خامنه ای، خامنه ای است

قبل التحریر یکم: هنوز هم در هر اجتماعی، حتی هیئات حسینی، تک و توک دوستانی که مرا می شناسند، جلو می آیند و از سفرم به نیویورک سئوال می کنند. این ذنب لایغفر! که لابد توبه شامل آنکه بر امام آب بست می شود، اما آنکه همسفر رئیس جمهور قانونی جمهوری اسلامی به مقر سازمان ملل شد، ابدا! بگذریم که برخی از سر دلسوزی، و برخی از سر طعنه. جماعت اول می ترسند که نکند جریان انحرافی، حتی دولت محترم، داداش حسین شان را خریده باشد. و جماعت دوم همه کنایه شان خلاصه در این جمله می شود؛ چند فروختی قلمت را به مشایی؟! جواب این هر ۲ را اما تا کنون مهربانانه داده ام یا به سکوت برگزار کرده ام. مثلا دیشب در مسجد یکی از دانشگاه های تهران، دوستی پرسید؛ فکر نمی کنی سفرت با رئیس جمهور به سازمان ملل در این شرایط به نفع ات نبود؟ گفتم: فی الحال حال خوبی دارم، با سیاست و بحث سیاسی اگر خرابش نکنم! فعلا روضه قاسم بن الحسن را بچسبیم تا بعد! در بحبوحه این سئوالات، باری اما حوصله ام سر رفت و از کوره در رفتم! نمایشگاه مطبوعات بود. با رضا شکیبایی و مهدی محمدی رفته بودیم. روز یکی مانده به آخر نمایشگاه. از ساعت ۱۴ تا هنگام نماز، سئوالات در حوزه نیویورک را صرف نظر از چینش سئوال، با متانت جواب دادم تا اینکه پس از نماز مغرب، مردی حدودا ۴۰ ساله آمد جلو و گفت: شنیدم از وقتی با احمدی نژاد رفتی آمریکا، دیگه نقدی به مشایی نداری؟! دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم! رسما حالتی شبیه حال «حاج کاظم» بهم دست داد! آن روی فرزند شهیدی ام بالا آمد و به طرف که البته فرزندش هم کنارش بود، گفتم: اگر پریدن با احمدی نژاد اشکال دارد، لطف می کنی اگر تذکری هم به رهبر معظم انقلاب بدهی که این همه با رئیس جمهور جلسه نگذارد!! بنده خدا که مثل شمای خواننده، هرگز فکر نمی کرد این چنین گستاخانه و دست بالا جوابش را بدهم، گفت: آخه تو خودت را با «آقا» مقایسه می کنی؟! گفتم: برای آنکه پی به حقارتم ببرم، لازم باشد خودم را با خدا هم مقایسه می کنم!!

بیچاره مهدی محمدی و رضا شکیبایی مانده بودند بخندند یا گریه کنند! طرف اما چند متری جلوتر رفت و ناگهان بنا کرد داد زدن که من فقط یک جمله اش را متوجه شدم؛ پس دیگه توی اون وبلاگت ننویس بابااکبر شهید!! رضا گفت: چی می گه این واسه خودش؟! من شغلم نوشتن است و لااقل در این باب، همه توشه ام در ویترین قرار دارد. چه چیزی دارم برای پنهان کاری و بستن با این و آن؟! نوشته هایم پس از همسفری با کاروان اعزامی به سازمان ملل، اگر سند آزاده بودن قلمم نباشد، اینقدر هست که مخاطبم قبول کند اهل زد و بند نیستم. اصلا با همین شرط رفتم نیویورک که آنچه می بینم بنویسم، بسته به دلم. شکر خدا تا الان بچه های محترم دولت، وفادار بودند به این عهد. قلمم هویدای همه چیز هست. آنقدر بزدل نیستم که برای فرار از طعنه های جور وا جور، بی خود گیر بدهم به احمدی نژاد. نقدی اگر کردم یا اگر طنز «حسین قدیانی نامزد انتخابات می شود» را نوشتم، همه بر مبنای وقایعی بوده. خدا را قسم می خورم اگر بعد از سفر سازمان ملل، جناب رئیس جمهور به جای آن مصاحبه مطبوعاتی و آن حرف ها، توی دهان آمریکا می زد، سد و جاده و کارخانه و پل افتتاح می کرد، قیمت ها را تا حدودی سامان می داد و اختلاف زایی نمی کرد، بی هراس از نیش امثال آن عاقله مرد نمایشگاه، تمجید می کردم رئیس جمهور محترم را. هم الان از آب این متن، ماهی می گیرم و از رئیس جمهور بابت جلسه وزین و موقرانه اخیرشان با شماری از نمایندگان مجلس تشکر می کنم. مگر قسم حضرت عباس خورده ام که بی خود نقد کنم احمدی نژاد را؟! رایم را؟! باری از روی درد دل، همین حرف ها را به استادم صفار هرندی زدم. همه می دانید اگر جریان انحرافی ۵ تا دشمن درست درمان و دارای حرف حساب بدون حب و بغض داشته باشد، یکی اش جناب استاد است. در یک مکالمه تلفنی حاج آقا که ناراحتی های مرا دید، گفت: به طعنه زنندگانت بگو؛ به شرط حفظ قلم، اصلا صفار گفت برو سازمان ملل. من معمولا برای کارهای مهم و کوچکم مشورت می کنم با اساتید. قبل از سفر به سازمان ملل، همین مشورت را به من داد جناب صفار. اما ما یک نقد داریم، یک بی تقوایی. آن «ظلم» که «آقا» گفت در حق سران فتنه هم نباید کرد، لابد شامل حال دوستان نیز می شود! حال که حرف بدین جا کشید، بگذارید اشاره کنم به چند نکته:

۱: درباره متن «مصباح و چند آه دیگر» هنوز هم بعضی دوستان منتقد، پای حاج آقا را وسط می کشند که؛ خوب نیست هر چه هرندی گفت، بنویسی! از آنجا که تا یوم العیار عاشورا چند روز بیشتر فاصله نداریم، و از آنجا که واقعا دوست ندارم شک و شبهه ای در اذهان بعضی دوستان مومن، سبب پاره ای قضاوت ها و کدورت ها شود و خلوص ایمان ها را خدشه دار کند، همین جا بگویم که اتفاقا هم صفار عزیز و هم پسر ارشدشان سجاد عزیز، بعد از مطالعه آن متن، اولی تلفنی و دومی پیامکی، تقریبا نقد مشابهی به نوشته ام داشتند. هر ۲ ی این عزیزان گفتند؛ متن ات حرف حساب بود، اما اینکه مخاطب نوشته را علامه مصباح قرار دادی، هرگز درست و زیبنده نبود. کاش بی سئوال کردن از این مخاطب فرزانه، جور دیگری حرفت را می زدی.

۲: زیاد شده که بعد از استماع حرف های اساتیدی در ردیف حاج آقای شریعتمداری و هرندی و دیگر عزیزان، به ذهنم خطور کند چیزی بنویسم، اما تا به حال حتی یک سطر هم بی اعتقاد قلبی خودم ننوشته ام.

۳: منهای طعنه های اشاره شده، من گاهی خودم هم می مانم؛ واقعا با که بسته ام؟! بعد از آن عکس ۳ نفره مان با مهدی و رضا، یعنی نیم ساعت بعد از مجادله با آن عاقله مرد، عاقله مرد دیگری جلو آمد و گفت: داداش حسین! اخلاقا درست نیست بی معرفتی هایت در حق احمدی نژاد را برای قالیباف فاکتور کنی!! اخوی! خواهر! برادر! عزیز! چه باید جوابش را می دادم؟! یکی مرا راهنمایی کند که این وسط با که بسته ام؟! من یعنی قلمم. مدیر و وکیل و وزیر که نیستم! در مظان این سمت ها هم نیستم! الحمدالله نه عرضه اش را دارم، نه سوادش را. لذا اگر با فلان سیاست مدار ببندم، قطعا مدیر عامل شیلات ایلام نخواهم شد! نتیجه این بستن باید در قلمم آشکار شود. ای کاش لااقل میان خودمان، فضا اندکی مهربانانه تر و هم دلانه تر بود. باور کنید می شود از احمدی نژاد انتقاد کرد، ولی با لاریجانی و قالیباف نبست! می شود از احمدی نژاد تعریف کرد، اما نوکر مشایی نبود! می شود از بوستان ولایت، پل صدر، یا حتی نامه امروز رئیس مجلس تعریف کرد، اما نه برای گرفتن حال احمدی نژاد! باور کنید قلم من اگر چه لال نیست، اما دلال هم نیست. عکسم با احمدی نژاد را اگر از «قطعه ۲۶» حذف کردم، در اعتراض به یک جمله بود. آخر یعنی چه که؛ ۲ خط می نویسم و خداحافظ شما؟!… و این طوری هاست که مجبورم کمی با احتیاط بیشتر از کنار ریل لامروت سیاست عبور کنم. نزدیک ۱۵ سال می شود روزنامه نگارم. آنقدر زد و بند و خبر بستن های میلیاردی مخابره کرده ام که اینقدرش را بدانم؛ بستن هم برای خودش یک پا هنر است! گیرم هنر رذیلانه! که من نه هنرش را دارم، نه رذالتش را!

۴: در جمهوری اسلامی اغلب روسای جمهور با خیلی از خبرنگاران به سازمان ملل رفته اند. شهید رجایی، «آقا»، خاتمی، احمدی نژاد. (هاشمی و بنی صدر البته فکر نکنم!) همچین که به ما رسید؛ پول بیت المال موضوعیت پیدا کرد و معلوم شد سازمان ملل در خاک آمریکای جنایت کار است!! و در همین جمهوری اسلامی خیلی ها حتی خیلی از نمایندگان منتقد دولت، با رئیس جمهور این ور و آن ور می روند. باز هم همچین که به ما رسید، ذنب لایغفر شد همسفری با رئیس جمهور قانونی جمهوری اسلامی که «آقا» همین چند ساعت پیش شجاعتش در آمادگی برای پاسخگویی به سئوال نمایندگان را ستود! من اصلا نمی خواهم بگویم این رسمش نیست، اما خب! این رسمش نیست.

قبل التحریر دوم: در متن ستون یسار، «صبا» از من خواست یکی از متن های سالیان قبلم درباره «آقا» را بازنشر بدهم. بی گمان باید یاد یادداشت مطول «خامنه ای، خامنه ای است» می افتادم که ۲۸ اردیبهشت ۸۴ در صفحه ۱۲ کیهان کار شد. پشت صحنه جالبی دارد این متن که فکر کنم الان بعد از گذشت این همه سال، بیانش بی اشکال باشد. روز ۲۹ دی ۸۳ در صفحه ۱۴ کیهان، متنی از من کار شد با عنوان «هاشمی، هاشمی نیست!» صفار هرندی که آن ایام سردبیر کیهان بود، خیلی از متن تعریف کرد و خوب یادم هست گفت: این بهترین نوشته چند سال اخیرت است.

