اشک شمع

…/ بهاریه ۱۶: این داستان نیست، یک حقیقت است… خدا رحمت کند پدر را ، آشپز پادگان دو کوهه بود تا دو سال بعد از جنگ. پسران نیز به دنبال پدر، رستم وار لباس رزم پوشیدند. ابراهیم، اسماعیل، حسین و حسن در جبهه بودند. علی بعد از مدتها به مرخصی آمده بود. در غیاب پدر، تنها مرد خانه، مهدی ۱۰ ساله بود که مسئولیت نگهداری مادر و خواهر بزرگتر از خود را عهده دار شده بود.
فروردین سال ۶۵ نیمه های شب لحظه ی تحویل سال بود. دخترک عادت به بیداری شبانه نداشت. گویی وزنه به پلک هایش آویزان کرده بودند اما به عشق برادر تازه از جنگ برگشته، بیدار ماند و منتظر سال نو.
مهدی خواب بود.
به رسم عادت هر ساله، مادر به تعداد نفرات حاضر در منزل بر سر سفره هفت سین شمع آورد. دخترک و مادر شمع هایشان را روشن کردند، علی هم.
اما شمع علی خاموش شد/ دوباره روشن کرد/ دوباره خاموش شد/ نگاهی معنا دار به مادر کرد و سر به زیر انداخت و گفت: امسال من مسافرم.
سوم بهمن ۶۵ عملیات کربلای ۵ در آن سرمای استخوان سوز، پیکر تکه تکه شده ی علی تشییع و تدفین شد. همرزمش که خود را یک جامانده ی گنه کار می نامید می گفت: من زمان شهادت علی، آنجا بودم. ترکشی به علی اصابت کرد/ زمین خورد… (شمعی که برای بار اول خاموش شد)
 بلند شد ایستاد/ سینه زنان و یا زهرا گویان به سمت آمبولانس حرکت کرد/ دشمنان، علی و آمبولانس را هدف قرار دادند و… (شمعی که برای همیشه خاموش شد) 
فروردین ۶۶  نیمه های شب است و چند دقیقه  به تحویل سال باقی است.
حال، دخترک به شب بیداری عادت کرده است. او و مادرش بر سر مزار آن مسافر، منتظر تحویل سال نو هستند ولی این بار، مادر به یاد پاره ی تنش فقط یک شمع روشن کرد و…
اینک ۱۱ سال از پر کشیدن مادر می گذرد و دیگر خواب بر چشمان دخترک که خود مادر شده است جایی ندارد.

این نوشته در 20:06 ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه

  1. محدثه می‌گوید:

    به نویسنده داستان! داستانش رو از واقعیت الهام گرفتین؟

  2. "دیوونه داداشی" می‌گوید:

    سلام بر حسین*

  3. . می‌گوید:

    چه غمناک…

  4. شافی می‌گوید:

    الله اکبر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.