«۹۰» با «مصطفای شهید» چهره شد

مصطفی! این اولین بهار ماست بی تو، اما این بهترین بهار ماست با تو…

سلام مصطفای شهید! دلم برایت تنگ شده. می خواهم به مناسبت بهار، بهاریه برایت بنویسم. در عوض، تو هم از اولین بهارت بگو در بهشت. تو برای ما از «آن سوی هستی» بگو، ما برایت حرف ها داریم از سال ۹۰ که چند قطره خون تو، عجب چهره کرد سال ۹۰ را میان این همه سال. تو بهترین چهره سال ۹۰ نیستی! این حرفها شان تو را پایین می آورد. تو سال ۹۰ را چهره کردی، با خون سرخت، در میان قرون و اعصار، با مادرت، با پدرت، با همسرت، با چشمان خرمایی رنگ علیرضا که نیستی ببینی چه دلی برده از ما. مصطفای شهید! نخستین سالگرد شهادت تو، دی ماه سال ۹۱ است. تو تازه داری آغاز می شوی، که ۹۰ گنجایش همه عظمت خون تو را ندارد. سالیان دیگری لازم است. فاصله لازم است. اگر ما همت و باکری را از همرزمان شان، بیشتر دوست می داریم و در «راهیان نور»، غوغا می کنیم؛ فرزندان ما، گوی سبقت را خواهند ربود از ما، آنجا که پای جوشش خون تو در میان باشد. آری مصطفی! از ۹۰ به بعد، تازه سال های تو آغاز می شود. آنچه در ۹۰ گذشت، از نتایج سحر است؛ باش تا سال های بعد، صبح دولت خون تو بدمد. مصطفای شهید! امسال می خواهیم با اسم و رسم قشنگ تو، «روشن» کنیم سفره ۷ سین مان را. بهار، بی تو به سر نمی شود. امسال، پلاک خانه ما در دوکوهه، اسم توست. ما بچه های «گردان مصطفی» ایم. خون تو زبان یک نسل را باز کرد. جنگ نبود، بسیجی اما «شهید هسته ای» داد، تا همت و باکری، افتخار کنند به نسل ما. مصطفی! در این مملکت، می رسد سال هایی که فرزندان ما، خاک محل شهادت تو را توتیای چشمان شان کنند. مگر ما خاک «مجنون» را سرمه جزیره چشمان خود نکرده ایم؟! مگر در آب هور، شقایق قایق عاشورا نبوده ایم؟! مصطفی! من از ۳۰ سال بعد از دهه ۶۰ دارم از باقری و دستواره و قوجه ای و… به به! حاج احمد متوسلیان، حرف می زنم. عمر سال های زیادی از ۹۰ باید سر آید، که بشود از تو قشنگ نوشت. با عشق نوشت. من قبول ندارم این نوشته را. ضعیف است! فرزندم باید تو را وصف کند. مصطفای شهید! دیگر چه بگویم از سال ۹۰؟! تا دی ماهش که خودت بودی و دیدی، اما همین که از میان ما پر کشیدی، غوغا کرد خون تو. اگر سال ۸۸ به ۹ دی خود می نازد، ناز ۹۰ هم چه خوب، که در دی ماه، خریدار دارد. ناز ۹۰ خون تو بود. رمز و راز حماسه ۱۲ اسفند، خون تو بود. مصطفای شهید! جبهه ما، جبهه خون شهداست. اگر روزگاری در این مرز و بوم، جنگ، دانشگاه بود، اما الان دانشگاه، جبهه ای است که بدون جنگ، شهید می دهد. مصطفی! پس از تو، به شدت روزگار با تو بودن است. بگذار از مادرت بگویم که در «مکتب شهادت» معلمی کرد تا معلوم شود که «زینب» هنوز هم سلاله دارد. در رشادت مادرت، همین بس که حتی «آقا» به او اجازه اشک داد، اما مادر تو، پیش دشمن گریه نکرد! هیچ کس اشک هایش را ندید. سال ۹۰ را یکی هم «علیرضا»ی تو چهره کرد با معصومیتش، و «آرمیتا»ی شهید رضایی نژاد، با نقاشی اش. هر سالی برای خودش چهره هایی دارد، اما چهره های امسال، سال ۹۰ را چهره کردند. «پری» شاهکار نقاشی آرمیتا، سر از رسانه های آمریکا درآورد و تصویر تو و علیرضا، از ۹۹ درصد مردم جهان، جایزه گرفت. مصطفای شهید! من چه خوش خیالم که دارم برای تو، برای شهید، برای شاهد، قصه سال ۹۰ را تعریف می کنم! ول کنم این حرفها را، که الان نوبت توست، تا برای ما از «بهار بهشت» بگویی. بی معرفت اگر نباشی، لابد می رسانی سلام ما را به «حسین». گمانم ارزش داشته باشد؛ آدمی بگذرد از جان خود، به این قیمت که در آستان دوست، دستش در دست دستان بریده باشد. بی معرفت اگر نباشی، لابد می رسانی سلام ما را به «علمدار». راستی مصطفی! شنیده ام عاشق «روضه عباس» بوده ای. «ابالفضل» چهره «سال کربلا» نبود؛ کربلا را چهره کرد، آنجا که کنار نهر علقمه، آب را به عشق ارباب، به آب برگرداند.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

