اولین کامنت بچه های ۲۶

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ سروده ای از «چشم انتظار»

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، پی اعتلای دین، یه حسین نشسته بود
قلمش جنس طلا، نفَسِش عشقِ ولا، دست هر دشمنی رو، از قلم شکسته بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، بچه های نه دی، اسمشون ستاره بود
همه سرباز ولی، عاشق سید علی، یار و همراه داداش، فتنه گر بیچاره بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، سیدی پاک سرشت، «مبصرِ» این قطعه بود
نسلش از بدر و حنین، دلش از عشق حسین، و سپس مِهر «حسین»، قطعه قطعه قطعه بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، «آذرخشِ» قطعه هم، لقبش پدیده بود
از کتاب های داداش، قبل از انتشار یواش، یه دونه با امضا داشت، هیچ کسی ندیده بود!

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، از برای رهبرش، «روشن» از «اندیشه» بود
لیک او برادر است یا که شاید خواهر است! این سوتی رو کی نوشت؛ اون که شیر بیشه بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، «چشمِ انتظارِ» او، منتظَر ندیده بود
بچه مثبت؟ نه بابا، با محبت؟ نه بابا، خاک پایِ ماه را، بهرِ خود خریده بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، شاعر دست به قلم، «دیوونه داداشی» بود
 آن سلامش به حسین(ع)، آن ارادت به «حسین» یعنی که یعنی که او، عاشق داداشی بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، «من گدای فاطمه» ششمین ستاره بود
 این ز آهستگی اش، آن ز پیوستگی اش، بی کلک بی حاشیه، کُلُّهم، این کاره بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، صاحب طرح و نظر، آن «پسندیده» که بود؟
آفرین بر هنرش، و بر آن چشم ترش، با theme معترضه! او همان بود که بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، زندگی را «سادات» وقف ارباب نمود
گوید از مناسبات، یا که از مجادلات، لیک مرتبط به متن، این روش باب نمود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، ها.. وَگُم زِ بِندَری، «چوکِ دیریا» گُلُم
محتوای نظراش، خوب و پر بار و به جاش، در نگارش البت! اندکی صبر گُلُم

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، این لقب از «مسعود»، «ساسِ» بی زرگان بود!
عاشق و مخلص و ناب، در پیامش بی تاب، او فداییِ داداش، گرچه بازرگان بود!

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، آن «سلاله نه دی»، زائر مولا بود
او که رکن است و وزین، با روایات، عجین، صاحب فکر و قلم، سفرش اولا بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه ستاره ی شلوغ، «سِلم و ایرانی» بود!
دنبال درد سر و ، توی طنّازی سر و ، برا حذف جلبکا، مثل ویرانی بود!

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، سیّدِ خوش قدمی، «یاد سجاد» نمود
یادِ نصرالله را، عاشقِ الله را، نامِ بین الحرمین، روح مان شاد نمود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، «پیشتازیِّ جهاد»، بر لبش پیدا بود
عکسی از آوینی، عشق و شورِ دینی، از صعود متنش! داداشم شیدا بود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، نام آمد ز «صبا» او که بی پروا بود
کششِ موی ز ماست! گفته هایش همه راست، نکته هایش که به جاست، حافظا در وا بود!

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، «قاصدک منتظر» و، در دلش غوغا بود
این همه لطفِ قضا!، حق کنم روز جزا، بهر هر فتنه گری، عدلیه مأوی بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، «سایه روشن» همه جا، همره شاهد بود
درس و مشق و تحصیل، بهر قطعه تعطیل، با شهادت فامیل، چشمِ ما شاهد بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، فصل «پاییز» رسید، آسمان ابری بود
فصل جانباز خدا، و خودش اهل صفا، قطعه را خانه ی ما، یارِ پر صبری بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، «طاهره فتاحی»، مدتی اخفا بود!
عاشق آن اتوبوس، شافِعَش صاحبِ طوس، رک و بی پرده هموس! پس چرا اخفا بود؟

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، آن «امینِ بیست، شصت»، شاعری دلدار بود
روزهای فته گون، فتنه گرها سرنگون، داش حسینم غرق خون، بهر او تب دار بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، نفر بیست و یکم،«ف. طباطبایی» بود
دلشکستن؟ هرگز، بس نشستن، هرگز، در جدل با دشمن، فرد بی ابایی بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، سنگر و «سنگربان» قطعه را لایق بود
با همان عکس قشنگ، عکس بی حد خوش رنگ، در کامنتش معقول، بر بدان فایق بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، آن درخشش از کیست؟ بی گمان «عطشان» بود
طنز خوانِ خوبیست، نمره اش گردد بیست، وقت پرواز، حسین(ع)، لبِ گل عطشان بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، دلش از آن «احساس»، شاکرِ داور بود
قطعه را با احساس، متن را با احساس، صاحبِ گنبدِ عشق، همه جا یاور بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، آمد آن داروغه، اصل او «شاهد» بود
وارد محشر شد، چشم هایش تر شد، در خصوص شهدا، هدفش واحد بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، بیست و شش «عبدی پور»، پاتوقش این جا بود
حجش از خود به خدا، از پلیدیست جدا، یاد آن روز به خیر، شَعَفَش اینجا بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، او «فدای رهبر»، همه جا پیدا بود
مدتی کم رنگ است، وقت ما هم تنگ است، کم کمک باز آمد، واله و شیدا بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه قدیمیِ سمج، شوکران نشسته بود!
آواتار کیلویی چند؟! فرقه سبزها در بند، یه کمی تعریف کن، قلب من شکسته بود

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، بابا «همسنگر»مون، سوسولا رو داده دود
خشم انقلابی اش، لیچارِ حسابی اش، قرتی ها رو جوجه کرد، برجک ها رو زده بود

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

چندی پیش از بچه های خوب بیست و شیش(!) خواستم در میان این همه کامنت و پست، جست و جو کنند، مگر بیابند اولین کامنت شان را. قبلا عذر می خواهم اگر این نوشته، در جاهایی نیاز به اصلاح داشته باشد. ضرورتی اگر دیدید و اشتباهی اگر به چشم تان خورد، به جای پیشداوری و قضاوت، حتما در کامنت های همین پست، تذکر بدهید. مادام که این پست به پایین نقل مکان نکرده، می توانید در خاطره های کامنتی شرکت کنید. برای حفظ اصل خاطرات کامنتی، مجبورم بدون ملاحظه شرایط امروز، نیز بدون ملاحظه برخی تعاریف که لایقش نیستم، عینا کامنت های شما را تکرار کنم. نظرم درباره برخی دوستان، اگر هم درست نباشد، لااقل صادقانه است. صداقتی که از دوستی بی ریشه و دشمنی با تیشه مهم تر است. درباره خود وبلاگ قطعه ۲۶ و تاثیرش در فضای سایبر، بعدا مطلبی خواهم نوشت.    

یک/ «سیداحمد» که در میان فعالین حال حاضر قطعه، قدیمی ترین است، اولین کامنت را برای متن «بعد از شهدا شما چند محافظ داشته اید؟» مورخ ۲ بهمن ۱۳۸۸ در ۰۱:۲۶ گذاشته و می‌گوید: «فوق العاده بود. هر دفعه که خوندم از ته دلم لذت بردم. عالی نوشتی اخوی. خدا پدر عزیزت رو با سید الشهدا همنشین کنه. ازت ممنونم». آن روزها، نه من و نه سید، گمان نمی کردیم چرخش روزگار، کار او را به مبصری قطعه ۲۶ برساند. تقریبا در قطعه نمی شود -یا کم می شود- متنی را بدون کامنت سیداحمد، پیدا کرد. بررسی کامنت ها، از جمله وظایف سید در مبصری قطعه ۲۶ است. حضورش در قطعه برایم قوت قلب است. معمولا نقدی هم اگر به متنی دارد، خصوصی می گوید و صلاح نمی داند، منتقد قطعه ۲۶ باشد در حالی که مبصر همین جاست. در فضای مجازی اما «سیداحمد قطعه ۲۶» را خیلی ها و خیلی ها به «پیام بازرگانی» هایش می شناسند، که بعدها شد «پیام بی زرگانی». گاهی در سایت ها و وبلاگ های مخالف نظام هم، هنگام ابراز وجود، یا اظهار لحیه، «به قول سیداحمد قطعه ۲۶» می درخشد! هستند کسانی که مرا دوست نمی دارند، اما به سید، کامنت هایش، شخصیتش و…  ابراز علاقه می کنند. عجین شده نام سیداحمد با قطعه ۲۶!

دو/ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۲:۰۳ ناگهان آسمان قطعه ۲۶ با پدیده ای منحصر به فرد مواجه شد که نامش «آذرخش» بود؛ «سلام داداش حسین. خونه نو مبارک. ایشالا اینجا براتون برکت داشته باشه. خوشحالیم که برگشتید. یا علی». کامنت آذرخش برای متن «کجایید ای شهیدان خدایی» بود. اما اولین بار که جواب آذرخش را دادم، مال این کامنت بود در همان روزها. «سلام داداش. اینقدر کامنت می ذاریم، ذله شدی نه؟!… آخه دیدم آنلاینی، خواستم مچتو بگیرم» و این هم جواب من؛ «دلم تنگ شده بود این چند وقته برای دیدن نظرات شما. دروغ نگفته باشم، خودم هم احساس می کنم صاحب قطعه ۲۶ کس دیگری است؛ دعای شما». اگر قطعه را یک کلاس درس، فرض کنید، آذرخش از آنهاست که پیر معلم را درمی آورد؛ از آنهاست ها! اما گذشته از مزاح، آذرخش خیلی در وبلاگ، قدیمی است، اما تا به حال به یاد ندارم که نظرش درباره متن بوده باشد! معمولا در کامنت ها نظرات حاشیه ای خود را عمومی ارسال می کند، اما نظرش درباره خود متن را می زند خصوصی!! «سلام. اول آیا» از جمله ابداعات آذرخش در فضای قطعه ۲۶ است که سر از خیلی جاهای دیگر درآورد. معمولا قبل از اینکه کتابی از من منتشر شود، آذرخش، امضاء شده اش را دارد!! تا قبل از کدورتی و برای مدتی مترجم قطعه بود. حال و هوای فتنه، پای آذرخش را بیشتر در قطعه باز می کرد، این روزها اما سر و کله اش «یه دفعه» پیدا می شود. از خوبان اینجاست. وبلاگی هم دارد که دیر به دیر به روز می کند!

سه/ «اندیشه روشن» در تاریخ  ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ در ۰۳:۱۸ می‌گوید: «سلام. خداقوت. آن قدر زیبا حرف های دل مرا نوشته اید که نتوانستم ساکت بمانم!… «تقدیم به سربازی که برای مولایش سنگ تمام گذاشت»، نام مطلبی است تقدیم به شما!! بخوانیدش! از خواندن نظرتان خوشحال می شوم. یاعلی». این هم جواب من به اندیشه روشن؛ «خواندم و برایت نظری گذاشتم. ممنون برادر. شرمنده کردی ما را…». از جمله سوتی های من در قطعه همین بود، چرا که باید می نوشتم «ممنون خواهر»!! آن زمان وبلاگ اندیشه روشن، از فعالین خاموش کردن فتنه در این عرصه بود.

چهار/ من قبلا اسمم چیز دیگه ای بود؛ کلافه شدم از بس گشتم، نتونستم پیدا کنم. فقط اولین کامنتی که گذاشتم و زیر نویس داشت این مضمون بود؛ «داداش حسین از بابا اکبر فایل صوتی یا تصویری هم دارین؟» که شما جواب دادین «صوتی آره، اما تصویری نه». این کامنت برای «چشم انتظار» است. دوستی که به نسبت بعضی از قدیمی ترها، دیر به جمع بچه ها اضافه شد اما الان از ارکان قطعه است و گاهی هنوز من متن را ننوشته، چشم انتظار، سروده متن را نوشته!! کامنت هایش عمدتا باعث تحبیب قلوب بین همه بچه هاست و به قول معروف از «بچه های مثبت» است. جدالش با کامنت های منتقد، به فضای بحث در قطعه ۲۶ خیلی کمک می کند و معمولا به هنگام جواب می دهد. چشم انتظار، از آن دست بچه هایی است که اینجا، بیش از وبلاگ خودش فعال است. یک فایل صوتی از بهترین لحظه زندگی اش دارم که به شدت عطر ماه می دهد که… بماند!

پنج/ گمانم اولین کسی که در کامنت ها سروده گفت، جز «دیوونه ی داداشی» نبود که به جز شعرهای دلی و قشنگش، البته به «سلام بر حسین» هم شهره است. اولین کامنت دیوونه داداشی در تاریخ ۳۰ اردیبهشت ۸۹ ساعت ۱۳/۲۲ این بود؛ «سلام داداشی جونم. نمی دونم شعرام به دستت رسیده یا نه؟! کاش می دونستم… یا حق». این هم توضیح خود دیوونه داداشی؛ «منظورم شعرهایی هستند که قبل از ایجاد قطعه، برای داداش حسین می گفتم و برای پیامک خوانندگان «وطن امروز» ارسال می کردم. یعنی زمانی که داداش حسین به هیچ وجه زیر بار داشتن وبلاگ نمی رفت. وای که چقدر برای راه اندازی اینجا دعا می کردم. چقدر خوشحال شدم وقتی اولین پست قطعه، را در وبلاگ ساحل جواد آقایی دیدم و چقدر غصه می خوردم که نمی توانستم به دلایلی درقطعه، کامنت بگذارم!! و بدانید؛ دیوونه داداشی، هیچ وقت از داداش حسین و قطعه جدا نبوده. هر غیبتی در گذشته یا حتی در آینده(!) با گواهی پزشکی همراه است. دیگه همین!» شعرهای دیوونه داداشی را بعضا حفظ کرده و هنوز هم می خوانم. مثل این شعرش که بعد از ماجرای من و قوه قضائیه سرود؛ « سلام به حا به سین به یا و به نون/ مجنون یعنی مجرم، به حکم قانون! متهم حاج داداش حسین بی تا/ که دل ها رو کرده دچار، هزار تا!‏/ سوزونده هر جانی که درگیرش بود/ محل جرم، قطعه ی بیست و شیش بود!/ تیغ قلمش، سند خون پاشی/ قتل نفس دیوونه ی داداشی/ ‏ابن اکبر، شیر بچه ی فی ذات/ محکوم شد به اشد مجازات!/‏ صادر شد این حکم به جزای حاجی/ حبس ابد، تو قلب هر بسیجی!‏/ زندون دل، صدای چوب خداست!/ این سزای محکوم محبوب ماست!/‏ هر کی می خواد عشق رو استیضا کنه/ حکم جلب بهشت رو امضا کنه!» روزی در یکی از نوشته هایم نوشتم «یعنی که یعنی» و بعد، دیوونه داداشی زیاد خوشش آمد از این «یعنی که یعنی!» این هم از بهترین خاطره کامنتی دیوونه داداشی. برای متن «نه ده، سرمه ای است بر ۲ چشم جادویی» شخصی با نام «بی ادعا» این کامنت را گذاشت؛ «۱۰ مرداد ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۸/ سلام داداش! یه کم انتقاد پذیری بد نیست. در شان شما نیست اینطور تند و خشن صحبت کنی. زود جوش نیار و نصیحت پذیر باش. حتی از کوچکترها باشد که من از شما بزرگترم!… این داش ابراهیم هم دوستت داره که انتقاد می کنه. نه! تقصیر تو نیست. تقصیر امثال دیوونه داداشیه که زیادی هوادارتن. مواظب باش، هوا ورت نداره. اگه این نظر رو تایید نکنی می فهمم اصلا جنبه انتقاد نداری. آیا؟؟!!» این هم جواب من؛ «تایید می کنم اما این را بدان، ما اینجا هوای همدیگر را داریم؛ شما چرا کمبود اکسیژن پیدا کرده ای، من مانده ام؟! در ضمن من عاشق دیوونه داداشی ام. حرفی هست؟!» متعاقب این کامنت اما بی ادعا می‌گوید؛ «۱۰ مرداد ۱۳۸۹ در ۱۵:۳۷/ آقا من کم آوردم از جوابت! تا خون در رگ ماست، جانم فدای رهبر. هم از جوابت به خودم و هم به ابراهیم واقعا لذت بردم. جدی این همه تعریف و غش و ضعف دیوونه داداشی، بی دلیل نیست. ما هم دیونتی ام اگه خدا قبول کنه! اگه ناخواسته ناراحتتون کردم یا وقت با ارزشتون رو گرفتم معذرت!» قطعه ۲۶ پر است از این جور چیزها در خاطراتش، هر چند در وبلاگ، دیگر اجازه نمی دهم که فضای انتقادات، در شعاع این مسائل سیر کند.

شش/ «منم گدای فاطمه» در تاریخ ۲۴ تیر ۱۳۹۰ در ۱۵:۵۲ اینگونه اولین کامنتش را گذاشت؛ «اللهم عجل لولیک الفرج. سلام آقای قدیانی، وقت به خیر. اگر اجازه دهید، از امروز رسما عضو کوچکی از این بهشت زیبا باشم». منم گدای فاطمه، آهسته و پیوسته کامنت می گذارد. آرام و بی حاشیه، با رعایت موازین و فقط درباره متن.

هفت/ متن تند و تیز و البته مختص به فتنه «جناب روح الامینی! شما پدر یک مجرم هستید نه یک شهید» هر چند که صدای اعتراض خیلی از دوستان را درآورد، اما صدای دوست دیگری را جور دیگری درآورد که جز «میلاد پسندیده» نبود. آن زمان اما میلاد با اسم  «میلاد پ س ۳» کامنت می گذاشت؛ «۲۷ تیر ۱۳۸۹ در ۰۱:۰۱/ دل ما خون است. غلط کردند بیشمارند». الان درست یادم نیست که این «غلط کردند…» در کامنت خود میلاد بوده، یا جواب من، اما با توضیح خود میلاد، یحتمل باید جواب من بوده باشد؛ «اولین طرحی که برای قطعه فرستادم و همچنین اولین فونت درشت داداش حسین زیر کامنت من، مشترکا همین بوده که البته الان دیگر لینک عکسش باز نمی شود و دوباره می گذارم: http://miladps3.persiangig.com/GH26/1.jpg. میلاد از بچه های رک، صریح، قدیمی و منتقد اینجاست که گاهی نقدهایش را بی جواب نمی گذارم. دوستش دارم. بیشترین طرح برای قطعه ۲۶ مال میلاد است. روحیات خاص خودش را دارد و گاهی نقدهایش را به نوشته های قطعه، با نیامدنش یا کامنت نگذاشتنش ابراز می کند! گاهی هم با یک جمله معترضه و کوتاه! در طرح هایش، پیشرفت به خوبی حس می شود. از طرح آمیخته به طنزش بعد از حجم خوشم آمد. طرح های میلاد را در وبلاگش می توانید ببینید. برای متن «دعای پیر زن»، میلاد پ س ۳ در تاریخ ۱۷ مرداد ۱۳۸۹ در ۰۱:۰۳ می گوید: «دوستان گفتند که تخم مرغ بزنیم برای چشم نخوردن جواب کامنت ها. منم زدم در همین لینک زیر: http://aks98.com/images/dsmq89izvlqfxtbydjnn.jpg

هشت/ کامنت اول «سادات» این است: «بزرگی را پرسیدند؛ زندگی چند بخش دارد؟ گفت: دو بخش، کودکی و پیری. گفتند: پس جوانی چه؟ گفت: فدای حسین…». البته این بزرگ، یادش رفته بود که؛ «تموم زندگی ام مال حسینه». کامنت های سادات، بیشتر درباره ایام، مناسبت ها و فضای روز جامعه است که بی ارتباط با متن هم نیست. بعدها سادات، کامنت اولش را که برای متن «من به حاج احمد متوسلیان رای می دهم» پیدا کرد در تاریخ ۱۹ تیر؛ «سلام عمار! دعا میکنم شامل دعای خیر حضرت خورشید و حضرت ماه بشوی. حرف شما حرف همه فدائیان حضرت ماه بود».

