سربند «یا زهرا» بر پیشانی افق

وطن امروز ۱۸ بهمن ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی: یک زیارت عاشورا خوانده حاج‌منصور در روز آخر یکی از فاطمیه‌های جبهه که بنا به رسم، سرشار از روضه‌ علقمه است؛ که عجیب محشر است؛ که هر وقت دلم می‌گیرد، خرجش همین زیارت عاشورای مملو از شهادت است که مدام گریز می‌زند به جانبازی اسوه جانبازان! به‌به! صفا کن با این منظومه: «چو میوه داد فراوان درخت بشکند از بار، ثمر چو داد نهالم چه غم اگر که شکستم؛ دو دست من ثمرم بود و پیش پای تو افتاد، خجل ز هدیه ناقابلم به پیش تو هستم»! جایی از زیارت، حاج‌منصور به قول خودش حرف را «صاف» به فاطمه می‌زند؛ «ما همه طفیلی بچه‌سیدها هستیم! اگر این انقلاب زمین بخورد، دشمنان تو خوشحال می‌شوند! بچه‌های تو را مسخره می‌کنند!» همچین چیزی! این مال ایامی است که ما درگیر فکه و شلمچه و طلائیه بودیم! و در گیر و دار کربلاها و والفجرها! که آیا می‌توانیم از عرض اروند بگذریم یا نه! از بس سخت بود و از بس جزر و مد اروند غیرمتعارف بود، رسیدن به فاو شده بود همه آرزوی بچه‌ها! صدالبته ایمان و عزم و اراده رزمنده‌ها ستودنی بود؛ «خدا، هم این طرف اروند خداست، هم آن طرف اروند! باکی نیست! به آب می‌زنیم!» و به آب زدند، در حالی که بر پیشانی‌شان سربند سرخ «یا زهرا» نقش بسته بود! شلمچه هم همین بود حکایت! از بس دیوانه‌وار عاشق خانم فاطمه زهرا بودند بچه‌ها که دعا می‌کردند اگر قرار است زخمی بردارند، تیر به پهلوی‌شان بخورد! و پیکرشان برنگردد! و همین‌طور گمنام بمانند! مادر اما حاج‌قاسم و همرزمانش را شهره آفاق کرد! دست‌شان را گرفت و نه‌فقط به فاو که حتی به خود کربلا رساند! روزهای آن زیارت عاشورا داشتن سیم‌خاردار از جمله دغدغه‌های ما بود اما بنازم دعای مادر را که هر آن برد موشک‌های فرزندان غیور ملت را اضافه می‌کند! حالا حاج‌منصور، بسی مقتدرانه‌تر زیارت عاشورا می‌خواند! حالا همه دنیا حاج‌قاسم را می‌شناسند! بعضی‌ها را این گمان بود که احمد کاظمی تمام شده لیکن سردار دیروز الگوی تام و تمام محسن حججی شد! و این همه از دعای فاطمه است! جنگ نه‌تنها انقلاب را زمین نزد، بلکه منشأ گنج‌های فراوانی شد! ما شهید بیضایی را و شهید ذوالفقاری را مدیون شهیدان فهمیده و محمدی هستیم! و «یا زهرا» سربند همه شهیدان ما در همه اعصار است! بی‌خود عده‌ای فاتحه نخوانند برای انقلابی که فاطمه را دارد! و فاطمیه را دارد! دولت برود با اتکا به داشته‌های درونی نقایصش را برطرف کند و الا جوهر مذاکره با اروپایی‌ها هم حیف می‌شود! و من چرا باید ضعف «شیخ دولت» را به پای «سید انقلاب» بنویسم؟! رأی را به هر که می‌دهیم، از همان هم باید مطالبه کار کنیم! نه! «مردم‌سالاری» نقطه قوت جمهوری اسلامی است، نه نقطه ضعفش! گناه نکرده نظام که مراجعه به رأی مردم دارد! اولا مردم باید مراقب انتخاب‌شان باشند و ثانیا منتخبان باید در تراز ۴۰ سالگی انقلاب اسلامی کار کنند! اینکه ما حتی در این فرآیند هم نظام را بزنیم، اوج بی‌انصافی است! گاهی حتی ما ان‌شاءالله حزب‌اللهی‌ها هم حواس‌مان به نتیجه حرف‌های‌مان نیست! اخیرا این را زیاد نوشته‌ام که «نظام جمهوری اسلامی» حتی از «نهضت انقلاب اسلامی» هم مظلوم‌تر است! ما بعضا یادمان می‌رود که نظام، هم نخستین ثمره نهضت است، هم مهم‌ترین ثمره نهضت! دقت شود! اگر در راه حفظ نظام، سستی کنیم، نهضت هم به باد می‌رود! و سر همین‌ها بود که خمینی، حفظ نظام را اوجب واجبات خواند! نه! حفظ نظام منوط به نقد نکردن نیست اما نقد را باید درست مطرح کرد! بگذار رک بگویم؛ بعضی بنا دارند روی گرفتاری‌های ملت، از خودشان قهرمان بسازند! حضرات حرف! ممنوع‌التصویرهای همیشه در تلویزیون! احیانا هیچ وقت هم در میان زلزله‌زدگان کرمانشاه نمی‌بینی‌شان! همیشه هم نظام را می‌زنند! و اگر تک و توک هم به دولت گیر بدهند، جوری گیر می‌دهند که باز نظام بخورد! این شد آیا رسم روزگار؟! بچه‌های همین نظام بودند عبورکنندگان از عرض اروند! بچه همین نظام است حاج‌قاسم! خیال همه تخت! با افه و ژست، کسی انقلابی و فرزند زهرا نمی‌شود! مردمدار هم نمی‌شود! مردمداری به این نیست که وسط هر امر به معروف و نهی از منکری، صف گوشت را نشان دوستان بدهی! این صف را باید نشان دولت بدهی! نیز نشان خود مردم که خوب بدانند نتیجه انتخاب‌شان چه تأثیری بر معیشت‌شان دارد! یادمان نرود که عرصه اجرا، دست دولت است! ناظر بر هر نقصی، نظام را مقصر جلوه دادن، سیاه‌نمایی نهضت نیز هست! هم نهضت و هم نظام نسبت به روزهای زیارت عاشورای مذکور، بسیار جلو آمده‌اند! صدالبته بسیاری از این پیشروی‌ها با کمک دولت‌ها انجام شده! اینکه ما می‌گوییم در نقد نظام بی‌انصافی نکنیم، به این معنی نیست که در نقد دولت‌ها و حتی همین دولت بی‌انصافی کنیم اما «لغو بالمره همه تحریم‌ها در همان روز اجرای برجام» عاقبت شعار آقای روحانی بود یا نظام؟! واضح است آنچه مخل چرخش چرخ کارخانه‌های ما بود، چرخش سانتریفیوژها نبود! که مشکل پراید، از قلب راکتور اراک نیست! پس چرا ناظر بر عقب‌ماندگی‌ها گریبان پیشرفت‌های‌مان را می‌گیریم؟! آقای روحانی! شما نمی‌خواهد به ما بدی و بدعهدی آمریکا را متذکر شوی! اینها تذکرات ما بود به وزیرخارجه شما! که چقدر هم گوش کرد! بحث اینجاست؛ «مشکلات ما آنقدری که به سوءمدیریت‌ها برمی‌گردد، به تحریم‌ها مربوط نیست!» و این جمله خود حضرتعالی است در نقد دولت قبل که خوب یا بد، الان هم صادق است! لذا اگر اینقدر همه چیز را گردن آمریکا نیندازید، ممنون می‌شویم! بله! خون جوانان ما از چنگ آمریکا می‌چکد لیکن کم‌کاری‌ها و کج‌کاری‌های بعضی وزرای شما، بینی و بین‌الله چه ربطی به آمریکا دارد؟! اگر بهشتی می‌گفت: «هر چه فریاد دارید، بر سر آمریکا بکشید» اولا پس چرا اعتماد کردید به وعده آمریکا؟! و به امضای جان کری؟! ثانیا چرا هر چه فریاد داشتید، بر سر من و ما کشیدید؟! ثالثا این جمله سیدالشهدای انقلاب، هرگز به آن معنی نیست که اگر آقای زنگنه خوب کار نمی‌کند، ما باز هم بگوییم؛ «مرگ بر آمریکا»! «مرگ بر آمریکا» جا دارد! «مرگ بر آمریکا» مال همه آنجاهایی است که شما تصور کردید زندگی ملت ما بسته به رحم کدخداست! روزهای بسیاری بود که شما باید «مرگ بر آمریکا» می‌گفتید و اقلا ذیل این شعار، حرکت می‌کردید اما دست دوستی دادید به دشمن! شاید با این تصور که راه گشایش اقتصادی، سازش سیاسی است! دیدید که نشد! و نبود! حالا عوض عبرت از برجام و اصلاح روند غلط گذشته، به ما از شیطنت‌های آمریکا می‌گویید؟! برگردیم به همان زیارت عاشورا! صدا به وضوح، خش دارد اما از جنس همان خش بیسیم‌ها! خوب آنتن نمی‌دادند ولی سیم بچه‌ها وصل بود! وصل بود که شهید چیت‌سازیان می‌گفت: «اگر می‌خواهی از سیم‌خاردار دشمن بگذری، ابتدا باید از سیم‌خاردار نفس خودت عبور کنی!» آری! اول «مرگ بر نفس» و بعد «مرگ بر آمریکا»! چه نیکو تربیت کردی بچه‌هایت را یا زهرا! و چقدر عاشق بودند تو را ‌ای خانم! سفره هم می‌انداختند، نامش را «سفره حضرت زهرا» می‌گذاشتند! بچه‌هایت بودند دیگر! مادرشان بودی دیگر! آرزومندان فاو را، دعای تو بود که به کربلا رساند! و به قدس هم می‌رساند ان‌شاءالله! روزی هدف ما رسیدن به آن سوی اروند بود، تو اما یا حضرت مادر! با دعایت در حق رزمندگان، ما را به آن سوی فرات رساندی! واقعا اروند کجا و فرات کجا؟! فاو کجا و کربلا کجا؟! حالا به شهادت زیارت اربعین، از سر اقتدار، زیارت عاشورا می‌خوانیم! این هم طفیلی دعای شماست یا زهرا! ما را با وجود چون تو مادری، بیمی از جزر و مد روزگار نیست! و من از چشمان امیدوار فرزندت اینگونه می‌فهمم که این، آخرین روزهای بی‌خبری ما از آموزگاری است که همیشه دوست دارم اینجور بناممش؛ «مهدی فاطمه»! یا فاطمه! چشم همه انبیا و اولیا به دعای شما دوخته شده است! یا زهرا! آخرین روزهایی است که از «مهدی فاطمه» بی‌خبریم! مگر نه؟!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵ دیدگاه

«لسان حق» فراتر از «زبان لق»

