قلک عطیه

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

بزرگ ترین بانک جهان اسلام، قلک کوچک عطیه بود که همراه با یک نامه و چند قطره اشک، رهسپار جنگ با تانک شد؛ «به نام خدا. سلام بابا. توی این مدت که تو نبودی، هر چی از مامان پول توجیبی گرفتم، ریختم داخل قلک. خیلی پول شده. باهاش تفنگ بخر و با دشمن خمینی بجنگ. اینجا خیلی جای تو خالی است. منتظر می مانم تا برگردی. مامان دارد شام درست می کند. بشقاب تو را می گذارم کنار. هفته بعد نه، اون یکی هفته، می شود ۵ ماه که مرا بوس نکردی. دلم برایت یک ذره شده. دیروز رفتم برایت یک قلک نو خریدم و باز هم برایت پول جمع می کنم و می فرستم جبهه که گرسنه نمانی. برای خودت بیسکوئیت بخر. راستی بابا! تانک خیلی گرونه؟!… هر وقت دلت هوایم را کرد، قلک را بوس کن. جای اشکام روش معلومه… دیروز دیکته شدم ۱۹ چون که صلاح را با سین نوشتم؛ دلم نیامد، وقتی تو داری با دست خالی می جنگی! دوسِت دارم. عطیه». 

***

بزرگ ترین بانک جهان اسلام، قلک کوچک عطیه بود؛ قلکی شبیه نارنجک، پر از ۲۰ تومانی هایی که پشت آن، کارگران مشغول «جهاد اقتصادی» بودند در خط مقدم خدمت. قلکی شبیه نارنجک، پر از مواد مذاب عشق. قلکی شبیه تنگ ماهی که پول خردهایش، «سکه بهار شهادت» بودند. ضامن این قلک، قلب کوچک عطیه بود که وقتی پدر، شلمچه رفت، داشت تند تند می زد. ۲۰ تومانی ها تا خورده بودند، اما کارگران راست قامت، ایستاده بودند به کار. نخاع یکی از بولدزرچی های سه راه شهادت، نخ اسکناس بود که اصل بود. یکی شان پدر عطیه بود. از بچه های جهاد. در جبهه داشت می جنگید، که قلک دخترش را دید. آقا مرتضی، قلک را بوسید و زد زیر گریه. قلک بچه های دیگر هم بود. شده بود کوهی از قلک. این تنها بانکی بود که جز خط مقدم جنگ، در هیچ کجای دیگر، شعبه ای نداشت، اما برای خرید تانک، هیچ کدام از شهدایی که عرق ملی داشتند، نتوانستند در این بانک، LC باز کنند. هنوز کارت ملی نداشتند. مدارک شان ناقص بود. وصیت نامه داشتند، ولی شناسنامه های شان باطل شده بود. قلک ها اما کوهی از پول بود؛ پول خرد. پول های توجیبی. اسکناس هایی که نمی شد با آن تانک بخری، اما دل پدر را، چرا! در این بانک، همه رزمندگان، رفتند و گشایش اعتبار کردند، گریه های زلال شان را در موسسه خیریه اصحاب الحسین علیه السلام.

***

بزرگ ترین بانک جهان اسلام، قلک اول عطیه بود؛ دومین قلکش کمی دیر رسید به جنوب. با پول آن فقط می شد تابوت بخری، برای یک پیکر قطعه قطعه. تابوت، سنگین تر از پیکر آقا مرتضی بود. سنگین ترین بخش پیکر آقا مرتضای بی سر، اولین قلک عطیه بود. روی قلک، قطرات خون، داشتند بوسه می زدند بر قطرات اشک، اما داخل جیب پیراهن آقا مرتضی، نامه ای بود به عطیه. «سلام دخترم! خیلی وقت ندارم که برایت توضیح بدهم. اینجا جنگ بالا گرفته. قلک را نگه می دارم که اگر برگشتم، برایت یکی از آن عروسک هایی را بخرم که به تو قول داده بودم. حسابی شرمنده ام کردی. به مامان سلام برسان. درست را خوب بخوان. دلم برای شیرین زبانی هایت تنگ شده. قربانت بابا مرتضی». 

