متولد نیمه‌ی فروردین

۱۶ فروردین ۱۳۹۷

سلام مادرِ حاج‌احمد! می‌بخشید که فراموش کردیم دیروز ۱۵ فروردین را به تو تبریک بگوییم! هم‌چو دیروزی، سال‌روز میلاد جگرگوشه‌ی تو بود و گویا ما باید دنبال صدا و سیمایی دیگر و وزارت خارجه‌ای دیگر باشیم، بل‌که یادمان نرود مناسبت بعضی روزها را! می‌ترسم مادرم! می‌ترسم متأثر از این رسانه‌ی مثلا ملی و این مثلا وزیر خارجه، سال‌روز تولد همه‌ی سلبریتی‌ها را حفظ باشم اما روز دنیا آمدن ابرمرد سپاه اسلام را، نه! می‌ترسم همان جوری بسیجی باشم که باب میل «اداره‌های جمهوری اسلامی» است، نه «اراده‌های انقلاب اسلامی»! می‌ترسم مرا همان‌طور بار بیاورند که خودشان می‌خواهند، نه خمینی و خامنه‌ای! حالا ولش کن! حال خودت که خوب است؟! چه می‌کنی با بی‌معرفتی‌های ما؟! چه می‌کنی با دوری پسرت؟! ۹۷ شد چند سال؟! آه! خوب می‌دانم هنوز هم هر صدای زنگ دری، برایت معرکه‌ی خوف و رجاست؛ «گمانم این احمد باشد!» خدا را چه دیدی! شاید… شاید در که باز شد، صدای احمدت را شنیدی؛ «سلام مادر!» اول صدایش را و بعد، آن قامت رعنا را! نام: احمد! نام خانوادگی: متوسلیان! مادرم! همین‌قدر بگویم که پسر تو، چه بخواهند و چه نخواهند؛ چه اتوبانی به نامش باشد و چه نباشد؛ چه برای رهایی‌اش تلاش بکنند و چه نکنند؛ چه قدرش را بدانند و چه ندانند؛ چه یادش را گرامی بدارند و چه ندارند؛ چه تحمل نامش را داشته باشند و چه نداشته باشند؛ اسوه‌ی ابدی و الگوی بی‌تکرارِ زندگی ماست! بگذار این‌طور بگویم: ما از احمدِ تو آموخته‌ایم که بی‌خود نوشابه برای مقامات نظام، باز نکنیم! و در عین حال، مراقب سوءاستفاده‌ی دشمن از انتقادات خود باشیم! ما از احمدِ تو آموخته‌ایم که هر خشمی، خشونت نیست! و در عین حال، مهربان با مردم باشیم! ما از احمدِ تو آموخته‌ایم فریاد و سکوت را! حرکت و سکون را! خروش و صبر را! عشق و عقل را! جهاد و زندگی را! که کجا مغرور باشیم و کجا متواضع! مادرم! ای که تمام جهان، برایت کلبه‌ی احزان شده! ای که چشمانت، اشک یعقوب دارد! ای شیرزن صبور! غم فراق سردار انتهای افق، ما را دیوانه کرده؛ وای به حال تو… وای به حال تو که چو دیروزی، برای اولین بار، در آغوش گرفتی احمدت را! نوزادی که برای دنیا، نقشه‌ها در سر داشت! برای پاوه، مریوان، دزلی، سنندج، غرب، جنوب، جاده‌ی اهواز به خرم‌شهر، به همه‌ی دنیا! می‌دانی مادرم! پسرت از بس بزرگ بود که یک‌تنه، به تمام اصحاب کهف انقلاب اسلامی بدل شد! شک نداریم که فرمانده برمی‌گردد! هیهات! بدون او، کامل نمی‌شود صفوف نمازگزاران فتح قدس! به خدا می‌گویم…

این نوشته در یمین ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. حلما می‌گوید:

    شک نداریم که روزی سردار عشق برمی‌گردد…

  2. خمسه می‌گوید:

    سلام!
    خوبی؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>