چ‌م‌ران

مثل یک دیوانه، چند روزی است مدام به دکتر فکر می‌کنم؛ وقت خواب، وقت غذا، وقت مسافرکشی، وقت مطالعه، وقت استحمام، وقت نماز که خب بیشتر! مصطفایی با آن حد از مهر و محبت بدون مرز، چطور توانست یک زن و چهار بچه را ول کند و برود لبنان؟! او که حتی زبان گل آفتاب‌گردان را هم می‌دانست! او که لب‌ریز از عشق بود؛ هم زمینی و هم آسمانی! یعنی الان کجا هستند زن و بچه‌های چمران؟! چه می‌کنند؟! هیچ آیا یادی می‌کنند از پدر؟! یا کلا فراموشش کرده‌اند؟! و اصلا مگر ممکن است فقط یک ساعت با مردی چون چمران، دم‌خور بوده باشی و بعد، ولو بعد از نیم قرن، فراموشش کنی؟! آه! درگیر چمران شده‌ام! صبحی رفتم سی‌دی «غاده» را گذاشتم و کلی گریه کردم! وه که چقدر بزرگ بود چمران! و چه روح عظیمی داشت! و چقدر جمع اضداد بود! و چقدر الهه‌ی معرفت! و چقدر انقلابی! هنوز انقلاب نشده بود که چمران، انقلابی شده بود! فقط یک انقلاب الهی در قلب آدم است که به او، این توانایی بزرگ را می‌دهد که آمریکا را و نخبگی را و زن را و ۴ بچه را ول کند و برود در یتیم‌خانه‌ی بیروت، شمع محفل دخترکان بی‌عروسک باشد! باری می‌خواندم که لحظه‌ی جدایی از زن و بچه‌ها، گریه‌ها کرده بود دکتری که نامش مصطفی بود؛ گریه‌ها! ایران کجا، آمریکا کجا، لبنان کجا؟! چقدر زمین، زمین‌گیر تو‌ بود حضرت چمران! چقدر درد داشتی مرد! چقدر مرد بودی! چقدر نمی‌شود تو را شناخت! چقدر معمایی! چقدر متفاوتی با همه! چقدر دراز است داستان کوتاهت! چقدر بلند است افق دیدگاهت! چقدر تو زنده‌ای! امروز، سر مزارت، رسما داشتی نفس می‌کشیدی! و به آخرین روز بهار، آبرو می‌دادی! حرفم را رک بزنم؛ هم شماری از امیران ارتش و هم بعضی از سرداران سپاه، علنا با تو مخالفت می‌کردند، اما تو از جفت‌شان دفاع می‌کردی! و جواب روحانی را می‌دادی! و با وجود این همه دل‌بستگی به انقلاب، عجبا که تا روز آخر، پای رفاقتت با سران نهضت آزادی ایستادی! و در مرگ شریعتی، نترسیدی از سوختن! و در مدحش، نترسیدی از نوشتن! و با این همه، هرگز خمینی را تنها نگذاشتی! و مرزها را جابه‌جا نکردی! واقعا تو که بودی؟! که هستی؟! می‌دانی! داری دیوانه‌تر می‌کنی، هر سال، آخرین روز بهار، همه‌ی پرستوها را! بهنود در عینکت، ناجوان‌مردانه برداشت و تانک را فتوشاپ کرد تا وانمود کند محرم اسرار شقایق‌ها، دنیا را از دریچه‌ی گلوله می‌بیند! چقدر حسادت داشتند به تو! چقدر می‌دانستند تو خوبی! اما باز، چقدر دشمنی داشتند با تو! ممکن است از تو بخواهم به بیداری‌ام بیایی و اگر نه، اقلا به خوابم؟! بیا مصطفای من…

این نوشته در صفحه اصلی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. حسین قدیانی می‌گوید:

    بسم‌الله الرحمن الرحیم
    .
    .
    .
    اینستاگرام ح‌سین ق‌دیانی

  2. ناشناس می‌گوید:

    وقت مسافرکشی؟!!!!!!

  3. ولایی می‌گوید:

    جمع اضداد؛ شهید مصطفی چمران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>