<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>قطعه 26</title>
	<atom:link href="http://www.ghadiany.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.ghadiany.ir</link>
	<description>اینجا قطعه ای از بهشت است؛ نه با قلم که با خون باید نوشت...</description>
	<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 15:59:21 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>«کیهان» مثل نان سنگک می ماند</title>
		<link>http://www.ghadiany.ir/?p=14085</link>
		<comments>http://www.ghadiany.ir/?p=14085#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 May 2012 08:18:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسین قدیانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ghadiany.ir/?p=14085</guid>
		<description><![CDATA[اجتماع حزب الله سایبر برای بزرگداشت امام هادی علیه السلام/ طرح: میثم محمدحسنی ارگان رسمی رهبری، بلندگوی درب و داغان لندکروز قراضه حاج بخشی است یک: مدت ها بود که می خواستم درباره تشابهات «کیهان» و «حسین شریعتمداری» مطلبی بنویسم. &#8230; <a href="http://www.ghadiany.ir/?p=14085">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">اجتماع حزب الله سایبر</span> <span style="color: #0000ff;"><span style="color: #ff0000;">برای بزرگداشت امام هادی علیه السلام/ <span style="color: #0000ff;">طرح: میثم محمدحسنی</span></span><br />
</span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/05/imam-hadi.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-14156" title="چهارشنبه سوم خرداد، از ساعت 17 سینما فلسطین" src="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/05/imam-hadi-211x300.jpg" alt="" width="211" height="300" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">ارگان رسمی رهبری،</span> <span style="color: #0000ff;">بلندگوی درب و داغان لندکروز قراضه حاج بخشی است</span></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/05/Recovered_JPEG-Digital-Camera_3952.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-14086" title="ماشاء الله حزب الله " src="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/05/Recovered_JPEG-Digital-Camera_3952-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یک:</strong> مدت ها بود که می خواستم درباره تشابهات «کیهان» و «حسین شریعتمداری» مطلبی بنویسم. هم این را، و هم اندر تشابهات «اطلاعات» و «محمود دعایی» که به شکل عجیب و غریبی عین هم اند. اشبه الناس به کیهان، حسین شریعتمداری است. اصلا مدیر مسئول کیهان، یعنی جمع «خبر ویژه»، «گفت و شنود»، «یادداشت روز» و «بالاخره در این باره گفتنی های دیگری هست»! باور کنید اگر روح کیهان می خواست در یک آدم حلول کند، نتیجه اش می شد «حسین شریعتمداری»، و اگر مدیر مسئول خط شکن کیهان، بنا بود تبدیل به یک روزنامه شود، حتما می شد عین کیهان. «مارادونا» را نگاه کنید؛ خداوکیلی شبیه «توپ چهل تکه» نیست؟! هر آدمی عاقبت شبیه شغلش می شود. روزنامه یک موجود جان دار است. دقیقا مثل آدمی زاد؛ با عمری بعضا کوتاه تر، بعضا بلندتر. هر روزنامه ای، حتی هر هفته نامه ای، قلب دارد، مغز دارد، چشم دارد، دست و پا دارد. حرف می زند و حرف می شنود و غذا می خورد و توسط قضا، احضار می شود! مگر ما آدم ها جز این می کنیم؟! کیهان اما به اعتراف دوست و دشمن، به شکل ویژه ای زنده است. این زندگی، در ذات کیهان است و خیلی در بیان این کارکرد خاص کیهان، کاری به کیهان قبل یا بعد از انقلاب ندارم. اگر از خط و مشی، صرف نظر کنیم، هر رسانه ای فقط به سبب رسانه بودنش دارای یک ذات است. فی المثل این در ذات روزنامه اطلاعات است که آرام باشد و در حاشیه سیاست گام بردارد؛ خواه در رژیم شاه باشد و خواه در نظام جمهوری اسلامی. اطلاعات اما در هر ۲ نظام، گاهی جرقه ای ترقه وار می ترکاند! بی آنکه احیانا قصد قیاس داشته باشم، گاهی با همه آرامش ذاتی اش، شلوغ کاری می کند و به قلم داریوش همایون در نظام سابق، یا حسین علایی در نظام حال، حالی، جنجالی به فضای سیاسی می دهد. این رویه اما هرگز در ذات کیهان نبوده. کیهان هر چند سال یک بار خط شکنی نمی کند؛ این کار هر روز این روزنامه، بلکه ذات این روزنامه است. کیهان شلوغ است. آمیخته ای از شر و شعر و شعور و سر و صداست. داغ است. آرام نیست. نمی تواند یک جا آرام بنشیند. حرف و حدیث دارد و درباره اش، حرف و حدیث زیاد است. از دوست گرفته تا دشمن، خیل کسانی که کیهان را رسانه رسمی انقلاب اسلامی -عمدا ننوشتم جمهوری اسلامی!- می دانند، زیادند، اما باز هم از دوست گرفته تا دشمن، هستند کسانی که اصلا این گزاره را در وصف کیهان قبول ندارند. مگر غیر از اینهاست حسین شریعتمداری؟! باورم هست وصف کیهان، یعنی توصیف حاج حسین، و توصیف ایشان، یعنی وصف کیهان. این، نه اهانت است و نه مدح، بلکه واقعیت است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>دو:</strong> بی آنکه به نسبتم با کیهان فکر کنم، در مقام یک مخاطب، نظرم بر این است که انقلابی از جنس انقلاب اسلامی، و نظامی از جنس نظام جمهوری اسلامی، با چینش خاص و منحصر به فردی از دوست و دشمن در ابعاد بین المللی، حتما به رسانه ای از جنس کیهان، نیاز دارد. کیهان، سوتک صادقانه ماست. حنجره انقلاب، حتما این فریاد را می خواهد. من اصلا بنا ندارم کیهان را عاری از خبط و خطا بخوانم. کیهان هر روز دارد در ابعاد کثیر، دیکته های حساس می نویسد و حق خطا برای رسانه ای در قامت کیهان، با این حجم اثرگذاری محفوظ است. حق نباشد و محفوظ هم نباشد، هر چه باشد، طبیعی است. سخنم اما بر سر این حرف ها نیست. اگر توی خواننده هم مثل من کیهان را «رسانه پرروی جمهوری اسلامی» می خوانی، -چه این را در باب طعنه به کار ببری و چه در باب غلو!- باید اذعان کنی که پررو بودن، در ذات انقلاب اسلامی است. من این را دارم در مدح انقلاب می گویم! انقلاب اسلامی اگر پررو نباشد، اصلا جلو نمی رود. بی این صفت، شک ندارم که انقلاب، محال ممکن بود پیروز شود. در چنین دنیایی که نظام سلطه اش فراوان بمب هسته ای دارد، اما انرژی هسته ای را حق ما نمی داند، باید در مذاکرات هسته ای با «۱ + ۵» دیپلمات های پررویی داشت تا مگر خانم اشتون، در برابر حق مسلم ما به زور هم که شده، سر تعظیم فرود آورد. بیش از این شرح نمی دهم که چرا پرروبازی کیهان را دوست می دارم و وقتی از قول مردم آمریکا(!) تیترهای درشت علیه کاخ سفید می زند، به دلم می نشیند!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>سه:</strong> عده ای می گویند: «کیهان، ارگان رهبری است». هم هست و هم نیست! هر رسانه ای که به واقعیت از پنجره حقیقت نگاه کند، حتما ارگان رهبری است. بگذارید پررو بازی دربیاورم! سرباز اگر خودش را به فرمانده وصل نکند، مرید اگر حنجره خودش را ارگان فریاد مراد نداند، این که خیلی بد است! اسم این تعارف، در نظر گرفتن شان رهبر نیست، بلکه گیر کردن در ملاحظات اداری است. گاه هست که اتاق بیضی، حرف «اراده های پولادین انقلاب اسلامی» را بیشتر از «اداره های کاغذین جمهوری اسلامی» می فهمد! این را بی خیال! لابد در کیهان به شکل ویژه یک چیزی هست که مثلا هیچ کس نمی گوید: «اطلاعات، ارگان رهبری است»، با اینکه دعایی و شریعتمداری هر ۲ منصوب «آقا» هستند! اما آن چیزی که در کیهان، باعث این ظن و گمان شده چیست؟! شاید این باشد؛ کیهان یک رسانه پرشور، اما در عین حال باشعور و جلودار است. کیهان از معدود اداره های جمهوری اسلامی است که خوشبختانه هنوز هم رنگ و بوی اراده های انقلاب اسلامی می دهد. همچنان که خود «آقا» گاهی در مقام رهبر جمهوری اسلامی، توصیه به صبر و بصیرت می کنند، لیکن در مقام رهبر انقلاب اسلامی، اعلام می دارند؛ ما اگر می خواستیم در اوضاع بحرین، دخالت کنیم، اتفاق دیگری آنجا می افتاد! مع الاسف در جنم خیلی ها جمع کردن این هر ۲ دشوار است. سر همین روزنامه اطلاعات هرگز نمی تواند ادعا کند که مظهر اراده انقلاب اسلامی است. البته در کنار پسر تخسی مثل کیهان، وجود دختر ترشیده ای چون اطلاعات، به شدت لازم است! البته تر، با اینکه همه سطور بالا را با یقین نوشتم، این را نیز با یقین بنویسم که ارگان اول و آخر رهبر حکیم ما، حنجره دشمن شکن، نورانی، خط شکن و علوی تبار خود حضرت آقاست. نهج البلاغه سید علی، چفیه روی دوش ایشان است. این چفیه، در پیام دهی، کار ۱۰۰ رسانه را می کند. پس ارگان رسمی ولی فقیه در نظام مقدس جمهوری اسلامی، وصیت نامه شهداست. به این اعتبار، من البته بلندگوی درب و داغان لندکروز قراضه حاج بخشی را هم ارگان رهبری می دانم!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>چهار:</strong> بیش از ۱۲ سال است که دارم برای کیهان می نویسم. از کیهان و کیهانیان خیلی چیزها، حتی خیلی چیزها به جز روزنامه نگاری آموخته ام. منهای خط و خطوط، بر خلاف بعضی تبلیغات، اتفاقا اهل و عیال کیهان، مردمانی به شدت «انسان» اند. انسان عزیزی مثل «بهروز ساقی» ویلچرنشین که ۷۰ درصد بدنش به شهادت رسیده و این ۳۰ درصد هم خیلی با «آن سوی هستی» غریبه نیست، خودش یک پا «حدیث دشت عشق» است. گاهی از فلان کارگر چاپخانه کیهان، چیزی به عنوان درس زندگی آموخته ام، که گویی پای درس معلم اخلاقی نشسته ام.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پنج:</strong> خواهی نخواهی، کیهان، جای بزرگی است. از اعضای قبلی شورای سردبیری روزنامه که روزگاری در جریده آگهی محور، به منزلت سردبیری رسیده بود، سال گذشته، عجب جمله ای شنیدم؛ «هنوز هم اگر قرار است موجی در کشور راه بیفتد، کار کیهان است». این جمله را البته بعد از آن همه نقدی که به کیهان روا می دانست گفت. قطعا نمی توان منکر نقش ممتاز کیهان در بر ملا شدن چهره واقعی اصلاح طلبانی که بعدها اصحاب فتنه ۸۸ شدند، شد. چه احمدی نژاد خودش را اصول گرا بخواند، چه نخواند، کیهان حتما در آفرینش سوم تیر نقش ویژه ای داشت. هنوز هیچ کدام از روزنامه های جریان انحرافی، عکس احمدی نژاد را به بزرگی عکس هایی که کیهان از وی در قامت شهردار تهران، مهمان صفحه نخستش می کرد، کار نکرده اند. آیا از یاد رفتنی است روزنامه کیهان شماره بعد از سوم تیر؟! آیا «گفت و شنود» با سوژه گاوی که وارد پارلمان فلان کشور شده بود، فراموش شدنی است؟ وه که چه اعصابی خرد کرد از وکلای مجلس ششم! یک روز کیهان در نیامد، اما فردایش حاج حسین نوشت: «در مجلسی که نظارت استصوابی نداشته باشد، هر گاوی می تواند وارد مجلس شود، اما در مجلس جمهوری اسلامی، چون نظارت استصوابی هست، نمایندگان محترم مجلس ششم، بی خود از گفت و شنود کیهان، گله مند شده اند».</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>شش:</strong> روزنامه/ موسسه کیهان، چه قبل و چه به خصوص بعد از انقلاب اسلامی، برای خیلی ها بهترین سکوی پرش بوده. نیز بودند کسانی که کیهان را برای خودش می خواستند و تا آخر به روزنامه نگاری قناعت کردند. شغل بلندبالا و شریفی که گاهی نردبان می شود، اما بعد از رسیدن به پشت بام صندلی، «کهنه دل آزار» می شود! نمی دانم این را باید حسن کیهان بدانم یا ضعفش! چه خوب، کسانی که کیهان، خود پرورش شان داده، باز هم در همین کیهان، هنرآفرینی کنند. گمانم این نقطه قوت یا نکته ضعف نیز ذاتی کیهان باشد و نتوان کاریش کرد!</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/05/3886929620_972a3619ca.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-14087" title="«کیهان» مثل نان سنگک می ماند... " src="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/05/3886929620_972a3619ca-215x300.jpg" alt="" width="215" height="300" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">تیتر این نوشته را قبل از شروع نگارش زدم! و حالا می بینم ۱۰۰ کلمه ای هم از ۱۵۰۰ کلمه توافق شده، بیشتر نوشته ام! تا بیش از این به ژورنالیسم، گند نزده ام، بگویم که نان سنگک، از بهترین آرد تهیه می شود، اما موقع خوردن، باید مراقب سنگ داغ بود! گاهی که دست را می سوزاند، مهم نیست، آنجا که سنگ کوچک، اما داغ را نبینی و به اسم سنگک، نوش جان کنی، واویلاست! نمی گویم کیهان، سنگ ندارد، اما در سنگک بودن کیهان، شک ندارم! پس می نویسم: زنده باد کیهان تا تو بخوانی زنده باد حسین شریعتمداری!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ghadiany.ir/?feed=rss2&#038;p=14085</wfw:commentRss>
		<slash:comments>139</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فتنه خوابیده! رقابت کنید با هم اصول گرایان&#8230;</title>
		<link>http://www.ghadiany.ir/?p=14056</link>
		<comments>http://www.ghadiany.ir/?p=14056#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 May 2012 19:19:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسین قدیانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ghadiany.ir/?p=14056</guid>
		<description><![CDATA[قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ طرح: حنظله یک: اگر لزوم مخلص سازی، دلیل و برهان می خواهد؛ اهل فن آیا قبول کنند، آیا نه، کجا بپذیرند و کجا نه، اما وجوب وحدت به فریضه ای از جنس ولایت فقیه می &#8230; <a href="http://www.ghadiany.ir/?p=14056">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/</span> <span style="color: #0000ff;">طرح: حنظله</span></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/05/24176679697940015860.png"><img class="aligncenter size-medium wp-image-14057" title="شماری از افسران جوان جنگ نرم " src="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/05/24176679697940015860-300x202.png" alt="" width="300" height="202" /></a><strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یک:</strong> اگر لزوم مخلص سازی، دلیل و برهان می خواهد؛ اهل فن آیا قبول کنند، آیا نه، کجا بپذیرند و کجا نه، اما وجوب وحدت به فریضه ای از جنس ولایت فقیه می ماند که تصور آن موجب تصدیق خواهد شد. خداوند منان اضافه کند بر درجات امام راحل. آنجا که از «وحدت کلمه» سخن می گفت، معمولا دلیل نمی آورد، چرا که دلیل نمی خواست. مثل روز روشن بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>دو:</strong> کم بودن و تقلیل، فی نفسه هیچ ارزشی ندارد، همچنان که ازدیاد و تکثیر. هیچ سپاهی حتی سپاه امام حسین در روز عاشورا، به دلیل قلت نفرات، محق شمرده نمی شود. کم و زیاد عدد، حق نمی آورد. باطل نیز. حق و باطل ناظر بر امور دیگری است. ما چون کم ایم، شاید مظلوم باشیم، شاید ناتوان در جذب نیرو، لیکن کم بودن ما سبب حق بودن ما نیست. نیم نگاهی به سیره اولیای دین کافی است تا اعتراف کنیم که «جذب حداکثری» و «وحدت»، تذکری فقط مختص نائب معصوم نیست. این مرام را «سیدعلی» از «علی» به ارث برده. هر امامی به موازات عدالت، قانون، جهاد و تلاش برای اخلاص، حتما در زمینه جذب فزونی بخش، اتحاد، مروت، مودت، محبت، مردم داری، کش ندادن اسباب اختلاف و ازدیاد شمار نیروها تلاش کرده. نفس این تلاش از نتیجه این تلاش مهمتر است. امیرالمومنین گاهی به غاصب خلافتش، مشورت برادرانه می داد، در جلسات ایشان شرکت می کرد، به حکم جمع و شوری، احترام می گذاشت، حتی گاهی عدالت را فدای مصلحت بالاتر می کرد و در صدور حکم، مصالحی را مراعات می نمود. دقت شود! ما داریم درباره امامی سخن می گوییم که به قولی منطقی و مستدل، شهید شدت عدالت خود شد. البته بعله! تاریخ نباید تکرار شود، لیکن «تاریخ نباید تکرار شود»، منافی درس گرفتن ما از سیره معصوم نیست. قطعا «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند»، هم شامل علی می شود، هم مشمول سیره مولا. آیا عجیب نیست که علی به خلیفه غاصب حقش من باب مصلحت اسلام مشورت می داد، اما اصول گرا با اصول گرا حاضر به شور در زیر یک سقف نیست؟! آیا عجیب نیست که علی به خاطر وحدت، ۲۵ سال تمام از حق مسلم ولایت گذشت، اصول گرا اما جز این نباید باشد که لابد جبهه خود را از ولایت امیرالمومنین نیز بالاتر و مهمتر می داند که رقابت را بر وحدت غالب می کند!؟ در شگفتم؛ این چگونه رقابتی است که مولای اول ما ۲۵ سال ملتفت صرافتش نشد، اما متاثر از یک نبرد ۸ ماهه، عده ای پی به مضرات وحدت برده اند؟! «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند» کجا، و این کجا که به بهانه همین شعار، وسط جبهه خیبر و بدر، جبهه جدیدی بنا کنیم؟! آیا این همه جبهه جدید، دارای چه محسنات ویژه ای هستند که جبهه ولایت فقیه آن را ندارد؟! یعنی جبهه ها ره را برتر و «بر»تر از جبهه رهبر واقف اند؟!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>سه:</strong> اصول گرایی اگر منطبق بر سیره معصوم نباشد، حکیمانه و دوراندیشانه نباشد، مفت نمی ارزد. چند پاره می شود و جمعش دشوار. از هم می پاشد. به همین سیاق است اصلاح طلبی. اگر ما از «ولایتی بودن» فقط بسنده به یک اسم کنیم و رسم را فدا کنیم، می شویم ۴ تا اصول گرا که از فهمیدن حرف هم عاجزیم. پشت سر هم نماز می خوانیم، اما پشت سر هم، و پشت سر هم غیبت می کنیم! تهمت می زنیم! افشا می کنیم! طرفه حکایت اینجاست: از اینکه هستیم، کمی مضحک تر شویم، تعداد جبهه های مان از تعداد خودمان فزونی می گیرد! من یک سئوال واضح دارم. آقایان! خانم ها! یک مجلس ۲۹۰ نفره مگر چند تا فراکسیون می خواهد؟! چه خبر است؟! کجا را می خواهید فتح کنید؟! بهشت با همه برین بودنش، کلا چند طبقه دارد! این چه برج عاجی است که نوک بینی تان علم کرده اید؟! ما از شما «وحدت کلمه» نخواستیم. لطفا بیش از این به کلمه «وحدت» گند نزنید! مع الاسف شما دروغ می گویید در عدد فراکسیون های تان. من جمع زده ام. از ۳۰۰ نفر، خیلی زده بالا! آیا مجلس شورای اسلامی بیش از ۵۰۰ نماینده دارد؟! یا یک نفر همزمان در چند فراکسیون عضو است؟! واقعا عضو است یا با لطایف الحیل عضوانده(!) شده؟! به خدا شهدا هم اگر مثل شما می خواستند این همه جبهه و دار و دسته و فراکسیون و کوفت و زهرمار و منیت و اسکلت الاماره داشته باشند، اصولا وقت نمی کردند شهید شوند!! آهای نخودی های بصیرت! تیر را گذاشته اند برای سینه دشمن، نه قلب خودی.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>چهار:</strong> ما ۵۰۰ تومان داریم. عقل می گوید بیا و این ۵۰۰ تومان را بکن ۶۰۰ تومان. ما جذب حداکثری نمی کنیم که هیچ، تقسیم می کنیم این ۵۰۰ تومان را به ۲ عدد ۳۵۰ تومان و ۱۵۰ تومان. گاهی البته این ۲ عدد قابل جمع است. هر چند ما ۵۰۰ تومان واحد و متحد نداریم، لیکن می توانیم دل به این خوش کنیم که ۳۵۰ یک حساب با ۱۵۰ حساب دیگرمان می شود ۵۰۰ تومان. بدبختانه همیشه این ۲ عدد قابل جمع نیست. گاهی با ندانم کاری، داشته ما به ۲ عدد غیر قابل جمع منتهی می شود و در این صورت، ما دیگر همان ۵۰۰ تومان قبلی را هم نخواهیم داشت. یعنی ما یک ۳۵۰ تومان داریم و یک ۱۵۰ تومان که کاری با هم ندارند و جمع نمی شوند! جلوی ضرر را نگیریم، البته اوضاع بدتر هم می شود. در آن صورت ۳۵۰ ما خودش تقسیم بر ۲ می شود و ۱۵۰ ما هم. القصه! عده ای عاری از شعور، نام این خسران را گذاشته اند خالص سازی!! گویی مخلص فی سبیل الله و عمار سوپردولوکس نمی شویم، الا اینکه کلا ورشکست شویم!!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پنج:</strong> حضرات اصول گرا بفرمایند کلا چند نفر هستند که تقسیم بر این همه جبهه و فراکسیون شده اند؟! رقابتی که می گفتند واجب است، بفرمایند و توضیح دهند که به چه خیرات و مضراتی منتهی شده؟! ضررش چه بوده و سودش چه بوده؟! بفرمایند رقابت کردند که دقیقا چی بشود و دقیقا چی شد؟! بیشتر شده اند یا کمتر؟! همان که قبلا بوده اند هستند، یا متاسفانه ۵۰۰ تومان قبلی هم نیستند و فی الواقع یک ۲۰۰ تومان جدا، یک ۵۰ تومان جدا، یک ۱۰۰ تومان جدا، یک ۹۰ تومان جدا و یک ۶۰ تومان جدا شده اند؟! آیا مثلا خیلی شق القمر صورت گرفته؟! آیا این همه زدیم و خوردیم و کری خواندیم و کشتی گرفتیم و لشکر به جای دشمن، حتی به جای فتنه گران، علیه هم کشیدیم، که از سویی آقایان سروری و فدایی که نه ساکت فتنه بودند و نه کاسب فتنه، نتوانند به مجلس راه یابند، و از دیگر سو آیا این همه از حیثیت علمای مجاهد، مایه گذاشتیم که شاگردان حوزه به عنوان درس آموخته های عقبه تئوریک نظام، نتوانند حتی وکیل ملت در بهارستان شوند؟! می ارزید؟! نه! اصلا نمی ارزید. می ارزد که به خاطر این خبط بزرگ، جبهه ها را محاکمه کنیم. جبهه ها اهانت کرده اند در آن واحد، هم به مناصب و هم به مکاسب. جبهه ها کم کرده اند از وزن اصول گرایی.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>شش:</strong> نه عزیز! در باب فواید رقابت، می توانم کتاب بنویسم. نیز یارایم هست که متوجه باشم همه ما مکلف به تکلیف هستیم نه نتیجه. سخن اما بر سر این حرف ها نیست. بس است شیپور زدن، به جای «ورزشگاه آزادی» در «ارزشگاه بصیرت». کشیدن لیف تکلیف بر بدن، تفاوت دارد با کشیدن کیسه کاسبی. به راستی چه کرده اید شما با جریان اصیل اصول گرایی؟! اینجا دیگر حتی جای سئوال من باب گدایی نیست. جای نقد هم نیست، جای محاکمه است. اختلاس بزرگ سیاسی هم محاکمه می خواهد. جبهه وقتی جبهه ها می شود، فقط کاریکاتور فتنه نمی شود، بلکه مکمل انحراف می شود. جبهه وقتی جبهه ها می شود، زبان انحراف باز می شود. بعد از ۱۱ روز دورکاری، جریان انحرافی تقریبا خفته بود. جبهه ها اما زبانش را باز کردند و اینچنین، مقام فردوسی به مقام معصوم تنه زد! دست بر قضا نفس تازه می کند فتنه در این فضا.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>هفت:</strong> از تاریخ انقلاب اسلامی، کتب زیادی خوانده ام، اما ابلهانه ترین و احمقانه ترین حرفی که در این بیش از ۳۰ سال دیده ام، این جمله است: «چون فتنه نیست و سران فتنه خوابیده اند، پس اصول گرایان با هم رقابت کنند». به خدا سخیف تر از این دلیل علیل، تحلیل پیدا نمی شود. داریم می بینیم نتیجه رقابت اصول گرایان را! <span style="color: #0000ff;">اولا؛</span> از مرز رقابت، به وادی عداوت افتاده. عن قریب به وادی تلفات بیفتد! <span style="color: #0000ff;">ثانیا؛</span> عده ما را تقسیم بر چند کرده که جمعش بسی دشوار می نماید. <span style="color: #0000ff;">ثالثا؛</span> این وسط آنچه از قلم افتاده، جبهه دوست است و جبهه دشمن، یعنی ۲ جبهه اصل کاری انقلاب و ضد انقلاب. <span style="color: #0000ff;">رابعا؛</span> هزینه بی لزوم و بی نتیجه شده از مقام علما. <span style="color: #0000ff;">خامسا؛</span> جامی نگرفتیم، لیکن انسجامی رفت! ارزشش را داشت؟!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>هشت:</strong> چه کسی می گوید فتنه خوابیده است؟! کدام فتنه از این بی شرم تر، که ۲ سال تمام دارند به امام معصوم ما حضرت علی النقی هر اهانتی را روا می دارند، اما اصول گرا اصلا در جریان نیست و خواب است؟! وای بر آن اصول گرا که ظلم بر خودش و دار و دسته اش را می بیند، اما ظلم بر معصوم را نمی بیند! وای بر آن اصول گرا که علیه دیگر اصول گرایان بلد است به نفع خودش شمشیر بکشد، اما یادش رفته که بی معصوم، یعنی بدون اصل مسلم امام هادی، اصول گرایی هیچ نیست الا هیچ و پوچ! من باز هم یک سئوال دارم. آیا جز زیر خیمه امامت معصوم، حوزه علمیه، حتی جمهوری اسلامی منزلت دیگری هم دارد؟! این چگونه اصول گرایی است که در آن ۴ تا سئوال محترمانه، -چه می گویم خاکسارانه!- از علمای دین، مستحق فحش می شود، اما این همه حمله علیه معصوم، و علیه نائب معصوم، خمینی و خامنه ای تحمل می شود؟! جبهه را جبهه ها کردیم که من حسین قدیانی تنم بلرزد و بشوم ضد انقلاب، اما در عوض، فلان حرام زاده، «نقی&#8230; نقی&#8230;» بخواند؟! به اخلاص بنا بود برسیم یا به اختلاف و سوء استفاده حرامیان از اختلاف؟! جبهه را جبهه ها کردیم تا از جانشین معصوم بهتر دفاع کنیم یا شاهد بی سابقه ترین اهانت به معصوم باشیم؟! جبهه را جبهه ها کردیم تا از ولی فقیه دفاع کنیم یا از خودمان؟! جبهه را جبهه ها کردیم تا سر چه کسی کلاه بگذاریم؟! عجیب است، خیلی عجیب و غریب! عده ای حتی هنگام دفاع از علمای دین هم کیسه کاسبی بر تن بصیرت می کشند. کدام مقام از کدام منزلت بالاتر است؟! کجا فتنه خوابیده؟! سران فتنه را اگر همین سران فتنه فرض کنیم، حتما فتنه نخوابیده، چرا که «حاجی واشینگتن» تازه به صرافت رای دادن و رای گرفتن و آینده دور و افق نزدیک افتاده. بیاییم اما سران فتنه را سران نظام سلطه فرض کنیم. سران نظام سلطه در فضای واقعی و مجازی. آیا شما باور می کنید فتنه خوابیده است؟! آیا ممکن است کسانی که تاب ۴ تا انتقاد از جبهه ها را ندارند، در برابر توهین بی سابقه به معصوم و جانشینش، توسط اهل و عیال به شدت زنده و زننده فتنه، این همه بی خیال و بی رگ باشند؟! حکم ارتدادتان کجاست؟! زبان غیرت تان در لا به لای کدام رقابت، گم شده است؟!</p>
<p style="text-align: justify;">اصول گرا به افسران جوان جنگ نرم می گویند که در وبلاگ شان، یعنی در سنگر غریبانه شان، اول از همه معصوم را می بینند، بعد جانشین معصوم را، بعد حوزه را، بعد علما را&#8230; و البته هرگز جبهه حق و باطل را فدای این جبهه های دوزاری نمی کنند. این عزیزان، مرجعی برای تقلیدند، حتی در میدان بصیرت. بگذار تاریخ از قومی یاد کند که در آن، ملتش خواص بودند و خواصش، عوام! عوامی امل و ابله که نمی دانند سر گردنه پیچ تاریخی، جای کشتی گرفتن نیست! «ابله» را داستایوفسکی نوشت و تمام شد، اما «ابلهان» را من هنوز تمام نکرده ام&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">¤¤¤ <span style="color: #0000ff;">¤¤¤</span> ¤¤¤</span></p>
<p style="text-align: justify;">دیروز با ۵۰۰ تومان خیلی کارها می شد کرد، امروز اما ۵۰۰ تومان ما تقسیم بر چند عدد غیر قابل جمع شده. شاهکار حماسی ابلهان! بی خیال این حرفها! رقابت کنید با هم اصول گرایان! اصلا به همدیگر رحم نکنید! رئیس مجلس حتما باید از دل فراکسیون شما بیرون بیاید! این مهم از خلافت امیرالمومنین بالاتر است! ۲۵ ثانیه هم نمی شود سکوت کرد! سرتان سلامت، که دل انقلاب اسلامی قرص است به بصیرت مولای خراسانی. شما به دعوای تان برسید!</p>
<p style="text-align: justify;">شما بسیار مهمتر از آنی هستید که گمان می کنید! شما و جبهه های تان، بی آنکه خود بدانید و بخواهید، ساده ترین دلیل اثبات امام زمان اید! حتما سایه حجت بن الحسن بر سر این نظام، ملموس است که صرف نظر از این همه صف کشی و یقه درانی، خاور میانه دارد روی انگشت سپاه قدس جمهوری اسلامی می چرخد!! و بیداری اسلامی به نفع جمهوری اسلامی رخ می دهد!! این سایه آسمانی و دست جانشین معصوم اگر نبود، حتما اختلاف شما، ما را همسایه شکست می کرد! آری! ما از امام هادی در سنگر سایبر دفاع می کنیم. روزنامه ما وبلاگ ما سایت ما کامنت ما حتما جای مهمی است. بهارستان و پاستور، روی هم، اندازه رسانه ما برای دفاع از جبهه ولایت فقیه، رسانا نیستند. خوب یا بد، این عین واقعیت است. در برخی اماکن، حتی خیابان بهشت، دعوا بر سر لحاف است. دعوا بر سر جبهه حق و باطل، کار رسانه ماست. دغدغه ما فقط و فقط «جبهه معصوم» است. ما جز «جبهه ولایت»، جبهه ای نمی شناسیم. این بار، بدجایی و بدزمانی دکان زده اید. کاسبی تان نخواهد گرفت&#8230; و دیدیم که نگرفت! دعوا به بهانه رقابت، با شما، دوستی با دوست با ما، دشمنی با دشمن نیز، اما فقط یک نکته. خامنه ای وقتی سخن می گوید، از یک ساعت، بیش از ۴۵ دقیقه اش، یا دفاع از انقلاب اسلامی است یا سیلی زدن به نظام سلطه. خامنه ای البته خودش را غلام قنبر علی هم نمی داند. شما چگونه روی تان می شود خودتان را در خط ولایت فقیه می خوانید در حالی که از یک ساعت حرافی تان، نیم ساعتش دفاع از جبهه خودتان است، مابقی اش حمله به آن دیگر جبهه اصول گرا؟! این به کنار، همه شما مردود امام هادی هستید. آیا می شود به ساکتین اهانت به معصوم، گفت اصول گرا؟! آیا می شود به ساکتین اهانت به ولی فقیه، گفت اصول گرا؟! حیف که بنای بر اختراع واژه ندارم، اما این فقط «کاسب حوزه» و البته «کاسب عالم» است که در مقام عمل خیال می کند شان مکاسب از مناقب معصوم بالاتر است!! آهای کسانی که نان انقلاب و نان دین و نان اصول گرایی و نان ولایت و نان معصوم و نان شهدا و حقوق و مزایا را یک جا دارید نوش جان می کنید! لطفا سهم امام علی النقی را بدهید. سهم معصوم، سکوت نیست، فریاد است. بهارستان و دولت و دستگاه قضایی و سران قوا و حوزه و عالم و حتی خون شهدا و حتی تر خمینی و خامنه ای و انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و ولایت فقیه، همه با هم، قطره ای از اقیانوس معارف فقیه اهل بیت، امام دهم و ذره ای از فضائل نهفته در زیارت جامعه کبیره است. شک در این حرفها نیست. شبهه در اصول گرایی شماست! بصیرت شما شبهه ناک است. بوی کاسبی می دهد. «کاسب مکاسب» به سیاسی بازی می گویند که حتی هنگام دفاع از عالم دین هم اخلاص ندارد. سهم امام را می خورد، اما سهم امام را نمی دهد. می خواهم جمهوری اسلامی نباشد، اگر امام هادی نباشد. این حرف من نیست. به جرئت می خواهم بگویم: همه پیام خمینی و خامنه ای است.</p>
<p style="text-align: justify;">فتنه خوابیده! رقابت کنید با هم اصول گرایان&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">وطن امروز/</span> <span style="color: #0000ff;">۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ghadiany.ir/?feed=rss2&#038;p=14056</wfw:commentRss>
		<slash:comments>76</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برادرم محسن&#8230;</title>
		<link>http://www.ghadiany.ir/?p=14031</link>
		<comments>http://www.ghadiany.ir/?p=14031#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 May 2012 17:51:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسین قدیانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ghadiany.ir/?p=14031</guid>
		<description><![CDATA[سلام برادر محسن وزوایی. دارم ۳۰ سال بعد از شهادتت به تو نامه می نویسم. اینجا پای زمین است. یعنی می رسد به دست آسمان؟ زمین بودی، الان پیر شده بودی، اما در آسمان، دوست دارم بدانم ۳۰ سال یعنی &#8230; <a href="http://www.ghadiany.ir/?p=14031">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سلام برادر محسن وزوایی. دارم ۳۰ سال بعد از شهادتت به تو نامه می نویسم.</p>
<p style="text-align: justify;">اینجا پای زمین است. یعنی می رسد به دست آسمان؟ زمین بودی، الان پیر شده بودی، اما در آسمان، دوست دارم بدانم ۳۰ سال یعنی چند سال؟ شاید یک سال، شاید یک روز! اصلا شاید تو در بهشت، جوان تر هم شده ای! من که هیچ، دل ارتفاعات بازی دراز هم برای تو تنگ شده، یا دل آن جاده دور و دراز، اهواز &#8211; خرمشهر که شما را از دل یک شب اردیبهشتی، برد بهشت. کمی از بهشت برای ما بگو. کمی از کربلا. اندکی از حسین. کربلا که نبارید، آیا در بهشت باران می بارد؟ هوای بهشت چند درجه بالای صفر است؟! بالای عشق است، پایین عشق است، خود عشق است؟!</p>
<p style="text-align: justify;">عالمی دارید شما شهدا به خدا. خوش سلیقه، شیک پوش، عین هم، بالایی، کربلایی.</p>
<p style="text-align: justify;">برادرم محسن! تو با خون سرخت کربلایی شدی. «۱۰/ ۲/ ۶۱» چقدر نزدیک به «۱۰/ ۱/ ۶۱» است. شمسی و قمری مهم نیست. مهم این است که هزار و اندی بعد از عاشورا، مقام تو از «حر بن یزید ریاحی» بالاتر است. تو آب نبسته بودی بر بچه های امام حسین. تو گناهی نکرده بودی، توبه نیاز داشته باشی. توبه کار ماست از دست گناه جبهه ها. جبهه تو طفل معصوم شهادت بود. تو مطهری زمان خودت را هزینه صندلی هیچ مجلسی نکردی. ادب مرد، به ز مجلس اوست. «بهارستان» می دانی کجاست؟! «قطعه ۲۶ ردیف ۴۴ شماره ۴۶».</p>