نه/ «چوک دیریا» نوشته؛ «من وقتی اومدم تو فضای سایبر، سال ۸۸ بود. یعنی با بسیجی سایبری آشنا شدم و گر نه از جوونی (اول راهنمایی) تو سایبر گشت می زدیم. سال ۸۸ تو وبلاگ شما نیامده بودم، ولی لوگوی تان را توی دیگر وبلاگ ها دیده بودم. عکسی بودها!! بچه ها توی کامنت های وبلاگ همدیگه، به هم می گفتن؛ تو از اهالی قطعه هستی؟! قطعه رو به هم معرفی می کردن و… منم کنجکاو بودم ببینم قطعه چیه؟ کجاست؟ البت(حسین قدیانی: البته البت، نه و البته!!) اومدم، چون قطعه ۲۶ وبلاگ متنی بود، خوشم نیومد. اون موقع اهل مطالعه نبودم اما از سال ۸۹ اهل مطالعه شدم. علاقه مند به قطعه ولی وقتی لذت بردم و خواننده شدم، یعنی پرو پا قرص، که نامه نوشتید به صادق جون(ح ق: !؟) و در قطعه رو تخته کردن! بعد به گمونم عقب نشینی کردید از مواضعتون.(ح ق: !؟) دیگه نا امید شدم. آخه هنوز که هنوزه دلیلش رو ندوستم. بعد یه توهینی کردین. بعد آقا یه صحبت کرد. معذرت خواهی کردین و یه سری دوستان گفتن حسین قدیانی خائن است به خون پدرش و ازین جور حرف ها که دیگه از اون موقع گفتم مظلوم واقع شدی، تنهات نذارم و مطالبت رو خوب می خونم و استادی شدی برا من. اینو باید اعتراف کنم؛ شما علاقه مرا تحریک کردید به نوشتن سیاسی و درس آموختم تو قطعه برا نوشتن. برای همین شما رو استاد می دونم و سید احمد رو مبصر و قطعه رو کلاس». این را درباره چوک دیریا یا دریا بگویم که اغلب بار محتوایی کامنت هایش بهتر از رعایت کردن اصول نگارش و ویرایش است. به تناسب وقتم درباره محتوای نوشته های وبلاگش که خصوصی کامنت می کند، نظر می دهم. بعضا قضاوت هایش درباره من و اینجا عجولانه است که در فضای مجازی، البت(!) چیز عجیبی نیست. گاهی درک نکردن شرایط همدیگر؛ زود اخت گرفتن و زود دست رد زدن، از بدیهیات این فضاست.

ده/ چیزی در مایه های پیام بازرگانی/ «مسعود ساس» هم الان، کامنت گذاشته؛ «خاطره ی بی زرگانی شدن پیام های سیداحمد؛ یه پیام بازرگانی برم؟ ساعت ۲:۴۲ نیمه شب. تعداد افراد آنلاین ۲۰ نفر. فدائی داری داداش حسین بسیجیها». و البته با جواب همان زمان من که؛ «داداش حسین: به این می گویند یک پیام بی«زر»گانی، یعنی یک پیام عاشقانه و مخلصانه، بر خلاف پیام های با«زر»گانی صدا و سیما که پر از زور و تزویر است. در ضمن، خودت فدایی داری!» کاش در همان کامنت ها مسعود ساس عزیز بگوید که مال کدام متن بوده این کامنت.

یازده/ «مسافر کربلا» یعنی «سلاله ۹ دی» که جایش در قطعه ۲۶ این روزها خالی است، بخوانید اولین کامنتش را در «۱۱ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۷/ سلام. به نظرم قلم تان زمینی نیست. به اراجیف این جلبکها هم اهمیت ندهید. پیروز باشید در تمامی نبردها». کامنت سلاله ۹ دی برای این متن بود؛ «آیا آثار آوینی هم مثل خودش روی مین خواهد رفت؟» این هم توضیحات خودش؛ «این را هم بگویم که قطعه ۲۶ ای شدنم را مدیون شیخ بی سواد و سوتی هایش هستم. شیخ باعث آشنایی من با این قطعه مقدس شد. اواخر دی ۸۸ بود که در وطن «نامه ملانصرالدین به شیخ بی سواد» را خواندم و خیلی پسندیدم و آن متن را از روزنامه جدا کردم و بعد از آن مطالب را از وطن پیگیری می کردم. تا قبل از آن نوشته های دیگری را هم از آقای قدیانی خوانده بودم؛ اما چندان به نام نگارنده توجه نمی کردم. فروردین پارسال بود که نام نویسنده را در اینترنت سرچ کردم و آمدم این جا و ماندگار شدم». سلاله را الان دیگر همه بچه های قطعه می شناسند و کامنت هایش را می دانند. از ارکان قطعه است که وقتی نیست، اینجا یک چیزهایی کم دارد… و اما شاید الان در کربلا باشد و شاید به یاد همه ما. خوش باشی سلاله، در جایی که بهشت، قطعه ای از آن است؛ یعنی کربلا! این را هم بگویم که قلم سلاله ۹ دی عالی است و چند بار خواستم که وبلاگ بزند. یکی از کارویژه های سلاله گرفتن اغلاط املایی نوشته های من است که به تمنای خودش خصوصی می شود این قبیل کامنت هایش.

دوازده/ «اسلامی ایرانی» که شیطنت هایش معرف حضور همگان است، نوشته؛ «کامنت های قبلی رو خوندم، از بعضی از توهینهایی که بهت کردن، سرم سوت کشید. خداییش اگه من جای تو بودم یا بی خیال نوشتن می شدم، یا نظرات رو می بستم. سالاری سالار. هر جا می بینم، یه متن علیه انقلاب نوشته شده، دلم قرص و محکمه که ما هم یه حسین قدیانی داریم که به موقش میزنه تو دهنشون. دستت رو می بوسم که بوسیدن داره این دست. فکر می کنم اولین باری که با اسم دوست داشتنی ام کامنت گذاشم، این بود. قبلا می آمدم، مطالب رو می خوندم یا اینکه با اسم های متفاوت هر بار کامنت می ذاشتم». قطعه ۲۶ همیشه یکی مثل اسلامی ایرانی داشته. فعلا که بار طنز در کامنت های وبلاگ، روی دوش این عزیز است. نقطه چین شدن کامنت هایش عمدتا محصول این است که دوست دارد اختلافاتش با مخالفین خود را به شکل فیزیکی حل و فصل کند!! باید دل پاک و مهربانی داشته باشد، بر خلاف ظاهری که در کامنت ها نشان می دهد. بعدها اسلامی ایرانی در یک کامنت و با توجه به نقطه چین شدن های مکرر کامنت هایش نوشت؛ احتمالا اولین کامنت من هم همین بود؛……….. اما تاریخش رو درست یادم نیست!!

سیزده/ برای متن «اربعین نصرالله جنیدی/ پرستوی عاشق! تو با بهار رفتی…»، «به یاد سیدسجاد» ۲ تیر ۱۳۹۰ در ۱۳:۲۳ می‌گوید: «خیلی قشنگ بود. وقتی متن رو می خوندم، یاد سیدسجاد خودمون می افتادم که سپاهی بود. سال قبل بر اثر تصادف دربین الحرمین امام خمینی وحضرت معصومه رفت پیش عشقش امام حسین وحضرت زهرا. شادی روح هردو شون ۲ صلوات». شاید همین کامنت باعث شده که همیشه بعد از دیدن اسم «به یاد سیدسجاد»، به یاد نصرالله بیافتم.

چهارده/ این هم کامنت اول «حی علی الجهاد» در ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ در ۰۱:۱۵ با این محتوی؛ «سلام به آقای قدیانی و سلام به همه دوستان. «می دانید چرا ما این همه سیدعلی را دوست داریم؟ راز این محبت به این برمی گردد که ما «علی» را دوست داریم.» احسنت. (ح ق: رسم است در اینجا که معمولا بریده ای از نوشته هایم را کامنت می کنند عینا) ما هم می‌گوییم؛ می‌دانید چرا ما باتوم را دوست داریم؟ چون با آن بر فرق دشمنان «سیدعلی» و نیز دشمنان «علی» می‌زنیم. همیشه مهمان این قطعه مقدس بوده‌ایم هردوی‌مان اما این بار مزه دیگری دارد… دعوتید به وبلاگ مشترک‌مان و به خواندن مطالب این وبلاگ… بخوانیدمان و با نظرات‌تان یاری‌مان دهید در این جهاد مقدس تا هم بهتر بجنگیم و هم بهتر سربازی کنیم برای مولا». به وضوح می توان سیر صعودی را در نوشته های وبلاگ حی علی الجهاد دید.

پانزده/ راستش با کمک دوستان بعد از تلاش های فروان بالاخره فکر کنم به اولین کامنتم رسیدم. آخر، هم این که صبای دیگری هم قبلا بود و من چون کامنت های قبلی را نخوانده بودم، نمی دانستم که نام دیگری بگذارم، هم این که آن اوایل با فاصله می آمدم قطعه. «صبا» بعد از این توضیح، اولین کامنتش را که در ۱۳ مهر ۱۳۸۹ در ۰۰:۵۰ در وبلاگ گذاشته، آورده؛ «سلام! نه ده محشر بود. عالی! اجرکم عند الله. من کلی باهاش گریه کردم و خندیدم. البته بیشتر اشک ریختم. آنقدر که احساس می کردم روحم به در و دیوار جسمم می زنه. داشتم خفه می شدم، البته اولاش. واقعا دین خود را به حضرت ماه ادا کردین». صبا از دقت کنندگان در مطالب وبلاگ است که مو را از ماست بیرون می کشد با نقدهایش و نکته گیری هایش.

شانزده/ نامه ی شما به رئیس قوه قضائیه و بعد فیلتر شدن قطعه ۲۶ باعث شد من با این قطعه مقدس و قلم زیبای شما آشنا شوم. [و البته رئیس قوه قضائیه شود سبب خیر اگر خدا خواهد] خیلی گشتم تا اولین کامنتم رو پیدا کردم. هر متنی رو باز می کردم و چون قبلا خونده بودم، فکر می کردم برای اون متن، کامنت گذاشتم، ولی تقریبا از نیمه های بهمن، دست و پا شکسته کامنت می گذاشتم که با اجازه ی شما کامنت سوم یا چهارمم رو که در روز جمعه بود، می گذارم. متن «۲ رکعت نماز دل شکسته ظهر می خوانم در عصر ظهور به امامت مهدی فاطمه، قربه الی الله»… «قاصدک منتظر» در ۳۰ بهمن ۱۳۸۹ در ۰۱:۵۰ می گوید؛«مولای من! دلم برای ظهور شما لحظه شماری می کند و حنجره ام شما را فریاد می زند. شما که تجلی عشقی. هر روز صبح، چراغ دلم را با جامعه کبیره روشن می کنم و شبم را با ال یاسین و عهد تزیین می نمایم. دلم پر از مشق انتظار است و بی قرار بی قرار». این کامنت قاصدک منتظر و کلا خیلی از کامنت های دیگر نشان از خدمات خاص و منحصر به فرد قوه قضائیه به قطعه ۲۶ دارد که بدین وسیله تشکر می کنم از همه قضات!! ان شاء الله انتظار همه قاصدک ها روزی به سرآید با دیدن ظهور و روشن شدن چشم به نور. قاصدک از خوبان قطعه ۲۶ است.

هفده/ «سایه روشن» نوشته؛ «من زمانی به وجود شخصی به نام آقای قدیانی پی بردم که وبلاگشون فیلتر شده بود! این خبر رو از وب یک گرافیست متعهد دریافت کردم. من هم ندیده و نخونده به خاطر اون متن جنجالی و توضیحی که ایشون و سایر وبلاگ ها در این رابطه داده بودند شدم یک حامی ۲۶ بدون کارت و کامنت البته! ناگفته نمونه که تا اون زمان فقط برای تحقیق و یا دانلود عکس و پوستر به سراغ اینترنت می آمدم و از جنگ نرم در فضای سایبر به این صورت بی اطلاع بودم! بعد از رفع فیلتر هم در موج سرور و تبریک بچه ها، قلبی شریک بودم، و همین برای من کافی بود. بخاطر حجم زیاد درس ها هم معمولا دیر به قطعه سر می زدم و کم به دیدگاه ها، واقعا نمی دونم که دقیقا کی کامنت گذاشتم». سایه روشن معمولا همراه قطعه است و این «همراهی» خیلی وقت ها موضوعیت پیدا می کند. قطعا برای من حضور کسانی که درس و مشق و مشقت تحصیل دارند، ارزش مضاعف دارد. این هم کمک مبصر قطعه ۲۶ برای پیدا کردن اولین کامنت «سایه/ روشن» در ۲۱ دی ۱۳۸۹ در ۰۰:۱۸/ «سلام برادر حسین. از مطالب ارزشمندتان استفاده میکنم. قلم زیبایتان سوز عجیبی دارد. مدت کوتاهیست که با شما آشنا و از مخاطبانتان شده ام. امشب بدجور دلم گرفت، انگار ما دوران کودکیمان هم با همه فرق داشت، نمیدانم اما فکر میکنم کودکی ما باید با بقیه متفاوت باشد. ما دلشوره های مادر وپدرمان را دیده ایم،ما طعم خون را چشیده ایم با همان سادگی و معصومیت کودکی. ما در حقیقت کودکی کوتاهی داشته ایم… ممنون که در بیاد آوردن این خاطرات سهیم بودید». برای مطلب «سلام خانم خامنه، سلام خانم رضائی».

هجده/ «حسین قدیانی صاحب دیدید گفتیم شد» باعث شد «پاییز» هم اولین کامنتش را برای قطعه ۲۶ در تاریخ ۱۷ شهریور سال ۹۰ بگذارد؛ «بسم الله الرحمن الرحیم. سلام به همگی اهالی باصفای قطعه. من تازه یه هفته است باهاتون اشنا شدم، خداییش آدم فکر می کنه وارد یه خانواده شده، یه خونواده واقعی. انشاء الله همیشه سلامت باشید». باورم هست اگر پاییز نباشد، قشنگی بهار معلوم نمی شود. پاییز، فصل جانباز خداست. این ۲ جمله هم تقدیم به پاییز که به تازگی اضافه شده به بچه های قطعه.

نوزده/ «طاهره فتاحی» از اون قدیمی های قطعه است که البته الان چندی است، نیست، اما همان زمان اعلام خاطرات کامنتی بچه ها، اولین کامنتش را پیدا کرده بود که تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ در ۰۰:۰۳ نوشته؛ «سلام. معمولا توی گروهها و وبلاگهای اینترنتی تا وقتی که خونم حسابی به جوش نیاد، نظر نمی دم. الانم چون یاد اون مطلب ۹ دی که توی iusnews خوندم افتادم برات comment میذارم. اون مطلبو چند بار خوندمو خیلی باهاش حال کردم. خیلی بهم چسبید. همون موقع هم فهمیدم که نفس نویسنده اش با بقیه فرق میکنه. الان میفهمم که دم باباش مسیحایی بوده . ۹ دی نمی خواستم برم راهپیمایی. می خواستم سریع از دانشگاه برم خونه. زمان امتحانا بود. ولی جمعیت میلیونی محاسباتم رو بهم ریخت و تا آخر مراسم و خداحافظی مجری برنامه فقط تونستم خودمو برسونم سر ۱۲ فروردین و ساعت ۱ ربع به ۸ رسیدم خونه. ولی وقتی اون مطلبو خوندم، کلی شرمنده شدمو پشیمون». خانم فتاحی اشاره به متن «چهارشنبه، اتوبوسی…» دارد. هنوز یادم هست که صریح، نظر می گذاشتند در وبلاگ و گاهی با دیگر بچه ها بحث شان می شد.

بیست/ «امین ۲۰۶۰» هم از سابقون است که برای قطعه، آن اوایل شعر می گفت. مثل همین که حفظمش؛ «اگر روزی بپرسندم ز مادر، کجا باشد به عطر او معطر؛ بگویم قطعه بیست و ششم از، بهشت حضرت زهرای اطهر». این هم اولین کامنت امین در ۷ اردیبهشت سال ۸۹ «سلام حسین جان. به حرفای این وزارت افساد گوش نکن. اونا اگه دلشون به حال این انقلاب می سوخت به این فیلمای مزخرف در پیت مجوز نمی دادن. به خاطر حضرت ماه، کارتو ادامه بده. ماهم پشت سرت هستیم عزیز. یا ظافر». کامنت اول امین برای متن «انتظار مضاعف/ خبری در راه نیست، مردی در راه است» بود. امین ۲۰۶۰ درباره اسم خاصش می گه؛ «البته این ۲۰۶۰ رو بعدا به خاطر تشابه اسمی با یه بنده خدا اضافه کردم». چندی پیش برای قطعه ۲۶ کامنت گذاشته بود امین که یاد خاطرات قطعه در زمان فتنه را برایم زنده کرد. روزهای فتنه سروده های امین خیلی به من دلگرمی می داد.

بیست و یک/ اگه اشتباه نکنم این اولین کامنت منه. «ف. طباطبائی» ۲۸ دی ۱۳۸۹ در ۰۰:۳۲ می‌گوید: «سلام داداش حسین. خوبید انشالله؟ تشکر بابت همه زحماتتون، تشکر بابت ارزش و احترامی که برای مخاطبین تون قائلید، تشکر بابت فراهم کردن این فضای پاک و صمیمی. در پناه ارباب حسین باشید». کامنت ایشان برای متن «مصاحبه با آقای صفار» است. مدت مدیدی است که «ف. طباطبایی» حضور پررنگی در قطعه دارد. خب! الان چیز دیگری نمی نویسم، تا ببینم کی می تونه از دست من ناراحت باشه؟!!

بیست و دو/ «سنگربان» بعد از کلی گشتن، اولین کامنتش را پیدا کرد، با این توضیح که؛ «اون موقع با اسم «فاطمه» کامنت می ذاشتم. تاریخش ۱۶ خرداد امسال، ساعت ۱۵:۲۴ و متن تون هم «اشک «کربلایی زینب» روی گونه سه شنبه ها». اینم از کامنت: «متن شما در مورد کربلایی زینب که یک مادر شهیده و همسایه تنهایی اون در خت کنار دیواره، حتما تهش هم سیاسی تموم میشه!» و جواب من؛ «آخرش گریه دار تمام می شود، نه سیاسی! شاید هم گریه سیاسی!!» در قطعه ۲۶ گاهی تیتر متن را بدون گذاشتن متن، می گذارم و دوستان، تا به روز شدن کامل متن، پیش بینی می کنند نوشته را. سنگربان با آن عکس قشنگ کنار اسمش، چندی است پررنگ تر از قبل برای قطعه وقت می گذارد و در مباحث درون کامنت ها، مشارکت معقول دارد.

بیست و سه/ آن روزی که از بچه ها خواستم کامنت اول شان را پیدا کنند، «عطشان» نوشت؛ «سلام علیکم. مردم تا پیداش کردم. اولین کامنتمو میگم». اولین کامنت عطشان در ۲۶ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۵:۱۳ این محتوی را دارد؛ «سلام. حال ما خوب است، ملالی نیست جز دوری شیخ بی سواد. آخه آقای قدیانی! این کار بود شما کردید برادر! آخه این شیخ چکار کرده بود جز اینکه یه بیانیه ای می داد؛ دل مردم شاد می شد با جمله ها و غلط املایی هاش! خوب شد سابقه دارشد! دیگه نمی تونه تو انتخابات دور بعد شرکت کنه. حیف نبود؟ میومد صحبت می کرد، مناظره می کرد، بابا، دل مردم شاد می شد. آخه نگاه کنید تو این صدا و سیما چند تا بازیگر طنز خوب داریم این یکی ام ازمون دریغ کردید؟! نکن برادر! با شادی مردم این کارو نکن. آخه کی بیانیه های اونو جدی می گرفت؟ اون بیچاره فقط اومده بود میدون رو شلوغ کنه. بیاید یه کاری کنیم همگی به اتفاق آرای باطله جمع میشیم جلوی قوه محترم قضاییه اعتراض میکنیم که بابا شیخ مارو پس بدید یا لااقل اینترنتی، چیزی بهش بدید، یکم عربی بیانیه بده!» عطشان دوباره عطش مرا نسبت به شیخ همه فن حریف، تشدید کرد؛ اصلا کجاست شیخ؟! کی می دونه؟! کلا در مطالب طنز قطعه ۲۶ کامنت های عطشان خوب می درخشد.

بیست و چهار/ «احساس» اولین کامنتش احساس خاصی دارد، مثل اسمش؛ مورخ ۲۲ خرداد می گوید؛ «عجب آرامشی دارد اینجا؛ بهشت را ندیده ام اما گمانم اینجا واقعا قطعه ای از بهشت است؛ خدا را شاکرم که می توانم در دنیا وارد بهشت شوم!» کامنت احساس مال متن «خدایا! آرزوی ما را شنیدی؟!» بود.

