شهید انتهای ردیف

خسته نیستم، امیدوارم، وب عقل عشق/ بهاریه ۶۰: گمنام مشهور ردیف آخر را که سر بزنی؛ خسته باشی، فقط می نشینی و به قاب بی عکس بالای مزار زل می زنی، شاید بتوانی چهره اش را تصور کنی؛ نهایت اگر حوصله ات شود، قلمی بر می داری و کنار خیل یادگاریهای نوشته شده بر حاشیه سنگ مزار می نویسی؛ ای شهید تو چنینی، وای شهید تو چنان…
خسته از راه نباشی؛ ایستاده به سنگ مزار می نگری که سرخ رویش حک شده “شهید گمنام، فرزند روح الله”. با خود فکر می کنی که چه کرده ای و کجا سیر می کنی؛ همان حال که سعی می کنی سوز دلت را با آه، خنک کنی؛ چشمانت را بر می گردانی به انتهای ردیف؛ سمت قبله…
روزی از روزهای آخر زمستان که هنوز بهاری نبود؛ انتهای ردیف؛ کنار آخرین مزار؛ جوانِ ایستاده ای، زل زده بود به قابی که از قضا عکس داشت. در دلش چه نجوا می کرد، نمی دانم…
زبان که گشود، از تنهایی آن شهید گفت. می گفت؛ چند ماهی می شود که این شهید دیگر در این دنیا مادر ندارد و…
حال، راز گلدانهای بی آب مانده سر مزار را می فهمیدم و دلیل گرد غفلت روی قاب آن عکس را. آن شهید که هنگام شهادتش یک سال از من بزرگتر بوده و اگر حالا می بود هم سن پدر بود، شد برادر بزرگ من. شد سنگ صبور من. شد بهانه ای برای شروع یک جا مانده تا بفهمد در باغ شهادت باز باز است و گرنه حضور من چه سودی دارد به حال آن شهید انتهای ردیف که بهشت زیر پای او و مادرش است؟

این نوشته در 20:06 ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. "دیوونه داداشی" می‌گوید:

    سلام بر حسین*

  2. شافی می‌گوید:

    سعی می کنی سوز دلت را با آه، خنک کنی؛

    باغ شهادت باز باز است و گرنه حضور من چه سودی دارد به حال آن شهید انتهای ردیف که بهشت زیر پای او و مادرش است؟

    یا علی

  3. موج سبز می‌گوید:

    خیلی خوب و زیبا بود و خیلی با معنا
    البته احسان همیشه قلمش خوب میچرخه
    امیدوارم همه مثل احسان فکر کنند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.