صلواتی که به “خاور میانه” رواست، به “خاور دور” حرام است؛ سکوت!

ما از بسیجیان خمینی، جان بر کف تریم؛ خامنه ای این را بداند…

۳ خاطره فوتبالی اصغر آبخضر از شهید اکبر قدیانی

خاطره اول/ گل های داوودی

پدرت از آن پرسپولیسی های ۲ آتشه بود. مثل اغلب بچه های جنوب شهر. حتی مثل اغلب خانواده های مذهبی. زمان شاه ۲ قطبی آبی و قرمز مثل الان این همه تفننی و تفریحی و ورزشی نبود. عقیدتی بود. سیاسی بود. صدی، نود تای تاجی ها طرفداران شاه بودند و پرسپولیسی ها همگی مخالف رژیم. دربی تاج و پرسپولیس  در استادیوم ۹۰ درصد قرمزها بودند. الان به گمانم ۶۰ به ۴۰ به نفع پرسپولیسی ها باشد. شاید هم ۵۰ ۵۰ شده باشد. ولی آن زمان جز یک گوشه ورزشگاه که آبی ها بودند، کل استادیوم قرمز بود. آن زمان عکسی از علی پروین و چند تای دیگری از پرسپولیسی ها درآمد که داشتند نماز می خواندند و در تظاهرات بودند. همین چیزها باعث می شد پس لرزه های اتفاقات خیابان های شهر به داخل استادیوم هم سرایت کند و… یادش به خیر! طرفداران تاج که شعاری علیه قرمزها می دادند، کل ورزشگاه بلند می شد و می گفت: “تو که اون گوشه نشستی، خفه شو!”… واقعا یاد اکبر به خیر! دورانی داشتیم ما با پدرت. اکبر معجون عجیبی بود؛ ۲۰ بود نمره روابط عمومی اش. خیلی زود از آدم دل می برد. الان از شهادت پدرت چند سال می گذرد؟ چند روز می گذرد؟… خدا شاهد است یک روز نشده که بیاید و برود، من یاد اکبر نیفتم. یک روز نشده. فقط هم یاد نبوده. هر جا برای جمعی حرف می زنم یا مثلا در فلان دانشگاه سخنرانی می کنم، اصلا نمی شود اسم اکبر را نبرم. باور کن نمی شود. روز ۹ دی که از بالای جایگاه مردم را نگاه می کردم، همه اش بابااکبرت جلوی چشمم بود. روز ۲۲ بهمن هم. وقتی هم که یاد اکبر می افتم، نمی فهمم که باید بخندم یا گریه کنم. دیوانه می کند آدم را. بازی ۶ تایی های معروف، پدرت از قرار برادر کوچکترش داوود را هم می برد استادیوم. قبل از بازی، قول داده بود که اگر پرسپولیس ببرد، به ازای هر گل، یک ساندویچ برایت می خرم. کسی فکر نمی کرد که آن بازی را قرمزها ببرند؛ حالا نه با یک گل، نه با ۲ گل، نه با ۳ گل… ۶ گل! تاج هم اتفاقا تیم خوبی داشت و حتی به لحاظ مهره بهتر از پرسپولیس بود. خلاصه بازی شروع می شود و نیمه اول را پرسپولیس با ۲ گل جلو می افتد. تا اینجای کار داوود ۲ تا ساندویچ گرفته بود اما نیمه دوم از گل سوم به بعد، پدرت نمی دانست خوشحالی کند بابت گل های پرسپولیس یا در دلش بگوید؛ آخه این چه قولی بود که به داوود دادی؟!… آن زمان هم اغلب دربی ها مساوی می شد یا فوقش اینکه اختلاف تیم پیروز، یک گل بود، نهایت ۲ گل… ۶ گل خیلی بودها حسین! هنوز هم پرسپولیسی ها هر جا کم می آورند، آن ۶ گل را چماق می کنند سر آبی ها. ی…ک، د…و، س…ه، چ…هار، پ…نج، ش…ش، شش تایی ها، شش تایی ها! 

خاطره دوم/ گلبرگ سرخ لاله ها…

اکبر خودت می دانی که عضو انجمن اسلامی شرکت ایران کاوه بود؛ سایپادیزل الان. در حوزه هنری هم فعال بود. بیشتر در زمینه تئاتر. با فرج الله سلحشور و بهزاد بهزادپور و مجید مجیدی و مرحوم ملاقلی پور و خیلی های دیگر. نوحه خوان مسجد جوادالائمه هم بود. هنوز صدای قشنگش در ذهنم هست… “گلبرگ سرخ لاله ها در کوچه های شهر ما بوی شهادت می دهد…” یا “در خیابان ژاله می روید هزار لاله…” یا “گفت با مشرکین ساقی لب تشنگان، می کنم یاری سرور آزادگان…” عجب دم سنگینی بود. همان زمان از ایران کاوه قرار شد در محله تهرانسر خانه بدهند به کارمندان و کارگران آنجا که اکبر نگرفت. گفت: “من یک خانه در سه راه آذری، شهرک ولیعصر دارم، نیازی ندارم”. یا از طرف شرکت قرار شد که ماشین بدهند، باز هم نگرفت. یک ژیان داشت که آن را هم قبل از جنگ فروخت. هر ۲ تا را حقش بود که بگیرد اما نگرفت. حتی یک دوربین فیلمبرداری خیلی مجهز که ظاهرا پدربزرگ شما از مکه برایش آورده بود، داد به حوزه هنری. این روحیات را داشت اما در عین حال خیلی هم اهل مزاح بود. هنوز هم هیچ چیز مثل یاد طنازی های پدرت نمی تواند مرا بخنداند. یک بار وسط یک مسابقه فوتبال خیلی حساس، نمی دانم چه اش شده بود که به هیچ کس پاس نمی داد و مدام دریبل می زد. حالا کجا؟ نزدیک دروازه خودمان. دفاع بود دیگر. یا مثلا توپ را می برد نقطه کرنر و بدنش را بین توپ و بازیکن حریف می گذاشت! یعنی هم تیم خودمان و هم تیم حریف را عاصی کرده بود. داور را عاصی کرده بود. این مال یک سال قبل از شهادتش است شاید. همین حدود. حالا شاید ۲ سال. از بس دریبل زد که صدای یکی از بازیکنان تیم خودمان که تازه به تیم اضافه شده بود، درآمد. دیگران خب چیزی نمی گفتند؛ می شناختند پدرت را. این بازیکن آمد طرف اکبر و گفت: می شه کمتر دریبل بزنی؟ اکبر هم جواب داد: بیشتر می توانم، کمتر بلد نیستم! جالب اینکه بعدا همین بازیکن شد یکی از دوستان صمیمی پدرت در انجمن اسلامی ایران کاوه. هنوز هم آدمی مثل اکبر ندیده ام که اینقدر روابط عمومی اش خوب باشد. در این مورد خیلی خاص بود. خیلی خاص… بخواهی فقط خاطرات من را از بابااکبر جمع کنی، یک کتاب قطور می شود. آن سالی که “آقا” آمدند خانه تان. گمانم سال اول رهبری شان بود. یکی از برادران اکبر داشت به “آقا” از نحوه شهادت پدرت می گفت، که “آقا” خودشان رشته کلام را دست گرفتند و گفتند که این شهید، این جور و این چنین به شهادت رسیده. ظاهرا “آقا” کتاب “گردان عاشقان” را خوانده بودند و به وسیله کتاب، آشنایی داشتند. پدرت هم خیلی زیاد “آقا” را که آن زمان جزء حلقه اول یاران امام بود دوست داشت. خیلی زیاد. همیشه به بچه های انجمن اسلامی توصیه می کرد؛ این آقای خامنه ای را برای سخنرانی زیاد دعوت کنید. خطیب حکیمی است. در عکس های تشییع پیکر هم عکس های “آقا” هست گمانم. یک روز جزئیات دیدار رهبر را که خانه تان آمد بنویس. حیف است. خیلی قشنگ است. 