مصطفی! این اولین بهار ماست بی تو، اما این بهترین بهار ماست با تو…

وطن امروز/ ۲۴ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۸۶ دیدگاه

بهار امسال، چراغ دوکوهه، با «مصطفای شهید» روشن می شود

دوکوهه بهار جبهه بود و بسیجی ها در دوکوهه خودشان را بازسازی می کردند. انسی دارد دوکوهه با بهار. در آستانه بهار، بسیجی ها باز هم به خط شده اند تا «راهیان نور» شوند. مگر می توان در بهار، تنها گذاشت دوکوهه را؟ مگر می توان در آستانه بهار، از عشق بسیجی ها به حاج همت و حسینیه حاج همت، ننوشت؟ بسیجی امروز، آنقدر معرفت دارد که بهارش جز با شهدا نگذرد. بسیجی، آنقدر معرفت دارد که وقتی برای بار اول، از دور، چشمش به ساختمان های پادگان دوکوهه می افتد، گرم گریه شود. اشک، بهاری ترین باران ممکن است بر گونه عشق. عشق به دوکوهه، عشق به شهداست. دوکوهه تمثیلی از عاشقی است. اولین پله نردبان شهادت. دوکوهه، سرخ ترین سربند، بر پیشانی همه خاک جبهه است. دوکوهه، پلاک خانه ساده بسیج است. در بهار، دوکوهه از غم و غربت در می آید، با همت بسیجی ها. دوکوهه فقط یک پادگان، همراه با چند ساختمان نیست؛ دوکوهه ام القرای بهار است. پایتخت بسیجی های دیروز و امروز و فردا. آشیانه پرستوها. دوکوهه، خاکی است پر از ستاره. پر از دستواره. بهار امسال، چراغ دوکوهه، با «مصطفای شهید» روشن می شود. در این مرز و بوم، تا خون بسیجی هست، حسینیه حاج همت، مظلوم نمی ماند. بسیجی واقعی، همان بسیجی است که همت را با وصیت نامه اش دوست دارد. بسیجی واقعی در زمان غیبت، اطاعت محض از ولی فقیه دارد. بسیجی واقعی، خود، آنقدر همت و باکری را دوست دارد که بهارش جز در دوکوهه نمی گذرد. کجا خون حاج همت ریخته شده؟ همان جا «مجنون» است بسیج. کجا خون باکری ها ریخته شده؟ همان جا «فرهاد» است بسیج. «لیلا»ی ما «شیرین» تر از آن است که مصادره شود. چه باک اگر به اسم همت و باکری، روزگاری بر فرق ما زدند؟! ما «همت اولی» و «باکری اولی» نیستیم که نام شهدا را ببریم، اما مرام شهدا را فراموش کنیم. ما از بس همت و باکری را دوست داریم که حتی اگر از نام این شهدا، بر فرق مرام ما، چماق بلند کنند، در قضاوت، دچار اشتباه نمی شویم و باز هم می گوییم: زنده باد همت، زنده باد باکری. بسیجی واقعی، «جبهه دوکوهه» را به این راحتی ها خالی نمی کند. اصلا فرق سر ما، سرتاسر ما، فدای شهدا. آنجا که «هورالعظیم» باشد، تعظیم، کار ماست. آنجا که «جزیره مجنون» باشد، جنون، کار ماست. آنجا که «قایق عاشورا» باشد، نقش شقایق را بازی می کنیم. همت، کجا سر از بدنش جدا شد؟ همان جا سجاده ماست، و ما همچنان انس داریم با خاک «طلائیه».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

دوکوهه! امسال بهار، با «مصطفای شهید» چه «روشن» آمده ایم. دوکوهه! کی و کجا بهار بوده که بسیجی، تو را تنها گذاشته باشد؟! دوکوهه! بسیجی، عید، خانه و خانواده اش را رها می کند و می آید نزد تو، بلکه آرام گیرد، زمانی که سر بر سینه تو می گذارد و غم قرن ها را زار می گرید. دوکوهه! باز هم می خواهم با اشک، سخن بگویم با تو. دوکوهه! مگر می توان سالگرد خیبر و بدر، از همت و باکری چیزی ننوشت؟! دوکوهه! یادت هست؛ به عباس کریمی می گفتند؛ بسیجی واقعی، همت بود! به همت می گفتند؛ بسیجی واقعی، حاج احمد بود! به حاج احمد می گفتند؛ بسیجی واقعی، بروجردی بود! دوکوهه! «مصطفای شهید» روشن ترین سند بسیجی بودن نسل جوان امروز است. دوکوهه! ما مظلومیت تو را شاهدیم، تو مظلومیت ما را شاهد باش. دوکوهه! با ما سخن بگو از روزگار دل تنگی ها. از خاطره ها. از زمین صبحگاه. از مقر فرماندهی. از آن همه قبر که بچه های گردان تخریب در مجاورت تو کنده بودند، تا پیش از آنکه بمیرند، بمیرند! دوکوهه! از نماز شب بسیجی ها برای ما بگو. می دانم! دل حسینیه ات، هوای «همت» کرده است که انگار خدا بر چشمانش «سرمه شهادت» کشیده بود. می دانم! دل ساختمان گردان حبیب تو، هوای «امن یجیب» بسیجی ها کرده است. دوکوهه! تاریخ نخواهد نوشت که بسیجی ها تو را تنها گذاشته باشند؛ دیروز و امروز و فردا، سال بسیجی، کنار تو تحویل می شود.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

دوکوهه! می خواهم جمع کنم کوله بارم را. می خواهم «راهی نور» شوم. می خواهم اول بار که چشمم از دور، به جمال ساختمان هایت «روشن» شد، به یاد «مصطفای شهید» بخوانم: «کجایید ای شهیدان خدایی، بلاجویان دشت کربلایی». دوکوهه! چقدر دوست دارم آن لحظه را که اول بار، چشمم به تو می افتد. دوکوهه! به شهدا بگو؛ باز هم بهار، خانه باشند که یک نسل بسیجی، مهمان دارند. بچه هایی که بهار را فقط با شهدا دوست دارند. فقط با تو. با تو که انیس شهدا بودی و عطر شهادت می دهی. دوکوهه! عروس خاک جبهه ای تو. هم ناز داری و هم رمز و راز. دوکوهه! یادت هست؛ شب حنابندان شهدا را؟! چه شبی بود، شب های شهادت نامه با امضای سیدالشهدا. دوکوهه! تا خون در رگ بسیجی می جوشد، تا «مصطفای شهید» هست، اجازه نمی دهیم روزگار، خاموش کند چراغت را. دوکوهه! امسال بهار، «روشن»تر از قبل آمده ایم… با «سیدالشهدای جنگ روزگار».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

دوکوهه! «آن سوی هستی»، جای دوری نیست؛ فقط چند کیلومتر فاصله دارد با اندیمشک. دوکوهه! السلام ای خانه عشق…

روزنامه کیهان/ ۲۳ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶۴ دیدگاه

اسد؛ ۱۴۳۳

متن قصه/ ۱: چند روز پیش در یک آژانس مسافرتی، اصلا لازم نبود برای شنیدن سخنان رئیس کرواتی آژانس، گوش تیز کنم! خیلی واضح و خیلی بلند و خیلی راحت، بی هیچ هراسی داشت به در سوریه می کوبید که دیوار ایران گوش کند!! از دیکتاتوری حاکم بر سوریه می گفت و خون های ریخته شده در منطقه شام. تقریبا هیچ تفاوتی میان بشار اسد و امثال مبارک و قذافی و بن علی و عبدالله صالح قائل نبود و درگیری های سوریه را ادامه، بلکه جزئی از آن کلی می خواند که اصرار داشت «بهار عربی» بخواندش. متاثر از فشار ملت سوریه -کاش لااقل می گفت متاثر از فشار غرب!- خبر از رفتن بشار می داد در آینده نزدیک. داشت برای طرف حرفش، از یکی بودن سرنوشت همه دیکتاتورها، قصه می گفت. سوریه را می زد، که ایران را زده باشد! بشار اسد را می کوبید، که مثلا حال زعمای جمهوری اسلامی را گرفته باشد! حرف هایش نیش داشت، اما نیش حرف هایش، چیز تازه ای نبود. شبیه حرف هایش را بارها و بارها همین روزها از روزنامه های زنجیره ای زیاد خوانده ام! گل درشت تر حتی! تا سندی باشد بر این ادعا که در جمهوری اسلامی، حتی برای تمسخر مقاومت هم آزادی هست!!