بیست و پنج/ «شاهد» ظاهرا آن اوایل با اسم داروغه کامنت می گذاشت و این هم اولین کامنتش در ۲ تیر ۹۰ با این متن؛ «سلام داداش حسین! بسیار بسیار عالی بود. خیلی ها از شما تعریف میکردن، گفتم بیایم ببینم چه خبر؟! دیدم! نه، محشریه واسه خودش. داداش حسین! خوشحال میشم راجع به اینکه چه طور نسبت به شهدا معرفت پیدا کنیم، برام چیزی بنویسی. ممنون میشم. یاعلی». اما تیتر مطلب این بود؛ «جنگ شوارع را هم انقلاب برد».

بیست و شش/ «ط. عبدی پور»: سلام، مهر ماه ۱۳۸۹ دنبال یک مطلبی در مورد شهید همت می گشتم که مطلب «نامه یک فرزند شهید به مادر شهید همت» را دیدم و با قطعه ۲۶ آشنا شدم. از اون روز تا حالا روزی حداقل ۶ بار به قطعه سر می زنم اما خیلی کم پیش میاد که کامنت بگذارم بیشتر به خاطر اینکه سواد ادبیم اصلا خوب نیست و معمولا نمیدانم چه بنویسم و هم اینکه میدانم شما از تعریف کردن خوشتان نمیاد. اولین کامنتی هم که گذاشتم برای زمانی بود که شما در سفر حج بودید و مطلبی را در مورد آنجا نوشته بودید اما از همان شبی که گفتید اولین کامنتهایتان را پیدا کنید، هر چه گشتم کامنتم را پیدا نکردم. عنوان مطلب اصلا یادم نیست اما مضمون کامنتم این بود: «خیلی زیبا اونجا رو توصیف کردین، من هم سعادت تشرف به حج را داشتم با خواندن این متن واقعا احساس کردم الان اونجام و لحظه لحظه خاطراتم دوباره زنده شد. ممنون».

بیست و هفت/ «فدایی رهبر» که این روزها حضورش کمرنگ شده: سلام به همه ی دوستان. فکر کنم اولین نظر من تو قطعه مقدس این باشه؛ «سلام به داداش حسین و بقیه دوستان.  در مورد متن چیزی نمیگم، چون واقعا واضح بود و زیبا و شیوا. ولی به هر حال همه تون موفق باشین و پیروزیا حق». لینک صفحه http://www.ghadiany.ir/?p=4880

بیست و هشت/ «شوکران»: من از قدیمى ترین افراد اینجا هستم، مى تونى کامنتمو تو متن «اعلام محورهاى راهپیمایى فرقه سبز » پیدا کنى! البته اون زمان من هنوز آواتار نداشتم! آخه مد نشده بود هنوز! ببین من کامنتمو پیدا نکردم، پیدا بکنم هم قابل بازیافت نیست، نمیشه همینجوری یه خورده ازم تعریف کنى؟ من زیاد حسود نیستم، ولى خب از تبعیض خوشم نمیاد! (ح ق: تو ماهی! تو خوبی! اصلا تو قبل از سایبر، توی قطعه بودی! هنوز من نبودم که تو بودی، اما همان زمان هم آواتار نداشتی!!)

بیست و نه/ «همسنگر»: با سلام. از دیدن پست جدید غافلگیر شدم. من در ماه رمضان سال گذشته در «طرح ضیافت» توسط یکی از دوستان خوبم با این بهشت کوچک آشنا شدم و فکر می کنم در ۲۵ اسفند یا چند روز قبلش که قرار بود جمهوری اسلامی توسط بچه سوسولها نابود بشه، کامنت می ذاشتم. راستش نمی دونم چطور کامنتمو پیدا کنم. خوشحال می شم اگه نظرتون رو در مورد کامنتهای من بگید. راستی جای یه روزشمار برای رسیدن محرم توی قطعه خالیه. با سپاس». اما با کمک سیداحمد، اولین کامنت همسنگر معلوم شد که مال ۲۵ بهمن ۸۹ است؛ «سلام. لطفا به این بچه سوسول های روشنفکرنما بفرمایید؛ سیاسی بازی و ادای آدم حسابی در آوردنها به شما جوجه ها نیومده! شما برید به همون ولنتاین و قرتی بازی هاتون برسید». این کامنت در متن «ریه من جز دود عود موتورقراضه بچه بسیجی ها، هیچ اکسیژنی نمی شناسد» گذاشته شده بود که حاکی از قدیمی بودن همسنگر است و اینکه خشم انقلابی دارد نسبت به دشمنان همسنگرانش.

قبول دارم که اولا، آخر متن را به قول معروف، جمع کردم، اما قبول ندارم که تبعیض کردم. وقت کم، حافظه کم، ایضا شناخت کم، بیش از این مجال نمی داد. کامنت «یه بیست و ششی» در همین پست، حرف دل بود. ثانیا، تعدادی از کامنت های اول دوستان در قطعه ۲۶ را به دلایلی مجبور شدم نگذارم، من جمله اینکه بار تعریفش، دیگر خیلی زیاد بود، و یا اشاره به وقایعی داشت که دوست نداشتم بیان شود. ثالثا، اگر به دوستی کم لطفی شده، عذر می خواهم و بعدها در وبلاگ جبران می کنم. برای جبران، خیلی برنامه ها توی ذهنمه. فکر نمی کنم که با این پست، به شما لطفی کرده ام یا مثلا احترام خاصی به مخاطب گذاشته ام. به خودمم فکر نمی کنم لطفی کرده ام. حرفه ای تر اگر باشیم، اینطوری نگاه نمی کنیم به امور. شما مخاطب من نیستید؛ همسنگران من اید. این اداها هنوز به من نیامده. رابعا، آن لیوان شیر عکس بالا را در عکس زیر، دادمش بالا!! داشت سرد می شد آخه!!   

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس/ عکس: علی اکبر بهشتی

این نوشته در صفحه اصلی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. سیداحمد می‌گوید:

    بسم الله…

  2. ف. طباطبائی می‌گوید:

    خیلی منتظر این متن بودم.
    ممنون.

  3. آذرخش می‌گوید:

    سلام
    چه حس نوستالژی بی نظیری ایجاد کردید. خیلی عالی بود. خوشحال شدم از دیدن نظرتون در مورد خودم. یادش بخیر بچگی هامون(!) تو قطعه ۲۶٫ هععییییییی.
    کاش اون کدورت هم هیچوقت پیش نمیومد. هععیییییییییییییی.
    ولی یه نکته. من کی نظرم در مورد متن رو خصوصی گذاشتم؟ نظراتی که توش فحش داره خصوصی می ذارم چون می دونم عمومی بذارم هم سانسور می شه. بنابراین فقط می گم که دق دلم رو مثلا نسبت به ایزی لایفین محترم خالی کرده باشم.
    در مورد کلاس درس در دنیای واقعی هم تا زمان لیسانس دقیقا همینطور بود و من معلم و استاد رو ذله می کردم از شیطنت. یادمه یه بار دیگه هم قطعه ۲۶ رو به کلاس درس تشبیه کرده بودید و آذرخش هم شده بود بهم زن کلاس. یاه یاه یاه.
    خلاصه بسی مشعوف شدیم از دیدن این پست. یادش بخیر. هعییییییییییییییییی
    در ضمن یادتون رفت بنویسید آذرخش خیلی بچه خوبیه.

    تمام نکاتی رو که در مورد سیداحمد گفتید کاملا قبول دارم. یادم نمی ره اون شبا که تا صبح بچه ها هی کامنت می ذاشتن. شما هیچ کامنتی رو که جواب نمی دادید، سیداحمد رو باید جواب می دادید. خصوصا وقتایی که می رفت ماهیگیری.
    و جمله شما نقل به مضمون در جواب یکی از کامنت های حسودانه من در مورد سیداحمد: “نمی دانم چرا اینقدر دوست دارم این بشر را. …” شبی بود که سیداحمد عازم ماهیگیری بود و می خواست کوسه بگیره. یاه یاه یاه.

    حالا خداییش این کامنت در مورد متن نبود؟ عمومی هم هست تازه.
    بعدشم عمرا اگه تا حالا کامنت به این بلندی از من در تاریخ ثبت شده باشه.

  4. چشم انتظار می‌گوید:

    ممنون داداش حسین من که لایق این لطف شما نیستم. ولی می ترسم از فردا این “اسلامی ایرانی” با صفای قطعه که از قضا خیلی هم دوستش داریم، ما رو فیلم کنه بگه؛
    بابا بچه مثبت!!!

  5. منم گدای فاطمه می‌گوید:

    سلام و عرض ادب.
    به نظرم این پست شبیه به یک میهمانی هیجان انگیز است.

  6. امین رحمانی می‌گوید:

    مبادا که نورسیدها بروند از یادها
    ماهم میخایم عضو پروپاقرص باشیم بسم اللهش رو هم گفتیم در کنار داداش عزیزتر از جان حسین فاضل عظمای دوست داشتنی و همنام پاره تن روح خدا و بقیه ساکنان حرم ستر عفاف و ملکوت (ایدهم الله بتاییداته)
    من چجور این عکسی که همه دارند داشته باشم؟
    من بلد نیستم
    والسلام علیکم و رحمه الله

  7. چای پولکی می‌گوید:

    سلام.
    اونایی که هیچ وقت جواب اختصاصی دریافت نکردند چی؟
    می تونند بگردند دنبال اولین کامنتشون؟

  8. قاصدک منتظر می‌گوید:

    سلام
    توصیف بچه های با صفای قطعه۲۶ از زبان شما باید بسیار جالب باشه!

  9. سیداحمد می‌گوید:

    امین رحمانی؛

    به این سایت سر بزنید، مراحل عکس گذاشتن را توضیح داده است.
    توضیحات کاملا واضح است.
    http://in-my-place.blogsky.com/gravatar.htm

  10. سیداحمد می‌گوید:

    چای پولکی؛

    نیاز به جواب اختصاصی نیست، بگردید پیدا کنید!

  11. چشم انتظار می‌گوید:

    داداش حسین بزرگوار
    بعضی وقت ها برای توجیه کم کاری های خودم، همش می گم نمی رسم، وقت ندارم، سرم شلوغه… ولی وقتی می بینم یکی مثل شما بی وقفه، اینطور به کارش و به عبارت بهتر عشقش، که همون رابطه ی بین قلم و دل و عقل و کاغذ و کی بورده، می پردازه و علی الدوام برای دوام اعتقادات و ارزش های ناب اسلام و انقلاب تلاش می کنه، خجالت زده و شرمنده می شم.

  12. ط.عبدی پور می‌گوید:

    سلام، مهر ماه ۱۳۸۹ دنبال یک مطلبی در مورد شهید همت می گشتم که مطلب ” نامه یک فرزند شهید به مادر شهید همت” را دیدم و با قطعه۲۶ آشنا شدم، از اون روز تا حالا روزی حداقل ۶ بار به قطعه سر می زنم اما خیلی کم پیش میاد که کامنت بگذارم بیشتر به خاطر اینکه سواد ادبیم اصلا” خوب نیست و معمولا” نمیدانم چه بنویسم و هم اینکه میدانم شما از تعریف کردن خوشتان نمیاد. اولین کامنتی هم که گذاشتم برای زمانی بود که شما در سفر حج بودید و مطلبی را در مورد آنجا نوشته بودید اما از همان شبی که گفتید اولین کامنتهایتان را پیدا کنید هر چه گشتم کامنتم را پیدا نکردم. عنوان مطلب اصلا” یادم نیست اما مضمون کامنتم این بود: “خیلی زیبا اونجا رو توصیف کردین، من هم سعادت تشرف به حج را داشتم با خواندن این متن واقعا” احساس کردم الان اونجام و لحظه لحظه خاطراتم دوباره زنده شد. ممنون”

  13. سیداحمد می‌گوید:

    دوستان محترم!

    درباره برخی دوستان، به مطالب، یک چیزهایی اضافه شده و این به خاطر آن لاین بودن این پسته، که با توجه به زیادی کامنت ها، کار سختیه!

  14. فدایی رهبر می‌گوید:

    سلام به همه ی دوستان.
    فک کنم اولین نظر من تو قطعه مقدس این باشه
    “سلام به داداش حسین و بقیه دوستان.
    در مورد متن چیزی نمیگم چون واقعا واضح بود و زیبا و شیوا.
    ولی ……………….
    به هر حال همه تون موفق باشین و پیروز
    یا حق”
    لینک صفحه
    http://www.ghadiany.ir/?p=4880

  15. مسعودساس می‌گوید:

    سلام
    ایشاالله که همیشه قطعه و بچه های قطعه سالم و سلامت باشند.
    شادی روح امام(ره) و شهدا و سلامتی حضرت آقا صلوات

  16. شوکران می‌گوید:

    من از قدیمى ترین افراد اینجا هستم، مى تونى کامنتمو تو متن «اعلام محورهاى راهپیمایى فرقه سبز » پیدا کنى! البته اون زمان من هنوز آواتار نداشتم! آخه مد نشده بود هنوز!
    ببین من کامنتمو پیدا نکردم، پیدا بکنم هم قابل بازیافت نیست، نمیشه همینجوری یه خورده ازم تعریف کنى؟ من زیاد حسود نیستم، ولى خب از تبعیض خوشم نمیاد!

  17. سایه/روشن می‌گوید:

    از معدود عکس هایی که ژست و حالت با موضوع پست هماهنگی داره.
    استراحت یک نویسنده و تفکرش برای چیزایی که نوشته یا اونایی که تو ذهنشه هنوز… البته همراه با فنجان چای بهتر بود!
    حسین قدیانی: آخر همین پست، سر می کشمش!!

  18. هم سنگر می‌گوید:

    با سلام
    از دیدن پست جدید غافلگیر شدم.من در ماه رمضان سال گذشته در “طرح ضیافت”توسط یکی از دوستان خوبم با این بهشت کوچک آشنا شدم و فکر می کنم در ۲۵ اسفند یا چند روز قبلش که قرار بود جمهوری اسلامی توسط بچه سوسولها نابود بشه،کامنت می ذاشتم.راستش نمی دونم چطور کامنتمو پیدا کنم.خوشحال می شم اگه نظرتون رو در مورد کامنتهای من بگید.راستی جای یه روزشمار برای رسیدن محرم توی قطعه خالیه.
    با سپاس

  19. سیداحمد می‌گوید:

    شوکران؛

    میخواهید لینک آن مطلب را بگذارم؟!
    نمیدانم قطعه ۲۶ چه خاصیتی دارد که چنین محبتی و اخوتی ایجاد کرده بین ما!

  20. مسعودساس می‌گوید:

    خاطره ی بی زرگانی شدن پیام ها:
    یه پیام بازرگانی برم؟

    ساعت ۲:۴۲ نیمه شب.
    تعداد افراد آنلاین ۲۰نفر.

    فدائی داری داداش حسین بسیجیها.
    داداش حسین: به این می گویند یک پیام بی”زر”گانی، یعنی یک پیام عاشقانه و مخلصانه، بر خلاف پیام های با”زر”گانی صدا و سیما که پر از زور و تزویر است. در ضمن خودت فدایی داری

  21. آذرخش می‌گوید:

    شوکران: “البته اون زمان من هنوز آواتار نداشتم! ”
    آذرخش: یعنی الان آواتار داری؟!

  22. سیداحمد می‌گوید:

    یه پیام “بی زرگانی”

    ساعت ۲۳:۲۸
    تعداد افراد آنلاین: ۲۴ نفر

    ماشالله حزب الله
    داداش حسین عزیز بسیجیها فــــح ق: خودت و خودتان! ــدائی داری…

  23. سنگربان می‌گوید:

    سلام!
    فکر کردم دیگه بی خیال اون کامنت ها شدید…
    کار قشنگی بود…
    بندر ترکمن هم رفتید پس …
    خدا روشکر یه عکس از استان گلستان گذاشتید…ممنون!!
    آخه هر جا میرید یه سفر نامه ای ،چند تا عکسی، چیزی می ذاشتید تو وبلاگ تون …
    چشام گرد شده بود بس میومدم و چیزی نمی دیدم !! گفتم که یعنی ما تو همه چی محرومیم دیگه….

  24. مسعودساس می‌گوید:

    پست “این آبرو را هم خود شما به ما داده ای”
    تاریخ ۹ مرداد ۸۹
    همچنین شعر زیبای دیونه ی داداشی هم در این پست هست

  25. مسعودساس می‌گوید:

    داداش ما چش و چالمون دراومد، ولی اولین کامنتمون رو پیدا نکردیم
    شما به بزرگی خودت ببخش
    ولی فکر کنم اولین کامنتم خصوصی بود و ازتون خواسته بودم که اجازه بدید که من هم تو جمع با صفای قطعه باشم
    روز اول که اومدم اینجا شوکه شدم
    از اون روز تا الآن شما روی دید عمیقتر و با بصیرت تر من خیلی تاثیر گذار بودید
    الحمدالله

  26. سیداحمد می‌گوید:

    همسنگر؛

    بفرما، اولین کامنتت:

    هم سنگر می‌گوید:
    ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ در t ۰۰:۱۵

    سلام
    لطفا به این بچه سوسول های روشنفکرنما بفرمایید:سیاسی بازی و ادای آدم حسابی در آوردنها به شما جوجه ها نیومده!شما برید به همون ولنتاین و قرتی بازی هاتون برسید.

    متن “ریه من جز دود عود موتورقراضه بچه بسیجی ها، هیچ اکسیژنی نمی شناسد.”

  27. سیداحمد می‌گوید:

    مسعود؛

    اگر حدودا بتونی بگی اولین کامنت عمومیت چه تاریخی بوده، برات پیداش می کنم!
    (چقدر من از خود گذشته ام؛ الان چشمام آلبالو گیلاس می چینه!)

  28. مسعودساس می‌گوید:

    سید جان راضی به زحمت نیستم
    فکر کنم اون زمان که قضیه های علی شیرازی و بلاگفا پیش اومده بود
    {یکی نیست بگه اگه راضی نیستی پس این حدودی گفتنت چیه؟}
    شادی روح امام(ره) و شهدا و سلامتی حضرت آقا صلوات

  29. پاییز می‌گوید:

    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام به همگی،انشاء الله که حال همتون خوبه،اگر از حال ما میپرسید ملالی نیست جز دوری شما،ولی بهتون بگم اگه نمیومدم قطعه، به یادتون بودم،مخصوصا تو قنوت نماز،
    راستش من دارم خودمو برای یه آزمونی آماده میکنم،چندساعت قبل یه اتفاق یا بهتره بگم یه خبر خوب بهم رسید،قربونت برم خدا،شــــــــــــکـــــــــــرت،شرمنده کردی منو. حس خوبی بهم دست داد،ولی انقدر غریب بوداین حس که پیش خودم گفتم اصلایادم نمیادآخرین باری که ازتهِ دل شاد شدم کی بود؟!!!!براهمین گفتم امشب دیگه درس تعطیل،اومدم قطعه .کارخدارومیبینی،عجب شبی اومدم.دیگه کف کردم همراه بغض “برای سادات خانم”.تا الان داشتم متنایی که تو این مدت نبودمو نخوندمو میخوندم،بابت پست “رسانه هایی که مشکوک می زنند” خیلی خیلی ممنون.تو مصاحبه احتمالا کمکم میکنه!

    موفق وبرقرار باشید
    اللهم عجل لولیک الفرج

  30. پاییز می‌گوید:

    یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!!
    و کمی بعد گفت:
    – خودت که می دانی … وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب چه لذتی می برد.

    – پس خدا می داند آن روزِ چهل و سه غروبه چه قدر دلت گرفته بود…

    “شازده کوچولو”

  31. سیداحمد می‌گوید:

    ۱۷ روز مانده تا عاشورا

    لبیک یا حسینِ زهرا…

  32. جواد می‌گوید:

    سلام سلام سلام

    سلام حاجی سلام سید
    سلام قطعه ای ها

    می دونم دلتنگم بودین!!!

    یک خبر خوش!

    آقا دعاهاتون گرفت و امام رضا صبح عید غدیر دست عیدی مون رو توی حرم خودش، گذاشت تو دستمون!!!