دقت کنید! قصه برمی گردد به زمستان ۸۳ که هنوز در صفوف اول نماز جمعه تهران، پیرمردانی پیدا می شدند با این شعار: «مخالف هاشمی، مخالف رهبر است؛ مخالف رهبری، دشمن پیغمبر است». مزخرف ترین شعار جمهوری اسلامی در همه ادوار! من البته کاری با نیت زلال پیرمردان با صفای نماز جمعه آن روزهای تهران ندارم، لیکن از نیت کسانی که این شعار بی مبنا و بی خود را ساخته بودند، به خوبی آگاهم. راستش این شعار برای یک نتیجه گیری دیگر طراحی شده بود! شما از تجمیع گزاره اول و گزاره دوم شعار، بیش از آنکه به این نتیجه برسی «مخالف رهبری، دشمن پیغمبر است»، به نتیجه بهتری باید می رسیدی و آن اینکه؛ «مخالف هاشمی، دشمن پیغمبر است»!! برهان خلف بود، چی بود؟! توی همون مایه ها!!

القصه! با اینکه هنوز خیلی مانده بود آقای هاشمی از نامه سرگشاده و بریزید در خیابان ها و چیزبرگر و مانتو خریدن در میدان ولیعصر توسط «ف. ه» پرده برداری کند، اما از آنجا که آقای هاشمی همیشه آقای هاشمی است، ما هم ولو با حرارت کمتر، تقریبا همانی بودیم که امروز هستیم!

راستش قبل از ۲۹ دی ۸۳ چند تایی نوشته تند و تیز علیه عالیجناب نوشته بودم که صلاح دیده نشد در کیهان کار شود. مدیران روزنامه البته حق داشتند. کیهان چون کیهان است، هر حرفی را نمی تواند بزند. به خصوص آن سال ها که هنوز توی ۱۰ صف اول نماز جمعه تهران، مخالف هاشمی، دشمن پیغمبر شمرده می شد، توی ۲۰ صف بعد، دشمن حضرت عیسی، توی ۳۰ صف بعد، دشمن سایر پیامبران از نسل ابراهیم، و همین طور بگیر برو تا برسی به آن صفوف بهم پیوسته آخر نماز جمعه که خوب یادم هست یک بار حاج بخشی عزیز و با بصیرت به من گفت: مخالف هاشمی، فقط دشمن جرجیس است!!

بعله! از سویی سخن مال سال هایی است که دوم خردادی ها به شدت آقای هاشمی را می زدند که انقلاب اسلامی را بزنند، و از سویی خود آقای هاشمی هم خیلی روی خوش به بچه حزب اللهی ها نشان نمی داد. فضایی بود! چند ماه بعدش هم انتخابات ۸۴ بود و کیهان، آنچه زیاد داشت، ملاحظه اصل انقلاب اسلامی بود و وحدت و بصیرت و این حرف ها.

من اما وقتی دیدم نوشته های انتقادی ام از آقای هاشمی به این راحتی ها در کیهان کار نمی شود، مدد از ژورنالیسم گرفتم و متن «هاشمی، هاشمی نیست!» را نوشتم که بی هیچ توضیح اضافه ای در ادامه می آید.

هاشمی، هاشمی نیست! روزنامه کیهان/ ۲۹ دی ۱۳۸۳

تاریخ، گر چه اغلب به خود مردانی دیده که بیش از خود، کس دیگری نبوده اند، ولی شاهد مردان دیگری نیز بوده است؛ مردانی که به خود قناعت نکرده اند و بیش از خود، کسان دیگری هم بوده اند. چند خود بوده اند. به باور نگارنده «اکبر هاشمی رفسنجانی» نیز یکی از این مردان است. مردی که به سبب استفاده از استعدادهایش توانسته در عین حال چند نفر باشد و تنها در آن زمانی که علی الظاهر می زیسته، زندگی نکرده باشد. چه، او نیز به سان دیگر «مردان چند نفره» هر چند در زمان حال می زیند، اما گذری بر گذشته دارند و دستی بر آینده. می توانند در دیروز مکث کنند و برای مردمان امروز، از فردا عکس بگیرند. ایشان البته از جبر زمین نیز رسته اند. نه مهاجرند، نه تاجر، ولی طوری مشی می کنند که گویی در یک زمان معین، در زمین های نامعین زیسته اند؛ آن زمان که در ایران مبارزه موج می زد، هاشمی با آنکه خود از سردمداران انقلاب بود، اما در سر هزار سودای دیگر داشت. قلم برداشت و به جای میرزا کوچک، از امیر کبیر نوشت؛ بماند ذخیره ای برای فردای انقلاب که لاجرم به سازندگی و اصلاحات احتیاج پیدا خواهد کرد. سراغ داریم فراوان مبارزانی که در همان مسئله ایران مانده بودند، او ولی بی آنکه این مسئله را واگذار کرده باشد، از مسئله فلسطین نوشت تا بگوید سرگذشت مسلمین به هم پیوند خورده است. انقلاب که به ثمر رسید، هاشمی هنوز بوی مبارزه می داد که به مذاکره نیز روی آورد. گویی هاشمی مذاکرات، هاشمی مبارزات نیست. هاشمی جنگ، هاشمی صلح نیست. هاشمی ویران کردن، هاشمی ساختن نیست… هاشمی، هاشمی نیست! اما نه. اینها همه هاشمی بودند؛ گر چه در لباس های مختلف، در جاها و در زمان های گوناگون. هاشمی یک هاشمی بود، هر چند بیش از یک هاشمی می نمود. آن کس که نه از جنگ می ترسید، نه از صلح، و نه از مرگ و نه از زندگی، همه هاشمی بودند. هاشمی های دست پرورده هاشمی. پس وقتی مهاجمین به قصد ترور، جسمش را نشانه رفتند، او به یک مجاهد چالاک تبدیل شد و با نمایشی به یاد ماندنی، قوت جسمانی خود را به رخ کشید و آنان را در تصمیم شان ناکام ساخت. چندی پیش نیز، مهاجمین که این بار با سلاح قلم به جان شخصیت -و نه شخص- او افتادند، چنان آمادگی روح خود را به نمایش گذاشت که حتی بر خلاف ترور فیزیکی، مجروحیتی باقی نگذاشت. هاشمی این بار هم زنده ماند تا ما را یاد امام بیندازد: «هاشمی زنده است، چون انقلاب زنده است». دشمنان، ولی از همان اول، انقلاب را مرده می خواستند. این در حالی بود که انقلاب زنده مبارز می طلبید. لاجرم جنگ شروع شد تا هاشمی پس از سپری کردن دوران نقاهت، در کنار یار جان فدای امام –آیت الله خامنه ای- مرد دو میدان بی ارتباط به هم باشد. دو مرد باشد. مردی در میدان رزم برای مبارزه با بعثی ها، و مردی مشغول مذاکره با بنی صدر در میدان بزم، چرا که رئیس جمهور منتخب، خدا را بنده نبود و هاشمی مجبور بود به او یادآوری کند که مردم به آن گمان به او رای دادند که او را در خط خمینی یافته بودند. بنی صدر اما گوش بدهکاری برای این حرف ها نداشت. آن می کرد که معذور بود! به حرف کسانی گوش می داد که جنگ را راه انداخته بودند. عجبا که فرمانده کل قوا، نفوذی دشمن بود و یاران واقعی امام را عنصر نامطلوب می دانست. عنصر نامطلوب اما خود بنی صدر بود که با یک دست جنگ را آسیب می رساند و با دستی دیگر کشور را. این نفاق چندی نگذشت که عیان گشت. مردم پی به اشتباه خود بردند و فهمیدند از همان صندوقی که می توان به جمهوری اسلامی «آری» گفت، می توان بنی صدر را هم به کرسی ریاست جمهوری رساند. پس صبر نکردند و از وکلای شان خواستند بنی صدر را عذر بخواهند. هاشمی در این میان حلقه اتصال مردم و وکلا بود. رایزنی های او بود که سبب شد بنی صدر زودتر از آنکه فکرش را می کرد صندلی ریاست را بدرود گوید. از این پس امام خود فرمانده کل قوا شد، اما بهتر آن دید فرماندهی جنگ را به امین خود واگذار کند؛ هاشمی که پیش از این بیشتر به مردان صلح می مانست، خودی دیگر نشان داد و با درایت به اولین صف مجاهدان پیوست. این پیوند مبارک، اندکی دیگر به جنگ، رنگ پیروزی بخشید و ایران طعم پیروزی را چشید و خرمشهر به لطف خدا آزاد شد. بعد از بیت المقدس تقریبا همگان حتی همان ها که این روزها هاشمی را مسئول ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر می دانند و او را به خاطر این خبط(!) سرزنش می کنند، بر ادامه جنگ متفق القول بودند. رزمندگان، احساسات مقدس شان مانع از پذیرش قطع جنگ بود و فرماندهان، استدلال های منطقی شان. مردم نیز تازه با فرهنگ دفاع مقدس خو کرده بودند و برای شان بستن باب شهادت، بسیار سخت بود. نه! اشتباه نشود. مردم، جنگ و خشونت را نمی ستودند، بل این جبهه و شهادت بود که برای ایشان عزیز می نمود. این دفاع از دین و سرزمین بود که برای آنها قشنگ بود. این دل سپردن به فرمان امام بود که دوست داشتنی جلوه می کرد. پس چه جای تعجب، اگر پدر شهیدان اسماعیلی، خدا خدا می کرد این باب تازه گشوده شده، بسته نشود. باب شهادت بسته نشود و او بتواند دیگر پسران را نیز در راه خدا فدا کند. فضای حاکم بر جامعه این گونه بود که هاشمی را متقاعد کرد جنگ تعطیل نشود. پس به سیاست ادامه جنگ، نه نگفت و عملیات رمضان به قصد پیشروی تا شرق بصره کلید خورد. بگذریم که هاشمی فرمانده، آن زمان، لااقل تحلیل های آنهایی که امروز او را به سبب تمام نکردن جنگ پس از فتح خرمشهر نکوهش می کنند، (مبنی بر ادامه دادن جنگ) تندروی می دانست و غیر عقلانی تلقی می نمود. به هر حال جنگ هر چه بود گذشت و از جبهه، مگر یادی ماندگار به یادگار نماند. شهدا رفته بودند، اما امام هنوز زنده بود تا عده ای نتوانند به همین راحتی بسیجیانش را «سربازان وحشی قوم آتیلا» بنامند. گویی امام در خشت خام، این طعنه ها را می دید که قبل از وقوع آنها جام زهر نوشید. جام زهر نوشید و پر کشید تا مهرش برای همیشه در دل مردم جاودانه بماند.