حاشیه قصه/ ۱: حتی برای خدشه بر خون شهید هم در این مملکت آزادی هست، آنجا که روزنامه صبح که همه هزینه های نجومی اش از حاشیه منحرف دولت تامین می شود، از خوانندگانش می خواهد «چهره ۹۰» را از میان یکی از این گزینه ها برگزینند؛ فوتبالیست و بازیگر و شومن و فلان و بهمان و… یکی از گزینه ها هم «مصطفای شهید» است!! خون کدام شهید در کدام کشور، تا این حد مظلوم است؟! در عوض خون شهدای هسته ای که فقط در یک قلم، انتخابات ۱۲ اسفند را به قشنگی هر چه تمام تر بیمه کردند، سپاس لازم است یا تبدیل کردن شان به سوژه ای در ردیف سایر سوژه های زمینی برای انتخاب چهره ۹۰؟! در این مرز و بوم، به راستی، مرز آزادی کجاست، و بدچهره های بی اصالت، وصل به کدام منبع بی صفت اند که این همه وقیحانه، هتاکی می کنند به خون شهید؟! آنهم مصطفای شهید؟! و کسی هم نمی تواند مانع شان شود!! کجاست مدعی العموم خون شهید؟! این ژورنالیسم نیست، بلکه زشت ترین و کثیف ترین نوع شارلاتانیسم مطبوعاتی است که تو برداری هم آغوش کنی ستاره آسمان را با ستاره های کذایی… و بعد از خوانندگان روزنامه ات بخواهی از میان عادل فردوسی پور و مصطفای شهید، یکی را انتخاب کنند!!! نمی دانم با چند علامت تعجب، نهایت بهت خودم را از وقاحت بعضی ها نشان دهم؟! اگر اینقدر آلوده است روزنامه نگاری، کاش مرا روزنامه نگار نخوانند.

حاشیه قصه/ ۲: راقم این سطور، البته بسی عذر می خواهد از شهید احمدی روشن و خانواده ولایی ایشان، اما ناچار بودم به این گریز. کتمان نمی کنم که اگر می شد این چند خط را نمی نوشتم بهتر بود، اما چه کنم که اهل قلم، حتی در برابر آنچه که نمی نویسند هم مسئولند. تا به حال یاد ندارم که از دستگاه محترم قضایی، یا هیات نظارت بر مطبوعات، خواسته باشم رسانه ای اعم از مکتوب یا مجازی را تعطیل کند، اما توقیف، مجازات و محاکمه دست اندرکاران روزنامه مذکور، حتما اقدامی واجب است، و الا این جماعت آلوده به انحراف که از کیسه دولت، ارتزاق می کنند و در شعاع ۳ هزار میلیارد تومان اختلاس، با پول بیت المال، لاس می زنند، اینقدر بی حیا هستند که اگر جلوی شان گرفته نشود، امام و «آقا» را هم به جمع چهره های برتر سال ۹۱ در لا به لای جماعتی از مثلا ستاره ها اضافه کنند!! آن روز جلوی چشم من است و البته این همه طبیعی است، چرا که باید دید چه می شود خروجی آن ارگان انحراف که گرداننده اصلی اش یک اصلاح طلب باشد؟!

متن قصه/ ۲: بله! باید بگذریم، که من حال بحث با رئیس آژانس را نداشتم، هر چند، تن طرف بدجور می خارید برای اینکه یکی در مایه های قیافه مرا بکشاند به بحث!

حاشیه قصه/ ۳: اینقدر ایام انتخابات، با این و آن بحث کرده بودم که داشتم سیاست بالا می آوردم، همراه با مخلفات!! با دعوای این جبهه با آن جبهه، و این هر ۲ جبهه، با آن یکی جبهه، که الحق چه جبهه ای؟! جبهه تشکیل داده اند بر محوریت اعتراض به آنچه که سکوت ۳ نفر در فتنه ۸۸ می خوانندش!! باورم هست چنین اعتراضی، تنها چیزی که لازم نداشت، جبهه بود!! بی خود، بالا بردند شان آن ۳ نفر را!! خب می گفتند من کما فی السابق، توی وبلاگم می زدم شان!! اینکه جبهه نمی خواست! آنچه «جبهه» می خواست، «جنگ» بود؛ «خیبر و بدر» بود. آنچه جبهه می خواهد، هنوز هم جنگ است، که هنوز هم خیبر و بدر است. لطفا شان جبهه را پایین نیاورید با این محوریت جبهه تان!!

حاشیه قصه/ ۴: نمی دانم در قرائت بعضی ها، امتناع من از ورود در مباحثه با رئیس آژانس، مرا «ساکت عباس»(!!) می کند یا «مردود حاج کاظم»؟! و مگر من چه چیزم از آن ۳ نفر کمتر است که با محوریت اعتراض به «ساکت آژانس» جبهه ای هم علیه من تشکیل نشود؟! در عجبم از بعضی دوستان که سکوت این روزهای خود در برابر انحراف و اختلاس را با سفسطه توجیه می کنند، اما علیه آنچه سکوت این و آن می خوانندش، جبهه تشکیل می دهند!

متن قصه/ ۳: راستش مدت هاست که به بی نتیجه بودن بسیاری از بحث های قهوه خانه ای، حتی توی یک آژانس مسافرتی باکلاس، پی برده ام. بحث هایی که از قیمت نان و گوشت و تخم مرغ شروع می شود، گریزی به سیاست می زند، دمی در کوی فرهنگ توقف می کند، وارد مقوله شیر خر و جان آدمی زاد می شود، و دست آخر می رسد به کشف حجاب فلان هنرپیشه فراری یا حتی برند کفش لیونل مسی!! یک مشت حرف بی ربط و با ربط. نمی خواهم بگویم یک مشت اراجیف. می خواهم بگویم یک مشت حرف بدون منطق و بدون تحلیل و بدون دقت. چیزی در مایه های خالی نبودن عریضه، که اگر در قهوه خانه نشسته ای، نوبت چای دومت شود، و اگر در تاکسی و اتوبوس نشسته ای، وقت پیاده شدنت در ایستگاه! حرف هایی برای گذراندن زمان، آن سان که طولانی بودنش را کمتر احساس کنی. چیزی بشنوی و چیزی بگویی. متلکی! طعنه ای! یکی بزنی و یکی بخوری و باز هم! کتمان نمی کنم که مدت هاست رژیم گرفته ام از ورود در چنین مباحثی، حتی اگر محل بحث، به جای قهوه خانه مش قنبر، واقع در سر گلوبندک، فلان آژانس شیک و شیشه ای باشد، واقع در محله کاشانک!