    کم کم حضورمون! پر رنگ تر خواهد شد؛ اگر خدا بخواهد

    یاحسین

  33. ف. طباطبائی می‌گوید:

    توضیحاتتون خوندنی شده. خدا قوت.
    متنهای این مدلی ما رو میبره به اون قدیمای قطعه۲۶٫
    اینجا همیشه سیر سعودی داشته. هیچ وقت درجا نزدین و این خیلی عالیه.

  34. سیداحمد می‌گوید:

    آقا جواد؛

    سلام برادر،
    از طرف همه بچه ها، تبریک عرض میکنم.

  35. سایه/روشن می‌گوید:

    تذکر!!
    این کامنت من بوده!
    “سیدسجاد در ادامه نوشته؛ «من زمانی به وجود شخصی به نام آقای قدیانی …”
    حسین قدیانی: ممنون. درست کردمش.

  36. بهنام می‌گوید:

    سلام
    آرشیو سال های قبل کجاست ؟برا پیدا کردن کامنت،
    البته دقیق یادم نیست با همین اسم بودم یا نه

  37. شوکران می‌گوید:

    اگه به جاى لینک مطلب، لطف کنید خود کامنتو پیدا کنید و بذارید و زحمت مارم کم کنید، ممنون!!

    آذرخش، آقاى مدیر مى دونه من چی میگم!

  38. سیداحمد می‌گوید:

    آقا بهنام؛

    برای دیدن آرشیو، اگر متن خاصی را مد نظر دارید، می توانید نام متن را در قسمت “تفحص” (ستون سمت چپ، بالای آمار قطعه) جستجو کنید.
    اما اگر متن خاصی مد نظرتان نیست می توانید میان ماه ها جستجو کنید. کافیست در قسمت “ماه شمار قطعه” (ستون سمت چپ، زیر آخرین نوشته ها) روی گزینه “مهر” کلیک کنید، به صفحه ای وارد می شوید که بایگانی را می بینید. می توانید هر ماهی را که دوست دارید انتخاب کنید و مطالبش را بخوانید!

  39. بهنام می‌گوید:

    پیدا کردم
    دارم می گردم

  40. صبا می‌گوید:

    هی روزگار!

  41. صبا می‌گوید:

    آقا “جواد”!

    مبارکه. می بینم که کامنت بدون التماس دعا می ذارید! آخی، ولی فکر نکنم خیلی طول بکشه. از این به بعد ته کامنت های تان التماس دعا با توان ضریب دار می گذارید.
    ان شا الله همه ی بچه های قطعه حاجت روا شوند.

  42. سایه/روشن می‌گوید:

    البته آقای سید احمد لطف کردن و پیداش کردن در متن خانم رضایی و خانم خامنه.

  43. حی علی الجهاد می‌گوید:

    پست بسیار جالب‌ناکی شده، آدم را به وجد می‌آورد …

    لحظه به لحظه قطعه، از اولین روزها تا حالا در ذهن مرور می‌شود …

    خاطرات متن‌های شیرین و شب‌ها و روزهای پرفراز و نشیب و آدم‌هایی که می‌آیند و نمی‌روند … ماندگار می‌شوند … خب پاگیر می کند آدم را قلمی که جوهرش خون شهید است و یحتمل جادویی است و تمام نمی‌شود این جوهر …

    شخصیت‌شناسی کامنت‌های قطعه که روز به روز رشد می‌کنند و بالنده می‌شوند …

    داشتم فکر می‌کردم این قطعه چقدر برکت دارد .. می‌ماند و تاریخ‌ساز می‌شود برای نسل‌های بعد …
    حسین قدیانی: همین جا عذر بخواهم از بچه هایی که برای شان در پست بالا کم مایه گذاشتم. کامنت ها خیلی زیاد شده و خداییش سرسام آور است تنظیم آن لاین چنین متنی.

  44. به جای امیر می‌گوید:

    عقرب (گفت و شنود)

    گفت: یکی از مدعیان اصلاحات که به آمریکا پناهنده شده در وبلاگ خود نوشته «آمریکایی ها که ما را می شناسند با تحقیر به ما نگاه می کنند و گروه های اپوزیسیون ایرانی را مزدوران بی شخصیت می دانند.»
    گفتم: مگه مزدور نیستند؟
    گفت: این مدعی اصلاحات نوشته «آمریکایی ها می گویند ایران مثل ۹۹ درصد مردم آمریکا حامی جنبش وال استریت است و شما گروه های اپوزیسیون باید از مزدوری برای دولت یک درصدی آمریکا شرمنده باشید.»
    گفتم: خب! حرف حساب که جواب نداره.
    گفت: همین یارو نوشته؛ از این که افراد دست چندمی مثل موسوی و خاتمی و کروبی مرا فریب داده و زندگی ام را تباه کرده اند احساس حقارت می کنم.
    گفتم: چاره کار این است که بگوید چنگیز و موسولینی و استالین زندگی مرا به باد داده اند!… یارو را عقرب نیش زده و در حال مرگ بود، به دوستانش گفت؛ روی سنگ قبرم بنویسید؛ پلنگ مرا دریده است!

  45. قاصدک منتظر می‌گوید:

    “درس و مشق و مشقت تحصیل” سخته!
    اما خداییش, از اون سخت تر, وجود دو تا بچه و صد تا تقاضا, اونم موقع خوندن متن و کامنت گذاشتنه!

  46. سایه/روشن می‌گوید:

    چون نخواستم بیشتر از این پیش داوری کنم گفتم همین جا بگم بهتره.
    شماره ۱۷ رو کلا پاک کنین چون با همه فرق داره! یعنی کاملا فرق گذاشتین با بقیه.
    دوست ندارین اسم منو اونجا نیارین، این خیلی قابل تحمل تره تا این که کامنتمو فقط کپی کنین. نظری هم اگه نداشتین بگین تا دیگه کامنتی هم نذارم.
    حسین قدیانی: قضاوت را می گذارم بر عهده دیگر دوستان، سایه/ روشن! هیچ حرفی نمی زنم. هیچی!

  47. سایه/روشن می‌گوید:

    آخه ادامشو دیر دیدم!
    متاسفم.

  48. یه بیست و شیشی می‌گوید:

    آقای قدیانی، داداش حسین عزیز
    همین که وقت گذاشتی و داری چنین پستی رو جمع می کنی برای ما خیلی با ارزشه.
    الان که فکر می کنم می بینم شما نمی تونی برای همه بچه ها، توضیحی شبیه به اونی که برای سیداحمد و آذرخش و بعضی های دیگه نوشتی، بنویسی.
    الان من چه انتظاری می تونم داشته باشم؟ خوب اکثر بچه ها کامنت گذار های معمول هستن. خیلی نامردیه اگر بخوایم که شما برای همه کلی توضیح بنویسید شما خیلی از ما رو نمیشناسید. از خیلی از ما خاطره خاصی ندارید.
    شما آدم فوق العاده با شخصیتی هستید که برای مخاطباتون چنین ارزشی قائلید.
    احترام به مخاطب نشونه بزرگواریه شماست.
    خیلی دوستون داریم…

  49. مسعودساس می‌گوید:

    به سایه روشن:
    بهتر نیست کمی توقعمون رو بیاریم پایینتر و یه خورده هم به آقای قدیانی توجه کنیم
    ایشون با این همه مشغولی و کار و زندگی و … از وقت زندگیشون زدن و یه لطفی کردن و خواستن که خاطرات خوب قطعه دوباره زنده بشه و بچه ها به هم نزدیکتر
    مقداری هم انصاف داشته باشیم

  50. حی علی الجهاد می‌گوید:

    خداقوت بابت تدوین این متن آنلاین و نظرات آنلاین‌تر …

    یه خاطره می‌گم اگه خواستید منتشر کنید:

    اولین بار که اسم شما به گوشم خورد زمانی بود که اگه اشتباه نکنم آقای رسایی در برنامه “دیروز امروز فردا” یا “رو به فردا” متنی خواند که در آن این جمله بود:”نوشتیم احمدی‌نژاد خوانده شد مشایی و …”

    فردایش باز اگر اشتباه نکنم متن شما را در سایت‌های دیگر دیدم (گمانم هنوز قطعه نبود شاید هم بود و من ندیده بودم)

    متن خیلی طولانی بود و من حوصله خواندن متن طولانی را نداشتم، چند خطی خواندم، یادم می‌آید اعتراض کرده بودید که آقای رسایی چرا متن شما را بی‌نام خوانده، با خودم گفتم: اووووووووه چه مغرور!! حالا یه چند تا جمله خوانده شده، اسم شما رو نیاورند خب چه اشکالی داره مگه؟!!!!! خب آدم یه کم هم اخلاص داشته باشد بد نیست!

    چند روز بعد باز هم متن‌های شما را خواندم و چنان جذبش شدم که از حرف‌های خودم به خودم پشیمان شدم حسابی!

    الان اعتراف می‌کنم و همه خوانندگان قطعه مقدس ۲۶ هم حتما صحه می‌گذارند بر حرف من که اگر اخلاص در این متن‌ها نبود، این‌جا بوی بهشت نمی‌داد …

    حلال کنید دیگه شرمنده …
    حسین قدیانی: البته یک بار آقای شجونی، جلوی چشم خودم یک متن ما رو به اسم خودشون خواند!!

  51. سیداحمد می‌گوید:

    یه پیام “بی زرگانی” دیگه برم؟

    ساعت ۱:۲۶ بامداد
    تعداد افراد آنلاین: ۲۰ نفر

    ماشالله…
    داداش حسین عزیز سالاری…

  52. سادات می‌گوید:

    سلام
    گردهمایی خاطره ها
    همایش شوق ها دردها افتخارها بغض ها فریادها
    یادواره همدلی ها و همزبانی ها
    انجمن دوستی ها و نقدهای از سردلسوزی
    و… جمع عاشقان حضرت ماه
    انشالله پایدار و پای کار بمانید و بمانیم
    یا علی (ع)

  53. صبا می‌گوید:

    خصوصی!
    حاج حسین به نظرتان کامنت سایه روشن؛ که ناشی از یک اشتباه، سوءتفاهم و پیش داوری، همراه با اندکی کم لطفی ست، تایید عمومی اش باعث شرمنده گی سایه روشن نزد دوستان نمی شود؟!
    حسین قدیانی/ عمومی: نه! اصلا! قطعه ۲۶ به همین خاطراتش زنده است. سایه/ روشن اگر چنین توقعی از من، نه به عنوان حسین قدیانی، که به عنوان یک نویسنده در جناح انقلاب اسلامی داره، خودش فی حد ذاته برایم قشنگ و دوست داشتنی است و این را می رساند… می رسونه که بچه ها قطعه رو زیاد دوست دارن و از مسئولش به حق متوقعن. سایه/ روشن هم قطعه رو زیاد دوس داره حتما که همچین نوشته. دوستان هم دیگر وارد این بحث نشن. خودم با این کامنت جمعش کردم و از سایه/ روشن هم نمی تونم ناراحت باشم. می دونم که بار سنگینی روی دوشمه با وجود همه شما خوبان. در اینجا هیچ کس اندازه من شرمنده نیست و هیچ کس اندازه من عذرخواهی نکرده و… همین دیگه! مثلا قرار بود کتاب فلان رو تا الان دربیارم؛ درآوردم؟! شرمنده ام دیگه!! تا باشه از این شرمندگی ها!! سایه/ روشن هم بچه نیس که این خاطرات رو به قهر و آشتی گره بزنه. ما همه توی یه خانواده ایم.

  54. سیداحمد می‌گوید:

    فکر میکنم آقای شجونی با همان هیجان خاص خودش، در برنامه تلوزیونی هم متن شما را خوانده بود!

  55. سیداحمد می‌گوید:

    دوستان!

    ویرایش و تنظیم چنین متنی، خیلی خیلی سخت است. سخت تر از نوشتن یادداشت مستقل.

    از اینکه همکاری می کنید، ممنون. بحث سایه/ روشن هم دیگه مطرح نشه. داداش حسین، توضیح کافی دادن.

  56. آذرخش می‌گوید:

    وااااقعا خدا قوت.
    یحتمل الان چشماتون آلبالو گیلاس می چینه.
    خدایی سخته همچین مطلبی رو جمع کردن.

  57. مسعودساس می‌گوید:

    خصوصی:
    داداش اگه صلاح می دونی، می خوای کامنت منم خطاب به سایه روشن پاک کن تا بنده ی خدا ناراحت نشه
    حسین قدیانی/ عمومی: نه! یعنی نباید ناراحت بشه. این هم توقع من از ایشان است.

  58. مسعودساس می‌گوید:

    یکی از جملاتی که خیلی باهاش خاطره داریم:
    زندگی یعنی باتوم بسیج بر فرق سر منافق گیج. مَثَل باتوم بسیج بر فرق سر منافق گیج مِثل مَثَل علاقه ی خرگوش به خوردن هویج
    از حفظ نوشتما

  59. سیداحمد می‌گوید:

    یک روز باید یک پست بگذاریم برای اینکه بچه ها خاطرات خود از قطعه۲۶ را بیان کنند.
    آنقدر از متن ها و جملات خاصش، از کامنت ها و گفت وگو ها، از جواب ها و سفرها و غیبت ها خاطره داریم که…

    ساعاتی که در قطعه۲۶ سپری می کنیم، شیرین ترین ساعات زندگی مان است!

    اینجا قطعه ای از بهشت است…

  60. قاصدک منتظر می‌گوید:

    نمی دونم, اما فکر کنم الان اگه برای شادی روح شهدا و سلامتی رهبر و شما و همه بچه های خوب قطعه۲۶ یه صلوات بذارم اشکال نداشته باشه و دعوام نکنید!
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  61. بهنام می‌گوید:

    ساعت ۱۲ اومدم یه نگاه بندازم به قطعه،تا ساعت ۲ توش گیر کردم
    یه چند ماهی رو نگاه کردم ولی کامنت هام رو پیدا نکردم،البته کم مینوشتم، اما خدایی خیلی وقته قطعه می خونم.اولین بار هم از یه نشریه باهاش آشنا شدم.
    خودم”بازتاب تور تراختور” رو دوست دارم،چون مایش رو هم همونجا گذاشتی 🙂
    از معدود دلخوشی های ما در این روزگار و این زمانه همین قطعه مقدس ۲۶ است
    التماس دعا
    علی علی

  62. سایه/روشن می‌گوید:

    همون اول پیامتون رو با همین جمله گرفتم:
    “هیچ حرفی نمی زنم. هیچی!”
    دقیقا مثل کودکی که با اخم مهربون پدرش، می گیره مطلبو.
    ممنون که به بقیه هم منتقل کردین.
    نه ناراحت نیستم.
    حسین قدیانی: می دونستم خودم! آفرین! قطعه با همین خاطرات است که قشنگ است.

  63. اسلامی ایرانی می‌گوید:

    ۲۰ نفر آدمیم،۳۰ تا برداشت از یه جمله میکنیم.
    برداشتها خیلی متفاوته. اصلا نمیشه یه چیزی بگی، خیالت راحت باشه
    که به کسی برنخوره.
    ولی خیلی حال داد بعد از مدتها تا پاسی از شب دور هم هستیم.
    یه بار یه بنده خدائی گیر داد به نماز صبح! شب نشینی تعطیل شد.
    حسین قدیانی: به قسمت مربوط به تو، یه چیزی رو اضافه کردم.

  64. اسلامی ایرانی می‌گوید:

    اون که بعله. ولی یکی از کارهائی که اولین بار من انجام دادم
    آوردن ستون گفت و شنود کیهان، توی قطعه بود. که حتی بابتش تشکر هم
    کردی و گفتی حسین شریعتمداری رو خیلی دوست داری.
    ولی نقطه چینهات هم دوست داشتنیه. خدائیش هرکی دیگه این همه
    نقطه میخورد، میرفت دیگه هم نمیومد. ولی داستان من فرق میکنه، داداش.

  65. آذرخش می‌گوید:

    منم بگم چطوری با قطعه ۲۶ آشنا شدم؟
    اولا (یعنی از اوائل جریان فتنه) عین کنه چسبیده بودم به دوئل. حداقل اقلش روزی ۲۰ بار سر می زدم و کامنت می ذاشتم.
    خلاصه تو گیر و دار دعوا با بلاگفا و نقل و مکان و اینا بچه ها هی میومدن توی دوئل سراغ حسین قدیانی رو می گرفتن. ما هم هی گفتیم کیه این حسین قدیانی اینقدر طرفدار داره.
    بالاخره کم کم شناختیم و سایت که باز شد اولین کامنت ما هم آمد.
    🙂
    {حالا کی گفت تو خاطره تعریف کنی؟}
    والا

  66. سیداحمد می‌گوید:

    “خب! الان چیز دیگری نمی نویسم، تا ببینم کی می تونه از دست من ناراحت باشه؟!!”

    سالاری…
    🙂

  67. قاصدک منتظر می‌گوید:

    احتمالا بعد از تمام شدن متن, چون خبری از جناب چشم انتظار نیست! یه شعر قشنگ هم خواهیم داشت!
    حسین قدیانی: قشنگ اومدی!! دیگه توقع ما رو این چشم انتظار برده بالا!!

  68. صبا می‌گوید:

    اگر آدم ها باور کنند که یکدیگر را دوست دارند، اینقدر نسبت به هم نامهربان نمی شوند و از هم رنجش خاطر پیدا نمی کنند. البته گاهی گلایه هم دلیل بر دوست داشتن است.
    شما استاد بدست آوردن دل و رفع رنجش خاطرید! یادمه یک بار کامنت میلاد پسندیده را ( که گمانم جزء اسناد محرمانه شده باشد) آنقدر محکم و سخت پاسخ دادید ، که من یخ کردم! باور نمی کنم که میلاد ناراحت نشده باشد، ولی کم کم به جوابتان همچین اضافه کردید که واقعا به نظرم مثل لبخندی که به لب ما نشست آقای پسندیده هم دلش آرام شد.
    ولی خوب است نیز، یادمان نرود؛ آدم هایی که هم را بیشتر دوست می دارند گاهی زودتر و لطیف تر از هم دلشان می گیرد.
    همواره در پناه محبت خدا باشید.

  69. گمنام می‌گوید:

    مگه فقط سید میتونه گمنام باشه؟ منم گمنانم!!
    داداش حسین عالی شد عالی. مثل دیدن یه آلبوم قدیمی.
    وای چقدر خوشگل شده اینجا با این پست.
    همه تونو دوست دارم مثل اعضای خونواده خودم.

  70. سیداحمد می‌گوید:

    صبا؛

    اینکه می فرمائید داداش حسین استاد به دست آوردن دل هستند، را کاملا قبول دارم.
    با توجه به بعضی کامنتهای خاص که ارسال می شود، و توقعات نابجا و یا حرفهای نامربوط، بنده معتقدم داداش حسین بسیار مهربان و صبورند.
    اگر محبت و صبر، همچنین مدیریت محکم ایشان نبود، قطعه۲۶ به این جایگاه ارزشمند امروز نمی رسید!

  71. با سلام به شما وخسته نباشید. خیلی مطلب خوبی وابتکاری بود. من که به تازگی با وبلاگ شما آشنا شدم بسیار خوشحالم. من در برابر همه شما میهمانان قطعه ۲۶ مثل شاگردی هستم که فقط اینجا برای کسب علم و دانش میام. و هر دفعه از این قطعه بهشتی بهره ای میبرم در ضمن برادرشهید من هم در همسایگی پدر شهید شما هستند در قطعه ۲۸ بهشت زهرا . با خوندن این پست شما یه لحظه از ذهنم گذشت که ای کاش من نیز در دفعات بعد جزء مخاطبان خاص شما باشم. ولی این رویایی بیش نیست ومن ازاینکه شما حتی نظرات من را می خونید بسیار خوشحالم و من را کفایت می کند. موفق و پیروز باشید
    حسین قدیانی: شما لطف دارین!

  72. سیداحمد می‌گوید:

    داداش حسین!

    خیلی شیک شده این پست؛
    خسته نباشید.

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم…

  73. سیداحمد می‌گوید:

    عکس ها هم بسیار زیباست؛
    سپاس!

  74. اسلامی ایرانی می‌گوید:

    ساعت ۳ و ۴۲ دقیقه و سید احمد همچنان بیدار است.
    اونائی که کار آزاد دارن، الان معلوم میشه!
    سید، داداش رو کن ببینیم چی تو چنته داری، یه شراکتی بهم بزنیم!

  75. سایه/روشن می‌گوید:

    آن چه من را ماندنی می کند در این آسمان،
    غیر از بر متن های زیبایش،
    بودن نویسنده ایست که امشب پی به مرام و منش واقعی اش بردم.