*** *** ***

جامعه ایرانی بدون خمینی، جامه سیاه بر تن کرد. در فقدان امام، این خدای امام بود که راه انقلاب را بی راهبر نمی پسندید؛ دست خدا از آستین معتمدین مردم بیرون آمد و خبرگان، قرعه بر نام سیدی از تبار خمینی زدند تا به دشمن بگویند: «ولی فقیه رفته است، نه ولایت فقیه». این سخن از آن هاشمی بود که انصافا در آخرین مراحل این امر خیر، نقش غیر قابل انکاری ایفا کرد. به «قانون اساسی» پناه برد و پیشتاز همه خبرگان، صحه بر سلامت یار خراسانی زد. کشتی پهلوگرفته انقلاب از کناره غم به راه افتاد. تا ساحل امن اما راه بسیار بود. این کشتی هنوز بوی باروت می داد. پس فرمانده جنگ به مدد «ناخدای با خدا» آمد، خودی دیگر رو کرد و به پشتوانه رای ملت، رئیس جمهور شد. هاشمی این بار با شعار سازندگی، شده بود رئیس جمهور زندگی. این ملت، امنیت می خواست، گر چه هنوز خیلی مانده بود و خیلی مانده که از شهادت قطع امید کرده باشد. با این حال، ایده سازندگی، فقط محصول اتمام جنگ نبود. جنگ هنوز جریان داشت که هاشمی مجوز ساختن کشور را از امام گرفت تا ایران، نه ویران، که آباد گردد. این چند وجهی بودن، خصوصیت هاشمی است که در اوج جنگ، به صلح می اندیشد، و امیدوار به سازندگی است، در حالی که زندگی، بوی جنگ گرفته و کشور ویران شده. این خصیصه حتی از ظاهر هاشمی هم پیداست؛ آن زمان که با لباس جنگ در جبهه حضور می یافت، عمامه سفیدش را از سر برنمی داشت تا حداقل عده ای از این ظن یار او شوند که آن رنگ سپید، کنایه از امید هاشمی به صلح و سازندگی است، حتی در دل جنگ و یک دندگی… و اینک فصل صلح سر رسیده بود. فصل سازندگی بخشیدن به ایران و زندگی به مردمان. این مهم اما کارگزار می خواست و احتیاج به همین کارگزاران بود که خودی دیگر از هاشمی سر برآورد. مردی که روزی از امیر کبیر نوشت، حالا دست سرنوشت، خودش را امیر کبیر کرده بود. امیر کبیر اما شایسته کارگزاران بهتری بود! نه مدیرانی که از اعتماد امیر، سوء استفاده کنند و علقه های حزبی خود را جامه عمل بپوشانند. پس حق با مردم بود که میان امیر کبیر و کارگزارانش، آنقدرها هم شباهت نمی یافتند. چه، هاشمی اگر دل به امید سازندگی و زندگی خوش کرده بود، برای این بود که دیگر جنگ و خشونت را برای این ملت کافی می دانست. مدیرانش اما بعضا ابایی نداشتند که در رفتار و گفتار ثابت کنند اصولا از جبهه و شهادت دست شسته اند. شاید هم حق داشتند. بعضی از ایشان اصولا در آن فضایی تنفس نکرده بودند که هاشمی کرده بود. هاشمی دنبال ایران آباد می گشت و ایشان، ایران آباد را تحقق جامعه مدنی غرب در این سرزمین می دانستند. اینگونه شد که ثروت و فقر با هم در کشور توسعه یافت. کار به جایی رسید که خیلی ها دیدند در مسیر رسیدن به توسعه، گوشت قربانی، عدالت است. پس کشور کم و بیش همان طور که هاشمی می خواست ساخته می شد، اما همان طور که او آرزو می کرد مردم به رفاه نرسیدند؛ تورم بیشتر از توسعه ورم کرد. همین، مردم را بر آن داشت تا از هاشمی، کارگزارانی دیگر طلب کنند. مدیرانی که کارگزار ملت باشند، نه حزب کارگزاران. اهل تهذیب باشند، نه تحزب. مردمی باشند، نه اشرافی. هاشمی اما همه این اعتراض ها را می شنید؛ با این حال بهتر آن می دید که نیمه پر لیوان را ببیند و از کارگزاران دفاع کند. او در حمایت از مدیران خود، چنان رفت که گویی ایشان را فرزندان خود می دانست و یک پدر بدیهی است که گاهی اوقات، محبت، چشمش را در برابر واقعیت ببندد و از خطای فرزند درگذرد. هاشمی از اشتباهات کارگزاران خود گذشت، اما مردم که بخش هایی از زندگی خویش را زیر چرخ توسعه و سازندگی له شده دیده بودند، نه فقط از کارگزاران گذشت نکردند، که در دور دوم، (و بی سابقه در تاریخ انتخابات ریاست جمهوری جمهوری اسلامی) آرای کمتری به هاشمی دادند. به این امید که سازندگی برای ایران، زندگی را برای ایرانیان سخت نکند. اما گویا مردم با هاشمی دیگری طرف بودند. امیر کبیری که فقط به سازندگی کشور فکر می کند و «آینده بهتر» و رسیدن به «آرمان شهر»، او را از حال و روز مردم غافل کرده است. اینها بود که مردم در دوم خرداد، نه به فرزندان جدید هاشمی روی خوش نشان دادند، نه به دوستان قدیمی اش. این تا بدان حد بود که اگر افراطی های حزب کارگزاران از «خاتمی» دفاع نمی کردند، شاید او رای بیشتری از مردم می گرفت. به راستی از آن ۲۰ میلیون رای، چه کسی به خاتمی «آری» گفت، بدان دلیل که کارگزاران حامی اوست؟! عجبا که دوم خرداد، «نه به هاشمی» بود، لیکن خاتمی دولتش را کارگزارانی بست! و خود فرزند هاشمی شد! با این همه، مردم هنوز هاشمی ها را دوست داشتند، اگر چه ادامه دولت سازندگی را نمی خواستند. هاشمی برای مردم، فقط همان هاشمی پدر معنوی حزب کارگزاران که نبود!

*** *** ***

هاشمی ها اگر چه خیلی به هم نزدیک نیستند، آنقدرها هم از یکدیگر جدا نیستند که نشود همه هاشمی ها را زیر نام «اکبر هاشمی رفسنجانی» جمع کرد. هاشمی قبل انقلاب، هاشمی بعد انقلاب، هاشمی فرمانده جنگ، هاشمی سردار سازندگی، هاشمی کارگزاران… همه این مردان هر چند خیلی به هم شبیه نباشند، اما یک مرد بیشتر نیستند. مردی که بزرگ است و در سر، سوداهای بزرگ می پروراند. این توانایی که یک مرد بتواند در عین حال چند نفر باشد، البته محصول ریاضت هاشمی نیست. هاشمی خود بارها اعتراف کرده با اینکه یک روحانی است، اما از دیانت، حداکثر آن را نمی جوید. بیشتر اهل گناه نکردن است، تا توشه پر کردن از مستحبات. با این تذکار، به نظر می رسد چند نفره بودن هاشمی، از آنجا نشئت می گیرد که او یک سیاست مدار زیرک است. «زیرک» به آن معنی که می تواند از خود، مردی نو عرضه کند، بدون آنکه بر گذشته هایش خط بطلان بکشد. و «سیاست مدار» به آن معنی که او خوب می داند در هر زمان و هر مکان، کدام هاشمی پنهان در ضمیرش را باید نمایان کند. البته سیاست مدار زیرک بودن سبب نمی شود هاشمی اشتباه نکند. همچنان که مومن بودن باعث نمی شود فرد با ایمان هرگز گناه نکند. اینگونه است که حتی از مردی مثل هاشمی نیز می توان انتظار اشتباه داشت. چه اینکه ۲ باری شده که هاشمی بد خودهایی از خودش رو کرده است! یک بار سر قصه کارگزاران و بار دیگر در نامزدی برای انتخابات مجلس ششم. او اما به هر حال یک سیاست مدار زیرک است و انسان هایی از این دست، چندان در خطا مستدام نمی مانند. جلوی ضرر را خیلی زود می گیرند تا اگر پیروز نشده اند، شکست هم نخورده باشند! بنابراین هاشمی هر چند خود را نیازمند رای مردم می داند، اما لزومی نمی بیند این آرا تنها از معبر صندوق های انتخابات بیرون آورده شود. هاشمی می تواند در همین پستی که هست مصلحت را بر مدار حقیقت تشخیص دهد و نظر مساعد مردم را به گونه دیگری جلب کند. هاشمی می تواند آن چهره از خودهای خویش را عرضه کند که فراتر از احزاب و افراد باشد. آن خودی که رئیس جمهور نیست، اما در کمک به ریاست جمهور از طریق حل اختلاف میان مجلس و شورای نگهبان، دستی باز دارد. همان خودی که دوست ندارد نظامی که آن همه به آن دل بسته است، متهم به عدم توانایی در پرورش مدیران جدید شود. همان هاشمی که این اتهام برایش بسی سخت و جانکاه است. همان هاشمی که کارگزاران نظام محبوبش می توانند مدیرانی مردمی و خدوم باشند که به هیچ چیز مگر خدمت به ملت فکر نمی کنند.

*** *** ***

سئوال اشتباهی است اگر بپرسیم؛ این بار هاشمی با کدام خود پنهان در ضمیرش پای به عرصه انتخابات می گذارد. باید این سئوال را اینگونه تصحیح کرد؛ این کدام هاشمی ها هستند که او را برای ورود در عرصه نامزدی انتخابات ریاست جمهوری، تا این حد مردد کرده اند؟! این کدام هاشمی ها هستند که احزاب و گروه های علی الظاهر حامی اش را دشمنان جانی اش می شمرند؟!

*** *** ***

دغدغه «هاشمی های امین» را هر که نداند، «آقای رفسنجانی» خوب می داند!

*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***

بین التحریر یکم: ۲ روز بعد از نوشتن متن فوق -که آن ایام توسط اغلب گروه های سیاسی خودی، خیلی دیده و پسندیده شد- به این صرافت افتادم متنی بنویسم با عنوان «خامنه ای، خامنه ای است». خیلی هم به محتوایش فکر نکرده بودم. مثل آن خیاط که بر اساس یک دکمه، بنا می کند لباس دوختن! البته کم پیش می آید که اول تیتر را بزنم و بعد متن را بنویسم، اما خب! «هاشمی، هاشمی نیست»، «خامنه ای، خامنه ای است» می خواست! بر مبنای تیتر انتخابی، چند تایی کتاب و مقاله خواندم. حالا دیگر می دانستم محتوای متن تازه را. و خیلی زود نوشتم! متن را نشان صفار هرندی دادم. خواند. هم تحسین کرد و هم تایید، اما گفت: صلاح نیست کار شود! پرسیدم چرا؟ جواب داد: تقابل میان شخصیت های نظام با رهبر، آن هم در این شرایط به صلاح نیست. بگذار از متن «هاشمی، هاشمی نیست»، یکی دو هفته بگذرد، بعدا این را کار می کنیم. الان کار شود، مخاطب برداشت تقابل می کند! این «یکی دو هفته» استاد، اما حکایت «تا دقایقی دیگرهای قطعه ۲۶» از ماده گذر کرد و به معنی رسید؛ ۴ ماه طول کشید!! سال ۸۳ تمام شد و اواخر اردیبهشت ۸۴ برای بار چندم از استاد سراغ متن «خامنه ای، خامنه ای است» را گرفتم و گفتم: از متن «هاشمی، هاشمی نیست» رسما یک سال گذشت و ۸۳ شد ۸۴ و دیگر فکر کنم حتی خودم هم برداشت تقابل نکنم!! استاد خندید و گفت: داده ام فردا در صفحه ۱۲ کار شود. اما اصلا مخاطب را دست کم نگیر!! صفحه ۱۲ یعنی صفحه لایی! و حالا که فکر می کنم می بینم کار شدن آن نوشته در صفحه ۱۲ یعنی اوج دقت سردبیر کیهان. القصه! یک روز بعد از انتشار متن «خامنه ای، خامنه ای است»، جناب استاد، فکسی از مخاطبی نشانم داد با این مضمون که این نوشته در تقابل با نوشته «هاشمی…» بود… و کاش کیهان از یکی اش صرف نظر می کرد!! حال شما فرض کنید این متن اگر همان روزی که تحویل کیهان دادم، و بر فرض که در صفحه ۱۴ کار می شد؛ چه می شد؟!