متن قصه/ ۴: می دانی قصه چیست؟! از کنار برخی چیزها -تاکید می کنم برخی چیزها!- باید راحت عبور کرد. شاید لزومی نداشته باشد هزینه کردن از بصیرت افزایی در هر جایی. من البته هرگز نمی خواهم اهانت کنم به مباحث قهوه خانه ای، که این جماعت، از صاحب فلان آژانس گرفته تا کارگر بهمان قهوه خانه، بخشی از مردم اند. بخشی از مردم کوچه و بازار، که وقتی در زار حال نزارشان دقیق می شوی، می بینی دل شان از جای دیگری پر است و سر کس دیگری، حتی بشار اسد خالی می کنند!! نه عصمت تراشیدن برای مردم را درست می دانم، نه با یک چوب راندن همه شان را، اما در مقام نقد مباحث قهوه خانه ای، چندی است به صرافت «مشاهده» افتاده ام تا «مباحثه».

حاشیه قصه/ ۵: دیشب مخاطب محترمی کامنت گذاشته بود در وبلاگم «قطعه ۲۶» که به راستی، تکلیف ما چیست؟! آن ملتی که آمدند رای دادند را باید باور کنیم، یا این ملتی که دارند نق می زنند؟! جواب دادم؛ جفت شان را!! و آحاد مردم، آنقدر جدای از هم نیستند که ما بتوانیم بین شان خط کش بگذاریم. رای دادن مردم، نافی نقد کردن شان نیست، حتی نافی نق زدن شان نیست. مردم اند دیگر! منتهی مردم، گاهی از سر شور، گاهی از سر شعور، گاهی از سر شور و شعور، گاهی از سر بی حوصلگی، گاهی از سر لج بازی، گاهی از سر دلسوزی، گاهی از سر گیر کردن در بوروکراسی اداره ها و گاه حتی از سر حق، حرف های متفاوتی می زنند، که حتما محل «شنیدن» هست، محل «دیدن» هست، محل «تمرکز» و «تفکر» هست، اما محل «توقف» نیست. محل «مناظره» و «مباحثه» نیست. محل «صدور حکم» نیست. محل «قضاوت» نیست، که اهل حکمت خوب گفته اند؛ «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد». گاهی صبر و سکوت، عینا یعنی بصیرت! در پاره ای جاها، ساکت بودن، قبول شدن است، نه مردود شدن! گاه هست که در فریاد، فضیلتی نیست، اما در سکوت، چرا.

متن قصه/ ۵: القصه! وقتی از اتاق رئیس آژانس بیرون آمدم، گوشم گرم شنیدن سخنان کارمند همان آژانس شد که داشت با مراجعه کننده حرف می زد و می گفت: «هنوز هم سوریه، به ۲ قصد زیارت و سیاحت، یعنی هم فال و هم تماشا، کشور محبوبی است برای مسافر ایرانی». چه جوابی واضح تر از این، برای سخنان رئیس آژانس؟! آیا جناب رئیس، این نکته را نمی دانست یا خودش را به تجاهل زده بود؟!

متن قصه/ ۶: رفتم و قصه را با کارمند آژانس در میان گذاشتم. خندید و گفت: متاثر از افزایش قیمت سکه و ارز، آژانس های مسافرتی این روزها حال خوشی ندارند. زیاد جدی نگیر حرف های رئیس را. تو را با این ریش دیده و لابد درد دلش باز شده! اما دردش از جای دیگری است! کارمند آژانس البته این را هم گفت که امروز صبح، با رئیس آژانس داشتم صحبت می کردم که می گفت: اگر ارزانی نسبی و کاملا مشهود مسافرت به سوریه و عراق نبود، دخل و خرج ما برابری نمی کرد توی این آشفته بازار.

متن قصه/ ۷: بیش از گذشته به خودم حق دادم که با امثال رئیس آژانس، هرگز نباید وارد بحث شد، چرا که رئیس آژانس، از خود من بهتر جواب حرف هایش را بلد است!! اگر سوریه پر از درگیری و خون ریزی است، پس راز این همه مسافرت امن و راحت به شام چیست؟! اگر بشار اسد هیچ فرقی با حسنی مبارک ندارد، پس راز این همه تظاهرات سراسری به نفع او چیست؟! راز این چیست که توریست به مصر نمی رود، اما به سوریه، چرا؟! البته راز گسیل این همه تروریست به برخی شهرهای کوچک سوریه چیست؟!… و اگر مردم سوریه از بشار اسد بدشان می آید، پس چرا در انتخابات، رای «آری» به او می دهند؟!

یادداشت قصه/ ۱: آری! ترجیح دادم با رئیس آژانس وارد بحث نشوم، اما اینجا برای طرح «بحث سوریه» جای بهتری است: این روزها سوریه را به عبارتی، حتی مظلوم تر از بحرین شیعه و مصر سنی می دانم. سوریه به دلایل تاریخی و جغرافیایی، کشوری مهم و البته مظلوم است. اگر در اغلب ممالک اسلامی، بحث شیعه و سنی مطرح است، در سوریه جدال «علوی» و «اموی» نزاع پیچیده تری به نظر می رسد و این غده بدخیم، گاهی سر به آسمان فتنه می ساید. در سوریه، «علویان»، شیعیان معتدلی هستند که البته بعضا در شناسنامه شان، من باب تقیه یا جبر روزگار یا هر چه، مهر اهل سنت درج شده است. طنز روزگار این جاست که پاره ای از علویان، واقعا سنی مذهب هستند، اما در عین حفظ احترام به خلفای راشدین، و صرف نظر از این احترام، دقیقا همان نظر شیعه به امامت امیرالمومنین را دارند و باز هم مثل شیعیان، امامان را تا امام دوازدهم و ماجرای غیبت، قبول دارند. علویان سوریه البته بعضا در زندگی شخصی شان خلق و خوی لیبرالی دارند که رگه هایی از آن در میان شیعیان لبنان هم مشهود است. با این همه، عشق و علاقه شان به اهل بیت، و به ویژه شرکت حماسی، عمومی و سراسری شان در عزای امام حسین(ع) سر جای خود محفوظ است. امویان سوریه اما شاخه ای چند ضلعی و متعصب، نهله ای نادر از اهل سنت اند که قطعا در دوست داشتن کشورشان؛ «شام تاریخی» با علویان، وجوه مشترک فراوان دارند و لااقل به خاطر حفظ مصلحت مهمی به نام کشور سوریه، حکومت بشار اسد را کم و بیش قبول دارند.