خاطره سوم/ گل لاله بوی اکبر را می دهد برای من

شب قبل از شهادتش با هم بودیم. فکر کنم ۱۰ اردیبهشت ۶۱ بود. یعنی شب شروع عملیات الی بیت المقدس. عجب شبی بود. آن شب پر ستاره هنوز برای من صبح نشده است. اکبر احساس سرما می کرد. من هم. به قول قدیمی ها؛ هوای بهار دزد است. گاهی گرمایش را می دزدد و گاهی سرمایش را. آن شب بیرون چادر بودیم خب. با پدرت بخشی از خاک را کنار زدیم تا زمین یک کمی گود شود و مثلا گرم مان شود. پیشنهادش را اکبر داد… دارم با بغض حرف می زنم ها! الان که نگاه می کنم، می بینم اکبر سردش نشده بود؛ از فردایش خبر داشت و می خواست زندگی با خاک را یک روز قبل از شهادتش تمرین کند… درون خاک که خوب جا به جا شد، گفتم برایم بخواند. چیزی نگفت. گفتم بخوان. شروع کرد به خواندن. فکر می کنی چی خواند؟… خواند: “گلبرگ سرخ لاله ها در کوچه های شهر ما بوی شهادت می دهد، بوی شهادت می دهد…” بعد گفت: ما ۵ برادریم. من از همه برادرهایم بزرگترم. خمس این ۵ برادر، منم اصغر. پدر و مادرم می خواهند خمس خود را تقدیم امام کنند… حالا بگذار یک چیز تعریف کنم از خنده روده بر شی. وای وای وای وای! برای شرکت در عملیات الی بیت المقدس با چند تا از بچه های مسجد جوادالائمه آمده بودیم دوکوهه. شاید ۲ هفته قبل از شهادت اکبر. چرا شاید، دقیقا ۲ هفته. همه هم بسیجی بودیم. شب اول یک هو دیدیم اکبر غیبش زد. اینجا را بگرد، آنجا را بگرد؛ کانه آب شده بود، رفته بود توی زمین. همه جای دوکوهه به آن بزرگی را هم گشتیم. همه جا را به جز مقر فرماندهان. تنها جایی که مطمئن بودیم پدرت آنجا نمی تواند باشد، همین مقر بود. خلاصه نصف شب اکبر پیدایش شد. ساعت چند بود خدایا! گفتیم: کجا بودی مرد حسابی؟ گفت: مقر فرماندهی! گفتیم: آنجا چی کار می کردی؟ گفت: حالا!… و بعد ادامه داد: خسته ام، می خواهم بخوابم. خوابید. صبح اول وقت دیدیم در اتاق را دارند می زنند. رفتم ببینم کی پشت در است و چه کار دارد؟ یکی از بچه های مقر فرماندهی بود. یعنی خودش را اینطوری معرفی کرد. بعد پرسید: اکبر قدیانی اینجاست؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: از مقر صدایش کرده اند. گفتم: برای چی خب؟ گفت: دیشب هم ما را خنداند، هم اشک ما را درآورد؛ چه تئاتری بازی می کرد، چه نوحه ای می خواند! بچه ها دل شان تنگ شده. بگو زود بیاید مقر. گفتم: الان چند ساعت نیست که از شما جدا شده ها! گفت: برادراحمد گفته ها! با شناختی که از ابهت حاج احمد متوسلیان داشتم و چیزهایی که درباره اش شنیده بودم، چشم گفتم و رفتم اکبر را بیدار کردم و گفتم: از مقر فرماندهی کارت دارند. در همان خواب و بیداری گفت: بهشان بگو فعلا خواب است!… ۲ ساعت اگر گذاشتند بخوابیم؟!… اما الان اکبر راحت گرفته خوابیده در قطعه ای که من به آن تعلق دارم. اینقدر که من در “قطعه ۲۶″ رفیق دارم، در هیچ کجای دیگر ندارم؛ هیچ کجا… جمله قشنگی زدی سر در وبلاگت: “اینجا قطعه ای از بهشت است، نه با قلم که با خون باید نوشت”… از میان اعداد ۲ عدد را بیشتر دوست دارم؛ عدد ۲۶ و عدد ۲۷ که یکی برایم قطعه ۲۶ را تداعی می کند و دیگریم برای لشکر ۲۷ محمد رسول الله… اللهم صل علی محمد و آل محمد!