وطن امروز ۲۰ دی ۱۳۹۷

فردا جمعه است و بنایم در نخستین سطور این متن، گرامی‌داشت آیت‌الله جنتی؛ پیرمرد دوست‌داشتنی همیشه همراه انقلاب که از بس «منیت» ندارد، هیچ برایش سخت نیست که با آن همه سابقه در امامت جمعه، نمازجمعه را به امامت فردی قامت ببندد که به حیث سن و سال، حکم پسر ایشان را دارد! صدالبته دیگر ائمه جمعه سن و سال‌دار ما نیز حقیقتا اسوه‌های اخلاق حسنه هستند، همچنان که دیدیم آیت‌الله صدیقی چگونه گرم و گیرا استقبال کرد از حجت‌الاسلام حاج‌علی‌اکبری! این همه در حالی است که من و ما، گاه برای لایک یک پست درست اینستاگرامی، معادله انتگرال حل می‌کنیم! و چه محاسباتی! نکند طرف، پررو شود! اصلا او باید پای متن من بایستد! کی هست این حالا که من لایکش کنم! و چون از من کوچک‌تر است، بی‌خیال! مرد بهره‌ برده از تقوای الهی اما هرگز این محاسبات را ندارد! درود بر آیت‌الله جنتی! سلام و صلوات خدا بر ایشان! درسی دادند بس مهم جمعه هفته پیش به همه ما! گویی خطبه خواندند با رفتارشان! نیت اگر خدایی باشد، چه فرقی می‌کند که امام جمعه، بزرگ‌تر از سن تو باشد یا کوچک‌تر! این مفاهیم اخلاقی تمدن‌ساز البته مسبوق به سابقه است در «نظام جمهوری اسلامی» که نخستین ‌و مهم‌ترین ثمره «نهضت انقلاب اسلامی» است! آنجا که شهید بهشتی، نماز را به امامت حضرت آقایی اقامه می‌کند که بسی جوان‌تر از سیدالشهدای انقلاب اسلامی بود! و آنجا که امام جمعه محاسن‌سپید را در جبهه و جنگ می‌دیدی و با لباس خاکی! حال آیا زیبنده است به بهانه دفاع از ۴ تا حرکت مثبت خطبای جمعه جوان، جوری سخن بگوییم کأنه امثال آیت‌الله جنتی، غیرمردمی بوده‌اند و الساعه شق‌القمر شده! من می‌توانم شهادت حجت‌الاسلام حاج‌علی‌اکبری را برای این بخش از متن بگیرم که در مسیر مشی مردم‌دارانه، الگو و اسوه خطیب جوان، همین آیت‌الله جنتی و امثال ایشان بوده‌اند! از سویی جماعتی را می‌بینی که با اشاره به سن خطیب جوان، کلی مزه می‌پرانند که آیا مرد ۵۴ ساله هم جوان محسوب می‌شود؟! بله! ناظر بر سن اغلب ائمه جمعه، جوان محسوب می‌شود! همچنان که اول انقلاب، حضرت آقا در قیاس با آیت‌الله طالقانی، جوان محسوب می‌شدند! شگفتا! اول‌بار که رهبر انقلاب، امام جمعه تهران شدند، حتی از حجت‌الاسلام حاج علی‌اکبری هم جوان‌تر بودند! هیچ هم نرده‌ای نبود آن زمان! جوری بعضی‌ها در متنک‌ها و تحلیلک‌های خود ظلم می‌کنند به نظام که واقعا دل آدمی می‌سوزد برای مظلومیت جمهوری اسلامی! در فلان‌شهر، امام جمعه‌ای در اقدامی مثبت، نرده‌های حدفاصل مردم و مسئولان را برداشته، مع‌الاسف می‌بینی جماعتی از بدنه خودی‌ها هم چه اشعاری می‌بافند! و پاک یادشان می‌رود که این نرده‌ها اصلا نبود! لیکن وقتی صبح می‌دیدی این بزرگ را از دست داده‌ای و شب می‌دیدی آن امام جمعه را؛ حکم عقل این بود که در مصاف با دسائس گروهک‌ها، امر محافظت را جدی بگیریم! اساسا عده‌ای شهوت نق ‌زدن دارند! «شهوت» به‌معنای دقیق کلمه! روزی همه مجازستان را پر می‌کنند که چرا نمازجمعه‌ها نرده دارد و حالا که نرده‌ها در بسیاری از شهرها برداشته شده، نق و نقد دیگری! که نرده‌های اصلی، این نیست و آن است! و مشی مردمی، این نیست و آن است! و من حتم دارم که اغلب این نق‌زن‌ها، یک هفته هم قادر نیستند مثل امثال آیت‌الله جنتی در زی کامل طلبگی، زندگی کنند! ساده‌ترین خوراک و نازل‌ترین اتاق! کاش این همه بی‌انصاف نباشیم! قطعا کسی منکر نقد نیست اما نقد که؟! و نقد چه؟! و نقد یا نق؟! در اغلب حوزه‌ها متأسفانه درگیر «زبان لق» هستیم، نه «لسان حق»! یعنی اگر امروز شهید طهرانی‌مقدم در قید حیات بودند و سن‌شان هم مرز بازنشستگی را رد کرده بود، ما نباید دیگر در صنعت موشکی از علم و تجربه ایشان بهره‌مند می‌شدیم؟! مسئله از این واضح‌تر؟! آن‌وقت یک عده که در این عصر مجازستان و بی‌هیچ عرق‌ریختنی، صاحب‌رسانه شده‌اند، بخواهند طلبه کذا را «قهرمان نقد» جا بزنند! بسم‌الله الرحمن الرحیم! حرافی‌های آن دانشجوی دختر هم اصلا و ابدا مصداق نقد نبود! اینکه برداری در همه مسائل، کیلویی نظام را متهم کنی، که نشد نقد! یعنی جور دولت را هم نظام باید بکشد؟! بله! من کم ننوشته‌ام از ظلم «اداره‌های جمهوری اسلامی» به «اراده‌های انقلاب اسلامی» اما همچنان که باری اخیرا هم اشاره کردم، واقعا بر این باورم که «نظام جمهوری اسلامی» حتی از «نهضت انقلاب اسلامی» هم مظلوم‌تر است! عاقبت، تو از انقلاب اسلامی، راحت دفاع می‌کنی و خیلی راحت، بحث را می‌کشانی سر اعجاز خون شهیدان، لیکن چه کسی است که صدای هل من ناصر نظام را بشنود؟! غالبا هیچ‌کس! حتی من و مای انقلابی هم، استادتمام ظلم به نظام هستیم، در بسیاری از حوزه‌ها! خطیب اگر پیر باشد، یک ظلم! و اگر جوان باشد، ظلمی دیگر! نرده باشد، یک ظلم! نباشد، ظلمی دیگر! کارخانه تولید نق هستیم انگار! آن هم تولید انبوه! و هر که بیشتر نق بزند و نمایشش بیشتر، برای‌مان محبوب‌تر! چرا من، نظام را مظلوم می‌خوانم؟! چون اگر همین تو، همین متن را نقد کنی، مثل بلبل، جوابت را می‌دهم و از صدا و سیما بگیر تا همه اداره‌ها و سازمان‌ها، روابط‌عمومی و سخنگو دارند که زیر نق و نقد نمانند اما روابط‌عمومی نظام مظلوم ما کجاست که پاسخ یاوه‌گویی‌ها را بدهد؟! جواب حرف واقعا غلط آن طلبه را هم که دیدیم خود حضرت آقا با حوصله و منطق دادند! ایشان که «سیدعلی» است لیکن «علی» هم که باشی و «امیرالمؤمنین» هم که باشی، اگر اطرافیانت عوض پیگیری صراط مستقیم ولایت، گاه در ورطه افراط بیفتند و گاه در ورطه تفریط، چه می‌توانی بکنی مگر؟! صریحا بگویم؛ با این روحیه که فقط در پی لایک نق باشیم، کارمان به هیچ کجا نمی‌رسد! نه زنده باد موافق من! نه زنده باد مخالف من! زنده باد حرف حساب! زنده باد سخن حق! یعنی الان اگر مالک اشتر بود و سن‌شان هم آن سوی مرز بازنشستگی، ما باید خانه‌نشین می‌کردیم این صحابه سپاه حق را؟! که چون قانون‌مان، استثنایی ندارد؟! عقل داریم ما؟! شعور داریم ما؟! لذا زیباتر از دیدن عقیق، شنیدن دقیق است! بگذار رک بگویم؛ ما بعضا آنقدر که درگیر چفیه و انگشتر رهبر هستیم، روی سخن ایشان، دقیق نیستیم! مدام هم گله می‌کنیم از مسئولان که چرا پند حضرت آقا را نمی‌گیرند! خودمان می‌گیریم؟! مگر فرمانده کل قوا نفرمودند که منبعث از جبهه و جنگ، دعوای «سردار» و «سیاستمدار» راه نیندازیم؟! پس چرا حتی درباره ۸ سال دفاع‌مقدس هم، این هر ۲ را «خائن» می‌خوانیم؟! هم هاشمی را و هم رضایی را؟! خیانت فقط پرسش «چرا بعد از فتح خرمشهر…» نیست! این هم خیانت است که پایان جنگ را بدون انصاف، تحلیل کنیم! و اساسا هر کجا شکست خوردیم، بیندازیم گردن هاشمی و رضایی و هر کجا پیروز شدیم، بزنیم به نام خودمان! که خط‌مقدم بودیم مثلا! آیا خط‌مقدمی‌ها اینگونه بودند؟! آیا نبود که سرباز، سردار را «برادر» صدا می‌کرد؟! یا جوری حرف بزنیم، کأنه فرماندهان جنگ، مراقب جان جوانان مردم نبودند! کسانی که خود، جلوتر از نیروها می‌جنگیدند! طرفه حکایت اینجاست؛ در جبهه اگر بحثی هم بین ۲ سردار شکل می‌گرفت، برای آن بود که متوسلیان فکر می‌کرد اگر روز ۱۰ اردیبهشت ۶۱ از محور «الف» حرکت کنیم، کمتر تلفات می‌دهیم و باقری اما با همین نیت، پیشنهادش پیشروی از محور «ب» بود! الغرض! چه درباره جنگ و چه درباره زندگی؛ چه درباره جمعه و چه درباره سایر روزهای هفته، خوب است کمی بیشتر مراقبت کنیم از زبان‌مان! والله هیچ وضع زبان‌مان خوب نیست! وصیتنامه شهدا را بخوانید! کجا آن قلم‌های زلال، آلودگی زبان ما را داشت؟! کجا این همه نق می‌زدند شهدا؟! یعنی از عالم و آدم، طلبکاریم! آنهم از موضع عقل کل! آقای طلبه! آقای مجازستانی! آقای توئیت‌باز! آقای روزنامه‌چی! بفهم چرا رهبرت با آن همه تبحر در خطابت، با برگه‌های از قبل ‌نوشته‌شده، می‌آید برای سخن! من و تو اما همین‌طور بی‌ملاحظه، چرا؟! خوب است اول ببینیم نقدمان درست و دقیق هست یا نه، بعد برویم در جلد اعتراض! سر همین مفاهیم است که خطیب آدینه، قبل از هر سخنی، همه را و خود را دعوت می‌کند به رعایت تقوای الهی! یعنی زبانت باید ترس از خدا داشته باشد! دارد؟! این برگه‌های همیشه در دست حضرت آقا، مؤید ترس لسان ایشان از پروردگار است و ما اما، بی‌نیازیم از هیچ مشورتی! و هیچ مزه‌مزه‌کردنی! خب! من‌باب اعتدال، یک تذکری هم بدهم به آن‌طرفی‌ها! مشخصا به داعیه‌داران تقلب! شما بارها تلویحا اشاره کرده‌اید که ادعای‌تان دروغ بوده، لیکن حتی یکی‌تان هم حاضر به عذرخواهی نشده! حتی تا این حد که ما موضع‌مان اشتباه بوده! چقدر آبروبری کردید ۸۸ و سالیان بعدش، فقط خدا می‌داند! چقدر جفا کردید به این مردم و این نظام، فقط خدا می‌داند! اما نه! اینگونه نمی‌ماند! پل صراطی هم هست! و آخرتی هم هست! هم برای ما و هم برای شما! کاش بیشتر بترسیم از یوم‌العیار عاقبت! از آن روز که همین حضرت زبان، بلای جان‌مان می‌شود! حالا باز رفتی تلویزیون، همه مسئولان را فاسد بخوان! و بعد جنجال کن که ممنوع‌التصویری! و مجددا که رفتی برنامه زنده، باز هم نق بزن! و باز دوباره مدعی شو که ممنوع‌التصویری! الم‌شنگه قشنگی است! مظلوم گیر آورده‌اید گویا نظام شهدایی جمهوری اسلامی را! آن روز هم نوشتم؛ «فساد سیستمی» اتفاقا در رفتار و گفتار خودتان است! خسته نشدید از این همه شو؟! شهدا هم اگر می‌خواستند این همه نق بزنند که کربلای ۴ هرگز به کربلای ۵ نمی‌رسید! خدایا! همه ما را از شهوت نق‌زنی، نجات بده! خدایا! می‌دانم کار سختی است، لیکن لطفا عقل ما را بیش از زبان‌مان کارگر کن! مثل تراکتور دارد کار می‌کند لعنتی! خسته هم نمی‌شود!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۹ دیدگاه

در سخن دچار «فساد سیستمی» هستیم!

پیام این برگه‌ها را بگیریم!

وطن امروز ۱۵ دی ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی

عالم و آدم، رهبر انقلاب را به سخنوری می‌شناسند! از قبل انقلاب، این اذعان را دوست داشته و این اعتراف را دشمن داشته که سیدعلی خامنه‌ای به معنای دقیق کلمه، خطیب است! من در لسان اجنبی، شبیه این جمله را زیاد شنیده‌ام که «رهبر جمهوری اسلامی با یک سخنرانی نیم‌ساعته، چند ماه نقشه کشیدن ما را خنثی می‌کند!» حالا پرسش اینجاست؛ آیا حضرت آقا واقعا نیازی دارند که تقریبا در همه سخنرانی‌های‌شان، یک یا چند برگه در دست‌شان باشد؟! یعنی مثلا این برگه‌ها نباشند، مشکل خاصی برای سخن و سخنرانی ایشان پیش می‌آید؟! از سویی همگان این را گفته‌اند که رهبر انقلاب، بسیار خوش‌حافظه هستند و حتی در این سنین پیری نیز، گاهی چنان به جزئیات یک خاطره از ۴۰ یا ۵۰ سال قبل اشاره می‌کنند که آدمی حیرت می‌کند از این سلامت حافظه! پس چه اصراری دارند ایشان که برای یک سخنرانی نیم‌ساعته، همیشه چند برگه کوچک در دست‌شان باشد و عنداللزوم به برگه‌ها نگاه کنند؟! من که حدسم این است؛ حضرت آقا در این برگه‌ها، فقط رئوس مطالب مدنظر را یادداشت نمی‌کنند، بلکه بعضی جمله‌ها را عینا می‌نویسند که نکند کلمه‌ای پس و پیش شود! علت این دقت رهبر حکیم انقلاب، آیا غیر از آن است که ما امروز در «جنگ جمله‌ها» و «نبرد کلمه‌ها» هستیم؟! جنگ جمله‌ها و نبرد کلمه‌ها یعنی حواست باشد که یک حرف را اقلا ۱۰ جور می‌شود زد! لذا قبل از ایراد سخن، فکر کن و مشورت کن و مشورت کن و فکر کن تا سخنت بی‌ایراد باشد! تو خواه رئیس‌جمهور باشی و خواه سردار؛ خواه وزیر و نماینده باشی و خواه از فعالان مجازستان؛ چقدر دقیقا از حضرت آقا، سخنورتر و خطیب‌تری که تا هر چه به ذهنت می‌رسد منتشر می‌کنی، بی‌هیچ فکری و بی‌هیچ مشورتی؟! اگر رهبر انقلاب با یک عمر خطابت، اینگونه مراقب جمله و کلمه‌های سخن‌شان هستند، تکلیف من و شما روشن است! چند روز پیش هم نوشتم؛ پیام برگه‌های مورد اشاره، هیچ کم از چفیه همیشه روی دوش رهبر انقلاب نیست! آری! پیامی دارند این برگه‌ها! و آن اینکه اول بسنج و بعد توئیت کن! اول مزه‌مزه کن و بعد پست کن! اول مشورت کن و بعد علامت ارسال را بزن! مع‌الاسف اغلب مسئولان و اغلب مردم، هیچ پیروی از این رفتار رهبر انقلاب نمی‌کنند! حتی ما ان‌شاءالله انقلابی‌ها نیز پیروی از این کار حضرت آقا نمی‌کنیم! در باب مبارزه با فساد مثلا! حالا از اختلاس گرفته تا بدحجابی! مبارزه با هر فسادی اصلا! همین طور حرفی هست که کیلویی می‌زنیم! بسم‌الله الرحمن الرحیم! «فساد سیستمی» نه در نظام جمهوری اسلامی، که در سخن ماست! خود من! به هر دلیل، از نماز عید فطر مصلا جا مانده‌ام؛ متنی از سر عصبانیت می‌نویسم که بیا و ببین! توی خواننده هم مثل من! بدتر! بهتر! یک خبری در اینستاگرام می‌خوانی، بدون هیچ تحقیقی، بنا می‌کنی نوشتن مطلب! بی‌هیچ برآوردی! و بدون اندکی فکر! و هیچ هم حواست نیست که رهبری داری که برای ۳۰ دقیقه سخنرانی، گاهی اقلا ۳ برگه دست‌شان است که هم پشتش و هم رویش یادداشت برداشته‌اند! یک بخش عمده از مشکل امروز ما همین سخن آشفته است! می‌بینی کل توئیتت فقط ۳۰ کاراکتر بوده یا کل متنت در مجازستان فقط ۳۰۰ کلمه، لیکن اندازه یک کوه، هزینه‌تراشی کرده‌ای! بله! نیتت درست بوده و به حق، اما نوشتم؛ یک جمله را به چند شکل می‌توان نوشت! برو فکر کن جمله‌ات اگر صریح است، صحیح هم باشد! و درست باشد، نه درشت! معتقدم حضرت آقا گاه سخن با «نماد» می‌گویند! یعنی با رفتارشان و نه گفتارشان! آن چفیه همیشه همراه به آن نشان است که مبادا توهم بزنی «فتح‌المبین» تمام شده! نخیر! ادامه دارد هنوز «الی بیت‌المقدس»! نمی‌بینید صف‌آرایی دشمن را؟! برگه‌ها هم نمادند! این نماد که عقل عاقل، جلوتر از زبان او کار می‌کند! از رهبر انقلاب، همین را یاد بگیریم، خیلی کمک کرده‌ایم به انقلاب! کسی منکر اهمیت ساده‌زیستی و فضیلت حضور در جبهه نیست اما آیا اینها بهانه حرف آلوده می‌شود؟! که در مقام دانای کل، به همه بتوپیم؟! و همه را فاسد بخوانیم؟! آن که کل ۸ سال را جبهه بوده، بتوپد به آنکه فقط ۵ سال جبهه بوده و آنکه فقط ۲ تا عکس با لباس خاکی دارد، بتوپد به تمام آنها که جبهه نبوده‌اند! و همه را هم بزند! کی هستی تو مگر؟! از حاج‌قاسم بیشتر جبهه بودی؟! اصلا جبهه به آن معنی بودی؟! بعضی از این افراد، شگفتا! همیشه هم از موضع «اخلاق» سخن می‌گویند! این است اخلاق؟! این است مسلمانی؟! این است تقید به دین؟! که برداری با سوءاستفاده از برنامه زنده تلویزیونی، جوری سخن بگویی کأنه همه دزدند، جز جنابعالی! و گویی فرزندان همه مسئولان، خارج تشریف دارند، جز بچه‌های تو! پس «فساد سیستمی» در سخن جنابعالی است اتفاقا! و وجدان تو بیشتر به انقلاب نیاز دارد تا جمهوری اسلامی که خود اولین و مهمترین ثمره انقلاب اسلامی است و عامل حفظ، امتداد و گسترش آن به دیگر مناطق دنیا! اگر بی‌بهره از برگه‌های تعقل- اول فکر و بعد سخن!- نباشیم، نقد را درست هم می‌توان اقامه کرد!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۳ دیدگاه

تو اما بخند حاج‌حسین خرازی!