یادداشت قصه/ ۲: ذیل تقسیم بندی علوی و اموی، سوریه همیشه با خطر «قومیت گرایی آمیخته به فرقه گرایی» به خصوص در نواحی مرزی و بلاد حاشیه ای درگیر بوده است. آنچه این روزها در چند شهر کوچک سوریه مثل «حمص» مشاهده می شود، معجونی از خطر فوق الذکر است به علاوه تحریک وحشیانه بیگانگان. بدیهی است سوریه برای تحرکات اختلاف افکنانه، خاک مناسبی دارد. با این همه، سوریه لابد مردم هوشیاری دارد که تا امروز، سوریه، همان سوریه ادوار ماضی مانده است، و خیلی سال است که از آخرین کوچک شدن خاک سوریه می گذرد. خطر اسرائیل در این جا، همان عدویی است که سبب خیر شده و ناخواسته، به نوعی «وحدت ملی» در سوریه دامن زده است. چیزی که اگر اجازه دهند، در لبنان هم مشهود است.

یادداشت قصه/ ۳: گذشته از همه این موارد، عمده بار مسئله فلسطین، در وهله اول، روی دوش سوریه است که خط مقدم مرئی، معنوی، مادی، جغرافیایی، فرهنگی و صد البته رسانه ای مبارزه با اسرائیل است. در بحث فلسطین، سوریه حتی از لبنان، مهمتر است، چرا که به دلایل متعدد که شرح آن، خارج از حوصله این نوشتار است، محل تغذیه روحی و معنوی، حتی مادی و لجستیکی حزب الله، سوریه است. امت اسلام، حتما در ورای قصه پر غصه اسرائیل، باید از سوریه راضی باشد. اینکه حالا دفتر حماس کجا باشد، یا محل سکونت فلان عضو برجسته عملیاتی حزب الله کجا باشد، تاکتیک متغیری است که ابلهان، هر از گاه، با استناد به پاره ای تغییرات تاکتیکی، گمان به تضعیف نقش سوریه در مبارزه با اسرائیل می برند. اصل قصه این است که امت اسلامی، در مجموع به عملکرد حافظ اسد و به خصوص بشار اسد در ماجرای فلسطین نمره قبولی می دهد، و از دولت و ملت سوریه در این زمینه راضی است.

یادداشت قصه/ ۴: هم الان همه شیاطین عالم برای کنار گذاشتن رئیس جمهور سوریه، متفق القول و متحدالعمل اند. تو باید «بشار» باشی، تا درک کنی این همه «فشار» را. در مشروعیت بشار، همین بس که هر دیو و ددی در نظام سلطه، جز به سرنگونی او فکر نمی کند. برای مشروعیت بشار، فشار بی وقفه جمله شیاطین نظام سلطه برای سرنگونی او کافی است. بشار اسد اگر مشروعیت نداشت، جبهه باطل دنیای امروز علیه او تا این حد منسجم و گسترده شکل نمی گرفت. منهای بحث مشروعیت، در شرعیت بشار، همین بس که علوی مذهب است و اگر چه بشار، عضو حزب بعث هم هست، لیکن از بیان مذهب علوی و معتدل خود ترسی ندارد. در هوش سیاسی بشار، همین بس که از همه مردم سوریه و از همه خاک سوریه سخن می گوید و اجازه نمی دهد جنگ بیگانگان با سوریه، ذیل نزاع علوی و اموی، و اختلافات فرقه ای قرار بگیرد. در مقاومت بشار، همین بس که علی رغم این همه فشار، ذره ای از آرمان ایستادگی، پا پس نکشیده و با جانش، حتی جلوتر از مردمش، به تظاهرات دفاع از یک پارچگی سوریه می آید. در ذکاوت بشار، همین بس که با مهره رای مردم سوریه، به لشکری از کفار همه جهان، کیش می دهد؛ نه فقط نظر ملتش در کف خیابان، بلکه حتی رای ملتش در کف صندوق. در مقبولیت بشار، همین بس که ملت سوریه، او را نه در زمان صلح و صفا، که در اوج جنگ و موج تحریم و تهدید، همچنان دوست می دارند و در انتخابات و امتحانات، به پایش ایستاده اند. در کشورداری بشار، همین بس که در چنین شرایطی، باز هم سوریه، قطب گردشگری است و لابد آنقدر آرام هست، که مقصدی امن برای زیارت و سیاحت باشد. کی و کجا قابل قیاس است بشار اسد با حسنی مبارک؟! حسنی مبارک مثل آخرین شاهان اعصار قاجار و پهلوی، از حکومت داری، تنها قلدرمابی بلد بود، آنهم فقط علیه ملت خودش، اما بشار اسد، در ظاهر و باطن، فرزند زمان روزگار است و به روز است و از حکومت داری، حتما چیزهایی خیلی بیشتر از زر و زور بلد است. کی و کجا یکی است «فتنه شام» با نزاع از روز، روشن تر ملل درگیر در بیداری اسلامی؟! این درست که بشار اسد، فرزند مرحوم حافظ اسد است، اما خب! بشار اسد فرزند هر که باشد، منتخب مردم سوریه است و مردم سوریه به او رای داده اند و تا پای جان برایش ایستاده اند. در میان بعضی از ملل اسلامی نیز، اگر گرد و غبار فتن رنگارنگ قبیله ای و مذهبی بگذارد، اگر این همه فشار بگذارد، حتما بشار اسد، نمادی از ایستادگی در برابر دشمن مشترک آمریکا و اسرائیل است.