حاشیه های دربی شماره هفتاد

یک: بنا نداشتم دربی را بروم اما وسط کار سخت و نفسگیر درآوردن کتب جدید برای نمایشگاه کتاب، رفتن به استادیوم و دیدن بازی آبی و قرمز برایم حکم یک ریکاوری چند ساعته را داشت. به خصوص که با این برنامه های فاخر صدا و سیما باید خاک پاشید بر شست آن دسته از هموطنان مان که هنوز به سنگر عنکبوتی ماهواره پناه نبرده اند، اما با این رسانه ملی، دیر یا زود خواهند برد. رسانه ملی در ایام نوروز نشان داد بیش از آنکه لایق فحش جنبش سبز باشد، لایق نقد ماست و بیشتر لایق بی محلی ما. شاید تحریم ما. اصولا وقتی سبزها در ایام فتنه به قصد فتح رسانه ملی، جلوی جام جم داشتند مانور قدرت و شوی توهم… آری! هر ۲ را با هم نشان می دادند، و بچه های بسیج داشتند جبران قصور نیروهای افتضاحی را می کردند، انتقاد از فیلم های هالیوودی و هولوکاستی صدا و سیما، تفی سربالاست که دقیقا روی صورت خودمان برمی گردد. ما محافظان ساختمان جام جم ایم؛ پاسبانان دربار جام جم. انتقاد کدام است؟… همین که حضرات رسانه ملی، بچه بسیجی ها را “بادی گارد” خود صدا نمی زنند، به قرآن خیلی باشرف اند. این “باشرف” که نوشتم، از آن ناسزاهایی است که البته “فحش” نیست اما حتما “حد شرعی” دارد. من این حد شرعی را اگر -تاکید می کنم اگر- بخواهم روی خودم اجرا کنم، حتما ماهواره خواهم خرید. در ماهواره قطعا هالیوود و هولوکاست را صد برابر بهتر از صدا و سیمای خودمان می توانم ببینم. صدا و سیما که با نمایش انبوه و البته سانسورشده فیلم های خاص، غریزه جنسی و عقیده سیاسی مخاطب خود را تا لب چشمه لیبرالیسم می برد و تشنه از سراب سکس و ناکام از شراب خشونت برمی گرداند، لابد نمی داند که در ماهواره چیزی به نام “منفی ۱۸″ های سکسی-سیاسی هست که رسانه ملی ما حالاحالاها باید جلویش لنگ بیاندازد! حیف که صلاح نمی دانم اهل غرق شدن باشم و الا “معرکه مدیترانه” را حتما به این “برکه بدترانه” ترجیح می دادم و اگر قرار است جهنمی شوم، دوست دارم گناهی کنم که به جهنم رفتنش بیارزد. رسانه ملی که امام می گفت “باید دانشگاه باشد”، دانشگاه که نیست، هیچ، آدم را خوب یا بد، کوچک و پست و حقیر بار می آورد. من “بدِ بزرگ” را به “خوبِ کوچک” ترجیح می دهم، اما برای تبدیل شدن به یک “خوبِ بزرگ” اولین کاری که می کنم این است: تحریم صدا و سیما. صدای ماه را و سیمای ماه را به جای این چند کانال باریک و تاریک، از “کانال کمیل” و “کانال حنظله” هم می توان دید. به هر حال آنقدر بنیادگرا هستم که معتقد نباشم “اسلام/ ولایت فقیه” با “هولوکاست/ هالیوود” می توانند در یک قاب بگنجند. صدا و سیما در ایام نوروز نشان داد که “قاب انقلاب” نیست؛ پس رسانه ملی، رسانه “فرزندان انقلاب” نیست. با این حساب بعید می دانم این چند خط که نوشتم، دقیقا برگردد به صورت خودم! نوبتی هم که باشد، نوبت سبزهای همیشه زرد و مبتذل است که از رسانه ملی مطابق با هوی و هوس خودشان دفاع کنند! جنبش سبز لااقل بخش وطنی اش، بخشی از ملت ایران است و صدا و سیما هم رسانه ملی است. ظاهرا آنچه در این رسانه، جا را برای دیگر آحاد ملت، تنگ می کند، بچه بسیجی های عملیات فتح المبین اند. چه سهمی داشتند واپسین فرزندان ام البنین در سالگرد عملیات شان از صدا و سیما؟! آنقدر این چند روز فیلم های هالیوودی نشان داده اند که من گاهی که از دست حضرات صاحب رسانه در می رود، خیال می کنم ستاره های هالیوود هم کنار ستاره های حضرت ماه، راهی نور شده اند تا اروند را از نزدیک ببینند!… با قرائتی متفاوت به این می گویند “جذب حداکثری”!
دو: از جام جم بیرون بیاییم و برویم استادیوم. با این حال و روز فوتبال، حدس می زدم که استقبال از دربی پرسپولیس و استقلال همین ۶۵ هزار نفری باشند که آمدند استادیوم. یک ساعت قبل از بازی رسیدیم. بلیط خیلی راحت تر از آنچه فکر می کردیم، گیر آمد. انصافا خبری از بازار سیاه نبود، اگر هم بود به چشم ما که از در غربی رفته بودیم، نیامد و اصولا وقتی ثلث ورزشگاه خالی باشد، خیلی راحت می شود بلیط را به همان شکل سفید(!) تهیه کرد.
سه: در طبقه دوم و به عادت همیشگی دقیقا روبروی اسکوبورد جاکن شدیم. یعنی طرف آبی ها. شاید قرمزها ۵ یا ۱۰ درصد بیشتر از آبی ها بودند که همان ۵ درصد تخمین درست تری به نظرم رسید. هر ۲ تیم هم درون چمن داشتند خودشان را گرم می کردند و بالای سرشان عنکبوتی لنزدار داشت روی تار و پودی که آدمی برایش تنیده بود، ورجه وورجه می کرد. در دلم گفتم: چه غلطای زیادی!… اصولا کاخ را باید برای پادشاه ساخت. دربی تهران قطعا “ال کلاسیکو” نیست؛ سطح فوتبال ما یقینا با دوربین عنکبوتی بالا نمی رود اما وقتی مدیران رسانه ملی و فوتبالی ما، شام و ناهاری برای سفره بیننده و مجمع تماشاگر نداشته باشند، همین طور آفتابه و لگنی است که جلوی چشم مردم رژه می رود.
چهار: مثل دربی قبل داور ایرانی برای این بازی سوت زد و کارش بد نبود. اگر چه ۱۰ دقیقه اول و آخر نیمه اول توپ دست آبی ها بود، اما بین این دقایق برتری قرمزها محسوس بود. با این همه آن تیم که قدر موقعیت های خود را دانست و کار را تمام کرد، استقلال بود. گمانم روی سانتر سریع، حرفه ای و رو به جلوی “هوار” بود که “آرش” با یک ضربه سر دقیق، تیر را از کمان کله اش کشید و توپ را با تور دروازه سرخ های پایتخت آشتی داد و دوید و دوید و باز هم انگشتان دستش را مثل عینک گذاشت جلوی چشمش تا نیم آبی ورزشگاه برای پاس گل زیبای “هوار”، “هورا” بکشد.
پنج: شانس آورد استقلالی که وقت اضافی نیمه اول را در لاک دفاع فرو رفته بود، با دروازه بسته به رختکن رفت. نیمه دوم اما پرسپولیس حمله می کرد و استقلال چشم دوخته بود به ضد حمله ها… ولی نه پرسپولیس اصول حمله را رعایت می کرد و نه استقلال اصول ضد حمله را. از دقیقه ۷۰ به بعد دیگر کاملا مطمئن شده بودم، این بازی اگر ۲ روز هم طول بکشد، قرمزها توان گل زدن به تیم آبی را ندارند. مهاجم تیم تو اگر هزار بار هم با گلر تیم حریف تک به تک شود، هیچ امتیازی به تو و تیمت نمی دهند. گل باید بزنی… و پرسپولیس اگر چه در دقایقی از این بازی “هلی کوپتر” هم داشت، اما گل زن نداشت. تمام کننده نداشت. حتی ستاره ای مثل علی کریمی نداشت تا در دقایق آخر بازی، ستارگی کند. برای تیم علی دایی، حمله کردن از گل زدن مهمتر بود. پرسپولیس اما با این که حمله می کرد، بازی قشنگی در خور یک تیم مهاجم و حمله کننده ارائه نداد. مقدمه به گل رسیدن، حمله کردن نیست؛ قشنگ بازی کردن است. اگر چه دربی ۷۰ در مقایسه با دربی های سرشار از مساوی، بازی به نسبت قشنگی بود، ولی در تفنگ حملات تیم قرمز، فشنگ گل جاسازی نشده بود. تیم علی دایی تیم بی مهره ای است. تیمی است که ستاره ندارد اما چه بسیار تیم که ستاره ندارند، ولی کار گروهی شان به قدری زیباست که از کل تیم، یک ستاره منسجم می سازد. مع الاسف تیم پرسپولیس هم ستاره نیست. قطعا روی کاغذ و به حیث مهره، استقلال نسبت به پرسپولیس برتری چشمگیری داشت.