بین التحریر دوم: «خامنه ای، خامنه ای است» اما حاشیه مقدسی هم داشت. یک هفته بعد از انتشار متن، مدیر مسئول محترم کیهان که برای «شورای تیتر» به تحریریه آمده بود، گفت: صبح رفته بودم بیت. آخر جلسه، «حضرت آقا» از نوشته ات تعریف کرد، اما گفتند: اینطور نیست که تنها منبع درآمد من، از پول اجاره خانه مان در جنوب شهر باشد. حالا که کار شده! اما به نویسنده مطلب بگویید ذهنش را اصلاح کند.

شب که برگشتم خانه، رفتم سراغ آن نوشته و مثل سردبیرها، آن زمان که می خواهند کلمه ای از متن حذف شود، روی کلمه «تنها» دایره سبزی کشیدم و… لذت بردم از نهایت خلوص، صداقت، پاکی، امانت و ایمان آن فرزانه که به عشقش «خامنه ای، خامنه ای است» را نوشتم… و نوشتم:

خامنه ای، خامنه ای است روزنامه کیهان/ ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۴

مردانی که این توانایی را دارند چند نفر باشند، لزوما انسان های بزرگی نیستند. ای بسا مردان چند نفره ای که هیچ یک از خودهایی که رو کرده اند، با خودهای دیگرشان تناسب ندارد! این هم که برخی مردان در طول تاریخ زندگی شان، بیش از یک نفر، کس دیگری نبوده اند، الزاما به این معنی نیست که ایشان در تولید خودهایی دیگر از درون خود، ناتوان بوده اند. برخی از ایشان اصولا از چنان ثبات شخصیتی برخوردارند که نیازی به این کار نمی بینند و همواره همان خودی را برای دیگران رو می کنند که هستند. این قبیل افراد البته قلیل اند. قدرت اصلی این دسته از آدمیان، توانایی شان در تبدیل حادثه ها به حماسه هاست. حلم شان حتی از علم شان بیشتر است و قوت قلب شان از قدرت شان. متواضع اند، اما فروتنی شان، تواضع بدتر از غرور نیست. متفکرند، اما عقایدشان برگرفته از عقده ها و علقه های ایشان نیست. از دین، حداکثر آن را می جویند. امر خدا را نه به خاطر ریا برپا می دارند و نه از ترس متهم شدن به ریاکاری، تعطیل می کنند. مشی شان طوری است که دشمن هرگز از ایشان شاد نمی شود، اما در هدایت جامعه، آن همه بصیرت دارند که زبان دشمن را به اعتراف باز کنند. ایشان که یک خود بیشتر نیستند، همین خود را هم عمدتا نادیده می گیرند و مدام دم از خدا می زنند. سنگ دین را به سینه می زنند. شاهکار مردانی از این دست، کور کردن چشم فتنه است. آینده را حتی روشن تر از حال می بینند. خود نیز به سان آینه اند. بی زنگار، که هر چه می گذرد، نورانی تر می شوند. بزرگی ایشان را می توان از دشمنان بزرگی که دارند پی برد. پس نه عجب که انسان های پست، با گلاویز کردن خود با ایشان، دوست دارند خود را بزرگ جلوه دهند. البته زحمت بیهوده می کشند. این تنها آدم های حقیر هستند که دشمنان کوچک دارند. زحمت بیهوده را البته فقط این دسته بر تن خود هموار نمی کنند. ای بسا کسانی که از خود هیچ ندارند و ضعف خود را می خواهند با وصل به بزرگان جبران کنند. این نیز شدنی نیست. کنه هر چقدر بیشتر خود را به تنه درخت بچسباند، باز محال است مثل ریشه و ساقه و برگ، عضوی از درخت تلقی گردد… و اما از ابرمردان واقعی روزگار ما «سیدعلی حسینی خامنه ای» است. مردی که این روزها مردم کرمان در حالی ورودش را به شهر خود گرامی داشتند که ۱۶ سال از زمان نه چندان کوتاه انقلاب، از این ربع قرن را، او راهبر راه روح الله بوده است. برای ما مردم، این ۱۶ سال، مثل یک چشم بر هم زدن گذشت، اما برای او سخت گذشت. ما کافی بود به جای پای خامنه ای نگاه کنیم، اما «آقا» خود می بایست راه را از بیراهه بازشناسد و به سان خمینی، چراغ هدایت باشد. انصاف باید داد که رهبری کاری سخت و طاقت فرساست. رهبری یک خانواده کوچک، سخت است، چه رسد به رهبری یک انقلاب بزرگ، انقلاب اسلامی؛ آن هم در شرایطی که دشمنان، چشم دیدن موفقیت هیچ انقلابی را ندارند. علی الخصوص که آن انقلاب، پسوند «اسلامی» نیز داشته باشد. به ویژه که در اهداف اصلی خود موفق هم بوده باشد. تمام کینه ای که امروز دشمنان از جمهوری اسلامی به دل گرفته اند و با مذاکره و مبارزه، تخطئه و توطئه در صدد هدم آن برآمده اند، بیانگر این است که بعد از خمینی، خلف صالح او در نشان دادن راه درست برای ملت و دولت، هیچ کم نگذاشته است. هر چند خامنه ای تنها به رهبری اکتفا نکرده. چون آن زمان که تدبیر خدا، سایه «یار خراسانی» را بر سر مسلمین، مستدام کرد، او «پیرجوان» بود و هم زمان یارای این را داشت که هم راه را نشان دهد و هم، دستی در دست دولت، دستی در دست ملت، این هر ۲ را در این راهپیمایی نه چندان آسان مدد رساند. از آن روزها اما ۱۶ سال گذشته و «آقا» که روزی تنها با چند تار موی سپید در لا به لای محاسن، به رهبری رسیده بود، اینک به زحمت بتوان چند تار موی سیاه در میان محاسن سپیدش پیدا کرد. پیرجوان دیروز، حالا دیگر پیر جوانان امروز شده است و نه فقط در سیرت، که در صورت هم به خمینی می ماند. به مردان بصیرت. زین رو وقتی در حسینیه ساده و با صفایش برای مردم شروع به سخنرانی می کند، اشک های جمارانی، دیدگان مردم را بارانی می کند. اشک هایی از سر شوق، از سر شکر، که اگر نبود «ولایت فقیه»، ای بسا حادثه که به جای تبدیل شدن به حماسه، مبدل به فتنه می شد و کار انقلاب به آخر می رسید. خامنه ای اما از جوانی تا پیری، راه بسیاری طی کرده و به سهولت، بدین شان و منزلت نرسیده. او نیز مثل همه مردان بزرگی که جز خود، نیازی به نمایش خودهای دیگر نداشته اند، از میان توده مردم برخاسته است. مثل ایشان زیسته و با گرفتاری های جامعه بیگانه نبوده… «آن وقت ها از نظر مالی در فشار بودیم. یعنی خانواده ما، خانواده مرفهی نبود. پدرم یادم هست روحانی معروفی بود، اما خیلی پارسا و گوشه گیر. لذا زندگی مان خیلی به سختی می گذشت. در دوران کودکی با زحمت برای ما کفش خریده بودند که تنگ بود. پدرم دیگر قادر نبود اینها را عوض کند یا کفش دیگری بخرد. آمدند گفتند: خب! این کفش ها را می شکافیم، اندازه می کنیم و برایش بند می گذاریم. یک عالمه خوشحال شدیم که کفش های مان بندی می شود. آمدند شکافتند و بند گذاشتند. بعد زشت شد. چون بندهایش خیلی با کفش های دیگر فرق داشت. خیلی زشت و ناجور درآمده بود. چقدر غصه خوردیم و خلاصه، چاره دیگری نداشتیم». «آقا» ولی اینک دستی در قدرت دارد. می تواند برای خود و خانواده اش از راه کاملا مشروع، یک زندگی مرفه و یا متوسط -مثل خیلی از مردم- داشته باشد. با این حال زندگی ساده امروزش، هیچ کم از سادگی روزهای کودکی اش ندارد. ساده زیستی «آقا» تا بدان حد است که حتی دشمنان او که در دروغ بستن به بزرگان انقلاب، اهتمامی تمام دارند، در این مورد صلاح نمی بینند دروغی بگویند که در اثبات آن در گل بمانند… «الان اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار کنم، غیر از کتاب هایم که خب! خیلی زیاد است، وسایل دیگر همه در یک وانت بار می شود. اینجا هم ۲ اتاق اندرونی داریم و یک اتاق بیرونی که آقایان و مسئولین می آیند و با من دیدار می کنند». جایی هم به پدر یکی از عروس های شان می گویند؛ «شما با دخترتان صحبت کن که خیال نکند می خواهد عروس رهبر شود، یک چیزهایی در ذهنش باشد. ما یک زندگی این جوری داریم. من پول ندارم که برای اینها خانه بخرم». باور کردنش سخت است، اما واقعیت دارد. کسی که بابت رهبری، حقوق نمی گیرد و از وجوهات استفاده نمی کند، لاجرم… {بر خامنه ای رهبر خوبان صلوات}… مهم ترین منبع درآمدش، پولی است که از بابت اجاره خانه کوچکش در جنوب تهران به دست می آورد. همین رزق کم اما حلال، بدیهی است فرزندان رهبر را چگونه بار می آورد. فرزندانی که باید با نام خانوادگی «حسینی» شناخته شوند تا مبادا کسی به این سبب که ایشان فرزند «آقا» هستند، بخواهد کاری غیر روال عادی انجام دهد. این یک رنگی در زندگی شخصی، آیا خود گویای این مهم نیست که دیروز و امروز، سیدعلی حسینی خامنه ای فقط یک نفر بوده، و کسب قدرت، حال و روز زندگی اش را عوض نکرده است؟! اگر دیگر حضرات نیز فرزندان شان را اینگونه تربیت می کردند، آیا واژه ای به نام «آقازاده ها» تا این حد بار منفی پیدا می کرد؟! و آیا در تخریب چهره روحانیت، این همه نقش بازی می کرد؟! این فصل را بگذار با گواهی مرحوم حاج سیداحمد آقا تمام کنم: «بر خود واجب می دانم که شهادت دهم زندگی داخلی حضرت آیت الله خامنه ای بسیار ساده است. نه از باب اینکه رهبرمان به این حرف ها نیاز داشته باشد، بلکه وظیفه خود می دانم تا این مهم را به مردم مسلمان و انقلابی بگویم. من از داخل منزل ایشان مطلع هستم. در خانه مقام معظم رهبری، بیش از یک نوع غذا بر سر سفره ندارند. خانواده ایشان روی موکت زندگی می کنند. روزی به منزل ایشان رفتم. یک فرش مندرس و پوسیده آنجا بود. من از زبری و خشنی آن فرش، -که ظاهرا جهیزیه همسر ایشان است- به موکت پناه بردم». زندگی رهبر، خطی است که می تواند نظام را از خطا مصون دارد. پس به همان اندازه که یاد کردن از رهبر برای مردم حلاوت دارد، برای گروه های سیاسی مایه عبرت است. مبادا چنان در گرماگرم رقابت های انتخاباتی غرق شوند که فراموش کنند چه ناظر بی طرفانه ای نظر بر رفتار و گفتار ایشان انداخته است. ناظری که امروز مراد سخن ماست و همان طور که نوشتیم مهارتی شگرف در تبدیل حادثه ها به حماسه ها دارد. یکی از این حوادث، «حادثه