<p style="text-align: justify;">بهارستان مزار توست. مزار تو صندلی ندارد. جای نشستن نیست. جای ایستادن است. مزار تو زیباست. خیلی زیباتر از سیاست. یادت هست؛ تو از دیوار شیطان بزرگ، بالا رفتی. حالا یکی باید دیوار نفس ما را فتح کند! جبهه های امروز، بوی نفس می دهند. بوی گند نفس اماره. جبهه بازی دراز صندلی نداشت. «جبهه اولی ها» عاشق صندلی اند. حتی مطهری زمان خودشان را هم خرج صندلی می کنند. تو اما خودت را خرج مطهری زمانت می کردی، نه برعکس! جبهه تو، خرج اسلام بود. برای اسلام و علمایش هزینه درست نمی کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">برادرم محسن! تو در وصیت نامه ات نوشتی: «ما کربلا را برای خودمان نمی خواهیم، برای نسل های بعدی می خواهیم». شهید مطهری به کنار. تو حتی کربلا را هم برای خودت نمی خواستی. برای ما می خواستی که امروز، راحت تر از مشهد، به کربلا برویم&#8230; نه! خیلی گران است هزینه سفر به کربلا. کربلا به قیمت جان شهدای اردیبهشت تمام شد. به قیمت جان تو. بد شمرده اند اصحاب سیدالشهدا را. در مقاتل، تو را از قلم جا انداخته اند. بازی دراز قطعه ای غریب از خاک کربلاست. سوار بر اسب سفید بازی دراز، تو بودی. هر جا کربلا باشد، ذوالجناح در جناح شهداست. جبهه ما در جناح شماست.</p>
<p style="text-align: justify;">اسیر عراقی برای خودش کسی بود. یادت هست می گفت: هر چه ما طرف سوار این اسب، تیر می انداختیم، کارگر نمی شد! تو را می گفت محسن! راستش را بگو! آن روز در بازی دراز، چه بزرگی آمده بود کمک تان؟! امام زمان بود یا عمویش عباس بن علی؟! امداد غیبی کدام است، اگر جبهه در جناح شهدا باشد؟! تو خود امداد عینی خدا بودی. خون هر شهید، عینی ترین امداد خداست و مگر می شود توی محسن وزوایی، سرباز سیدالشهدا در جبهه غرب باشی، اما علمدار باوفای حسین، یاری دست خالی تان نیاید؟!</p>
<p style="text-align: justify;">برادرم محسن! سخنگوی جوانان انقلابی، بچه محل نظام آباد! شهادت، بخشی از زندگی نامه تو نیست. زندگی، بخشی از شهادت نامه توست&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><em>با شدت گرفتن آتش دشمن، زمین غرب کارون به لرزه درآمد و آتش منظم بیش از ده‌ها عراده توپ، صدها تانک مدرن و سایر سلاح‌های منحنی‌زن دشمن روی منطقه درگیری به صورت متراکم اجرا می‌شد. هلی‌ کوپتر‌های توپدار ساخت روسیه و فرانسه، یگان هوانیروز سپاه سوم دشمن هم از آسمان خود را بر فراز مواضع رزمندگان سبک اسلحه ایرانی رسانده و به شدت آنان را زیر آتش گرفته بود. در این لحظه نیروهای گردان میثم تمار به فرماندهی «عباس شعف» همرزم دیرینه محسن خود را به نزدیکی محل استقرار او رسانده بودند. محسن تمام قد ایستاده بر روی جاده بر سر نیروهایی که بدون کمترین سنگر و جان‌پناهی هنوز در غرب جاده می‌جنگیدند فریاد می‌زد، طوری که دیگر صدایش هم گرفته بود. او برآشفته می‌گفت: «برادرها! بیایید پشت جاده لااقل از رو به ‌رو کمتر اذیت می‌شید». عباس شعف خود را به محسن رسانده، او را در آغوش کشید. آن دو لحظاتی در آن جهنم آتش و دود در آغوش هم آرام گرفتند. هنوز چند قدمی از هم جدا نشده بودند که ناگهان انفجار مهیبی در نزدیکی محسن رخ داد و بعد&#8230; هنگامی که عباس بالای سر محسن رسید، او را دید که به همراه معاون دومش حسین تقوی‌منش و بی‌سیم‌چی‌شان به خاک شهادت غلتیده‌اند؛ با ملایمت چفیه سیاه‌رنگ دور گردن محسن را باز کرد و با همان، صورت خاک‌آلود دوست و برادر شهیدش را پوشاند. گوشی بی‌سیم را به دست گرفت.</em></p>
<p style="text-align: justify;"><em>ـ احمد، احمد، شعف!</em></p>
<p style="text-align: justify;"><em>متوسلیان: شعف، احمد بگوشم!</em></p>
<p style="text-align: justify;"><em>ـ حاج آقا، خوب گوش کن؛ آتیش سنگین؛ محرم بی‌علمدار شد&#8230;</em></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/05/8511217815830171951602531861641782122216856.jpg"><img class="aligncenter  wp-image-14032" title="قطعه 26 بهشت زهرای تهران... سال های دور و نزدیک... " src="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/05/8511217815830171951602531861641782122216856-300x209.jpg" alt="" width="382" height="265" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">برادرم محسن! اگر هنوز هم تشنه لبی، «سلام بر حسین».</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">وطن امروز/</span> <span style="color: #0000ff;">۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ghadiany.ir/?feed=rss2&#038;p=14031</wfw:commentRss>
		<slash:comments>92</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گزارش روزنامه «وطن امروز» از کتاب «آر. کیو ۸۸»</title>
		<link>http://www.ghadiany.ir/?p=13991</link>
		<comments>http://www.ghadiany.ir/?p=13991#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 May 2012 16:57:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسین قدیانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ghadiany.ir/?p=13991</guid>
		<description><![CDATA[محمدمهدی تقوی: «آر. کیو ۸۸» با زیرنویس «مرور فتنه به زبان طنز» کتابی در ۳۷۵ صفحه به قلم حسین قدیانی است که توسط موسسه فرهنگی هنری و انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی به زیور طبع آراسته شده. در پشت جلد &#8230; <a href="http://www.ghadiany.ir/?p=13991">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/05/IMG_03111.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-14002" title="«آر. کیو 88» در دست نویسنده " src="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/05/IMG_03111-300x135.jpg" alt="" width="300" height="135" /></a></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>محمدمهدی تقوی:</strong> «آر. کیو ۸۸» با زیرنویس <span style="color: #0000ff;">«مرور فتنه به زبان طنز»</span> کتابی در ۳۷۵ صفحه به قلم حسین قدیانی است که توسط موسسه فرهنگی هنری و انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی به زیور طبع آراسته شده. در پشت جلد کتاب آمده: <span style="color: #0000ff;">«بهار ۹۱ در قطعه ۲۶ بهشت زهرای تهران، مادر شهید حسین غلام کبیری، هنوز در چشمانش قطرات اشک، خشک نشده بود که گفت: فتنه برای سران فتنه، براندازی نشد، ولی برای جگرگوشه ۱۸ ساله من، شهادت داشت».</span> همین چند کلمه برای معرفی مختصر و مفید از محتوای کتاب کافی است. اصولا ترکیب «طنز فتنه» یعنی آمیخته ای از خنده و گریه. اشک برای جگرگوشه ۱۸ ساله و بسیجی مظلومی که به دست منافقین به شهادت رسید، بی آنکه آخرسر معلوم شود قاتلش که بود و چه شد؟! شرح مظلومیت بچه های بسیج بماند برای مجالی بعد، اما این اشک، بسی خنده دار است، آنجا که فتنه برای سران فتنه، همه چیز شد الا براندازی! دفعه اولی که «آر. کیو ۸۸» را دست گرفتم، کمی این انتخاب نوشته پشت جلد برایم عجیب بود. توقع داشتم نویسنده محترم، بخشی از طنزهای کتاب را ضمیمه پشت جلد کتاب کند، اما اندکی که بیشتر در سخن مادر شهید حسین غلام کبیری دقت کردم، متوجه دلیل انتخاب نویسنده شدم. عبارت «فتنه برای سران فتنه، براندازی نشد، ولی برای جگرگوشه ۱۸ ساله من، شهادت داشت» که برگرفته از مقدمه کتاب به قلم نویسنده است، اوج خنده و اوج گریه را به موازات هم دارد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>حسین قدیانی:</strong> ما گاهی اشک شوق می ریزیم. یعنی از شدت سرور، دچار بغض و گریه می شویم. شادی بی نهایت، همین شادی است. هر جا که شاد بودیم، اما این شادی، منجر به گریه نشد، مسرت ما تعریف بهترش «مسرت مبتذل» است. از این رو حماسه فتح خرمشهر، نه مسرتی مبتذل، که «مسرتی مستدل» است. ما اما گاه هست که اشک شوق نمی ریزیم. داریم توامان گریه می کنیم و می خندیم. این فرق دارد با اشک شوق. خنده های ما و گریه های ما در فتنه ۸۸ از این دست بود. نه خنده ما از شدت غم بود و نه گریه ما از فرط شادی. اشک اگر می ریختیم، از سر ناچاری بود. خنده اگر می کردیم نیز. بخشی از فتنه، گریه داشت و بخشی از فتنه، خنده. خیلی دوست داشتم پشت جلد کتاب، جمله ای باشد که همه این حرف های علی الظاهر دشوار را در چند کلمه بزند. دست آخر پناه بردم به آه مادر شهید غلام کبیری. <span style="color: #ff0000;">معتقدم برای جمله «فتنه برای سران فتنه، براندازی نشد، ولی برای جگرگوشه ۱۸ ساله من، شهادت داشت»، می شود کتاب ها نوشت. جمله هایی هست که به «تبیین» نیاز دارد. اهل هنر کاش «تدوین» کنند این جمله را.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>محمدمهدی تقوی:</strong> «آر. کیو ۸۸» مجموعه ای نزدیک به ۱۰۰ طنز مجزاست. طنزهای این کتاب به جز چند طنز اول و چند طنز آخر، مشخصا درباره فتنه ۸۸ است. از نکات جالب کتاب، طنز فانتزی آن در بعضی نوشته هاست. <span style="color: #0000ff;">«مصاحبه تلفنی با شاه سلطان حسین»</span> از این دست است. نویسنده بعضا به ذهن خود مجال پرواز عجیب و غریب داده و <span style="color: #0000ff;">«گزارش اختصاصی از مراسم تحلیف اوباما»</span> نوشته. <span style="color: #ff0000;">«این چیزها چگونه به ذهن حسین قدیانی می رسد؟!»</span> بعد از خواندن بسیاری از نوشته های کتاب، روح خواننده را با خود درگیر می کند. <span style="color: #0000ff;">«گفت و گو با آکواریوم»</span> و <span style="color: #0000ff;">«تماس تلفنی حسین آقا با هیلاری»</span> از این دسته است. یکی از بهترین طنزهای کتاب، متن <span style="color: #0000ff;">«عبور از خاطرات»</span> است که نویسنده با قلمی شیرین و شیوا لیکن همراه با دلیل و برهان، ضمن مزاح با خاطرات روزانه هاشمی رفسنجانی، جواب های قشنگی به <span style="color: #ff0000;">«دیدیم گفتیم»</span> های ایشان داده است. بدون هیچ شک و شبهه ای، گل سرسبد «آر. کیو ۸۸» کسی نیست جز شیخ اصلاحات. «آر. کیو ۸۸» بعضا طنزهایی دارد که بهتر است در خلوت خوانده شود! اغلب طنزهایی که در آن پای کروبی در میان است، سوژه و نویسنده دست به دست هم داده اند تا شاهکاری تماشایی خلق شود، مثل <span style="color: #0000ff;">«من آمده ام؛ وای وای!»</span>. <span style="color: #0000ff;">«نقش بنیانا در کودتای مخملین»</span> یکی از بهترین طنزهای کتاب است. حسین قدیانی در این طنز به خوبی یک خبر علمی – اجتماعی را به مسائل روز سیاسی وصل کرده و از دل آن متن تمیزی درآورده. بعد از خواندن «آر. کیو ۸۸» خواننده می تواند از خود سئوال کند؛ بهترین طنز کتاب کدام است؟!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>حسین قدیانی:</strong> در روزنامه وقتی برای ویرایش و تدقیق نبود و پشت بند هم باید <span style="color: #ff0000;">ستون روزخند</span> را می نوشتم. نوشته هایی بود که اصلا طنز نبود. نوشته هایی بود که بار متلکش بیشتر از بار طنزش بود. نوشته هایی بود که بار سیاسی اش بیشتر از بار طنزش بود. «آر. کیو ۸۸» اما مجموعه ای از بهترین آنهاست. من خودم از حیث طنز، به <span style="color: #0000ff;">«تغییر برنده های سیمرغ»</span> بهترین نمره را می دهم. اصلا معتقد نیستم هر نوشته ای که بیش از دیگر نوشته ها خنده دار باشد، بهترین طنز کتاب است. خنده، بخشی از طنز است، نه همه طنز. طنز حتما باید «نکته» داشته باشد. <span style="color: #0000ff;">«تغییر برنده های سیمرغ»</span> با کوتاه ترین عبارات، نکات فراوانی دارد. این جمله را نگاه کنید. <span style="color: #0000ff;">مهدی هاشمی؛ برنده لوح سپاس داوران برای فیلم «اگه می تونی، منو بگیر».</span> آری! <span style="color: #ff0000;">حتما بخش مهمی از طنز، «گریه» است!!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>محمدمهدی تقوی:</strong> کتاب خوشبختانه دارای انسجام است. از حیث انسجام، «نه ده» تقریبا کتاب منسجمی بود، «قطعه ۲۶» اصلا، اما «آر. کیو ۸۸» واقعا انسجام یک کتاب را دارد. فراموش نکنید ویژگی انسجام برای کتبی از این دست، کاری سخت است، اما کسانی که نوشته های حسین قدیانی را قبلا در روزنامه نخوانده باشند، بی گمان تصور می کنند همه این مطالب صرفا برای کتاب نوشته شده است. همه متن های «آر. کیو ۸۸» سیاسی است. کاملا درگیر با موضوع انتخابات ریاست جمهوری است. محوریت فتنه در کتاب به خوبی رعایت شده. چیز اضافه بر سازمانی ندارد. شلوغ نیست. حتی نام کتاب، با اولین متن کتاب یعنی <span style="color: #0000ff;">«مقدمه نویسنده»</span> و آخرین متن کتاب یعنی <span style="color: #0000ff;">«آر. کیو ۱۷۰ اسلام آورد و خودکشی نکرد»</span> مطابقت دارد. حال که به آخر کتاب رسیدیم، حتما متن یکی مانده به آخر کتاب را بخوانید. <span style="color: #0000ff;">«سرشماری نفوس در خانه بعضی ها»</span> دل تان را به شکل عجیبی خنک می کند. این طنز را اصلا از دست ندهید!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>حسین قدیانی:</strong> کتاب کردن مجموعه ای از مطالب روزنامه ها، امری مرسوم میان نویسندگان است. با این همه باید مراقب مرز روشن و اختلاف آشکار رسانه کتاب و رسانه روزنامه بود. این مراعات، امری تجربی است. بعد از «نه ده» و «قطعه ۲۶» قلق این کار دستم آمده. <span style="color: #ff0000;">این فوت کوزه گری را نه می توانم، نه بلدم توضیح دهم، ولی بلد شده ام چگونه اجرایش کنم!</span> فقط اینکه بعضی مطالب روزنامه، یک روز که از چاپش بگذرد، بیات می شود. گیرم حالا خیلی هم متن خوب و طنز فاخری باشد. بعضی اما مانا و ماندنی است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>محمدمهدی تقوی:</strong> به کتاب «آر. کیو ۸۸» نقدهایی دارم. بعضی انتقاداتم متوجه ظاهر کتاب است که خیلی مرتبط با نویسنده نیست. بعضی نقدها مع الاسف یقه نویسنده کتاب را می گیرد. مثلا نمی دانم چرا حسین قدیانی برای بعضی طنزهای کتاب، زحمت نوشتن چند خط پانوشت را به خود نداد؟! طنز <span style="color: #0000ff;">«اتمام حجت کروبی با شورای نگهبان»</span> از این جمله است. دومین نقدم به «آر. کیو ۸۸» نداشتن یک کاراکتر ثابت در متن های مصاحبه محور است. کاش حسین قدیانی در تنظیم کتاب، این نقیصه را جبران می کرد و لااقل برای بعضی طنزهایش که جا داشت، کاراکتری ویژه از جنس «آقای چیز» که در «خبرگزاری چیزنا» دارد، طراحی می کرد. به کتاب ۲ نقد دیگر هم دارم که صلاح را بر این می بینم عمومی نشود. قدر مسلم، فی الحال وقت دست مریزاد گفتن به حسین قدیانی و البته ناشر محترم است. یکی از بهترین نقاط قوت این اثر، تیزبینی نویسنده در چینش مطالب است. من با رضا شکیبایی موافقم. «آر. کیو ۸۸» بیش از آنکه طنز فتنه ۸۸ باشد، طنز فتن پیش روست. کافی است اولین طنز کتاب را بخوانید تا با مطالعه <span style="color: #0000ff;">«ماجرای شیخ دیپلمات»</span> از همین الان طنز انتخابات ریاست جمهوری سال بعد را خوانده باشید. به این پاراگراف دقت کنید. <span style="color: #0000ff;">«شیخ دیپلمات در ادامه بیان داشت: توفان هایی که طی هفته های گذشته در ایالت های مختلف آمریکا رخ داده، محصول بی تدبیری اصول گرایان در حل مشکلات کشور است و ما در دولت های گذشته، یعنی سازندگی و اصلاحات، با چنین سوء مدیریت هایی رو به رو نبودیم».</span> <span style="color: #ff0000;">شما به جای شیخ دیپلمات، نام چه کسی را جایگزین می کنید؟! هان! هنوز زود است؟ پس داداش حسین بسیجی ها طنز فردای ما را با کتاب فاخر «آر. کیو ۸۸» که برایش زحمات فراوان کشیده، نوشته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>حسین قدیانی:</strong> ستاره تا دعای ماه را دارد، نه قلمش می لغزد، نه قدمش. به امید آن روز که طنز دجال را زیر نور خورشید، قیل و قال کنیم.          <strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">وطن امروز/</span> <span style="color: #0000ff;">۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ghadiany.ir/?feed=rss2&#038;p=13991</wfw:commentRss>
		<slash:comments>65</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مصباح&#8230; و چند آه دیگر</title>
		<link>http://www.ghadiany.ir/?p=13960</link>
		<comments>http://www.ghadiany.ir/?p=13960#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 May 2012 13:48:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسین قدیانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ghadiany.ir/?p=13960</guid>