وطن امروز ۱۲ دی ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی

این هم نوعی بین‌الحرمین است که یک حرم «کربلای ۴» است که چند روز پیش بود و یک حرم «کربلای ۵» که چند روز بعد! سلام و صلوات خدا، هم بر شهدای کربلای ۴ و هم بر شهدای کربلای ۵ و هم بر جمیع شهدا! عصر عاشورا، بطالین فکر می‌کردند سیدالشهدا و یارانش باخته‌اند؛ تاریخ اما شکست هیچ شهیدی را به یاد ندارد! «شهید» قهرمان همیشه اعصار است؛ خواه عملیات را مثل کربلای ۴ ببازد، خواه عملیات را مثل کربلای ۵ ببرد! این باختن‌ها و بردن‌های ظاهری، فرع ماجراست! اصل ماجرا آن است که شهید هرگز نمی‌میرد! شهید، بالاترین عضو خانواده خداست و خدا کشته راه خود را نمی‌میراند! خدا برخلاف دوستان کدخدا، شهید را زنده می‌خواهد! و شهید را زنده می‌دارد! و شهید را زنده می‌داند! خدا تضمین داده رزق و روزی شهید را می‌دهد! و نه‌تنها این، که به شهید، حیات مجدد و زندگی جاودان می‌دهد! الحمدلله که از شهید می‌نویسم! الحمدلله که از شهید می‌خوانی! ۸ سال دفاع‌مقدس، بهار شهادت بود که برخلاف بهار طبیعت، هرگز خزان ندارد! قسم به قایق عاشورا، نسل لاله‌ها منقرض نخواهد شد! بنویس فهمیده و بخوان حججی! و تماشا کن اعجاز خدا را! ما از حسین شهید سال ۵۹ به محسن شهید سال ۹۶ رسیدیم و دشمن عقب‌مانده اما هنوز درگیر قصه نارنجک و تانک است! سردار سپاه قدس ما کربلا را هم رد کرده و دشمن اما مشغول محاسبه اشتباهات ما در کربلای ۴ است! چه دشمنان دلسوزی داریم! نمردیم و روضه BBC در فراق شهدا را هم دیدیم! البته فقط عملیات‌های شکست‌خورده را می‌بینند! هیچ حواس‌شان نیست که کربلای ۴ نیمه دومی هم داشت؛ کربلای ۵ که فاتحانش همان کربلای چهاری‌ها بودند! دشمن می‌خواهد با مانور روی عملیات‌های شکست‌خورده به اهداف شومی برسد! اولا تبدیل ۸ سال دفاع‌مقدس از موضع افتخار به موضع انزجار! ثانیا تبدیل ۸ سال دفاع‌مقدس از موضع اتحاد به موضع انتقاد! شرمنده از ایامی باشیم که باعث فخر ما است! بگومگو بر سر روزگاری کنیم که عامل وحدت ما است! چرا دشمن، چند ماه پیش «حسین فهمیده» را زد؟! چرا دشمن، چند روز پیش «کربلای ۴» را زد؟! واقعا دشمن از جان جبهه و جنگ چه می‌خواهد؟! مگر دشمن‌دوستان، مکرر نمی‌گفتند که ما با ۸ سال دفاع‌مقدس، هیچ مشکلی نداریم و گیرمان روی این مدافعان حرم است؟! پس چه شده که حاج‌قاسم امروز را و امروز حاج‌قاسم را رها کرده‌اند و گریبان حاج‌قاسم دیروز را و دیروز حاج‌قاسم را چسبیده‌اند؟! بگذار حرف را صاف بزنم! دشمن و دشمن‌دوستان، جنگ امروز را به ما باخته‌اند، لذا می‌خواهند جنگ را بکشانند به دیروز! و به همه آن روزهایی که دست‌مان از سلاح خالی بود! آری! اجنبی دید که نه حریف قاسم سلیمانی کربلا می‌شود، نه حریف محسن حججی شام! بنابراین بند کرده به دیروز! و به دیروزها! چرا؟! چون به‌درستی فهمیده که اگر فهمیده را بزند و اگر ۸ سال دفاع‌مقدس را بزند، ریشه را زده! و دقیقا از ورای همین تحلیل است که چندی است بی‌خیال حججی، «رهبر ما آن طفل ۱۳ ساله» را می‌زند! و بی‌خیال سلیمانی کربلا، سلیمانی کربلای ۴ و ۵ را می‌زند! این از تاکتیک دشمن که پیاده‌نظامش همین دشمن‌دوستان زنجیره‌ای هستند! و اما تکنیک جماعت چیست؟! این است که به اسم بیان «واقعیت جنگ» بنا کنند به تخریب «حقیقت جبهه»! که چه بشود؟! که مصطفی احمدی‌روشن‌های بالقوه، در دل بگویند؛ «گویا مصطفی چمران، خیلی هم حالا الگو نبوده!» و محسن حججی‌های بالقوه نیز بگویند؛ «گویا حسین فهمیده، خیلی هم حالا اسوه نبوده»! بله! نه چمران در کربلای ۴ بود و نه فهمیده، اما تو وقتی امروز به کربلای ۴ شک کنی، فردا هم با بهانه‌ها و دسایس دیگری به کل ۸ سال دفاع‌مقدس شک خواهی کرد! هم به شکست‌ها و هم به پیروزی‌ها! اوایل دی به کربلای ۴ که چرا چنین شد! و اواخر دی به کربلای ۵ که چرا چنان شد! چرا آنجا مظلوم شدی؟! چرا اینجا ظالم شدی؟! چرا در «رمضان» کشته شدی؟! چرا در «الی بیت‌المقدس» کشتی؟! اینکه امام بزرگوار ما فرمودند؛ «ما در جنگ، حتی برای یک لحظه هم نادم نیستیم» در جواب همین شبهات امروز بود! و همین که یک توئیت نپخته را بهانه کنند برای هتک حرمت فرمانده جنگ! آن هم در پوشش دفاع از شهدا! و خانواده شهدا! شگفتا! همان جماعت که مرتب بر فرق فرزندان شهدا، چماق سهمیه می‌کوفتند و حتی ۸ سال دفاع‌مقدس را «برادرکشی» می‌خواندند، ناگهان شدند «آشنا»یان شهدا! و جنگ شد تیتر یک‌شان! اما درشت! و نه درست! و کلی بحث و جدل در صفحات دیگر! به اسم ناگفته‌ها! و ناشنیده‌ها! مضحک است! زمانی که هنوز صدام در عراق حاکم بود، جنگ را «برادرکشی» می‌خواندند و حالا که با عراق در یک جبهه‌ایم، عراقی را نزد ایرانی، بدنام می‌کنند! و شده‌اند محرم اسرار خانواده شهدا! چقدر میان زنجیره‌ای‌ها دلسوز داشتیم و نمی‌دانستیم! نمردیم و حاج‌کاظم شدن مسعود بهنود را هم دیدیم! هیهات! هیچ عباس تشنه‌لبی و هیچ غواص دریادلی، اندک احتیاجی به ترحم حقوق‌بگیران انگلیس ندارد! عقاب بالانشین را چه حاجت به محبت روباه پیر؟! بهنود همان به راوی شکست انگلیس و آمریکا در عراق و سوریه باشد! لشکر شکست‌خورده غرب! پترائوس گوربه‌گوری! که علمدار تبسم‌های ناتمام، خواه در کربلای ۴ باشد و خواه در کربلای بعدش، سید شهیدان اهل قلم را دارد برای روایت! روایت فتح، قسمت علمدار! به‌به! مارش را بزن و نوشتن را تازه آغاز کن! اگر شهید حسین خرازی، فقط یک فرمانده جنگ بود و اگر همت و باکری نیز، کجا آن کافه‌نشین گریزان که هیچ‌ کجا بند نبود، پابند فکه می‌شد؟! اباطیل این روزهای منورالفکران که مع‌الاسف با همراهی احمقانه قلیلی از خودی‌ها همراه شده، دقیقا عین همان است که سالی یک‌بار، یکی از عکس‌های عصر ماضی راوی فتح را بیرون می‌کشند و علیه آنچه «قرائت رسمی از شهید آوینی» می‌خوانند، شعر می‌بافند! انگار که ما بی‌خبریم از «راه طی‌شده»! و هیچ از «سبیل نیچه‌ای» نمی‌دانیم! انگار که قاره جدید کشف کرده‌اند! اتفاقا رسمی‌ترین قرائت از شهدا را خود شهید آوینی ارائه می‌داد؛ آنجا که حاشیه‌ها را کنار می‌زد و فقط به متن می‌پرداخت! او دنبال آن بود که فرق میان سرداران ۸ سال دفاع‌مقدس را با سایر فرماندهان جهان ترسیم کند! نیز تفاوت جنگ ما را با سایر جنگ‌ها! بهنود در لندن، همان به که قصه چرچیل را بنویسد! و در غرب، همان به که مستند هیتلر را بسازد! لنز دوربینت را بگیر سمت گاوچران‌های عاری از خدا، آقای بی‌بی‌سی! کربلاهای ما چه ۴ باشند و چه ۵ گنجی دارند به نام «روایت فتح»! جوری دشمن، متمرکز روی شکست کربلای ۴ شده، کأنه ما مدعی بودیم که در این عملیات تا بغداد رفته‌ایم! بگذار کمی دشمن نفهم را مسخره کنم! و چند وعده غذا برایش جور کنم! بیمی نیست! ما در کربلای ۵ هم به همه اهداف‌مان نرسیدیم! چه می‌نویسم که ما حتی روز آغاز «الی بیت‌المقدس» هم هیچ وضع‌مان خوب نبود! جهنمی شده بود آن جاده بهشتی، در آن روز اردیبهشتی! ولی چه می‌شد کرد؟! جنگ بود دیگر! آن هم چه جنگی! جنگ میان تعدادی رزمنده که جز خدا، هیچ تکیه‌گاهی نداشتند با تمام کفر! و تمام شرک! و تمام نفاق! و تمام ظلم! همین انگلیسی‌ها که هر ماه، حقوق شومن‌های بی‌بی‌سی فارسی را می‌دهند، از حامیان پروپاقرص صدام بودند! هم غرب و هم شرق، حامی صدام بودند! و ما البته در تحریم سیم‌خاردار! تو می‌خواستی ۴ تا عملیات هم نبازیم؟! برد ما اما در دل همین باخت‌ها و نداری‌ها و دست‌تنگی‌ها بود! نه! ما فراری از واقعیت‌های جنگ نیستیم و اقتضائات جنگ را خوب می‌شناسیم! این را در قامت یک «فرزند شهید» می‌نویسم! آمدیم و یکی به من ثابت کرد که پدرم، نه توسط دشمن، که غفلتا از ناحیه یک دوست، به شهادت رسیده! جواب من این است؛ «خب که چی؟! جنگ بود دیگر!» ور بی‌خود نروند زنجیره‌ای‌ها با احساسات ما! ما «نوگل بهار» نیستیم! و هنوز هم «مرد کارزاریم»! بله! «واقعیت جنگ» این بود که ما در مقاطعی از ۸ سال دفاع‌مقدس، حتی سیم‌خاردار هم نداشتیم اما «حقیقت جبهه» مهم‌تر بود؛ «اگر می‌خواهی از سیم‌خاردار دشمن عبور کنی، ابتدا باید از سیم‌خاردار نفست بگذری!» و آوینی امثال «علی چیت‌سازیان» را دیده بود که به معنای درست کلمه، مست شهیدان شده بود! آوینی در جبهه و جنگ، دنبال قاتل و مقتول نبود؛ دنبال «آدم» بود، چرا که به نیکی دریافته بود که جنگ ما «جنگ عقیده» است! برخی این مفاهیم را نمی‌فهمند! صدالبته حقیر، مسئولیتی ناظر بر عقل و شعور نداشته‌ هیچ قلم به دست مزدوری ندارم! زنجیره‌ای‌ها که مزدور غربند، باید هم دنبال قاتل بروس‌لی بگردند و آوینی باید هم دنبال «انسان در تراز اسلام» می‌گشت! آن روزی که راوی فتح، شرح علمدار شرق ابوالخصیب را می‌گفت، گویی مولانایی بود که شمس خود را یافته باشد! قاتل و مقتول چیست؟! سخن از عاشق و معشوق بگو! برد و باخت چیست، وقتی کربلای پنجی‌ها همان کربلای چهاری‌ها هستند؟! چه در کربلای ۴ و چه در همه آن قبلی‌ها و همه آن بعدی‌ها، هم به «تکلیف» عمل شد و هم «نتیجه» مدنظر بود لیکن جنگ بود دیگر! جنگ همان است که با وجود آن همه شهید در روز دهم اردیبهشت ۶۱ عاقبت ختم به فتح خرمشهر می‌شود! نیز همان است که تو در ثامن‌الائمه و طریق‌القدس و فتح‌المبین ببری و در رمضان و کربلای ۴ ببازی! جنگ است دیگر! من حالا خیلی دوست دارم در سالگرد کربلای ۵ تیتر زنجیره‌ای‌ها را ببینم! جماعت آنقدر عاری از صدق و حق و انصاف و شعور و شرفند که حتی در روز سوم خرداد نیز، عوض بیان واقعیت شادی‌آفرین فتح خرمشهر، این نخ‌نماترین و خزترین سئوال ممکن را تکرار می‌کنند که «چرا جنگ را بعد از سوم خرداد، خاتمه ندادیم؟!» چون هنوز بخش‌های مهمی از خاک کشورمان دست دشمن بود! چون اصلا پیشنهاد آتش‌بس درست و درمانی- که بشود به آن حقیقتا اتکا کرد!- در کار نبود! و توی زنجیره‌ای، این همه را می‌دانی! اما قلبت مریض است! من اما خوب می‌دانم ذات جنگ، حتی دعوای بیسیمی ۲ سردار شهید را هم ممکن است اقتضا کند! که متوسلیان بگوید؛ «اگر از این راه برویم، تلفات کمتر است و نتیجه نزدیک‌تر!» و باقری پیشنهاد دیگری داشته باشد؛ «اتفاقا اگر از این یکی راه برویم، کمتر تلفات می‌دهیم و زودتر به مقصد می‌رسیم!» جنگ بود دیگر! و اشتباه، ممکن! الان بهترین وزیر این دولت کیست؟! هیچ اشتباهی آیا ندارد؟! و آیا نبوده اشتباهی که احیانا به قیمت جان شماری از هموطنان‌مان تمام شود؟! پس چرا این همه بی‌انصافی در قبال جبهه و جنگ؟! آن هم جنگی با آن همه سختی؟! و تنهایی؟! و غربت؟! و اینکه ۸ سال تمام با همه ابرقدرت‌های آن روز دنیا بجنگی و حتی یک وجب از خاک کشورت را هم دست دشمن ندهی، دقیقا چقدر شرمندگی دارد؟! آقای آشنا! شما «توئیت» را نقد نکردی! «آقامحسن» را زدی! «جبهه و جنگ» را! و من عمرا باور کنم تو دلسوز خانواده شهدایی! کجا بودی وقت تخریب فهمیده؟! کجا بودی وقت تخریب راهیان نور؟! کجا بودی وقت حمله سلبریتی‌ها به مدافعان حرم؟! آقایان! این همه جدول دشمن را پر نکنید! خانواده شهدا قطعا فریب بعضی تحرکات دشمن‌پسند را نخواهند خورد! و در درستی راه دردانه‌های‌شان شک نخواهند کرد! «ما در جنگ حتی برای یک لحظه هم نادم نیستیم» ناظر بر «حقیقت جبهه» بود و الا، هم امام می‌دانست که خطا و اشتباه، در طبیعت جنگ است و هم ما می‌دانیم! آنچه اما ما را حتی از یک لحظه جنگ هم نادم نکرده و نمی‌کند، این فرهنگ است که در ۸ سال دفاع‌مقدس، سردار، سرباز را «برادر» می‌خواند و سرباز نیز سردار را «برادر» صدا می‌زد! نه! منقرض نخواهد شد لیالی عقد اخوت! و شب‌های نماز شب! والله نسل مادران شهدایی که افسوس بخورند چرا دیگر پسری برای تقدیم به اسلام و ایران ندارند، تمام نخواهد شد! همین چند روز پیش، در «بیت رهبری» مادر شهید ۸۰ ساله و مادر شهید ۴۰ ساله، دوشادوش هم نشسته بودند! که شد آن متن «مادران شهدا چه جوان شده‌اند!» بعضی کالک عملیات، پهن نکنند پیش چشم مادران شهدا! وقتی در زندگی اشتباه می‌کنیم؛ در جنگ هم حتما اشتباه بوده! لیکن به طبیعت جنگ! من این را خطاب به شماری از رفقای حزب‌اللهی بنویسم؛ مخفی شدن پشت فرماندهان شهید و حمله به فرماندهان قدیمی جبهه و جنگ، در وهله اول، دور از منش همان مردان آسمانی است! حتی سردار بزن‌بهادری چون احمد متوسلیان- که هر کجا هست، خدایا! به سلامت دارش!- همیشه خدا، دشمن اول ما را اسرائیل معرفی می‌کرد و آرزو داشت توسط صهیونیست‌ها شهید شود! حال آیا زیبنده است که ما هر از چند گاه، یکی دیگر را اضافه کنیم به مقصران اسارت یا شهادت حاج‌احمد؟! یا درباره مقطع پایان جنگ، حرف‌های صرفا شعاری دور از واقعیت بزنیم و توهم بزنیم کی و کی و کی، چیزی را به امام تحمیل کردند! آن «جام زهر» شکایت امام از روزگار بود و الا امام، خود جام زهری کاری بود در کام فراعنه! لذا، هم مراقب شأن امام باشیم و هم مواظب تقوا! و این همه منازعات بعضا بیهوده و سیاه سیاسی را به ضمیر جبهه و زمین جنگ و سرزمین پاک و مطهر ۸ سال دفاع‌مقدس نکشانیم! «به نام الله، پاسدار حرمت خون شهیدان» زیارت باشکوه و دشمن‌شکن اربعین، تنها یکی از ثمرات خون شهدای کربلای ۴ است! ثمره دیگرش اینکه حاج‌قاسم در روز روشن و در اوج محبوبیت نزد همه ملل منطقه، قدم به خاک عراق می‌گذارد و رئیس‌جمهور آمریکا در شب تاریک و در نهایت خفت! مثل دزدها! و بی‌شخصیت‌ها! آری! خون شهدای کربلای ۴ نه‌تنها درخت پربار کربلای ۵ را آبیاری کرد که حتی ما را به خود کربلا رساند! و به نانو! و به موشک! و به سلول‌های بنیادی! و به هسته‌ای! و به این اقتدار عظیم که جمهوری اسلامی تعیین‌کننده نقشه منطقه باشد! BBC غلط کرده بخواهد خون جوان کربلای ۴ را بی‌ثمر بخواند! اگر بی‌ثمر بود، امروز قاسم سلیمانی، مرده بود! سردار ما اما یک «شهید زنده» است؛ با یک زندگی سراسر کربلایی! مسائل روزهای اخیر، یک نکته را بسی بیش از پیش ثابت کرد! این برگه‌های کوچک دست حضرت آقا هنگام سخنرانی، پیامی همتراز پیام چفیه همیشه همراه ایشان دارد؛ «خطیب هم که باشی، اول باید فکر کنی و بعد سخن بگویی»! عصر امروز، جنگ جمله‌هاست! نبرد کلمه‌ها! و ما باید یک حرف را ۱۰ بار مزه‌مزه کنیم و بعد توئیت کنیم! حکم ژورنالیسم این است که باز از شهدا بنویسم! گمانم حکم خدا نیز همین باشد! مصونیت امروز ما مدیون ۸ سال دفاع‌مقدس شهداست! امنیت ما نان از خون شهدا می‌خورد! دشمن، خوب تشخیص داده که کجا را بزند لیکن امروز دی ۶۵ نیست که بسته باشد دست کربلای چهاری‌ها! خدا باز کرده بال پرستو را! و به او حیات مجدد داده! و او را روزی می‌دهد! کمک کنید ما را، هان ‌ای شهیدان! امروز، دست ما بسته است و دست شما باز! دعا کنید ما را! دعای شما کربلای چهاری‌ها و پنجی‌ها بود که راه کربلا را بر ما گشود! و الا ما عدد اربعین نبودیم! ما کجا و «زینب» کجا؟! شهادت شما باعث زیارت ما شد! ما این چیزها را خوب می‌دانیم! ما باخبریم از عمق گرفتاری‌های خود! ما زمین‌خوردگانیم! با دل‌هایی مالامال از آلودگی! خود می‌دانیم! ما را اما هنوز هم عشق به شما، در این مسیر نگه داشته! چه بیت‌المقدسی باشید و چه والفجری؛ چه کربلای چهاری و چه کربلای پنجی؛ والله دل‌مان تنگ است برای‌تان! و اگر از حال ما خواسته باشید، هیچ حال‌مان خوب نیست! همه‌اش فکر می‌کنیم شما برمی‌گردید! همه‌اش فکر می‌کنیم باز هم می‌بینیم خنده‌های خرازی را! و گریه‌های صیاد را موسم قنوت! باور کنید ما محزون‌تر از ساختمان‌های دوکوهه‌ایم! و مغموم‌تر از پادگان حمید! باور کنید به شما محتاجیم! آخرش هم آسمان شد سهم شما، از بس که چشم‌تان به خدا بود! کو شهرداری که نامش باکری بود؟! کو نماینده‌ای که نامش چمران بود؟! کو پیرمرد نترس سه‌راهی شهادت؟! کجا رفتند برادران دستواره؟! ببینید! این دست نیاز ماست که به سوی شما دراز شده! در قعر چاهیم و از روی چون ماه‌تان متوقع دستگیری! می‌شنوید آیا صدای ما را؟! شگفتا! شکست را ما خوردیم و زدند به نام کربلای چهاری‌ها! والله واقعیت جنگ، همین زندگی ماست! روزگار شیرین جنگ کجا و این جنگ تلخ روزگار کجا؟! نوشتم؛ «و اگر از حال ما خواسته باشید، هیچ حال‌مان خوب نیست!» حتی نشد یک دل سیر، بغل‌تان کنیم! چطور زنده مانده‌ایم این همه؟! چطور نمرده‌ایم از دوری‌تان؟! نوشتم؛ همه را نوشتم! و حتی این را هم نوشتم که «این هم نوعی بین‌الحرمین است»! یک حرم، حرم بغض و یک حرم، حرم اشک! این هم سهم ما از عشق! گفت: «شبی خیال تو گفتم، ببینم اندر خواب؛ ولی ز فکر تو خواب آیدم؟ خیال است این!»