میکونوس» بود که در ورای آن اروپایی ها تهدید به قطع رابطه با ایران کردند و سفرای شان را به قاره سبز فراخواندند. دست پیش گرفته بودند پس نیفتند. انصافا هم تا حرکت آخر و مات کردن شطرنج دیپلماسی ایران خیلی فاصله نداشتند. در شرایطی که دولت، کم و بیش ترسیده بود و ملت در بهت و حیرت فرو رفته بود، یک سخنرانی «آقا» کافی بود تا ورق به نفع ایران برگردد. «آقا» سخن راند و عزت جای ذلت را گرفت. اندکی بعد از سخنان شجاعانه رهبر، سفرای اروپایی، یکی پس از دیگری، البته همه با دستی درازتر از پا به ایران برگشتند. با این تفاوت که سفیر آلمان باید کمی دیرتر برمی گشت، چرا که در ماجرای میکونوس، کشور متبوعش به گلیم خود اکتفا نکرد و بیش از اندازه علیه جمهوری اسلامی موضع گرفت. پس سفیر آلمان که تا چندی قبل، حرف از تهدید و تحریم می زد، عاقبت مثل یک پسر خوب (!) در سر کار خود حاضر شد تا بداند وقتی در ایران پای رهبر انقلاب به حادثه ای تلخ باز می شود، حماسه ای شیرین در راه است. از این دست حوادث زیاد است. حادثه ۱۸ تیر که با یک سخنرانی/ پیام رهبر تبدیل به حماسه ۲۳ تیر شد. دشمن که مطمئن بود این بار نسخه نظام را می پیچد، وقتی به خود آمد، چهارشنبه ۲۳ تیر را دید و ملت را دید که به یک اشاره ولی امر، چگونه چشم فتنه را از حدقه بیرون آورد. حوادثی دیگر اما از ورای بصیرت رهبر مبدل به حماسه شد. همه جا که «آقا» به بروز شهامت خود احتیاج ندارد. یکی از این حوادث، حادثه دوم خرداد بود. در شرایطی که دشمن، دست در دست خط نفاق، وقیحانه داشت این اتفاق را جشن می گرفت، «آقا» آن را یک حماسه خواند و این پیروزی را قبل از جریان پیروز در انتخابات، متعلق به آحاد ملت دانست، و شکست را بیش از جریان مغلوب در انتخابات، مربوط به دشمن خواند. اندکی بعد هم پرده از کار دشمن کنار زد و گفت: «ایران، شوروی نیست. اسلام، کمونیسم نیست. خاتمی، گورباچف نیست و مردم ایران، مردم شوروی نیستند». حادثه دیگر واقعه «قتل های زنجیره ای» بود. به قول رهبر: «در شرایطی که دشمنان پر ضرر نظام به راحتی مشغول فعالیت سیاسی در داخل کشور بودند و بعضا حتی به مصادر کلیدی و سرنوشت ساز راه یافته بودند، ناگهان چند مخالف منزوی و بی خطر، یکی پس از دیگری کشته می شوند و البته هنوز به قتل نرسیده! موج جنگ روانی علیه نظام اوج می گیرد که؛ جمهوری اسلامی به واسطه دستگاه اطلاعاتی خود، باکی از کشتن مخالفینش ندارد!… و واقعا جا داشت آنجا برای مظلومیت و پاکی سرویس های جاسوسی آمریکا و انگلیس و اسرائیل اشک بریزیم!» این مدیریت بحران و تبدیل حادثه به حماسه، اما در رهبر مسبوق به سابقه است. اوایل رهبری، در منصب ریاست جمهوری، هنگام حضور در خط مقدم جبهه ها، در مجلس، در قبل و بعد از پیروزی انقلاب، در مبارزات، در جوانی… آری! «آقا» همواره بر یک مناط بوده و یک راه پیموده. چه، ایشان از انسان هایی است که بیشتر به یک «شخصیت» می مانند تا به یک «شخص». و بیشتر به یک «راه» می مانند، تا حتی «راهبر». پس تعجب نباید کرد ویژگی های متفاوتی که بعضی ها در خودهای مختلف شان بروز می دهند، «آقا» همه را در همان یک خودی که رو کرده، نهفته دارد. در حالی که تاریخ را خوب خوانده و سرشار از شعور سیاسی است، دستی چیره نیز بر شعر و احساس دارد. در حالی که در جوانی به ترجمه کتابی درباره صلح امام حسن (ع) می پردازد، در سالیان میانی عمر، لباس رزم بر تن می کند و پس از رهبری نیز بارها و بارها گفته اند: «اگر دشمن بیشتر فشار بیاورد، حادثه کربلا در این کشور تکرار می شود، نه صلح امام حسن (ع)». در حالی که یک روحانی است، روشنفکران را از خودشان بهتر می شناسد. در حالی که یک حوزوی است، دانشگاه را پایگاه تبلیغ خود در قبل و بعد انقلاب قرار داده است. در حالی که خطیرترین مسئولیت نظام، روی دوش اوست، از کوچک ترین وقت ها بهره می برد تا رمان بخواند. مرد سیاست است، اما با ادبیات متاخر و جدید، مثل یک ادیب خبره آشناست. «شولوخوف» را به همان خوبی می شناسد که با «گورباچف» آشناست. با «بینوایان» ویکتور هوگو، همان قدر مانوس بوده که «با نگاهی به تاریخ جهان» لهل نهرو. خامنه ای یکی هم از این رو برای ما باعث افتخار است که رهبر هیچ کشوری اندازه او کتاب نخوانده. و به خاطر همین مطالعه بوده که همگان بر گستره اطلاعات و علوم ایشان صحه می گذارند. هم موسیقی می داند و هم سینما، و عجبا که هم فقه و هم اصول. مگر وقت یک نفر چقدر می تواند برکت داشته باشد؟! مگر در تاریخ، جز این بوده که نویسندگان خوب، عمدتا سخنرانان بدی بوده اند؟! پس چگونه است خامنه ای به همان قرایی خطبه می خواند که «آینده در قلمرو اسلام» را می نویسد؟! مگر یک نفر، چند فرد می تواند در ضمیر خود نهفته داشته باشد؟! «آقا»ی ما اما با تمام این ویژگی های بزرگ به وقتش شوخ طبع و مهربان است. آن زمان که رئیس جمهور بود و دستی در هیئت دولت و دستی در جبهه ها داشت، «روزی از پادگان دوکوهه بازدید می کنند… بعد از بازدید، لشکرهای ۲۷ محمد رسول الله (ص) و سیدالشهدا (ع) یک جا جمع شدند تا «آقا» برای شان سخنرانی کند. در یکی از فرازهای سخنرانی که جای تکبیر نبود، یکی احساس کرد باید تکبیر بگوید! بلند شد و گفت تکبیر! همه تکبیر گفتند! ایشان همان جا به رزمندگان گفت: عزیزان! تکبیر باید به موقع باشد و الا رشته سخن از دست سخنران خارج می شود. همین که این تذکر «آقا» تمام شد، یکی دیگر از بچه ها بلند شد و تکبیر گفت! «آقا» که خودشان هم به شدت خنده شان گرفته بود، گفت: حالا سر به سر من پیرمرد می گذارید؟! اما بچه ها که «آقا» را به خودشان نزدیک تر از این حرف ها می دانستند، دست از مطایبه برنداشتند و دوباره یکی از میان جمع بلند شد و گفت تکبیر! اینجا دیگر خنده «آقا» دیدنی بود! آن ایام اوضاع جبهه ها به لحاظ روحی مناسب نبود، و همین قضیه تکبیرها کلی روح و روان بچه ها را شاد کرد. جالب اینجاست که بعد از این تکبیر آخر، سخنرانی «آقا» ادامه پیدا کرد و تا آخر، رزمندگان سراپا گوش شدند تا سخنان ایشان را دقیق و کامل بشنوند». این حکایت همان «آقا»یی است که انضباط نظامی اش در جنگ، زبانزد فرماندهان بود. «آقا» را همه فرماندهان دوست می داشتند، حتی فرماندهانی که با هم اختلاف داشتند. از همان زمان هم این محبت، آمیخته به مهر ولایت بود. خیلی از مواقع جنگ، توصیه های «آقا»، حلال مجادلات بود. و همین جامعیت بود که امام خمینی را بر آن داشت تا در وصف مولای ما بگوید: «اگر گمان بکنید در تمام دنیا، رئیس جمهور و سلاطین و امثال اینها، یک نفر را مثل آقای خامنه ای پیدا بکنید که متعهد به اسلام باشد و بنای قلبی اش بر این باشد که به ملت، خدمت کند، پیدا نمی کنید». تعابیری از این دست، آنقدر بسیار است که گویی امام می خواست پس از رفتنش خط را داده باشد که کدام ناخدای با خدا را یارای این هست که کشتی پهلو گرفته انقلاب را به ساحل امن برساند. مروری کوتاه بر آنچه که بعد از امام بر انقلاب رفت، نشان می دهد هر جا تبعیت از ولایت بوده، در آن امر، نظام موفق تر بوده. مسئولین هم هر جا مطیع رهبر بوده اند، خدمت بیشتری به ملت کرده اند. زمان امام هم همین طور بود. هر وقت زاویه دولت با ولایت کمتر می شد، مردم از وضع خود راضی تر بودند. این مهم بدین خاطر است که در اسلام، میان امام و امت، و ولی فقیه و ملت، رابطه ای قلبی وجود دارد. رهبر خوب می داند که اصلی ترین دغدغه مردم، رفع فقر و فساد و تبعیض است و مردم هم خوب می دانند اگر دولت مردان، بی اعتنا به اشارات رهبر باشند، و هر روز ساز جدیدی کوک کنند، گره ای از مشکلات باز نخواهد شد. حل کردن مشکلات مردم از طریق جامه عمل پوشاندن به دستورات رهبر، بالاترین افتخار و مهم ترین ابتکاری است که یک رئیس جمهور می تواند انجام دهد. نظامی که در راس آن ولی فقیه است، اگر رئیس جمهور بتواند تدارکاتچی رفع غم و غصه ملت باشد، به توفیق بزرگی رسیده. و الا شعار دادن و شعور مردم را به بازی گرفتن، هنر چندانی نمی خواهد. مردم خوب می دانند با رای دادن به کدام برنامه و کدام راه، می توانند از نگرانی های خود و رهبر بکاهند. رئیس جمهوری که وقتی دوران خدمتش تمام شد، بتواند سر بالا بگیرد و خوشحال باشد که برای مردم و رهبر، به جای حرف زدن و شرط و شروط گذاشتن، کار کرده است. اعضای دولتش سهام داران خدمت به ملت بوده اند و خودش نه فقط رئیس، بلکه بالاتر، «سرباز جمهور» بوده است. رای به اصول گرایی اصلاح طلبانه، رای به اشخاص نیست. رای به شخصیت هاست. رای به گذشته های تجربه شده نیست. رای به آینده های روشن است. رای به پیرانی نیست که انقلاب را به وجود آوردند. با حفظ حرمت این بزرگواران، رای به مدیرانی است که انقلاب، خود، ایشان را پرورش داده. اینک نوبت مدیران دست پرورده انقلاب است که مدیریت نظام را در دست بگیرند. این مدیران از آنجا که مولود انقلاب اند، خوب می دانند برای انقلاب، خدمت از قدرت مهم تر است و تهذیب از تحزب. تجربه پیران انقلاب کرده، پیش روی متولدین انقلاب است. این سرمایه کوچکی برای اصول گرایی اصلاح طلبانه نیست. آن تجربه و این شور، وقتی به هم پیوند می خورد، راه درستی به وجود می آورد که «آقا» در کرمان الحق نام قشنگی روی آن گذاشت: «اصول گرایی اصلاح طلبانه».