***

چند روز پیش، یعنی ۲۵ سال بعد از شهادت پدر، عطیه، بزرگ ترین بانک جهان اسلام را رسما افتتاح کرد. همه پول های داخل قلک، هنوز هم خاکی بودند الا اسکناسی که آقا مرتضی، آخرین لحظات زندگی اش، از جیب پیراهنش انداخته بود داخل قلک. یک اسکناس ۲۰ تومانی پر از قطره های خون. عطیه این اسکناس را گذاشت لای قرآن سفره عقد و با مابقی پول قلک، رفت همان عروسکی را خرید که پدرش قول داده بود. عروس رفته بود گل لاله بچیند. 

روزنامه وطن امروز/ ۱۶ مهر ۱۳۹۰

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ سروده ای از «چشم انتظار»

هر جا که سخن ز اعتماد است، از نام عطیه رنگ دارد
آن قلک کوچکش نشانی، از نامه و اشک و جنگ دارد
قلک تو نگو، که بانکْ باشد، از برکت دستان عطیه
پر کرده ز اسکناس، با عشق، هرچند که دستِ تنگ دارد
در نامه نوشته او به بابا، از حسرت بوسه و محبت
از نفرت دشمن خمینی، در قلک خود، فشنگ دارد
برخی ز پی تجارت و سود، در فکر جهاد و صادرات اند!
اما چه کند ام عطیه، از ضامن و وام درنگ دارد
فرق است میان قلک او، با بانک بزرگ کل اسلام!
اینجا ثمنش خون شهید و، آنجا ثمراتِ ننگ دارد
در داخل قلک عطیه، جهد است و جهاد اقتصادی
نه Lc  و نه شعبه ی ثانی، نه خانه ای در فرنگ دارد!
منزلگه امثال عطیه، در سینه ی پرشرار ماه است
او دختر مرتضای عشق و، از جام پدر شرنگ دارد
از قلک اوّل عطیه، در جبهه وفور توپ و تانک است
انباشته از عطر شهادت، یک زمزمه ی قشنگ دارد
موجودی آن قلک دوّم،  اندازه ی تابوت پدر بود 
تابوت چرا؟ که خون بابا، از خون حسین رنگ دارد
امروز عروس  قصه ی ما، رفته است دمی لاله بچیند
هنگامه ی اذن، از پدر هم، انگار صداش زنگ دارد

این نوشته در صفحه اصلی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. سیداحمد می‌گوید:

    بسم الله…

  2. سیداحمد می‌گوید:

    “بزرگ ترین بانک جهان اسلام، قلک اول عطیه بود؛ دومین قلکش کمی دیر رسید به جنوب. با پول آن فقط می شد تابوت بخری، برای یک پیکر قطعه قطعه. تابوت، سنگین تر از پیکر آقا مرتضی بود. سنگین ترین بخش پیکر آقا مرتضای بی سر، اولین قلک عطیه بود.”

    بسیار دلنشین بود،
    ممنون داداش حسین!

  3. پاییز می‌گوید:

    بزرگ ترین بانک جهان اسلام، قلک کوچک عطیه بود؛ قلکی شبیه نارنجک، پر از ۲۰ تومانی هایی که پشت آن، کارگران مشغول «جهاد اقتصادی» بودند…اسکناس هم اسکناس های قدیم.

    اسکناس هایی که نمی شد با آن تانک بخری، اما دل پدر را، چرا!

    روی قلک، قطرات خون، داشتند بوسه می زدند بر قطرات اشک،

    اینجا قطعه ای از بهشت است/نه با قلم که با خون باید نوشت
    غمنـــــــــــــــــــاک بود داداش.چه خوب شد اشکم را درآوردی

  4. چشم انتظار می‌گوید:

    هرجا که سخن ز اعتماد است، از نام عطیه رنگ دارد
    آن قلک کوچکش نشانی، از نامه و اشک و جنگ دارد
    قلک تو نگو، که بانکْ باشد، از برکت دستان عطیه
    پر کرده زاسکناس، باعشق، هرچند که دستِ تنگ دارد
    در نامه نوشته او به بابا، از حسرت بوسه و محبت
    از نفرت دشمن خمینی، در قلک خود، فشنگ دارد
    برخی ز پی تجارت و سود، در فکر جهاد و صادرات اند!
    اما چه کند ام عطیه، از ضامن و وام درنگ دارد
    فرق است میان قلک او، با بانک بزرگ کل اسلام!
    اینجا ثمنش خون شهید و، آنجا ثمراتِ ننگ دارد
    در داخل قلک عطیه، جهد است و جهاد اقتصادی
    نهLc و نه شعبه ی ثانی، نه خانه ای در فرنگ دارد!
    منزلگه امثال عطیه، در سینه ی پرشرار ماه است
    او دختر مرتضای عشق و، از جام پدر شرنگ دارد
    از قلک اوّل عطیه، درجبهه وفور توپ و تانک است
    انباشته از عطر شهادت، یک زمزمه ی قشنگ دارد
    موجودی آن قلک دوّم، اندازه ی تابوت پدر بود
    تابوت چرا؟ که خون بابا، از خون حسین (ع) رنگ دارد
    امروز عروس قصه ی ما، رفته است دمی لاله بچیند
    هنگامه ی اذن، از پدر هم، انگار صداش زنگ دارد

  5. چوک دیریا می‌گوید:

    زیبا بود و دلنشین به قول دوستی بسی خوشمان آمد
    قلمت هم زیباست…

  6. سایه/روشن می‌گوید:

    در زیبایی آسمان قطعه همین بس که یاد شهدا در آن همیشه جاریست.
    و این خود شرط قداست است.

  7. ف. طباطبائی می‌گوید:

    زیبا و دلنشین بود. ولی دلم برای عطیه و عطیه ها میگیره.
    “با پول آن فقط میشد تابوت بخری…”

    چقدر هضم و درک کلمه تابوت و یا شکل تابوت، اون جعبه که عزیزترینت رو در آغوش گرفته سخته.
    اما سخت تر اینه که ذره ذره پولتو جمع کنی و بفرستی برای بابا، اما ۲۵ سال بعد…

    “بزرگ ترین بانک جهان اسلام…”

  8. سیده از فرانسه می‌گوید:

    با سلام مثل همیشه زیبا بود
    روحم پر کشید به آن سالهایی که همه چیز رنگ و بوی یکرنگی و عشق و شهادت و
    احساس وظیفه نسبت به اسلام و امام و وطن داشت
    یادش بخیر

  9. سایه/روشن می‌گوید:

    تفاوت اخلاص با اختلاس؛

    “سید مجتبی به من گفته بود تا زنده است و حتی بعد از شهادتش از کمک هایش به جبهه و دیگر کمک ها حرفی نزنم. نزدیکترین دوستانش هم نمی دانستند که او به جز آپارتمانی که در آن زندگی می کرد، سه خانه دیگر هم داشت که آن ها را فروخت و خرج جنگ کرد. همچنین او غیر از مغازه ای که همه می دانستند، چند مغازه دیگر هم داشت که آن ها را هم خرج جنگ کرد. بعد از شهادتش تازه متوجه شدیم چندین میلیون بدهی بابت جنگ دارد، زندگی اش شده بود جنگ!”
    .
    .
    .
    …:::همسر شهید بزرگوار سید مجتبی هاشمی:::…

  10. به جای امیر می‌گوید:

    قابلمه (گفت و شنود)

    گفت: «یوری اونری» نویسنده صهیونیست نوشته است؛ از نطق اوباما در مجمع عمومی سازمان ملل حالت تهوع پیدا کردم.
    گفتم: از کجای نطق اوباما؟!
    گفت: نوشته وقتی قدرت ایران را انکار می کرد و در همان حال به روی خود نمی آورد که اسرائیل در ضعیف ترین دوران خود قرار گرفته است.
    گفتم: صهیونیست ها که از این قمپز درکردن ها خوششان می آید، چطور این یکی عصبانی شده و حالت تهوع بهش دست داده؟!
    گفت: این صهیونیست دوآتشه نوشته اوباما ضعف اسرائیل را نادیده گرفته و به تبلیغات گزاف نتانیاهو که اسرائیل را قدرتمند معرفی می کند دل بسته است!
    گفتم: چه عرض کنم؟! یارو اومده بود فیلم «شام آخر» رو ببینه، با خودش قابلمه آورده بود!