ارسال شده در صفحه اصلی | ۵ دیدگاه

#از_یک_تا_چهل_میلیون_بشمار

وطن امروز ۹ دی ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده، دوازده، سیزده، چهارده، پانزده، شانزده، هفده، هجده، نوزده، بیست، بیست و یک، بیست و دو، بیست و سه، بیست و چهار، بیست و پنج، بیست و شش، بیست و هفت، بیست و هشت، بیست و نه، سی، سی و یک، سی و دو، سی و سه، سی و چهار، سی و پنج، سی و شش، سی و هفت، سی و هشت، سی و نه، چهل، چهل و یک، چهل و دو، چهل و سه، چهل و چهار، چهل و پنج، چهل و شش، چهل و هفت، چهل و هشت، چهل و نه، پنجاه، پنجاه و یک، پنجاه و دو، پنجاه و سه، پنجاه و چهار، پنجاه و پنج، پنجاه و شش، پنجاه و هفت، پنجاه و هشت، پنجاه و نه، شصت، شصت و یک، شصت و دو، شصت و سه، شصت و چهار، شصت و پنج، شصت و شش، شصت و هفت، شصت و هشت، شصت و نه، هفتاد، هفتاد و یک، هفتاد و دو، هفتاد و سه، هفتاد و چهار، هفتاد و پنج، هفتاد و شش، هفتاد و هفت، هفتاد و هشت، هفتاد و نه، هشتاد، هشتاد و یک، هشتاد و دو، هشتاد و سه، هشتاد و چهار، هشتاد و پنج، هشتاد و شش، هشتاد و هفت، هشتاد و هشت، هشتاد و نه، نود، نود و یک، نود و دو، نود و سه، نود و چهار، نود و پنج، نود و شش، نود و هفت، نود و هشت، نود و نه، صد، صد و یک، صد و دو، صد و سه، صد و چهار، صد و پنج، صد و شش، صد و هفت، صد و هشت، صد و نه، صد و ده، صد و یازده، صد و دوازده، صد و سیزده، صد و چهارده، صد و پانزده، صد و شانزده، صد و هفده، صد و هجده، صد و‌ نوزده، صد و بیست، صد و بیست و یک، صد و‌ بیست و دو، صد و بیست و سه، صد و بیست و چهار، صد و بیست و پنج، صد و بیست و شش، صد و بیست و هفت، صد و بیست و هشت، صد و بیست و نه، صد و سی، صد و سی و یک، صد و سی و دو، صد و سی و سه، صد و سی و چهار، صد و سی و پنج، صد و سی و شش، صد و سی و هفت، صد و سی و هشت، صد و سی و نه، چهل… سی و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و یک، سی و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و دو، سی و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و سه، سی و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و چهار، سی و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و پنج، سی و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و شش، سی و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و هفت، سی و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و هشت، سی و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه، چهل میلیون! خدایی خسته شدیم! من نویسنده از نوشتن این همه عدد و شمای خواننده از خواندن‌شان! تازه این فقط ۱۵۰ عدد از ۴۰ میلیون عدد بود! چیزی نشمردیم! بله! ما چیزی نشمردیم اما سال ۸۸ امنای همین مردم در مسجد و مدرسه و بازار و کوی و برزن، قریب ۴۰ میلیون عدد یعنی حدود ۴۰ میلیون رأی، شمارش کردند! کار آسانی است؟! کار ساده‌ای است؟! ای بسا زن و مرد که چند شبانه‌روز، خواب خوش را بر خود حرام کردند تا هم رأی آن دخترک بالاشهرنشین رأی‌دهنده در حسینیه ارشاد، شمارش شود و هم رأی آن پیرزن چادرگل‌منگلی ساکن در کویر مزینان! و صدالبته ایران، تنها شمال‌شهر تهران نیست! که «همه جای ایران، سرای من است!» شگفتا! هنوز جماعت کثیری از این ۴۰ میلیون در صف صندوق آرا بودند، بلکه نوبت‌شان شود و رأی خود را بدهند که نامزد نامرد در خلال یک گفت‌وگوی رسانه‌ای، خود را برنده انتخابات نامید! یعنی دبه درآوردن از همان روز اول! اینکه هنوز بسیاری از ۴۰ میلیون، در محل اخذ رأی باشند و هنوز چند ساعت مانده به پایان رأی‌گیری، تو ناگهان بیایی و خود را فرد پیروز انتخابات بخوانی! و شاخ و شانه بکشی؛ هم علیه نظام، هم علیه ساز و کار انتخابات و هم علیه همه این ۴۰ میلیون! از قضا همین است دیکتاتوری! و همین است خود را بالاتر از قانون دیدن! و همین است تمرد و طغیان و فتنه! تو وقتی وسط انتخابات و در شرایطی که هنوز چند میلیون از ۴۰ میلیون در صف رأی‌گیری هستند، می‌آیی و آن خوراک را برای دشمن فراهم می‌کنی، حتی حرمت رأی‌دهندگان به خودت را هم لکه‌دار کرده‌ای! و علنا و عملا ثابت کردی که لایق کاندیداشدن در انتخابات نبودی! عناصری که تو را و توهم تو را و تقلب تو را و دروغ تو را باد کردند نیز! بعضی‌شان بارها و بارها با همین ساز و کار- دقیقا با همین ساز و کار!- نماینده و بلکه رئیس مجلس و حتی رئیس جمهور شدند اما امان از آن روز که انتخابات را تنها به شرط فتح خود قبول کنی! و مردم تا آنجا برایت عزیز باشند که رأی‌شان، تو یا نامزد مدنظر جنابعالی باشد! و الا حاضری بزنی زیر میز! و تکرار کنی یا تَکرار کنی مرتب، خباثت خود را! و در آشکارترین وقاحت و بدترین سوءاستفاده از لطف و رواداری نظام، مردم را دعوت کنی به شرکت در همان انتخاباتی که ۸۸ آن بلا را آوردی سرش! و سر همه آن ۴۰ میلیون! والله جای نظام بودم، اقلا این جریمه را برایت در نظر می‌گرفتم که از یک تا ۴۰ میلیون، بی‌وقفه بشمری! هم توی تَکراری و هم دوستان مکررتر از خودت! یکی از یکی واقعا می‌خواهم بگویم؛ وقیح‌تر! ما حساب کردیم که اگر بخواهی از یک تا ۴۰ میلیون را در روزنامه چاپ کنی، می‌شود بالغ بر ۵۰ و بلکه ۶۰ و شاید حتی ۷۰ هزار صفحه روزنامه! اصلا مگر قابل محاسبه است! عدد «یک» را راحت می‌شود تایپ کرد لیکن «سی و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه» خودش کلی عدد و کلمه است! و عدد قبلش نیز! و قبلی‌ها نیز! حیف که اولا ناظر بر حفظ محیط‌زیست، در بحران کاغذ به‌سر می‌بریم و ثانیا به‌شدت گران است همین کاغذ موجود در بازار و الا واقعا قصد داشتیم که امروز در سالگرد ۹ دی ۸۸ که فی‌الواقع پاسداشت همه آن ۴۰ میلیون رأی بود، اینگونه پاسداری کنیم از آن حماسه ملی که کل شماره امروز بشود نوشتن همه اعداد از میان یک تا ۴۰ میلیون! هر چند هزار صفحه که می‌خواهد بشود! بلکه متوهمین، متنبه می‌شدند که چقدر کار زشت‌شان بزرگ بود! آری! پای همه این اعداد و همه این آرا، خون مقدس شهیدان ریخته شده! اشتباه است اگر فکر کنیم خون شهدا، تنها برای حفظ خاک بوده یا حفظ اسلام! آن قطرات سرخ، یکی هم برای این ریخته شد که ما همیشه انتخابات داشته باشیم! در امن و امان! که هم موافق بیاید رأی بدهد و هم مخالف! هم شمال‌شهری و هم جنوب‌شهری! همه! از روستایی گرفته تا آن سرباز لب مرز! حتی هموطنان‌مان در خارج! آیا آسوده است صندوق رأی را به همه واجدین شرایط رأی رساندن؟! و حتی رساندنش به همه آن آبادی‌ها که تنها چند کیلومتر فاصله دارند با نقطه صفر مرزی! و بعد هم کار طاقت‌فرسای شمارش! آنهم با دست جماعتی از همین مردم! کجا وزارت کشور یا شورای نگهبان، این همه کارمند دارند که از پس شمارش همه اعداد آن حماسه ۴۰ میلیونی برآیند؟! معلوم است که امنای خود مردم باید بیایند وسط! معلمان! فرهنگیان! خوش‌نامان! بعد تو بیایی و هنوز انتخابات تمام نشده، پرده برداری از اوج خباثتت! و هیچ هم راضی نشوی از راه قانون بروی! و مدام عِده و عُده به رخ نظام بکشی! و مردم را بیندازی به جان هم! و حماسه را فروبکاهی در حادثه! و بلکه فتنه و آبروبری! و کام‌های شیرین را تلخ کنی! که چی؟! که برنده انتخابات منم! و ۱۳ از ۲۴ بزرگ‌تر است! حتی وقتی که هنوز مردم در صف رأی هستند! و یا آن متوهم بیچاره که آرایش حتی از آرای باطله هم کمتر بود! و آن وقت بنازم معرفت مرحوم هاشمی را که نه‌تنها آن نامه عاری از ادب را نوشت که بارها خواهان ابطال انتخابات شد! ابطال ۴۰ میلیون رأی! و ۴۰ میلیون عدد! که من همین جا دعوت می‌کنم از اهالی مطبوعات که حساب کنند دقیقا چند صفحه روزنامه می‌شود! حتی حسابش هم به این راحتی‌ها نیست! تو آن وقت مدعی شوی که چون با فلانی حال نمی‌کنم، پس ابطال انتخابات! ببخشید! مگر ما ۹۲ و ۹۶ مثلا خیلی حال می‌کردیم با نامزد پیروز آن ۲ سال؟! الحمدلله تخلف هم اقلا در ۹۶ کم نبود! رئیسی اما راه قانون رفت! قالیباف هم ۴ سال پیشش! و همه کسانی که رأی داده بودند به این ۲ نفر! پس حرف غلط یا اصلا دروغ هیچ نامزدی در ایام تبلیغات، مجوز یورش به قانون نمی‌شود! «با فلانی حال نمی‌کنیم» هم! خوب یا بد، اکثریت مطلق یا شکننده مردم در ۹۲ و ۹۶ به آقای روحانی رأی دادند و نظام، هر ۲ بار هم رأی ایشان را خواند! و مگر ۲ بار رأی خود مرحوم هاشمی را نخواند؟! و مگر باز ۲ بار رأی رئیس‌جمهور بعدی را نخواند؟! آیا آقای «خ» با ساز و کار انتخابات در کشور افغانستان یا گینه یا اصلا بگو فرانسه، برای ۲ مرتبه رئیس قوه مجریه شد؟! طرفه حکایت اینجاست که امروزه‌روز، باز این نظام مظلوم جمهوری اسلامی است که از قانونی بودن و لزوم ادامه دوره دوم ریاست‌جمهوری آقای روحانی دفاع می‌کند، حتی در برابر کسانی که از رأی‌دادن به شیخ سرخه‌ای پشیمان شده‌اند و عوض تلنگر به رأی خود، از نظام گله می‌کنند که چرا این است اوضاع؟! اوضاع، هر چی هست؛ آقای روحانی رئیس‌جمهور قانونی است و رأی خود مردم! ۸۸ هم فرد پیروز، قانونی بود! و دفاع آن روزهای خامنه‌ای از قانون بود! مثل الان! رأی مردم، بازیچه دست فتنه‌گران نیست که روزی عزیز باشد و روزی ذلیل! در معروف‌ترین آدینه ۸۸ رهبر معظم انقلاب، اگرچه در مواردی اعلام کردند که نظر رئیس‌جمهور وقت به نظرشان نزدیک‌تر است لیکن در موارد متعددی علیه نظر فرد موردنظر سخن گفتند! و فی‌المثل فرمودند که نباید گناه آقازاده‌ها را پای خود آقایان نوشت! و شهادت دادند به پاک‌دستی شخص مرحوم هاشمی! با این همه اما زیر بار بدعت ابطال انتخابات نرفتند! و به نامه سرگشاده، وقعی ننهادند! خامنه‌ای، همان خامنه‌ای است! عوضی‌ها توهم نزنند رهبر ما عوض شده! خامنه‌ای در دوم خرداد و همه آن انتخابات‌های بعد، هم پای کل آرا ایستاد و هم پای فرد پیروز! مکرر در سال ۸۸ و حتی ۸۹ دعوت کردند حضرت آقا که اگر کسی بر فرض، اعتراضی هم دارد، از راه قانون برود لیکن جماعت با این شعار، خیلی خوب خودشان را لو دادند: «انتخابات، بهانه است؛ اصل نظام نشانه است!» اصل همان نظام که هم پای رأی مردم به هاشمی ایستاد و هم الی‌آخر! اصل همان نظام که زمینه‌ساز حماسه ۴۰ میلیونی شد! اصل همان نظام که حتی از مخالف هم دعوت به شرکت در انتخابات می‌کند! این یک روحیه و منش و روش است؛ یکی هم آن است که فتنه‌گران در ۸۸ کردند! و بعدها خودشان گفتند که «تقلب، اسم رمز آشوب بود!» بله! این اعتراف اما آیا تحریم‌هایی که فتنه باعثش شد را هم قادر است لغو کند؟! و آیا قادر است جان مجدد ببخشد به شهدایی چون «غلام‌کبیری» و «ذوالعلی»؟! چه می‌نویسم که حتی خون آن ۳ کشته کهریزک هم در اصل پای کسانی است که ادعای دروغ «تقلب» برای‌شان، هیچ نبود