یادداشت قصه/ ۵: باید دگر بار دقیق شد که ملت و دولت سوریه، به نمایندگی از چه دینی، و در خط مقدم چه جبهه ای، این همه فشار را دارند تحمل می کنند؟! نکته اصلی این است و الا حتما می توان در نقد بشار اسد، چیزهای درستی هم نوشت و دولتش را بی نیاز از پاره ای اصلاحات ندانست. حکومت بشار قطعا یک حکومت ایده آل اسلامی نیست، اما مگر حکومت آل خلیفه و آل سعود، بر مبنای اسلام می چرخند؟!! پر واضح است که در مقام مقایسه با اغلب دول عربی، بشار اسد هم مقبولیت دارد و هم مشروعیت. دفاع از بشار اسد، دفاع از نقاط ضعف حکومت سوریه نیست، بلکه دفاع از اولین سرباز خط مقدم نبرد با نظام سلطه در خاور میانه کنونی است. نقد، بلکه تخریب و تضعیف بشار اسد، به همان سبک که جراید زنجیره ای می نویسند، البته کمک به اصلاح نقاط ضعف سوریه نیست؛ بازی این جماعت آلوده است در زمین نظام سلطه و ایفای نقش ستون پنجم برای آمریکا و اسرائیل در خاور میانه. نظام سلطه قطعا دنبال اصلاحات در سوریه نیست، دنبال دموکراسی هم نیست، که اصولا دیکتاتورتر از سران غرب، پیدا نمی شود، بلکه راز این همه فشار بر جناب بشار، جز این نیست: حالا که زور ما به ایران، انقلاب اسلامی و بیداری اسلامی نمی رسد، تاوانش را سوریه باید در خط مقدم جنگ با اسرائیل پس دهد. حالا که جمهوری اسلامی در شرایط خیبر و بدر قرار دارد، سوریه باید در شعب ابوطالب، محاصره شود. حالا که بیداری اسلامی به سرنگونی مبارک و قذافی و بن علی و علی عبدالله صالح انجامیده، و حالا که تیغ برنده ملل عرب، در گلوی آل سعود و آل خلیفه گیر کرده است، سوریه به نمایندگی از «مقاومت اسلامی» باید کوچه فرعی بیداری اسلامی شود و حاشیه ای درشت تر از متن بیداری اسلامی شود.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

این روزها جولان اقتدار سوریه مظلوم، در پیچ تاریخ، دیدنی است، اما برگ برنده بشار، مردم سوریه اند. برگ برنده ای که البته حکام ستم پیشه عرب، اگر داشتند، اوضاع شان به این روز، به این حال و روز، به امروز نمی افتاد. شام، یک بار، در پس واقعه کربلا، شلاق بر ابدان سلاله محمد(ص) و علی(ع) را در آینه خود به نظاره نشست، اینک فرض است که اجازه ندهیم شلاق نظام سلطه، چون شب تیره، سیاه و پر از درد و داغ و آه کند پیکر فرزندان شام را. جهان اسلام، سوریه را به دمشق و مشق عشق و «صبر زینب» و «اشک رقیه» می شناسد. سوریه بخشی از بین الحرمین قدس و کربلاست. مسئله سوریه، مسئله ماست. خمس زیارت و سیاحت، جهاد و شهادت است و الا این بار به جای زینب(س)، زینبیه اسیری می رود در شام بلا. آری! می خواهم بگویم؛ اگر بحرین ققنوس ماست، سوریه ناموس ماست.

وطن امروز/ ۲۲ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵۵ دیدگاه

تعبیر «تغییر» با کمی تاخیر!

اغلب شهروندان آمریکا، بلکه مردم دنیا، اوباما را شیادی می دانند که با شعار «تغییر» سر کار آمد، اما چیز خاصی را تغییر نداد. همین جماعت، با استناد به شرایط امروز کاخ سفید در عرصه های اقتصاد داخلی و سیاست خارجی، معتقدند؛ اگر حرکت از «بد» به سمت «بدتر» تغییر است، البته که اوباما، در شعار «تغییر» پر دروغ نمی گفت! نگارنده نیز مثل ۹۹ درصد جهانیان، اعتقاد دارم اوباما، نتوانست -و اصولا نمی تواند!- سیاست های نظام سلطه را تغییر بدهد، اما در عین حال، بر این گمانم که اوباما حداقل در مواجهه با ایران، دست به تغییرش عالی بود و هر چه بود، در برابر ملت ما، خوب تغییر کرد و در سر دادن شعار تغییر، اصلا دروغ نگفت! قضاوت با خودتان…

اوباما؛ اوایل فتنه ۸۸: در انتخابات ایران تقلب شده. ما از سران فتنه، تا لحظه سقوط جمهوری اسلامی، دفاع می کنیم. هفته بعد جمهوری اسلامی سقوط می کند! میز کار من در اتاق بیضی، فی الواقع بخشی از گزینه نظامی است! چنگیز! ویز ویز نکن، که ما بیداریم!! RQ170! پهپاد! برای فتح ایران، بزن بریم به سرعت برق و باد!!

اوباما؛ اوج فتنه ۸۸: در مقابله با جمهوری اسلامی، همه گزینه ها به خصوص گزینه نظامی روی میز ماست. شده از شکم مردم آمریکا بزنیم، اجازه نمی دهیم فتنه گران، دچار مشکل شوند. حمایت مادی و معنوی ما از آشوب گران، تا سقوط جمهوری اسلامی ادامه دارد. هفته بعد، نه اون یکی هفته، نه حالا بگو؛ هفته بعدش(!) جمهوری اسلامی حتما سقوط می کند!! در ضمن، ما به همه گزینه ها فکر می کنیم! عن قریب، باد پهپاد آمریکا، انقلاب اسلامی را خواهد گرفت!

اوباما؛ یوم الله ۹ دی ۸۸: اگر چه هنوز گزینه مذاکره، روی میز ماست، اما احتمال استفاده از گزینه نظامی، به قوت خودش باقی است. مردمی که امروز در خیابان های ایران به حمایت از جمهوری اسلامی آمدند، با اتوبوس و به عشق ساندیس بود! عجالتا جمهوری اسلامی تا اطلاع ثانوی سقوط نمی کند!! خاک بر سر این اپوزیسیون، که مالیات مردم آمریکا را زدند به شاخ گاو!! پهپاد فعلا در حال سوخت گیری است!!

اوباما؛ ماجرای بیداری اسلامی: این درست که به قول آن گور به گوری، خاور میانه دارد روی انگشت سپاه قدس می چرخد، اما در مبارزه با جمهوری اسلامی، همه گزینه ها روی میز است! با پایان دوره ریاست جمهوری من، نظر به جنبش تسخیر وال استریت، همین که کاخ سفید، بیشتر از این سقوط نکند، صهیونیست ها شانس آورده اند!! پهپاد! برای جاسوسی به ایران برو!!