شش: دلم برای علی دایی سوخت، وقتی دیدم که دارد از هر ۲ طرف فحش می خورد. آبی ها به تحقیر می گفتند: “دایی باید برقصه” و قرمزها به طعنه شعار می دادند: “دایی حیا کن، پرسپولیس رو رها کن”… و من به جای دایی بودم پرسپولیس را رها می کردم؛ صد البته نه به خاطر حرف تماشاگرانش. اصولا به حرف تماشاگری که اول بازی تو را به اوج می برد و آخر بازی زمینت می زند، از حیث عقل و استدلال -و نه احساس و احترام- اعتنایی نیست. علی دایی اصولا اشتباه کرد مربی گری سرخ های پایتخت را پذیرفت. دیگر اشتباه او پذیرش مربی گری تیم ملی بود. علی دایی فوتبال را در قامت یک بازیکن از زمین های خاکی شهر اردبیل شروع کرد و تا ملاقات “بوندس لیگا” پله پله رفت و آهسته و پیوسته مزد همه زحمات خود را گرفت و آقای گل جهان شد. با این همه علی دایی باید در مربی گری هم به جای سوار شدن بر پله برقی تیم ملی یا آسانسور پرسپولیس، به همان سایپای کرج یا تیمی در همان مایه ها بسنده می کرد و آهسته و پیوسته راه مربی گری را طی می کرد تا اینقدر ناشیانه دست به تعویض نزند و بهترین مهره خود “محمد نوری” را از زمین بیرون نکشد. دایی خیلی راحت می تواند برای این تعویض خود دلیل -بخوانید بهانه- بتراشد، اما نکته اینجاست که پرسپولیس مدت هاست دارد بد بازی می کند و بد نتیجه می گیرد. علی دایی فوتبالیست بزرگی بود اما پرسپولیس نه فقط بازیکن بزرگ ندارد، که حتی مربی بزرگ هم ندارد. کم پیش می آید یکی مثل “پپ گوآردیولا” راه دشوار مربی گری را به جای پله، با پله برقی و به جای نردبان با آسانسور طی کند. دایی از آنجا که جزء معدود فوتبالیست هایی است که وقتی او را سوار بنز و بی ام و می بینم، می گویم “حقش است”، پس این را حق دارم به اسطوره بی بدیل فوتبال کشورمان بگویم که مربی گری را هم کاش مثل بازی گری از زمین های خاکی شروع می کردی، تا اینقدر افسوس نخوری از بد بودن مهره هایی که خودت برای پرسپولیس انتخاب کرده ای. نیمی از بازیکنان فیکس تیم قرمز در شان نام پرسپولیس نیستند؛ یک “کریم” بود که آن را هم با اخلاقت شوهر دادی به دنیای خارج از فوتبال. در ماجرای شیث، حق صد در صد با توست، اما برای تیم بی مهره پرسپولیس، جسد کریم باقری -حتی با عصا!- به همه این ۱۱ نفر شرف دارد؛ اگر “مازیار قایقران” را استثناء کنی…
هفت: به وضوح الفاظ رکیک نسبت به قبل، حتی نسبت به دربی قبل کمتر شنیده شد. آن چند تا بد و بیراهی هم که آخر بازی داده شد، کار عده ای معدود تماشاگر نما نبود؛ همه بودند! ایرانی جماعت -به خصوص اگر فوتبالی هم باشد- وقتی از کوره در می رود، حرفهایی می زند که نباید بزند. خوب است در اصلاح این گناه، همه با هم بکوشیم و آن را گردن موجودی که البته وجود خارجی ندارد، گردن “تماشاگرنما” نیاندازیم!
هشت: بعد از دربی انصافا دعوایی ندیدم. چه بسیار که آبی و قرمز در یک گروه بودند؛ مثل جمع ۸ نفره خود ما، که من و حسن و مهندس و علی و حبیب، آبی بودیم و ولی و مهدی و حامد، قرمز. با هم آمدیم ورزشگاه و جدا از هم نشستیم و با هم برگشتیم خانه. حقا که بازی قرمز و آبی، دعوای حق و باطل نیست. تا این حد کری خوانی و داد و بیداد و رجز و این حرفها لازمه یک زندگی سالم و ورزشی است.
نه: هنگام خروج، پشت دیوار بلند ورودی غربی استادیوم آزادی دیدم که نوشته اند: “این ورزشگاه در سال ۱۳۵۰ -اگر اشتباه نکرده باشم- با همت بلند ملت شریف ایران ساخته شد”. در اینکه استادیوم آزادی را شاه نساخته است و فقط در زمان شاه ساخته شده، هیچ شکی نیست، اما گمانم ۳۱ سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، لازم است چنین ورزشگاهی و با همین ابعاد و عظمت، بلکه باشکوه تر ساخته شود. حالا “به همت ملت شریف ایران” نشد، “به همت مسئولان شریف ایران” هم راضی هستیم! بی شک آنچه شاه برای ما ساخت و آنچه رژیم منحوس پهلوی برای ما یادگار گذاشت، جز داغ و درد نیست؛ جز این نیست که الان جوانان میدان لولو منامه دارند تاوان فاحشه گری های اشرف پهلوی را می پردازند. بی شک بحرین الان جزئی از خاک ما بود، اگر پهلوی ها اینقدر بی غیرت و وطن فروش نبودند. میراث شاه… آری! حلبی آبادهایی بود که حالا به همت مدیران شهری و کشوری بدل به ورزشگاه های زیبا و قشنگی شده. زیبا و قشنگ و خیلی زیاد اما کوچک. یک مقدار اگر فائزه هاشمی کمتر برای خرید این طرف و آن طرف برود، یک مقدار اگر آقازاده ها کمتر به کیش و دبی و لندن و پاریس بروند، یک مقدار اگر قالیباف کمتر مجله در بیاورد، یک مقدار اگر احمدی نژاد کمتر به مشایی میدان بدهد، یک مقدار اگر آقایان مسئله ساز کمتر به هنرپیشه های زیبارو پول بدهند، یک مقدار اگر کمیته امداد کمتر برای رتق و فتق امورات خود در فلان جای شهر تهران برج بسازد، یک مقدار اگر منتقدین ناصادق دولت، بیشتر از نق زدن، خود آستین همت بالا بزنند و “جهاد اقتصادی” کنند، کار سختی نیست ساختن ورزشگاهی باشکوه تر از ورزشگاه آزادی… “به همت ملت شریف ایران”.(قبل از باز کردن پرانتز، علامت تعجب هم نگذاشتم!)
بعدالتحریر غیر مهم: پاس گل را از قرار مهدی امیرآبادی داده بود، نه هوار.
بعدالتحریر خیلی مهم: تا وقتی “صلوات و فاتحه” هست، چرا “یک دقیقه سکوت”؟!… و تا وقتی شیعه دارد در بحرین کشته می شود و سنی در بنغازی، ما را چه به زلزله ژاپن؟!… بنی آدم، درست که اعضای یک پیکرند، اما چراغی که به “خاور میانه” رواست، حتما به “خاور دور” حرام است. چراغی که به صلوات رواست، به سکوت حرام است. تا وقتی برای مسلمان خاور میانه می توان صلوات فرستاد، سکوت برای انسان خاور دور حرام است.
بعدالتحریر منصفانه: البته صدا و سیما در ایام نوروز برنامه های خوبی هم داشت… کاشت، برداشت!… یعنی “دیروز، امروز، فردا”ی وحید یامین پور را برداشت و به جای آن “صندلی داغ” که از قبل داشت، کاشت!