		<description><![CDATA[اگر بگویم خودم را حقیرترین شاگرد کوچک ترین درس آموخته علامه مجاهد مصباح یزدی نیز نمی دانم، گمانم باز هندوانه زیر بغل گذاشته ام، اما از محضر مطهری زمان، چند سئوال دارم. الحمدلله از جمله معانی «سئوال»، گدایی است و &#8230; <a href="http://www.ghadiany.ir/?p=13960">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">اگر بگویم خودم را حقیرترین شاگرد کوچک ترین درس آموخته علامه مجاهد مصباح یزدی نیز نمی دانم، گمانم باز هندوانه زیر بغل گذاشته ام، اما از محضر مطهری زمان، چند سئوال دارم. الحمدلله از جمله معانی «سئوال»، گدایی است و دست بر قضا قصدم از سئوالات این نوشتار، عینا «گدایی معرفت» است. حضرت استاد را برخلاف هزینه کنندگانش، آنقدر کریم می دانم که حتما مرا خواهند بخشید اگر در این سئوال، شان بی شان سائل، اندک سنخیتی با مقام والای مسئول ندارد&#8230; و اما اخیرا جناب ایشان ضمن بیان دغدغه های مقدس همیشگی، تصریح کرده اند؛ «خطر جریان انحرافی از خطر فتنه بیشتر است». در همین باره چند پرسش به ذهنم می رسد که ذیل ۲ عنوان کلی می پرسم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>الف-</strong> فرض را بر این می گیرم که با این سخن علامه مجاهد، آنهم به این صراحت موافق نباشم.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">یک:</span> به کدامین دلایل، خطر جریان انحرافی از خطر جریان فتنه بیشتر است؟ انحراف، کدام قله را می خواهد فتح کند که قبلا به شکل سرگشاده فتح نشده بود؟</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">دو:</span> ایراد سخن به گونه ای که گویی جریان انحرافی، یک جریان، و جریان فتنه، جریانی دیگر است، چه سودی در پی دارد؟ مضراتش چیست؟ اصلا جریان انحرافی چه شانی دارد که خطرش از فتنه بیشتر یا کمتر باشد؟ جریان انحرافی کدام خطر را برای ما دارد که جریان فتنه ندارد؟</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">سه:</span> از آنجا که هر انقلابی را به عظمت دوستان و هیمنه دشمنانش می سنجند، و از آنجا که انقلاب اسلامی، دوستی در مایه های بیداری اسلامی، و دشمنی در قد و قواره نظام سلطه دارد، آیا کش دادن بیش از حد مسائل مربوط به انحراف و فتنه، نیز مقایسه این ۲ جریان، دقیقا چه کمکی به جمهوری اسلامی می کند؟</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">چهار:</span> اینکه «بصر» و «صبر» با هم و مکمل هم آمده، آیا گاهی ناظر بر این نیست که ما بدانیم و آگاه باشیم، اما در عین حال، هر حرفی را نزنیم و هر چیزی را نگوییم؟</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">پنج:</span> آیا سخن گفتن به گونه ای که منجر به تقویت جریان «دیدید گفتیم» و «شما نمی دانستید» و «ما از همان اول گفته بودیم» و «ما قبل از شما در نامه سرگشاده اشاره کرده بودیم» شود، درست و منطقی است؟ و آیا فقط باید جملاتی از این دست گفت، تا جامعه متوجه خطر جریان انحرافی شود؟</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">شش:</span> آیا بهتر نیست مچ جریان انحرافی، خواص بی بصیرت، ساکت و کاسب و مارق و قاسط و ناکث را به جای زمین سیاست، در زمین دغدغه های اقتصادی و مشکلات معیشتی مردم بگیریم؟ آیا سخنانی از این دست، بازی ناخواسته ما در زمین مشترک هر ۲ جریان فتنه و انحرافی نیست؟ آیا اشکالی دارد در سخنان سیاسی خود، گاهی مصلحت امور را در نظر بگیریم؟</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">هفت:</span> اگر جریان انحرافی واقعا از جریان فتنه خطرناک تر باشد، آیا کمی تا قسمتی، رای و راه قبلی خود ما زیر سئوال نمی رود؟ آیا این سخن که ما هر زمانی بر اساس حال فعلی افراد رفتار و گفتار می کنیم، مشخصا در بحث پیش رو، چقدر برای دیگران، قابل فهم، و چقدر سخنی از سر توجیه است؟ آیا افرادی نمی توانند با مقایسه دیروز و امروز ما، متهم مان به افراط و تفریط کنند؟ و در ادامه، طعنه بزنند که فلانی، نه آنقدر که دیروز می گفتید، خوب بود، و نه آنقدر خطرناک است که امروز می گویید؟</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ب-</strong> فرض را بر این می گیرم که عینا با سخن علامه مجاهد، موافق باشم.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">هشت:</span> اگر واقعا جریان انحرافی از جریان فتنه خطرناک تر است، آیا نمی توان نتیجه گرفت که بر همین اساس، راس انحراف از راس فتنه خطرناک تر است؟!</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">نه:</span> اگر جریان انحرافی از جریان فتنه، و راس انحراف از راس فتنه خطرناک تر است، یعنی اگر این آش تا این حد شور است، آیا کمی عجیب نیست که علامه مجاهد اجازه هزینه همان گروهی از نام بالا و مرام والای خودشان را می دهند که بعضا ساکت انحراف، و بعضا حامی انحراف اند؟! این همه نباشند، آیا لااقل ماله کش انحراف، و شتر ۱۱ روز دورکاری را دیدی ندیدی، نیستند؟!</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">ده:</span> این وسط تکلیف من نوعی چیست؟! آیا باید همچنان که علامه مصباح می گویند؛ خطر جریان منحرف را از خطر اصحاب فتنه بیشتر بدانم، یا باید دل به حرف جماعتی ببندم که از سویی استاد ما را برای گروه خود مصادره می کنند و مصباح بزرگ ما را خلاصه در آینه کوچک خود می بینند، و از سویی دیگر، نه فقط هرگز جریان انحرافی را از جریان فتنه خطرناک تر نمی دانند، بلکه با نوعی خوش خیالی، همچنان تز جدایی فلانی از بهمانی را تئوریزه می کنند؟! من البته هرگز دوست ندارم بگویم گاهی با فلانی و بهمانی می بندند، هر چند که در مقام عمل، تا جایی که راه داشته باشد، می بندند!!</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">یازده:</span> اگر انحراف از فتنه، تا این حد خطرناک تر است، ائتلاف متحد که جای خود دارد، آیا نمی توان «صدای ملت» را از گروه پایداری، نزدیک تر به جناب علامه مجاهد فرض کرد که صبح را به شب نمی رسانند الا آنکه در مذمت جریان انحرافی و راس انحراف، صدها مثنوی بلندبالا می سرایند؟!</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">دوازده:</span> آیا مع الاسف نتیجه بدیهی خطرناک تر بودن جریان انحرافی نسبت به جریان فتنه، این نیست که ماله کشان انحراف، اولا حق سخن گفتن از مصباح ما را ندارند؟! و ثانیا به طریق اولی، خودشان نیز گروهی خطرناک و مرموزند؟!</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">سیزده:</span> انحراف چگونه می تواند در آن واحد، هم از فتنه خطرناک تر باشد و هم تامین کننده مال و منال گروهی که نان روحانیت مجاهد را می خورند، اما محصولی جز بی صداقتی و بی متانتی، و صدالبته جز در زمین تقویت گفتمان انحراف درو نمی کنند؟!</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">چهارده:</span> چگونه است علامه مجاهد ما خطر جریان انحرافی و فتنه را می بینند، لیکن متوجه خطر کسانی نیستند که برای عذر گناه شان، در فحوای کلام اولین سخنرانی رهبر انقلاب در سال جدید، مایه از آبروی مطهری زمان می گذارند؟!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>تذکر بسیار ضروری:</strong> لطفا خواننده محترم، سئوالات را با ۲ پیش فرض الف و ب بخواند. بدیهی است خارج از پیش فرض های گفته شده، پاره ای از سئوالات بالا، غیر لازم به نظر برسد.</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">¤¤¤ <span style="color: #0000ff;">¤¤¤</span> ¤¤¤</span></p>
<p style="text-align: justify;">بی ارتباط با سئوالات فوق، اما نکاتی را به اختصار شرح می دهم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نکته ۱:</strong> با کمال تاسف، سطح دعوای این روزهای جناح های سیاسی، بسیار مبتذل، بی کلاس و پایین است. از این پایین تر، ادبیات شان در همه این همهمه ها و بگو مگوهاست. نگارنده از آنجا که فوتبالی ام، معتقدم دعوای قرمز و آبی، عمدتا هیاهو برای هیچ است، لیکن هیاهو حتی برای هیچ و پوچ، حتما در عالم فوتبال و جایی مثل ورزشگاه آزادی قابل تعریف، حداقل قابل بهانه تراشی است! با این همه ملت اگر بخواهند کری فلان حزب و بهمان جناح را بشنوند، باید اعتراف کرد؛ گلی به جمال شرافت کری «۶ تایی ها» و «پرویز سوبله چوبله». من سطح رجزخوانی تیفوسی های استقلال و پرسپولیس را، با عرض شرمندگی، از دعوای این روزهای قوای ۳ گانه، نیز منازعات احزاب بسیار بالاتر می دانم! فقط اگر کری خوانان میدان سیاست، لطف کنند و به جای کت شلوار و تسبیح، شلوار لی بپوشند و شیپور دست شان بگیرند، رحم کرده اند به آداب متلک پرانی و تکه اندازی!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نکته ۲:</strong> باورم بر این است که جمهوری اسلامی، گاهی، هر از گاهی آدمی را کارمند بار می آورد، انقلاب اسلامی همیشه آدمی را سرباز خدا و جان بر کف سپاه الله بار می آورد، ولایت فقیه آدمی را همواره بسیجی مخلص بار می آورد، احزاب اما چندی است که باز هم با عرض شرمندگی، آدمی را آدمی نمی خواهند، خر خویش می خواهند! خرسواری اما همیشه جواب نمی دهد!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نکته ۳:</strong> من هیچ تعصبی نسبت به منتخب سوم تیر ندارم. با این همه اگر پایداری روی منتخب دوم خرداد، همیشه جواب داد، حتما پایداری روی منتخب سوم تیر نیز، همیشه جواب می دهد! البته پایداری و اتحاد همیشه جواب می دهند، اما گاهی جواب عمارنماها را علاوه بر رهبر حکیم انقلاب در باطن سخنرانی مشهد، نوه امام رضا(ع) دهمین پیشوای ما امام علی النقی، محکم و پندآموز می دهد: «به راستی ستمکار بردبار، بسا که به واسطه حلم و بردباری خود، از ستمش گذشت شود و حق‌دار نابخرد، بسا که به سفاهت خود، نور حق خویش را خاموش کند».</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نکته ۴:</strong> جبهه تاسیس کردن مقابل خواص بی بصیرت، همان قدر غیر ضروری است که برخی بیایند و برای مقابله با جریان انحرافی، جبهه جدیدی درست کنند! اصولا شان آدم ها خیلی بیشتر و کمتر از جبهه مقابل شان نیست. برای مقابله با جریان خطرناک انحرافی، جریان خطرناک خواص بی بصیرت و&#8230; آری! همین اعداد حروف فارسی کفایت می کند! جبهه لازم نیست. اینجا «جبهه»، اسم مستعار کاسبی است. کاسبی بالا و پایین دارد. همیشه جواب نمی دهد! شگفتا! آنچه مخل است، اتحاد نیست، بلکه کاسبی است! بعضی آقایان به نقض غرض دچار آمده اند. از خواص بی بصیرت، نه به نفع جبهه شهدای انقلاب اسلامی و جبهه ولایت فقیه، بلکه به نفع جبهه خودشان انتقاد می کنند! خواص بی بصیرت را نمی زنند که چیزی گیر ملت و ولایت بیاید، می زنند که دو زار کاسبی کنند! ما عمرا اجازه بدهیم که خواص بی بصیرت، به جای زاویه صبر و بصر، از زاویه کاسبی نقد شوند. بگذریم که بالاترین بی بصیرتی، پایداری بر کاسبی است! کاسبی اما همیشه جواب نمی دهد! برای نقد خواص بی بصیرت، فلان کامنت در بهمان وبلاگ، توجیه دارد، اما از کسانی که مدح خواص با بصیرت را وجه المصالحه کسب و کار خود کرده اند، آیا می توان انتظار داشت در نقد خواص بی بصیرت، اخلاص داشته باشند؟!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نکته ۵:</strong> غیرت من به منتخب ۳ تیر نیست، به ۹ دی است. رای من پایدار نیست، بیعت من پایدار است. عمر پایداری بسی دور و درازتر از جبهه پایداری است. عمر اتحاد، بسی دور و درازتر از جبهه متحد است. «پایداری اولی ها» خیلی هاشان «یوم العیار شلمچه» خوش آب و هواتر از جایی بودند که علی مطهری بود!! یوم الله ۹ دی، خالص بود، لیکن خالص سازی نکرده بود! خالص سازان بر خلاف شعاری که دست گرفته اند، عمدتا کمکی به خلوص نمی کنند، لیکن به اختلاف و بعضا اختلاط با اختلاس، چرا! ملت کامل است، اما لیست ناقص است. کسانی که برای پر کردن یک لیست ۳۰ نفره، منت همان لیستی را می کشند که دعوت به وحدت بزرگانش را وقعی ننهادند، شاید یوم الله ۹ دی بودند، اما حتما ۹ دی را نیافریدند. کاری که کلیدش را خدای ملت و ولایت زد، خارج از توان احزاب است. اگر شلمچه، ملاک پایداری باشد، جبهه پایداری بفرماید چند تا مندلی چی دارد، چند تا صندلی چی؟! چون محسن وزوایی روی صندلی خوابیدن کجا، و چون این همه حزب و دار و دسته، خواب صندلی دیدن کجا؟! حتی از ماست فتنه، این همه نباید مو بیرون کشید، چرا که دنیا پر از گیسوکش است. گفت: «گر حکم شود که مست گیرند، در شهر، هر آنچه هست گیرند».</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نکته ۶:</strong> دکمه انحراف، بخش کوچکی از ردای فتنه است. انقلاب اسلامی اما خطر جفت شان را بلد است چگونه و با چه مهارتی، چه صبر و بصری، چه فریادی، چه سکوتی، چه مصلحتی، چه سیاستی علاج کند. این کار را انقلاب اسلامی در اوقات فراغتش، گاهی توسط افسران جوان جنگ نرم انجام می دهد. شان سیلی حماسی اصل انقلاب اسلامی و اصل ولایت فقیه، بسی بالاتر از صورت بی سیرت فتنه و انحراف است. آمریکا و اسرائیل، اگر چه رو به موت اند، اما هنوز نمرده اند که نظام بخواهد زیادی بزرگ کند فتنه گران و منحرفین را! فتنه و انحراف، فقط اندازه این سو و آن سوی میز مناظره با هم فاصله دارند! بگذریم که چندی است این فاصله، اندازه یک صندلی هم نمی شود! اگر گاه گاهی خواص بی بصیرت به هاشمی رفسنجانی اقتدا می کنند، اما بوی احمدی نژاد می دهند بعضی اهالی جبهه پایداری. پایداری هر کجا که به جای عطر ولی فقیه، بوی این و آن دهد، همیشه جواب نمی دهد. کلمه «پایداری» از «جبهه پایداری» بزرگ تر است. گفت: «نون و القلم و ما یسطرون». دیروز در جبهه نان نبود، امروز جبهه ها بوی نان می دهد. شلمچه نبودن شاید گناه نباشد، اما شلمچه نبودن و از شلم، شلم تر شدن، فقط از فلانی نژادی ها برمی آید! دیروز شهدا چفیه را در «جبهه قلاویزان» می بستند، امروز در جبهه ها، چفیه را آویزان جناح این و آن کرده اند! دیروز، جبهه، «جبهه بازی دراز» بود، امروز دعوای جبهه ها، بوی بازی می دهد. نه! قلم من مثل خودم، آدم انقلاب اسلامی است. من مستاجر سیاست نیستم؛ خانه ام «بیت رهبری» است. از دل «بیت الاحزاب» به من چه که هنرمند بیرون نمی آید؟! امروز در جبهه های سیاسی، بی هنری موج می زند، اما امروز در «جبهه خون شهدا»، نشان به نشان خون «مصطفای شهید»، همچنان «شهادت، هنر مردان خداست». ما دیروز و امروز و فردا، زنده به «جبهه ولایت فقیه» هستیم. هنر من در «جبهه شهادت» تعریف می شود. به من چه جبهه های سیاسی به جای «قلمزن»، «رهزن» پرورش داده اند؟!</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">¤¤¤ <span style="color: #0000ff;">¤¤¤</span> ¤¤¤</span></p>
<p style="text-align: justify;">رایم را داده ام و خارج از فضای انتخابات، نشسته ام به پای این نوشتار. هنوز نتیجه آرا مشخص نیست. بگذار نباشد! بگذار پای پیروزی حرف حق، به من بگویند بازنده! یا بگویند برنده! صداقت، سیادت دارد بر سیاست. من حتی با این سیاست بی پدر و مادر هم کاسبی نمی کنم، چرا که کاسبی، همیشه جواب نمی دهد! ۹ دی که جای خود دارد؛ ما حتی اجازه نمی دهیم بزرگانی چون مهدوی و مصباح را جبهه های سیاسی مصادره کنند. ما «جبهه» داریم، نه «جبهه ها». دیروز همین را نوشتم. یکی برایم کری خواند: چرا اتفاقا! «کربلای جبهه ها یادش به خیر!» پس چی بود؟! به او گفتم: سهراب بوقی، پیر شده است. رستم استقلال، شیپورچی می خواهد!! نمی روی؟! آه! اصلا زبان دراز نبودند بچه های بازی دراز. صعب العبورتر از آن رشته کوه، اما ارتفاعات نفس اماره است. پایداری در «اسکله العماره» همیشه جواب می دهد، پایداری بر «اسکلت الاماره» هرگز!</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">وطن امروز</span><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #ff0000;">/</span> ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ghadiany.ir/?feed=rss2&#038;p=13960</wfw:commentRss>
		<slash:comments>236</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دکتر رجبی دوانی: مقام شهدای ما از مقام شهدای صدر اسلام بالاتر است</title>