اوباما؛ بعد از تسخیر RQ170: از سران جمهوری اسلامی، عاجزانه می خواهم که یا این طیاره زبان بسته را به ما برگردانند، یا بگویند این طیاره زبان بسته را کی به ما برمی گردانند!! تا آن روز، فعلا گزینه تحریم، تشدید می شود، هر چند که همه گزینه ها از گزینه مذاکره گرفته تا گزینه نظامی، روی میز آمریکاست!! با کسی هم شوخی موخی(!) نداریم؛ گفته باشیم!!

اوباما؛ دقایقی بعد از نماز جمعه تاریخی خامنه ای بت شکن: روی میز کار من در اتاق بیضی، چیزی که اصلا نیست، گزینه نظامی است!! قبلا هم که یک چیزهایی برای خودم داشتم می گفتم، منظورم زیر میز بود، نه روی میز!! من ۳ نقطه خوردم!! من اصلا سران فتنه را به جا نمی آورم! گور بابای پهپاد! رئیس جمهور اسرائیل، خلاف ادب است، اما مثل سگ دروغ می گوید! هر کشوری می خواهد با جمهوری اسلامی بجنگد، هری! ما که نیستیم! وانگهی! من خودم، اجدادم مسلمان بودند!! جمهوری اسلامی را هم دوست دارم! در شکر خوردن، لذتی هست که در نمک پاشیدن نیست! الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خامنه ای رهبر؛ ۳۴ مرتبه!!

اوباما؛ بعد از تهدید ایران به بستن تنگه هرمز: اصلا RQ170 از اولش هم مال ایران بود!! من خودم اسم کاملم باراک حسین اوباماست و اتفاقا نام کوچک حاج حسین آقای عزیز، مدیر مسئول کیهان هم «حسین» است!! این را هم بگویم که من از اول، ارادت خاصی به امت حزب الله داشتم!! روی میز کار من هم، هر کسی گزینه نظامی پیدا کرد، بیاورد، به نامش می زنم!!

اوباما؛ بعد از یوم الله ۱۲ اسفند: اولندش، چه کسی حالا از جنگ با ایران صحبت کرده، که خودم بزنم توی گوشش؟! دومندش، مگر جنگ با ایران، بچه بازی است؟! سومندش، من خودم به «فاتح دماوند»(!!) گفتم که رای بدهد!! چهارمندش، خیلی هم کار خوبی کرد و اصلا به اپوزیسیون چه مربوط؟! چندمندش، من خودم به شخصه، دست و بازوی ملت ایران را می بوسم!! انرژی هسته ای، حق مسلم ایران است!! ما مخلص سپاه قدس هم هستیم!! تازه! سردار عزیز جعفری، عزیز ما هم هستن ایشون!! من خودم به آقای جنتی که سایه ایشون، بر سر ما مستدام باشه، از بچگی ارادت داشتم!! این را هم بگویم و خلاص! یعنی اگر نگویم، باد می کند توی دلم… آهای نتانیاهو! تف توی هیکلت.

کیهان/ ۲۱ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۰ دیدگاه

بزرگتر ما شهادت است!

آن روز که فرزند شهید قشقایی، از شهدای هسته ای، داشت برای «آقا» متن قشنگش را می خواند، چشمانش بود و غرور، سینه اش بود و سپر! محکم ایستاده بود؛ چفیه بر دوش! بغض در سینه اش نسبت به دشمن، بیشتر از بغض در گلویش بود، به خاطر دوست! جمهوری اسلامی که خودش معجزه است، اما بنازم اعجاز خون شهید را. سال پیش، همین موقع، چه کسی «آرمیتا» را می شناخت، چه کسی «علیرضا» را؟! خدایا! اضافه کن بر درجات شهید بهشتی که چه بهشتی سخن می گفت از همین زمین و چه خوب فهمیده بود قصه شهادت را… «شهدا افتخار ما هستند؛ ما افتخار را از دست نمی دهیم، به دست می آوریم». بین عشاق خون حسین، اولین و آخرین قاعده این است: «می خواهی به دست بیایی، باید شهید شوی». زرنگ بودند شهدای هسته ای. با رفتن شان، هم به خودشان جان دادند، هم به ما، هم به خانواده شان… به همه! راهپیمایی ۲۲ بهمن را نگاه می کنم، جوشش خون شهدای هسته ای را می بینم. انتخابات ۱۲ اسفند را نگاه می کنم، جوشش خون شهدای هسته ای را می بینم. جوشش خون شهید، برکت خون شهید، خون شهید، شهید… من اصلا کاری به گزینه های روی میز آقای اوباما ندارم! انقلاب اسلامی، روی میز کارش، برگ برنده ای دارد به نام «خون شهید». گمانم خیلی سخت نباشد مبارزه با جمهوری اسلامی، الا به یک شرط! سران نظام سلطه، مفهوم همین چند خط را که نوشتم، بفهمند!! اینکه حالا دشمن است، ما هم راستش دقیق و عمیق نمی دانیم خصلت خون شهید را، که چگونه بیمه می کند، هر انتخاباتی را و هر امتحاناتی را. با عرض معذرت از همه نامزدهای انتخابات، اعم از نفر اول و آخر و پیروز و مغلوب، می خواهم بگویم در انتخابات یوم الله ۱۲ اسفند به شکل محسوسی، خون شهدا به پیروزی رسید. ظاهر رای مردم، رای دادن به ترکیب لیست الف و ب بود، اما باطن این رای را که نگاه می کنی، فقط و فقط لیست شهدا را می بینی. انگار خصلت بیمه کنندگی داشته باشد، خون شهید! چند قطره خون می دهد، اما میلیون ها برگه رای را بیمه می کند. اصلا خون امام حسین، گیرم با احتساب سر بریده، مگر چند قطره بود؟! هنوز خدا دارد حکمرانی می کند با خون حسین که خون خودش است! اختیار خون هر شهیدی دست خداست، چه رسد به خون «آقای شهیدان».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

روز انتخابات، گزارشگر صدا و سیما از مادر پیر ۲ شهید پرسید: چرا آمده ای رای بدهی؟! پیرزن گفت: وظیفه ام است. گزارشگر گفت: شما که با شهدای تان، وظیفه تان را انجام داده اید دیگر! مادر ۲ شهید گفت: بچه هایم به خاطر خودشان رفتند جبهه، من هم به خاطر خودم آمده ام اینجا. این ۲ تا ربطی به هم ندارد!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