این نوشته در صفحه اصلی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. سیداحمد می‌گوید:

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم….

  2. چشم انتظار می‌گوید:

    چقدراین متن خوندنیه همزمان بادربی آبی وقرمز . بدنیست فوتبالیست های به اصطلاح حرفه ای یک کم ازامثال بابااکبرایثاروازخودگذشتگی یادبگیرن واخلاق رودریبل نزنن

  3. چشم انتظار می‌گوید:

    داداش حسین عزیزآیافایل صوتی یاتصویری هم ازبابااکبردارین؟
    حسین قدیانی: صوتی چرا، اما تصویری نه.

  4. "دیوونه داداشی" می‌گوید:

    سلام بر حسین*
    حسین قدیانی: سلام بر لب تشنه ارباب… و سلام بر تو، شاعر خوب قطعه ۲۶

  5. سربازةٌ می‌گوید:

    سلام.
    ساعت هاچه زود می گذرد برایتان.درحد دقیقه!
    “ادامه تا دقایقی دیگر… یعنی برم استادیوم بیام بعد!”
    .
    .
    ای بابا! پرسپولیسی هم، پرسپولیسی های قدیم! حمایتشان هم از سر انجام وظیفه بود.
    دیگر از فوتبالمان خوشم نمی آید! “ستاره” ندارد!”ستاره” که “حاشیه” ندارد!”ستاره” یک متن دارد، هر کجا هم که باشد،ایمان دارد. “ستاره” نه توپ طلا دارد و نه کفش طلایی،”ستاره” ای که من می شناسم،در شب های به یاد ماندنی، هرچه طلا در دنیا هم که باشد،حاضری بدهی، تاکنار “ماه” ببینی اش.نه اینکه نبوده باشد و نیست که بوده باشد!
    نه! “ستاره” نداریم!
    -اما هنوز هم اگر از من بپرسند خواهم گفت پرسپولیسی ام.
    این “گل های داوودی” هم تیتر قشنگی بود.

  6. سیداحمد می‌گوید:

    فدای شهید قدیانی…..
    گل پسر شهید قدیانی در پناه امام زمان باشی.

    ضمنا تا وقتی رنگ قرمز هست که کسی طرفدار آبی نمیشه! (استدلالو حال کردید؟)

  7. طاهره فتاحی می‌گوید:

    حیف که استادیوم وایرلس نداره. واقعا حیف…

  8. ن.ع می‌گوید:

    داربی هم داربیهای قدیم الان دیگه بخاری ازاین داربیها بلند نمیشه

    حالا الان قبل بازیه یهو دیدی زد و دوباره استقلال شش تایی شد

    در هر صورت پرسپولیس همیشه سرور استقلاله چه بی بخار چه بابخار چه اسب بخار

  9. شهید آینده می‌گوید:

    سلام بر شما!

  10. طاهره نعمت اللهی می‌گوید:

    ازهمین الان استقلال زلزله سرورهرچی دله
    کی میبره؟استقلال
    کی سروره؟استقلا
    کی برتره ؟استقلال
    راستی چقدرخوب که بابااکبراین همه پای کاربوده اندخیلی قشنگ است ادم رابه وجدمی اورددرسطح تیم ملی

  11. سلاله ٩ دی می‌گوید:

    چه قدر خوب است که دوستان پدربزرگوارتان از پدر,برایتان می گویند . چند وقت پیش که با پدرم رفتیم مزار شهدای یکی از شهرها , مرا برد سر مزار یکی از همرزمان شهیدش و اتفاقی فرزند آن شهید هم آن جا بود پدرم هم که فرزند آن دوستش را اولین بار بود که می دید چند خاطره تعریف کرد از آن شهید و گفت از شب عملیات و رشادت های آن شهید وحس کردم که آن یادگار شهید چه قدر خوشحال شده است از شنیدن مطالبی که می گفت تا به حال نشنیده است در
    وصف پدر و
    افتخار می کند به پدری که بنا به گفته خودش هیچ خاطره ای از او ندارد.کاش تمام رزمندگان روزهای جنگ مثل اصغر آبخضر بگویند و بنویسند آن چیزهایی راکه دیده اند .

  12. مهدی می‌گوید:

    یاد باد آن روز گاران یاد باد

  13. چشم انتظار می‌گوید:

    اگه صلاح میدونی بدنیست نوبه ای یکی ازفیلهای صوتی بابااکبرروزمینه کاربذارین البته فقط پیشنهاده

  14. چشم انتظار می‌گوید:

    معلوم میشه اصغرآبخضرهم اهل دله دمش گرم . راستی عموداوودقدیانی کجاست ؟ اونم جزوستاره هاست ؟

  15. میلاد پسندیده می‌گوید:

    سلام به همگی
    تسلیت می گویم به همه قرمز ها :-)

  16. چوپان!! می‌گوید:

    سلام داداشم
    لطفا از بابا اکبر بیشتر بگین. تشنه شنیدن هستیم.
    خاطره سوم تقدیم به شما:

    شلمچه بودیم
    آتش ِ دشمن سنگین بود و همه جا تاریک ِ تاریک. بچه ها، همه کُپ کرده بودند به سینه ی خاکریز. دورِ شیخ اکبر نشسته بودیم . می گفتیم و می خندیدیم که یکدفعه دو نفر اسلحه به دست از خاکریز اومدن پایین و داد زدند: «الایرانی! الایرانی!» و بعد هرچه تیر داشتند ریختند توی آسمون. نگاهشون می کردیم که اومدند نزدیکتر و داد زدند: «القم! القم! بپر بالا.» صالح گفت: «ایرانی اند! بازی درآورده اند!» عراقی با قنداق تفنگ زد به شانه اش و گفت: «الخفه شو! الید بالا!» نفس توی سینه هامون حبس شده بود . شیخ اکبر گفت: «نه! مثل اینکه راستی راستی عراقیند!» خلیلیان گفت: «صداشون ایرانیه.»
    یه نفرشون چندتا تیر شلیک کرد و گفت: «روح! روح!» دیگری گفت: «اُقتُلوا کُلُّهُم جمیعاً.» خلیلیان گفت: «بچه ها می خوان شهیدمون کنند.» و بعد شهادتین خوند. دستهامون بالا بود که شروع کردند با قنداق تفنگ ما رو زدن و هل دادن که ببرندمون طرف ِ عراقیا. همه گیج و منگ شده بودیم و نمیدونستیم چیکار کنیم که یه دفعه صدای حاجی اومد که داد میزد: «آهای شهسواری! حجتی! کدوم گوری رفتین؟» هنوز حرفش تموم نشده بود که یکی از عراقیا کلاهش رو برداشت ، رو به حاجی کرد که: «بله حاجی! ما اینجاییم!» حاجی گفت: «اونجا چیکار می کنید؟» گفت: «چندتا مزدور ِ عراقی دستگیر کردیم» و زدند زیر خنده و پا گذاشتن به فرار.

  17. صبا می‌گوید:

    ۳ خاطره فوتبالی !

  18. انتظار زیباست می‌گوید:

    پدرت از آن پرسپولیسی های ۲ آتشه بود.

  19. چشم انتظار می‌گوید:

    هرچندکه من هم استقلالیم ولی چون بابااکبرپرسپولیسی بودن پرسپولیس دهه شصت روازاستقلال دهه ۸۰خیلی بیشتردوست دارم حتی اگه داداش حسین استقلالی باشن

  20. چشم انتظار می‌گوید:

    ضمنا آقامیلاد عزیز برد ورزشی هم مثل بردسیاسیه پرسپولیسی های قطعه هم مثل مااستقلالیهاستاره های حضرت ماه اند . تسلیت روبایدبه سران فتنه وراس الفتن گفت که جنبه ی باخت ازملت رو نداشتن قبول داری ؟

  21. "دیوونه داداشی" می‌گوید:

    “شهر ما، شهر میلانه،… تیم ما آث میلانه…”
    ‏.
    ‏.
    ‏.
    عشق است، داربی…
    با رز آبی!

  22. سلام داداش حسین/با تمام ارادتی که به شما دارم:
    عشق است پرسپولیس؛چه برده وچه باخته

  23. در ضمن،علمی عرض کنم خدمتتون…رز آبی یکی از شاهکارهای بیو تکنولوژیه که به طور طبیعی وجود نداره!

  24. سیداحمد می‌گوید:

    به به سلااااااااااااام داداشم!

    آقا تبریک میگم؛
    انشالله همیشه تیمتون برنده بشه و دلتون شاد بشه! (به من میگن یه پرسپولیسیه دو آتیشه!!!)

    سالاری،
    این خاطره اول که از پدر بزرگوارت بیان کردی خیلی عالی بود؛ منتظر خاطرات بعدی هستیم.