این نوشته در صفحه اصلی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. سیداحمد می‌گوید:

    بسم الله…

    اللهم احفظ قائدنا خامنه ای
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    باز عده ای بگویند؛ داداش حسین بد قوله!!!

  2. صبا می‌گوید:

    “آقا سید”!

    استغفر الله، البته که بدقول نیستند. منتها؛ گاهی دقایق شان از ماده خارج می شود و به معنا می رود!

  3. برف و آفتاب می‌گوید:

    “به مرور تا دقایقی بعد”… یاد چادر روز دهم افتادم! چه حس خوبی داشت!
    مخصوصا اینکه بالاخره چشممون به فونت درشت داداش روشن شد؛ حسابی شبیه حال و هوای چادر روز دهم شد.

  4. صالحون می‌گوید:

    جانم سید علی…

  5. العبد می‌گوید:

    بى خیال داداش حسین!
    به قول خودت “فی الحال حال خوبی دارم، با سیاست و بحث سیاسی اگر خرابش نکنم!”

  6. ایما می‌گوید:

    چیزی برای گفتن نداریم.
    فقط خدا ما رو زیر سایه امام زمان حفظ کنند و فرماندمون هم سیدنا القائد امام خامنه ای باشند.
    یه خواهش؛ در مورد حمایت صد در صدی آقا از احمدی نژاد اگه میشه تحلیلی بنویسید…………

  7. مرتضی اهوازی می‌گوید:

    این عکس رو بعد از قضیه اون بنده خدا گرفتید؟
    نگفتید مخاطب عکس هم دل داره؟ به سه‌رخ هم قانع بودیم‌ها!

    حالا جدی واسه چی با احمدی‌نژاد رفتید نیویورک؟! 🙂
    .
    .
    .
    .
    باشه باشه! غلط کردم!! ……!!!

  8. سیداحمد می‌گوید:

    “باور کنید قلم من اگر چه لال نیست، اما دلال هم نیست.”

    قشنگ گفتید!
    این وصله ها، هیچ رقمه به شما نمی چسبد.

  9. سیداحمد می‌گوید:

    السلام علیک یا باب الحوائج… یا علی اصغرِ حسین…

    http://www.uploadtak.com/images/k39_karimi90asgh01.mp3
    http://uploadtak.com/images/p9424_GANJINEH_MAREFAT_04.mp3

  10. سیداحمد می‌گوید:

    آی حرص می خوردم از این شعارا!

  11. سیداحمد می‌گوید:

    داداش حسین؛

    شب محرمی طنز ننویس!
    خیلی خنده دار شده…

  12. روان نویس می‌گوید:

    سلام.
    شما کار خودتان را بکنید. قرار به حرف مردم باشد که آدم سرگیجه می گیرد!

    سید احمد راست می گه. من مثلا موسیقیجات گوش نمی کنم چون محرم است شما متن طنز می ذاری؟!

  13. سوگند می‌گوید:

    سلام استاد! خیلی خوب بود! مخصوصا عکس ها!

  14. سجاد می‌گوید:

    سلام

    همه رو یهو باهم بنویس… چقد بشینیم هی f5 بزنیم تا به روز بشه.

  15. برف و آفتاب می‌گوید:

    چرا دوست ندارین عکسشو بذارین؟ یه عکس داشتین ازش فقط یه شب گذاشتین تو قطعه؛ اونو بذارین!!

  16. حنظله می‌گوید:

    صد حیف که آرشیو سایت کیهان از ۸۸ شروع میشه!

    پس چش و دلمون درآد تا “به مرور تا دقایقی بعد…”
    مثه همیشه!!! ای خدا!

  17. ستاره خرازی می‌گوید:

    این سخن از آن هاشمی بود که انصافا در آخرین مراحل این امر خیر، نقش غیر قابل انکاری ایفا مرد.

    ایفا کرد، اشتباهی ایفا مرد، تایپ شده
    پارگراف آخر، خط چهارم

  18. ایما می‌گوید:

    خدا وکیلی آقا واقعا غریبه؛
    صحبتهایی که از آقا هم با سند نقل کردمو سانسور کردید.
    یا علی برادر… یا علی
    آزاده باشید…

  19. سیداحمد می‌گوید:

    ایما؛

    لطفا پررو نباشید! تا داداش حسین یک جمله در تعریف احمدی نژاد می نویسد، روی تان را زیاد نکنید! شما لیست یک سری سخنرانی های “آقا” را گذاشته بودی و نوشته بودی حمایت صد در صدی رهبر از احمدی نژاد!!! کدام حمایت صد در صدی؟! اگر دوست دارید در “قطعه ۲۶″ کامنت تان تایید شود، حد و مرزها را رعایت کنید. سخنرانی امروز ” حضرت آقا” خیلی فرق دارد با اینکه بگوییم رهبر از رئیس جمهور حمایت صد در صدی کرده است!!! من اگر بخواهم هر کامنت شما را با پاسخ خودم تایید کنم، و احیانا وقت حسین قدیانی را هم بگیرم، ترجیح می دهم کامنت های مسئله دار را اصلا تایید نکنم. پس بی خود طلبکار نباشید و خیال هم نکنید «آقا» غریب است!!! فتنه و انحراف غریب اند!

  20. لبیک یا حسین می‌گوید:

    با خواندن نصفه ی دوم متن خیلی خسته شدم، نظری ندارم

  21. سیداحمد می‌گوید:

    اولین بار بود که یک متن راجع به هاشمی رفسنجانی را با این حجم از جملات و کلمات، در این سبک و سیاق، دقیق و تا آخر خواندم!

    داداش حسین؛
    ممنونم که زحمت بازنشرش را کشیدید… با شوق بیشتری منتظر “خامنه ای، خامنه ای است” هستیم!

  22. ستاره خرازی می‌گوید:

    آدمی پیر چو شد، حرص جوان می گردد
    خواب در وقت سحرگاه گران می گردد

  23. به جای امیر می‌گوید:

    ابر گریان (به جای گفت و شنود)

    امروز که در آستانه تاسوعا و عاشورای حسینی(ع) هستیم و جهان اسلام در عزای آن امام بزرگوار به سوگ نشسته است، این ستون را در همراهی با عزاداران حسینی(ع) به قطعه ای از ترجیع بند معروف محتشم کاشانی اختصاص می دهیم؛
    روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
    خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
    موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه
    ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
    گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
    گفتی فتاد از حرکت چرخ بی قرار
    عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
    افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
    آن خیمه ای که گیسوی حورش طناب بود
    شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
    جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
    گشتند بی عماری و محمل شترسوار
    با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
    روح الامین ز روح نبی گشت شرمسار
    وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
    نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

  24. سایه/روشن می‌گوید:

    چون متن طولانیه و وقت هم کم،
    مثل شب های امتحان به عکس ها و تیترهای مهم اش توجه می کنیم:
    خامنه ای، خامنه ای است.
    هاشمی، هاشمی نیست!

  25. سیداحمد می‌گوید:

    وااااااااااااااای!
    اگر نصفه شب نبود باید فریاد می زدم ها!
    یعنی اصلا انتظار نداشتم در اولین جمله متن دوم با چنین عبارت انفجاری ای رو به رو بشوم!

    “مردانی که این توانایی را دارند چند نفر باشند، لزوما انسان های بزرگی نیستند.”

    نابودش کردی!!!

  26. سیداحمد می‌گوید:

    “شاهکار مردانی از این دست، کور کردن چشم فتنه است.”

    احسنت!

    “از ابرمردان واقعی روزگار ما «سیدعلی حسینی خامنه ای» است.”

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم…

  27. صبا می‌گوید:

    خدا خیرتان بدهد حاجی؛ یعنی اینقدر متقابل شروع کرده بودید که اصلا لازم نبود مخاطب باهوش باشد و شما دست کم نگیریدش! رسما شستید و گذاشتیدش کنار!

  28. ناشناس می‌گوید:

    ………………………………

  29. اسلامی ایرانی می‌گوید:

    جانم “سید علی”
    دارم کم کم باور میکنم به ظهور نزدیک میشیم.
    تمام تاریخ صدر اسلام، یکی پس از دیگری داره جلوی رومون
    اتفاق میفته. فتنه، جنگ، خواص بی بصیرت، انحراف، خوارج،
    ماه محرم، رهبر انقلابی، فلسطین، میانمار، طوفان، اسراییل،
    فونت درشت!! سنج و طبل تو چیذر! اوووو چه خبره؟
    فقط مونده استعفای کفاشیان و اجرای فرمان تاریخی حاج منصور
    جهت کشتار یهودیا! انشاءلله…

  30. حسن می‌گوید:

    جالبه …. هنوز قبول نداری متن (مصباح و چند آه) اشتباه بود!!!!!

  31. مرتضی اهوازی می‌گوید:

    متن اول واقعا حرفه‌ای بود و عالی؛ متن دوم واقعا عالی بود و حرفه‌ای!
    منتظریم…

  32. محسن می‌گوید:

    دارم کم کم باور می کنم به ظهور نزدیک می شیم.
    تمام تاریخ صدر اسلام، یکی پس از دیگری داره جلوی رومون
    اتفاق میفته…………….

  33. حامد توکلی می‌گوید:

    سلام
    🙂
    خون و اشک و شور را در وجودم به جوش و جاری و بی حد کردی.
    و هنوز منتظرم…

  34. چشم انتظار می‌گوید:

    هرکی هرچی می خواد بگه، بگه. راه درست درسته. داداش حسین؛ هم راهت، هم کارت، درسته. تا… شود هر آنکه نتوان دید.

  35. نیاز می‌گوید:

    آقای قدیانی قبل التحریر آنقدر طولانی… خودش چقدر؟؟؟؟؟

    ولی کاش تواین روزها حال و هوای سایت رو سیاسی نمی کردین!!!!

  36. دوستدار بسیجیها می‌گوید:

    با سلام
    این است درس آزادگی عاشورای حسینی:

    “باور کنید می شود از احمدی نژاد انتقاد کرد، ولی با لاریجانی و قالیباف نبست! می شود از احمدی نژاد تعریف کرد، اما نوکر مشایی نبود! “

  37. م.طاهری می‌گوید:

    عجب داستانی شد این سفر.

  38. سیداحمد می‌گوید:

    “نظامی که در راس آن ولی فقیه است، اگر رئیس جمهور بتواند تدارکاتچی رفع غم و غصه ملت باشد، به توفیق بزرگی رسیده. و الا شعار دادن و شعور مردم را به بازی گرفتن، هنر چندانی نمی خواهد.”

  39. سیداحمد می‌گوید:

    داداش حسین عزیز!

    خدا قوت و سپاس فراوان بابت هر دو متن و حواشی جذابی که نگاشتید.
    عالی بود!

  40. م.طاهری می‌گوید:

    واقعا ممنون به خاطر بازنشر این دو متن.
    هیچ کدام را نخوانده بودم و چقدر عالی بودند.

  41. پویان مهدوی می‌گوید:

    ……………………………
    خدا عاقبتمان را بخیر کند.

  42. saman می‌گوید:

    تمام سنگها سجیل میشن
    کلیپ ویدئو زیبا از شبکه نصر با صدای حامد زمانی تقدیم به شهید حاج حسن طهرانی مقدم
    http://www.nasrtv.com/modules/video/singlefile.php?cid=15&lid=7294

  43. حسین می‌گوید:

    سلام؛
    متن دراز بود، حوصلم نکشید تا آخرش بخونم!