  76. چه فرقی میکنه کی؟ می‌گوید:

  77. خواهر شهید کاظم می‌گوید:

    سلام بر داداش حسین بچه بسیجی ها!!!! مثل قدیما!!!
    ما هم از وقتی شما رو شناختیم پا گیر اینجا شدیم. مخصوصا تو روزایی که صدای الله و اکبر بعضی ها بد جوری فضای سینه هامون رو به آتیش می کشید. خیلی سخت می گذشت سال هشتاد و اشک اگر قطعه رو پیدا نکرده بودم. کم کامنت میذارم نه واسه اینکه حرفی برای گفتن ندارم. بلکه با توجه به مسئولیت هایی که دارم واقعا فرصت خوندن متنها رو هم به سختی پیدا می کنم. پیدا کردن اولین کامنت هم فکر کنم به همین دلیل مقدور نباشه! همین جوری از ما بپذیرید. فقط یادمه چون برا نشریه داخلی هیئت یا ثارالله الحسین منطقه ۲۲ کار میکنم اون اولا ازتون اجازه گرفتم تا از متن های زیبای شما استفاده کنم که اجازه دادید با این قید که به خط و ربطی وصل نباشیم.
    بیرق ما هم خیلی وقتها بوی قطعه رو میگیره مخصوصا شماره ای که در آن چاپ شد:
    “خمینی” و خامنه ای” در “خ” و “م”و “ی”و”ن” مشترک هستند ولی “خامنه ای یک “آه” بیشتر از خمینی دارد و ما نمی گذاریم که “آه ” ماه در سینه چاه گره بخورد. انشاءالله
    موفق و منصور باشید برادر
    اینم بگم خیلی وقتها با بودنتون جای خالی داداشمو احساس نمی کنم.!!
    حسین قدیانی: سلام از ماست و واقعا یادش به خیر!

  78. امین 2060 می‌گوید:

    سلام
    خیلی قشنگ بود یادآوری خاطرات
    چقدر زود گذشت

  79. چشم انتظار می‌گوید:

    ف. طباطبایی بزرگوار؛
    منظورتون رو از “سیر سعودی” نفهمیدیم شاید نظرتون اینه که؛ سیل سعودی رو برده ایشالا!!
    این هم از روش های صبای بزرگوار بود!

  80. چشم انتظار می‌گوید:

    نَگین تو رو خدا. باورم میشه بعد میبی نی یه دفعه با مغز…
    اما با همه ی درب و داغونی شعرهام، که از صمیم قلب میگم، اینکه داداش در پاسخ قاصدک منتظر بزرگوار فرمودند. باعث میشه از تنبلی در بیام و تلاشم رو بیشتر کنم هرچند که مغزم زیاد قد نمی ده.
    به احترام داداش عزیز و کمپلت، همه ی ستاره ها، اگه خدا بخواد چند بیتی همین الان به ذهنم خطور کرد که بعدا” تکمیلش رو تقدیم می کنم.
    درضمن دیشب خواب بر ما چیره شد و… توفیق ادامه ی حضور پَر.

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، پی اعتلای دین، یه حسین نشسته بود.
    قلمش جنس طلا، نفَسِش عشقِ ولا، دست هر دشمنی رو، از قلم شکسته بود.

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، بچه های نه دی، اسمشون ستاره بود.
    همه سرباز ولی، عاشق سید علی، یار و همراه داداش، فتنه گر بیچاره بود.

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، سیدی پاک سرشت، مبصر این قطعه بود.
    لبش از ذکر خدا، دلش از عشق حسین(ع)، و سپس مِهر حسین(داداش)، قطعه قطعه قطعه بود.
    ادامه دارد ایشالا…

  81. امیدوار می‌گوید:

    سلام.خسته نباشید . پست خیلی جالبی بود .من دو هفتس که می یام بهتون سر می زنم مطالب خیلی خوبی دارید.از این به بعد همیشه می یام بهتون سر میزنم.

  82. میلاد پسندیده می‌گوید:

    داداش
    بذار اشکمو پاک کنم…

  83. میلاد پسندیده می‌گوید:

    سلام به همه اهالی بیست و شش!
    واقعاً این چند روز که اینترنتم قطع بود، دلم تنگ شده بود برای کامنت دادن… البته با موبایل می خواندم ولی نمی توانستم کامنت بدهم… این متن را هم دیشب نخواندم… حالا هم که کلی شرمنده کردید… همانطور که پیش از این گفته شد، همیشه کامنت ندادن من به علت مخالفت با متن نبوده ها!
    حسین قدیانی: قبول دارم نکته آخرت را. بدیهی است که آنچه در این باره گفته بودم، آمیخته به عنصر اغراق بود!

  84. میلاد پسندیده می‌گوید:

    دلم می سوزد برای حسین قدیانی که لذت بعضی چیزها را هیچگاه درک نکرده و نخواهد کرد. لذت اینکه فونت درشت را زیر کامنتت ببینی!

  85. میلاد پسندیده می‌گوید:

    دوستت دارم داداش حسین…وری ماچ!

  86. چه فرقی میکنه کی؟ می‌گوید:

  87. احساس می‌گوید:

    خیلی این پست جالب شده و مطمئنم جالب تر هم میشود و شک ندارم با تکمیل شعر چشم انتظار جالب تر تر! هم می شود
    و اما این:
    “مادام که این پست به پایین نقل مکان نکرده، می توانید در خاطره های کامنتی شرکت کنید.”
    یعنی خاطره تعریف کنیم در این پست؟!!!!
    حسین قدیانی: دوست داشتید تعریف کنید!

  88. چشم انتظار می‌گوید:

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، آذرخشِ قطعه هم، لقبش پدیده بود.
    از کتاب های داداش، قبل از انتشار اون، یه دونه با امضا داشت، هیچ کسی ندیده بود!

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، از برای رهبرش، روشن از اندیشه بود.
    لیک او برادر است؟! یا که شاید خواهر است! این سوتی رو کی نوشت؟! اون که شیر بیشه بود.

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، چشمِ انتظارِ او، منتظَر ندیده بود.
    بچه مثبت؟ نه بابا، با محبت؟ نه بابا، خاک پای ماه را، بهر خود خریده بود.
    ادامه دارد ایشالا…

  89. احساس می‌گوید:

    یه سوال:
    وقتی علی اکبر بهشتی خودش وسط عکس وایساده و سوژه اصلی عکس هست چطوری علی اکبر بهشتی ازش عکس میگیره؟!
    دوربین رو ی پایه نصب میشه یا کسی دیگه میگیره؟!

  90. چشم انتظار می‌گوید:

    میلاد سلام؛
    ولی داداش لذت یه چیزی رو درک کرده که هیچ یک از ما درک نکردیم!
    لذت:
    طیب الله انفاسکم.

  91. زهرا رمضانپور می‌گوید:

    سلام. خدا قوّت. خسته نباشید.
    مدّتیه که به خاطر یه سری مسائل و مشکلات که در رأس همۀ اونا فشار شدید درسای این ترم و تحقیقهای زیادیه که دارم، فرصت نمی کنم به هیچ کدوم از وبلاگها مثل سابق سر بزنم. یعنی نه اینکه اصلاً نخونم، منتها قبلاً هر روز سر می زدم و حالا هفته ای یه بار یا دو هفته یه بار. وبلاگ خودم هم متأسّفانه فعلاً به حالت تعلیق دراومده، مگه اینکه یکی از عزیزانم(!) یه آستینی واسش بالا بزنه و دوباره موتورشو روشن کنه! امروز که اومدم اینجا، دلم نیومد مثل این مدّت اخیر فقط بخونم و کامنت نذارم. چون یاد اوّلین روزهایی افتادم که با این قطعۀ مقدّس آشنا شدم. یادش به خیر.
    هر موقع کسی یاد سال هشتاد و هشت رو می کنه، بی اختیار حس رزمندگانی برام تداعی می شه که از خاطرات هشت سال دفاع مقدّس تعریف می کنن…!
    به هر حال خوشحالم که این قطعۀ مقدّس و بابرکت ۲۶ همچنان و با قدرت گذشته به کار خودش ادامه می ده.
    سرفراز باشی قطعۀ ۲۶ و پاینده باشید حاج حسین قدیانی
    راستی، به این وبلاگ حتماً یه سر بزنید. جالبه. یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدّس، خاطرات خودشو نوشته و خیلی قشنگه. به جرأت می تونم بگم که این خاطرات نابن و کلیشه ای نیستن.
    http://www.drzamani.blogfa.com/
    سرفراز و پیروز و پاینده باشید.
    یاعلی و خدانگهدار
    حسین قدیانی: اندک اندک جمع مستان می رسد… به به! پس معلومه همه تون هستید؛ ناقلاها!!

  92. چشم انتظار می‌گوید:

    اقا میلاد
    آرزو نداریم یه روز عشقمون، مولامون و رهبرمون سید علی (حفظه الله) کتابمون رو تورق و تبرک کنند؟!
    چه لذتی از این بالاتر.
    والبته تأیید می کنم که نه داداش لذت ما رو درک می کنه نه ما لذت داداش رو.

  93. حی علی الجهاد می‌گوید:

    شما مخاطب من نیستید، هم‌سنگران من‌اید …

    این نگاه حرفه‌ای‌تان خیلی به دل نشست …

    ممنون از زحمتی که کشیدید … آن هم بی‌منت و با عذرخواهی و حتی قول جبران!
    حسین قدیانی: واقعا نظرمه. درباره اش هم کلی فکر کردم. شما مخاطب من نیستید؛ شما ۹ دی می روید و من می نویسمش. شان شما حماسه سازی است، نه مخاطب بودن. شما شعار می دهید و من می نویسمش. شما یوم الله به پا می کنید و من فقط می نویسم. شان شما ستاره های حضرت ماه، از من بالاتر اگر نباشد، حتما مخاطب بودن و این حرف ها نیست. نوشته های من را شما در دهان قلمم می گذارید. اگر بهترین نوشته من متن «چهارشنبه…» است، اما خالقش شما هستید. وانگهی! فقط هم من نیستم که می نویسم؛ خیلی ها هستند! خود شما و خیلی های دیگر.

  94. چشم انتظار می‌گوید:

    داداش حسین
    من هم مثل میلاد، وری ماچ… ولی وری اش انگلیسی، بقیش فارسی!!

  95. احساس می‌گوید:

    از اونجایی که حسین قدیانی دوست ندارند حاشیه بریم ولی این رو با اجازه میگم:
    چشم انتظار!
    باهاتون موافقم!وقتی این “طیب الله انفاسکم”از زبان “آقامون”جاری میشه دلم میخواد جونمو درجا فداش کنم
    آقا معلم لطفا نقطه چینش نکن!بلکه”آقا”ببینند چقدر فدایی دارندو کلمه کلمه صحبت هاشون برامون ارزشمند هست.(هرچند که” آقا”مطمئنن این رو میدونند)
    حسین قدیانی: ما که از ماه، سهمی نداریم، اما همان «طیب الله» هم برای همه شما بود؛ همه تان. دیگر اینکه عظمت ماه را امثال من باید از دور درک کنند. شان حضرت «آقا» خیلی بالاست. قدر نائب امام زمان را فقط و فقط امام زمان می داند. چنین جایگاهی اصلا حوزه ورود ما نیست. ما نمی فهمیمش. ما خراب می کنیم. ما مراقب نیستیم. ببینید! خیلی ها که بدون معرفت، نزدیک «آقا» شدند، تاب نیاوردند روی ماه را. بعضا همین رئیس روسا. معلوم می شود که اصلا شان شان همنشینی با ماه نبود و نفهمیدند پیش که دارند نشست و برخاست می کنند. این البته در صدر اسلام هم مسبوق به سابقه است. خیلی ها بدون معرفت، همسایه و هم خانه امامان ما شدند که بعد دشمن شدند. چرا که اصولا قدرشان تا این حد نبود. بگذریم… که از محدود ه ای نزدیک تر شدن ستاره به ماه، خودش فی حد ذاته ظلم است به ماه، چرا که شان ماه، اگر هم نشینی با خورشید است، پس کبوتر با کبوتر باز با باز. کرامت و مهربانی «آقا» نباید سبب شود که ما شان پایین، ناچیز و حقیر خودمان را فراموش کنیم.

  96. با سلامی دوباره به شما. چه زیبا شما مخاطبان خود را همسنگر خود خطاب کردید. اگر قابل باشم دوست دارم در سنگر شما که همون سنگر شهدا و اماممان هست باشم. با آشنایی تازه با شما(یه علت نبودن در ایران و آشنایی نداشتن با نوشته های شما) برخورد کردم در رسانه ها با نوشتن مطالبی که خواستن یه جورایی به شما اهانت کنند در حالی که چقدر غافلند که کسی که راهی را برای خودش انتخاب می کند از این چیزها نمی هراسد. باید بگم که کمی احساس می کنم از این جهت همسنگر شما هستم برای اینکه سالها در خارج از کشور سعی می کنم چهره واقعی ایران وانقلاب را نشون بدم ونه اون چیزی که جهانخواران با تبلیغ نشون میدهتد. باید بگم اینجا فقط اسمی از آزادی بیان به یدک می کشند و همه چی حتی تلفن ها هم کنترل هست . من به تازگی با کمک دوست مسلمانم که خود نیز وبلاگی بسیار مفیدی دارد وبلاگی را به زبان ایرانی راه انداختم که بیشتر هدفم این هست که چهره واقعی اروپا را نشان بدهم و بگم که اون چهره قشنگی که به جوانان ما در ایران نشون میدهند چیز پوچی بیش نیست این بانو خود وبلاگی دارند به زبان سوئدی و مطالب بسیار خوبی را در مورد اسلام اسرائیل و حتی ایران چون خود دو مرتبه به ایران هم سفر داشتند نوشتند. ومن قصد دارم مطالب وبلاگ ایشون را به فارسی ترجمه کنم والان تعدادی را انجام دادم. همینجا بارها شنیدم که دارم با دم شیر بازی می کنم ولی احساس می کنم ما انسانها وظیفه ای در دنیا داریم واگر قرار نباشد حقایق را بیان کنیم از ترس جانمون پس انسان نیستم و فکر می کنم اگر برادر شهیدم هم اینجا بود این کار را میکرد. برای همین افتخار می کنم که اگر به شکلی همسنگر شما باشم می دانم که لیاقت همسنگری با شما خوبان را ندارم و نمی توانم مثل شما قیور مردان وزنان با کلام قادر وتوانمند بجنگم ولی مگر در جبهه های ما نبودند کسانی که به نوعی حتی با اب دادن به رزمندگان کمک می کردند ویا سنگر را جارو میزدند؟از خداوند می خواهم که به من نیز توفیق و لیاقت دهد که بتوانم کمی حتی کمی راه شهیدان و امام شهیدان را ادامه دهم. و برای این کار حتی از تمام رفاه و زرق وبرق ظاهری اروپا گذشتم و میگذرم…
    برای همه شما ازوی بیش از بیش و روز افزون داشته و امیدوار در سنگر قطعه ۲۶ همیشه موفق و پیروز باشید

  97. میلاد پسندیده می‌گوید:

    چشم انتظار! من هم منظورم همین بود 🙂
    حسین قدیانی: منم!… حکایت نخود هر آش!!

  98. ف. طباطبائی می‌گوید:

    سلام. وای قشنگ شده اینجا.
    دیشب خستگی بر ما چیره گشت و خوابیدیم!!
    چه پر خاطره شده این متن، ممنون آقای قدیانی.

  99. ف. طباطبائی می‌گوید:

    “بیست و یک…خب! الان چیز دیگری نمی نویسم، تا ببینم کی می تونه از دست من ناراحت باشه؟!!”

    نه والا، کی جرات داره ناراحت باشه؟! (مزاح بود)
    همین که وقت گذاشتید و چنین مطلبی نوشتید و این همه انرژی مثبت دادید به بچه، جدا جای تشکر داره.

  100. احساس می‌گوید:

    حسین قدیانی!
    در جوابتان باید بگویم:منم!

  101. احساس می‌گوید:

    خصوصی شایدم عمومی!
    فکر نمیکنم قشنگی این متن برای هیچ کدوم از بچه های ۲۶ به اندازه من باشد!
    چون زیر این متن برای اولین بار فونت درشت اونم به این شدت نصیبم شد!

  102. میلاد پسندیده می‌گوید:

    هر چند خیلی دیر اما تقدیم به همه شما:
    http://s2.picofile.com/file/7187969993/ghadir90.jpg

    عید همگی مبارک

  103. احساس می‌گوید:

    الان داشتم یه بار دیگه هم این متن رو میخوندم که به این نکته رسیدم:
    بابا این مبصر کلاس از همون اول ۲۶ ای بود!!ساعت اولین کامنتش هم” ۲۶″ داره!!!!
    (ساعت۰۱:۲۶ )
    سید بزرگوار!
    واقعا تک هستید!

  104. سیداحمد می‌گوید:

    سلاااام بر اهالی قطعه مقدس۲۶
    ماشالله حسین قدیانی، ماشالله…

    چه کسی در بهشتی بودن اینجا شک دارد؟!
    بی نظیر است قطعه ۲۶…
    حسین قدیانی: درباره ادبیات جدیدی که بعد از ۹ دی، خلق شد، دارم متنی می نویسم. دوستان! کمک کنید اگر چیزی به ذهن تان می رسد.

  105. سیداحمد می‌گوید:

    اسلامی ایرانی؛

    شغل آزاد کجا بود حاجی؟!
    صبح ساعت ۷ نمیدونی با چه مشقتی بیدار شدم رفتم اداره! الان هم که دیگه تاب نیاوردم و مرخصی گرفتم برگشتم منزل!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    احساس؛

    آفرین به این نکته سنجی است؛
    نگفتم ببینم کسی متوجه می شود یا نه!
    این تایم ارسال اولین کامنت بیانگر این نکته است که
    “عجین شده نام سیداحمد با قطعه ۲۶!”

  106. سیداحمد می‌گوید:

    ادبیات جدید بعد از ۹دی، حاصل ابتکار و احساس شخصِ “حسین قدیانی” است!
    همه ما به وسیله شما با این ادبیات آشنا شدیم.
    در رسانه های مختلف، هیچ کسی نمی تواند ادعا کند ابداع خاصی در این زمینه داشته؛
    در تمام سایبر، همه (چه موافق چه مخالف با حسین قدیانی) از تعابیر شما استفاده می کنند.
    ادبیات ۹دی با نام حسین قدیانی گره خورده است!
    حسین قدیانی: چیزهای دیگری بگویید.

  107. سیداحمد می‌گوید:

    می دونم منظورتون این چیزهائی که من گفتم نبود!
    قصد من از بیان کامنت قبلی این بود که بگم ابداع کننده ادبیات ۹دی، خودِ شما بودید.
    پس هر چه بخوایم بگیم مسلما به شما ارتباط پیدا میکنه!

  108. چوک دیریا می‌گوید:

    جالب بود! بعد از یه مدت پست درون قطعه ای رو شد
    دوس داشتم بدونم چطوری در موردم فک می کنی ؟ آره اولین بارم شما گیر دادین به اصول نگراشی ام. اگه یادتون باشه قصه ای که نوشته بودم و شما قبول کردید بخونید و نظر بدید ذوق مرگ شدم که یه نویسنده قراره رو قصه ام نظر بده و نظر که دادید خیلی چسبید و جالبه که متن هایی که دادم خوندید و نظر دادید نظراتتون رو نوشتم و هر از گاهی می خونم و روحیه می گیرم
    ولی تو کامنت ها اغلب سعی می کنم درباره مطلب نظر بدم ولی گاهی حاشیه پیش میاد دیگه و شما هم بزرگواری کردید پای فضای مجازی گذاشتید که قطعا هم همینطوره
    ولی از متن مسافر کشی دیگه جواب کامنت هام رو ندادی! شایدم نیازی ندیدین
    حالا اینکه متن شما رو به اسم خودشون خوندن جالبه! مثل سایت شهید آوینی که کلیپی از حاج قاسم که درست کرده بودم رو آدرس وبلاگم رو حذف کرده و آدرس سایت خودشون رو زده روش!!!!!!!!!!!
    حسین قدیانی: این چیزهای غیر طبیعی، دیگه باید طبیعی حساب شه.