الا «اسم رمز آشوب»! القصه! اوج مهر و مهربانی نظام ما را ببین که از آن جماعت متقلب، بعضی شدند وکیل و برخی وزیر و حداقل یکی هم چند صباحی شهردار شد! آن وقت جمهوری اسلامی باید درباره موضوعاتی چون «حقوق بشر» شرمنده فرانسه باشد! حتی شرمنده ترکیه اردوغان که دیدیم چه کرد با آشوب‌گران! دیروز هم این را نوشتم؛ یکی آن بالا هست اما که هوای ما را داشته باشد! و او بود که از قطره‌های هیچ، اقیانوس ۹ دی ساخت! ۹ دی همان روزی بود که مردم، یک‌یک آن ۴۰ میلیون عدد را شمردند! و سینه سپر کردند برای همه آن اوراق الحق بهادار! و اعلام کردند؛ جمهوری اسلامی در راه حفاظت از آن ۴۰ میلیون عدد و رأی، هرگز تنها نیست! و کاملا اتکا دارد به ملتش! آری! ما ملت جمهوری اسلامی هستیم! ملت نستوه ایران! رأی ما سوای بیعت ماست! ما شاید روزی از رأی به این و آن، نادم شویم اما پای بیعت‌مان با نظام هستیم! ۹ دی لیلة‌القدر دفاع از مردمسالاری دینی بود! و اینکه داعیه‌داران ابطال انتخابات، هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند! حتی اگر هیلاری کلینتون و باراک اوباما پشت‌شان باشند! آن روزها ما متکی به خدا بودیم و این روزها هم! آن روزها هنوز حججی زنده بود! و هنوز حتی احمدی‌روشن زنده بود! زیاد بودند از تبار آسمانی‌ها در یوم‌الله ۹ دی! گویی همه شهدا بودند! همه بچه‌های دوکوهه و مهران و بازی‌دراز و فکه و شلمچه! اجنبی شرط بسته بود روی تنهایی علی اما معلوم شد که «ما اهل کوفه نیستیم»! لذا نه رهبرمان تنها ماند و نه آن ۴۰ میلیون رأی! اگر ۹ دی نبود، ای بسا ما دیگر نمی‌توانستیم انتخاباتی برگزار کنیم! ۹ دی، مهر ختامی بود بر پیشانی چرک مدعیان ابطال انتخابات! ۹ دی، اتمام حجت بود! باز هم اگر دشمن در این مرز و بوم، فتنه کند، پاسخش از همان جنس ۹ دی است! حدودا ۱۰ سال گذشت! روز ۹ دی ۸۸ ما در این فکر بودیم که ان‌شاءالله کربلای ۵ بماند اما خدا راهپیمایی ما را تا خود کربلا امتداد داد! از آن جماعت، یکی شد احمدی‌روشن و دیگری حججی! دشمن اما هنوز درگیر مکان دقیق نارنجک حسین فهمیده است! گمانم به تانک نزد! زد به مخت! آری! زد به مخت که این همه عقبی از روزگار! ۸۸ هفته‌ای نبود که هفته بعدش روز سقوط جمهوری اسلامی نباشد اما اوباما در خواب هم نمی‌دید که قریب ۱۰ سال بعد، ما در سوریه باشیم و آمریکا در انزوا! آقای اوباما! ژنرال سلیمانی چطوری می‌رود عراق و ترامپ چطوری؟! خانم کلینتون! چقدر رجز خواندی برای ما ۹ سال پیش! فردای ۹ دی، خوب یادم هست که مصاحبه کردی و گفتی؛ «قبول نیست! این یک راهپیمایی حکومتی است!» و من جوابت را اینگونه دادم؛ «تا وقتی حاکم، علی است، همه راهپیمایی‌های ما حکومتی است!» من الان هم بر همان موضع قبلی هستم! تو اما کجایی؟! دنیا امثال مرا به قاسم سلیمانی می‌شناسد و تو را به مادری داعش! عالی مچ فرزندانت را خواباند، سردار ما! عالی مچ کاخ سفید را خواباند یوم‌الله ۹ دی ما! چشم‌بسته غیب گفتی! و چقدر هم درست! بله! یک راهپیمایی حکومتی بود ۹ دی! و قدرمسلم، کاخ روسیاه سفید، باز هم از کلمه‌کلمه «بیت رهبری» سیلی خواهد خورد! ما فرار آمریکا از تمام این دنیا را هم خواهم دید! فرار از شام، استعاره بود! ما مرگ آمریکا را خواهیم دید! گفته بودیم ۹ دی، فراوان که «مرگ بر آمریکا»!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶ دیدگاه

«روزه نجات» برای «روز حیات»

وطن امروز ۸ دی ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی: عصر جمعه است و چه دلگیرتر با وجود این هوای ابری! دل بچه‌ها اما روشن است به آسمان آبی فردا و فرداها! و به روز غلبه نور بر تاریکی! به یوم‌الله رهایی ملل از این بی‌سامانی و بی‌سازمانی! «بچه‌ها»یی که نوشتم، تعدادی از دانشجویان بسیجی دانشگاه تهران، منظورند که در حرکتی که از مصادیق درست کار «آتش به اختیار» است، تصمیم گرفتند یک هفته‌ای، روزه بگیرند و ۳ روز آخر، اعتکافی بکنند در مسجد تاریخی دانشگاه، بلکه با مدد از تشنگی و گرسنگی، بسی بیشتر و بهتر با مردم مظلوم یمن در محاصره همدردی کنند! و به آن همه کودک و زن و مرد مقاوم مانده در زیر بمباران آل‌سعود جلاد بفهمانند که هرگز تنها نیست یمن! و هنوز هم هستند جوانانی که درد بشریت را بفهمند! و مونس بنی‌آدم باشند! بدون هیچ مرزی! و بی‌توجه به این نقشه‌های بعضا شوم جغرافیا! این بچه‌ها از تبار همان دانشجویانی هستند که ایام تابستان، اوقات فراغت خود را به خدمت در مناطق محروم همین ایران عزیز خودمان می‌گذرانند و با کمترین امکانات، جورکش قصور و تقصیر مسئولین می‌شوند! گاه می‌روند به روستایی در لب مرز جنوب‌غرب و گاه عازم سیستان می‌شوند تا کلاس درسی بسازند؛ راهی باز کنند؛ پارکی افتتاح کنند؛ مسجدی نونوار کنند و فی‌المثل به آن پسرک بازیگوش بشاگردی یاد دهند که سعدی که بود و حافظ چه می‌سرود! درس خوش‌آهنگ الفبا! الفبای غیرت! الفبای خدمت! الفبای کار! الفبای معرفت! معرفت نسبت به همه اولاد آدم، ولو ایرانی نباشند! که تو از نسل آن «شیخ اجل» هستی که «بنی‌آدم» را «اعضای یک پیکر» می‌دانست! نه! چو می‌بینی عروسک‌های یمنی، ساز خون می‌زنند، سکوت نمی‌توانی! انگار می‌کنی که برای همین امروز، سروده شده؛ «چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار»! پس نه عجب که این «دگر عضوها» اگر دیروز عازم اردوی جهادی غرب کشور خودمان می‌شدند، امروز به فکر رساندن صدای مردم مظلوم یمن به جهانیانند! آنهم بی‌هیچ حمایتی از طرف دولت و حتی حکومت! و تحقق جامعه مدنی واقعی! و مثالی برای آن مهم که بزرگان فرمودند؛ «آتش به اختیار»! و آنقدر هم حرکتت برکت کند که از هر ۲ جناح سیاسی کشور، عناصری بیایند حمایت تو! و صحه بر سلامت کارت بگذارند! سلامت کار! روزی آتش به اختیار بروی فلان منطقه محروم و آجر روی آجر بنشانی و روزهایی هم روزه بگیری، برای رساندن صدای غربت یمنی‌ها به فرزندان آدم! و باز هم این تلنگر بزرگ که «بأی ذنب قتلت؟!» چیست واقعا گناه ملت یمن؟! و کجاست سازمان ملل؟! آیا آن عمارت نکره نیویورکی که مفت هم گران است یا هر کجا که فریادرسی برای ملل تحت ستم هست؟! حرکت مخلصانه دانشجویان بسیجی دانشگاه تهران نشان داد؛ اگر چه با ثمردادن شجره «انقلاب اسلامی» به «جمهوری اسلامی» رسیده‌ایم اما آن «نهضت» رسیده به «نظام» هر جا که لازم باشد، باز خودی نشان می‌دهد! هیهات! «نظام جمهوری اسلامی» به معنای پایان «نهضت انقلاب اسلامی» نیست، بلکه آمده تا آن را محکم‌تر، مستحکم‌تر و پویاتر کند! اگر ما «اداره» داریم، لیکن «اراده» هنوز به قوت خود باقی است! و این همان اراده‌ای است که دقیقا همین بچه‌های روزه‌دار برای مظلومیت یمن را سالی ۴ بار عازم اردوهای جهادی کشور خودمان می‌کند! پس خدمت، خیلی هم گیر میز و صندلی نیست! تو حتی اگر «اداره» هم نداشته باشی و هیچ مسئولیت شغلی هم نداشته باشی، باز هم با پای «اراده» توان حرکت به اردوی جهادی سردشت و کرمانشاه را خواهی داشت! و نه فقط این، که حواست به جهان پیرامون نیز هست! آری! تو را دیروز، برادری بود به نام «فهمیده» و امروز، برادری هست به نام «حججی»! دیروز تو یعنی «مصطفی چمران» و امروز تو یعنی «مصطفی احمدی‌روشن»! تو، هم ریشه در دل خاک داری و هم میوه در بلندای افلاک! قابل توجه کسانی که مدام، بد جوان ایرانی را می‌گویند! الساعه داشتم با یکی از برادران همین حرکت، سخن می‌گفتم! می‌گفت: «حتی شماری از تشکل‌های غیر همسو هم، هماهنگ شدند با این ابتکار بسیج دانشجویی!» و این است جوان ایرانی! و جوان انقلابی! ضمن صحبت با این دوست عزیز، متوجه شدم که جماعت روزه‌دار، وعده ناهار دانشجویی خود را در اختیار مؤسسات خیریه می‌گذاشتند و چند باری هم خودشان، وعده ناهارشان را بردند و رساندند دست کارگران بی‌بضاعت فلان کوره آجرپزی! تو خودت روزه باشی و روزه‌ات هم مشخصا در حمایت از ملت یمن، اما وعده ناهارت سهم کارگر محروم هم‌وطن! با یک تیر، دو نشان! و بهترین جواب به سرایندگان شعر عاری از شعور «نه غزه، نه لبنان»! و ادای دین به خالق شیرین‌سخن آن بیت بنی‌آدمی! و مصداق امروزی‌اش! و این همه، زیر سایه خانه خدا! مسجد! آنهم مسجد دانشگاه! آنهم مسجد دانشگاه تهران! و من حالا بیشتر می‌فهمم چرا این همه حضرت آقا امید دارند به قشر جوان! و امیدوارند به دانشجویان! حرکتی بزنی آنقدر تمیز و درست که حتی ظریف و عارف هم دنبالت بیایند و صدالبته هرندی و اختری و چمران و رستمی و کی و کی! و جالب آنکه روز شروع این حرکت خودجوش، تنها و تنها خودت بودی و خدای خودت! بی‌ربط به دولت و حتی حکومت! مرتبط اما با آن بالایی! یعنی که خدا! یک جرقه‌ای، تنها در دل خودت! و سپس برکت خداوند منان به این حرکت تو! که دیده شوی! که کارت بگیرد! که پیامت برسد به آن زوج یمنی که مراسم عروسی‌شان به جای بوق شادی، پر شد از آژیر خطر! مثل غذای ناهارت که رسید دست پینه‌بسته آن پیرمرد هم‌وطن! پس هنوز زنده است آدمیت! و هنوز باید بوستان و گلستان خواند! و غزلیات حافظ نوشید! و امیدوار بود که اگر سازمان ملل، موم دست فراعنه است، اما ملل را یار و یاوری هست هنوز! «شورای امنیت» شور و نشاط دور سفره افطار شما بود که دعا کردید برای نجات آدمی! با لب تشنه و معده گرسنه! و یقین دارم و دارید که این صحنه‌ها و این حرکات، نه از چشم حضرت آقا دور می‌ماند و نه از چشم «مهدی فاطمه» که این عصر، عصر قدم‌های حجت‌بن الحسن است! کنار خواهند رفت این ابرهای تیره متراکم! شک نداریم! یکی آن بالا هست که همچنان هوای اولاد آدم را دارد! او همان خدایی است که هیچ قوم و قبیله‌ای را بدون پیامبر و امام و منجی نگذاشت! و خدا، خدای ما مردمان عصر آخرالزمان نیز هست! روزه‌تان قبول درگاه احدیت، بچه‌های پای کار انقلاب! اگر انقلاب اسلامی با حرکت‌هایی از همین دست، شکل گرفت و پیروز شد، کارهایی از قبیل این یک هفته روزه‌داری خدومانه شما که هم به مردم خودمان سود رساند و هم به مردم منطقه، حتم دارم تسریع می‌کند ظهور آفتاب را! و جلو می‌اندازد ان‌شاءالله انقلاب حضرت منتقم را! آقاجان! در این غروب آدینه، از همه وقتی منتظرتریم! بلکه بیایی و جان مجدد ببخشی به جهان! و نجات‌مان دهی! «احسن‌القصص» استعاره از وصال تو بود! گمانم هنوز تر باشد دیدگان یعقوب! و مضطر باشد پیر کنعان! نه! یوسف از چاه بیرون نیامده! نابرادری بیداد می‌کند! مگر تو دست آدم را بگیری! در مصر، در یمن، در فلسطین، در شام و در هر کجا، حتی خیابان‌های قلب پاریس! والله بر و بحر، عاشقانه تو را می‌خوانند! مثل این بچه‌های روزه‌دار بسیج! خیلی از «یلدا» دور نشده‌ایم! گفت: «قتیل عشق تو شد حافظ غریب، ولی؛ به خاک ما گذری کن که خون مات، حلال!»