  44. پویان مهدوی می‌گوید:

    ……………………

  45. سنگربان می‌گوید:

    عالی بود! چقدر خوب توصیف کردید آقای مارو…

  46. بی نشان می‌گوید:

    متن دوم بسیار عالی بود، واقعا لذت بردم.

    پس این تکبیر گفتن های بی جا سابقه طولانی داره……. تو یه سخنرانی “آقا” یه جمله از نتانیاهو گفت، بعدش ملت صلوات فرستادن!!!! آخه آدم چی بگه……

  47. بی نشان می‌گوید:

    ببخشید اشتباه نوشتم. به جای صلوات باید مینوشتم تکبیر گفتن……

  48. ایرانی می‌گوید:

    الـــــلـــــهم احـــفـــــظ قائـــــدنـــــا الامــــــــام خــــــامـــــنـــــه ای…

    اول علی، آخر علی… رهبر فقط سید علی…

  49. شیدا می‌گوید:

    بر خامنه اى رهبر خوبان صلوات!

  50. سیداحمد می‌گوید:

    السلام علیک یا علی اکبرِ حسین…

    http://uploadfa.net/uploads/13534963021.mp3
    http://uploadfa.net/uploads/13534963022.mp3

  51. "دیوونه داداشی" می‌گوید:

    “ای کاش لااقل میان خودمان، فضا اندکی مهربانانه تر و هم دلانه تر بود…”
    .
    .
    سلام بر حسین*
    حسین قدیانی: قشنگ بود! پیام دریافت شد!

  52. شرمنده ی شهدا می‌گوید:

    اللهم احفظ قائدنا الامام خامنه ای

  53. اسلامی ایرانی می‌گوید:

    سالی ۳۰ هزار نفر تو جاده های این مملکت کشته میشن،
    حالا ۲ تا تصادف هم توی جاده راهیان نور اتفاق افتاده. شده
    سر تیتر روزنامه های زنجیره ای. موج تمسخر و کاریکاتور توی
    فیس بوک و شبکه های دیگه راه افتاده. چرا؟ چون این جماعت بد ذات
    از هر چیزی که به شهید و شهادت مربوط بشه، بدشون میاد.
    حالا میخواد حضرت اباعبدالله باشه، میخواد راهیان نور باشه.
    سینه زنی باشه یا نذری محرم. نداشتیم. والا بلا کسی جرات
    نداشت اینقدر راحت توهین بکنه. خدا لعنت بکنه متوهم و شیخ رو
    که به این حروم زاده ها جرات زبون درازی دادن.
    یعنی اینقدر اعصابم خرابه الان…..

  54. عباس زحمتکش می‌گوید:

    اسلامی ایرانی؛

    دوست عزیز! شما ظاهرا حسی پیدا کرده اید که ایران و هر چه که دارد مایملک عده ای محدود است. و هر کسی که انتقاد کند زبان درازی کرده و حتما باید مجازات شود. توهین شما به دو کاندید ناراضی انتخابات قابل فهم نیست.
    در جایی همین فیس بوک و زبان درازی ها کمک به سقوط دیکتاتورهای لیبی و مصر کرده.
    متاسفانه تحمل شما و دوستان دیگر مثل شما بسیار کم است و همین باعث مهاجرت گروهی به خارج می شود.
    و این که در قرن حاضر چگونه مخالفین شما همه نفهم و زبان دراز می شوند؟ و اگر اجازه حرف زدن به اینها داده نشود ایا موضوع حل می شود؟
    این روزها هم که می بینید قتل یک وبلاگ نویس اتفاق افتاده. آیا این را هم می توان با کشته های تصادفات جمع بست و بی خیالش شد؟

  55. ناشناس می‌گوید:

    نمی خوام از کس خاصی طرفداری کنم ولی بعضی مردم واقعا عقلشون به چشمشونه. چون هیچ وقت تحلیل نمی کنند و فقط عادت دارند از روی جوگیری رای بدن یا حمایت کنند؛ بعد که رکب می خورند باز هم فقط بلدند فحش بدن نه تحلیل. اتفاقا دشمن از همین مغز ناقص هااستفاده میکنه و هر چرت و پرتی را در جامعه شایعه میکنه. امان از مردم کوفی صفت.
    میدونم که الان به حمایت از احمدی نژاد متهم میشم. ولی همین پروژه تخریب احمدی نژاد هر چند همه حرف ها درست باشند وسیله ای شده که بعضی آقایان اشتباهات فاحش خودشون رو پشت این نقاب قایم کنند و خنجری که کمر نظام رو نشونه رفته پشت نقاب دلسوزی قایم کنند!

  56. سیداحمد می‌گوید:

    جای همه دوستان خالی، نائب الزیاره بودیم در محضر حضرت آقا!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    السلام علیک یا قمر بنی هاشم…

    http://uploadfa.net/uploads/13534965091.mp3
    http://uploadfa.net/uploads/13534969531.mp3
    http://uploadfa.net/uploads/13534969532.mp3

  57. علی رضا می‌گوید:

    پرچمت گر سرنگون شد، من نگه میدارمش
    غم نخور بعد از تو پشتیبان پرچم “زینب” است…

  58. سیداحمد می‌گوید:

    ۱ روز مانده تا عاشورا
    لبیک یا حسین زهرا…

  59. احمد می‌گوید:

    داداش حسین!
    حرف مردم رو ول کن. داستان اون طرف که با نوه اش و الاغش سفر میکرد رو که حتما شنیدید. کسی که بخواد در مورد کسی حرف بسازه در هر صورت میسازه. نمونه هاش هم زیاده.
    موفق و پیروز و ثابت قدم باشید همیشه انشاالله.

  60. احمد می‌گوید:

    {بر خامنه ای رهبر خوبان صلوات}

  61. عباس زحمتکش می‌گوید:

    “گفتم: برای آنکه پی به حقارتم ببرم، لازم باشد خودم را با خدا هم مقایسه می کنم!!”
    این جمله حکایت از روان غیر متعادل نویسنده دارد. نیاز پی به حقارت بردن برای کسانی که نه تنها احساس نمی کنند که یک شهروند معمولیند بلکه به جایگاهی خود را وصل می دانند که دیگران را احمق و خود فروخته می خوانند.
    “رسما حالتی شبیه حال «حاج کاظم» بهم دست داد! آن روی فرزند شهیدی ام بالا آمد.”
    این را هم نویسنده دوران آقای قدیانی نوشتند!!! آیا این عبارت اشاره به نوعی رفتار در کسانی دارد که والدینشان در جنگ شهید شده اند؟

  62. شهروند ثروتمند می‌گوید:

    ………

  63. ایرانی اسلامی می‌گوید:

    …………

  64. فتنه 88 می‌گوید:

    ………

  65. آنتی متملق می‌گوید:

    ……

  66. سیداحمد می‌گوید:

    امشبی را شه دین در حرمش مهمان است… مکن ای صبح طلوع
    عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است… مکن ای صبح طلوع

    http://uploadfa.net/uploads/13534973981.mp3
    http://uploadfa.net/uploads/13534973982.mp3

  67. "دیوونه داداشی" می‌گوید:

    کاش آسمان به زمین می افتاد…

  68. ..... می‌گوید:

    …………

  69. yousef می‌گوید:

    حسین جان!
    بی خیال این حرف ها؛
    برادر جان! اگر به این حضرات باشه، بچه شهید جماعت باید لام تا کام نگه که فرزند شهیده، چون این تنها مقوله ایه که حضرات توش کم میارن. ول کن بابا! عاشورا رو دریاب. این فتنه شیطونه که داغ عاشورا رو یادمون بره!

  70. سیداحمد می‌گوید:

    شام غریبان است… زینب پریشان است…

    http://uploadfa.net/uploads/13538456491.mp3
    http://uploadfa.net/uploads/13538456522.mp3

  71. مطهره می‌گوید:

    سلام آقای قدیانی!
    اصلا بذار اینقدر بگن که…
    مگه قبلا شما برا اونا می نوشتی که حالا به حرفشون ناراحت میشی؟؟
    این عاقله مردها همیشه از ما جوون ها ایراد میگیرن چه میشه کرد؟!

  72. به جای امیر می‌گوید:

    خیمه خورشید (به جای گفت و شنود)

    امروز هم در ادامه ایام عزای حسینی(ع) ستون گفت وشنود را دیگرگونه می نگاریم و به چند پیامک از صدها پیامکی که این روزها دلدادگان سوگوار اباعبدالله(ع) در سوگ آن امام بزرگوار و یاران شهیدش برای یکدیگر ارسال می کنند اشاره خواهیم داشت؛
    ¤ محرم عزای غفلت از غدیر است و کربلا صحنه خیانت به ولایت. چه کوتاه است فاصله میان بالا رفتن دست علی(ع) در غدیر تا بالا رفتن سر حسین(ع) در عاشورا. اجازه نمی دهیم خیانت پیشگان بار دیگر ولی را به کربلا دعوت کنند.
    ¤ اهل کوفه نبودن یعنی این که بدانی تا حسین(ع) نیامده است، ولی امر، مسلم بن عقیل(ع) است.
    ¤ طبل عزا را بنواز ای فلک… خیمه خورشید سوخت.
    ¤ حسین من! پیچیده شمیمت همه جا، ای تن بی سر، چون شیشه عطری که سرش گم شده باشد.
    ¤ ای آب فرات از کجا می آیی؟… ناصاف ولی چه باصفا می آیی!… خود را نرساندی به لب خشک حسین(ع)… دیگر به چه رو به کربلا می آیی؟!

  73. سیداحمد می‌گوید:

    دوستان محترم؛

    امشب، متن کوتاهی که داداش حسین در مراسم ظهر عاشورای فکه خواند، در “قطعه ۲۶” به روز می شود…

  74. sarbaze1404 می‌گوید:

    سلام بر داداش حسین! عزاداری ها قبول باشه انشا الله.
    نمی خوام حرفی بزنم که خدایی نکرده متهم بشم به اینکه می خوام نتیجه ای باطل ازش برداشت کنم. ولی انصافا ترکوندیا!! البته شاید این جذابیت متن به خاطر موضوع متن ها بود ولی هرچی بود؛ قلمت گرم!! راستی دوباره ناراحتی های مارو از خودت باز نشر دادی با گفتن مصباح و چند آه دیگر…
    در آخر، یه مطلبی روزنامه ی ایران پنج شنبه ای کار کرده بود توصفحه سومش که به نظرم جالب بود؛ میشه روش کمی تامل کرد.
    سوم تیر ادامه دارد. یا علی

  75. جماران می‌گوید:

    در مکتب امام

    از کاغذبازی اجتناب کنید!
    از وزارتخانه ها و مأموران اجرا بخواهید که از کاغذبازی ها و غلط کاری های زمان طاغوت اجتناب کنند!
    و رفاه ملت مظلوم و عقب افتادگی های آنها را به طور ضربتی تحصیل و ترمیم کنند.
    صحیفه نور – ج ۱۲ – ص ۱۲۳