		<link>http://www.ghadiany.ir/?p=13894</link>
		<comments>http://www.ghadiany.ir/?p=13894#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 May 2012 17:03:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسین قدیانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ghadiany.ir/?p=13894</guid>
		<description><![CDATA[ نه فقط ملت ایران بنا به گفته حکیمانه امام خمینی از مردم حجاز در عصر رسول خدا و ملت کوفه در زمان امیرالمومنین بهترند، بلکه رتبه شهدای انقلاب اسلامی و ۸ سال دفاع مقدس، صرف نظر از مواردی خاص، از &#8230; <a href="http://www.ghadiany.ir/?p=13894">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"> نه فقط ملت ایران بنا به گفته حکیمانه امام خمینی از مردم حجاز در عصر رسول خدا و ملت کوفه در زمان امیرالمومنین بهترند، بلکه رتبه شهدای انقلاب اسلامی و ۸ سال دفاع مقدس، صرف نظر از مواردی خاص، از مقام اغلب شهدای صدر اسلام بالاتر است.</p>
<p style="text-align: justify;">به گزارش خبرنگار وبلاگ قطعه ۲۶ دکتر رجبی دوانی ضمن بیان مطلب فوق گفت: در جنگ هایی نظیر جمل و صفین و نهروان، بعضا شهدایی که در رکاب امیرالمومنین به شهادت رسیدند، از روی ولایت پذیری خالصانه و بی چون و چرا نبود. بعضی شهدای این ۳ نبرد بزرگ، تا لحظه شهادت، حضرت علی را به عنوان خلیفه چهارم قبول داشتند، و یا چون ایشان حاکم کوفه بود، در سپاه ایشان حاضر بودند؛ در قیاس با اغلب این شهدا، حتما مقام شهدای ما فی المثل در عملیات الی بیت المقدس، بسیار برتر است.</p>
<p style="text-align: justify;">دکتر رجبی دوانی که در مراسم سی امین سالگرد شهادت شهید اکبر قدیانی در جمع تعدادی از دوستان و همرزمان این شهید اردیبهشتی سخن می گفت، افزود: طبق نقل قولی موثق و مستند از امیرالمومنین، شهدای دفاع مقدس، هنگام شهادت حتما حیدر کرار را دیده اند، چرا که شهدای ما شهدای راه اسلام ناب و ولایت فقیه بودند و این دیدار آخرین به یقین مهم ترین دلیل تبسم شهدای ما در لحظات شهادت است و از همین زوایا بود که امام ما گفت: شهید نظر می کند به وجه الله. این کارشناس برجسته حوزه تاریخ صدر اسلام در بخش دیگری از سخنان خود به مقام والای شهدا نزد خداوند اشاره کرد و گفت: در روز قیامت، تنها یک گروه بدون هیچ صفی وارد بهشت می شوند و این گروه شهدا هستند. حضور شهدا در بهشت آنقدر سریع و حسرت برانگیز است که طبق روایات، کسی در قیامت نیست الا آنکه به جایگاه شهدا حسادت کند و حسرت بخورد. وی با اشاره به اسامی متعدد قیامت، «یوم الحسرت» را حسرت عالم و آدم از مقام شهید دانست و تصریح کرد: فاطمه زهرا(س) از آنجا که اول شهیده و البته اول شهید راه ولایت مولا علی هستند، چنان مقامی در بهشت دارند که موجب حسرت دیگر شهدا می شوند. بیراه نیست اگر از مقام صدیقه کبری به عنوان «قسیم نار و جنه» یاد کنیم. رجبی با ذکر حدیثی از حضرت امام سجاد(ع) بیان داشت: حسرت فقط حسرت اهل دوزخ به اهل بهشت نیست؛ همچنانکه سایر بهشتیان، به مقام شهدا غبطه می خورند، خود شهدا نیز به مقام عباس بن علی حسرت می خورند.</p>
<p style="text-align: justify;">یادگار اندیشمند بزرگ، مورخ بی نظیر و محقق عالی قدر؛ علی دوانی، در فراز دیگری از سخنان خود به حسرت بعضی شهدا نسبت به مقام شهدای دیگر اشاره و تصریح کرد: هیچ نامی همچون «یوم الحسرت» برازنده معانی مستتر در روز قیامت نیست و از آنجا که شهدا نیز رتبه بندی دارند، مقایسه میان شهدا برای اهل فن، موضوعیت تاریخی دارد. محمدحسین رجبی دوانی، جایگاه شهدای انقلاب اسلامی به ویژه شهیدان ۸ سال جنگ تحمیلی را خارج از درک ناتوان و فهم نالان روزگار توصیف کرد و افزود: در فصلی از جنگ مهم و استراتژیک احد، تعدادی از رزمندگان، دستور رسول خدا را به غنیمت فروختند؛ کار آنقدر سخت شد که اگر حیدر کرار نبود، حضرت محمد(ص) یا همان جا به شهادت می رسیدند یا متاثر از اسارت، بی تردید جرعه نوش شهادت می شدند. از بین خواص بی بصیرت احد، شماری همان جا فرار کردند، شماری متنبه شدند و در همان احد به شهادت رسیدند، شماری در جنگ های بعدی شهید شدند، اما به یقین مقام شهدای ما حتی از مقام شهدای احد، صرف نظر از شهدایی مثل حمزه، بسیار بالاتر است. رجبی دوانی بیان داشت: اغلب شهدای ما، نه معصوم را دیده بودند، نه حتی ولی فقیه به عنوان جانشین معصوم را از نزدیک زیارت کرده بودند، اما امر ولایت را به هیچ غنیمتی، حتی به زن و زندگی و فرزند و پدر و مادر و کار و تحصیل نفروختند. من با ضرس قاطع و با استدلال عرض می کنم که به عنوان مثال، مقام شهدای عملیات فتح خرمشهر، از اغلب شهدایی که در ۳ جنگ مهم حضرت امیر در رکاب امیرالمومنین شهید شدند، بالاتر و برتر است. وی گفت: متاسفانه آنطور که از تاریخ به دست می آید، بسیاری از شهدای جنگ های مارقین و قاسطین و ناکثین، یا شهید راه خلیفه کوفه بودند، یا شهید راه خلیفه چهارم، و هر چند حتما «شهید» محسوب می شوند، لیکن شهید خالص راه ولایت نبودند. بعضی از این شهدا اگر چه در آخر، عاقبت به خیر شدند، اما تا سال ها خون به دل معصوم کرده بودند؛ فلذا ای بسا شهید صدر اسلام که به مقام شهدای ما حسرت بخورد. شهدای ما نه تنها در هیچ مقطعی از عمرشان، خون به دل امام خمینی نکرده بودند، بلکه جانشین معصوم، دست و بازوی ایشان را می بوسید.</p>
<p style="text-align: justify;">دکتر رجبی دوانی در بخش دیگری از سخنان خود، به نبرد کربلا اشاره کرد و گفت: در مقام بالای جناب حر، قطعا شکی نیست، اما همین جناب تا ساعاتی قبل از شهادت در رکاب امام حسین، کاری کردند که سیدالشهدا در مذمت ایشان، آن جمله معروف را بیان فرمودند. ما در کربلا شهیدی داریم که وقت توبه، هنگامی که می خواهد همسر خود را طلاق دهد، به آئین اهل سنت از زنش جدا می شود. آنچه من از تاریخ می فهمم، اینگونه به نظر می رسد که استبعادی نداشته باشد مقام شهدای ما حتی از تعداد کثیری از شهدای کربلا بالاتر باشد. فهم من از تاریخ، این را می گوید که شهدای ما به امام حسین، بیش از تعدادی از شهدای دشت کربلا نزدیک بودند، اگر چه قرن ها دور از زمان واقعه کربلا می زیستند. شهدایی که شعارشان، هزار و اندی سال بعد از کربلا این بود: «یا زیارت یا شهادت».</p>
<p style="text-align: justify;">رجبی دوانی به بیان برخی خاطرات حوزه دفاع مقدس اشاره کرد و گفت: ما در جنگ، کم عالم نداشتیم که فرزندش به شهادت رسید. بعضا تعدادی از این علما در سال های ماضی به رحمت خدا رفته اند. من اصلا تعجب نمی کنم وقتی فلان دانشمند در عالم خواب به فلانی می گوید؛ من هر جا اینجا گیر می کنم، به شفاعت فرزند شهیدم گذر می کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">این مورخ گرانقدر در پایان سخنان خود، به جایگاه ممتاز شهید نزد خدا اشاره کرد و بیان داشت: در روایات آمده اگر شهیدی بر فرض مثال حق الناسی به گردن داشته باشد، ادای این دین را خدا خود قبول می کند. اینقدر که خدا شهید راه خود را دوست دارد، احدی را دوست ندارد. رجبی دوانی گفت: آنچه من از عدل خدا می فهمم، از این عدالت به دور است اگر که تعداد زیادی از شهدای ما زمان ظهور، برای یاری رساندن به آخرین معصوم، رجعت نکنند. این نکته در شماری از احادیث و روایت نیز مستتر است.</p>
<p style="text-align: justify;">این گزارش می افزاید؛ بعد از سخنان دکتر رجبی دوانی، تعدادی از دوستان و همرزمان شهید اکبر قدیانی به بیان خاطرات خود از آن شهید پرداختند.</p>
<p style="text-align: justify;">گفتنی است وبلاگ قطعه ۲۶ به زودی با دکتر رجبی دوانی در باب مقام شهید نزد خداوند، و تبیین دقیق تر سخنان ایشان در مراسم سی امین سالگرد شهید اکبر قدیانی گفت و گوی مفصلی خواهد داشت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ghadiany.ir/?feed=rss2&#038;p=13894</wfw:commentRss>
		<slash:comments>59</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کتب جدیدم + تشکر از میثم عزیزم</title>
		<link>http://www.ghadiany.ir/?p=13783</link>
		<comments>http://www.ghadiany.ir/?p=13783#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 16:41:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسین قدیانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ghadiany.ir/?p=13783</guid>
		<description><![CDATA[قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ طرح: میثم محمدحسنی، وبلاگ دوئل یک: امشب شهادت نامه «مردان اردیبهشت» با رمز «یا علی بن ابی طالب» امضا می شود تا روز فتح خرمشهر، دست خدا از آستین رزمندگان اسلام بیرون آید. برای رونمایی &#8230; <a href="http://www.ghadiany.ir/?p=13783">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/</span> <span style="color: #0000ff;">طرح: <a href="http://www.duelfa.com/" target="_blank"><span style="color: #0000ff;">میثم محمدحسنی، وبلاگ دوئل</span></a><br />
</span></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/04/jeld.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-13784" title="«آر. کیو 88» و «ماشاء الله حزب الله» " src="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/04/jeld-211x300.jpg" alt="" width="211" height="300" /></a><strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یک:</strong> امشب شهادت نامه «مردان اردیبهشت» با رمز «یا علی بن ابی طالب» امضا می شود تا روز فتح خرمشهر، دست خدا از آستین رزمندگان اسلام بیرون آید. برای رونمایی از جلد کتب جدیدم، چه شبی بهتر از امشب&#8230; امشب شب مهتابه! حبیبم بیداره!!<strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>دو:</strong> هر وقت وبلاگ «قطعه ۲۶» را باز می کنم، ناخودآگاه «میثم دوئل» را دعا می کنم. سردری برای اینجا گذاشته که به غایت زیباست. مثل شمعی که برای جلد «نه ده» هنرمندانه کشید.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> سه:</strong> علاوه بر «دوئل» و «نصر تی وی» خیلی ها میثم را با ۲ کتابش «غیر مجاز» و «دوئل» می شناسند. جز اینها، گمانم بیش از ۱۰ سال است که با میثم رفیقم. به لحاظ سن و سال، و فقط به این لحاظ، چند سالی از میثم بزرگترم؛ «میثم»، داداشی است که خود انتخاب کرده ام. خیلی بیشتر از یک برادر، برادری کرده برایم. با میثم هم اشک ریخته ام، هم خندیده ام. دوست دارم همین جا بابت همه زحماتش به خصوص از فتنه به این طرف تشکر کنم. بی میثم، حتما فتنه پیچیده تر می شد. بی اغراق طرح هایش همچنان گره گشاست.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> چهار:</strong> چند وقت پیش از میثم پرسیدم؛ به نظرت منتخب نوشته های مطبوعاتی ام طرح های متفاوتی داشته باشد بهتر است یا ثابت؟ بعد از کمی مکث گفت: ثابت. دلایلی هم آورد. نظر خودم هم بر همین بود. محصولش را دارید مشاهده می کنید. گمانم سنگین، ساده و شیک شده. «آر. کیو ۸۸» با رنگ سبز، در زمین سفید و ضمیر سپید این ملت، طیاره رامی به نظر می رسد. آرام تر از آر. کیو ۱۷۰ جاسوس! «ماشاء الله حزب الله» اما از همین توضیح نیم بند نیز بی نیاز است. از اینکه میثم با این سر همواره شلوغ، وقت گذاشت و حتی برای انتخاب کاغذ جلد کتاب زحمت فراوان کشید که چه بافتی و چه مدلی داشته باشد، ازش ممنونم.<strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پنج:</strong> مورد بالا البته فقط شامل منتخب نوشته هایم در رسانه وبلاگ و روزنامه است. قطعا داستان کوتاه «۷۲ دقیقه قبل از شهادت» طرح جلدی مجزا خواهد داشت. عن قریب کتاب را به میثم خواهم داد؛ هم بخواند و نظر دهد، هم طرح جلدی برایش بزند.<strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>شش:</strong> بگذار بازارگرمی نکنم. «۷۲ دقیقه&#8230;» به نمایشگاه کتاب پیش رو نخواهد رسید. هر چند بیش از ۶۰ دقیقه «۷۲ دقیقه&#8230;» را کامل و جامع نوشته ام، اما خب! به عبارتی «۷۲ دقیقه قبل از شهادت» اولین کتاب من است. کتابی که نه در روزنامه دیده شده و نه در وبلاگ خوانده شده. این کتاب، ورود جدی تر من به عالم ادبیات است. «ادبیات فرهنگ» برایم مکمل «ادبیات غیرت» است. برای نشر این کتاب، عجله ندارم، اما روز انتشار «۷۲ دقیقه قبل از شهادت» حتما روز بزرگی است برایم. به دعای دوستان خوبم، آن روز در نیمه اول سال جاری رقم خواهد خورد. نمی دانم «۷۲ دقیقه&#8230;» تولید ملی حساب می شود یا نه، اما حتما سرمایه و کار من ایرانی نویسنده است.<strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>هفت:</strong> احساس می کنم باید وارد فاز تازه تری از فعالیتم به عنوان یک نویسنده شوم. پله ام را باید عوض کنم. از این پس نوشتن صرفا برای کتاب، بیش از روزنامه نگاری و وبلاگ نویسی وقتم را خواهد گرفت. زلالی آب به روان بودن آن است. زمزم هم در جایی راکد بماند، می گندد. منتهی به زمزمه ای هم اگر وب نویسی و روزنامه نگاری کنم، در مقام قیاس، حتما حمل بر پرکاری خواهد شد!<strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>هشت:</strong> این را هم از سر اعتراف بگویم. گاهی کتاب ۲ جلدی «قطعه ۲۶» را دست می گیرم و می خوانم. انصافا بعضی دل نوشته های «قطعه ۲۶» هیچ کم از «نه ده» ندارد، اما ظلم بدی کردم به این کتاب، آنجا که تقریبا هر آنچه در سال ۸۹ نوشتم، در «قطعه ۲۶» آوردم. اگر می شد که الان به زمان ماضی برگردم، حتما وزن کم می کرد این کتاب. از این زاویه «آر. کیو ۸۸» و «ماشاء الله حزب الله» از کتاب دوست داشتنی «نه ده» هم کتاب ترند! تجربه، بهترین آموزگار است. اصلا لزومی ندارد هر آنچه برای جراید می نویسم، «کتاب» شود. کتاب، خودش یک «رسانه» است؛ انباری نوشته هایم در رسانه های وبلاگ و روزنامه نیست. درس هایی که از روزگار می گیرم، اعم از کوچک و بزرگ، برایم دوست داشتنی و در انتخاب راهم، بسی تعیین کننده است.<strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نه:</strong> به لطف خداوند از کتاب «آر. کیو ۸۸» که مرور فتنه به زبان طنز است، در اولین روز نمایشگاه کتاب رونمایی خواهد شد. تلاشم بر این است نسیم نمایشگاه قشنگ و پرخاطره کتاب، مگر برای یکی دو روز، به «ماشاء الله حزب الله» نیز بوزد.</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">¤¤¤ <span style="color: #0000ff;">¤¤¤</span> ¤¤¤</span></p>
<p style="text-align: justify;">اما میثم جان! با قلمی آس و پاس، همچنان سپاس&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ghadiany.ir/?feed=rss2&#038;p=13783</wfw:commentRss>
		<slash:comments>98</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فاطمه «مادر شهادت» است</title>
		<link>http://www.ghadiany.ir/?p=13695</link>
		<comments>http://www.ghadiany.ir/?p=13695#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 21:05:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسین قدیانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ghadiany.ir/?p=13695</guid>