  11. سیداحمد می‌گوید:

    چشم انتظار؛

    سپاس، شعر خوبی شد!

  12. اسلامی ایرانی می‌گوید:

    یا علی

  13. mobin1414 می‌گوید:

    بعونک یا بصیر
    این حال و هوا با اینکه غمناک هست، اما چقدر به دل آدم می نشیند. انگار که حس زندگی حقیقی را باید در همین چیزها پیدا کرد. انگار کسی در درونم می گوید فقط یک نفس عمیق بکش و بعد ادامه زندگی را برو…
    یا علی

  14. اسلامی ایرانی می‌گوید:

    میگن: اسی رفته…

  15. جماران می‌گوید:

    اى پیـــرطـــــــــریق، دستگیرى فرما… طفلیم در این طریق پیرى فرما
    فرسوده شدیم و ره به جایى نرسید… یارا، تو درین راه امیرى فرما!!

  16. امیر می‌گوید:

    زیبا و لطیف…

  17. ناشناس می‌گوید:

    دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی من تو رو نگاه کنم تو هم منو صدا کنی قربون صفات برم از راه دوری اومدم جای دوری نمی ره اگه به من نگاه کنی دل من زندونیه تویی که تنها می تونی قفس وا کنی و پرنده رو رها کنی می شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه می شه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی تو غریبی ومنم غریبم
    اما چی میشه دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی دوست دارم تو ایوون آیینت از صبح تا غروب من باهات صفا کنم، تو هم منو صدا کنی دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم دوست دارم تا برمی گردم گره ها رو وا کنی دوست دارم از حالا تا صبح محشر همه شب من رضا رضا بگم، تو هم منو رضا کنی
    امام رضا امام رضــــــــــــــــا (ع)

    میلاد هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت مبارک ـ

  18. جلال معترف می‌گوید:

    دوباره یاد قدیما افتادم/روزای جبهه نمیره از یادم……

    ممنون داداش حسین قدیانی،
    داداش من دلم براتون تنگ شده. آقا سید شما چرا کم پیدا شدید؟

  19. دکتر یونس می‌گوید:

    زیبا، خیلی زیبا بود….

  20. ابر می‌گوید:

    سلام.بامطلبی تحت عنوان”غفلتهاولغزشها”درباب آسیب شناسی مداحی(مداحان سرشناس وغافل)!بروزم.
    باافتخارمنتظربازدیدتان هستم.
    یاعلی

  21. حسین می‌گوید:

    من عاشق آژانس شیشه ای و بچه های جنگم
    اما حالم هم از این نظام دروغ گو و دزد به هم میخوره
    تکلیف ما چیه به نظر شما که عقل کل هستید

  22. عمار می‌گوید:

    سلام و درود؛
    دوست عزیز این مطلب شما در پایگاه اینترنتی و بسته فرهنگی عمارنامه منتشرگردید.
    http://www.ammarname.ir/link/3443
    ما را با درج بنر و یا لوگو در وبگاه خود یاری نمایید .
    موفق و پیروز باشید .
    عمارنامه http://ammarname.ir/—- info@ammarname.ir
    یا علی

  23. بهنام می‌گوید:

    سلام
    این پست ثواب دو ساعت روضه رو داشت
    عالی بود
    یاعلی
    .
    .
    صلاح را با سین نوشتم؛ دلم نیامد، وقتی تو داری با دست خالی می جنگی!

  24. سایه می‌گوید:

    بزرگترین بانک جهان اسلام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  25. سید وحید می‌گوید:

    خیلی عالی بود حال و هوامو عوض کرد

  26. م.طاهری می‌گوید:

    چه قلک های پاک و بی ریایی بودند

  27. حنظله می‌گوید:

    بسیار پر احساس و دلنشین است
    قیاس خوبی درآمده ، چه قدر دنیا ما فرق دارد با دنیای آنها که تنها یک نسل زودتر از ما خورشید را دیدند.
    چه قدر معیارها عوض شده . چه قدر ما آدم ها دور شده ایم از اصل خویش.

  28. دلخون می‌گوید:

    چقدر زیبا بود… یکى از دغدغه هاش این بود که با هفته بعد ۵ ماه شده بابا بوسش نکرده… تلخ بود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.