  76. برخی از ترس افتادن آنقدر عقب عقب می روند که از پشت سر می افتند!
    برخی از ترس منصوب نشدن به جریان انحرافی آنقدر محتاط می شوند که بدیهیات و واجبات را فراموش می کنند.
    داداش حسین! سفر شما به نیویورک با پول بیت المال برای ارایه یک سفر نامه بی قصد و قرض بود از آنچه دیدی و شنیدی! سیر و سیاحت و گشت و گزار نبود! وظیفه ای داشتی از این سفر که من مخاطب اگر اینجا کلامم برایت ارزشی ندارد که توجهی کنی و اگر دستم نمی رسد آخرتی هست که در کنار همه ی به یغما برندگان بیت المال از شما هم شکایت کنم! و بر روی شکایتم از شما بیش از دزدان بیت المال اصرار کنم! چون شما منتقد بودی و مدعی اما پایش که رسید راحت حق و حقیقت را برای آنکه کسی نگوید منسوب به جریان انحرافی کنار زدی!
    چرا نگفتی که این جریان انحرافی و آن مشایی چقدر در این سفر گرداننده رفتار و اظهارات رییس جمهور و دولت بودند؟ این جریان انحرافی اصلا در دولت الان در حال چه اثر گذاری است؟ این دیو دو سر که نامش را مشایی نهادند در این سفر چه ها کرد؟ چرا به جای بیان واقعیات برای مردم تا خودشان به قضاوت بنشینند تحلیل و تحلیل و تحلیل خوردمان می دهید!! ما پیش از آنکه امثال شماها بگویید می دانستیم که خاندان هاشمی موریانه ی نظام است! ما پیش از اینها می دانستیم که موسوی عروسک خیمه شب بازی است! نیازی نبود که شما بگویید قالیباف و لاریجانی در ولایتمداریشان نقص هست! خودمان دیده بودیم که احمدی نژاد اشتباهاتی دارد! قلم خبرنگار چشم ملت است! چشمی که نماینده ی ما بود در نیویورک چه شد که ناگاه دشنه برداشت و خود را کور کرد؟! همه گزارش ما شد یک پاراگراف که بعداً عکسش را هم حذف کردی؟! از چه ترسیدی برادر! این حق الناس بماند تا قیامت! راستی حق الناس از بدیهیات و واجبات دین است این چهارچوب ها را که استادید البته اگر در دور زدن آن هم …

  77. رضا می‌گوید:

    سلام؛
    من هم یک فرزند شهیدم و با قلمتان در اوج فتنه ۸۸ آشنا شدم.
    وبلاگی دارم که اگر سر بزنی و راهنمائیم کنی در این مسیر، ممنون خواهم شد.
    حسین قدیانی: الان آمدم و وبلاگ خوبت را دیدم. پست هایی کاملا کوتاه، اما پر از معانی بلند. در فضای مجازی از نوع حزب اللهی اش، وجود چنین وبلاگ هایی خیلی لازم است. خداوند بر درجات پدرتان اضافه کند.

  78. سیداحمد می‌گوید:

    شهادت آقا امام سجاد (ع) بر اهالی قطعه مقدس ۲۶ تسلیت باد…

    http://uploadfa.net/uploads/13539451181.mp3
    http://uploadfa.net/uploads/13539451182.mp3

  79. یوسف حسینی می‌گوید:

    آیا باید نگاهمان به انگشت اشاره رهبری باشد؟
    http://ingholt.ir/?p=559

  80. لبیک یا حسین می‌گوید:

    خیلی خوب شد که اول “هاشمی، هاشمی نیست “را گذاشتید، چون با خواندن متن بعدش آن خستگی روحی که نسبت به همون بالایی پیدا کرده بودم بر طرف شد.
    این روزها اصلا رغبت به خواندن مطالبی در مورد خاندان فوق ندارم نه در روزنامه و نه سایت.

  81. لبیک یا حسین می‌گوید:

    واقعا جمله ی اخلاقی و پر مفهومی بود: “اما فروتنی شان، تواضع بدتر از غرور نیست”

  82. عباس زحمتکش می‌گوید:

    با شخصی صحبت می کردم می گفت کجای دنیا با ۱۵ میلیون یک آپارتمان می دهند به شهروندش؟ بلافاصله گفتم کجای دنیا حقوق یک فرد با سابقه ۲۰۰ دلار است؟ اونهم سریع جواب داد اشکال کار اینه که حقوقت را به دلار می گی!!!!!!!!!!!
    دیگه ادامه ندادم مگر مقایسه ایشون در دادن آپارتمان ۱۵ میلیونی به شهروندان با چی انجام شده؟
    آقا کو انصاف؟ کو؟

  83. دلخون می‌گوید:

    متن رو نصفه خوندم اما کلا متوجه شدم قضیه چیه… این که چرا مطلب رو نصفه خوندم به خاطر این بود که واقعا چشم هام کشش نداشت این مطلب طولانی رو یکجا بخونم…
    کامنت بچه ها رو خوندم و دیدم باز این جناب ایما تخیلات خودش رو در قالب کامنت اینجا گذاشت… *دفاع صد درصدی حضرت آقا از احمدی نژاد * جدا که جناب ایما آدم متوهمی هستی… این دوستان اگر در حد همین فضای مجازی شما رو بشناسن من یکی خوب شما رو هم در فضای مجازی و هم در دنیای واقعی میشناسم…
    ممنون سید احمد که جوابش رو دادی ایشون فوق العاده آدم متوهمی است و جلوش رو نگیری فکر میکنه احمدی نژاد معصوم است…

  84. ستاره خرازی می‌گوید:

    ای ام سلمه اگر این خاک مبدل به خون گشت همانا بدان فرزندم کشته شده است.
    تربت مرقد امام حسین علیه السلام به رنگ قرمز گرائید.
    http://alkafeel.net/persian/ir-news/index.php?id=329#!prettyPhoto

  85. شوکران می‌گوید:

    اون اوایل فکر می کردم تو همیشه بداخلاقی، ولی بعد که بیشتر شناختمت، فهمیدم اگه پا رو دمت نذارن، ذاتا آدم بداخلاقی نیستی.
    ولی اگه احمدی نژاد و مشایی رو با خودت نمی بردی نیویورک، حالا این همه حرف و حدیث پشت سرت نبودها!

  86. ناشناس می‌گوید:

    ………………..

  87. hosseinam man hossein می‌گوید:

    سلام. یه زمانی یه حرفایی رو می زدی یه جورایی نیگات میکردن. که اینقدر حرفای راننده تاکسی ای نزن!
    اما حالا چی؟!
    خدا را… خدا را فریاد! آنقدر نگین گل و بلبله، بهتون می خندن. نمی دونم! شاید گریه هم کنن.
    سیاست مدار(!) دیدی با یک کلمه هزار تومن دلارو ببره بالا، هزار تا نشون بزنه؟!
    نشون اول می خوره به یه معتاد اون ور خیابون و زنشو واگذار میکنه، واسه دو گرم مواد،
    بعدی به کودک دست فروشی که اگه دس خالی برگرده داداش کوچیکش باز گشنه میخوابه، نمی دونم من که تو بچگی استرس نداشتم ولی… بماند.
    تیر بعدیش رو یه سر آقای داداش حسین! برو سایتای همسر یابی که مثه ریگ زیاد میشه؛ برو ببین!
    بالا رفتن سن ازدواج رو، فساد جوانان رو، فروشگاه لوازم خانگی رو، قیمت ماشین و خونه و اصلا جان من بگو قیمت ازدواج چنده؟!
    نه! ولی تیر آقایون واسه بعضیا به خوب سیبلی خورده؛
    جان فاطمه ی زهرا نگو حکومت امام زمانه باید حفظش کنیم!
    قضیه همون حرف قدیمیه، ما مسلمون تریم یا غربیا؛ نه اصلا بذار یه چیز دیگه بگم! ما مسلمون تریم یا سنگاپوریا؟! اصلا میدونی شاد ترین مردم دنیان! سر وقت تحصیل، سر وقت کار، سر وقت ازدواج و خونه زندگی؛ مهربان و خندان ترین مردمم هستن؛
    فقط اسمشون مسلمون نیست.
    اشکال اینه… همینه، همینه!
    مسلمون فقط کسی نیست که شیعه ست، تو ایرانه، یا حتی نماز میخونه و پیام آورش محمده؛
    ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا ولکن کان حنیفا مسلما…

  88. دانیال دوران می‌گوید:

    سلام! وبلاگ خیلی خوبی دارین.
    لطفا به وبلاگ ماهم سر بزنید و من را به عنوان یک دوست و هم سنگر لینک کنید.
    موفق باشین.
    یاعلی…

  89. بشیر می‌گوید:

    اعتراف می کنم بی انصافم، چون همه مطالب سایت رو می خونم ولی یه تشکر تو کامنت نمی ذارم. ولی تا یه عیب کوچیک به نظرم رسید، دارم می نویسم؛ دقیقا منظورتون از مدیر شیلات ایلام چی بود؟!!!

    در انتها برای اولین بار از اعماق قلب مراتب تشکرم رو به عرض می رسانم.

  90. مجید می‌گوید:

    تکبیر!

  91. طنین چاراویماق می‌گوید:

    سلام. خسته نباشید واسه خاطر اینکه ویسایت جالب و عالی دارید. مطالبش واقعا به دلنشین هستش. سایت شما رو لینک کردم و از مطالبتون یه مقاله تو سایت زدم.
    http://www.charoymagh.ir/links
    از همکاری و تعامل با شما خوشحال میشم.
    مدیر سایت طنین چاراویماق

  92. بازتاب: خامنه ای، خامنه ای است

  93. سلاله ۹ دی می‌گوید:

    “اگر دیگر حضرات نیز فرزندان شان را اینگونه تربیت می کردند، آیا واژه ای به نام «آقازاده ها» تا این حد بار منفی پیدا می کرد؟!”

    مشکل اینجاست که خود حضرات بی تربیت اند؛ وقتی آن قدر ادب ندارند که برمی دارند نامه بدون سلام برای عالی ترین و عزیزترین مقام کشور می نویسند؛ تربیت بچه های شان هم می شود همینی که داریم می بینیم… یه مشت آدم عقده ای و از خود راضی و…… بقیه اش را هم همگی می دانید!

  94. سلاله ۹ دی می‌گوید:

    تا به حال متنی به این جامعی و قشنگی درباره شخصیت آقا از ابعاد مختلف نخوانده بودم، اصلا هم این احساس را نداشتم که متن مال سالها پیش است. همه ویژگی های شخصیتی آقا را شامل می شد.

  95. سلاله ۹ دی می‌گوید:

    “ویژگی های متفاوتی که بعضی ها در خودهای مختلف شان بروز می دهند، «آقا» همه را در همان یک خودی که رو کرده، نهفته دارد.”

    “ایشان که یک خود بیشتر نیستند، همین خود را هم عمدتا نادیده می گیرند و مدام دم از خدا می زنند. سنگ دین را به سینه می زنند. شاهکار مردانی از این دست، کور کردن چشم فتنه است. آینده را حتی روشن تر از حال می بینند.”

    “اگر نبود «ولایت فقیه»، ای بسا حادثه که به جای تبدیل شدن به حماسه، مبدل به فتنه می شد و کار انقلاب به آخر می رسید.”

    “چه، ایشان از انسان هایی است که بیشتر به یک «شخصیت» می مانند تا به یک «شخص». و بیشتر به یک «راه» می مانند، تا حتی «راهبر»”

    “وقتی در ایران پای رهبر انقلاب به حادثه ای تلخ باز می شود، حماسه ای شیرین در راه است.”

  96. سادتی می‌گوید:

    احسنت…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.