ایام تبلیغات، در همین رسانه ملی، جناب کواکبیان، نگاه کلان اندر خردی کرد به مهرداد بذرپاش و طعنه زد؛ کاش به جای شما، بزرگ ترهای جبهه متحد می آمدند که ما بتوانیم ۲ کلمه بحث کنیم! مهرداد بذرپاش اما، راحت عبور کرد از این طعنه و جوابی نداد. نمی دانم بزرگی و سیادت به چیست، ولی اگر به همان چیزهایی باشد که مد نظر آقای کواکبیان است، آقای کواکبیان لابد باید خیلی کوچک باشد، در برابر کسی که در کارنامه اش، نشستن بر صندلی کابینه دولت جمهوری اسلامی و معاونت رییس جمهور به چشم می خورد. بزرگی اما به میز و صندلی نیست، و خدا از آنجا که بدش می آید از انسان مغرور، گاهی با رای مردم عزیز سمنان، سخن می گوید با جناب کواکبیان!! کواکبیان از آن دست نامزدهایی بود که برای گرفتن رای مردم، اتفاقا فضایی ترین وعده ها را می داد و حتی گاهی، سمنان را برای پایتختی جمهوری اسلامی، بهتر از تهران می دانست!! با این همه، مردم سمنان همیشه عزیزند؛ چه به کواکبیان رای بدهند، چه رای شان را از صاحب نظریه لویی جرگه پس بگیرند. کواکبیان عمده وظایف نمایندگی خود را متمرکز بر حمله به دولت، -نه حتی نقد دولت!- تمسخر سیاست های اصولگرایانه حکومت، یکی به نعل و یکی به میخ زدن و نطق های تند کرده بود. در فتنه ۸۸ هم، اغلب طرف اصحاب فتنه چرخید، هر چند گاهی به مذاق این سوی میدان، چیزهایی می گفت که از تحلیلش می گذرم. کواکبیان اما انتخابات جمعه را تحریم نکرد و خرج خود را از فتنه گران جدا کرد. البته تحریم هم می کرد، اتفاقی نمی افتاد! چه اینکه بزرگ تر ایشان یعنی سیدمحمد خاتمی، هم راه تحریم را امتحان کرد و هم راه مشارکت را، اما این هر ۲ کار، برای نظامی که استوار روی خون ۳۰۰ هزار شهید است، محلی از اعراب ندارد. شان جمهوری اسلامی، بالاتر از این است که خاتمی، بر آن باشد یا با آن. جمهوری اسلامی بدهکار کسی نیست! ممنون کسی نیست! قرار نیست ممنون کسی باشد؛ چون که در انتخابات شکست خورد، یا چون که در انتخابات شرکت کرد! من نمی دانم آقای خاتمی با شرکت در انتخابات، خودش را کوچک کرد، یا بزرگ، اما کوچک و بزرگ این جماعت، اصلا محل اعتنای جمهوری اسلامی نیستند! خاتمی، آن خسرویی است که دارد صلاح مملکت خویش می سنجد، لیکن رای ندهد و رای بدهد، فرقی برای ما ندارد! او هنوز هم دلش برای خودش دارد می سوزد؛ دلسوز نظام نیست، دلسوز خون شهدا نیست. دلش برای ملت، نسوخته. حالا که دشمن دارد به خاتمی فحش می دهد، ما شاید من باب اخلاق و جوانمردی، چیزهایی را حتی المقدور نگوییم و نبینیم، اما من باب خون شهدا، رای دادن و رای ندادن او برای مان علی السویه است. ما با خاتمی، بی حساب نشده ایم که فرش قرمز برایش پهن کنیم! حالاحالاها باید منت نظام را بکشد خاتمی و حالاحالاها باید رای بدهد. خاتمی رای می تواند بدهد، اما رای نمی تواند بگیرد، چرا که لیاقت این نوع مشارکت در نظام را ندارد. قرار نیست ما جورکش فحاشی دشمن به خاتمی باشیم. حتی می خواهم بگویم تقصیر دشمن هم نیست، آنجا که به خاتمی فحش می دهد. این فحاشی ها، نه تقصیر دوست است و نه تقصیر دشمن، بلکه تقصیر خود آقای خاتمی است و به ما ربطی ندارد. ما به آقای خاتمی، هیچ تشکری بدهکار نیستیم، همچنان که دلیل ندارد از طرف مردم سمنان، عذر بخواهیم از آقای کواکبیان. دموکراسی، شاید جای اخلاق باشد، اما جای این حرف ها نیست! گفت: بازی اشکنک دارد، سرشکستنک دارد! من هنوز هم، بیش از امثال این و آن، دلم برای ۴۰ میلیون رای ملت در انتخابات ۸۸ می سوزد. پس به جای این حرف ها، با من سخن از خون شهیدان «حسین غلام کبیری» و «امیرحسام ذوالعلی» بگویید. سران فتنه که جای خود دارند، ما هنوز با بعضی مدعیان اصلاح طلبی بی حساب نشده ایم. با برخی کارها، حقیقت ماجرا، بدهکار مصلحت نمی شود. حقیقت، هیچ رشوه ای را از جانب مصلحت، قبول نمی کند. در عوض رای خاتمی، قرار نیست، خون پاکی پایمال شود و اصلا قرار نیست اتفاقی بیفتد. خاتمی رای داد؛ داد که داد! تحریم کرد؛ کرد که کرد! از دشمن دارد فحش می شنود؛ می شنود که می شنود! به ما چه؟! اهل نفاق و فتنه، به ما چه؟! آنچه به ما ربط دارد، «سیدعلی حسینی خامنه ای» است و آحاد ملت.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

من نمی دانم بزرگتر مهرداد بذرپاش در جبهه متحد کیست، اما جهت تنویر فکر مغرور آقای کواکبیان، باید به ایشان بگویم که در جمهوری اسلامی، بزرگتر خانواده شهدا، «سیدعلی حسینی خامنه ای» است و این مهم، کفایت می کند برای بزرگی هر خانواده شهیدی. این که نوشتم، البته نافی این نیست که این را هم بنویسم و بگویم؛ بزرگ مهرداد بذرپاش، سال ها پیش از این، در یک شب اردیبهشتی، جاده اهواز-خرمشهر، یک جاده بهشتی، شب شروع عملیات «الی بیت المقدس» به کاروان شهدا پیوست، تا این افتخار برای دولت احمدی نژاد بس باشد که روزی، البته روزگاری(!) در کابینه اش فرزند شهید دهه شصتی، نماد حضور نسل جوان در عالی ترین سطوح مدیریتی جمهوری اسلامی بود. بزرگ مهرداد بذرپاش، اینک در «قطعه ۲۶» آرمیده است، آقای کواکبیان!

وطن امروز/ ۱۷ اسفند ۱۳۹۰

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۲۴ دیدگاه