  109. چوک دیریا می‌گوید:

    بابا شیر که می خوردین تعارف نکردین که! لا اقل یه کتاب با امضا از شما مسئلت می نماییم، توقع زیادی نیس که!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پولشم نسیه یا چکی یا شایدم نقد حساب شد
    یعنی میشه؟

  110. احساس می‌گوید:

    آقا سید!
    ممنون
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    والا نمیدونم چی بگم فقط میدونم برای ما یه ادبیات حماسی بود و در رابطه با دشمن یه تراژدی به تمام معنا بود!!
    (جناب قدیانی!اینجاست که باید گفت:جای سلاله خالی!)

  111. چوک دیریا می‌گوید:

    اینم برا ۹ دی شاید کمکی باشه
    ما تو بندرعباس چون هوا به شدت گرم ساندیس ندادیم چون صفا نمی داد شربت آبلیموی تگری می دادم دست مردم شربتای بنیامینی که آقا بنیامین درست می کرد به سبک خودش

  112. چشم انتظار می‌گوید:

    توضیح با اجازه ی داداش
    دوستان، اگه هر جا صلاح دونستن تغییرات بدهند.
    سعی می کنم تا حدودی نزدیک به توصیف داداش باشه. از الان اگه بعضی اسم ها رو تغییرات اندکی جهت موزون شدن دادم، ببخشید. و اگه ناقص و گنگ بود معذرت می خوام.
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، آن گدای فاطمه، ششمین ستاره بود.
    این ز آهستگی و، آن زپیوستگی اش، بی کلک بی حاشیه، کُلُّهم، این کاره بود.

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، صاحب طرح و نظر، آن پسندیده که بود؟
    آفرین بر هنرش، و بر آن چشم ترش، با theme معترضه! او همان بود که بود.

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، زندگی را سادات، وقف ارباب نمود.
    گوید از مناسبات، یا که از مجادلات، لیک مرتبط به متن، این روش باب نمود.

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، ها.. وَگُم زِ بِندَری، چوکِ دیریا گُلُم
    محتوای نظراش، خوب و پر بار و به جاش، در نگارش البت! اندکی صبر گُلُم.

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، این لقب از مسعود، ساسِ بی زرگان بود!
    عاشق و مخلص و ناب، در پیامش بی تاب، او فداییِ داداش، گرچه بازرگان بود!
    حسین قدیانی: الان کامله؟! بزارمش؟!… قشنگ شده!

  113. Ali P1 می‌گوید:

    سلام. خیلی وقت بود کامنت نگذاشته بودم ولی تقریبا همه مطالب را خوانده ام.
    به هر حال آشنایی من با این قطعه مقدس یک نقطه عطف در زندگی ام بوده است.
    این هم اولین کامنتی از من است که با جواب داداش حسین همراه شد:

    متن “در دفاع از بابصیرت ترین خواص طول تاریخ؛ علی لاریجانی”
    Ali P1 می‌گوید:
    ۷ آبان ۱۳۸۹ در t ۱۵:۱۳
    سلام علاوه بر متن فونت تیتر هم خیلی قشنگ بود.
    داداش حسین: کار دوستان فنی است.

    ممنون از زحمات داداش حسین و سید احمد
    حسین قدیانی: خوشحال شدم از دیدن اسمت.

  114. شاهد می‌گوید:

    سلام
    این ط. عبدی پور عجب شانسی داره که اسمش بیست و ششومیه
    هر چند که ما هم نزدیک به بیست و شش هستیم
    ممنون داداش حسین

  115. چشم انتظار می‌گوید:

    حالا که مثل آقا سید احمد امروز ما هم مدرسه رو دو در کردیم، بریم فوتبال رو ببینیم تا بعد…

  116. سیداحمد می‌گوید:

    چشم انتظار؛

    وقتی تکمیل شد، آخرش شعر کامل را در یک کامنت بفرست.
    خیلی زیبا شد!

  117. چشم انتظار می‌گوید:

    اختصاصی برای سلاله نه دی
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، آن سلاله نه دی، کربلاییست کنون
    او که رکن است و وزین، با روایات عجین، صاحب فکر و قلم، در چه حالیست کنون؟
    ادامه دارد ایشالا…

  118. چشم انتظار می‌گوید:

    چشم سید احمد عزیز مثل همیشه لطف دارید.

  119. اندیشه روشن می‌گوید:

    یه سلام بیست و شیشی به همه بچه های بیست و شیشی خصوصا نویسنده محترم و آقای سیداحمد

    پیرو جوابی که به خانم رمضانپور دادید باید بگم دقیقا همین‌طوره!

    همه‌مون هستیم! فکر کنم حداقل ما ناقلاتر از بقیه باشیم که کماکان هستیم!

    ممنون که یادی از قدیمی‌ های قطعه هم کردید …

    پاینده و برقرار باشید.

    یاعلی

  120. منم گدای فاطمه می‌گوید:

    آقای قدیانی نمی دانم چه طور می شود از شما تشکر کرد بابت این پست و خلاقیتی که به خرج دادید.
    به خاطر محبتی که بین بندگان خدا ایجاد کردید، امیدوارم لطف خدا هر لحظه شامل حال شما و خانواده محترمتان باشد.
    رفاقتی که بین اهالی قطعه۲۶ برقرار است، بسیار ارزشمند است و این تاثیر مثبت بچه ها بر یکدیگر، مدیون زحمات شماست.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    رسول اکرم (صلى‏الله‏علیه‏و‏آله )

    خَیرُ المُؤمِنینَ مَن کانَ مَلَفَةً لِلمُؤمِنینَ وَلاخَیرَ فیمَن لایَلَفُ وَلایُؤلَفُ؛
    بهترین مؤمنان کسى است که با مؤمنان اُنس بگیرد و کسى که انس نگیرد و انس نپذیرد، خیرى در او نیست.

    امام على (علیه السلام)

    خَیرُ إخوانِکَ مَن دَعاکَ إلى صِدقِ المَقالِ بِصِدقِ مَقالِهِ وَ نَدَبَکَ إِلى أَفضَلِ العمالِ بِحُسنِ أعمالِهِ؛
    بهترین برادرانت (دوستانت)، کسى است که با راستگویى اش تو را به راستگویى بخواند و با اعمال نیک خود، تو را به بهترین اعمال برانگیزد.

  121. قاصدک منتظر می‌گوید:

    سلام
    اقا سید احمد, مبصر محترم قطعه!
    احساس می کنم, جای ایه الکرسی تو این پست خالیه. با موبایل سخته و گرنه خودم می گذاشتم.

  122. سیداحمد می‌گوید:

    بسم الله الرحمن الرحیم

    اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ *(۲۵۵)*
    لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ *(۲۵۶)* اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ *(۲۵۷)*

  123. قاصدک منتظر می‌گوید:

    دست شما درد نکنه!
    این جا از مدیر محترم و نوشته های نابش گرفته, تا مبصر بزرگوار و اهالی قطعه, همه از جنس خدا هستند.

  124. سیداحمد می‌گوید:

    دوستان محترم!

    گاهی پیش می آید که داداش حسین دقایقی بعد از تایید یک کامنت، جواب می دهد.

  125. خواهر شهید کاظم می‌گوید:

    سلام برداداش حسین خان قدیانی به قول بعضی از قدیمیا ” فرمانده”
    این متن رو با الهام از نوشته های شما نوشتم انشاءالله موردتوجه قرار گیرد.
    -همت همت، باکری!
    -باکری بگوشم.
    – باکری جان ، چرا نیروهاتو نمی فرستی؟ بچه ها رو تو خط گیر انداختن دارن قیچی می شن!
    – همت جان تو راهن دارن میان الانه که برسن!
    – باکری جان، حجم آتیش زیاده، خط قفل شده، راه نیست مجروحا رو بر گردونیم!
    – همت جان، گردان عمار واسه این که به بچه های تو برسن باید پرواز کنن و گر نه خط دست بی بی سی می افته، این بزرگ راه تو هم یا قفله یا ترافیکش سنگینه!
    – باکری جان، حزب الله لندن فیس بوک و یو تیوب رو تسخیر کردن تا تسخیر وال استریت چند قدم بیشتر نمونده! از خط شما چه خبر؟
    – همت جان، گردان عاشورا زده تو دل دشمن. بعثی ها دارن از دم تیر بچه ها فرار می کنن، آر پی جی زن دسته دو تا تانک رو فرستاده رو هوا، در کل پیشروی خوب بوده!شما مراقب خط خودی باشید. زیر زمینی دارن میان جلو! مین ضد نفر کار بزارین. اینا ویروس دارن. نرم میان اگه به بچه ها بزنن دیگه نمیشه کاری کرد. دعا کن انشاء الله بچه های ما که رسیدن خط شما هم فتح میشه!

    – باکری باکری همت! باکری باکری همت!
    – همت بگوشم!
    – همت جان، گردان عمار رو کامل تجهیز کردیم. بصیرت، تبعیت،شجاعت، همت، البته منظورم همت بچه های گردانه نه خودت!
    – باکری جان، نمی دونم این راه کی باز میشه؟بچه های اطلاعات و تخریب دارن راه رو باز می کنن، هر وقت رسیدی گرا بده با هم تک بزنیم!
    – همت جان، اگه تک سر نشینا رو بگیرن راه باز میشه،زمان ما اینجوری نبود! چرا اینجا هر کی به فکر خودشه؟
    – باکری جان، راه تو تازه سازه، تو هم مثل من قدیمی بشی همینه! من که عادت نمی کنم. سخته هر روز بشینم اینجا و ماشینهای سر سام آور رو با صدا های آنچنانی و سرعت های آنچنانی و سر و وضع های آنچنانی تحمل کنم. خدایی جنگیدن با بعثی ها راحتتر بود ازسروکله زدن با بعضی ها!!!! آب خوردن تو پوتین بچه بسیجی ها شرف داشت به این اسم و رسم و عکس بی شناخت، بی بصیرت، بی معرفت. دیدی عکس من و تو رو باهم گذاشتن تو تقاطع؟
    – همت جان، یادش بخیر، تو خط مقدم که من و تو به هم می رسیدیم چه قیامتی به پا می کردیم! یادته گرای خط گردان عاشورا رو از بخار کتریاشون پیدا می کردی؟به بچه های عاشورا که سخت می گرفتی، اما تو رو خدا با این گردان عمار را بیا! وای اینجا چرا اینقدر دود داره؟ واسه نفس کشیدن هوا نیست! دارم خفه میشم. گوش کن صدای بچه های گردان ابوذر میاد، چرا صداشون اینقدر خس خس می کنه؟
    – باکری جان اینا شیمیایی اند. یادگار روزای جنگ سخت! جنگ نرم اما شیمیایی و تیر و ترکش نداره، اما تا دلت بخواد زخماش عمیقه! از جنس زخم زبون و خون دل که جاش خوب نمی شه!
    – همت جان، این جنگ نرمتون افسر و فرمانده هم داره؟
    – باکری جان، البته! همه هم گوش به فرمان ولی شون امام خامنه ای هستند،خدا نمی ذاره بچه بسیجی بی فرمانده کل بمونه!دستت درست حاجی گردانت رسید. با موتور، چفیه و سربند! دارن می خونن.خوب گوش کنی صداشون بهت می رسه!
    – همت جان، صدا نمی رسه. چی می خونن؟
    – الهی تا ظهور دولت یار امام ما خامنه ای نگه دار
    حسین قدیانی: و گرنه خط دست بی بی سی می افته! قشنگ بود!

  126. صبا می‌گوید:

    حضور خلوت انس است و دوستان جمعند / وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

    کامنت ها خیلی سرشار از محبت است. آدم کلی دلش غنج می رود و ذوق میکند وقتی کامنتای این پست را می خواند.
    کی میگه این فضا مجازیه؟ آیا واقعی تر از فضایی که آدم هاش اینقدر از شادی هم دلشاد بشوند، فضایی وجود داره. دل آدم ها واقعی ترین فضاست اونم دلهایی که خانه خداست!

  127. اسلامی ایرانی می‌گوید:

    آقا این “فی حد ذاته” رو از کجا یاد گرفتی؟
    از دیروز تا الان ۱۲ بار نوشتی.
    استفاده از یک واژه، فی حد ذاته ایرادی نداره! ولی نه دیگه اینقدر!

  128. چشم انتظار می‌گوید:

    اصلاحیه ی سلاله نه دی

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، آن سلاله نه دی، زائر مولا بود.
    او که رکن است و وزین، با روایات، عجین، صاحب فکر و قلم، سفرش اولا بود.

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه ستاره ی شلوغ، سِلم و ایرانی بود!
    دنبال درد سر و ، توی طنّازی سر و ، برا خذف جلبکا، بزن و زود در برو!!

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، سیّدِ خوش قدمی، یاد سجاد نمود
    یاد نصرالله را، عاشق الله را، نام بین الحرمین، روح مان شاد نمود.

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، پیشتازیِّ جهاد، بر لبش پیدا بود.
    عکسی از آوینی، عشق و شورِ دینی، از صعود متنش! داداشم شیدا بود.

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، نام آمد زصبا، او که بی پروا بود
    کششِ موی ز ماست!، گفته هایش همه راست، نکته هایش که به جاست، حافظا در وا بود!

  129. سیداحمد می‌گوید:

    آرام آرام… عجلوا بالصلاة…

  130. چشم انتظار می‌گوید:

    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، قاصدک منتظر و، در دلش غوغا بود
    این همه لطفِ قضا، حق کنم روز جزا، بهر هر فتنه گری، عدلیه مأوی بود.

    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، سایه روشن همه جا، همره شاهد بود
    درس و مشق و تحصیل، بهر قطعه تعطیل، با شهادت فامیل، چشمِ ما شاهد بود.

    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، فصل پاییز رسید، آسمان ابری بود
    فصل جانباز خدا، و خودش اهل صفا، قطعه را خانه ی ما، یار پر صبری بود.

    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، طاهره فتاحی، مدتی اخفا بود!
    عاشق آن اتوبوس، شافعش صاحب طوس، رک و بی پرده هموس! پس چرا اخفا بود؟

    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، آن امینِ بیست، شصت، شاعری دلدار بود
    روزهای فتنه گون، فتنه گرها سرنگون، این حسینم غرق خون، بهر او تب دار بود.
    ادامه دارد ایشالا…

  131. سایه/روشن می‌گوید:

    دیشب بعد از ۵ ساعت حضور در کلاس استادی از “جناح انقلاب اسلامی” از کلاس انقلاب امروزم که جز وقت تلف کردن چیز دیگه ای واسم نداشت، منصرف شدم.

    جوابی که به کامنت ها می دین واقعا خوندنیه. حس خوبی داره.
    اگه مثه من از چشم یک تکه ابر به ستاره ها، نگاه کنین می بینین که تا رسیدن به بالاترین ستاره هام راه زیادی باید رفت؛ چه برسه به “ماه” ی که شعاع تابشش ابر کوچیکی مثه منو آب می کنه.
    “خورشید” هم که هیچی دیگه! کلا نابود میشم.

  132. اسلامی ایرانی می‌گوید:

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه ستاره ی شلوغ، سِلم و ایرانی بود!
    دنبال درد سر و ، توی طنّازی سر و ، برا خذف جلبکا، بزن و زود در برو!!
    ******************************
    داداش دستت درد نکنه، فقط اگه بگی در چه سبکی سروده شده، ممنون میشم.

  133. سلمان می‌گوید:

    سلام خسته نباشی دلاور

  134. سیداحمد می‌گوید:

    قطعه ۲۶ امشب با ۲ متن به روز می شود.

  135. حاجی طباطبائی می‌گوید:

    سلام حاج حسین جان،
    دیدم تعداد بچه های حاضر در سایت هنگام اذان کاهش محسوسی داشته و این موجب افتخار است.
    نماز اول وقت به عمرتان برکت می دهد و موجب خشنودی خداوند و رسول خداست.
    عاقبت به خیر باشید.

  136. قاصدک منتظر می‌گوید:

    جناب اسلامی ایرانی!
    فکر کنم شعر, به سبک دوپاره بر وزن چهارپاره و دوثانی البته نه بر وزن رباعی بلکه به این معنا که دوثانیه ای گفته شده!
    و این از هنرهای جناب چشم انتظار است.

  137. یه بیست و شیشی می‌گوید:

    ماشاءالله به این وحدت و همدلی و دوستی.
    تا ظهور آقا امام زمان پایدار باشید و سرباز ولایت بمانید.
    فضای سایبر اگر قطعه را نداشته باشد از نظر من هیچ ندارد.
    بخدا اگر شما نباشید من ماه به ماه سراغ اینترنت نمی روم.
    با اشک می نویسم لطفا مراقب این دوستی و این فضا باشید.

  138. ط.نعمت اللهی می‌گوید:

    یا الله…
    یاد نوجوانان با صفای قطعه مثل خیبری سیده از فرانسه و خودمان بخیر خوب بچه هایی بودند اگر بعضی مواقع با ندانم کاری روی اعصاب نمیرفتند
    اولین کامنتم را یادم نیست اما اخرین کامنتم مواجه شد با این جمله ی شما که //به جای مصداق یابی اصل قضیه را ببینید چند بار باید یک نکته را بگویم؟هان؟//وما هم که وحشت کردیم دیگر کامنت نگذاشتیم ….اما خداوکیلی حتی یک کلمه از متنهای زیبای قطعه را هم از دست ندادیم و همیشه دنبال میکردیم اصلا هم ناراحت نشدیم بلکه سعی کردیم عاقلتر و به جا ترو بابصیرت تر شویم که نشده هنوز اخر کنکور همه ی زندگیمان را تصرف کرده
    حسین قدیانی: حالا چرا وحشت؟!!

  139. سیدمهدی.ک می‌گوید:

    سلام حاج حسین آقای عزیز. خوبی حاجی؟
    اولین کامنت من اگر اشتباه نکنم برای متن مصاحبه با حاج آقا صفار بود. ولی از همون روزهای اول ما اینجا حضور داشتیم. تا دلتون بخواد هم شاهد داریم.
    بالاخره نویسنده قطعه۲۶ منبع انرژی خیلی از بسیجیها و بچه حزب اللهی هاست.
    خدا شما رو برای ما حفظ کنه.
    این متن هم مثل همه کارهای شما جذاب شده.

  140. چشم انتظار می‌گوید:

    داداش حسین؛
    شعر تکمیلی و اصلاح شده رو تقدیم شما، آقا سید احمد و همه ی ستاره های عزیز می کنم. التماس دعا. زحمت تغییرات، فاصله ی ابیات و… مثل همیشه با شما.

