکم و برئت الی الله عز و جل من اعدائکم و من الجبت و الطاغوت و الشیاطین و حزبهم الظالمین لکم الجاحدین لحقکم و المارقین من ولایتکم و الغاصبین لارثکم الشاکین فیکم المنحرفین عنکم و من کل ولیجه دونکم و کل مطاع سواکم و من الائمه الذین یدعون الی النار فثبتنی الله ابدا ما حییت علی موالاتکم و محبتکم و دینکم و وفقنی لطاعتکم و رزقنی شفاعتکم و جعلنی من خیار موالیکم التابعین لما دعوتم الیه و جعلنی ممن یقتص آثارکم و یسلک سبیلکم و یهتدی بهدیکم و یحشر فی زمرتکم و یکر فی رجعتکم و یملک فی دولتکم و یشرف فی عافیتکم و یمکن فی ایامکم و تقر عینه غدا برویتکم بابی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی من اراد الله بدء بکم و من وحده قبل عنکم و من قصده توجه بکم موالی لا احصی ثنائکم و لا ابلغ من المدح کنهکم و من الوصف قدرتکم و انتم نورالاخیار و هداه الابرار و حجج الجبار بکم فتح الله و بکم یختم و بکم ینزل الغیث و بکم یمسک السماء ان تقع علی الارض الا باذنه و بکم ینفس الهم و یکشف الضر و عندکم ما نزلت به رسله و هبطت به ملائکته و الی جدکم بعث الروح الامین اتاکم الله ما لم یوت احدا من العالمین طاطا کل شریف لشرفکم و بخع کل متکبر لطاعتکم و خضع کل جبار لفضلکم و ذل کل شیء لکم و اشرقت الارض بنورکم و فازالفائزون بولایتکم بکم یسلک الی الرضوان و علی من جحد و لایتکم غضب الرحمن بابی انتم و امی و نفسی و اهلی و مالی ذکرکم فی الذاکرین و اسمائکم فی الاسماء و اجسادکم فی الاجساد و ارواحکم فی الارواح و انفسکم فی النفوس و آثارکم فی الاثار و قبورکم فی القبور فما احلی اسمائکم و اکرم انفسکم و اعظم شانکم و اجل خطرکم و اوفی عهدکم و اصدق وعدکم کلامکم نور و امرکم رشد و وصیتکم التقوی و فعلکم الخیر و عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم و شانکم الحق و الصدق و الرفق و قولکم حکم و حتم و رایکم علم و حلم و حزم ان ذکرالخیر کنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و ماویه و منتهاه بابی انت و امی و نفسی کیف اصف حسن ثنائکم و احصی جمیل بلائکم و بکم اخرجنا الله من الذل و فرج عنا غمرات الکروب و انقذنا من شفاجرف الهلکات و من النار بابی انت و امی و نفسی بموالاتکم علمنا الله معالم دیننا و اصلح ما کان فسد من دنیانا و بموالاتکم تمت الکلمه و عظمت النعمه وائتلفت الفرقه و بموالاتکم تقبل الطاعه المفترضه و لکم الموده الواجبه و الدرجات الرفیعه و المقام المحمود و المکان المعلوم عند الله عز و جل و الجاه العظیم و الشان الکبیر و الشفاعه المقبوله. ربنا امنا بما انزلت واتبعنا الرسول فاکتبنا مع الشاهدین. ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب. سبحان ربنا ان کان وعد ربنا لمفعولا یا ولی الله ان بینی و بین الله عز و جل ذنوبنا لا یاتی علیها الا رضاکم فبحق من ائتمنکم علی سره وسترعاکم امر خلقه و قرن طاعتکم بطاعته لما استوهبتم ذنوبی و کنتم شفعائی فانی لکم مطیع من اطاکم فقد اطاع الله و من عصاکم فقد عصی الله و من احبکم فقد احب الله و من ابغضکم فقد ابغض الله. اللهم انی لو وجدت شفعاء اقرب الیک من محمد و اهل بیته الاخیار الائمه الابرار لجعلتهم شفعائی فبحقکم الذی اوجبت لهم علیک اسئلک ان تدخلنی فی جمله العارفین بهم و بحقهم و فی زمره المرحومین بشفاعتهم. انک ارحم الراحمین و صلی علی محمد و اله الطاهرین و سلم تسلیما کثیرا و حسبنا الله و نعم الوکیل.

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۲۷ دیدگاه