  25. ف. طباطبائی می‌گوید:

    چه رز زیبائیه داداش حسین. مبارک باشه بُرد تیمتون.

  26. طاهره فتاحی می‌گوید:

    “رز آبی”!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه ترکیب نامانوسی واقعا.
    پرسپولیس همیشه پرسپولیسه.
    آخه استقلال هم تیمه؟ نه واقعا تیمه؟ یه توپ از ۴۰متر اونورتر اومده اینور بعد یهو اون انسان کج و کوله شانسکی کرده اش تو دروازه. آخه به این میگن گل؟ به اون میگن تیم؟
    بعد آدم میاد میگه “استقلال قهرمان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میشه…”؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    نه واقعا…

  27. غیر ناشناس می‌گوید:

    حاجی !
    بحرین تو آتیش سوخت !
    شیعه ها تنها شدن…!
    شما یاد دربی کردی دوست من ! نمی خواهم به این مطالب انتقاد کنم ولی می خواهم بگم که بحرین یادت نره !
    شما خودت بهتر می دونی ، خیلی ها تو دنیا هدفشون اینه که به بهانه های مختلف ذهن مردم رو منحرف کنن از مسائل دنیا ! ما اگه مقابل اون ها ساکت باشیم نوبره دیگه !
    نمی دونم حاج حسین ، خودت می دونی ، چه جوری به امام عصرت نزدیک تر میشی ، با دربی یا …!

  28. سجاد می‌گوید:

    سلام
    خسته نباشی داداش.
    منتظر خاطره های بعدی هستیم.خدا قوت.

    یا علی مدد.

  29. بهشتی می‌گوید:

    سلام
    سال جهاد اقتصادی مبارک آقای قدیانی
    این متن را اینجا گذاشتم که اگر دوست داشتید کنار وبتان کار کنیدش. هدیه اش هم یک صلوات نذر سلامتی و طول عمر حضرت آقا.

    بسم الله
    حالا هر چه قدر هم مدرس عزیز بیاید و تدریس کند برای ما. هرچه قدر هم که برود پای تخته سیاه، گوشه سمت چپ و بالای تخته بنویسد مشق شب ….. بعد هم گچ سپیدی که بدست گرفته قیژ قیژکنان با او هم نوا شود و خیلی بزرگ وسط تخته سیاه نوشته شود که:

    سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست

    هرچه قدر هم تاکید کند که، باید از این سر مشق هرشب ۵ صفحه ی تمام بنویسید ….. آنقدر که هر شب ۵ نفر عزیز، برایت دعا بخوانند عزیز.

    هر چه قدرهم نکته گویی کند که، خط فاصله فراموش نشود بچه ها. با رنگ قرمز هم باشد راستی ….. تا یادتان نرود هیچ وقت، که خون شما از خون حسین (ع) رنگین تر نیست.

    هر چه قدر هم اصرار کند که، دفتر همه تان باید خط کشیده شده باشد ….. تا نکند از خط بیرون بزند یک نفر هم.

    هر چه قدر هم یادآوری کند که، هر کس به تکالیفش عمل نکرد باید برود دفتر مدیر. بعد هم پرونده اش دست چپش. اگر هم خیلی خراب بود اوضاع و احوالش که پرونه اش زیر بقلش و ….. و به پدر و مادرش هم شکایت خواهیم کرد.

    حالا هر چه قدر تدریس های مدرس طول بکشد. هر چه قدر خداوندِ لطیف لطف کند؛ روحش را بفرستد خدا. درحالیکه بدستی خم و بدستی می و به لبانش نی است. تا به گوش ما مردگان لجن آلود، حکایت زلف تاب تاب لیلا را بخواند.

    حالا هر چه قدر هم ….. با این همه وصف، تو از کج راهه بیرون نمی آیی. نمیدانم چرا؟!!!

    * * *

    هان! بدان! سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست!

    هان! بدان! آنکه سجاده و مهر و تسبیح ش به راه است. آنکه اشک می ریزد نیمه های شب هم. آنکه دم به دم، دم از لیلا می زند و بازدم هم به شوق دم های لیلا می کشد حتی.

    بدان! اگر خامنه ای را به دوستی نگیرد، تمام کوشش ش ابتر است. عزیزکم، حکایت بغض علی(ع) و پینه ی زانوان دشمنان علی(ع) که یادت هست که؟!!

    لیلا را اگر دوست بداری و خامنه ای را نه، انگار که لیلا را بدون لیلش دوست داشته باشی. جوابش می شود لا. بگذار کنار سجاده و تسبیح ت را، حالا که این طور است. شب ها را هم تخت بخواب روی تخت خوابت. بی خیال نافله ی لیل. این همه خودت را اذیت کنی که چه؟ که آخر سر جواب همه اش بشود لا ؟؟؟ ….. بگذار کنار این دوستی و محبت لیلا را! برو به کیف و حالت برس!!

    برو اصلاً در قبیله ی کافران. آنجا بت هم زیاد است. خیلی هم برایت دلبری می کنند اتفاقاً. برو! ما هم به همه می گوییم ((کلاهش را باد برده است آنجا. رفته برداردَش)) تا آبرویت بیش از این نرود هم.

    برو! برو که خدا آنقدر خداست و لیلا آنقدر لیلا، که حالا حالاها پسِ گردنت نمی زند. حالا حالاها صبر می کند و روزی ات را هر جا که هستی حواله می کند.

    فقط برو! که خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند.

  30. م.اشرف می‌گوید:

    من اصلا فوتبالی نیستم به خاطر همین اگه دیدی نظرم خیلی شوته تاییدش نکن.
    خیلی مسخره است که شهدای بحرین را رها کنیم و فقط از کشته های سونامی یاد کنیم اون هم با سکوت که در فرهنگ اسلامی مسخره است. فاین نذهبون….
    خدایا ما را از دست این فوتبال نجات بده!!

  31. سندس می‌گوید:

    مکافاتىداریم مابااین فوتبال،هروقت پرسپولیس مىبازه آقامون باماقهرمىکنه انگارمن به تیمش گل زدم وقتىهم تیمش مىبره، مىره نصف بازارومىخره میاره خونه! کاش همه دربیامساوىمىشد یکىدوسالىراحت بودیم ها. اصلاحالاکه اینطورشد استقلال قرمزته! اخى خندید، مثل اینکه حالش داره خوب مىشه!

  32. ناشناس می‌گوید:

    سلام
    داش حسین چرا از اخراجی ها نمینویسی؟ نمیبینی این سبزای لجن دارن چیکار میکنن. تو رو به خدا تو هم کاری بکن. ما تو کل سینما همین یه کارگردان بسیجی رو داریم. اخراجی های ۳ تنها فیلم سینمایی بود که من دیدم تو عکس چندتا از شهدا رو نشون داد. از یه طرف هزار تا فحش به ده نمکی دادن، بعد گفتن فیلمو تحریم کنیم حالا هم که نسخه کپی فیلم رو تو سایت ها گذاشتند تا اگه بتونن فیلم فرهادی بیشتر بفروشه. دیدی فرهادی با وقاحت تمام موقع جایزه گرفتن با اون زنه دست داد…

    با این شعر آخر اخراجی ها خیلی حال کردم

    بزدلانی کز هراس ابتر شدند
    از بسیجی ها بسیجی تر شدند

    یا علی

  33. صبا می‌گوید:

    “اولین کاری که می کنم این است: تحریم صدا و سیما. ”
    چند نفری را می شناسم که خیلی وقته تلوزیون را تحریم کردند.(خونه ی یکی شون تا دلت بخواد کتاب پیدا میشه)آدمهای بزرگه خوبی اند

  34. عرفان هدایت پور می‌گوید:

    دانلود مستند رویاهای تاریک
    از فلسفه سکس تا دروغ های بزرگ
    کاری از سروش مهر
    http://mimahmadi-nejad.blogfa.com

  35. صبا می‌گوید:

    “اما چراغی که به “خاور میانه” رواست، حتما به “خاور دور” حرام است.”این را نمی دانم، احتمالا چون شما میگید درسته، اما این را میدانم که”چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است” منبع حدیث و روایت ندارد(میگن از اسراییلیات است)

  36. سیداحمد می‌گوید:

    نکات “یک” تا “نه” خیلی خوب بود،
    بعد التحریر دوم هم عالی بود،

    ارادتمندم داداش حسین جان.