		<description><![CDATA[نجوایی در این روزهای بی مادری فاطمیه «عاشورای باطن» است. ما از کربلا چیزی نمی دانیم، اما از مدینه، چیزی نمی توانیم بدانیم. نباید بدانیم. درست نیست. ما نباید بدانیم در کوچه چه گذشت. ما نباید بدانیم میان در و &#8230; <a href="http://www.ghadiany.ir/?p=13695">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">نجوایی در این روزهای بی مادری</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/04/IMG_0123.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-13700" title="فاطمیه «عاشورای باطن» است... " src="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/04/IMG_0123-300x261.jpg" alt="" width="300" height="261" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">فاطمیه «عاشورای باطن» است. ما از کربلا چیزی نمی دانیم، اما از مدینه، چیزی نمی توانیم بدانیم. نباید بدانیم. درست نیست. ما نباید بدانیم در کوچه چه گذشت. ما نباید بدانیم میان در و دیوار چه گذشت. ما از صحرای نینوا هیچ نمی دانیم، اما از کوچه بنی هاشم، هیچ چیز نباید بدانیم. سطح درد فراتر از سینه ماست. همان چشمی که برای «حسین» راحت گریه می کند، برای «فاطمه» سخت گریه می کند. اگر حسین، شهید است، فاطمه تبلور شهادت است. گریه برای شهید را ما می فهمیم؛ آنچه چشم بدان خو نگرفته، گریه برای شهادت است. سطح اشک فراتر از دیدگان ماست. سطح داد فراتر از حلقوم ماست. فقط یک صورت می توانست آن سیلی را تحمل کند؛ «صورت زهرا». فاطمه پهلوی خدا بود که درد پهلو را تحمل کرد. ما را چه به فاطمیه؟! کدام عالم جلیل القدر می تواند ادعا کند ۲ خط فاطمیه بلد است؟! کدام روضه خوان، روضه زهرا خوانده است؟! آنچه در «زمین» مخفی است، «قبر فاطمه» نیست؛ آنچه در «آسمان» مخفی است، «قدر فاطمه» است. «فاطمیه» شب قدر مخلوق نیست؛ شب قدر خالق است&#8230; «و خداوند، فاطمه را پیش از آنکه بیافریند، آفرید». فاطمیه را نیز. هنوز روزگار نبود که فاطمیه، مادری می کرد برای زمان. در فاطمیه، هیچ خاری بر پای هیچ ۳ ساله ای فرو نرفت. خار در گلوی شیعه است. استخوان نیز. «حضرت منتقم» فقط انتقام خون سیدالشهدا را نمی گیرد. فاطمه «مادر شهادت» است. خون دلش، انتقام می خواهد. محسنش نیز. فاطمیه، مادر کربلاست. در کربلا، علی اصغر به ۶ ماهگی رسید، اما در فاطمیه، طفلی پیش از ولادت، جرعه نوش شهادت شد، مادری پیش پای ولایت. بر سر بی بی روزگار، اما هنوز چادر است. ما از کربلا چه می دانیم که بخواهیم فاطمیه را بفهمیم؟! مرز فدک کجاست؟! چند روز شهادت خانم فاطمه زهرا طول کشید؟! راز این شهادت طولانی، مستمر و مستتر چه بود؟! برای «علی» چگونه باید سربازی کرد؟! حتی اگر نامت «فاطمه» باشد&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">¤¤¤ <span style="color: #0000ff;">¤¤¤</span> ¤¤¤</span></p>
<p style="text-align: justify;">از دهه اول فاطمیه تا دهه دوم فاطمیه «بین الحرمین زمان» است. نباید معلوم باشد روز شهادت زهرا. قبرش. قدرش. فاطمه «بقیع اسامی» است. رسم این اسم را «بقیه الله» باید بگوید. رمز ظهور، «یا زهرا» است. روضه مادر، اینک خصوصی خوانده نمی شود. عمومی شده. همگانی شده. کربلایی شده. عاشورایی شده. اینک دسته دسته، سینه زن دارد فاطمیه. فاطمه هرگز این همه بسیجی نداشت. زمین دنبال قبر زهراست، زمان در پی قدر فاطمه. ما در «کربلای ۵» برای خمینی امتحان خود را پس دادیم. «کربلای رنج» برای خامنه ای. هر کجا بسیجی باشد، آنجا شلمچه است. پهلوی شهدای ما شکست، تا «پهلوی فاطمیه» نشکند. فرزند به مادر می رود، بسیجی به «عباس». شهید به «حسین» می رود، شهادت به «زهرا». ما «بسیجیان ظهور» رمز انتقام را بلدیم: «یا زهرا».</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">¤¤¤ <span style="color: #0000ff;">¤¤¤</span> ¤¤¤</span></p>
<p style="text-align: justify;">آجرک الله بقیه الله. این «روزهای بی مادری»، شما را می خواهد «آقا جان».</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ghadiany.ir/?feed=rss2&#038;p=13695</wfw:commentRss>
		<slash:comments>92</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حق با دکتر مددی است، اما عقاب آسیا با ماست&#8230;</title>
		<link>http://www.ghadiany.ir/?p=13623</link>
		<comments>http://www.ghadiany.ir/?p=13623#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Apr 2012 14:53:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسین قدیانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ghadiany.ir/?p=13623</guid>
		<description><![CDATA[تقدیم به دکتر مددی عزیز، جراح حاذق استخوان و مفاصل به خاطر دل پردرد این روزهایش اگر فوتبال ایران را به زانو تشبیه کنیم، این زانوی پاره پوره، کشککی جز احمدرضا عابدزاده ندارد، اما به راستی اهمیت زانو در اندام &#8230; <a href="http://www.ghadiany.ir/?p=13623">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">تقدیم به دکتر مددی عزیز، جراح حاذق استخوان و مفاصل</span> <span style="color: #0000ff;">به خاطر دل پردرد این روزهایش</span></p>
<p style="text-align: justify;">اگر فوتبال ایران را به زانو تشبیه کنیم، این زانوی پاره پوره، کشککی جز احمدرضا عابدزاده ندارد، اما به راستی اهمیت زانو در اندام آدمی چیست که این روزها «آرتروز» شده قوز بالای قوز؟! در پیکر آدمی زاد، روی هیچ عضوی اندازه زانو «فشار جسمی» وارد نمی شود. بیراه نیست اگر بگوییم زانو جورکش همه وزن مادی ماست. آن فشاری که بر کمر وارد می شود، بیشتر «فشار روحی» است. از این رو در جمله ابتلائات، جمله «کمرم شکست»، جمله دقیقی است. قطعا قلب آدمی نیز بی فشار نیست. فشاری که قلب تحمل می کند، «فشار معنوی» است. همچنان که بار «فشار روانی» عمدتا روی دوش مغز است. در بدن ما زانو از آن رو نقش ویژه دارد که علاوه بر تحمل وزن همه بدن، نقش «لولا» هم بازی می کند. لولایی که عامل اتصال زانو به پایین و زانو به بالای پای آدمی، حضرات ساق و ران است. دمی فکر کنیم که اگر زانو نبود، چگونه می خواستیم پای خود را به انواع و اقسام زوایای مرسوم بچرخانیم؟ جلو عقب ببریم؟ راست و خم کنیم؟ بالا پایین بپریم؟ یا لگد بزنیم به استکبار جهانی؟! اگر سرکرده اغلب تحرکات آدمی زاد، عضو مظلوم زانوست، معرفت به این عضو، بسی لازم و حیاتی است. به خدا برای شکر خدا اگر که بفهمیم و بدانیم، همین نعمت زانو کافی است. مفصل زانو محل اتصال هرکول ترین استخوان های انسان است؛ آنجا که سطح تحتانی استخوان ران به سطح فوقانی استخوان ساق، دست می دهد. ساق پا متشکل از ۲ استخوان به نام های «درشت نی» و «نازک نی» است. نازک نی در بالا، به دیگر استخوان ساق، عالیجناب درشت نی وصل می شود، و درشت نی در نهایت به استخوان ران متصل می شود. عامل اتصال استخوان ساق و استخوان ران، ۴ رباط سخت، محکم و قوی به نام های رباط صلیبی جلویی، رباط صلیبی عقبی، رباط جانبی داخلی و رباط جانبی خارجی است. این زمختی و استحکام، به وسیله ۲ بافت پیوندی به نام «مینیسک» که مثل واشر یا ضربه گیر عمل می کند، منعطف و نرم می شود. از این مجموعه، استخوان متحرکی به نام «کشکک» محافظت می کند که در محاذات بافت قرار دارد. سهم فوتبالیست ها از عوارض زانو، عمدتا در ناحیه رباط صلیبی و مینیسک، خلاصه می شود. مهم ترین و اساسی ترین اعضای عضو بی بدیل زانو. زانوی فوتبالیست ها اغلب به ۲ شیوه دچار مشکل می شود؛ متاثر از برخورد با بازیکن دیگر یا تحت تاثیر حالت خاصی از چرخش پا. بر خلاف تصور عامه، اتفاقا این دومی، دردش بیشتر، احتمال وقوعش متداول تر، و درمانش طولانی تر است. چرخش نادرست پا، آن دم رخ می دهد که تحت تاثیر خستگی جسمی و روحی، زانوی غم زده قادر به انجام کار معمول خود نیست. در این چرخش نادر، ساق پا در یک لحظه، شاید کسری از ثانیه، ارتباط منطقی اش را با ران پا از دست می دهد. گویی ران و ساق در ۲ جهت غیر همسان، شاید هم متضاد دچار چرخش شده اند. دود این چرخش دل آزار، مستقیما به چشم جناب زانو می رود. می دانم؛ تصورش هم عجیب و دردآور، حتی در بدو امر، غیر ممکن می نماید، اما باور بفرمایید که رباط صلیبی یا مینیسک یک فوتبالیست، عینا در چنین حالتی پاره می شود. بدیهی است انواع و اقسام دارد این پارگی. گاهی چرخش غیر معمول، آنقدر حاد نیست و فقط به کشیدگی مینیسک منجر می شود. این کشیدگی گاهی آنچنان خفیف است که اصلا نیازی به عمل جراحی ندارد و با آب درمانی، فیزیوتراپی، ماساژ یخ، و چند هفته ای استراحت قابل درمان است. اگر این چنین باشد فوتبالیست خیلی باید خدا را شکر کند، چرا که متاسفانه در عالم فوتبال، این اتفاق مبارک(!) به ندرت رخ می دهد! فرق فوتبال و سایر رشته های ورزشی، آنجا که سخن بر سر آسیب های ورزشی است، دقیقا همین جا خودنمایی می کند. به این عبارت، بی رحم تر از ورزش فوتبال، ورزش فوتبال است! در فوتبال، اغلب اوقات، زانو دچار صدمه نمی شود، الا اینکه یا مینیسک پاره شود و یا از آن بدتر، رباط صلیبی. برای تصور شدت این درد، کافی است تصور کنید ریسمان عامل اتصال ساق و ران، دچار پارگی شده. هم ساق استخوانی و دراز و کشیده هست و هم ران عضلانی و محکم و چموش، لیکن عامل پیوندشان، خود نیاز به پیوند دارد! پیش این درد وحشتناک، درد دندان، حکم یک قلقلک خنده دار دارد! لاف نمی زنم؛ هر ۲ را ناجور و جورواجور تجربه کرده ام.</p>
<p style="text-align: justify;">این یکی از سخت ترین و پرویرایش ترین مطالب من در «قطعه ۲۶» است. اولا ناچارم به حدیث نفس لعنتی! ثانیا بنا به شرح دردی دارم که چون خودم دچارش شده ام، هنگام تایپ، خاطره آن درد، روح و روانم را آزار می دهد. ثالثا سخن بر سر دعوای ۲ انسان است که یکی برایم طبیب بوده و دیگری منتهی الیه آمال و آرزوهای نوجوانانه/ فوتبالی ام. آنجا که خودم هافبک بودم، اما همه عشقم گلر بلندبالا و خوش تیپی بود که در محوطه ۶ قدم، آدامس می جوید و به علی اصغر مدیرروستا، مهاجم آن روزهای پاس تهران، لایی می انداخت و بعد می خندید و یک لایی دیگر، این بار به محسن گروسی می انداخت و هم چنان آدامس می جوید!! و موقع دویدن سرش را این ور و آن ور می کرد و حالتی می داد به دست هایش، به این نشانه که؛ ریز می بینمت عمو!! این، مال روزهایی است که پای عابدزاده سالم بود، عقاب اما همیشه عقاب است؛ حتی اگر حریف ایران، استرالیا باشد و محل بازی، «جهنم ملبورن»، که البته «به لطف یزدان و بچه ها» برای ما شد «بهشت ملبورن». آن روز با زانوی عابدزاده کسی نمی توانست راه برود، اما عقاب آسیا مشغول تحقیر مهاجمان صاحب نام استرالیا بود! اینکه گفتم، سخنی از سر غلو نیست؛ در این مرز و بوم، هر ارتوپدی، اذعان دارد که با زانوی عابدزاده، راه رفتن، خودش معجزه است! از دکتر رازی بگیر تا دکتر مددی، جملگی معتقدند که عابدزاده یک فرد غیر عادی، استثنایی و خارق العاده است. اسپایدرمنی در شمایل عقاب! البته بعله! عابدزاده هنگام امضا دادن، گاهی که اعصاب نداشته باشد، الکی یک خط می کشد، گاهی به حق یا ناحق، از استقلال به پرسپولیس کوچ می کند، گاهی جواب خبرنگاران را به تندی می دهد، گاهی به سیم آخر می زند، گاهی درست و باکلاس سخن نمی گوید، گاهی مراعات شان بالای خودش را نمی کند، گاهی شیطنت هایی می کند آن سرش ناپیدا، گاهی انگشت در سوراخ دماغ مهاجم حریف می کند&#8230; اما دقت شود؛ قهرمان قصه ما، یک معلم اخلاق نیست! و قرار نیست باشد! مگر کدام استاد اخلاق، حتی کدام دروازه بان دائم الورد(!) یارای این بود که جهنم ملبورن را تاب بیاورد؟! تازه، پشتک هم بزند؟! به عابدزاده خیلی ایراد وارد است، لیکن عقاب آسیا، «مظهر اراده» است. بارها و بارها تمرین کردن و تمرین دادن عابدزاده را از نزدیک دیده ام. اغلب گلرهایی که مربی شان، عقاب آسیا بوده، خیلی زود دچار آسیب دیدگی می شوند! گمان نکنم ایراد از نحوه تمرین دادن احمدرضای فوتبال ایران باشد؛ سخن بر سر این است که فقط یک نفر می تواند مثل عابدزاده تمرین کند. آن فرد، خود عابدزاده است! این فقط احمدرضا عابدزاده است که می تواند با یک زانوی قراضه، به همه هیکل علم جراحی استخوان، قاه قاه بخندد! از نظر من، عابدزاده یک دیوانه به شدت محبوب و دوست داشتنی است. من به جز زمین فوتبال، او را تا به حال، چند باری سوار بر بلیزر مشکی معروف و به نسبت قدیمی اش یا پشت دخل ساندویچی اش در خیابان شریعتی دیده ام، اما روزی اگر پشت چراغ قرمز، عابدزاده را سوار بر یک پورشه ۴۰۰ میلیونی ببینم، اصلا خیال نمی کنم بیت المال، زیادی به او حال داده! برخلاف این احساس، وقتی که فلان «بازیکن اولی» را سوار بر یک مرکب ۲۰۰ میلیونی می بینم، دقیقا حتم می کنم که طرف از جیب من و امثال من برداشته و برای خودش مرسدس خریده! اتفاقا عابدزاده را نه درون مغازه ساندویچی، که خیلی شیک تر و باکلاس تر از این حرف ها دوست می دارم. ستاره فوتبال باید ستارگی کند و این حق اوست، اما شرط است که واقعا «ستاره» باشد. ما در فوتبال مان مثل عابدزاده و مجتبی محرمی و ناصر محمدخانی و کریم باقری و علی دایی و خداداد و شاهرخ بیانی و محمد پنجعلی و&#8230; خیلی خیلی خیلی کم داریم. یکی مثل علی دایی، ستاره عاقلی است، اما عابدزاده کجا، عقل کجا؟؟!! آدم عاقل، عمرا بتواند با زانوی عابدزاده راه برود، چه اینکه بخواهد گلر بازی ایران و آمریکا در جام جهانی باشد! این قبیل کارهای خارق العاده، دست بر قضا فقط از «دیوانه های استثنایی» برمی آید. یک دیوانه تو دل برو که البته گاهی اسیر حاشیه ها می شود و به تحریک اطرافیان، راه به راه علیه دکتر مددی مصاحبه جنجالی می کند. در این دعوا اما حق با کیست؟! حق با دکتر مددی است یا عابدزاده دارد راست می گوید؟! جز به حدیث نفس، نمی توانم پرنده این بحث را از قفس کلمات بیرون درآورم. این پرونده، دور و دراز است&#8230; آنچه پایم را قلم کرد و قلم به دستم داد، عارضه زانو بود. این خواست خدا بود، اما ورزشی بودن، هیچ کم از ارزشی بودن ندارد! حقا که ورزش، خود یک ارزش است. هم الان اگر مخیر بودم میان انتخاب فوتبال، و آنچه این و آن، سربازی برای انقلاب اسلامی می خوانند، حتما فوتبال را انتخاب می کردم، چرا که انقلاب اسلامی در ورزش فوتبال، به شکل عجیبی، غریب است. گذشته از این، نمی دانم عالم فوتبال چقدر کثیف است، اما در قیاس با عالم نویسندگی، زلال ترین عوالم است! عالم سیاست را که اصلا بی خیال! از عالم فوتبال خاطره ها دارم، اما ماندگارترینش، گمانم ۱۳ سال پیش رقم خورد. همراه با شماری از بازیکنان فعلی تیم ملی از قبیل مهدی رحمتی، در تیم جوانان پاس بازی می کردم. مربی ما عمران عزتی بود و زمین تمرین ما، «زمین پلیس» نازی آباد. در آن تیم، محسن سلطانی چپ پا هم بود که بعدا به سایپا رفت، اما هرگز قدر خودش را ندانست و نتوانست اندازه لیاقتش از ظرف فوتبال، غذا بردارد. یکی دو سال بعد رفتم همای تهران، رده سنی امید. آنجا با حسین کاظمی هم بازی شدم که گمانم در انتخاب تیم، چند سالی است دارد اشتباه می کند. از استقلال به استیل آذین رفت، اما هم تیم ملی را از دست داد و هم جلوی رشدش را گرفت. حالا خیلی کم بازی های متوسطش در راه آهن علی دایی به چشم می آید. در هما اما نام مربی مان یادم نیست. خیلی هم طولانی نشد حضورم در هما. به ۲ ماه شاید نکشید که جناب عنبری، مربی آن زمان تیم فوتبال امید فجر تهران، بازی مرا در یک دیدار دوستانه دید و پسندید. رفتم فجر. فجر و البته فتح، آن زمان در رده های جوانان و امید، عالی بودند. خیلی بالاتر از آبی و قرمز، و هر ۲ هم به نوعی زیر نظر سپاه و بسیج. از قبل با شماری از بازیکنان فجر رفاقت فوتبالی داشتم. خیلی زود فجری شدم. آن زمان سردار مشایخی مدیر هم زمان فجر و فتح بود و چون از قبل بازی مرا در کوچه و خیابان شهرک شهید محلاتی دیده بود، بی نقش نبود در این انتقال. بگذریم که آقای ناظری، دوست فوتبالی پدرم، از گردانندگان فجر بود. در تیم فجر، زمین تمرین ما شرقی ترین نقطه تهران بود. کمی آن ورتر از ورزشگاه تختی که معروف بود از بالای تپه های کنار زمین، رشته کوه بینالود، شهر مشهد، و یکی از گلدسته های حرم امام رضا(ع) معلوم است!! در فجر، خیلی زود جا افتادم. پستم را از هافبک وسط با هافبک چپ عوض کردم. ذاتا راست پا بودم، اما آنقدر برای قوی شدن پای چپم تمرین اختصاصی کرده بودم که دیگر نمی شد حدس زد چپ پا هستم یا راست پا. واقعا نمی شد. در رفتن به سمت چپ زمین، البته علاقه ام به پائولو مالدینی چپ پای میلان بی تاثیر نبود. این علاقه آنقدر بود که گاهی رسما در پست بک چپ بازی می کردم. در اولین بازی ام با تیم فجر تهران که فکر کنم حریف مان امید استقلال بود، از منطقه چپ زمین، با پای چپ، کنار خط، یکی دو نفر را جا گذاشتم و با پای راست زدم به عمق. هنوز تا محوطه ۱۸ قدم، خیلی فاصله بود که با پای راست، زدم سر توپ، یکی دیگر را جا گذاشتم و با پای چپ شوت زدم. توپ خورد تیر دروازه، برگشت خورد سر گلر حریف و رفت توی دروازه! نمی دانم چه شد که به جای شادی بعد از گل، بلند داد زدم و ژست عجیب غریبی گرفتم و گفتم: «مالدینی!!» آن روز، خیلی از بچه های شهرک شهید محلاتی تماشاگر بازی بودند و سر همین، خیلی زود شدم «حسین مالدینی!!»