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷ دیدگاه

«مادران شهدا» چه جوان شده‌اند!

وطن امروز ۲۲ آذر ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی: چه صفایی داشت مشاهده تصاویر دیروز بیت! از این سایت به آن خبرگزاری رفتم و همه را دیدم! سمفونی عشق بود و ایستادگی و حماسه و شکوه! از فرزند شهید ۴۰ ساله بود تا فرزند شهید نوزاد! از پدر شهید ۷۰ یا شاید هم ۸۰ ساله بود تا پدر شهیدی که با کمی اغماض می‌شد حتی خودش را هم جوان بخوانی! از همسران شهدایی پیر و جوان! از تمثال آسمانی‌هایی در چند نسل مختلف! یکی شهید ابتدای دهه ۶۰ و دیگری متولد اواخر دهه ۷۰ و چقدر هم جوان! و از همه دلرباتر «مادران شهدا»! قربان مادران شهدا! فدای صبرشان! و مهر و محبت‌شان! فدای خنده و اشک‌شان! فدای پنج‌شنبه‌های‌شان که چای و خرما را مرتب و منظم می‌چینند در سبدی، زنبیلی، چیزی و می‌روند مزار لاله‌ها! و چقدر هم با حوصله! آب و جاروی سنگ مزار و بعد هم گرفتن خاک از تصاویر جگرگوشه خود! و همیشه هم مظهر امید! و سمبل آرامش! و اصلا این ترکیب «مادران شهدا» خودش اول و آخر برترین عاشقی‌ها و بالاترین مادرانگی‌ها است! و از عکس‌های دیروز، اینگونه برمی‌آمد که بیت رهبری شده بود خانه و آشیانه و سنگر و پناهگاه و مأمن و موطن مادران شهدا! قربان مادران شهدا! از پیرزن عصابه‌دست، بین‌شان بود که عینک ته‌استکانی داشت تا مادر شهیدی فوق فوقش ۵۰ ساله! یحتمل مادر شهید مدافع حرمی! و عجیب تداعی‌گر مادران شهدا در دهه ۶۰ و دقیقا با همان غرور! که مبادا من گریه کنم و دشمن با دیدن اشک‌هایم خوشحال شود! در این قریب ۲۰ سال روزنامه‌نگاری، کم مادر شهید ندیدم که ساکن قعر جنوب شهر باشد و یک زندگی کاملا معمولی اما با اینکه مادر ۲ یا ۳ شهید بود و با وجود همه گلایه‌هایی که داشت و نداشت، همه افسوسش این بود که چرا فرزند دیگری نداشته تا تقدیم خدا کند! الحق قربان مادران شهدا! و مرام و معرفت‌شان! و صبوری و بصیرت‌شان! و اینکه چه قشنگ، دوشادوش هم نشسته بودند روی زیلوهای ساده اما جاودان بیت حضرت آقا! یکی‌شان در اوج پیری و دیگری هنوز نسبتا جوان! و این مظاهر مقاومت و نشانه‌های افتخار کجا و یکی مثل «سیندی شیهان» کجا که همیشه خدا فرزندش را قربانی جاه‌طلبی رؤسای جمهور نگون‌بخت آمریکا در منطقه غرب آسیا معرفی می‌کند؟! القصه! سخن بر سر مادری آمریکایی است که زمان بوش پسر، فرزندش در عراق کشته شد! که چی؟! که صدام، بمب اتم دارد! و آمریکای حامی آن همه کلاهک هسته‌ای اسرائیل، نگران آرامش خاورمیانه! کدام آمریکا؟! همان آمریکا که نامزد ریاست‌جمهوری‌اش هیلاری کلینتون را همه دنیا «مادر داعش» می‌خوانند! «مادران شهدا» یک ترکیب است و «مادر داعش» هم یک ترکیب! و چقدر هم بدترکیب! مثل زوج ترامپ و بن‌سلمان! مردک متوهم گاوچران، از سویی حامی پروپاقرص موشک‌های آل‌سعود بر سر کودکان یمنی است و از سویی دیگر مدعی صلح! و داعیه‌دار حقوق بشر! لذا باید هم مادران سربازان آمریکایی، در قبال فلاکت بچه‌های‌شان در عراق و افغانستان و جای‌جای منطقه، هیچ احساس افتخار نکنند! آخر بگو جنگ در رکاب جلادانی چون ریگان و بوش گوربه‌گوری و بوشک و کلینتون و اوباما و ترامپ، چه فخری دارد؟! و «سیندی شیهان» دقیقا باید به چه چیزی افتخار کند؟! به اینکه تاوان قدرت‌طلبی و جهان‌گشایی بوش کوچک را پسرش در عراق داد؟! چطور زمان حمله صدام به ایران، آمریکا از این دربه‌در، همه‌رقم حمایتی کرد اما ناگهان رئیس‌جمهور عراق شد اخ؟! که ای دنیا! چه نشسته‌اید که این عوضی، بمب اتم دارد! و سلاح شیمیایی دارد! کور و کر و لال بودی نکند مقطع حلبچه؟! یا موسم سردشت! تو آنقدر جلاد بودی که وقتی یگان نیروی دریایی‌ات، هواپیمایی مسافربری ایران را زد، رسما به او مدال افتخار دادی! و لذا معلوم است که هیچ مادری افتخار نمی‌کند به فرزندش، اگر سرباز این جانیان دروغگو باشد! من اما از زبان خود مادر شهیدان دستواره شنیدم، سال‌ها پیش که «خامنه‌ای هم مثل خمینی! لازم باشد، این بار خودم برای این اسلام و این مرزوبوم، جان می‌دهم!» آری! قربان مادران شهدا! دیروز در بیت رهبری، نمایش گوشه‌هایی از گنج جنگ بود! و هر مادر شهیدی، یک گنج! این درست که بسیاری‌شان رهسپار دیار آخرت شده‌اند اما نشان به نشان مادران شهدای مدافع حرم، جا دارد بنویسم؛ «مادران شهدا چه جوان شده‌اند!» مثل همان روزگار دهه ۶۰ که جمع می‌شدند و لباس می‌دوختند برای رزمنده‌ها! و پول جمع می‌کردند برای جبهه‌ها! و می‌کوبیدند بر فرق دشمن، با استقامت بی‌مثال‌شان! و حقا که درس‌آموخته مکتب زینب سلام‌الله علیها بودند! و هنوز هم هستند! مادر شهید، مادر شهید است؛ چه دهه ۶۰ باشد و چه هر دهه دیگری! درود خدا بر بانیان مراسم دیروز بیت! مادر شهید ۸۰ ساله را نشاندند کنار مادر شهید ۵۰ ساله، تا فی‌الحال امثال من بنویسند؛ «مادران شهدا چه جوان شده‌اند!» یعنی قربان مادران شهدا! اگر دیروز «حسین فهمیده» در مرز خودمان با دشمن جنگید، امروز «محسن حججی» اصلا و ابدا به دشمن این اجازه را نمی‌دهد که پا بر خاک پاک وطن بگذارد! و به کوری چشم دشمن، مادران آن نسل شهادت کنار مادران این نسل شهادت می‌نشینند! آنهم در بیت ساده و باصفای رهبری! آخرین روزهای جنگ، ای بسا که رزمنده‌ها سر بر در و دیوار دوکوهه می‌گذاشتند و حسرت همرزمان شهید خود را می‌خوردند اما نه‌تنها به قول امام راحل عظیم‌الشأن، دفتر و کتاب شهادت بسته نشد، بلکه تیتر متن امروز من این است؛ «مادران شهدا چه جوان شده‌اند!» با کمی پرس‌وجو، دیشب فهمیدم که ما در مراسم، مادر شهید ۴۰ ساله هم داشتیم! و مادر شهید ۸۲ ساله هم! یکی درست هم‌سن انقلاب و دیگری ۴۲ سال بزرگتر! آنوقت دشمن ابله حقیقتا خاک‌برسر را ببین که نقشه می‌کشد برای تخریب حسین فهمیده! دشمن اینقدر عقب از زمان و عقب‌مانده از زمانه، نوبر است والله! امروز اما پنج‌شنبه است! روز زیارتی مادران شهدا! روز خاص گلزار شهدا! روز قطعه ۲۶ و آن قطعات دیگر! روز حضور مادر شهید دهه ۶۰ بالای مزار شهید مدافع حرم! و بالعکس! روز مادر شهیدی که هنوز پیکر پسرش برنگشته! هنوز پیکر پسرش برنگشته اما کشان‌کشان می‌رود قطعه شهدای گمنام و شمعی روشن می‌کند و قرآنی می‌خواند! آه! قربان دل دریایی مادران شهدا! باید هم مورچه‌ها این همه عاشق مادران شهدا باشند! کم در جوار مزار شهدا، شکلات نذری نخورده‌اند از دست بابرکت مادران شهدا! قربان مادران شهدا! اگر هنوز گنجشک‌ها در بهشت زهرا می‌خوانند و اگر هنوز دفتر و کتاب شهادت، بسته نشده، همه و همه از سفره دعای مادران شهدا است که الی‌الابد پهن است در این پهن‌دشت! بیا امروز برویم بهشت‌زهرا، دیدن‌شان! مثل گنجشک‌ها، مثل مورچه‌ها، مثل ابر و باد و مه و خورشید و فلک! قربانت خامنه‌ای بابت سخنان دیروز! و اصلا بگو کل مراسم! از بس پیام و ایجاز و استعاره و اعجاز و معنی و مفهوم و رمز و راز داشت که بیت شده بود انگاری ابیات حافظ! گفت: «اگر چه مست و خرابم، تو نیز لطفی کن؛ نظر بر این دل سرگشته خراب انداز»!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۶ دیدگاه

