این‌جا قطعه‌ای از #بهشت است…

بازگشت به وبلاگ، عقب‌گرد نیست؛ هجرت است

BE.ZA (13)

حق: به مخاطبم در اینستا بربخورد یا نه؛ این متن را می‌نویسم! بی‌خودترین، بی‌معرفت‌ترین، بی‌سوادترین، عجول‌ترین و در عین حال مدعی‌ترین موجودات فضای مجازی، همین کسانی هستند که در اینستاگرام کامنت می‌گذارند! نه حزب‌اللهی و غیر حزب‌اللهی دارد، نه حتی منتقد و مادح! ناظر بر یک وظیفه، تشخیص دادم که حتما باید یادداشتی درباره‌ی آیت‌الله مصباح بنویسم و خب! نمی‌شد حق مطلب را تنها در چهارصد کلمه ادا کنم! از قبل هم می‌دانستم که متنم شش پست اینستا می‌شود! محتوایش هم دستم بود؛ لذا عکس دوم را اختصاص دادم به آیت‌الله جوادی! متن را هم داشتم آن‌لاین در پیج می‌گذاشتم! کسانی که آن شب پای آن یادداشت مطول نشسته بودند، شاهدند که بیش از ده ساعت برایش وقت گذاشتم لیکن کامنت‌های پست دوم، چند تا در میان داشت این توضیح ضروری را به من می‌داد که این عکس جوادی است، نه مصباح! با این نگرانی که «خدا کند در ادامه به جوادی اهانت نکنی!» و یا «خدا کند به علامه توهین نکنی!» این هم شد حکایت پست‌هایم درباره‌ی شجریان که راه به راه کامنت می‌آمد: «فلانی! بهمانی مرگ بر دیکتاتور گفته!» فرض کنید ما هم می‌دانیم این چیزها را! و حتم کنید هشتاد و هشت که هنوز خیلی‌های‌تان دورقمی هم نشده بودید، ما مرد کف خیابان بودیم و همه‌ی شعارها را با همین گوش خودمان شنیده بودیم! یک نوع ملیح از بی‌تقوایی در شبکه‌های اجتماعی موج می‌زند که علی‌الظاهر به #عمارگری یا #افشاگری شبیه است اما دقیقا و عمیقا «بی‌تقوایی» است! این مرض، البته تنها مختص اینستا نیست و #توئیتر از #اینستاگرام هم بدتر است؛ هنوز ندیده، حرف زدن و هنوز نخوانده، نظر دادن؛ خواه نقد و خواه مدح، از قرار در ذات شبکه‌های اجتماعی است! متن را ول کردن و حاشیه را چسبیدن! علت این است که شبکه‌های اجتماعی، از همه #نویسنده و #منتقد بل #سردبیر و #مدیرمسئول ساخته؛ بی‌آن‌که طرف زحمتی کشیده باشد! ناظر بر محدودیت کلمه‌ی اینستا، به دوستی می‌گفتم: «کل نوشتن متن فقیه فقید یک طرف، تقسیمش به شش پست اینستاگرام یک طرف!» آن‌هم با وسواسی که راقم حساس این سطور دارد! بعد بروی کامنت‌ها را بخوانی، ببینی مثل همیشه با جماعتی طرفی که در بالا شرح‌شان رفت! حتی این‌قدر بی‌حال و ضدحال که وقتی جمله‌ای از متنت را می‌خواهند استوری کنند، نمی‌کنند عین آن را کپی کنند! همین‌جور غلط و غلوط، جمله می‌بندند به ناف آدم! قلم مقدس است؛ چه آسان به دست نسل نو رسیده، این توتم قیمتی! نسل ما باید سه تا اتوبوس عوض می‌کرد تا متنش را تحویل روزنامه‌ای می‌داد! دلم برای «قطعه‌ای از بهشت» تنگ شده…

این نوشته در صفحه اصلی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. حسین قدیانی می‌گوید:

    بسم‌الله الرحمن‌الرحیم

  2. حسین قدیانی می‌گوید:

    از این پس، مطالب بلندم را که انتشار به‌روزش ضرورت داشته باشد و نخواهد برای روزنامه‌دیواری حق بماند، عوض اینستاگرام لعنتی و داغون، در همین وبلاگ دوست‌داشتنی خواهم گذاشت…

  3. فریاد فدائیان رهبر می‌گوید:

    خدا رو شکر که باز برگشتید…

  4. سیداحمد می‌گوید:

    اینجا قطعه‌ای از بهشت است…
    عشق است…

  5. محمدحسین بهزادفر می‌گوید:

    در این قطعه از بهشت، نه با قلم، که با خون باید نوشت…

  6. حسین قدیانی می‌گوید:

    در داخل متن، روی این عبارت (بالای عکس) کلیک کنید و به روزنامه‌دیواری حق برسید:
    بازگشت به وبلاگ، عقب‌گرد نیست؛ هجرت است

  7. سلاماً علی مَن ادرکَ فی المکان الخطا… فرَحَل…
    خوش برگشید! 🙂

  8. فریاد فدائیان رهبر می‌گوید:

    واقعا هیچ کجا این‌جا نمی‌شود
    آقای قدیانی! خیلی سر زدیم ولی مطلبی ندیدیم
    دل‌مان تنگ شده بود برای نوشته‌های‌تان در قطعه‌ی ۲۶
    چقدر دل‌تنگ عاشقانه‌های‌تان بودیم
    دل‌تنگ کلماتی که انسان را به وجد می‌آورد
    دل‌تنگ اساسی‌ترین اساس‌نامه‌های‌تان
    دل‌تنگ از مجنون و شلمچه
    خداوند یاورتان باد

  9. شیلر می‌گوید:

    یادش به خیر! دی ماه سال هشتاد و هشت و شروع کار قطعه‌ی بیست و شش
    جناب مبصر قطعه هم که حضور دارند

  10. علی رستمی می‌گوید:

    ما هر جا که کلمات، آزاد شده از قلم‌تان باشند، همان‌جا هستیم…
    ما پای حق می‌ایستیم…

  11. برف‌و‌آفتاب می‌گوید:

    آخیش! کامنت‌دونی 🙂
    سلام…

  12. پسر شهید می‌گوید:

    سلام بر برادری که کهنه نمیشود هرچند کهنه شده قدیانی سبب صیقل خوردنش شده ۵سالی میشد کلا هیچ مطلبی از اینترنت نمی خوندم و همین باعث می‌شد به این قطعه فراموش نشدنی سر نزنم امروز که پنج شنبه است حتما باید رفت احوالاتمان را با خاک شهیدان در خون خفته بروز تر میکردم
    نفست حق
    باطنا برف
    نانت گرم
    ابت سرد
    دلت قرص

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.