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، پی اعتلای دین، یه حسین نشسته بود.
    قلمش جنس طلا، نفَسِش عشقِ ولا، دست هر دشمنی رو، از قلم شکسته بود.
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، بچه های نه دی، اسمشون ستاره بود.
    همه سرباز ولی، عاشق سید علی، یار و همراه داداش، فتنه گر بیچاره بود.
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، سیدی پاک سرشت، “مبصرِ” این قطعه بود.
    نسلش از بدر و حنین، دلش از عشق حسین(ع)، و سپس مِهر حسین(داداش)، قطعه قطعه قطعه بود.
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، “آذرخشِ” قطعه هم، لقبش پدیده بود.
    از کتاب های داداش، قبل از انتشار یواش، یه دونه با امضا داشت، هیچ کسی ندیده بود!
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، از برای رهبرش، “روشن” از “اندیشه” بود.
    لیک او برادر است؟! یا که شاید خواهر است! این سوتی رو کی نوشت؟! اون که شیر بیشه بود.
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، “چشمِ انتظارِ” او، منتظَر ندیده بود.
    بچه مثبت؟ نه بابا، با محبت؟ نه بابا، خاک پایِ ماه را، بهرِ خود خریده بود.
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، شاعر دست به قلم، “دیوونه داداشی” بود
    آن سلامش به حسین(ع)، آن ارادت به حسین(داداش)، یعنی که یعنی که او!، عاشق داداشی بود
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، “من گدای فاطمه”، ششمین ستاره بود.
    این ز آهستگی اش، آن زپیوستگی اش، بی کلک بی حاشیه، کُلُّهم، این کاره بود.
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، صاحب طرح و نظر، آن “پسندیده” که بود؟
    آفرین بر هنرش، و بر آن چشم ترش، با theme معترضه! او همان بود که بود.
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، زندگی را “سادات”، وقف ارباب نمود.
    گوید از مناسبات، یا که از مجادلات، لیک مرتبط به متن، این روش باب نمود.
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، ها.. وَگُم زِ بِندَری، “چوکِ دیریا” گُلُم
    محتوای نظراش، خوب و پر بار و به جاش، در نگارش البت! اندکی صبر گُلُم.
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، این لقب از “مسعود”، “ساسِ” بی زرگان بود!
    عاشق و مخلص و ناب، در پیامش بی تاب، او فداییِ داداش، گرچه بازرگان بود!
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، آن “سلاله نه دی”، زائر مولا بود.
    او که رکن است و وزین، با روایات، عجین، صاحب فکر و قلم، سفرش اولا بود.
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه ستاره ی شلوغ، “سِلم و ایرانی” بود!
    دنبال درد سر و ، توی طنّازی سر و ، برا حذف جلبکا، مثل ویرانی بود!!
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، سیّدِ خوش قدمی، “یاد سجاد” نمود
    یادِ نصرالله را، عاشقِ الله را، نامِ بین الحرمین، روح مان شاد نمود.
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، “پیشتازیِّ جهاد”، بر لبش پیدا بود.
    عکسی از آوینی، عشق و شورِ دینی، از صعود متنش! داداشم شیدا بود.
    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، نام آمد ز”صبا”، او که بی پروا بود
    کششِ موی ز ماست!، گفته هایش همه راست، نکته هایش که به جاست، حافظا در وا بود!
    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، “قاصدک منتظر” و، در دلش غوغا بود
    این همه لطفِ قضا!، حق کنم روز جزا، بهر هر فته گری، عدلیه مأوی بود.
    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، “سایه روشن” همه جا، همره شاهد بود
    درس و مشق و تحصیل، بهر قطعه تعطیل، با شهادت فامیل، چشمِ ما شاهد بود.
    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، فصل “پاییز” رسید، آسمان ابری بود
    فصل جانباز خدا، و خودش اهل صفا، قطعه را خانه ی ما، یارِ پر صبری بود.
    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، “طاهره فتاحی”، مدتی اخفا بود!
    عاشق آن اتوبوس، شافِعَش صاحبِ طوس، رک و بی پرده هموس! پس چرا اخفا بود؟
    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، آن “امینِ بیست، شصت”، شاعری دلدار بود
    روزهای فته گون، فتنه گرها سرنگون، داش حسینم غرق خون، بهر او تب دار بود.

    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، نفر بیست و یکم،”ف. طبا طبا یی” بود
    دلشکستن؟ هرگز، بس نشستن، هرگز، در جدل با دشمن، فرد بی ابایی بود
    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، سنگر و “سنگربان”، قطعه را لایق بود
    با همان عکس قشنگ، عکس بی حد خوش رنگ، در کامنتش معقول، بر بدان فایق بود.
    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، آن درخشش از کیست؟ بی گمان “عطشان” بود،
    طنز خوانِ خوبیست، نمره اش گردد بیست، وقت پرواز، حسین(ع)، لبِ گل عطشان بود.
    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، دلش از آن “احساس”، شاکرِ داور بود
    قطعه را با احساس، متن را با احساس، صاحبِ گنبدِ عشق، همه جا یاور بود.
    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، آمد آن داروغه، اصل او “شاهد” بود
    وارد محشر شد، چشم هایش تر شد، در خصوص شهدا، هدفش واحد بود.
    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، بیست و شش “عبدی پور”، پاتوقش این جا بود
    حجش از خود به خدا، از پلیدیست جدا، یاد آن روز به خیر، شَعَفَش اینجا بود.
    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، او “فدای رهبر”، همه جا پیدا بود
    مدتی کم رنگ است، وقت ما هم تنگ است، کم کمک باز آمد، واله و شیدا بود.
    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه قدیمیِ سمج، شوکران نشسته بود!
    آواتار کیلویی چند؟! فرقه سبزها در بند، یه کمی تعریف کن، قلب من شکسته بود.
    یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، بابا “همسنگر”مون، سوسولا رو داده دود
    خشم انقلابی اش، لیچارِ حسابی اش، قرتی ها رو جوجه کرد، برجک ها رو زده بود.
    از همه بخصوص داداش حسین به خاطر طولانی شدن و بی سر و ته بودن عذر می خوام. کم ما و کرم شما خوبان.

  141. چشم انتظار می‌گوید:

    اسلامی ایرانی عزیز
    شعر مختص شما رو اصلاح کردم هرچی خواستم تو شعر شما بیشتر دقت می کنم و سوتی ندم بدتر شد.

  142. افق می‌گوید:

    سلام
    خداقوت
    هنوز هم مثل قبل، برای نوشتن کامنت در قطعه، کمی میترسم. کمی بیشتر از کمی.
    هنوز هم مثل قبل، حال و هوای قطعه را خیلی دوست دارم.
    کار زیبا و فوق العاده ای بود. رفتم به حال و هوای آن روزها. خیلی ممنونم از ایجاد این حس عالی.
    برقرار باشید.
    حسین قدیانی: یکی می گه وحشت، یکی می گه ترس، یکی می گه فلان!! نکنه من لولوخرخره ام؟!!

  143. سیداحمد می‌گوید:

    چشم انتظار؛

    خیلی خوب شد، آفرین!
    سبک خوبی هم انتخاب کردی… یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود…

  144. جماران می‌گوید:

    اى مهر، طلوع کن که خوابیم، همه… در هجر رُخت در تب و تابیم، همه
    هر برزن و بـــام از رخت روشن و ما… خفّاش وشیم و در حجابیم، همه

    “امام روح الله”

  145. با سلام مجدد به همه….خواستم فقط بگم که شعر بسیار زیباییست از چشم انتظار، دستشون درد نکنه. خدا قوت. …

  146. حی علی الجهاد می‌گوید:

    واقعا گل کاشتید جناب “چشم انتظار”

    احسنت بر شما و بر طبع زیبای شما

    تو این روزگار آزگار که هیچکی به هیچکی نیست و همه دارن یه جورایی برای زیرآب زدن هم‌رده‌های خودشون برنامه می‌ریزن، تو این روزگار وانفسا که هیچکی هوای بچه‌ بسیجی‌ها رو نداره، خصوصا مسؤولین فرهنگی پرکارمون! تو این روزگار که فشارهای مختلف بچه‌های بسیجی رو گاهی بی‌انگیزه می‌کنه، چه انگیزه‌ای داد این متن به همه‌مون … چقدر خوبه که این‌جا همه هوای هم رو دارن …

    حضور خلوت انس است و دوستان جمع‌‌اند
    وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

    ان‌شاءالله تلاش همه‌مون به ثمر بشینه و روز محشر روسفید باشیم پیش ارباب حسین علیه‌السلام

  147. ***** می‌گوید:

    لولو خرخره نیستید ولی یه لمی دارید که خیلی سخته به دست آوردن اون لِم.
    ۲ سال گذشته خیلی ها اومدن و رفتن اما جز سید احمدت کسی نتونسته لِمتو به دست بیاره. همه تقریبا یه چیزائی از سید یاد گرفتن ولی باز هم در وقت بحرانی همه دست و پا گم می کنن.

  148. فدایی رهبر می‌گوید:

    چشم انتظار جان مرسی. شعرت خیلی هم زیبا بود. به ما که چسبید

  149. سایه/روشن می‌گوید:

    جناب “چشم انتظار” از وقتی که برامون هزینه کردین، ممنون.
    “درس و مشق و تحصیل، بهر قطعه تعطیل” اینو خوب اومدین استاد!

  150. افق می‌گوید:

    یا علی!!!
    نه! یک کم سخت گیرید. همین.
    کامنت اولم یافت نشد! به جای اولین کامنت، دلچسب ترینش را پیدا کردم.

    افق می‌گوید:
    ۱ شهریور ۱۳۸۹ در t ۰۳:۱۱

    سلام
    مغرور باش داداش
    اصلا ما بخاطر غرور شماست که میائیم قطعه ۲۶
    اونایی که غرور رو با تکبر اشتباه گرفتن یا مشکل از سوادشونه که باید گفت کتاب هم یه وقتایی چیز بدی نیست برای خوندن یا مشکل از همونیه که شما بارها فرمودین
    مغرور باش..قطعه ۲۶ با غرور حسین قدیانی قطعه ۲۶ شد…مغرور باش
    داداش حسین: من مغرورم و این غرور از تواضع قشنگتر است. من تا شما را دارم، چرا مغرور نباشم؟ مغرور نباشم کفران نعمت است.

    برای پست ” تو آنقدر کریمی که کربلا را هم به حسین بخشیدی” بود.
    تازه از مکه آمده بودم، اعتماد به نفسم ظاهرا بالا بود! شجاعت به خرج دادم. شجاعتم جواب داد!

    حلال کنید.

  151. سیداحمد می‌گوید:

    ۱۶ روز مانده تا عاشورا

    لبیک یا حسینِ زهرا…

  152. اسلامی ایرانی می‌گوید:

    من عاشق این جمله سید احمدم: آرام آرام …عجلو بصلاه

  153. سربازمجتبی می‌گوید:

    سلام
    بعد از خیلی وقت اومدم اینجا دیدم به به از مهمونا پذیرایی میشه.ما پارسال برات نظر میذاشتیم،از تعریف و انتقاد و… تا یه جواب بدی ندادی، ما هم نا امید شدیم.توقع ندارم سرت شلوغه می دونم.یا علی

  154. ط.نعمت اللهی می‌گوید:

    وحشت بخاطر اینکه چنان محکم گفتید خشکمان زد ولی در کل هیچ جای دنیا را با قطعه عوض نمی کنم نه مجازی اش را نه حتی واقعی اش را

  155. عباس اسلامی می‌گوید:

    سلام حاج حسین عزیز
    الحمدلله که از من نامی و نشانی نیست

    راستی اگر آن طرحی که ایام فاطمیه زدم برای طرح جلد کتاب را حداقل در قطعه می گذاشتید
    این پست کامل کامل می شد!
    البته جسارتا
    حسین قدیانی: عزیز من! مگه شما توی این خاطره اولین کامنت ها شرکت کرده بودی که می گی اسمم نیست؟! آن طرح زیبا را اما باز هم وقت و بهانه هست که در وبلاگ بگذارم. الان دیگه پست خیلی سنگین شده و اونقدر هم عکس داره که طرح، توش گم می شه.

  156. ف. طباطبائی می‌گوید:

    جناب چشم انتظار
    شعرتون با اینکه در زمان کمی سروده شده، خیلی خوبه.
    سپاسگزارم.

  157. سنگربان می‌گوید:

    سلام!
    آقای چشم انتظار!
    این یکی بود یکی نبود، خیلی قشنگ بود….
    ممنون از شما و از آقای قدیانی به خاطر کار زیباتون…

  158. ف. طباطبائی می‌گوید:

    کامنت بی ربط بذارم؟!! ببخشید.
    دقت کردید جریان این فعالیت های هسته ای تو دنیا چقدر مسخره و بی حساب و کتابه؟
    ایران که تا الان سابقه تجاوز به هیچ کشوری رو نداشته، اجازه نداره سلاح هسته ای داشته باشه. اما کسی به آمریکا نمیگه خودت چرا داری؟
    من اصلا درک نمیکنم. اسرائیل هیچ بازرسی رو نمی پذیره. همه میدونن که کلی سلاح غیر مجاز داره ولی کسی بهش اعتراض نمیکنه. کشورهای دنیا چقدر نفهمن. آخه کشورهای زورگو و پررو اندازه انگشتهای دو تا دستن. یعنی کل دنیا با این همه جمعیت و نیرو حریف ۱۰ تا کشور نمیشن؟
    این همه کشور از چی می ترسن؟ اگر همشون همت کنن به راحتی روی آمریکا کم میشه و همه برای همیشه راحت میشن. پس چرا اینکارو نمیکنن؟
    از خنگ بودن مردم و دولتهای بعضی کشورها لجم میگیره!!

  159. 12221157 می‌گوید:

    به به، یه حسی هی به من می گفت بیام این جا، نگو که بازم یاد قدیما کردین …
    سلام و همگی سربلند باشید وبرقرار.

  160. نفیسه بهادری می‌گوید:

    منم با توجه به جوابی که به عباس اسلامی دادید، گرفتم چی شد، منم توی این خاطره اولین کامنت ها شرکت نکرده بودم، برای همین اسمم نیست. موفق باشید.

  161. یاس سپید می‌گوید:

    سلام
    کارتان فوق العاده بود…
    تمام خاطراتمان زنده شد! حس بسیار قشنگی بود…
    الان مدت هاست که هرازگاهی برای قطعه کامنت می گذارم، البته نه با این اسم. مدت هاست که تغییر کرده…
    کم آمدنمان به دلیل کم لطفی نیست، کم کامنت می گذاریم!
    خیلی وقت بود که این اسم رو به خاطرات سپرده بودم، شما زنده اش کردید برایم. سپاس.
    قطعه ای شدن ما از دوران بلاگفا شروع شد. چقدر زمان زود می گذرد!
    یادم هست اولین کامنتی که برایتان گذاشته بودم، به اسمم ایراد گرفته بودید، در جوابم، تنها نوشتید:
    یاس سفید نه سپید!
    و من هم خوشم نیامده بود و اتفاقا همین شد بابی برای قطعه ای شدنمان. یادش به خیر.
    کارتان عالی بود.
    .
    .
    .
    به یاد قدیم:
    ان شاءالله همیشه زیر سایه ولایت قلم بزنید.
    حسین قدیانی: از اینکه شما و دیگر دوستان، از این کار خوش تان آمده، خوشحالم.

  162. سیداحمد می‌گوید:

    دوستان؛

    هر دو ستون چپ و راست سایت آپ شده است!

  163. پاییز می‌گوید:

    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام به همگی
    “باورم هست اگر پاییز نباشد، قشنگی بهار معلوم نمی شود.
    پاییز، فصل جـــانـــــــــــــبــاز خــــــــــــــــــداست.”

    ممنووووووووووووووون داداش.خیلی قشنگ بود،چسبید.
    همتون ماهید .چشم انتظار بزرگوار که اخرِاستعداده.

    “ماشاء الله لاحول ولاقوة الابالله العلی العظیم”.

  164. آذرخش می‌گوید:

    ممنون از چشم انتظار بابت سروده قشنگش.
    جالب بود. عجب سرعت عملی!

  165. سیداحمد می‌گوید:

    پائیز؛

    شما آواتار نداشتی؟
    این همه زحمت کشیدیم همه عکس دار شدن، حالا عقب گرد نکنید دیگه!

  166. حمیدرضا قاسمی می‌گوید:

    سلام
    نگین اینم پررو شدها ولی به جان خودم کلی گشتم اولین کامنتمو پیدا کردم براتون فرستادم همون روزا که گفته بودید. یعنی به دستتون نرسیده؟ دو بیت شعر در مورد قطعه بود.
    حسین قدیانی: کاملا حق با شماست. من اشتباهی شعر شما را خیال کردم کار یکی دیگر از دوستان بود! خیلی عذر می خواهم حمیدرضای عزیز!

  167. عطشان می‌گوید:

    سلام
    جیییییغ
    راستش چند وقت قبل پیش خودم غیبتتون رو می کردم. می گفتم پس چی شد بابا این اولین کامنت ها! این متنتون خیلی حلال زاده بود!
    این متن اولین کامنت ها یه طرف این کامنت ها هم همون طرف!
    “کلا در مطالب طنز قطعه ۲۶ کامنت های عطشان خوب می درخشد.” منم که بی جنبه. همه همین رو می گن که من کلا خیلی با نمکم( فک کن )

  168. شوکران می‌گوید:

    خیلی کم از من تعریف کردی ولی همین که واقعیت رو درباره من گفتی ، خودش فی حد ذاته خوبه!

    عمو سید احمد، اگه از کامنت دومم ناراحت شدی معذرت می خوام، فکر کردم می خوای لینک مطلبی که توش اولین کامنتو گذاشتم رو بذاری، ببخشید که عصبانی شدم. بعد که فهمیدم منظورت چی بود عذاب وجدان گرفتم.

  169. سلام بر داداش حسین و سید احمد و بقیه اهل عشق ها
    مشهد هستم و نزد مولا برای همه تان دعا میکنم
    با دیدن این پست بغض گلوم رو گرفت
    میدونی داداش، تو فضای مجازی و اصلا تو زتدگی، این قطعه مقدس ۲۶ بود که من رو زنده کرد و بهم جون داد.
    اهل قم هستم، یه طلبه ساده، اما همه من و به عنوان یه سرباز مجازی (خیلی سرباز کم جون) میشناسن که فرمانده اش حسین قدیانیه، خیلی با مرامی داداش.
    دوســـــــــتت دارم
    از طرف همه بچه ها:
    زیر شمشیر غمت رقص کنان خواهم رفت.

  170. به جای امیر می‌گوید:

    قرص (گفت و شنود)

    گفت: یک عضو فراری گروهک نهضت آزادی طی مصاحبه ای گفته است؛ ما به این نتیجه رسیده ایم که از دست گروههای اپوزیسیون هیچ کاری ساخته نیست.
    گفتم: پرت و پلا گفته! چه کاری مهم تر از اینکه برای ستون اخبار ویژه و گفت وشنود کیهان سوژه تهیه می کنند و باعث خنده خلق الله می شوند.
    گفت: این عضو مرکزیت نهضت آزادی گفته است؛ مشکل اصلی ما این است که «عقل عملی» نداریم و هنگامی که با هم جمع می شویم به جای اتحاد، به جان همدیگر می افتیم و با هم درگیر می شویم.
    گفتم: این که چیز جدیدی نیست. تمام اسب های درشکه اینجوری هستند و هنگامی که به سربالایی می رسند همدیگر را گاز می گیرند.
    گفت: ایشان گفته است باید بررسی کنیم که چرا گروههای اپوزیسیون عقل عملی ندارند و هر کدام ساز جداگانه ای می زنند!
    گفتم: یارو هفت قلو زائیده بود، هر کدام از بچه ها یک رنگ جداگانه داشتند. از پزشک خانواده علت را پرسید و پزشک گفت؛ فلان فلان شده چرا به جای قرص ، اسمارتیز خورده ای؟!

  171. چوک دیریا می‌گوید:

    چشم انتظار عزیز گاهی خفن کار می کنید!!!!!!
    به قول ساب قطعه همه متحیر اند از ذوق و سر عت عمل جنابتان دلبر
    در هر حال با یه خسته نباشید و خدا قوت چطورید؟
    به قول سید احمد : لبیک یا حسین زهرا

  172. سادات می‌گوید:

    سلام
    یک نفر همره باد, آن یکی همسفر شعر و شمیم, یک نفر خسته از این دغدغه ها, آن یکی منتظر بوی نسیم, همه هستیم در این قطعه پاک ( اصلش شهر شلوغ )
    این کفایت که همه یاد همیم…

  173. سادات می‌گوید:

    در این جمع پر شور شاید حال و هوای دیگری داریم ولی مجالس شیعیان بدون روضه اباعبدلله (ع) برگزار نمیشه ما هم شدیم روضه خوان آخر شب این مجلس:
    هفته دیگه این موقع شب اول محرمه :
    این ساربان بدرد مسیرت نمی خورد
    یک ساربان اهل نظر را ببر حسین!
    او نقشه ها کشیده که دور و بر شماست
    چشمش مدام خیره به انگشتر شماست
    با بردنش نمک به جگر می خورد حسین
    شش ماهه تو زود نظر می خورد حسین…
    میاندار! مظلوم بکِش…

  174. سیداحمد می‌گوید:

    سادات گفتی هفته دیگه این موقع شب اول محرمه…

    ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود
    این حرف‌های مرثیه‌خوانان دروغ بود!

    ای کاش این روایت پر غم، سند نداشت
    بر نیزه‌ها نشاندن قرآن دروغ بود!

    یا گرگ‌های تاخته بر یوسف حجاز
    چون گرگ‌های قصه کنعان دروغ بود!

    حیف از شکوفه‌ها و دریغ از بهار…کاش
    بر جان باغ، داغ زمستان دروغ بود…

  175. خواهر شهید کاظم می‌گوید:

    بچه ها تو این تجدید خاطرات روز شمار محرم را فراموش نکنیم.
    آهسته گویمت نکند بشنود رباب،
    از عمر شیر خواره هیجده روز مانده است!!
    یا حسین…..
    دلم بدجوری هوای محرم و سینه زنی کرده. یه حاجت دارم و یه التماس دعای جانانه به بچه های با صفای قطعه!
    ریش گرو بزارین پیش آقا دست خالی ردم نکنه انشاءالله…

  176. ناشناس می‌گوید:

    من با نوشته های شمااز طریق صبح صادق و سرو قامتان آشنا شدم “سردار فتو شاپ هم حریف ما نمیشود”خیلی تاثیر گذار بود به دوستانم دادم چندین بار خواندم وحالا هم از طریق روزنامه جوان مطالب شمارا میخوانم بسیار از شمامتشکرم.یک دوست

  177. سیداحمد می‌گوید:

    خواهر شهید کاظم بزگوار؛

    ما تقریبا بعد از پایان ماه رمضان، طبق روال سال گذشته، روزشمار عاشورا گذاشتیم.
    ضمنا ۱۶ روز تا عاشورا مانده است!