از #روبرتو_باجو تا #محمد_ناظری

شاید اگر این پنالتی، گل می‌شد، این همه #بودای_کوچک محبوب نسل ما نمی‌شد! ما در این صحنه، با او بغض کردیم و همراه با ستاره‌ی فانتزی‌باز چکمه‌پوشان زدیم زیر گریه و خب! پایه‌ی دوستی‌هایی که با اشک، محکم شده باشد، ماندگارتر از رفاقت‌هایی است که سببش خنده و شادی بوده! ما آن روزها «مینی‌سیتی» می‌شستیم؛ «شهرک شهید محلاتی» که هنوز تعداد سگ‌هایش از تعداد ساکنانش بیشتر بود! حتی هنوز آسفالت نداشت خیابان‌های شهرک! فردای آن روز- همان روزی که روبرتو در دراماتیک‌ترین صحنه‌ی تمام فوتبال، توپ را شوت کرد آسمان!- رفتم بازار تجریش و یک تی‌شرت خریدم که جلویش عکسی بزرگ از بودای کوچک بود! و آنقدر این تی‌شرت را دوست داشتم که همان‌جا در مغازه‌ی کالای ورزشی بازار تجریش، پوشیدمش! بعد هم رفتم سلمونی! واقعا می‌خواستم موهایم را مدل باجویی کوتاه کنم؛ دم اسبی! در سلمونی فکر کنم ۲ نفر جلویم بودند و تا نوبتم بشود، داشتم به هزینه‌های این حرکت، فکر می‌کردم! به گیرهای خانواده و عمه و عمو و در و همسایه که همگی از قدیمی‌های سپاه بودند، آنهم از نوع پادگان ولیعصری! اما خیلی زودتر از آنچه فکرش را می‌کردم، نوبتم شد! به صاحب سلمونی گفتم: «روبرتو باجو را می‌شناسی؟!» گفت: «نه!» دوباره گفتم: «حالا که روبرتو باجو را نمی‌شناسی، خوب به عکس تیشرت من نگاه کن! موهایم را همین مدلی می‌خواهم بزنی!» درآمد: «دم اسبی؟!» گفتم: «بله! دم اسبی! اما خیلی هم دیگر خفن نباشد! موهای پشت سرم چند سانت است؟!» گفت: «حدودا ۱۰ سانتی باید باشد!» گفتم: «جز قسمتی که آن را دم اسبی می‌کنی، الباقی را با ماشین بزن! دم اسبی هم فقط ۵ سانت باشد! نه! ۶ سانت! نه! همان ۵ سانت!» القصه! با روبرتو باجویی‌ترین شکل ممکن از سلمونی زدم بیرون و رفتم پاساژ قائم که در عرض نیم‌ساعت، موفق شدم مخ ۵ تا دختر را بزنم که از این بین ۳ تا هم شماره دادند! آن زمان هنوز موبایل نیامده بود و اگر هم آمده بود، عمرا می‌شد دست نوجوانانی در سن من و رز و ژیلا و ماندانا- عجب فیسی داشت خدایی!- و مریم و آتوسا پیدا کنی! اینها البته به‌جز مهسا و مریلا و مرسده بودند که خودشان مخم را زدند! از همه بامزه‌تر، مهسا بود که تا مرا دید، گفت: «عاشقشم!» باجو را می‌گفت! من هم نه که تنورم تند بود، فورا بند را آب دادم: «منم عاشق همه‌ی عاشقان باجو هستم! حالا البته گور پدر روبرتو! حال خودتون چطوره؟! بریم سینما آستارا؟!» آمد! واضح است که خیلی نفهمیدم فیلم چی هست اصلا! ما مشغول بازی خودمان بودیم! در عصری که پشت لب‌مان تازه داشت سبز می‌شد! نیم‌ساعت بعد از سینما و پس از آنکه با مهسا خداحافظی کردم، رفتم باجه‌ی تلفن عمومی و کارت را گذاشتم و بنا کردم تماس با آن شماره‌ها! به مهسا نمی‌توانستم زنگ بزنم، چون خودم به او شماره داده بودم! چه ریسکی! البته خیلی هم ریسک خطرناکی نشد، چرا که مهسا هیچ‌وقت به آن شماره زنگ نزد! گاهی از مادر و خواهرم پرس‌وجو می‌کردم که «آیا اشتباهی، دختری به ما زنگ نزده؟!» و جواب‌ها عمدتا این بود؛ «وای به حالت بخواهی دختربازی کنی حسین!» گمانم مهسا واقعا عاشق باجو بود! یک عشق پاک! به‌حدی که در سینما، فیلم را بی‌خیال شد و گفت: «من یکی از گل‌های روبرتو باجو را می‌گویم، بعد تو بگو تا ببینیم کی کم می‌آورد!» و من کم آوردم! در گل شماره‌ی سی و دوم! سی و یکمی را مهسا گفت که فلان گل بوده و به بهمان تیم و این‌جور! و من دیگر گلی از گل‌های باجو را که بخواهم شرح بدهم، به یاد نداشتم! اعتراف می‌کنم که این، سالم‌ترین بازی تمام عمر نوجوانی‌ام بود! و اما رز! رز را گرفتم و کسی جواب نداد! هنوز هم گاهی با اضافه کردن عدد اول، به شماره‌ی رز، زنگ می‌زنم که تلاش کاملا بی‌فایده‌ای است! ژیلا اما جواب داد! البته نه خودش، که پدرش! ترسیدم؛ «می‌بخشید! من منزل حجت‌الاسلام سعادت‌رخش را گرفتم؟!» فکرم این بود که فامیلی پدر ژیلا، قطعا نباید «سعادت‌رخش» باشد و اگر هم باشد، قطعا نباید «حجت‌الاسلام» باشد! واضح است که دیگر به شماره‌ای که از ژیلا گرفته بودم، زنگ نزدم! ولی همان روز و در همان باجه، به آتوسا زنگ زدم که متأسفانه فهمیدم شماره‌اش یک عدد کم دارد! عوضی حواسش به این نبود که پسرها حرمت دارند! خسته و کوفته سوار مینی‌بوس تجریش-مینی‌سیتی شدم! دم اذان، رسید! رفتم مسجد امام حسن که یکی از همسایه‌ها که پای ثابت مسجد بود و از سرداران سپاه، جلویم را گرفت؛ «این چه تیپی است؟! این چه لباسی است؟! این چه مدل مویی است؟! اینجا شهرک محلاتی است‌ها! خجالت بکش جوان! ما همسن و سال تو بودیم، یک پای‌مان جبهه بود! اصلا آدم، اینجوری می‌آید خانه‌ی خدا؟! ناسلامتی فرزند شهید هم هستی! حرمت ما را نگه نمی‌داری، اقلا حرمت پدرت را نگه دار! این مدلی بخواهی بگردی، دفعه‌ی بعد می‌فرستمت کانکس بسیج! شهرک غرب که نیست!» و الی‌آخر! خواستم مسجد را بی‌خیال شوم که دیدم بدجوری چیز دارم! اما قبل از دستشویی، رفتم و از لوازم‌التحریر زیر مسجد- که از دوستانم بود!- یک ماژیک قرمز خریدم! «لعنت به هر چی سپاه و سپاهی» دق دلی من بود که بعد از چیزم، خالی شد پشت در مستراح مسجد! یک فحش هم مخصوص آن سردار نوشتم که حالا بماند! «کاف» خیلی غلیظی داشت! خیلی غلیظ! کلی سبک شدم و از دستشویی آمدم بیرون که ناگهان «حاج‌ممد» را دیدم که داشت وضو می‌گرفت! حاج‌محمد ناظری! به اسباب مختلف، از دوستان بابااکبر بود؛ فوتبال، سینما جی، انقلاب، محله، مسجد و چه و چه! از همان آینه‌ی بالای روشویی، مرا دید و اگر چه فکر می‌کنم اول من ایشان را دیدم اما خوب یادم هست که اول ایشان به من سلام داد! از همان سلام‌های بلند و با مرام که مخصوص اهل معرفت است! هم‌الان رفتم در حس! لعنتی چه بغضی گرفته گلویم را! یادش به‌خیر! با همان بر و روی خیس، بغلم کرد و خوب یادم هست که بوسه‌ای هم به پیشانی‌ام زد؛ «به‌به! چه تی‌شرت خوشگلی! دیدی پنالتی را کجا زد لامصب؟! اکبر اما عاشق بکن‌بائر بود و مرتب، ادایش را درمی‌آورد! زود باش که لااقل به نماز دوم برسیم!» مجددا القصه! قصه را از سیر تا پیاز برایش شرح دادم! و حتی شاهکار پشت در مستراح را! غش کرد از خنده، وقتی نوشته‌ها را دید! «لعنت به هر چی سپاه و سپاهی» را خودم همان جا پاک کردم و یکی هم به این دلیل که هنگام نوشتن، اصلا حواسم به این نبود که یکی مثل حاج‌ممد هم سپاهی است! فحش کاف‌دار را اما خود حاج‌ممد گفت پاک کنم؛ «دز فحشش را کم کن و الباقی جمله را بگذار بماند!» از حاج‌ممد خجالت کشیدم و کل جمله را پاک کردم! نمی‌دانستم ویراستاری هم بلد است! ویرایش بیشترش اما وقتی بود که با هم رفتیم نمازخانه‌ی مسجد! بعد از نماز، رفت سراغ آن سردار! صدالبته خود حاج‌ممد هم سردار بود؛ «فلانی! تو همسن این بچه بودی، جبهه بودی؟! تا پایین شانه‌هایت، زلف آویزان نکرده بودی عین هیپی‌ها؟! پدر حسین را به رخش می‌کشی؟! اگر بفهمی پدر شهیدش در جوانی با شلوارک لی می‌رفت کلکچال، چی؟! با چه مجوزی، حرف از کانکس بسیج می‌زنی؟! خیلی زور در بازوهایت قلمبه کرده، با من مچ بینداز! این بچه، فردا هم با همین تی‌شرت و همین مدل مو، اگر باز هم خواست به مسجد بیاید، می‌آید! نه به من ربطی دارد و نه به تو! سپاه به ادا نیست!» الان دیگر دارم گریه می‌کنم! هست هنوز صدای مردانگی حاج‌ممد در گوشم! همان حاج‌ممد که روز تشییع پیکرش، همه‌جور تیپی را می‌دیدی! از همان سردار متذکر به من گرفته تا عالیجناب پسرش- پسر همان سردار متذکر!- که مارک نایک پشت لباسش بدجوری توی ذوق می‌زد! بگذریم که نه خودش ریش داشت، نه آقازاده! بعد از تشییع، رفتم سینما آستارا! و نشستم درست در همان صندلی! همان صندلی بازی با گل‌های بودای کوچک! موبایلم را درآوردم و رفتم اینستا! و بنا کردم گشتن دنبال پیجی پر از عکس‌های روبرتو باجو که ادمینش #مهسا باشد! راستی! شماره‌تلفن خانه‌ی ما در شهرک شهید محلاتی چی بود؟!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۰ دیدگاه

حمد خدای مقاومت

وطن امروز یکم آذر ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی

نه دهم اردیبهشت است که روز آغاز عملیات بود و نه سوم خرداد که یوم‌الفتح خرمشهر اما ناظر بر کار کارستان گروهان‌های قدس- شاخه نظامی جنبش جهاد اسلامی فلسطین- هنوز هم باید از «الی بیت‌المقدس» نوشت و هنوز هم باید از «حاج‌احمد» نوشت و هنوز هم باید از «قدس» نوشت و هنوز هم باید زنده نگه داشت یاد آن شهدایی را که در جاده اهواز به خرمشهر، وضو گرفتند، بلکه نه‌تنها در مسجد جامع که حتی در مسجدالاقصی هم «نماز فتح» بخوانند! واقعیت آن است که نوجوانانی چون حسین فهمیده، بهنام محمدی، مهرداد عزیزاللهی و عبدالمجید رحیمی که این آخری شهید همان روز شروع «الی بیت‌المقدس» است، دست در دست جوانانی چون همت، شهبازی، باقری و‌ وزوایی که این آخری نیز شهید همان روز آغاز عملیات است، چنان «مقاومت» را و «ثمردهی مقاومت» را در ذهن و جان نوجوانان و جوانان فلسطینی و لبنانی و سوری نهادینه کرده‌اند که به لطف خداوند منان، روز به روز به آزادی قدس شریف، امیدوارتر از قبل می‌شویم! هفته وحدت است و این هم از نشانه‌های دیگر اتحاد که الگوی رزمنده سنی ساکن در غزه و کرانه باختری، رزمندگان شیعه باشند! اگر دیروز، احمد قصیر از حسین فهمیده الگو گرفت، امروز نیز حججی‌ها، ذوالفقاری‌ها و بیضایی‌ها جلودار خط‌شکنان رهایی قدس هستند، نه اینکه تنها محبوب شیعیان بحرین و عراق و حزب‌الله لبنان باشند! روزهای اخیر، سالگرد شهادت طهرانی‌مقدم بود و شگفتا از این همه حکمت الهی که درست در ایام شهادت سردار موشکی ما، موشک‌های شاخه نظامی جنبش جهاد اسلامی فلسطین، چنان محشری به‌پا کردند که نتانیاهو بعد از فقط چند ساعت از جنگ، از طرف مصری، متقاضی آتش‌بس شد! و آن ولوله و فی‌الواقع زلزله که افتاد به جان کابینه‌اش! «فلق ۲» از جمله موشک‌های ابتدایی ما در ایران است که با وجود همه تحریم‌ها، به‌دست باصلابت طهرانی‌مقدم و همرزمانش ساخته شد و حالا چه افتخاری برای ما فرزندان «الی بیت‌المقدس» بالاتر از اینکه گروهان‌های قدس فلسطینی، فیلم فتوحات اخیر موشکی خود را منتشر کنند و صدالبته اعلام کنند؛ ما این موشک‌ها را با الگوگیری از «فلق ۲» ساخته‌ایم؟! و راز ترس صهیونیست‌ها از ما، در همین الگوگیری‌هاست که هم شهیدمان و هم موشک ساخته شهیدمان، بدل شود به الگوی مقاومت فلسطینی‌ها! بی‌خود نیست اینکه هر سال نتانیاهو می‌رود در سازمان ملل و یک نقاشی جدید علیه جمهوری حقیقتا سرافراز اسلامی رو می‌کند و خودش را مضحکه عام و خاص! مع‌التأسف دولت و دولتمردانی داریم که متأثر از کار شبانه‌روز(!) و کارنامه فوق‌درخشان(!) کمتر به ما این مجال را می‌دهند که به رصد این واقعیت‌ها و تماشای این فتوحات بنشینیم! آری! این یادداشت باید اوایل هفته نوشته می‌شد! داغِ داغ! هنوز از آغاز و پایان جنگ چند ساعته، چند ساعت بیشتر نگذشته بود که فلسطینی‌ها برای جشن و پایکوبی به خیابان‌ها ریختند و شهرک‌نشینان برای اعتراض به دولت غاصب قدس شریف! و اسرائیل به‌وضوح فهمید که دوره بزن و دررو، تمام شده! و زین پس همان اندازه که بکشد، کشته خواهد داد! و آنقدر خسارت که هم شاهد اعتراض شهرک‌نشینان باشد و هم شاهد کابینه بی‌کابین! یعنی غوغا کردند موشک‌هایی که برساخته «فلق ۲» بودند! مرحوم هاشمی کاش زنده مانده بود و می‌دید فتح موشکی اخیر را! در تمام عمر صهیونیست‌های رو به نابودی، هرگز این همه برق‌آسا و زودبازده، سیلی نخورده بودند از فلسطینی‌ها که تنها چند ساعت بعد از جنگ، وزیر جنگ‌شان با این توضیح، استعفا دهد: «آتش‌بس غزه، تسلیم اسرائیل در برابر مقاومت فلسطین بود»! بنازم خدایی را که «گنبد آهنین» حتی از «تار عنکبوت» هم برایش سست‌تر است! چه بسیار که امثال نتانیاهو و همین وزیر جنگ مستعفی، پز گنبد آهنین اسرائیل را می‌دادند که هم قابلیت رهگیری هر موشکی را دارد و هم در پله بعدی، قدرت مهار و انهدامش را لیکن تو وقتی مثل بچه‌های «الی بیت‌المقدس» همه ایمانت و همه توکلت به خدای نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد باشد، پروردگار هم کمکت می‌کند! فی‌الحال و فی‌الواقع خود «فلق ۲» هم در قیاس با موشک‌های جدید سپاه حقیقتا مقدس ما چیزی نیست، چه رسد به موشکی برساخته این موشک! از سویی می‌توان حتی این را هم گفت که موشک‌های اخیر گروهان‌های قدس در قیاس با آن همه زرادخانه صهیونیست‌ها و آن همه حمایتی که توسط آمریکا و اذنابش می‌شوند، خیلی هم چیز دندانگیری نیست اما خرمشهر را مگر با کدام سلاح دندانگیر، آزاد کردند بچه‌های «الی بیت‌المقدس»؟! اصلا قابل قیاس بود تجهیزات مایی که حتی در تحریم سیم‌خاردار بودیم با تجهیزات صدام آمریکایی؟! آن روز، برگ برنده ما در ایمان به خدا بود و امروز هم! ایمان اگر منحصر شد به خدا، خودکفایی هم در پی دارد! بله! تو روزی «فلق ۲» را می‌سازی و بیشتر هم نمی‌توانی اما خدا برد موشکت را بیشتر می‌کند! و مدام تو را به موشک‌هایی بس دقیق‌تر از «فلق ۲» می‌رساند! اما طرفه حکایت را نگاه کن! با موشکی الگوگرفته از همان «فلق ۲» قدیمی، این بلا را سر اسرائیل می‌آورد! نه جدیدهایی که جدیدا ساخته‌ای! خدا کارش را خوب بلد است! خدا حال نمرود پادشاه را با پشه می‌گیرد! و حال فرعون را با عصا! و حال «گنبد آهنین» را با «فلق ۲»! طوری که آن شهرک‌نشین اسرائیلی آمده در خیابان، لعنت کند نتانیاهو را که «جز بدبختی، ارمغانی برای ما نداشته‌ای!» این محصول ایمان به خداست و اما محصول ایمان به کدخدا هم می‌شود توافق کذا که دیدیم چقدر تضمین بود قول کری! پس تلفات در راه عرفات، بیشتر از راه رهایی‌بخش مقاومت است! آیا روز «۱۰ اردیبهشت ۶۱» با آن همه مخاطره که هر لحظه مخابره می‌شد و آن همه شهید که فقط در همان ساعات نخستین روز عملیات داده بودیم، کسی باورش می‌شد فتح خرمشهر را؟! کربلا را هیچ نمی‌گویم! زیارت باشکوه اربعین را هم! همین سمفونی موشک‌های اخیر را هم! چرا اما! بودند کسانی که از همان روز، امروز را ببینند! رزمنده‌ای چون «وزوایی» مگر ننوشت که «ما کربلا را برای خودمان نمی‌خواهیم، بلکه برای نسل‌های آینده می‌خواهیم»؟! و اگر تو از من دستاورد انقلاب اسلامی را بخواهی، قبل از آنکه به «فلق ۲» و «شهاب ۳» اشاره کنم، به همین «وزوایی» می‌پردازم! نیز به همین بچه‌های مقاوم «گروهان‌های قدس» که به خوبی فهمیده‌اند ایمان به خدا و مقاومت در راه خدا، همیشه جواب می‌دهد! آنجا که سخن از قدرت الهی است، آمریکا کیست و اروپا چیست؟! و آنجا که سخن از توکل است و خودکفایی، گنبد آهنین اصلا چه محلی از اعراب دارد؟! برای نخستین‌بار، همان عدد که اسرائیلی‌ها از فلسطینی‌ها شهید و مجروح کردند، خودشان کشته و نفله دادند! و این یعنی سود در مقاومت است! راه سازشکارانه عرفات، اتفاقا قبل از آخرت، لگد به همین دنیایت می‌زند! روزهای اخیر، کلی مطلب خواندم درباره حکام سرزمین ری! والله نام هیچ کدام‌شان «عمرسعد» نبود! دنیا از قضا با اهل سازش، بی‌وفاتر است، لیکن تو اگر توکلت به خدا باشد، حتی با موشکی برگرفته از «فلق ۲» هم می‌توانی شاد کنی مردم فلسطین را! و پر از هلهله کنی خیابان‌های غزه و کرانه باختری را! باید هم چفیه داشته باشد بر دوش، رهبر انقلاب ما! این همان چفیه دیروز و امروز و فردای بچه‌رزمنده‌های «الی بیت‌المقدس» است! وضو در جاده اهواز به خرمشهر، نماز اما در مسجد جامع؛ رؤیایی بود که برآورده شد و دیری نخواهد پایید که با همان وضوی زلال، نماز فتح در مسجدالاقصی را نیز بخوانیم ان‌شاءالله! در این منظومه، حالا بگذار آقای ظریف، روزی فلان بگوید و روزی بهمان، که «منظورم این بود و آن نبود!» خیلی عقبی بزرگوار از کاروان! خیلی عقبی! موشکی برگرفته از «فلق ۲» در همین روزهای گذشته توانست «گنبد آهنین» را دریبل دوطرفه بزند و شما اما مشغول همان تهمت به نظام که امثال بن‌سلمان و ترامپ و نتانیاهو؟! آن هم در لباس وزیر خارجه؟! آقای ظریف! دیر بجنبی، وزیر خارجه ما در مقام عمل می‌شود «فلق ۲» و شاهکار عظیمش و شما همچنان در حال اصلاح موضع قبلی! فقط مراقب باشید جا نمانید! همچین سریع دارد حرکت می‌کند قطار دوکوهه که آدمی حسرت مسافرانش را می‌خورد! دردانه‌های آن سوی شیشه پنجره را می‌گویم! والله هنوز زنده‌اند و هنوز دارند دست تکان می‌دهند برای ما جامانده‌ها! خوش به حال آسمانی‌تان‌ ای شهدا که الگوی همه احرار عالمید! حالم حال خوشی است! متن را ببندم و بنا کنم به زمزمه! «دوکوهه! السلام ‌ای خانه عشق»!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۱ دیدگاه