&#8230; کات! ایام فتنه ۸۸ در یکی از مدارس شهرک، دعوتم کرده بودند خواندن متن. مجری مراسم که از دوستان سابقم بود، از من اینگونه دعوت کرد برای رفتن بالای سن؛ «دعوت می کنیم از نویسنده محترم، آقای حسین مالدینی(!؟)&#8230;». خداوکیلی از معدود مالدینی هایی بودم که به جای قیافه و قر و فر، بازی ام شبیه پائولو بود! آن زمان هنوز خیلی مانده بود استادم صفارهرندی بازی های فوتبالم را ببیند و برای کتاب «نه ده» مقدمه قشنگ بنویسد. حضرت استاد، وقتی بازی مرا دید که چند سالی از عمل زانویم توسط دکتر مددی می گذشت. بی اغراق فوتبال مرا اصلا ندیده استاد. آنچه ایشان از بازی من دیده، کاریکاتوری مجروح از بازی آن حسین قدیانی ۱۵ ساله است که تحت نظر بهتاش فریبا، مربی امروز استقلال، فرت و فرت از نقطه کرنر گل می زد!! بهتاش خان روزی مرا کنار کشید و گفت: بازی پدرت را خوب به یاد دارم، از آن خدابیامرز داری بهتر بازی می کنی! القصه! عصر یک روز پاییزی ۲ تیم شده بودیم و داشتیم زیر نظر آقای عنبری تمرین می کردیم. آن روز اصلا روپا نبودم. کلاس مدرسه را به خاطر رسیدن به تمرین، عمدتا غیبت می کردم. سوم دبیرستان، مدرسه فتح شاهد. ساعت کار مدرسه ما، از ۸ صبح بود تا ۳ بعد از ظهر. من به کلاس های بعد از ظهر نمی رسیدم. کلاس های صبح هم تا آنجا که جا داشت، می پیچاندم! صبح آن روز اما، با جناب ناظم، آقای جان شکن –اگر اشتباه نکرده باشم!- سر همین غیبت کردن ها دعوایم شد. گفت: باید مادرت را بیاوری مدرسه! گفتم: مادرم بیکار نیست که به خاطر غیبت کردن من، هر روز بیاید مدرسه! این را هم خوب یادم هست که گفتم: من دارم غیبت می کنم، چرا مادرم باید بیاید مدرسه؟! تهدید کرد که؛ با این رویه حتما اخراج می شوی!! شاید فکر کرده بود با این جمله می توانست منضبطم کند! این دعوا و یک دعوای دیگر که البته نانوشتنی است، باعث شد با یک اعصاب درب و داغان به تمرین بروم. به تمرین، دقایقی دیر رسیده بودم و همین را کم داشتم که آقای عنبری ۲ ساعت برایم از فواید نظم، روضه بخواند! آن روزها همه مرا نامنظم می خواندند چرا که قادر نبودم هم زمان، و در یک ساعت معین، هم در کلاس درس باشم و هم سر تمرین فوتبال!! روزهای بدی بود و بدترینش، همین روز مذکور که گمانم یک شنبه بود. آن روزها زمین تمرین تیم ما، اصلا زمین مناسبی نبود. یک چیزی در مایه های زمین بازی تیم فجر شهید سپاسی! این را به تجربه دارم می گویم؛ بازی در زمین سراسر خاکی، برای سلامت بازیکن، خیلی بهتر از بازی در زمین چمن نامناسب و به قول معروف کچل است. بازی در چنین چمنی، جان می دهد برای پارگی رباط صلیبی! از بخت بد من، بدترین جای زمین تمرین فجر، همان جایی بود که من حداقل یک نیمه باید آنجا بازی می کردم. آنقدر کنار یکی از ۲ خط طولی زمین، چاله چوله بود که گاو هم اگر به چرا می آمد، بی چون و چرا رباط پاره می کرد! الغصه! گلر تیم، توپ را به من داد که سمت چپ زمین بودم. توپ را پاس دادم هافبک دفاعی مان، او انداخت چند متر جلوی من. پاس بدی داد. باید کورس می گذاشتم تا به توپ برسم، چرا که توپ، بیشتر نزدیک یار حریف بود تا من. ثانیه ای قبل از رسیدن به توپ، پای چپم گیر کرد توی یکی از چاله های زمین، و از آنجا که سرعتم خیلی بالا بود، همان چرخشی رخ داد که در سطور نخستین این نوشتار نوشتم. صدایی هم از زانویم شنیدم که البته صدای خفیفی بود. درد داشتم، اما نه خیلی. بلند شدم، ولی لنگان لنگان. سرعت بالا و یحتمل، روز پرآشوب و اعصاب ناآرام و گرم کردن نامناسب و چاله چمن، باعث شد زانویم آسیب ببیند. چنین دردی، مال وقتی است که زانو به پایین فوتبالیست یعنی ساق او، در یک آن، ارتباط مناسبش را با زانو به بالای فوتبالیست یعنی ران پا از دست می دهد. در چنین حالت نادری، چرخش ران پا دقیقا خلاف جهت چرخش ساق پاست. این بدچرخشی، پدر زانو را درمی آورد. نه عزیز! این اتفاق باید برایت رخ دهد تا بدانی من چه دارم می گویم! می دانم؛ الان ایستاده ای و داری، این حالت را روی پایت پیاده می کنی و به من تشر می زنی که مگر چنین چیزی ممکن است؟! بعله جانم! اتفاقا چون ممکن نیست، پیر زانوی آدمی را درمی آورد!! حالتی است که با دست خودت و آگاهانه پیش نمی آید! باید تجربه اش کنی، اما برای آنکه این روضه باز، اندکی برایت قابل هضم باشد، خواهش می کنم هم الان، بالا و پایین انگشت اشاره یکی از دستانت را با کمک انگشتان دست دیگر، به ۲ جهت مخالف فشار دهی. از مفصل انگشت اشاره به بالا، مثلا به سمت چپ، از مفصل به پایین، به سمت راست. پارگی مینیسک یا رباط صلیبی پای یک فوتبالیست، از آن رو حادث می شود که برخلاف مانور بالا، اختیار این فشار، اصلا دست تو نیست! سرعتت بالاست، چاله چمن، آسیب زاست، استخوان ساق و ران، درشت و نگه داری اش سخت است، زانو خسته شده، مغز فرمان نمی دهد، چرخش پا بد صورت می گیرد و&#8230; زانویت دچار صدمه می شود. کجا بودم؟!&#8230; عرض زمین را داشتم لنگان لنگان می آمدم پیش مربی. خودش دوید و آمد پیشم. بازی موقتا تعطیل شد تا آقای عنبری بفهمد چه مرگم شده. متاسفانه در تیم های پایه، مربی، با حفظ سمت، پزشک و توپ جمع کن و کمک مربی و مربی دروازه بان و سرپرست تیم هم هست! تا حال و روز فوتبال مملکت ما این باشد!! من درد داشتم، اما درد قابل تحمل بود. ایستادم و زانوی پای چپم را آرام باز و بسته کردم؛ دیدم اگر چه کمی سخت، اما کاملا باز و کاملا بسته می شود. کمی رویش فشار آوردم؛ دیدم می توانم بازی کنم. عنبری به من رسید و گفت: کجاته؟ گفتم: زانومه! با انگشتانش به زانوی پای چپم فشار آورد و پرسید: درد داری؟ گفتم: خیلی کم! کمی ماساژ داد و پرسید: حالا چی؟ گفتم: درد ندارم! خداییش اصلا درد نداشتم! فقط حسی از درونم می گفت که بازی نکنی بهتر است! این حس داشت با درونم کلنجار می رفت که به خود آمدم و دیدم برگشته ام به میدان. باور کنید اگر آقای عنبری می گفت که درد زانو اصلا شوخی بردار نیست و مصلحت است که بازی نکنی، عمرا بازی می کردم! فوتبال، همه سرمایه جوانی ام بود. دوست نداشتم خیلی زود، هدر رود. هر شب، تا چند بار به ۲ تیم فوتبال عراق و آمریکا گل نمی زدم، عمرا خوابم می برد! پیراهن استقلال و پرسپولیس که جای خود دارد؛ در آرزوهایم لژیونر شدن را می دیدم و گاهی هم بازی پائولو مالدینی می شدم! آنقدر فوتبال را دوست داشتم، که شیمی شدم ۵!! تستی بود، و الا تقلب اگر راحت نبود، ۲ هم نمی شدم!! وقتی تو می توانی با یک برگردان تماشایی، گل دوم را هم به امیدهای اس اس بزنی، گور بابای عناصر جدول مندلیف!! حتما به تیم های مهم تری می روی و رسما می شوی یک فوتبالیست. نه نه! اصلا دوست نداشتم نان آرزوهایی که برایش صبح و شب گذاشته بودم، آجر شود. آقای عنبری را، هم می بخشم و هم فراموش می کنم، اما من اگر جای ایشان بودم، می فهمیدم که درد زانو اصلا شوخی بردار نیست! بر فرض که اینگونه مواقع، بازیکن بخواهد با زور بازی کند، مربی نباید اجازه دهد! حتی شده یکی بخواباند توی گوشش که غلط می کنی می خواهی بازی کنی!! هرگز یادم نمی رود؛ آخرین لحظه که دوباره می خواستم به بازی ادامه دهم، به مربی گفتم: فکر کنم بازی نکنم بهتره ها!! فکر کنم یه کمی درد دارم!! آقای عنبری اما خندید و گفت: بازیکن من، لوس نمی شه!! برای اینکه ثابت کنم بازیکن ایشان لوس نمی شود، برگشتم به بازی، اما اولین توپی که به من رسید، فضای جلویم خالی بود. توپ را انداختم جلو و با سرعت دنبالش دویدیم؛ تا توپ اما چند متری فاصله داشتم که ناگهان، صدای وحشتناکی از زانویم شنیدیم!! این درد آنقدر شدید بود که گریه ام را درآورد. دراز کشیدم و شروع کردم داد زدن. فشارم افت عجیبی کرده بود. همه جا را سیاه می دیدم. زانوی پای چپم رسما قفل کرده بود. اصلا نمی شد تکانش بدهم. تمام آرزوهای فوتبالی ام بالای سرم داشت بال بال می زد! آن روزها معروف بود که بهترین جراح استخوان، همان دکتری است که عابدزاده را عمل کرده. خیلی از فوتبالیست ها زانوی شان را به دکتر مددی سپرده بودند. من البته دکتر مددی را به سبب دیگری هم می شناختم. ایشان تنها دکتری بود که موفق شد درد نهفته در استخوان پای عموزاده ام را بفهمد. بفهمد و ۷ ساعت، عمل سخت، اما موفقیت آمیز داشته باشد. دردم آنقدر شدید بود که فردای آن روز، رفتم ساختمان پزشکان در خیابان شهید مطهری. صبحش دکتر مددی در بیمارستان، عمل داشت و نمی توانست در مطب باشد. بگذریم که سرش آنقدر شلوغ بود که وقت اورژانس دادن، به همه اورژانسی هایی از قبیل مرا نداشت. به مادرم گفت: بیا مطب، اما مثل شما خیلی ها هستند. آخرین نفر پایش را می بینم. از ۵ غروب تا ۱۰ شب در مطب دکتر صبر کردم تا نوبتم شود. همین هم خارج از نوبت بود! کور که نبودم؛ می دیدم تعداد مراجعه کنندگان را، که بعضی شان از ۲ ماه پیش وقت ملاقات داشتند! دکتر مددی با دستان قوی خودش، ساق پایم را به جهتی، و ران پا را به جهتی دیگر فشار داد و اصلا نپرسید که درد دارم یا نه؟ جیغی که هنگام این حرکت دکتر زدم، معلوم بود چقدر درد دارم! گفت: دمر بخواب! همین حرکت را در آن حالت باز هم تکرار کرد و دوباره جیغ مرا درآورد! توی دلم ۲ تا فحش بهش دادم!! بعد کمی با زانویم ور رفت و هر بار جیغم را بدتر از قبل درآورد! داشتم گریه می کردم که گفت: توی دلت داری به من فحش می دی ها!! خندید و گفت: تعریف کن ببینم چرا همچین شدی! تعریف کردم. افسوس خورد، خیلی! ۲ تا فحش توی دلش به آقای عنبری داد و گفت: بار اول، فقط کمی مینیسک پایت کشیده شده بود. بدون عمل، و با چند هفته استراحت، درست می شد. الان اما رباط صلیبی جلویی و عقبی پایت حتما پاره شده. به احتمال قوی مینیسک خارجی پایت هم پاره شده. عکس هایی که فردای آن روز از پایم انداختم، موید حرف های دکتر مددی بود. یکی دو روز بعد در بیمارستان باهر تهران، پایم را به تیغ جراحی ایشان سپردم. چند ساعت بعد، آمد کنار تختم و گفت: خوب می شی! تا خوب خوب شوم، چند ماهی باید طول می کشید. این بسته به توان بدنی و روحی بازیکن است. در این نوع درد، بازیکن فوتبال حداقل ۷ ماه و حداکثر یک سال از فوتبال دور خواهد ماند. تا مثل قبل بشود، که البته خیلی بیش از این حرف ها طول می کشد. شاید بیشتر از ۲ سال. سر همین، خیلی از فوتبالیست ها به خصوص آنها که پا به سن گذاشته اند، بعد از عمل رباط، عطای ریسک فوتبال را به لقای راه رفتن بدون درد مینیسک می بخشند. من اما بعد از ۷ ماه تقریبا خوب شدم. آن روزها دکتر مددی به من گفت: اصلا در چمن نامناسب حق بازی نداری! مبادا بروی جام رمضان، فوتسال بازی کنی! به هیچ وجه با کفش ۶ استوک بازی نباید بکنی! زمین سفت برای زانوی تو سم مهلک است! قید بازی در آسفالت، ولو برای چند دقیقه تفریح ۱۳ به در را باید بزنی! خیلی ملایم تمرین کن و فعلا ماهی یک بار، بیا پایت را ببینم! این همه البته در تخصص دکتر مددی بود. دکتر فیروز مددی اما یک ماه بعد از عمل، که لازم بود من ساعاتی از روز، روی زانوی پای چپم فشار بیاورم تا به قول معروف، راست و نرم شود، به من گفت: تکیه می دهی، می نشینی، پایت را باز می کنی، یک متکای کوچک زیر زانوی چپت می گذاری، با هر ۲ دست، زانویت را به پایین فشار کنترل شده می دهی، هر بار که فشار می دهی، ۳ تا صلوات بفرست، بعد چند ثانیه استراحت کن، دوباره! خلاصه در تمام دستورات پزشکی ایشان، در همه مراحل درمان، رنگ و بویی از خدا و معنویت هویدا بود. اعتراف می کنم دکتر مددی، کاملا زانویم را خوب کرد. من الان بیشتر از ۱۰ سال است که ایشان را ندیده ام. این اعتراف، از سر حب و بغض نیست، ناشی از شرافت و صداقت است. نه دکتر مددی به تعریف من نیاز دارد و نه این تعریف، جز وجدان، دلیل دیگری دارد. رابطه ای با ایشان ندارم که بعد از این تعریف، دنبال سودی باشم. وانگهی! من اگر دکتر مددی را فقط به خاطر عمل خودم دوست دارم، عابدزاده را برای انبوهی از دلایل دوست می دارم. مادربزرگم تمام عمرش فقط ۲ فوتبال دیده است. یکی بازی ایران و استرالیا، یکی هم بازی ایران و آمریکا. از اشک شوق و دل شاد یک ملت، اعم از زن و مرد و پیر و جوان و رهبر و رهرو، آنکه در عرصه ورزش، بیش از هر ستاره دیگری سهم دارد، بعد از حسین رضازاده، احمدرضا عابدزاده است. شرط است که پهلوان زنده را عشق نباشد!! من مهدی رحمتی را خیلی دوست می دارم و بی شک، امروز، او بهترین دروازه بان فوتبال ماست، اما ۴ تا مهاجم زپرتی الجزیره امارات، گمان نکنم این همه ذکر و ورد نیاز داشته باشد!! توسل به اهل بیت البته امر مقدسی است، اما قرآن گذاشتن وحید طالب لو لای حوله دروازه بانی اش، آنهم در برابر آرش برهانی(!) یا همین دائم الوردی مرد شماره یک، با عرض معذرت از این عزیزان، بیشتر به یک نمایش شبیه است تا نیایش! اینقدر گستاخی اش را دارم که بنویسم و ادعا کنم؛ بعضی ستاره های امروز ما، از هر آن کار که باعث ویژه دیده شدن شان می شود، انگار خوش شان می آید! همچین دارد وسط بازی ذکر می گوید مهدی رحمتی عزیز که انگار به جای هادی نوروزی، «لیونل مسی»، مهاجم حریف است!! چه خبر است؟! تو اگر «الی بیت المقدس» می خواستی به جای توپ غلامرضا رضایی، جلوی توپ و تانک لشکر صدام از دروازه کشورت محافظت کنی، چه ذکری می خواندی؟؟!! این را به کنار، تو اگر «جهنم ملبورن» بودی، می خواستی چه کنی؟! حتما عقاب آسیا هم اهل ذکر و توسل هست، اما نه اینقدر تابلو، جلوی اسکوربورد ورزشگاه! تو وقتی هنوز هم مثل ۱۲ سال پیش، در خروج مشکل داری و مثل آب خوردن گل می خوری، چرا باید جور این ضعف تو را اهل بیت بکشند؟! حضرت عباس چه تقصیری دارد که تو ضعف همیشگی خودت را اصلاح نمی کنی؟! کجا بودم؟!&#8230; داشتم اعتراف می کردم وقتی که من نوعی، به حرف دکتر گوش نمی کنم، با کفش ۶ استوک بازی می کنم، به درخواست هم محله ای ها برای جام رمضان، «نه» نمی گویم و&#8230; معلوم است که عمل خراب می شود و دوباره زانو آسیب می بیند! آرزوهای فوتبالی مرا دکتر مددی به باد نداد، من خودم کله شق بودم! کله شقی کردم و دوباره زانویم مشکل دار شد و این بار، خودم شدم معالج خودم!! هم الان دقیقا نمی دانم مشکل زانویم چیست که هر از چندی، به شکل خفیف قفل می کند، لیکن هر بار که همچین می شوم، حداقل یک ماه می لنگم تا کمی بهتر شوم، تا دوباره فوتبال بازی کنم و روز از نو!! از توصیه های دکتر مددی، فقط ۲ ماه گذشته بود که رفتم جام رمضان و همان جا در یک برخورد با بازیکن حریف، گند زدم به زانویم! آیا مقصر زانوی امروز من دکتر مددی است؟! عابدزاده عزیز و دوست داشتنی، هرگز نباید فراموش کند که اواخر دهه ۷۰ در آن بازی لعنتی میان ایران و تایوان، چه اتفاق نادری برای زانویش افتاد. آن ایام عابدزاده برای آنکه حقش را از غلامپور بگیرد و نه یک بازی در میان، که گلر ثابت تیم ملی باشد، نیاز داشت به یک خودنمایی، اما بدبختی اینجا بود که مهاجم الاغ تیم تایوان، هنگام شیرین کاری عقاب محبوب ما، به جای آنکه از عابدزاده رد شود، خودش را محکم زد به زانوی عقاب!! عابدزاده خودش همیشه می گوید؛ «زانویم در آن حادثه کلا خرد شد». مسئله اصلا رباط و مینیسک و کشکک و&#8230; نبود. صحبت بر سر همه محتویات عضو حساس زانوی عابدزاده بود. آن روزها شماری از بهترین ارتوپدها هرگز قبول نکردند زانوی عقاب آسیا را عمل کنند. از عواقب عمل به شدت بیم داشتند و حتی کتمان نمی کردند که این عمل، ممکن است منجر به قطع پای عابدزاده شود! خدا را شکر، خود عابدزاده همه این موارد را قبول دارد. اگر نتیجه عمل عقاب آسیا به این منجر می شد که عابدزاده قید فوتبال را بزند، اما در عوض، بتواند راه برود، این خبر مسرت بخش(!) خوش خوشان همه اهل فوتبال بود! واقعیت این است و خود عابدزاده هم قبول دارد که دکتر مددی با پذیرش عمل زانوی درب و داغان عابدزاده، کاری در مایه های «ایثار» انجام داد. دکتر مددی زانوی عابدزاده را عمل کرد، زیر بار همه عواقب این عمل سخت و عجیب و غریب رفت، عمل هم به اعتراف خبرگان رشته ارتوپدی، عمل خوبی بود، لیکن دکتر مددی از عابدزاده خواست قید فوتبال را از اساس بزند! عقاب اما در مصاف عقل و عشق، دیوانگی را انتخاب کرد! دکتر مددی گمان می کرد عابدزاده حتما به حرفش گوش می دهد، چرا که اگر هم بخواهد، نمی تواند فوتبال بازی کند! این، مهم ترین فرق عمل زانوی عابدزاده با دیگران بود، چرا که صرف نظر از توصیه پزشک معالج، اصلا تصور فوتبال بازی کردن عابدزاده در هیچ عقل سلیمی نمی گنجید و با هیچ داده پزشکی هم خوانی نداشت! عابدزاده اما دیر یا زود به فوتبال برگشت! منتهی این بار با پایی لنگ و خراب، عجبا که باز هم لایی می انداخت و آدامس می جوید و حماسه می آفرید! فهم این مهم که پای عابدزاده مشکل دارد، برای اهل فوتبال اصلا سخت نبود؛ راه رفتن عابدزاده اشکال داشت و معلوم بود که دارد می لنگد. دگر بار در بازی معروف ایران و استرالیا دقت کنید! به وضوح عابدزاده دارد بد راه می رود. هر کسی اندک سر و کاری با ورزش داشته باشد، این را می فهمد. اینکه چگونه عابدزاده توانست با زانوی بعد از عمل منحصر به فردش، همچنان فوتبال بازی کند، حتما از اسرار فوتبال است. گمانم در ورای این «سر استثنایی» می توان جور دیگری قصه را دید. از دکتر مددی به خاطر شجاعت در قبول عمل عابدزاده تشکر کرد. از دکتر مددی به خاطر انجام درست عمل، تشکر کرد. از دکتر مددی به خاطر توصیه های بعد از عمل به عقاب آسیا تشکر کرد، اما استثنائا عابدزاده را به خاطر گوش ندادن به حرف دکتر معالجش، به باد انتقاد نگرفت! من اصلا تصور نمی کنم که عابدزاده با بازگشت دوباره اش به فوتبال، حرف دکتر مددی را زمین زد! کاری که او انجام داد، «خواستن» نبود، «توانستن» بود! عابدزاده حتی اگر خودش هم می خواست عمرا می توانست به فوتبال برگردد، اما دیوانه ها گاهی کاری می توانند انجام دهند که خودشان هم بخواهند نمی توانند! در این قبیل موارد، باید رد پای دست لطف و کرامت خدا را جست و جو کرد. استثنائا این گونه نادر از الطاف الهی، به هیچ وجه شامل حال عقلا نمی شود!! عابدزاده اگر عقل می کرد و به حرف دکترش گوش می داد، قطعا کار خوبی کرده بود، اما او عقل نکرد، به حرف دکتر مددی گوش نداد، چرا که با عمق وجود، باور داشت خدا از علم پزشکی بالاتر است. بعله! تنافری میان خدا و علم پزشکی نیست و دستور طبیب، همان حکم حبیب است، لیکن مگر نه این است که هر قاعده ای، استثنایی دارد؟! چه کسی شک دارد که احمدرضای عزیز فوتبال ایران، یک استثنای بی مانند است؟! اگر الساعه مخاطب کلاسیک قلم من، به من بگوید که؛ «شان قلم تو، بالاتر از نوشتن درباره عابدزاده است، عابدزاده ارزش این همه طول و درازا نداشت!»