  178. مسعودساس می‌گوید:

    این سیل پا گرفته فقط دست گرمی است
    ما اشک را برای محرم گذاشتیم

  179. پاییز می‌گوید:

    خواهر شهیدکاظم:دعامیکنم خدا خیرشو در خواسته ی قلبی شما قرار بده.الهی دست خالی برنگردی
    …………………….
    با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
    ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
    در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
    شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

    احساس کرد از همه عالم جدا شده است
    در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

    در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
    وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
    وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
    مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

    باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
    شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
    میرفت سمت روضه ی یک شاه کم سپاه
    آیینه ای زفرط عطش میکشید آه
    انبوه ابر نیزه و شمشیربود و ماه…
    شاعر رسیده بود به گودال قتلگاه
    فریاد زد که چشم مرا پرستاره کن!
    “مادر بیا به حال حسینت نظاره کن”

    بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
    دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
    یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
    تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

    حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
    دارد غروب فرشچیان گریه می کند

    با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
    بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
    او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
    حتی براش جای کفن بوریا کشید

    در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
    از بس که گریه کرد تمام لهوف را

    اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
    بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
    این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
    “خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

    بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود”
    اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

    خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن …
    پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن …
    خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن …
    شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن …

    در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
    شاعر کنار دفترش افتاد از نفس…
    سیدحمیدرضابرقعی

  180. صبا می‌گوید:

    جناب چشم انتظار!
    ان شاالله همواره در خط ولایت باشید. جالب بود، مخصوصا یکی بود یکی نبود.
    البته یکمی اغراق داشت، (البته تر که دوستان دیگر واقعه شایسته ی تعاریف شان بودند ان شا الله!) مخصوصا در مورد من و حی علی الجهاد ، حالا درست که متن های ایشان سیر صعودی داشته ولی دیگه نه اونقدر که به شیدایی داداش حسین بیانجامد.
    خدا عاقبت من را ختم به خیر بفرماید در صورت تایید این کامنت
    راستی چند بار “حافظا در وا بود” را خواندم ولی نفهمیدم یعنی چی؟

  181. سیداحمد می‌گوید:

    صبا؛

    “حافظا در وا بود” برای جور شدن قافیه است!
    🙂

  182. صبا می‌گوید:

    آقا سید!

    ممنون
    بله!! قافیه ی ناجور را باید یک جوری جور کرد دیگر.
    حسین قدیانی: خیلی کار سختی کرد چشم انتظار. واقعا من که شرمنده اش می شوم این جور برای بچه های قطعه وقت می گذاره. قدرش را باید بدانیم.

  183. صبا می‌گوید:

    آقای قدیانی!

    جمله من ناسپاسی از لطف “چشم انتظار” نبود، کنایه ای بود به خودم!
    شرمنده
    حسین قدیانی: از بعد ماجرای دیشب، می بینم که همه شرمندگی هاشون رو عمومی می کنن!!

  184. قاصدک منتظر می‌گوید:

    یکی بود, یکی نبود, زیر گنبد کبود, نام امد ز صبا, او که بی پروا بود
    می کشد موی ز ماست, گفته هایش همه راست, نکته هایش چه به جاست, تو نگو بی جا بود

  185. احساس می‌گوید:

    سلام چشم انتظار!
    عالی بود؛سپاس

  186. امین 2060 می‌گوید:

    سلام
    مخلص همه بچه های با صفای قطعه
    دست چشم انتظار عزیز درد نکنه خیلی زحمت کشیده
    دیدم دیشب همه اینجا بودن من غیبت خوردم ولی یاد یه شعری افتادم که پارسال ۱ شهریور گفتم

    هر چه گلزار شهیدان با صفاست، باز اینجا یک صفای دیگریست؛
    اختران اینجا به مه دل داده اند، ماهشان حقا که نیکو دلبریست؛
    محرم راز دل و جان همند ،نسبت آنها برادر خواهریست؛
    قطعه پرواز آنها بیست و شش، بهر عشاق ولایت سنگریست؛
    کوری چشم حسودان یک کلام، خانه این جمع بیت رهبریست

    یا علی

  187. خواهر شهید کاظم می‌گوید:

    ببخشید. این شعر رو دو روز پیش بهم پیامک کردن. شعر قشنگی بود دلم می خواست بزارم اینجا بچه ها هم استفاده کنن.
    چه سریع میگذرد این روزها برای رباب!
    بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب
    کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین…..

  188. وارث می‌گوید:

    سلام
    الحمدلله بازم بعد از قرنی تونستم بیام به قطعه ۲۶ خودمون
    اول باید از حاج حسین تشکر کنم بابت این پستشون که یادآوری خاطرات بود ولی خب من اصلا خبر نداشتم که باید بگردیم و کامنت اولمون رو پیدا کنیم.
    بابا ما کنکوری شدیم و فرصت سر زدن به وبلاگ خودم رو هم ندارم، امروزم دیگه داشتم تلف میشدم از اینکه نمیام نت، اومدم و یه متن گذاشتم توی وبلاگم.
    راستی تا یادم نرفته از برو بچه های قطعه میخوام که برام دعا کنن که بهمن ماه کنکورم رو خوب بدم و باز بشم همون افسر جنگ نرمی که امام خامنه ای توقع دارن. به هر حال ما خواهر برادرهای قطعه برای هم دعا نکنیم کی میخواد برامون دعا کنه؟؟؟؟؟/
    بعد هم باید بگم که از « چشم انتظار» گرامی ممنونم بابت شعرهایی که برای قطعه می سرایند. واقعا که با خوندنش به وجد اومدم.
    راستی از دوستان اگه کسی آدرس مزار شهید تهرانی مقدم رو داره ممنون میشم توی نظرات وبلاگم بذاره که اگه به فضل الهی شهدا طلبیدنمون بهشت زهرا. بعد از دیدار با بابااکبر به این شهید عزیز هم عرض ارادت کنیم.
    موفق و موید باشید زیر سایه آقا امام زمان و در رکاب امام خامنه ای

  189. حسین ج می‌گوید:

    سلام داداش چرا اسمی از عباس اسلامی صاحب وبلاگ آفتاب مهتاب که همیشه طرحاش منحصر بفرده نیست؟

  190. سربازةٌ می‌گوید:

    بسم الله
    سلام به همه. جمیعاً خسته نباشید.
    بعد از مدت ها، با این پست و کامنتهایش، یاد قدیم ترها افتادم.
    نصفه شب منتظر آپ کردن می موندیم. غالباً هر شب.
    حسابی ذهنم رفت به همون روزهای اول آشنایی من با قطعه. درس ها می گرفتم. البته من همون زمان ها هم دیر تر به بچه های قطعه رسیدم/
    به دنبال مقایسه ی صدای شجریان و حرف و حدیث های همون روزها، اینطور شد آشنایی من با یک وبلاگ {گمانم رحیل} و لینک قطعه و عکس نویسنده و خواندن نامش “حسین قدیانی”. همان حسین قدیانی “وطن امروز”. واین نامی آشنا بود برایم.
    با تمام فراز و نشیب های قطعه که هر کدامش به نوبه ی خود تجربه ای به همراه دارد، امیدوارم هرکس با هر نیتی در این فضا فعالیت می کند به بهترین مقصودش برسه.
    آقای قدیانی این پست حسابی حال و هوای من رو عوض کرد. ممنونم و موفق باشید

  191. حی علی الجهاد می‌گوید:

    صبا
    “خدا عاقبت من را ختم به خیر بفرماید در صورت تایید این کامنت”

    کلیییییییییییی خندیدیم بهت خانم صبا

    نکته:

    من که می‌بینم شما رو کلا در فضای مجازی و حقیقی و سر کلاس و اینا! بقیه‌اش باشه طلبت!

  192. حی علی الجهاد می‌گوید:

    البته از حق نگذریم مطالب ما آش دهن‌سوزی نیست …

    وقت نماز است، آنلاین‌ها التماس دعا

  193. ف. طباطبائی می‌گوید:

    **یا حیُ یا قیوم**

  194. ف. طباطبائی می‌گوید:

    حسین.ج

    گفتید چرا اسمی از عباس اسلامی نیست؟
    عجبا! خیلی واضحه. متوجه جریان این پست نشدید؟
    قرار بود بچه ها کامنت اولشونو پیدا کنن و بذارن. هر کسی که تونست کامنتشو پیدا کنه اسمش تو پست آورده شده.
    چرا طوری کامنت میذارید که انگار اینجا در حق کسی کوتاهی شده؟
    اسم خیلی ها نیست. یعنی به نظر شما قطه۲۶ فقط ۲۹ تا مخاطب داره؟
    تعداد مخاطبین قدیمیه قطعه خیلی بیشتر از این تعداده.

  195. چشم انتظار می‌گوید:

    با اجازه ی آقا سید احمد عزیز
    صبا ی بزرگوار
    این حافظا در وا کن، برگرفته از شعر حافظ علیه الرحمه بود که شما در یک کامنت در همین پست استفاده کردید. وان یکاد بخوانید…

  196. ف. طباطبائی می‌گوید:

    وارث بزرگوار

    مزار شهید تهرانی مقدم در قطعه۲۴ بهشت زهراست.
    در همسایگی شهید چمران.

  197. ف. طباطبائی می‌گوید:

    با اجازه مسئول مربوطه!!

    افراد آنلاین: ۲۴ نفر

    اللهم صل علی محمد و آل محمد.

  198. چشم انتظار می‌گوید:

    داداش حسین عزیز، آقا سید احمد با صفا، اهالی محترم محله ی عشق و دوستی:
    این که شما عزیزان، به این کمترین، این قدر لطف و محبت دارید، از حد شرمندگی من یه چیزی هم بالاتره.
    بنده ای که تا قبل از آشنایی با این قطعه ی بهشتی و گل سر سبد سایبر داداش حسین، بلد نبودم یک بیت که چه عرض کنم یک مصرع، هجویات هم بگویم! حالا به برکت کلاس با کلاس داداش، و هنر جویان طراز اول اینجا، توفیق شد، اندک خدمت ناچیزی به اندازه ی پر کاه یا به اصطلاح شعرا! ران ملخ بنمایم. من باب همان؛ فَاَلَّفَ بینَ قلوبِهِم که داداش فرمودند. به خصوص در این زمان حساس.
    متشکرم از همه ی شما به خاطر مرحمت و لطفی که داشتید. التماس دعا. قدر هم دیگر را به خوبی بدانیم مثل یک خانواده.
    ضمنا” این اصطلاح هم بعد از نه دی باب شد! داداش حسین گل سر سبد سایبر.

  199. فرهاد می‌گوید:

    چقدر جالبه که این همه آدم با تفکرات و احساسی مشابه هم دور همیم.
    منم از (آرام آرام….) که آقا سید میذارن خیلی خوشم میاد. یه آرامش قشنگی برای خوندن نماز بهم منتقل میشه.
    داداش حسین قدیانی سرت سلامت.

  200. حامد اشعری می‌گوید:

    سلام حسین جوووون.
    پس من چی با معرفت؟
    خوبه اون اوایل با همدیگه یه کارایی میکردیم. با هم وبلاگ رو میچرخوندیم.
    منم کامنت گذاشتم، اگه پاک نشده باشه، بگردی هست.
    منتظرما…
    وگرنه من میدونم با تو. گذر پوست همیشه به دباغ خونه میفته. پوستت رو قلمبه در میارم.
    حسین قدیانی: سلام شیطون!

  201. حامد توکلی می‌گوید:

    الان دو حالت داره یا من باز کامنت خودم رو گم کردم یا باز زیادی حرف زدم دکمه میوتmute رو زدن.

  202. بهنام می‌گوید:

    الـــهم صــل عــلی محــمــد و آل محــمــد و عـجــل فرجــهم
    ایشاا.. دفعه بعد اونایی که الان نیستن هم اسمشون میره رو متن ؛)

  203. یاسر می‌گوید:

    فی حد ذاته ، آمدم متن را خواندم و گفتم حالا همین جوری برای اعلام موجودی فی حد ذاته کامنتی بگذارم …
    خیلی قشنگ است برادر حسین ، کار خوبی است که بچه ها را گاهی از حاشیه به متن می آوری داداش ، قابل تحسین برانگیز است!!!!!!
    البته کامنت های این قطعه ی مقدس هم به اندازه ی متن هایش (تقریباً)برای مخاطبین متن به حساب می آید و نه حاشیه اما این کار فضا را جور خاصی کرد ، یاد هشت آذر و گل کریم افتادم….

  204. یاسر می‌گوید:

    سلام ، این عکست را که دیدم فکر کردم سیگار است که می کشی یا می نوشی ، نمی دانم ، سن بالاست و چشمانم کم سو ! بگذریم ، خلاصه که من یاد کردستان افتادم ، پسره جوان بود ، ۱۷ یا ۱۸ شاید هم ۱۶ سال داشت ، هنوز حاج احمد آقا متوسلیان را ندیده بود و فقط به اسم می شناخت ، نشست و سیگاری روشن کرد و تکیه به خاک زد و لمید ، حاجی بالای سرش رسید و یقه اش را گرفت و بلندش کرد و خواباند توی گوشش….
    دلم برای احمد تنگ شده……..

  205. شهاب می‌گوید:

    سلام
    تو این پست پایین چقدر اسم منو بردین
    خجالت کشیدیم 🙂
    انشاا.. ما هم شهید بشیم
    البته یادمون نره که خصوصیات مشترک شهدا انجام واجبات و ترک محرمات بود
    پس ما هم می تونیم شهید بشیم
    راستی اومدی ساحل بندرترکمن؟
    جان من؟
    می گفتی دعوتت می کردیم نوکنده
    شهر خودم(کنار بندرگز)
    در خونه فقیرانه جانبازای شیمیایی همیشه رو یادگاران شهیدان بازه
    انشاا.. دفعه بعد اومدین خبر بدین دعوتتون کنیم….

  206. یاسر می‌گوید:

    آقای “من در بندر ترکمن ” راستی الان یادم آمد چه می خواستم بگم ، این عکسی که از هاشمی و محمود آقا گذاشتی و این متنی که زیرش نگاشتی …
    ولش کن ، پشیمان شدم ، نمی گویم ، حرفی هست؟
    ولی خوشم می یاد هراز گاهی باید یه جوال دوز به محمود ما بزنی تا آروم بگیری .
    (این تیکه را نقطه چین کن بی زحمت : البته حق هم داری ها …)
    راستی ، سلام سید جان ، چطوری بابا؟

  207. شهاب می‌گوید:

    بابا آنلاین
    شما که همش تو اینترنت بیدارین
    پس کی می خوابین تیغ گلوی اوباما؟

  208. م.طاهری می‌گوید:

    عجبا‏!‏ هر وقت من چند روز به یه دلیلی نباشم؛ یه اتفاق خاصی تو قطعه می افتد. بحث امروز و دیروز هم نیست؛ از ۱۷ خرداد ۸۹ که پای من به قطعه باز شد همین وضعه. به این می گویند شانس‏!‏

  209. جلال معترف می‌گوید:

    به به سلام عزیزان قطعه
    مخلصیم داداش حسین وآقا سید.

    ما چند روز نبودیم چه مهمونی ای داشتید شما. البته سن اینترنتیه ما به اون قدیمای قطعه قد نمیده. ولی کلا حس خوبی برقرار شده.
    همیشه دعا میکنم تا ظهور آقا امام زمان چراغ قطعه روشن باشه.

  210. سیداحمد می‌گوید:

    ۶۲ نفر برای این پست کامنت گذاشته اند!

  211. باران می‌گوید:

    سلام
    با احترام بارون قطعه باشم…!
    قطعه بدون بارون که نمیشه! میشه؟!

  212. همینجایی می‌گوید:

    سلام
    موفق باشید

  213. طهورا می‌گوید:

    سلام آقای قدیانی.
    خاطره بازی قشنگی بود؛ کاش شما خودتون اسم چند تا از پای ثابت قطعه ای ها رو ذکر می کردین…

  214. محمد رضا می‌گوید:

  215. mahmood می‌گوید:

  216. هم سنگر می‌گوید:

    با سلام
    کم کم همه چیز دارد رنگ و بوی محرم می گیرد:تم گوشی ها،زمینه لپ تاپها و این قطعه مقدس و کامنتهایش.
    “این صدای تپش قلبم نیست
    در حسینیه دل سینه زنی ست”
    التماس دعا

  217. باران می‌گوید:


    بسیجی،بلبل خوشگذران گلزار جبهه هاست و باران معنویت در کوی رفاه گرایی.
    آغاز هفته ی بسیج رو به همه ی اهالی قطعه تبریک میگم.
    **التماس دعا**

  218. سایه می‌گوید:

    سلام علیکم
    از اولین متن وبلاگتون رو می خوندم به خاطر حضرت ماه
    آخه دیدم داداشم یک متنی رو می خونه و حال می کنه گفتم چیه؟
    گفت بچه ها می گویند آقا از این متن خوششون اومده فکر کنم متن اتوبوس تظاهرات بود
    ولی خوب احساس می کردم خوب نیست برای یک آقا ادم کامنت بگذاره ولی حالا شاید فرق کنه البته من به این احساس فطریم احترام می گذارم و رعایتش می کنم الان هم پیام گذاشتم تا بدونید امثال من شاید کم نباشند
    پسرم هم دیگکه می دونه بریم سابت آقای قدیانی رو ببینیم
    ممنون که صدای بچه های انقلابید حرفهایی رو می زنید که از ته دله همه ما برمیآید ما که فدای آقا می شویم
    اقای قدیانی ببخشید ها اقا امسال ماه رمضون یک دستور اساسی دادند در دیدار با مسئولین نظام ولی برای جوانها!

  219. زمانی می‌گوید:

    باسلام و تبریک ولادت باسعادت امام سجاد (ع) خدمت شما، و با آرزوی توفیق روزافزون برا ی جنابعالی.
    از سایت تان دیدن کردم و خیلی از مطالب آن را مطالعه کردم. برایم بسیار خوش آیند بود و خوشحال شدم که یکی از جایی حرف می زند که امروزه از خیلی از آن مکانها حرفی به میان نمی آید واقعا از همت و تلاش شما متشکرم.
    امیدوارم در تمامی مراحل زندگیتان موفق وموید باشید. راستش چرا به شما سر زدم؛ امروز مطلبی از یکی از چهره های انقلاب خوندم که گفته بود: “راه شهدا رفتن مهم است نه از نام شهدا استفاده کردن.”
    ای کاش می شد ازاین حضرت آیت ا… سوال کرد راه شهدا این بود که……..!!!!!؟؟؟؟؟

  220. عاشق شهدای اروند می‌گوید:

    سلام نوشته های آقای قدیانی فوق العاده است…

  221. به یاد سیدسجاد می‌گوید:

    چقدر زیبا بود.

  222. شوکران می‌گوید:

    وای! آقا سیداحمد آقا؛ اینجا رو ببین! چقدر فونت درشت! آقای مدیر هم آقا مدیرهای قدیم!
    میگم آقای مدیر؛ کامنتها رو یه بار دیگه بخون،چرا بعضیا ازت می ترسن؟ حالا قیافت زیاد ترسناک نیست ها، ولی نمی دونم چی تو وجودت هست که ترسناکت میکنه! یعنی من اگه یه روز تو خیابونی، جائی، ببینمت، در جا قبض روح می شم باور کن! نیگا به کامنتام نکن، چون میدونم دستت بهم نمی رسه راحت حرفامو می زنم، وگرنه کلا خیلی ازت می ترسم!

  223. شوکران می‌گوید:

    تو این پست نظرتو در مورد بچه ها گفتی ولی منو نگفتی، فقط الکی ازم تعریف کردی! حالا بگو!

  224. شوکران می‌گوید:

    به به
    چه شناخت کامل و جامعی، احسنت احسنت، تحت تأثیر قرار گرفتم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.