  37. سیداحمد می‌گوید:

    یه پیام “بی زرگانی”

    ساعت ۲:۱۸ نیمه شب
    تعداد افراد آنلاین: ۱۱ نفر

    ماشالله…
    داداش حسین بی همتای بسیجیها فــــــــــــــــــــــــــــدائی داری…

  38. اولا؛جناب “ناشناس” داداش حسین از اولین نفراتی بودن که از بحرین نوشتن…بدون اسم مستعار؛فقط وفقط با نام “حسین قدیانی”.ثا نیا ؛لطفا درنوشته اخیر کمی دقت کنید:

    بعدالتحریر غـــــــــــــــــــــــــــــیر مهم: پاس گل را از قرار مهدی امیرآبادی داده بود، نه هوار.
    بعدالتحریر خیـــــــــــــــــــــــــــــــلی مهم: تا وقتی “صلوات و فاتحه” هست، چرا “یک دقیقه سکوت”؟!… و تا وقتی شیعه دارد در بحرین کشته می شود و سنی در بنغازی، ما را چه به زلزله ژاپن؟!… بنی آدم، درست که اعضای یک پیکرند، اما چراغی که به “خاور میانه” رواست، حتما به “خاور دور” حرام است. چراغی که به صلوات رواست، به سکوت حرام است. تا وقتی برای مسلمان خاور میانه می توان صلوات فرستاد، سکوت برای انسان خاور دور حرام است.

  39. کاووس می‌گوید:

    با سلام . درباره صدا و سیما جا داره خیلی بیشتر مطلب بدی ! همون چند خط حرف دل عمیقی بود !
    با مطلبی درباره معیارهای دوگانه صدا و سیما به روزم . http://kawooss.mihanblog.com/

  40. سیداحمد می‌گوید:

    داداش حسین مطلب شماره “یک” خیلی عالی بود،
    واقعا حرف دل بود؛
    چه عالی بیان کردید دغدغه ما را،

  41. فاران(نه وبلاگ فاران) می‌گوید:

    پس بابا اکبر هم “عکس با شورت ورزشی” دارد…..

  42. فاران(نه وبلاگ فاران) می‌گوید:

    امان از دلتنگی…..

  43. فاران(نه وبلاگ فاران) می‌گوید:

    سید خوش بحالت اول شدی!(گریه)

  44. مهدی می‌گوید:

    تا وقتی “صلوات و فاتحه” هست، چرا “یک دقیقه سکوت”؟!… و تا وقتی شیعه دارد در بحرین کشته می شود و سنی در بنغازی، ما را چه به زلزله ژاپن؟!… بنی آدم، درست که اعضای یک پیکرند، اما چراغی که به “خاور میانه” رواست، حتما به “خاور دور” حرام است. چراغی که به صلوات رواست، به سکوت حرام است. تا وقتی برای مسلمان خاور میانه می توان صلوات فرستاد، سکوت برای انسان خاور دور حرام است

    حرف دلمان بود که شما زدید

  45. چشم انتظار می‌گوید:

    درخصوص خاطره ی دوم :
    هرچی بیشتردرخصوص بابااکبرمی نویسی ومی خونم بیشتربه بزرگی این ستاره ی خمینی پی می برم پس بنویس تامابخوانیم ورسم ستارگی رابهتربفهمیم. ضمنافهمیدم خورگی توفوتبال رو(به قول عمار،صفار)ازکی به ارث بردی . قربون اون حنجرش که توشهادت هم ازبقیه حریص تربود.
    درخصوص خاطره ی سوم :
    داداش حسین عزیزاگرمی خوای مثل پدربزرگ باصفات که نمی دونم کیه ولی قطعاپسرنشان ازپدردارد(البته اینجابایدگفت پدرنشان ازپسردارد) توهم به فکرخمس بچه های آیندت باش که اگه دیربجنبی جبرانش خیلی سخته . بدون شوخی گفتم.
    وامادرخصوص دربی :
    دیشب استثنائا نود روعلیرغم میل باطنیم نگاه کردم کاش می دیدی چطوری آرش کماندار، عادل روبردگوشه ی رینگ چپ وراستش کرد. البته اونم بی کارنبودولی چون هم شهری بودن هوای هموداشتن، اماازهمه ی اینهاکه بگذریم واقعابایدقصه خوردبه حال این آواونمای جمهوری اسلامی ، نمی گم صداوسیماچون این کلمه رومقدس می دونم به خاطراین که به نوعی یادآورصدای رزمندگان دفاع مقدسه وسیمای نورانی امام امت وخلف نازنینش ماه منیرانقلاب . ازساعت ۱۲ وده دقیقه تاسه صبح برنامه ی نودروکه دیگه خیلی بی نمک شده پخش کردندوعادل ناعادل هم هروقت که تونست تیمنا یه کنایه ی زهرداری به دولت درلفافه زد.ولی برای یه برنامه ی مذهبی وقت ندارند.
    درپایان :
    دیشب داشتم توسایت روشنگری سیرمی کردم یه کلیپ ازابوالقاسم طالبی دیدم که یه طرفش شماویه طرفش وحیدجلیلی نشسته بودچشمم به جمالت روشن شد.

  46. سیداحمد می‌گوید:

    خاطرات فوق العاده بود؛ فوق العاده
    ممنونم داداش حسین.

    خیلی لطف کردی که برامون نوشتی،
    بزرگواری کن و هر وقت که تونستی خاطراتی از پدر بزرگوارت برامون بگو،

    خیلی کیف کردم از خوندن خاطراتشون،
    سالاری داداش حسین.

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم….

  47. چوپان!! می‌گوید:

    داداشی نمیدونم چرا با خوندن خاطرات بابااکبرت اشکهام سرازیر میشه.
    اصلا دلیلی نمی بینم که برای شهیدی که هیچ چیزی ازش نمیدونم تازه اونم وقتی خاطرات شاد و بامزه ای ازش میخونم گریه کنم! حس غریبیه.
    تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که بابااکبرت یکی از هزاران شهیدیه که نسل من تشنه دونستن از اونهاست. تشنه ی شنیدن خاطراتشون. شناختن روحیات و رفتارشون.
    تو از نسل خود مایی و ما رو درک میکنی. این تشنگی رو درک کردی. پس تا جایی که میتونی سیرابمون کن.