، به او می گویم: گاهی، گاه گداری نوشتن درباره زانوی عابدزاده صدشرف دارد به نوشتن درباره سیاست، چرا که در زانوی عقاب آسیا آنچه هویداست، «خدا» است؛ همان خدایی که بعضا در سیاست گم و ناپیداست! بر فرض که حکم کنی عابدزاده جهنمی است!! از بعض شما هیچ بعید نیست!! من جهنم رفتن با زانوی آش و لاش عقاب آسیا را حتما به سکونت در ۲ خیابان ترجیح می دهم؛ یکی خیابان پاستور، دیگری خیابان بهشت!! در قاموس قلم من، سیاسی بازی اصلا نمی گنجد، اما حتما تیغ دکتر فیروز مددی و بخیه زانوی عابدزاده، با هم می گنجند! من به خاطر سیاسی بازی، از ساکن نازنین خیابان فلسطین جنوبی دفاع نمی کنم؛ بیشتر به خاطر شرافت است، کمتر به خاطر سیاست است!</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">¤¤¤ <span style="color: #0000ff;">¤¤¤</span> ¤¤¤</span></p>
<p style="text-align: justify;">عابدزاده به خصوص بعد از عمل جراحی روی مغز سرش، بعضا پرت و بلا حرف می زند. این دیوانه دوست داشتنی، که خدا به شکل ویژه و خیلی زیاد دوستش دارد، چندی است پایش را در یک کفش کرده که عمل دکتر مددی منجر به کوتاه شدن پای چپش به اندازه ۲ سانت شده!! جالب اینکه مدعی است برای ادعای خود، از پزشکان آلمان هم سند دارد!! خب! دمی درنگ کنید. دکتر مددی در آن عمل، هر چه کرده، داخل زانوی عابدزاده بوده. ارتباط این مهم با اندازه پای عابدزاده، آنهم ۲ سانت(!) چیست؟؟!! دکتر مددی ۲ سانت از تیغ جراحی اش را هم در زانوی عابدزاده جا گذاشته باشد، زانو ممکن است ۲ سانت حجیم تر شود، اما قد پا کوچک و بزرگ نمی شود!! ۲ سانت از ساق پا یا ران پای عابدزاده را که نبریده!! محل کارش زانوی عقاب آسیا بوده. هر چند باورم هست زانوی عقاب آسیا در اصل، محل کار خدا بوده، تا روزگاری بعد، ملتی شاد شود با هنرنمایی عقابی که آدامس در دهان می جود و به هری کیول می گوید؛ ریز می بینمت عمو!! یک بار در محل تمرین پرسپولیس از عابدزاده پرسیدم؛ آخه لاکردار! چی شد که تونستی به فوتبال برگردی؟ گفت: هر چی بوده، لطف خانم فاطمه زهرا(س) بوده. من از فیلم هندی، از دعوایی که هندی تمام شود، بدم می آید، اما دوست دارم محبوب ترین ستاره فوتبال ما و دکتر مددی، این جراح حاذق، استثنائا در یک قاب، دست در دست هم، جلوی لنز دوربین عکاسان و خبرنگاران «خنده آشتی» کنند. باور کنید اگر روزی قرار باشد عابدزاده در این دیار که باعث بسیاری شادی ها بوده، شلاق بخورد، اولین نفری که آزرده می شود، دکتر مددی است. کمی اطرافیان عابدزاده در تحریک عقاب صاف و ساده آسیا بی اخلاقی کردند و الا دکتر مددی اصلا فکرش را هم نمی کرد که شکایتش از عابدزاده، منجر به صدور این احکام شود. سال ها پیش دکتر مددی بالای تخت من آمد و گفت: بعضی از دکترها چون عابدزاده را دوست داشتند، او را عمل نکردند، فرجام عمل اصلا معلوم نبود، اما من عابدزاده را عمل کردم، چون او را خیلی دوست داشتم! آقای عقاب آسیا! گاهی بد شلاق می زنی به آدم! با یک عذرخواهی از دکتر مددی، شان شما پیش ملت شریف ایران، پله ها بالاتر می رود. یاعلی مددی!</p>
<p style="text-align: justify;">در ضمن! این را هم بدانی بد نیست: «شهر ما شهر میلانه&#8230;».</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ghadiany.ir/?feed=rss2&#038;p=13623</wfw:commentRss>
		<slash:comments>145</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تیغ اداره ها بر حلقوم اراده ها</title>
		<link>http://www.ghadiany.ir/?p=13537</link>
		<comments>http://www.ghadiany.ir/?p=13537#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Apr 2012 05:40:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسین قدیانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ghadiany.ir/?p=13537</guid>
		<description><![CDATA[دست عزیز، مبارک و فرخنده رهبر انقلاب اسلامی بر کتاب «قطعه ۲۶» قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ شعر: دیوونه داداشی به یاد «قطعه» یاد اون قدیما، اون وقتا که عصا نبود دست ما یادش به خیر! توی بهشت دنیا، قیامتی &#8230; <a href="http://www.ghadiany.ir/?p=13537">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">دست عزیز، مبارک و فرخنده رهبر انقلاب اسلامی بر کتاب «قطعه ۲۶»</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/04/فدایی-رهبر-10.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-13541" title="عکس ارسالی توسط دوست خوب قطعه 26 «فدایی رهبر» " src="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/04/فدایی-رهبر-10-300x181.jpg" alt="" width="300" height="181" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/04/فدایی-رهبر-11.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-13543" title="عکس ارسالی توسط دوست خوب قطعه 26 «فدایی رهبر» " src="http://www.ghadiany.ir/wp-content/uploads/2012/04/فدایی-رهبر-11-300x176.jpg" alt="" width="300" height="176" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/</span> <span style="color: #0000ff;">شعر: دیوونه داداشی</span></p>
<p style="text-align: center;">به یاد «قطعه» یاد اون قدیما، اون وقتا که عصا نبود دست ما</p>
<p style="text-align: center;">یادش به خیر! توی بهشت دنیا، قیامتی بود؛ صف «اول، آیا؟!»</p>
<p style="text-align: center;">یه کله، تایپ متن صد وجبی، قاط زدنا، یهویی، نصفه شبی</p>
<p style="text-align: center;">حبس نفس، تو سینه ی کاربراش، مثل «تمبر هندی»، توی «مشماش»</p>
<p style="text-align: center;">«فونت درشت»، با «حسین قدیانی»،  جای «داداش حسین»…؛ یعنی که یعنی!</p>
<p style="text-align: center;">ضایع شدن، سزای شب بیداری، را به را باز؛ «داداش! فدایی داریی»</p>
<p style="text-align: center;">خصوصی هایی که می شد بایگانی، دم به ساعت؛ «پیام بی زرگانی»</p>
<p style="text-align: center;">درست، شبایی که داداش، خسته بود، جون ما هم به خنده هاش، بسته بود</p>
<p style="text-align: center;">گرچه حضور داشتیم تو «قطعه»، محسوس، بیشتر از این روزها، نداشتیمش، دوس</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یک:</strong> چند روزی است به سبب کار کتاب جدیدم با عنوان <span style="color: #ff0000;">«</span><span style="color: #0000ff;">ماشاء الله حزب الله</span><span style="color: #ff0000;">»</span> که ان شاء الله در نمایشگاه کتاب اردیبهشت رونمایی خواهد شد، کل شب را بیدار می مانم تا ساعت ۹ صبح که این روزها وقت خوابم شده است؛ سر ظهر با زنگ کی از خواب خوش بپریم، خدا عالم است! تا ۷ صبح بکوب، کار می کنم در خلوت، اما از ۷ تا ۹ رادیو را روشن می کنم و صبحانه و گوش دادن به اخبار و احیانا موسیقی و نوشتن و ویرایش و خواندن و دانه بردن برای حضرت قناری و چه و چه. گاهی بدم نمی آید هم زمان، چند کار مختلف انجام دهم. اصولا آدمی زاد دارد هم زمان کارهای مختلفی انجام می دهد؛ گوش می دهد، می بیند، می خواند، راه می رود، می خورد، قلبش می زند، نفس می کشد. به این همه کار، نوشتن را هم می توان اضافه کرد!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>دو:</strong> در یکی از امواج رادیو، نیم ساعت مانده به ۸ صبح، چند روزی است ملتفت شده ام که جناب مجری، در برنامه ای ثابت، تیتر برخی جراید را می خواند. کدام روزنامه ها را؟! توی این چند روز که تا امروز پای ثابت این برنامه بوده ام، نه اسمی از «وطن امروز» بود، نه «کیهان» و نه «جوان». اغلب تیتر یک جراید زنجیره ای خوانده می شد و ایضا چند تایی روزنامه اقتصادی که بعضی شان در شمار همان زنجیره ای ها تعریف می شوند. مثلا دوشنبه، روزنامه های اعتماد و شرق و جمهوری اسلامی و دنیای اقتصاد و جهان صنعت را خوب یادم هست. اینکه حالا کدام شان زنجیره ای اند و کدام نیستند، قضاوتش با مخاطب. اما امروز صبح، تیتر صفحه نخست این جراید از قول رادیوی نظام مقدس جمهوری اسلامی، حول ۲ محور می گشت. یکی آب گرفتگی تهران، متاثر از باران بهاری. ضعفی که به من ربطی ندارد و شهرداری تهران باید جواب دهد که چه کرده و چه کار دارد می کند. اینکه از اساس به من چه، لیکن دومین محور این روزنامه ها آنطور که گوینده رادیوی نظام مقدس جمهوری اسلامی به خورد مخاطبش می دهد، این بود؛ «بازار به تعامل مثبت ایران با «۱ + ۵» روی خوش نشان داد». جناب مجری، یعنی کارمند نظام مقدس جمهوری اسلامی، البته این را هم مدام از قول خودش اضافه می کرد که؛ سیاست، چقدر می تواند تاثیر مثبت و منفی داشته باشد روی اقتصاد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>سه:</strong> به عنوان یک شنونده، پیام نهفته در ورای این نقل قول رادیوی نظام مقدس جمهوری اسلامی را به خوبی گرفتم! این پیام دارد به مخاطب می گوید؛ اگر نظام با دشمنان خود، به جای مبارزه، تعامل کند، یعنی کوتاه بیاید و الکی شر درست نکند و حد و مرز خود را بشناسد و دنبال «مرگ بر آمریکا» نباشد، قیمت سکه و دلار پایین می آید و ارزش سهام بالا می رود و بر لب اقتصاد، خنده جاری می کند! این پیام دارد همین را به مخاطب منتقل می کند، اما مسئله اینجاست؛ آیا ما با «۱ + ۵» تعامل کردیم، یا آنها با ما؟! ما کوتاه آمدیم یا آنها؟! ما اگر می خواستیم با «۱ + ۵» تعامل کنیم، مذاکرات هسته ای در همان ماه اول و دور اول، تمام شده بود و ایران می بایست بالکل قید انرژی هسته ای را می زد! قصه دردآور اینجاست که اتفاقا اقتصاد، نه به تعامل مثبت ما با «۱ + ۵»، بلکه به ایستادگی ما بر سر حقوق مسلم مان، روی خوش نشان داده است. از یاد نبریم عصر دوم خرداد، ناشی از ندانم کاری ها، بی غیرتی ها و بی اعتقادی های دولت وقت، در مذاکرات هسته ای، مثل امروز، اهل ایستادگی و مبارزه نبودیم، لیکن این تعامل، هرگز سبب تبسم اقتصاد و شکوفایی عرصه سهام نشد! در اوج همین تعامل، عجبا که ما شدیم «محور شرارت»، و البته ارزش ریال در برابر دلار، هنگام خنده آقای خاتمی به آقای ژاک شیراک، یا لبخند شیخ دیپلمات به جک استراو بیشتر نشد! قیمت سکه هم پایین نیامد! اقتصاد اگر ریگی به کفشش نباشد، اتفاقا به «مقاومت سیاسی» است که روی خوش نشان می دهد، نه «تعامل سیاسی». آنچه این روزها دیپلمات های شریف ما در حال انجام آنند، نه تعامل، که رسما تودهنی زدن به نظام سلطه است. منتهی یک سیلی شکیل و شیک و دیپلماتیک.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>چهار:</strong> حتما درد نهفته در این متن، شما را هم دردمند کرده است. من واقعا مانده ام چرا روزنامه های «جوان» و «کیهان» و «وطن امروز» منتسب و منتصب به نظام مقدس جمهوری اسلامی خوانده می شوند؟! اگر رادیوی این نظام، به عنوان اداره این نظام، در خدمت روزنامه های زنجیره ای است، آیا من همان اپوزیسیونی نیستم که در ۳ روزنامه اپوزیسیون نظام دارم روزنامه نگاری می کنم؟! اگر رادیوی نظام مقدس جمهوری اسلامی در طول یک هفته ای که من شنونده اش بودم، در خدمت «شرق» و «اعتماد» است، کدام دروغ از این بزرگ تر که این جماعت در وصف خویش از «برند اپوزیسیون» استفاده می کنند؟!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پنج:</strong> فتنه قبلی، هر وقت دوستی پیامک می داد، رفیقی خبر می داد که فلان ساختمان رادیو یا بهمان جای صدا و سیما، کمی تا قسمتی شلوغ شده، دست از کارم یعنی نوشتن می کشیدم و به جای قلم، باتوم دست می گرفتم تا فقط در عالم رویا، بسیجی نباشم. وسط میدان هم بسیجی لباس پلنگی باشم. نویسندگان جراید زنجیره ای اما به امثال من، هم زمان ۲ طعنه می زنند؛ «قلم به دست مزدور» و «چماق به دست» که البته در این دومی، صفت مزدوری، حذف به قرینه معنوی چماق شده است! من سئوالم از اهل و عیال نظام مقدس جمهوری اسلامی این است: آیا به نظر شما، روزنامه نگاران زنجیره ای، این همه شرف دارند که فتنه بعدی، -بخوانید فتنه فرضی!- بیایند و از ساختمان رادیو دفاع کنند؟؟!! آقای رسانه ملی! اگر پاسخ شما به این سئوال منفی است، من باز هم در رکابم! من باز هم می آیم تا در راه دفاع از ساختمان صدا و سیما، همچنان از اهالی فتنه، سنگ بخورم، تا از اداره های نظام مقدس جمهوری اسلامی در مقام عمل پاسداری کرده باشم. بعید می دانم هیچ کجای دنیا، به نجابت ما اپوزیسیونی پیدا شود!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>شش:</strong> قول داده بودم به سردبیر «وطن امروز» که «اداره های جمهوری اسلامی» را این همه در برابر «اراده های انقلاب اسلامی» قرار ندهم و با کلمات بازی نکنم. اتفاقا حرفش را هم قبول داشتم، اما مانده ام، یعنی درمانده ام؛ اگر قرار است هر چه فریاد دارم بر سر آمریکا بکشم، پس چرا اداره های جمهوری اسلامی، هر چه فریاد دارند بر سر اراده های انقلاب اسلامی می کشند؟؟!! تعامل با دشمن به روایت رادیوی نظام مقدس جمهوری اسلامی که به اقتصاد روی خوش نشان می دهد، رادیوی این نظام که به زنجیره ای ها روی خوش نشان می دهد؛ پس آقای اوباما! دریاب ما فرزندان انقلاب اسلامی را! نه نه! این را من نگفتم! اصلا من نبودم؛ شیطان بود! غلط کردم!</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">¤¤¤ <span style="color: #0000ff;">¤¤¤</span> ¤¤¤</span></p>
<p style="text-align: justify;">«آقا»! شما فقط «رهبر انقلاب اسلامی» هستی&#8230; مگر نه؟! از دست این اداره های جمهوری اسلامی، با شما حرف بزنم بهتر است! مگر روی سخنم شما باشی، تا این ققنوس درد آرام بگیرد. ما از نظام، تریبون نمی خواهیم. می خواهیم تریبون نظام، به دشمن روی خوش نشان ندهد. می خواهیم تریبون نظام، ایستادگی را تعامل نخواند. می خواهیم جمهوری اسلامی هر چه فریاد دارد بر سر انقلاب اسلامی نکشد.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">وطن امروز/</span> <span style="color: #0000ff;">۲۹ فروردین ۱۳۹۱</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ghadiany.ir/?feed=rss2&#038;p=13537</wfw:commentRss>
		<slash:comments>109</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