مشخصات شهردار تهران

وطن امروز ۲۰ آبان ۱۳۹۷

علی‌اکبر بهشتی:

این هم شد حکایت «اصلاحات» که ۲۱ سال بعد از دوم خرداد ۷۶ هنوز که هنوز است گاهی از ضرورت تعریفش حرف می‌زنند و بعد از این همه سال، نمی‌دانم چگونه روی‌شان می‌شود که همچین بنویسند: «ابتدا باید اصلاحات را تعریف یا حالا بگو بازتعریف کنیم»! الغرض! بعد از نشستن ۲ شهردار مستعجل بر صندلی قالیباف و چند تایی هم سرپرست در عرض یک سال، تازه دیروز ارگان شهرداری تیتر یک زده بود که «انتخاب شهردار از ۲۵ نگاه» و رفته بود مصاحبه کرده بود با به اصطلاح کارشناسان و چی و چی که چی؟! که شهردار تهران باید چه خصوصیاتی داشته باشد و چه خصوصیاتی نداشته باشد! این خط را البته چند تا از روزنامه‌های زنجیره‌ای هم رفته بودند و این همه مدت بعد از قالیباف و آن هم بعد از ۲ شهردار و چند سرپرست، تازه به این صرافت افتاده‌اند که بنویسند: «شهردار تهران ضرورت دارد چه چیزهایی را داشته باشد و چه چیزهایی را نه»! من که راستش همان جلوی دکه، مارش را زدم و بنا کردم خواندن این سرود که «ورزشکاران، دلاوران، نام‌آوران…»! معطل‌نگه‌داشتن امور پایتخت مملکت و لطمه به وقت گرانبهای شهر و شهروندان و حالا نوشتن انشا با موضوع «شهردار تهران باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد»! و لابد با این ادامه که «با ذکر مثال توضیح دهید»! اینکه ما مدیریت جماعت را «مدیریت حرف» و سیاست‌شان را «حرّافی» می‌خوانیم، این هم یک مثال دیگرش! بعد از این همه حاشیه و این برو و آن بیا، تازه بنا کنی فهرست مشخصات شهردار تهران! یعنی خسته نباشید با این مدیریت‌تان! نه اما! ما راضی به این همه زحمت نیستیم! همین که شهردار منتخب و فی‌الواقع چندمین شهردارتان در این یک سال، «سوءپیشینه» نداشته باشد و نتیجه «استشهاد محلی‌» جزجگرزده هم مثبت باشد، از سرمان زیاد است! وانگهی! برای «مریخ» که نمی‌خواهید شهردار انتخاب کنید! همین که مثل چند تای قبلی، در بدیهیات قانون نمانند و یک مختصر وجناتی داشته باشند، ما را بس است! «سوءپیشینه» و «استشهاد محلی» را گفتم و حالا چند تا مشخصات دیگر از جمله مشخص بودن تکلیف خدمت سربازی، گواهی پزشکی، رضایت والدین، کپی کارت ملی و شناسنامه، ۲ قطعه عکس ۳ در ۴ و یک کپی هم از همه مدارک! جخت‌بلا همین بدیهیات را رعایت کرده بودند، الساعه همان اولی که شهردار شد، شهردار مانده بود هنوز! و این همه زید نمی‌رفت، عمرو بیاید و عمرو هم نمی‌رفت که بکر! یعنی وقتی می‌شود برای مردم کار نکرد، چه کاری است آخر که از خروس‌خوان مشغول خدمت شوی و نتیجه هم بشود پل صدر و بزرگراه امام علی و تونل توحید و بوستان ولایت و الی آخر؟! اتفاقا هنر آن است که مثل آخوندی، پست داشته باشی و کار نکنی! و الا کار که کاری ندارد و هنری نیست! آدم زرنگ یعنی آخوندی! یعنی همین چند شهردار این یک ساله که نفهمیدیم کی آمدند و کی رفتند! تا حالا «همشهری» ما را ملتفت کند از بایدها و نبایدهای شهردار nام! کأنه شهردار می‌خواهند برای «عطارد» انتخاب کنند! لذا «تَکرار» می‌کنم مشخصات را، بلکه بی‌خود رژه نروند روی مخ کارشناسان؛ «عدم سوءپیشینه، استشهاد محلی، مشخص بودن تکلیف خدمت سربازی، گواهی پزشکی، رضایت والدین، کپی کارت ملی و شناسنامه، ۲ قطعه عکس ۳ در ۴ و یک کپی هم از همه مدارک»! بی‌خود هم شلوغش نکنید!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۲ دیدگاه

«عباسی» نام سلسله‌ی فرزندان علی و ام‌البنین است!

نه! «مأمون» نام هیچ پادشاهی نیست! دیوانه‌ی شیرین‌عقلی است که توهم زده بود می‌تواند آفتاب را تبعید کند! آنهم چه آفتابی؛ حضرت شمس‌الشموس! علی بن موسی را از مدینه کشاند طوس، بلکه خورشید را ببرد زیر سایه‌ی تاج و تخت خود! شگفتا! ولی عصر خود را «ولی‌عهد» هم کرد تا مثلا ثابت کند خیلی معاویه است! معاویه‌ی ثانی! به آفتاب، پُست بدهی که او را پَست کنی! خفیف کنی! تحقیر کنی! خودت را صدر بنشانی و او را نفر دوم! خودت اول و او نفر بعدی! از بس نقشه ریختی، خدای علی بن موسی نیز دست به کار شد تا به تو ثابت کند که شمس‌الشموس از تو زیرک‌تر است! هم‌چنان که موسی از فرعون، زیرک‌تر بود! ظاهرش این است که پادشاه از پشه، قوی‌تر است اما نه برای خدا! برای خدا، تمام زندگی نمرود بسته به مسیر پرواز مگسی است که اراده کند و سوراخ بینی قدرقدرت را نشانه رود! آری! ما خواب بودیم لیکن خدا بیدار بود! و برای خدا، شن صحرای طبس هم کافی است! انسان، طیاره‌ی دشمن را جز با موشک نمی‌تواند زمین بنشاند و ساقط کند اما خداوند حتی با شن هم می‌تواند! شن! «شین» و «نون»! یا فرعون! حالا که می‌خواهی همه‌ی نوزادان پسر را بکشی بل‌که یکی‌شان موسی درآمد، نظرت چیست منِ خدا اراده کنم خودت زحمت موسای کوچک را بکشی؟! و آن‌هم دقیقا در کاخ خودت؟! یا مأمون! حالا که می‌خواهی از اشعه‌های ولی بر حق من در زمین و آسمان بکاهی و او را ببری تحت نام خود، پس چنان از مدینه تا طوس را منور به وجود علی بن موسی می‌کنم که جای‌جای این پهن‌دشت بزرگ، پر شود از فرزندان موسی و برادران و خواهران و خاندان رضا! آنقدر که بعد از رضا، شیعه‌ی چند امامی تمام شود و هر که تا رضا بیاید، تا حجت بن الحسن نیز بیاید! و اینجا که اندکی بعد می‌شود «مشهدالرضا»- به برکت همین نام- آبشخور انقلابی شود مقدمه‌ی انقلاب جهانی مهدی موعود! پس بی‌زحمت، زودتر نقشه‌ات را عملی کن که منِ خدا، اراده کرده‌ام این بار به دست تو و دقیقا در کاخ خودت، علی بن موسی را بزرگ و بزرگ‌تر و بزرگ‌ترین کنم، که با موسی نیز و به‌واسطه‌ی فرعون و دقیقا در کاخ خودش، همین کردم! فرعون می‌خواست موسی را برای همیشه نابود کند و توی مأمون هم همین نقشه را بنا داری برای علی بن موسی بکشی اما حتی کاخ شما ۲ تن نیز ملک من است! و گوشه‌هایی از مملکت من است! پس همان‌طور که زحمت بزرگ‌کردن موسای کوچک را عدل انداختم گردن فرعون، زحمت بزرگ‌تر کردن علی بن موسای بزرگ را رسما و علنا می‌اندازم گردن خودت! سلمنا! چند صباحی دلت را خوش کن به اینکه ولی من، ولی تو شده! و ولی تمام اعصار و قرون، ولی‌عهد تو شده! لیکن علی بن موسی، راضی به رضای من است! و از توی دیوانه، بسی سیاست‌مدارتر است! من اگر بلدم از پیله‌ی کرم ابریشم، پروانه بسازم، کاخ تو را هم قادرم به مجرای سلطنت دائم جانشینم تبدیل کنم! جوری که همه‌ی انس و جن به علی بن موسی بگویند؛ «سلطان»! جوری که آفتاب، تا ابتدا به اشراق حرمش سلام نکند و در برابر گنبد باشکوهش خم نشود، هرگز به هیچ کجا نتابد! یعنی جانم به خدایی که تو باشی! اگر پیامبرت «محمد» است و اگر ولی‌ات «علی» و اگر به شهادت سلطان طوس، باز هم ولی‌ات «علی» است، پرستش فقط تو را سزاوار است که درست روی نقشه‌ی دشمنانت، نقشه می‌کشی! و مکر خود را بالاتر از مکر شیاطین تعریف می‌کنی! و دست خود را مافوق همه‌ی دست‌ها می‌نشانی! خدایا! تو را شکر بابت نعمت گران‌قدر امام رضا و مشهدالرضا! با کمک بلاهت دیوانه‌ای به نام «مأمون» از همه‌ی اهل بیت «رضای آل محمد» را به ایران ما کشاندی، شاید به این استعاره که آل محمد، از فرزندان سلمان فارسی، رضایت قلبی دارند! و مگر نه آنکه خمینی و خامنه‌ای در این عصر غیبت، پرچم‌دار اسلام محمد و آل محمد شده‌اند؟! آه! دلم پر کشید صحن قدس! و مسجدی فیروزه‌ای به نام گوهرشاد! و پرواز بر آسمان صحن انقلاب! و «السلام علیک یا سلطان یا علی بن موسی‌الرضا»! و صدای خوش‌آهنگ نقاره‌ها! و تماشای بچه‌های سقاخانه! و زن و مرد شبکه‌های ناز پنجره‌فولاد! و رقص کبوتران حرم! و قدم‌زدن از این صحن به آن صحن! و رفتن به دارالولایه! و زیارتی و نمازی و چسبیدن به ضریح مطهر! و دوباره سقاخانه و رفع عطش با جرعه‌ای آب! سلام بر حسین! و بر عباس! و بر رضا! و دوباره سخن با «مأمون» که نام هیچ پادشاهی نیست! تاریخ را از من بشنوید! «عباسی» نام سلسله‌ای ماندگار است که پدرش «علی» بود و مادرش «ام‌البنین»! در این سلسله اما همه خود را نوکر «فاطمه» می‌خوانند و فرزندان او که شرط سلسلةالذهب باشند! یا زهرا! آخر هر روضه‌ای، موسم ذکر مادر است! محرم و صفری دیگر نیز گذشت و ما همان عشاق بودیم که همیشه! یا مادر! رضای تو به ما آبرو داد اما دعای تو را لازم داریم برای پایان غیبت «مهدی فاطمه»! مادری کن باز هم برای روزگار که هر آن دست تو به آسمان بلند می‌شود، موسم حلول ماه زیبای ربیع‌الاول است! شمسی و قمری ندارد! مادر تمام تقویمی! و دلسوز همه‌ی ابنای آدم! مادر تمام هستی! و دلسوز همه‌ی بشریت! به پر چادرتان قسم، ما بهار را منتظریم! و هر وقت می‌رویم مشهدالرضا، دعای اول و آخرمان، برگشتن فرزند شماست…

ارسال شده در صفحه اصلی | یک دیدگاه