    « …گفت: ما ۵ برادریم. من از همه برادرهایم بزرگترم. خمس این ۵ برادر، منم اصغر. پدر و مادرم می خواهند خمس خود را تقدیم امام کنند…»

  48. ف.طباطبائی می‌گوید:

    خاطراتی که از بابای عزیزتون گذاشتید خیلی خوب بود داداش حسین. خیلی فکر خوبیه نوشتن خاطرات پدرتون. داداشم خاطراتو برای مامان و حاجی خوند. هم لبخند به لبشون اومد و هم چشماشون خیس شد. کلی دعاتون کردن. عکسها هم عالیه. یه بنده خدائی دیشب بهم میگفت اینترنت بدون وجود داداش حسین واقعا مفت نمی ارزه. راست میگفت واقعا. نت برای ما با وجود شما و قطعه۲۶ بهشته. اگه شما نباشید تبدیل میشه به جهنم. حضرت زهرا پشت و پناهتون.

  49. طاهره فتاحی می‌گوید:

    ما فقط از “سیما و صدا” یک “وحیدیامین پور” را می خواستیم.
    واقعا خواسته ی زیادی بود؟؟؟

  50. صبا می‌گوید:

    “یک روز جزئیات دیدار رهبر را که خانه تان آمد بنویس”

  51. صبا می‌گوید:

    “اللهم صل علی محمد و آل محمد!”و عجل الفرجهم

  52. شهادت می‌گوید:

    ایده خوبی است که همزمان با بازی های دهه جدید، آن قسمت از خاطرات پدر بزرگوارتان که مربوط به فوتبال اوایل انقلاب _که اخلاقی بود_ را گذاشتید.ممنون…
    به نظرم “بعدالتحریر خیلی مهم” نکته خیلی مهمی است.

  53. "دیوونه داداشی" می‌گوید:

    … دارم با بغض حرف می زنم ها! الان که نگاه می کنم، می بینم اکبر سردش نشده بود؛ از فردایش خبر داشت و می خواست زندگی با خاک را یک روز قبل از شهادتش تمرین کند…

    … اما الان اکبر راحت گرفته خوابیده در قطعه ای که من به آن تعلق دارم…

    “اینجا قطعه ای از بهشت است، نه با قلم که با خون باید نوشت”…

    *اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل الفرجهم…

  54. il,kd ;i aa jh nhnha nhvi می‌گوید:

    سلام
    همه ای اینها مهم هستند اما باید الویت بندی کرد . در ژاپن برای مردگان ادای احترام میکنیم اما در بحرین – لیبی و … باید تلاش کنیم تا زنده ها به مردگان نپیوندند . در واقع آنجا ، این زنده ها هستند که به مردگان می پیوندند . قبل از اینکه فردا برای آنها ادای احترام کنیم امروز کمک کنیم تا زنده بمانند .
    پ ن :
    اون عکس بابا اکبر ؟ دلم ریش شد . این عکس رو مادر و مادر بزرگتون هم می بینند ؟ کاش نبینند .

  55. قاف می‌گوید:

    مخلصیم

    جات خالی چند وقت پیش پیشی حاج اصغر یادت کردیم….

    راستی ۸-۹ بود رفتم بهشت زهرا یه سرم رفتم قطعه ۲۶ ردیف ۶۳ شماره ۴۴

    یا علی
    حسین قدیانی: ممنون… و حتما به جناب آبخضر سلام برسانید.

  56. گمنام می‌گوید:

    خدا پدرتون با امام و اولیا الله محشور کنه وشما رو همیشه پیرو و فدایی ولایت نگه داره

  57. ناشناس می‌گوید:

    حیف از اون پدر که رفت و حالا این پسر بی لیاقتش داره این جوری دلقک بازی در میاره و از تعریف و تمجید های ۴ تا بیسواد عقب مونده خودشو گم کرده .

  58. ریحانه می‌گوید:

    سلام سال نو مبارک چه مطالب جالبی دارید قابل دونستید به وب منم سر بزنین و اگر موافق تبادل لینک بودین پیام بزارین چون تاره وبلاگ نوشتن رو اغاز کردم خوشحال مبشم نظرتون رو در موردوبم بگید

  59. امین می‌گوید:

    سلام رفیق. من یکی از اون آدمهایی هستم که تو ازشون بدت میاد, جنبش سبز و اینا نه. به تعریف شماها من میشم غرب زده خود فروخته, یا وطن فروش بی دین و …! راستش کلآ اعتقادی به مرزهای دست ساز بشر ندارم.
    برای بار اول نوشته های شما رو میخونم و برام خیلی لذت بخش تر از اخبار BBC و برنامه های صدا و سیماست. اینکه چقدر بی تکلف مینویسی و اگر توهین میکنی چقدر تمیز این کارو انجام میدی!, اگر اغراق میکنی دروغ نمیگی. اگر خشمگین هستی متنفر نیستی و اگر هوادار هستی بدخواه نیستی.
    آدمهای مثل تو کم اند حسین قدیانی, ولی من بینهایت خوشحالم که تو هستی و مثل تو هم دیده ام.

    حرف آخر. ای کاش من و تو جای اینکه بریم ولیعصر و بزنیم سر و کله ی هم, میفهمیدیم که ما دشمن هم نیستیم و میفهمیدیم که کیا از جنگ ما لذت میبرن. کلید رهایی ما همون خردی است که لابلای احساسات و تنفر گم شده.
    به امید روزی که دست هم رو بفشاریم.

  60. خیبری می‌گوید:

    یه کم در باره ی پدرت برامون بیشتر بگو
    راستش از زبون خودت چیزی ندیدم در باره ی بابات ( البته فقط در باره ی بابات)
    دیگه
    من نمیدونم پدرت توی چه لشکری بودن
    تو ۲۷ محمد رسول الله یا …
    خلاصه کلی چیزه که ما میخوایم بدونیم
    بهتره بگی

  61. بسیجی خامنه ای می‌گوید:

    حاجی دمت گرم دیگه ، شیعیان بدبخت بحرین دارند زیر آتش گلوله پرپر می شوند آن وقت شما از دربی صحبت می کنید ، این را بگم من خودم استقلالیم ولی هرچیزی جایی داره. انشاء ا… خدا عاقبت به خیرمان کند .
    در هر صورت دوستت داریم. ولی حواست و بیشتر جمع کن(حاج حسین بابصیرت)

  62. بچه شیعه می‌گوید:

    کجا شیعه اسیر رنگ گردد
    به هر رنگی دلش دلتنگ گردد
    گهی قرمز گهی آبی بگیرد
    برای قرمز و آبی بمیرد
    هدف را گم کند بیراه گردد
    جدا از اصل رنگ گمراه گردد
    برای قرمز و آبی چرا جنگ
    گهی با چوب گهی با مشت و با سنگ
    چنانی که همیشه در ستیزند
    تو گویی خون یکدیگر بریزند
    منی که مدعی حال باشم
    چرا وابسته ی فوتبال باشم
    یکی گوید که عشقم قرمز و بس
    یکی گوید فقط آبی بود راس
    یکی قرمز یکی آبی یکی زرد
    هرآنچه کرد والله انگلیس کرد
    عزیزم بچه شیعه رنگه عشقه
    به رنگ کربلا رنگ دمشقه
    به رنگ دین خود حساس باشد
    به رنگ حضرت عباس باشد

  63. علی می‌گوید:

    چاکریم
    بابا دمت گرم روز اول که که اومدم قطعه یک قاره اختلاف باهات داشتم اما دو تا نقطه مشترک با هات پیدا کردم که خدایش دیگه باهات حال میکنم
    اولیش برائت از آل هاشمی و دومیش ارادت به آبی پایتخت
    بازم دمت گرم

  64. پرستو می‌گوید:

    خاطراتی که از پدرتون نقل کرده بودن خیلی عالی بود. کلا خیلی کم می گین از ایشون ها!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>